بررسي مقايسه اي خصيصه سلطه گري و سلطه پذيري در زنان شاغل و غير شاغل

فهرست
عنوان
فصل اول: طرح تحقيق
۱ـ مقدمه
۲ـ موضوع پژوهش
۳ـ فايده و اهميت و هدف پژوهش
۴ـ فرضيه پژوهش
۵ـ هدف و فايده تحقيق
۶ـ تعاريف عملياتي
فصل دوم:
۱ـ مقدمه
۲ـ پيشينه تحقيق

۱ـ بخش اول :
سلطه گر كيست؟ سلطه پذير كيست؟
سلطه گري و سلطه پذيري از ديدگاه روان تحليلي
// // // فرويد
// // // يونگ
// // // اريك فروم
// // // راسل
// // // آدلر
// // // هورناي
// // // ملاني كلاين

سلطه گري و سلطه پذيري از ديدگاه آيسنگ
// // // مانس اشپربر
بخش دوم :
همرنگي و همنوايي اجتماعي و نقش آن در سلطه گري و سلطه
پذيري
متابعت و فرمانبرداري و نقش آني
متابعت
همانند سازي
دروني كردن
توالي دام گستري
محظوري اخلاقي موفقيت
قدرت و ايدئولوژي قدرت تسلط
فصل سوم:
۱ـ روش و ابزار تحقيق
۲ـ جامعه آماري
۳ـ نمونه آماري
۴ـ ابزار (پرسشنامه)
فصل چهارم:
۱ـ روش تجزيه و تحليل داده ها
۲ـ محدوديت هاي پژوهش

۳ـ پيشنهادات
۴ـ فهرست منابع
فصل اول: طرح تحقيق
مقدمه:
مهتري گر به كام شير در است شو خطر كن ز كام شير بجوي
از زمانهاي قديم مساله سلطه گري و سلطه پذيري از جمله مسائلي بوده است كه ذهن نويسندگان را به خود مشغول داشته است . هر چند كه اين نويسندگان نظرات و دلايل خود را در قالب داستانها بيان كرده اند . اما ديد روانشناختي عميقي داشته اند

. به عنوان مثال : ميان انسان و جانوران ديگر تفاوتهاي گوناگوني وجود دارد كه پاره اي عقلي است و پاره اي عاطفي يكي از تفاوتهاي عاطفي مهم اين است كه تمايلات انسان ، برخلاف جانوران ، اساساً بي حد و حصر است و ارضاي كامل آنها ممكن نيست . مار بوأ وقتي خوراكش را مي خورد مي خوابد تا آنكه دوباره گرسنه شود . انگيزه فعاليتهاي جانوران ، به استثناي موارد نادر ، نيازهاي نخستين است . در مورد انسان قضيه فرق مي كند . البته بخش بزرگي از نژاد بشر ناچارند براي بدست آوردن ضروريات زندگي آنقدر كار كنند كه براي مقاصد ديگران چندان رمقي در آنها باقي نمي ماند . ولي آنهايي كه زندگيشان تأمين شده باشد به صرف اين دليل دست از كار نمي كشند . خشايار شاه وقتي به آتن لشكر كشيد نه خوراك كم داشت و نه پوشاك و نه زن . فرانسيس قديس و ايگناتيوس لويولا نيازي نداشتند كه براي گريز از فقر دست به تأسيس فرقه هاي بزنند . اينها مردان برجسته اي بودند . همچنين در داستان رستم و سهراب ، قصه هاي شاهنامه و قصه هاي تاريخي نظير هيتلر ، ناپلئون و غيره … ما به طرز زيبايي ميل انسانها در داشتن تسلط و قدرت داشتن به ديگران و به همان نسبت تسليم پذيري و عقايد و خواسته هاي ديگران را قبول داشته اند را ديده ايم .
ولي مختصري از آن « قدرت» در همه مردمان وجود دارد . همين عنصر است كه همكاري اجتماعي را دشوار مي سازد . زيرا هر كدام از ما ميل داريم كه اين همكاري را بصورت همكاري ميان خدا و پرستگانش در نظر بياوريم .
رقابت ، نياز به سازش و حكومت ، ميل به شورش ، همراه با آشوب و خونريزي گاه و گاه از همين جا برمي خيزد از ميان هوسهاي بي پايان انسان ، هوسهاي قدرت و شكوه از همه نيرومندترند . اين دو هوس يكي نيستند . هرچند بستگي نزديك باهم دارند . نخست وزير قدرتش بيشتر و شكوهش كمتر است . پادشاه شكوهش بيشتر و قدرتش كمتر است . ولي معمولاً آسانترين راه به دست آوردن شكوه بدست آوردن قدرت است . اين نكته مخصوصاً در مورد مردماني كه با امور اجتماعي و سياسي سروكار دارند صادق است .

اما اين مسئله از قديم الايام بود و در عصر ما نيز وجود دارد و خواهد داشت و همواره دو گروه و از آدميان در مقابل و در كنار هم ديده مي شوند . رهبران و قدرتمندان و در مقابل زيردستان و پيروان ، كساني كه خود موجب به قدرت رسيدن جباران مي شوند .
برخي همواره مطيع و سربه راهند و برخي ديگر تنها در شرايط ترس و وحشت مجبور به اطاعت و فرمانبرداري از ديگران مي شوند .

