مقدمه پژوهش

مقدمه:
مشاركت سياسي در بين دانشجويان از جمله مسائلي است كه توجه اساتيد و بزرگان ودانشگاهيان را به خود جلب كرده است.
سياست بين دانشجويان نقش كمرنگ تري نسبت به ساير مسائل دارد، كه برنامه ريزان درسي دانشگاهها بايد تجديد نظري در مورد آن داشته باشند، يعني با بيشتر و پر رنگ تر كردن نقش سياست و جامعه شناسي سياسي دانشجويان را بيشتر با اين مسئله و موضوع مهم اجتماعي آشنا كنند.
در قسمتهاي بعدي به طور مفصل به اين موضوعات مي پردازيم.
بيان مسئله :
– آيا عوامل اجتماعي مثل موقعيت اجتماعي ، محل سكونت ، ميزان تحصيلات اطرافيان و عوامل فردي مثل درآمد ، ميزان تحصيلات خود فرد بر مشاركت سياسي دانشجو تاثير دارد يا خير؟
– آيا در خانواده هاي مذهبي ميزان مشاركت سياسي بيشتر از ساير خانوادهها است يا خير، يعني انجام مراسم مذهبي مي تواند فرزندان خود را به سمت سياست سوق بدهد ؟

– رسانه هاي جمعي تا چه حد در سياسي كردن دانشجويان موثر بوده؟
– آيا رسانه ها مي توانند با برنامه هاي سياسي ميزان توجه دانشجويان را به مشاركت سياسي بيشتر كنند؟
بايد ديد علي رغم تلاش صداو سيما خود دانشجو علاقه اي به اين برنامه ها نشان مي دهد يا خير؟
– آيا رسانه ميتواند در انتخابات و كانديداهايي كه مي خواهند انتخاب كنند تاثير مي گذارد ؟
مي خواهيم بدانيم آيا دانشگاه تدابيري براي اين موضوع انديشيده است ؟
– آيا مي توان درسي به نام جامعه شناسي سياسي و سياست و مشاركت سياسي را در بين دروس گنجاند يا خير؟

اگر اين دروس هست چقدر دانشجو به آن اهميت مي دهد؟
آيا به مطا لب اين دروس توجه ميكنند يا خير؟
– آيا در رابطه با سياست با خانواده و دوستان خود بحثي مي كنند؟
اهميت و ضرورت پژوهش:
– اهميت و ضرورت موضوع مشاركت سياسي چيست ؟
– چرا مشاركت سياسي در بين دانشجويان براي ما و جامعه مهم است ؟
كه ما توضيحي در اين مورد و با طرح فرضيه ها و آزمايش ها به صحت و سقم فرضيه ها مي پردازيم .
اهميت آن را براي ديگر دانشجويان عزيز روشن مي كنيم و تمام سعي ما بر اين است كه آگاهي و شناخت دانشجويان در مورد مشاركت سياسي بالا رود .

در اينجا به عنوان مقدمه اي كوتاه تعريفي از مشاركت سياسي را ارئه مي دهيم :
مشاركت سياسي درگير شدن فرد در سطح مختلف فعاليت در نظام سياسي از عدم در گيري تا داشتن مقام رسمي رياست است و به طور اجتناب نا پذيري مشاركت سياسي با اجتماعي شدن رابطه نزديك دارد .اما نبايد آن را تنها در امتداد نتيجه اجتماعي شدن در نظر گرفت.
علاوه بر اين مشاركت سياسي با تعدادي از نظريه هاي مهم در جامعه شناسي رابطه دارد.
براي مثال هم در نظريه نخبگان و هم در نظريه كثرت گرايي نقش اساسي دارد اگر چه نقش آن در هر يك از نظريه ها عميقا متفاوت است.
ليستر ميلبرات در كتاب مشاركت سياسي خود سلسله مراتبي از مشاركت را مطرح مي كند كه از عدم درگيري تا گرفتن مقام رسمي دولتي تفسير مي كند و پايين ترين سطح مشاركت واقعي راي دادن در انتخابات است، وي مردم آمريكا را به سه دسته تقسيم مي كند : گلادياتورها يا مخالفان سياست بين (۵تا۷% ) تماشاگران (۶ % ) بي تفاوتها (۳۳ % ) .

اهداف پژوهش :
۱- آيا دانشگاه امكاناتي براي بيشتر شدن مشاركت سياسي در بين دانشجويان فراهم مي كند ؟
۲- آيا دانشجويان كتابها و مجلات سياسي مطالعه مي كنند ؟
۳- آيا استادان وقت بيشتري براي بحث هاي سياسي مي گذارند؟
۴- آيا دروس مربوط به سياست در برنامه هاي درسي دانشجويان قرار دارد ؟
۵-آيا دانشجويان از روي شناخت و آگاهي به كانديداها راي مي دهند؟
۶-آيا دانشجويان در انتخابات شركت مي كنند ؟

۷- آيا دانشجويان به اهميت سياست و مشاركت سياسي پي مي برند ؟
۸-آيا دولت به پيشنهادهايي كه از طريق مشاركت سياسي بدست آمده توجه داشته است ؟
فرضيه :
۱-هر چه تحصيلات بيشتر ، ميزان مشاركت سياسي بيشتر است.
۲- هر چه موقعيت اجتماعي بالاتر ، ميزان مشاركت سياسي بيشتراست .
۳- هر چه موقعيت اجتماعي پايين تر ، ميزان مشاركت سياسي كمتر است .
۴- هر چه انگيزه سياسي بيشتر ،ميزان مشاركت سياسي بيشتراست .
۵- هر چه شركت افراد در انتخابات بيشتر ، ميزان مشاركت سياسي بيشتر است .
۶- هر چه خانواده مذهبي تر ، ميزان مشاركت سياسي بيشتر است .
۷- هر چه اعمال قدرت دولت بيشتر ، ميزان مشاركت سياسي دولت بيشتر است .
۸- هر چه افراد جوان تر ، ميزان مشاركت سياسي كمتر است .
۹- هر چه افراد مسن تر ، ميزان مشاركت سياسي بيشتر است .
۱۰- هر چه مهارت سخنوري فرد بيشتر ، ميزان مشاركت سياسي بيشتر است .
۱۱- هر چه مقام رسمي بالاتر ، ميزان مشاركت سياسي بيشتر است .