اصولاً چه تفاوتهايي ميان اين دو گروه از آدميان وجود دارد ؟
رابطه ميان اين دو گروه چه نوع رابطه اي مي تواند باشد ؟
خصوصيات شخصيتي هر گروه تابع چه رويدادي مي باشند ؟
يكي از تفاوتهاي مشهور ميان زنان و مردان همين تفاوت در ميزان سلطه گري و سلطه پذيري آنان است . همواره زنان مطيع پدران ، برادران ، همسران بوده اند . گاهي سلطه پذيري زنان به حدي بوده است كه حتي هويت مستقل خود را از دست داده اند .
براي پاسخ دادن به اين سوالات وسوالات ديگر در اين زمينه به نظرات دانشمندان و نويسندگان و روانشناسان نظر عميقي مي اندازيم .
موضوع پژوهش
موضوع تحقيق عبارت است از بررسي مقايسه اي خصيصه سلطه گري و سلطه پذيري در زنان شاغل و غير شاغل .
فايده و اهميت و هدف پژوهش
اصطلاحات سلطه گري و سلطه پذيري كلماتي نيستند كه ما بخواهيم به سادگي از آنها عبور كنيم . آنها همواره دو روي سكه هستند . به همان نسبت كه ما در قديم هيتلر ، ناپلئون ، نادر شاه و رضاخان را داشته ايم ، كه با اعمال خشونت سعي در جلب و اطاعت و زورگويي به زيردستان بوده اند . امروزه نيز در قالب ها و به اشكال ديگري اين مفاهيم را در زندگي روزمرة خود داريم .
ولي آنقدر گرفتار و دچار مشغله فكري هستيم كه وجود آنها را به شرايط زمان و موقعيت مكاني ربط مي دهيم . يا اينكه به سادگي از كنار آنها مي گذريم .
چرا بايد عده اي به خاطر مقام قدرت و فرمانبرداري و ماديات افاد ديگر را تحت سيطره خود بگيرند . آن هم به شكل غير صحيح و اصولي آن ؟
و چرا بايد افرادي خواسته هاي خود و عقايد خود را به خاطر نداشتن جايگاه ويژه اي كه به آنها داده نشده سركوب كرد و تن به اطاعت افراد بالا نسبت بدهند .
چگونه مي توان رفتار فردي را تبين كرد كه در مقابل بالا دستانش محجوب و سربه زير ، متواضع و حرف گوش كن ، اما در مقابل زير دستانش و يا همسرش ديكتاتوري است زورگو و خشن بررسي اين كه چه عواملي در ميزان سلطه گري و سلطه پذيري انسانها نقش دارد و چه تفاوتي ميان زنان شاغل از نظر سلطه گري و سلطه پذيري وجود دارند . مورد تحقيق و پژوهش قرار گرفته است .
فرضيه پژوهش

ميزان سلطه گري در زنان شاغل نسبت به زنان غير شاغل بيشتر است .
تعريف متغير
ويژگيهايي كه پژوهشگران مشاهده و اندازه گيري مي كنند متغير ناميده مي شود . واژه متغير به ويژگي اطلاق مي شود كه بيش از يك ارزش به آن اختصاص داده مي شود و تغييرات را از فردي به فردي يا از شي به شي ديگر نشان مي دهد . متغير را مي توان به دوطبقه كمي و كيفي تقسيم كرد . متغيرهايي كمي به متغيرهايي اطلاق مي شوند كه از نظر مقدار يا ارزش متفاوت هستند و به صورت عدد نوشته مي شود مانند : سن، متغيرهايي كه از نظر كيفي متفاوت هستند و به صورت غير عددي نشان داده مي شوند متغير كيفي ناميده مي شوند نظير جنس ـ رنگ مو متغير بر اساس نقشي كه در پژوهش به عهده دارد به دو دسته مستقل و وابسته تقسيم مي شوند .
فصل اول : طرح تحقيق
تعريف اصطلاحات
سلطه گريDominance-Aauthoritarianism
قرارگرفتن در مرتبه بالاتر در نظامي از سلسله مراتب مبني بر سلطه گري ، پديده اي رايج است در جوامع انساني و برخي گروه هاي حيواني .
تعريف عملياتي : سلطه گري خصلتي است كه با مقياس ۴ آزمون برن رويتر سنجيده مي شود . ( كسب حداكثر نمره)
سلطه پذيري :somission
قرارگرفتن درمرتبه پايين تري در نظامي از سلسله مراتب مبتني بر سلطه گري
تعريف عملياتي : خصلتي كه بامقياس ۴ آزمون سنجيده مي شود (كسب نمره ، حداقل)
ساديسم :sadism
آزارگري ، انگيزه اي بيمارگون براي ايجاد درد و ناراحتي در ديگران .
مازوخيسم :Masochism
آزار طلبي ، گرايش بيمارگون به ايجاد درد در خود به دست خود يا ديگران .
اطاعت :Compliahce
گونه اي از نفوذ اجتماعي كه در آن شخصي به ظاهر همنوايي نشان مي دهد به منظور كسب پاداش و يا اجتناب از تنبيه ولي اين