۱۲- هر چه افراد اجتماعي تر ، ميزان مشاركت سياسي بيشتر است .
۱۳- هر چه اطلاعات سياسي بيشتر ، ميزان مشاركت سياسي بيشتر است .
تعاريف تئوريكي و عملياتي :
جنس : ويژگيهاي جسماني معيني كه مرد و زن را از هم متمايز مي كند .
سن : تعداد سالهايي كه از عمريك فرد مي گذرد .
تحصيلات : هر يك از مراحل يا دورههاي تحصيلي را طي كرده باشد .
شغل : فعاليتي كه مشغول به انجام آن هستند ومبلغي در قبال آن مي گيرند .
درامد : مبلغي كه به طور ماهانه در مقابل زحماتشان مي گيرند .
طبقه اجتماعي : موقعيتي كه فرد از لحاظ در امد ، خانواده دارا است .

محل سكونت : مكاني كه فرد در آن زندگي مي كند .
مشاركت سياسي : درگير شدن فرد در سطوح مختلف فعاليت در نظام سياسي از عدم درگيري تا داشتن مقام رسمي سياست است .
جامعه پذيري سياسي : فرايندي كه به وسيله آن افراد در جامعه اي معين با نظام سياسي آشنا مي شوند و تا اندازه اي قابل توجهي از ادراكشان از سياست نسبت به پديده هاي سياسي معين مي شود .
متغير(مستقل – وابسته ):
آيا عوامل اجتماعي- فردي بر مشاركت سياسي دانشجويان دانشگاه آزاد سال ۸۶ موثر است ؟
متغير مستقل :عوامل اجتماعي (خانواده ، دوستان ، درامد خانواده ) فردي (سن ، جنس ، شغل ، تحصيلات ) متغير وابسته : مشاركت سياسي دانشجويان

فصل دوم
پيشينه پژوهش

جامعه شناسي سياسي چيست؟
جامعه شناسي و علم سياست :
جامعه شناسي مطالعه رفتار انسان در زمينه اجتماعي است . اصطلاح جامعه شناسي را “اگوست كنت ” كه يكي از بنيان گذاران اين رشته است وضع كرده . هم كنت و هم هربرت اسپنسر (۱۸۲۰-۱۹۰۳)يكي ديگر از بنيان گذاران جامعه شناسي تاكيد كرده اند كه جامعه واحد اصلي تحليل جامعه شناختي است.
از ديگر نظريه پردازان اين رشته مي توان به كارل ماركس – اميل دوركيم –ماكس وبر نام برد. هر سه اين افراد سهم عمده اي هم از جهت نظري و تجربي در پيدايش و توسعه جامعه شناسي داشته اند.
ماركس(۱۸۱۸-۱۸۸۳) دانشمندي صاحب نظر در چند رشته از قبيل تاريخ- فلسفه سياسي- اقتصاد وابسته فعالانه در سياست شركت داشت. كاوشها و نظريه هاي وي دربارهرابطه بين سياست – اقتصاد و جامعه كه او ناخواسته نام خود را به آنها داده دليلي گويا بر سهمي است كه او در پيشرفت جامعه شناسي داشته است.

بنا به تعريف مي توان گفت كه جامعه شناسي شامل علم سياست است. در هر حال سياست در زمينه اجتماعي رخ مي دهد اما به منزله يك رشته دانشگاهي سياست تقريبا به طور كامل جدا از جامعه شناسي توسعه يافته است.
در اروپا مطالعه سياست از مطالعات حقوقي و به ويژه و به طور منطقي از مطالعه قانون اساسي نشات گرفته.
تعاريف سياست فراوانند و تعريفي وجود ندارد كه به طور عام پذيرفته شده باشد. براي حل اين مشكل اغلب سعي شده با مشخص كردن ماهيت يا مفهوم اصلي مطالعه سياسي به گونه اي از بحث درباره تعريف سياست اجتناب شود. گفته مي شود سياست حل تضادهاي انسانهاست،فرايندي كه جامعه از طريق آن منابع و ارزشها را مقتدرانه توزيع ،تصميمات را اتخاذ يا سياستها را تعيين مي كند. سياست اعمال قدرت و نفوذ در جامعه است.
برنارد كريك (۱۹۶۶-ص۶۸۳) استدلال مي كند كه علم سياست يك موضوع مطالعه است نه يك رشته مستقل اين موضوع به وسيله يك مساله تعريف مي شود و آن مساله نقش حكومت است كه او آن را “فعاليت و حفظ نظم ” تعريف مي كند به طور خلاصه مي توان گفت علم سياست مطالعه كاركرد حكومت در جامعه است.

پيدايش و گسترش جامعه شناسي سياسي :
همه رشته ها و موضوعات رشته هاي فرعي يا حوزه هاي تخصصي تر مطالعه و تحقيق خود را ايجاد مي كنند. اما جامعه شناسي سياسي در حالي كه از اين جهت منحصر به فرد نيست،مي كوشد دو علم اجتماعي مهم را زير سيطره خود در آورد ،اساسا جامعه شناسي سياسي مي كوشد پيوندهاي ميان سياست و جامعه را مطالعه كند و با تحليل رابطه بين ساختارهاي اجتماعي و سياسي بين رفتار هاي اجتماعي و سياسي سياست را در زمينه اجتماعي آن قرار دهد

،بدينسان جامعه شناسي سياسي آن چيزي است كه جيوواني سارتوري (۱۹۶۹-ص۱۹) آن را يك “دورگه ميان رشته اي ” ناميده است. بدين گونه جامعه شناسي سياسي از هر دو رشته اي كه مي كوشيد آنها را از سيطره خود درآورد بسيار سود مي جويد.
اما با در نظر گرفتن تاريخ پيدايش و توسعه هر يك از آنها بگوييم كه دو فردي كه بيش از همه حق دارند بنياد گذار جامعه شناسي باشند ارتباط نزديكتري با جامعه شناسي داشته تا با علم

سياست . بدون ترديد آنها كارل ماركس و ماكس وبر هستند كه هر دو معتقدند سياست گونه اي گريز ناپذير ريشه در جامعه دارد.
ماركس به توسعه جامعه شناسي سياسي كمك بنيادي كرده و سهم وي در سه حوزه مختلف نظريه عام،نظريه خاص و روش شناسي قرار مي گيرد. وبر همچنين چندين انديشه مفهومي و روش شناختي مهم در جامعه شناسي به وجود آورده ، او توجه خود را بر اهميت قدرت به منزله يك مفهوم سياسي و به ويژه در زمينه دولت و بر اعمال قدرت مشروع يا مشروعيت متمركز كرد.
در حالت اخير وبر سه شالوده اصلي براي مشروعيت يعني مشروعيت سنتي – كاريز مايي و عقلايي – قانوني مطرح كرد كه مشهورترين “انواع آرماني “او هستند.
ماركس و وبر شالوده هاي جامعه شناسي سياسي را بنا نهادند اما يك دوره زماني قابل ملاحظه اي بايد مي گذشت تا چيزي كه شباهت اندك با يك بناي كامل داشته باشد بر آن شالودهها بر پا گردد . آنچه رخ داد گسترش مطالعات درباره جنبه هاي خاص آن مسائلي بود كه اكنون جزاي جدايي ناپذير جامعه شناسي در نظر گرفته مي شوند مانند گسترش نظريه هاي نخبگان توسط ” گاتانو موسكا ” (۱۸۵۸- ۱۹۴۱)” ويلفرد و پارتو ” (۱۸۴۸- ۱۹۲۳) مطالعات مربوط به احزاب سياسي توسط ” استر وگورسكي ” (۱۸۵۴- ۱۹۱۹) و ” روبرت ميشلز ” (۱۸۷۶-۱۹۳۶).سپس افرادي مانند ” استوارت رايس ” در كتاب ” روشهاي كمي در سياست “(۱۹۲۸) ،” پل لازارسفليد ” و ديگران در كتاب ” انتخاب مردم ” و ” رودلف هربل ” در كتاب ” از دموكراسي تا نازيسم ” (۱۹۴۵) رفتار

انتخاباتي را تحليل كردند. در اين بين تعداد اندكي از دانشمندان سياسي و به طور قابل ملاحظه اي “هرولد داسول ” در كتاب “آسيب شناسي رواني و سياست ” (۱۹۳۰) و در كتاب سياست “چه كسي – چه چيزي را چه زماني و چگونه بدست مي آورد” (۱۹۳۶) به نقش شخصيت در سياست و بعد روانشناسي آن توجه نمودند و پس از جنگ جهاني دوم ” تئو دور آدورنو و همكارانش” كتاب پر نفوذ خود شحصيت اقتدارگرا (۱۹۵۰) را منتشر كردند.

حوزههاي ديگر نيز مانند جامعه پذيري سياسي ،مشاركت و گزينش ،كم كم مورد توجه قرار گرفتند و در صدد توضيح اين برآمدند كه مردم چگونه باورهاي سياسي خود را به دست مي آورند، چگونه در سياست درگير مي شوند و چگونه مقامات سياسي به مناصب سياسي دست ميا فتند. برخي ديگر از جامعه شناسان نقش ارتباط سياسي شكل كاملتر و منسجم تري به خود گرفت هر چند كه متون و مجموعه مقالات ونوشته هاي اوليه معمولا توجه خود را به جنبه هاي محدود حوزه مطالعه متمركز مي كردند.

آينده جامعه شناسي سياسي:
جامعه شناسي سياسي مي كوشد رابطه بين پديده هاي اجتماعي و سياسي را تبيين كند و سياست را در زمينه اجتماعي آن قرار دهد. جامعه شناسي سياسي به منزله يك حوزه مطالعه ميان رشته اي از شالوده هايي كه به گونه اي متناوب و اتفاقي توسط ماركس و وبر بنياد شده و در حالي كه دستاوردهاي بسياري داشته است هنوز كارهاي زيادي باقي است كه بايد انجام شود. همه كساني كه به توسعه جامعه شناسي كمك كردهاند لزوما نمي خواهند خود را جامعه شناس سياسي توصيف كنند اما آنچه مهمتر است شناخت اهميت كار آنها براي كساني است كه علايقشان دقيقا در محدوده جامعه شناسي سياسي قرار مي گيرد ،چرا كه اين گروه اخير نه تنها به طور گسترده از كار جامعه شناسان و دانشمندان سياسي بلكه همچنين بسياري از رشته هاي ديگر و به ويژه تاريخ و فلسفه و اقتصاد و روانشناسي و مطالعه ارتباطات استفاده مي شود.
حوزه مطالعه جامعه شناسي سياسي :

ماركس و وبر در اين باور كه سياست تنها مي تواند در زمينه اجتماعي يعني زمينه اي كه عميقا تاريخي است تبيين و درك شود همداستان بودند. گرايش شديد به جدايي گرايي در مطالعات آكادميك و آموزش به توسعه اتفاقي و تدريجي جامعهشناسان سياسي به تمركز بر بعضي جنبه هاي موضوع و ناديده گرفتن جنبه هاي ديگران انجاميد و التقاط گرايي كه در آثار ماركس و وبر هر دو مورخ داشت تا اندازه اي زيادي در زير سنگيني تخصصي شدن ناپديد گرديد با وجود اين ،جنبه هاي گوناگون آنچه ممكن است دقيقا قلمرو جامعه شناسي سياسي ادعا شود بررسي شد و توسعه يافت از قبيل نظريه هاي نخبگان و كثرت گرايان ،توزيع قدرت،احزاب سياسي ،جامعه پذيري

سياسي ،فرهنگ سياسي ، مشاركت سياسي، گزينش سياسي ،ايدئولوژي و رابطه بين ارزشها و جامعه بنابرين وظيفه جامعه شناسي سياسي بررسي و تبيين رابطه بين سياست و جامعه ،رابطه بين نهادهاي اجتماعي و سياسي و رابطه بين رفتار اجتماعي و سياسي است و وسعت چنين وظيفه اي تكان دهنده است .
اما اين مساله ضرورت آن را كاهش نمي دهد زيرا براي شناخت هر جامعه بايد سياست آن و براي شناخت سياست هر جامعه بايد آن جامعه را شناخت . بديهي است در نهايت كانون توجه جامعه شناسي سياسي بر آن جنبه هايي از ساختارهاي اجتماعي و رفتار متمركز مي گردد كه به سياست كمك و آن را تبيين مي كند.
اين امر متضمن چهار موضوع اصلي است :نقش دولت و اعمال قدرت ،ارتباط رفتار سياسي با زمينه اجتماعي آن، ارتباط ارزشها با سياست جامعه و نحوه تفسير جوامع .
اگر حوزه جامعه شناسي سياسي وسيع به نظر مي رسد،مناسب است كه ما هم مانند” سرويليام هاركورت ” سياستمدار ليبرال ها كه در سال (۱۸۹۲) اعلام كرد ” همه ما اكنون سوسياليست هستيم ” مضمون اصلي اين تحقيق را اين گونه اعلام كنيم كه : همه ما اكنون جامعه شناس سياسي هستيم.