لزوماً به معني آن نيست كه وي به عقايد ورفتاري كه ابراز مي كند اعتقاد دارد .
درون گرايي :
آنهايي كه جهت گيري درونگرايي دارند به گوشه گيري علاقمند علاقه آنها بيشتر به انديشه هاي خود معطوف است تا ارتباط برقرار كردن با ديگران .
برون گرايي :
آنهايي كه جهت گيري برون گرايي دارند بيشتر به صورت رفتار اجتماعي به معاشرت با ديگران و علاقه به تماس با جهان خارج جلوه گر مي شود تا غرق شدن در انديشه هاي خود .
فصل دوم : ادبيات ، پيشينه تحقيق
بررسي مقايسه اي خصيصة سلطه پذيري در زنان شاغل و غير شاغل
فصل دوم پژوهش مشتمل بر سه بخش مي باشد . در بخش اول نظرات روانشناسان و مكاتب مخالف روان شناسي را كه درمورد سلطه گري و سلطه پذيري بحث كرده اند آورده شده است .
در بخش دوم اصطلاحات و تعاريف مختلفي از روانشناسي اجتماعي كه درمورد سلطه گري و سلطه پذيري شده است و به روشن شدن مطلب كمك مي كند آورده شده است تا كه ما دريابيم كه يك فرد قدر طلب چگونه برديگران تسلط مي يابد و ديگر اينكه چگونه افرادي ديگر استقلال خود را از دست مي دهند و سلطه او را قبول مي كنند و دربخش سوم بر مروري از كارهاي انجام شده عملي در اين زمينه اختصاص دارد .
بخش اول : { از فصل دوم}

سلطه گر كيست ؟ سلطه پذير كيست ؟
سلطه گرايي يكي از خصوصيت هاي شخصيتي است كه از زمان پژوهش كلاسيك { آدورنوـ فرانكل ـ نرونشويك ـ لونيسون و سان فورد ۱۹۵۰} تاكنون به دفعات مورد مطالعه قرار گرفته است .مروي چري و بيرون (۱۹۷۷) در مطالعات مربوط به اين ميدان نشان مي دهد كه چگونه تجليات رفتاري خصوصيت شخصيتي سلطه گرا به موقعيتي مربوط كه در آن فرد در تعامل است .توصيفي كه وارلا (۱۹۷۱) از شخصي سلطه گر دارد را مي توان به عنوان تعريف سنتي اين شخصيت به حساب آورد . {وارلاـ ۱۹۷۱}
نوعي شخصيت است كه خصوصيت آن عبارت است از وجود نگرشهاي بسيلر شديد و تنبيهي در مورد اقليتهاي شخصي ، همراه با چاپلوسي از مرجع بالاتر .
فرد سلطه گر همچنين نسبت به ابهام ناشكيباست… هر چيز را بر حسب سياه و سفيد خوب يا بد مي بيند مناسبتهاي بين مردم را بيشتر بر طبق منزلت و سلسله مراتب مي بيند تا دوستي ، نسبت به ايده هاي ديگران ناشكيباست . اغلب بطور پاتولوژيك متوجه امور سكي است . اما اغلب چنين علايقي راواپس مي زند .۱ وارلا نشان داده است كه يك تساوي چگونه مي تواند از ارزيابي ميزان سلطه گرايي افراد مشخص در طرح موقعيتهاي ترغيبي استفاده كند .۲{استوارات ـ ۱۳۶۹}
توصيفي كه اريك هافر از شخص سلطه پذير دارد اين گونه است .
مردمي كه زندگي آنها بي ثمر و عاري از ايمني است . بيش از مردم خود بسنده ومتكي به نفس به فرمانبرداري تمايل نشان مي هند . از نظر افراد ناكام ، آزادي از مسئوليت ، جالب تر از آزادي از محدوديت است . آنها مشتاقانه طالب معامله پاياپاي ، تقديم استقلال خويش را در برابر آسودگي از سنگيني اراده كردن ، تصميم گرفتن و مسئول شكست محتوم بودن است .{اريك ـ۱۳۷۱}
آنها از روي ميل عنان زندگي خويش را به دست كساني مي سپارند كه برنامه ريزي ، فرماندهي و بر دوش كشيدن تمام مسئوليتها را مي پذيرند . چرا كه افرادي كه زندگي خود را ضايع و باطل شده مي بيند، بيش از آزادي طالب برادري و برابري هستند . شوق به برابري تا حدي با اشتياق به گمنامي يكي است به اين معني كه شخصي حكم يك تار را پيدا مي كند كه با تارهاي بي شمار ديگر پيرامون را به وجود مي آورد . تاري كه از ساير تارها قابل تميز نيست در اين صورت هيچ كس نميتواند روي ما انگشت بگذارد و ما را با سايرين مقايسه كند و پست تربودن ما را از سايرين درمعرض ديد بگذارد … { همان منبع ـ۱۳۷۱}

افراد بيش از حد خودخواه به ويژه مستعد ناكامي هستند . افراد ناكام بيشتر از آن جهت نسبت به رهبر خود وفا دارند كه وي آنها را از آن وجود ناخواسته خود دور مي نمايد و…
تسليم شدن را به اراده رهبران وسيله اي در راه رسيدن به هدف نيست . اما نوعي توفيق است . ناكامي ما وقتي كه بسيار داريم و بيشتر مي خواهيم افزون تر از زماني است كه هيچ نداريم و اندكي مي خواهيم . هنگامي كه براي تجملات در تلاش هستيم شجاعتي بيشتر از زماني داريم كه در پي ضروريات زندگي تكاپو مي كنيم … تهيدستاني كه در آستانه گرسنگي به سر مي برند و زندگي با هدفي كه دارند درگير شدن در تلاشي نوميدانه براي بدست آوردن خوراك و سر پناه ، هدفهايي آني وواقعي هستند .{ همان منبع ـ۱۳۷۱}
به خواب رفتن با نعده پر، يك پيروزي است . وقتي كه افراد از طلوع تا غروب براي بخور و نمير جان مي كنند . هيچ غمي را تسكين نمي دهند وهيچ رويايي در سر نمي پرورند …. وقتي تهيدستي قابل تحمل است ، يعني زماني كه اوضاع چنان بهبود يابد كه كمال مطلوب تقريباً دست يافتني است نارضايتي احتمالاً به اوج خود مي رسد . رنجوري انسان دردناك تر است كه با التيام نزديك شده باشد … افراد حقير و فقير هم با وحشت از جهان اطراف خود زندگي مي كنند و پذيراي تغيير نيستند . وقتي كه سرما و گرسنگي در يك قدمي ما قرار دارد ، زندگي شكل خطرناكي را به خود مي گيرد . بنابراين نوعي محافظه كاري ناشي از بيچارگي وجود دارد كه درست به اندازه محافظه كاري اغنياء در تداوم نظم اجتماع اثر دارد .۱ {اريك ـ ۱۳۷۱}

سلطه گري و سلطه پذيري از ديدگاه روان تحليلي
در خلال جنگ جهاني دوم روان كاري در تحليل فاشيسم و نازيسم مطالعات فراواني درباره قدرت طلبي انجام داد . آنها سعي داشتند كه با بررسي اثر نگرشي هاي اجتماعي درشخصست ، مساله سلطه گري و قدرت طلبي را روشن سازند . آدرنو و همكارانش در سال ۱۹۵۰ به مطالعه در زمينه شخصيت مقتدر و ريشه پيش داروري ها پرداختند و نشان دادند كه چه تعداد از اين نوع شخصيت ها بازتابي از دفاع عليه نوعي كشمكش سركوب شده در برابر اقتدار است . اين واكنشهاي دفاعي نشان برون افكني غرايز غير قابل انعطاف نسبت به گروه هاي خارجي ، تغيير شكل خصومت آميز در درون خود اين گروه ها آرمان سازي و همانند سازي پي در پي قدرت سركوبگري است كه همه اينها نتيجه اقتدار شديد و مستبدانه والدين در گذشته بوده است . ترس از انگيزه هاي خاص خود فرد وضرورت سركوب كردن آنها ، ساختمان محكمي از شخصيت را مي سازد كه سبب تحجر فكري و اجتناب ورزيدن از ضمير ناخودآگاه و محكوم ساختن جنبه هاي اخلاقي و ارزشها واعمال غير همگرايي مي شود . چنين به نظر مي رسد كه شخص مقتدر به همان گونه كه زير دستان خود را استثمار مي كند ، در برابر زورمندان بسيار مطيع و فرمانبردار است .
(ويژگي نازي ها) زيرا آنها به خاطر پييش داوري هاي خود نه تنها بر ضد يهودند بلكه ضدسياهان و ساير اقليتها نيز هستند . اگر شخصي مقتدر دچار پيش داوري شود ، اميد اندكي وجود خواهدداشت . در اين جا اين پرسش مطرح است كه اين خصومت چگونه رخ مي دهد و چگونه سركوب مي شود . چنين به نظر مي رسد كه تفاوتهاي شخصيت مورد مطالعه معمولاً بازتابي از تربيت وظيفه اجتماعي است .

اين نظريه نشان مي دهد كه شخصيت با زمينه هاي فرهنگي پيوند نزديك دارد . چه در اين صورت مي توان گفت كه شخصيتهاي مقتدر مورد مطالعه پيش داوريهايي داشته اند . كه لزوماً به يكديگر شبيه است . جنبه هاي مختلف شخصيت مي تواند نگرشهاي خاصي را سبب شود و همچنين نظامهاي اعتقادي و نحوه پاسخ هاي يك فرد را در برابر افراد وضعيتهاي گوناگون تعيين طي كند ، اما شناخت اين جنبه هاي شخصيت به ما اجازه نخواهد داد تا محتواي نگرشها و ياوري هاي يك فرد را پيش بيني كنيم . {يلاو ـ ۱۳۷۱}
براي نمونه تربيت سخت و محكم مي تواند به يك اندازه عصيانگري و يا فرمانبرداري را در فرد بوجود آورد . به طور خلاصه روان كاوي تحليلي تاريخ جهان را به مشابه سرگذشت منازعات خانوادگي و نبردهاي قدرت را كه بر تمام طول تاريخ سايه افكنده است از نشاء عقده اوديپ بررسي مي كند و جايي براي روابط اجتماعي نمي گذارد .البته روان كاوي مانند فروم به اين روابط بهاي لازم را مي دهند .۱{همان منبع ـ۱۳۷۱}