جامعه پذيري سياسي :
اصطلاح “جامعه پذيري سياسي ” واژه اي نوين در علم سياست است ولي محتواي آن از سابقه تاريخي قابل توجهي برخوردار است ،به نحوي كه مسئله تربيت يا آموزش سياسي مورد توجه نخستين فيلسوفان و نظريه پردازان سياست قرار داشته است . اينكه چگونه نظرها و عقايد سياسي در اذهان مردم ريشه مي دواند و پا مي گيرد و چه عواملي سبب حفظ و تداوم رژيمهاي سياسي مي شود . همه مسائلي است كه از دوران گذشته مورد توجه متفكرين و نظريه پردازان بوده است . مسائلي چون تربيت ” شهروند” و يا خوگيري به امور مدني در آثاري چون ” جمهور

افلاطون ” “سياست ارسطو ” و در نوشته هاي” اميل زولا “،” ژان ژاك روسو ” و ديگران مورد بحث قرار گرفته و بر آن تاكيد شده است . (مهرداد؛۱۳۷۶،۲۱) به عنوان مثال،افلاطون در كتاب “جمهور” پس از بحث راجع به كيفيت و انواع نظامهاي سياسي،اهميت جامعه پذيري سياسي را مورد تاكيد قرار مي دهد :” از ميان همه حيوانات ،بشر تربيت ناپذيرترين آنهات است چون كه داراي سرچشمه و منبعي از عقل و منطق است كه هنوز شكل نگرفته ۲او موزي تر سر كش تر از حيوانات است ،به همين دليل به وسيله لگامهاي زيادي بايد كنترل شود.

پدران ،مادران ،معلمان ، مسئولين سياسي همگي نسبت به هدايت و اصلاح اين حيوان چموش به سير فضيلت مدني ،متعهدند “
ارسطو معتقد: “آموزش و پرورش سياسي ،مهمترين علت فاعلي جامعه كمال مطلوب است . وي عنوان مي كند از ميان تمامي فراگرد هاي موثربر خصلت نظامهاي سياسي، فراگرد آموزشي و فراگيري از همه مهمتر است. (تي بلوم،۲۲۰:۱۳۷۳)

وي تاكيد مي كند” مهمترين راه بقاي حكومت ها كه كمتر دولتي به آن اعتنا كرده است ،سازگار كردن روش تربيت افراد با روح و سرشت قانون اساسي كشور است .(ارسطو،۲۳۵:۱۳۷۴)
از اولين و برجسته ترين تحقيقات انجام شده درباره جامعه پذيري سياسي ،كار” فرد گرينشتاين ” است كه بر روي گروهي از بچه هاي مدرسه اي در “نيو هاون” در ايالت كانكتيك انجام شد.” گرينشتاين ” در تحقيق خود درباره بچه هاي كلاسهاي چهارم تا هشتم (۹تا۱۳ ساله ) به نحو تجربي نشان داد كه بچه ها داراي نگرشهاي سياسي كاملا قوي هستند . در مقاله اي كه در نشريه امريكايي “مطالعات علوم سياسي “در ۱۹۶۰ چاپ شد .

گرينشتاين نگرشهاي كودكان نسبت به رهبران سياسي را مورد بررسي قرار داد و بيان داشت كه ديدگاه بچه ها به رهبران نسبت به ديدگاه ديگران مثبت تر است . از سوي ديگر گرينشتاين نشان داد كه بد بيني سياسي گسترده موجود در ميان افراد بزرگسال در بين نوجوانان وجود ندارد . در بررسي چگونگي گسترش چنين نگرشهايي ، مطالعه گرينشتاين ثابت كرد كه بسياري از نگزشهاي كودكان نسبت به كارگزاران حكومتي در واقع مبتني بر هيچگونه دانش عيني نسبت به نهادهاي حكومتي نيست . پس از اثبات اينكه بچه ها در مجموع داراي نگرشهاي سياسي هستند و اين نگرشها عموما مثبت اند ،گرينشتاين به بررسي عوامل متعدد جامعه پذيري پرداخت كه اين نگرشها از طريق آنها آموخته مي شوند . هر چند وي تحقيقات ناچيزي را براي تاييد مدعاي خود ارائه كرد اما از خانواده ،مدرسه ،رسانه هاي جمعي به عنوان منابع متحمل كسب اطلاعات سياسي نام برد .
“مايكل رايش ” جامعه پذيري سياسي را چنين تعريف كرده است : ” فرايندي كه به وسيله آن افراد در جامعه اي معين با نظام سياسي آشنا مي شوند و تا اندازه اي قابل توجهي ادراكشان از

سياست و واكنشهايشان نسبت به پديده هاي سياسي تعيين مي شود. (راش،۱۰۲:۱۳۷۷)
“آلموند وپاول ” جامعه پذيري سياسي را “روند حفظ و دگرگوني فرهنگهاي سياسي كه بر اساس آن افراد وارد فرهنگ سياسي شده و ستمگري هايشان نسبت به هدفهاي سياسي شكل مي گيرد . ” تعريف كرده اند.
“ايستون ” جامعه پذيري سياسي را روندي توسعه اي دانسته است كه به وسيله آن افراد ستمگيري سياسي و الگوي رفتار را به دست مي آورند.