سلطه گري وسلطه پذيري از ديدگاه فرويد
اولين نظريه اي كه در شخصيت بررسي مي شود نظريه روانكاوي است . نظريه روانكاوي فرويد از آن رو مطالعه مي شود كه در فرهنگ امريكا مقبوليت عام يافته ، در تاريخ روانشناسي جايگاه خاصي پيدا كرده و به عنوان الگويي از يك نظريه روان پوشي اهميت اهميت پيدا كرده است .{لارنس.اي ـ۱۳۷۴}
نظريه روان كاري بازتابي است كه از ارزشهاي در حال تغيير جامعه غرب كه خود نيز در تغيير آن ارزشها موثر بوده است .
آنچه محور نظريه روانكاري را تشكيل مي دهد اين است كه انسان نظامي از انرژي است . ماهيت هر نظام اين است كه در آن انرژي جريان پيدا مي كند از مسير اصلي منحرف مي شود و يا لبريز مي گردد و در همه اين موارد مقداري انرژي ثابت است و اگر از آن در يك جهت استفاده شود انرژي كمي براي استفاده در جهت ديگر باقي نخواهد ماند .{لارنس .اي ـ۱۳۷۴}
اگر اين انرژي صرف مسائل تربيتي شود از انرژي موجود براي هدفهاي جنسي خواهد كاست و برعكس اگر مانعي بر سر راه ارضاء اين انرژي در يكي از كانالها ايجاد شود كانال ديگري پيدا خواهد كرد كه در آن معمولاً با مقاومت كمتري روبه رو مي شود .{لارنس .اي ـ۱۳۷۴}
هدف همه رفتارها ، كسب لذت است و معني آن كاهش تنش يا راه اندازي انرژي است . صرفنظر از اين كه انسان نظامي از انرژي است ، مانند ساير حيوانات ، تحت تاثير غريزه ها ، سائق جنسي و پرخاشگري نيز قرار دارد .{لارنس. اي ـ ۱۳۷۴}
فرويد انگيزه هاي پرخاشگري را انگيزه اصلي براي فعاليت آدمي مي داند . وي در رابطه با اينكه گروهي كاملاً متابعت و فرمانبرداري از رئيس و يا رهبر و يا بالادست خود را پيش مي گيرند ، فرضيه اي را مطرح مي كند :

متابعت بر پايه دگرگوني عاطفي ستيزه جو در عشق استوار است . عشق غيرجنسي كه در آن انگيزه جنسي از هدف ابتداي خود فراتر مي رود و به يك دوستي مبدل مي شود و اين رشته بر پايه همانند سازي است و به اين معنا كه افراد رئيس خود را به عنوان آرمان بر مي گزينند . {لارنس.اي ـ ۱۳۷۴}
وي در كتاب آينده يك پندار نشان مي دهد كه جامعه از فرد مي خواهد تا ارضاي نيازهاي غريزي خود را صرف نظر كند و يا به جاي حمايت كردن آنها را تحت كنترل قرار دهد . اين درخواستهاي جامعه نسبت بروز كشمكش مي شود و اين كشمكش از طريق همانند سازي فرد با سلطه ممنوعيت و از راه دروني كردنش به حد تعادل مي رسد . اين چنين است كه خداوند مي تواند كاركردي همانند والدين داشته باشد . زيرا اعتقاد به خدا به انسان كمك مي كند تا عواطف ضعيف را از بين ببرد و از ارضاي غريزههاي تهديدي براي زندگي جامعه است چشم پوشي كند . به نظر فرويد انگيزه پرخاشگري سبب ايجاد نيروي ويرانگر و اساسي در انسان است كه مي توان بر ضد ديگران به صورت ديگر آزاري و يا بر ضد خود شخص به شكل خودآزاري عمل كند . نظر فرويد در مورد اهميت پرخاشگري در رفتار انسان از مشاهدات او ناشي مي شود ولي تفسير او از اين مشاهدات ، ماهيت كاملاً مشخص فلسفي داشت . { لارنس .اي ـ ۱۳۷۴}
براي مثال ( فرويد در كتاب تمدن و رنجهاي آن ۱۹۳۰) چنين اظهار نظر كرد كه واقعيتي كه در پشت اين تمدن قرار دارد ـ و با اشتياق زيادي انكار مي شود ـ اين است كه انسانها موجوداتي آرام ، دوست داشتني و صلح طلب نيستند كه فقط وقتي به آنها حمله شود از خود دفاع كنند ، بلكه ميل شديد به پرخاشگري را بايد به عنوان بخشي از زندگي غريزي آنها به حساب آورد . ص۸۵
او سپس ادامه مي دهد كه در پس تمام روابط عشقي و عاطفي انسانها به يكديگر ـ به جز عشق مادر به فرزند مذكر خود غريزه پرخاشگري قرار دارد . {لارنس .اي ـ ۱۳۷۴}

فرويد معتقد بود كه كودكان درك زنده اي از ارتباط هاي سلطه گري و سلطه پذيري دارند كه دائماً در ارتباط با والدين و در رقابت با خواهران و برادران و ديگر همسالان ، در كشاكش تثبيت موقعيت خود هستند وي اشاره مي كند كه كودكاني كه اولين صحنه ارتباط جنسي بزرگسالان را مشاهده مي كنند آن را به عنوان حمله اي از جانب مرد به زن تفسير مي كنند كه در برخي افراد اين تجربيات زود ممكن است پيوند مابين الگوهاي رفتار جنسي و الگوهاي سلطه پذيري و سلطه گري را تقويت كند و در نتيجه آنها بعدها ممكن است رويه هاي پرخاشگري و سلطه گري را اختيار كنند كه ارتباط جنسي آنها بيشتر به مقوله اجحاف يا تهاجم و ديگر آزاري خواهد بود تا اظهار عشق . اما به واقع بزرگترين مشكلي كه كودكان با آن روبرويند ، درايجاد حسي از قدرت وموقعيت خانوادگي و سلسله مراتب اجتماعي است . ديگر آزاري و خود آزاري را بايد در ارتباط با اين مسائل مورد تجزيه و تخليل قرار داد نه تأثيرات جنسي در كودكان .{لارنس.اي ـ۱۳۷۴}