“نولي ” جامعه پذيري سياسي را تلقين اطلاعات ،ايستارها نسبت به اين اطلاعات و الگوهاي معين رفتار با توجه به دولت و فعاليتهاي گوناگون آن در جامعه تعريف كرده است اين تلقين ممكن است رسمي يا غير رسمي ،آشكار يا پنهان ،دلخواه يا بدون برنامه ريزي باشد “.
نتيجه :
جامعه پذيري سياسي انواع اشكال آموزشهاي رسمي و غير رسمي ، مستقيم و غيرمستقيم،برنامه ريزي شده يا بدون برنامه اي است كه افراد از طريق آنها اطلاعات ،نقطه نظرها ،نگرشها ، ارزشها و نيز الگوهاي رفتار سياسي جامعه خود را كسب مي كنند . در وضع مطلوب،جامعه پذيري سياسي فراگردي است كه از طريق آن رشد و بلوغ خويش سياسي فرد امكان پذير مي گردد و حاصل آن شكل گيري انسان سياسي يا شهروند آگاه ، مسئوليت پذير ،مشاركت جو و كارآمد در قلمرو زندگي سياسي است. در اين فرايند فرد اختيارات و مسئوليتهاي مشاركت در انواع رفتار سياسي را درك مي كند و قواعد حضور در ميدان سياست را فرا مي گيرد .
فرهنگ سياسي و رابطه آن با جامعه پذيري سياسي :
هر نظام سياسي براي حفظ و استمرار حاكميت خود نيازمند فرهنگ سياسي خاصي است چرا كه هماهنگي ميان فرهنگ سياسي و نظام سياسي (در هر دو وجه سنتي و مدرن ) موجب ثبات سياسي مي شود .

(بشيريه،۸:۱۳۷۰) هر نظام سياسي متضمن الگوي خاصي از جهت گيري به سوي كنش هاي سياسي است . به بيان ديگر ،در هر نظام سياسي يك قلمرو ذهني سازمان يافته درباره سياست وجود دارد كه محصول فرايند زندگي جمعي يك ملت در طول تاريخ است و نظام سياسي آن ملت را هدايت مي كند ،ساخت و معنا مي بخشد و فرد ،به تدريج ان را “دروني ” مي كند . اين قلمرو ذهني را مي توان فرهنگ سياسي ناميد .
مفهوم فرهنگ سياسي بيش از هر كس شايد با نام ” گابريل آلموند ” و ” سيدني وربا ” پيوند خورده باشد . ” آلموند ” در فرهنگ گفته “هر نظام سياسي شامل الگوي خاصي از جهت گيريها يا كنش سياسي است . من فكر كنم كه بهتر است اين الگو را فرهنگ سياسي بناميم .

” وربا ” فرهنگ سياسي را نظامي از باورهاي تجربي ،نمادهاي عاطفي و ارزشها كه موقعيت وقوع كنش سياسي را تعيين و تعريف مي كند ” مي داند .
اين دو بر اساس يك تحقيق در ۵ كشور امريكا ،انگلستان ،ايتاليا ،مكزيك ، آلمان غربي بر مبناي معيارهايي از قبيل سطح دانش سياسي ،مشاركت سياسي ،احساس شهروندي ،علاقه مندي به سياست ،كارآمدي سياسي ،….سه نوع فرهنگ سياسي محلي ،مشاركتي و تابع را از يكديگر متمايز كردند .
” لوسين پاي ” در مقدمه كتاب ” فرهنگ سياسي و توسعه سياسي ” در تعريف فرهنگ سياسي مي نويسد :
” فرهنگ سياسي ساخت و معناي فضاي سياسي را به همان ترتيبي كه فرهنگ به طور كلي معرف تلائم و يكپارچگي حيات سياسي است به دست مي دهد . “(فرهنگ،شماره ۵-۶)
به اعتقاد پاي نگرشها ،احساست و ادراكات حاكم بر رفتار سياسي در هر جامعه ،انبوهي از امور تصادفي نيستند ،بلكه نمايانگر الگوهاي سازگاري هستند كه با هم تناسب داشته متقابلا همديگر را تقويت مي كنند .
در هر جامعه ،فرهنگ سياسي مشخص و متمايزي وجود دارد كه به فرايندهاي سياسي معنا بخشده و آن را شكل مي دهد .
“پاي ” چهار ارزش اصلي را محتواي فرهنگ سياسي مي داند كه عبارتند از ” اعتماد در مقابل بي اعتمادي بين مردم و حكومت ،سلسله مراتب در مقابل برابري ،آزادي در مقابل اجبار و استبداد و بالاخره سطح وفاداري و وفاق سياسي. ”
در مجموع مي توان گفت : فرهنگ سياسي يك

جامعه جهت گيري ذهني و عاطفي اكثريت افراد آن جامعه نسبت به سياست و قدرت است ، به گونه اي كه اين جهت گيري ذهني ،رفتار يا كنش سياسي افراد را هدايت مي كند .
ارتباط ميان جامعه پذيري و فرهنگ سياسي بايد گفت : اين دو گر چه مترادف نيستند اما رابطه نيرومندي با يكديگر دارند . اگر فرهنگ سياسي را از منظر روان شناسي مورد نظر قرار دهيم بايد بگوييم فرهنگ سياسي نتيجه اجتماعي شدن است . اجتماعي شدن سياسي وسيله اي است كه افراد به كمك آن دانش ،ارزشها و باورهاي سياسي معيني را كسب مي كنند . البته انتقال نظام ارزشي جامعه در حوزه سياسي گاه ممكن است به صورت هماهنگ و سازمان يافته صورت گيرد ،نظير آنچه كه در نظامهي سياسي توتاليتر يا مطلقه رخ مي دهد.
مراحل جامعه پذيري سياسي :
در پاسخ اين سوال كه جامعه پذيري سياسي چه زماني صورت مي گيرد ؟
پاسخ كلي اين است كه در تمام عمر در عين حال ،معمولا سنين كودكي و نوجواني معمولا مهمتر از دوران بزرگسالي در نظر گرفته مي شود . يادگيريها و تجربيات دوران كودكي بيش از هر زمان ديگري به كسب گرايشهاي سياسي كودك كمك مي كند ،به خصوص تجربياتي كه با احساس وفاداري سياسي ،احساس يگانگي و آشنايي با نظام ،جذب ارزشهاي سياسي و نمادهاي اصلي سياسي نظير مفهوم ملت، كشور ،پرچم، …..در ارتباط است.