مهمترين قسمت نظريه فرويد به رشد غرايز اختصاص دارد و غرايز به صورت تنشهاي بدني ظاهر مي شوند و گرايش به تمركز در نواحي معيني از بدن دارد كه نواحي شهواترا ناميده مي شود . بين مفاهيم مراحل رشد تثبيت و واپس روي ، اهميت بسيار زيادي در نظريه روانكاوي رشد دارند فرويد معتقد است كه اگر فرد در خلال مرحله اي از رشد درست ارضاء نشده باشد . در همان مرحله باقي مي ماند و خصوصيت آن مرحله در او تثبيت مي شود . بر اين مبنا شخصيت را به انواع گوناگون تقسيم مي كند شخصيت دهاني ، معقدي ، احليلي .
ويژگي هاي شخصيت دهاني با فرايندهاي مرحله دهاني ارتباط مي يابد . شخصيتهاي دهاني خود شيفته اند يعني تنها به خود توجه دارند و از ديگران به عنوان موجوداتي متفاوت ، شناخت روشني ندارند . ديگران با توجه به آنچه به او مي توانند به وي بدهند مورد توجه قرار مي گيرند .{لارنس.اي ـ ۱۳۷۴}
شخصيت هاي دهاني همواره تقاضاي چيزي را دارند ….. يا به صورت تقاضاي ملايم و دادخواهانه و يا به صورت خاسته اي پرخاشگرا .{لارنس.اي ـ۱۳۷۴}
شخصيتهاي معقدي ناشي از مرحله معقدي رشد است . برخلاف ارضاء دهاني كه مي تواند در بزرگسالي نسبتاً به شكل غير سركوبگرانه بيان شود ارضاء حاصل از تكانه هاي معقدي بايد به مقدار قابل ملاحظه اي تغيير شكل پيدا كند . ويژگيهاي شخصيت معقدي به فرايندهاي مربوط است كه در مرحله رشد معقدي جريان دارد و به طور كامل پشت سر گذاشته نشده است .{ لارنس.اي ـ۱۳۷۴}
فرآيندهاي بدني ( انباشتگي و تخليه مدفوع ) و روابط ميان فردي با گره زدن اين دو به يكديگر شخصيت معقدي مدفوع را به عنوان سنبل قدرت به حساب مي آورد .
تغيير از شخصيت دهاني به معقدي تغييري از « به من بده » به آنچه مي گويم « انجام بده » و يا از « مجبورم به تو بدهم » به « مجبورم از تو اطاعت كنم »
شخصيت معقدي به داشتن ويژگيهاي سه گانه اي معروف است كه آنرا تثبيت معقدي مي خوانند اين سه ويژگي عبارتند از نظم و پاكيزگي و لثامت و اجاجت .{ لارنس .اي ـ ۱۳۷۴}
شخصيت معقدي اغلب مطيع و فرمانبرداري است ولي گهگاه مواردي از طغيان مبارزه طلبي وكينه توزي نشان مي دهد و شخصيتهاي معقدي نسبت به تجاوزهاي خارجي به حوزه قدرت واقعي يا حرفي حساس هستند . اين افراد به سرعت به روش انجام كار خويش دل مي بندند و از ديگران انتظار پذيرش دارند از پذيرش خواسته يا دستور ديگران به خصوص اگر صاحب نفوذ باشند امتناع مي كنند .

ولي همان چيزها را وقتي از آن خود بدانند و داوطلبانه انجام مي دهند . مسئله مهم براي آنها تحت سلطه بودن است .
در آخر فرويد معتقد بود كه فعاليتهاي علمي و تلاشهاي هنري در واقع كليه فعاليتهاي فرهنگي ، راههاي ابراز انرژي جنسي و پرخاشگري است كه از ارضاء مستقيم منع شده است .۱{ لارنس .اي ـ۱۳۷۴}
سلطه گري و سلطه پذيري از ديدگاه يونگ :
يونگ اساس نظريه روان پويايي خود را بر پايه دواصل استوار ساخته است .
يك اصل جابه جايي نيرو و ديگر اصل هم ترازي نيرو :
اصل جابه جايي نيرو اين است كه نيروي مصرف شده براي ايجاد يك وضع يا حالت رواني ، از بين نمي رود، بلكه در جاهاي ديگري به كار گرفته مي شود اين اصل را در علم فيزيك به نام قانون اول ترموديناميك يا اصل صرفه جويي انرژي مي نامند كه براي اولين بار هلمهولتز عنوان كرد .{ شاملوـ ۱۳۶۳}
يونگ از اين اصل در توجيه فعاليتهاي رواني اسستفاده كرد و گفت اگر ارزش رواني خاصي ضعيف و يا ناپديد شود ، تمام انرژي يا نيرويي كه آن ارزش رواني از خود نشان مي دهد از دست نمي رود ، بلكه در ارزش رواني نوع ديگر تجلي مي يابد .{شاملوـ۱۳۶۳}
پايين آمدن مقدار يك ارزش رواني ، سبب ازدياد نيروي ارزش ديگر مي شود .
مثلاً به تدريج در جريان رشد هرچه ارزش خانواده براي كودك كم شود احساس ارزش ديگران بالاتر مي روند . شخص كه احساس ارزش و علاقه اش نسبت به يك سرگرمي كم مي شود معمولاً سرگرمي ديگري را جايگزين آن مي كند اگر ارزشي سركوب شود مانند هنگامي كه ايگو تضعيف مي شود انرژي آن براي ايجاد تخيلات و روياها به كار گرفته مي شود . هدف اصل همترازي ، رسيدن به تعادل قواست ، يونگ از اين اصل براي تشريح توزيع انرژي رواني كه هدف آنها تعادل و توازن است استفاده مي كند .{شاملوـ۱۳۶۳}