اساسا علاقه به سياست و درگيري ذهني در مسايل سياسي يا برعكس بي توجهي به سياست عمدتا در سنين نوجواني ايجاد و تثبيت مي شود به نحوي كه در سالهاي بعد اين گرايش به دشواري تغيير خواهد كرد .
احساس تعلق طبقاتي ،تقسيم بندي گروههاي اجتماعي به “دوست ” و ” دشمن ” يا “خوب ” و ” بد ” و جايگزين كردن افراد به وسيله ” موقعيتها ” يا ” نهادها ” در ذهن در دوره كودكي و نوجواني انجام مي شود . به تدريج علاوه بر شناسايي نمادها و نهادها ،از حدود سنين سيزده سالگي فرد اطلاعات يا آگاهي هاي سياسي قابل توجهي نيز كسب مي كند و با مباني نظام سياسي آشنا مي شود و ميل به مشاركت در سياست در فرد پديدار مي گردد .
تاكيد بر سنين كودكي و نوجواني در فرايند جامعه پذيري سياسي به معناي توقف اين فرايند در سالهاي بعد عمر نيست ،بلكه اين جريان در بزرگسالي ادامه مي يابد . به دلايل مختلف ممكن است گرايشهاي كسب شده در كودكي و نوجواني در بزرگسالي دچار تغيير شود .
بعضي از محققين جامعه پذيري سياسي دوران بزرگسالي را ” جامعه پذيري سياسي ناقص ” لقب داده اند .
پچيدگي جهان سياست و تنوع و تعداد جهت گيريها و گرايشات سياسي موجود در هر جامعه ، شكل گيريهاي نهادها و تشكل هاي مختلف سياسي كه به طور خاص واجد كار ويژهاي سياسي اند و عضويت افراد در اين تشكل ها ،تغيرات سريعي كه در زندگي سياسي هر جامعه اي امكان پذير است و عدم امكان پيش بيني آنها از جمله عوامل مهمي است كه بر ديدگاهها ،گرايشات و رفتارهاي سياسي افراد در بزرگسالي موثر واقع مي شوند و آموخته هاي كودكي و نوجواني را متاثر مي كند .

مثلا ” ولگايز ” (۱۹۷۵) در مطالعه خود درباره اروپاي شرقي به “اجتماعي شدن ، يعني اجتماعي كردن خودآگاه يا ناخودآگاه كودكان توسط بزرگسالان “و به ” باز اجتماعي شدن ” كه آن را به دو مرحله ” انقلابي “و “پيوسته “تفكيك كرد اشاره مي كند .
به گفته وي هنگامي كه يك رژيم جديد با ارزشهاي ايدئولوژيك متفاوتي به قدرت مي رسد ،مي كوشد نه تنها نسل جديد را اجتماعي كند ،بلكه نسل قديم را نيز باز اجتماعي مي كند و ارزشهايشان را از ايدئولوژي قديم به ايدئولوژي جديد تغيير مي دهد. در چنين شرايطي تمام فعاليتهاي جامعه اصولا به ميزان قابل توجهي عملا بازتاب ارزيابي ايدئولوژيك قرار مي گيرند و بنابراين انتظار مي رود كه رفتار واقعا يا ظاهرا با هنجارهاي آشكار ايدئولوژيك همنوا باشد .(راش ،APA :110)
شيوههاي جامعه پذيري سياسي :
۱- شيوه غير مستقيم جامعه پذيري سياسي :
منظور از جامعه پذيري به شيوه غير مستقسم همه تجربيات اجتماعي و رواني است كه فرد در طول زندگي كسب مي كند و اين تجارب بر شكل گيري خويش سياسي فرد موثر واقع مي شود ،در واقع تمايلاتي كه فرد در زمينه هاي غير سياسي كسب مي كند در دورههاي بعد به حوزه سياست منتقل مي شود و بر گرايشهاي سياسي او اثر مي گذارد . ب

ه طور دقيق مي توان گفت : تجاربي كه كودك در خانواده و در رابطه با والدين خود به عنوان نخستين نمادهاي اقتدار يا قدرت حاصل مي كندو نوع رفتار يا واكنشي كه در برابر آن از خود بروز مي دهدتا حد زيادي نگرش و رفتار او در بزرگسالي و در برابر قدرت سياسي تعيين مي كند .در واقع ، تجربه اي كه كودك در برخوردهاي خود با چهره هاي مقتدر و با قدرت غير سياسي در محيط خانواده و مدرسه بدست آورده است انتظارات و توقعات او را در حوزه سياسي تحت تاثير قرار مي دهد .
مثلا : رفتار بزرگسالان در محيط خانواده رفتاري ديكتاتور منش و سلطه جويانه باشد. (مثلا پدر سلطه جو ،يكدنده، انعطاف ناپذير و تصميم گيرنده باشد و كودك فرصتي براي خود نمايي و مشاركت در تصميم گيري نيابد .) كودك مي آموزد كه در مواجهه با اقتدار ،ساكت و مظلوم و تسليم پذير باشد ،زيرا شرايط لازم براي تسليم پذيري در كودك رشد يافته و تمايلات دروني در آن در جهت خاص در او به وجود آمده است. چنين شخصي در بزرگسالي ،نقش سياسي خود را در برخورد با قدرت سياسي با حالتي از خضوع ، خشوع و تواضع تعريف خواهد كرد و به احتما