بنابراين اگر دو ارزش رواني كه در واقع دو كيفيت انرژي هستند ، از لحاظ قدرت نامساوي باشند انرژي از ارزش قوي تري به ضعيف تر انتقال خواهد يافت . ليكن چون ساختار روان يك سيستم كاملً بسته نيست لذا ممكن است انرژي به آن اضافه و يادر آن كم شود و در نتيجه تعادل به هم بخورد . يا اينكه هيچ نمي توان به مرحله تعادل رسيد ليكن ارگانيسم براي نيل به اين هدف تلاش مي كند . يونگ توزيع مساوي ، ايده آل و كامل انرژي بين تمام سيستمهاي شخصيت را خويشتن شخصيت مي نامد . عدم تعادل بين مقدار انرژي سيستمهاي شخصيت ، سبب ايجاد تعارض و تنش مي شود . بر اساس اصل همترازي يك سيستم ضعيف سعي مي كند از يك سيستم قوي نيرو بگيرد و اين خود باعث ايجاد تنش و فشار مي شود .۱{شاملوـ۱۳۶۳}

تقابل ديگر در نظر يونگ ، بين درون گرايي و برون گرايي است . هركس در اصل بايكي از اين دو طريق به جهان ارتباط برقرار مي كند . اگرچه جهت ديگر نيز هميشه براي فرد باقي مي ماند . درحالت درون گرايي ، جهت گيري اصلي فرد به درون خود و به جانب خويشتن است . فرد درون گرا در دل متفكر و محتاط است .
فرد برون گرا به بيرون و به جهان خارج گرايش دارد . از نظر اجتماعي درگير مي شود و فعال و متهور است . هركس وظيفه اي دارد كه وحدت خويشتن را پيدا كند . از نظر يونگ وظيفه اصلي ما در زندگي اين است كه همرنگي يا يكپارچگي نيروهاي ذكر شده را با ساير نيروهاي متخاصم را بدست آوريم ، مطالعات مختلف يونگ حاكي از آن است كه نگرشهاي پذيرنده و دموكراتيك والدين ، امكان رشد را به حداكثر مي رساند در حاليكه فرزندان اين والدين رشد ذهني و ابتكار امنيت عاطفي و نظارت فزاينده هاي را نشان مي دهد . والدين طرد كننده و سلطه جو فرزنداني سركش و پرخاشگر و ستيزه جو دارند .{ نكته بسيار حساس ، ادراك كودكان از ارزيابي هاي والدين است . اگر كودكان احساس كنند كه اين ارزيابيها مثبت است از خود وجود خود احساس لذت مي كنند . اگر احساس كنند كه اين ارزيابيها منفي است ، نسبت به خود به ارزيابي منفي و عدم امنيت مي رسند .( جو رادرمي ۱۹۵۵ )}سرانجام در تعامل والدين وكودكان درمورد اعمال و رويه هي دموكراتيك تفاوتهايي ديده شده است . والدين كودكاني كه عزت نفس بالايي دارند مجموعه قوانين گسترده اي را برقرار مي كنند و اشتياق زيادي به اعمال آنها دارند و ولي اين رفتارها در محدوده تعيين شده غير اجباري با پذيرش حقوق و عقايد كودك همراه است . والدين كودكان با عزت نفس پايين محدوديتهاي نامشخص و اندكي را تعيين مي كردند . و در روشهاي نظارت ، مستبد و سلطه جو طرد كننده و سازش ناپذير بودند .۱ {لادنس .اي ـ ۱۳۷۴}

سلطه گري و سلطه پذيري از ديدگاه اريك فروم:
فروم قدرت طلبي و اقتداررا در يك بحث تاريخي بررسي مي كند و افراد سلطه گر را به عنوان ساديست و سلطه پذير را به عنوان مازوخيست مطرح مي كند .
فروم انسان را از لحاظ فيزيولوژيكي و جسمي جزو حيوانات به شمار مي آورد . ولي برخلاف آنها به خاطر اينكه در رده هاي عالي تكامل قرار دارد وهوش زيادي دارد رفتارش كمتر تابع غرايز است به نظر خود او خرد ، خودآگاهي و تفكر سه كيفيتي هستند كه انسان را بصورت موجود خارق العاده و طبيعت در آورده است انسان برخلاف ساير جانداران نرمش تقريباً نامحدودي دارد ، همه چيز را مي تواند بخورد ، همه جا مي تواند زندگي كند …. مي تواند جنگجو ، صلح دوست يا استعمارگر و راهزن باشد . هيچ وضع روحي نيست كه انسان با آن سازگاري نباشد همه كار مي توان با انسان كرد و به هر منظور از او مي تواناستفاده كرد . ولي علي رغم تمام اين شواهد تاريخي بشر نشان مي دهد كه ما يك حقيقت را ناديده گرفته ايم خودكامگان و گروه حاكم مي تواند در تسلط و بهره كشي از انسانها موفق شوند ، ولي نمي توانند مانع ظهور واكنش در مقابل رفتار غير انساني خود باشند . زيرا دستانشان ترسو ، بدگمان ، بي يار و ياور و بي پناه مي شوند واگر عوامل خارجي مانع شود ، چنين دستگاه خود كامه اي در نقطه اي فرو مي ريزد زيرا ترس و بد گماني ، بي كسي ، بالاخره بيشتر اقدامات حاكمان را بي اثر مي كند .
در نظامهاي اجتماعي كه گروهي بر گروه ديگر فرمانروايي مي كنند مبنا اقتدار است . فروم اقتدار را اينگونه تعريف مي كند : اقتدار به معني داشتن ثروت و صلاحيت بدني نيست و اقتدار به معني دلالت به نوعي از روابط بين مردم است كه يكي بالاي دست ديگري است .{لارنس .اي ـ۱۳۷۴}
وي اقتدار را از دو نوع متفاوت مي داند : ۱ـ اقتدار غير منطقي يا باز دارنده ۲ـ اقتدار منطقي مانند