ل قوي نسبت به زير دستان نيز حالت تفوق و سلطه جويانه خواهد داشت(مهرداد،APA:79)
نمونه ديگر آموزشهايي است كه از طريق موسسات و نهادهاي مختلفي كه مي توان تحت عنوان “نهادهاي مدني ” ياد كرد ، دريافت مي كنند و اين آموزشهايي هر چند بالضره سياسي نيستند اما در زندگي سياسي بازتاب مي يابند .
مثلا در بسياري از كشورها باشگاهها يا سازمانهاي ويژه نوجوانان و جوانان هر يك “جامعه” اي در مقياس محدود محسوب مي شوند كه فرد در آنها رقابت ،مشاركت ، رعايت قواعد كنش جمعي ، مسئوليت پذيري و همكاري را مي آموزد .
عضويت در اين تشكلها ماهيتا سياسي نيستند اما امكان تمرين مشاركت و همكاري را براي فرد فراهم مي كنند ميزان فعاليت و مشاركت سياسي فرد در آينده را تحت تاثير قرار مي دهد و بر زندگي سياسي وي موثر واقع مي شود.
۲- شيوه مستقيم جامعه پذيري سياسي :
اجتماعي شدن سياسي به طور مستقيم عبارتست از آموزشهايي كه هدف تعيين شده آنها انتقال دانش ، نگرش و شيوههاي رفتار سياسي مناسب از نظر جامعه است . در اين روش شخص مستقيما و به طور صريح مسائل سياسي مانند ساخت دولت ، هدف از تشكيل احزاب سياسي ، جنبه هاي مفيد و غير مفيد آنها ، قوت يك ايدئولوژي سياسي و يا بر عكس جنبه هاي ضعف آن و خلاصه خصوصيات نظام سياسي را ياد مي گيرد.

آموزش يا تربيت سياسي معمولا از طريق نهادهايي سورت مي گيرد كه بطور كلي تحت عنوان نهادهاي اجتماعي كننده از آنها ياد مي شود يعني خانواده ،مدرسه ، رسانه هاي همگاني .
در عين حال تشكلهاي سياسي نظير احزاب ، سنديكاها ،انجمنهاي اداري .هويت و كاركرد سياسي نيز اهميت خاص در آموزش سياسي دارد .البته ميان نهادهاي رسمي آموزش سياسي كه بخشي از دستگاه حكومتي محسوب مي شود.

معمولا نهادهاي دولتي متوي انتقال آن آموزههايي هستند كه حس وفاداري به حكومت و تاييد و تقويت نظام و ارزشهاي سياسي موجود را تقويت و در جهت “حفظ و تثبيت ” نظم سياسي موجود عمل مي كنند در حاليكه نهاد غير رسمي لزوما چنين كاركردي ندارند ،بلكه ممكن است با آموزش ارزشهاي متفاوت در پي تغيير و تحول در نظام سياسي باشند .

مشاركت سياسي :
مشاركت سياسي درگير شدن فرد در سطوح مختلف فعاليت در نظام سياسي از عدم درگيري تا داشتن مقام رسمي سياست است ، بطور اجتناب ناپذيري مشاركت سياسي با اجتماعي شدن سياسي رابطه نز ديكي دارد ، اما نبايد آنها تنها در امتداد نتيجه اجتماعي شدن در نظر گرفت . علاوه بر اين ، مشاركت سياسي با تعدادي از نظريه هاي مهم در جامعه شناسي رابطه دارد .
براي مثال هم در نظريه نخبگان و هم در نظريه كثرت گرا نقش اساسي دارد . اگر چه نقش آن در هر يك از اين نظريه ها عميقا متفاوت است .
نظريه نخبگان مشاركت سياسي قابل توجه را به نخبگان محدود مي كند و تودهها را عمدا غير فعال يا آلت دست نخبگان مي داند اما براي نظريه كثرت گرايي ، مشاركت سياسي كليد رفتار سياسي است از اين جهت كه عامل مهمي است در جهت تبيين توزيع قدرت و تعيين سياستها ، مشاركت سياسي دقيقا به همان اندازه در نظريه ماركسيسي داراي اهميت است ؛ اگاهي طبقاتي سرانجام به صورت انقلاب به عمل يا مشاركت منجر مي شود ،در حالي كه نو ماركسيستها مانند گرامشي و آلتو سر بقاي سرمايه داري را در توانايي اش براي كنترل مشاركت از طريق سركردگي طبقه بورژوا تبييين مي كند.

نظريه لنيني بر نقش مشاركتي حزب كمونيست به منزله ” پيشتاز پرولتاريا ” تاكيد مي كند .
در واقع مي توان گفت كه مشاركت سياسي اگر به صورت محدود ، به مترادف دموكراسي تعريف نشود پديدهاي جهاني است ، نه به اين معنا كه همه افراد لزوما به فعاليت سياسي مي پردازند نه اينكه از نظر شكل يا وسعت در همه جوامع به يك اندازه معمول است ، بلكه به اين مفهوم كه در همه جوامع يافت مي شود .

جيرنيت پري (۱۹۷۲) معتقد است كه بايد سه جنبه مشاركت سياسي يعني شيوه مشاركت ، شدت آن ، كيفيت آن را بررسي كرد .
منظور وي از شيوه مشاركت اين است كه مشاركت چه شكلي به خود مي گيرد ، آيا رسمي يا غير رسمي و استدلال مي كند كه شيوه مشاركت بر طبق فرصت ، ميزان علاقه (هم كلي و هم ويژه ) ، منابع در دسترس فرد و نگرشهاي رايج نسبت به مشاركت در جامعه مربوط و به ويژه اينكه آيا مشاركت تشويق مي شود و يا نمي شود فرق خواهد كرد .

منظور از شدت سنجش تعداد افرادي است كه در فعاليتهاي سياسي معين شركت مي كنند و دفعات مشاركت آنها است كه ممكن است بر طبق فرصتها و منابع فرق كند ، كيفيت به ميزان اثر بخشي اي كه در نتيجه مشاركت به دست مي آيد و سنجش آن بر كساني كه قدرت را اعمال مي كند و بر سياستگذاري مربوط مي شود . اين نيز بر طبق فرصتها و منابع از جامعه اي ديگر و از موردي به مورد ديگر فرق مي كند .

شكلهاي مشاركت سياسي :
لستر ميلبرات (۱۹۶۵) در كتاب مشاركت سياسي خود سلسله مراتبي از مشاركت را مطرح كرده است كه از عدم درگيري تا گرفتن مقام رسمي دولتي تفسير مي كند و پايين ترين سطح مشاركت واقعي راي دادن در انتخابات است، او مردم امريكا را به سه دسته تقسيم مي كند : ” گلادياتورها ” يا كساني كه غالبا در سياست مخالفند ( بين ۵ و ۷% ) ” تماشاگرها ” يا كساني كه حداقل در سياست درگيرند ( در حدود ۶۰% ) و ” بي تفاوتها ” يا كساني كه در سياست در گير نمي شوند ( در حدود ۳۳ % ) در چاپ دوم اين كتاب (ميلبرات وگوئل ،۱۹۷۷) به جاي اينكه يك سلسله مراحل تك بعدي مطرح گردد سلسله مراتب پيچيدهتري برگزيده شده كه هدف آن تطبيق انواع گوناگون ” گلادياتورها ” بود ؛ به ويژه آنهايي كه در شكلهاي مختلف اعتراض در گير مي شدند ،در سلسله مراتب تك بعدي اوليه اين مفهوم قسمتي وجود داشت كه كساني كه در سلسله مراتب قرار دارند در فعاليتهاي سطوح پايين

سلسله مراتب در گير بودهاند يا هنوز در گيرند . اما در مطالعه ديگري درباره مشاركت در ايالت متحده امريكا ، ورباوناي (۱۹۷۵ ؛ همچنين ر.ك :ورباي ،ناي ،كيم ،۱۹۷۸ ) تصوير پيچيدهتري يافتند پاسخگويان خود را به شش گروه تقسيم كردند . اين گروهها عبارت بودند از افراد كاملا منفعل (۲۲ % ) به افرادي كه تنها فعاليت سياسي آنها راي دادن بود (۲۱ % ) به محلي گرايان (۲۰% ) يا كساني كه فعاليت سياسي شان تنها به سياستها و مسائل محلي محدود مي شد . “گوته بينان ” (۴% ) كه تنها به مسائلي توجه داشتند كه از جنبه هاي شخصي بر آنها اثر مي كرد ” مبارزان ” (۱۵% ) كه تنها در رابطه با مسائل خاصي كه براي آنها مبارزه مي كردند در سياست درگير بودند

و سرانجام ” افراد كاملا منفعل ” يعني كساني كه در زمينه هاي سياست درگير مي شدند كه تعدادشان به (۱۸% ) مي رسد . بنابراين مفهوم سلسله مراتب مشاركت سياسي لزوما متضمن يك فعاليت در يك سطح به عنوان پيش شرط فعاليت در سطح ديگري نيست . همچنين نيازي نيست كه در آن اعتراض به منزله شكل خاصي

از فعاليت به مفهومي سلسله مراتبي متمايز گردد. اساسا هدف سلسله مراتب نبايد چيزي بيش از توصيف انواع گوناگون مشاركت سياسي در ارتباط با اين گزارهها باشد كه هر چه سطح فعاليت بالاتر است ميزان مشاركت كه بر حسب تعداد افراد درگير در يك فعاليت معين سنجيده مي شود پايين تر است .
بديهي است اهميت سطوح مختلف ممكن است از يك نظام سياسي به نظام سياسي ديگر فرق كند و سطوح معين ممكن است در يك نظام اهميت بيشتري داشته باشند و در نظام ديگري چندان اهميتي يا هيچ اهميتي نداشته باشند .

در بالاي اين سلسله مراتب كساني هستند كه انواع گوناگون مقامات رسمي را در نظام سياسي دارند ، از جمله صاحبان مقامات سياسي و اعضاي بوروكراسي در سطوح مختلف آنها از اين جهت كه به درجات متفاوت با اعمال قدرت سياسي رسمي سروكار دارند از مشاركت كنندگان سياسي ديگر متمايز هستند . اين امر نه اعمال قدرت واقعي را مستثنا مي كند و نه اعمال نفوذ توسط افراد ديگر يا گروههاي ديگر در جامعه .

تبيين مشاركت سياسي :
به نظر ميلبرات وگوئل مشاركت بسته به چهار عامل مهم تغيير مي كند : انگيزههاي سياسي ، موقعيت اجتماعي ، ويژگيهاي شخصي و محيطي سياسي به اين عوامل بايد مهارتها، منابع و تعهد را افزود . براي مثال هر چه فرد بيشتر در معرض انگيزههاي سياسي به صورت بحث درباره سياست ، تعلق به سازماني كه به شكلي به فعاليت سياسي مي پردازد يا دسترسي داشتن به اطلاعات سياسي مربوط قرار داشته باشد ، احتمال مشاركت سياسي بيشتر است اما مشاركت سياسي بر طبق ويژگيهاي شخصي فرد نيز فرق مي كند .
شخصيتهاي اجتماعي تر ، مسلط تر ، برونگراتر بيشتر احتمال دارد كه از نظر سياسي فعال باشند .
موقعيت اجتماعي كه با ميزان تحصيلات ، محل سكونت ، طبقه ، قوميت سنجيده مي شود به طور قابل ملاحظه اي در مشاركت تاثير مي گذارند .
محيط يا زمينه سياسي نيز مهم است از اين نظر كه فرهنگ سياسي ممكن است مشاركت و شكل هاي مشاركت را كه مناسب تلقي مي گردد تشويق كند يا برعكس مشوق مشاركت نباشد .
بنابراين ” قواعد بازي ” مانند حق راي در انتخابات ، فراواني انتخابات ، تعداد مقامات سياسي مورد انتخاب ، نگرشها نسبت به اجتماعات و تظاهرات خياباني و دامنه و ماهيت احزاب سياسي و گروههاي فشار ، همه متغيرهاي مهمي هستند . با وجود اين در نظر گرفتن مهارتهايي كه فرد دارد و منابع در دسترس او نيز مهم است .

مهارتهاي اجتماعي ، مهارتهاي تحليلي ، توانايي سازماني و مهارتهاي سخنوري همه ممكن است مشاركت سياسي را افزايش دهند اما فعاليت نيازمند منابع نيز هست . به ويژه وقت و اغلب پول يا مستقيما به صورت تعهد مالي و كمكهاي اهدايي يا به طور غير مستقيم به صورت اختصاص دادن وقت يا كمكهاي ديگر .

همچنين ممكن است منابع شكل ملاقات و رابطه با افراد ديگر و نيز نفوذ و قدرتي را به خود بگيرد كه از اين گونه ملاقاتها و روابط ناشي مي شود در اكثر موارد فرد نيز به تعهد نياز دارد ، تعهد نسبت به يك آرمان يا هدف ، رهبر يا سازمان ، اگر چه اين امر بيش از هر امري سوالهايي را دربره تبيين مشاركت سياسي مطرح مي كند .