رابطه معلم با شاگردش است . معلم از نظر معلومات با شاگردش تفاوت دارد و نسبت به او برتر است و اقتدار غير منطقي مانند رابطه برده با مالكش است . رضاي معلم در گسترش معلومات و پيشرفت شاگردش است و عدم موفقيت شاگرد شكست هر دو خواهد بود ولي صاحب برده مي خواهد از بنده اش بهره كشي كند . هر چند بيشتر بهتر برده نيز مي كوشد تا هر چه كمتر وسيله سود صاحبش باشد .
ديناميك اقتدار نيز درهر دو نوع متفاوت است . شاگرد هر چه بيشتر بياموزد ، شكاف و فاصله او با معلمش كمتر مي شود و روز به روز به او نزديكتر مي شود . به عبارت ديگر اقتدار منطقي خودش علت وجودي خودش را از بين مي برد . ولي هنگامي كه اقتدار برمبناي بهره كشي است فاصله بالا دست و زير دست به مرور بيشتر مي شود . از نظر معنوي نيز اين دو اقتدار متفاوتند . در اولي عشق تحسين و قدرداني غالب است و اقتدار ، در عين وسيله اي براي ابراز هويت مي باشد . در مورد دوم سبب كينه ودشمني نسبت به استثمار كننده خواهد بود . فروم معتقد است كه نفرت و انزجار زير دست نسبت به بالادست موجب ناسازگاري هايي مي شود كه تنها رنج وارد را براي سلطه پذيري او به ارمغان مي آورد . بنابراين بيشتر اوقات اين نفرت و درد فرونشانده مي شود و يا حتي جاي خود را به تايير كوركورانه مي دهد . زيرا هم حس نفرت مزاحم و خطرناك را كم مي كند و هم سبب كم شدن احساس پستي و خواري مي شود .{لارنس .اي ـ ۱۳۷۴}

اگر كسي كه به من فرمان مي راند ، از هر لحاظ كامل و برجسته باشد بنابراين نبايد از فرمانبرداري او احساس شرم و سرافكندگي كنم . نمي توانم با او برابر باشم زيرا او عاقل تر و قوي تر و بهتر از من است فروم تفاوت بين اين دو اقتدار را نسبي مي داند و معتقد است كه اين دو باهم آميخته اند مثل روابط كارگر و كارفرما ، پسر با پدر ، زن خانه دار با شوهرش با پيشرفت جوامع اين در هم آميختگي بيشتر ، به حدي كه ظاهر اقتدار غير منطقي عوض مي شود . فروم نقل قولي از ادي استيونس ، سياستمدار امريكايي را در اين مورد مي آورد :
ديگر خطر برده شدن ما را تهديد نمي كند بلكه مي ترسيم از اينكه به صورت آدمك كوكي درآييم ديگر اقتدار يا زور آشكار بالايي سر ما نيست بلكه اقتدار پنهان ناشي از همرنگي و دنباله روي بر ما حاكم است .
شخصاً به كسي تسليم نمي شويم و با مقامات مسئول ديگر و اختلافي نداريم ولي از خود نيز عقيده اي نداريم . احساس فرديت و خود بودن نيز از بين رفته است . { لارنس .اي –۱۳۷۴}
اين اقتدار نهايي اقتدار افكار عمومي و بازار است وسبب مي شود كه حس غرور و تسلط كاهش و به عوض تمايل ناآگاهانه به ضعف و عدم اقتدار بروز كند رشد سرمايه داري به انساني نياز دارد كه كار كند ، مصرف كند ، سليقه تغيير پذير داشته باشد . خود را آزاد و رها و مستقل مي كند و تابع هيچ اقتدار و وجداني نباشد . ولي مايل به فرمانبرداري باشد اما انسان چگونه بدون زور هدايت مي شود ، بدون رهبر و پيشوا ؟ { لارنس .اي ـ ۱۳۷۴}
با مكانيسم همنوايي يا همرنگي است كه فرد با گروه يكي مي شود : كسي كه برمن قدرتي ندارد ، به استثناي گروهي كه من جزء و تابع آن هستم . از بين رفتن اقتدار آشكار در تمام جنبه هاي زندگي مشخص است والدين ديگر دستور نمي دهند بلكه فقط توصيه مي كنند در صنعت و بازرگاني نيز امر نمي كنند بلكه توصيه مي كند چاپلوسي مي كنند .

يك تفاوت مهم بي دو نوع اقتدار آشكار و نهان اين نكته است كه درمقابل آشكار هميشه تمرد و گردن كشي وجود داشته وخواهد داشت . شخصي حتي اگر تسليم مي شد احساس شكست مي كرد زيرا هنوز احساس تكامل شخصي اش وجود داشت ولي اگر انسان از تسليم خود آگاه نباشد ، اگر زير فرمان يك مرجع قدرت بي نام ونشان باشد ديگر معناي خود را از دست مي دهد و جزئي از آن كل مي شود . فروم پيوند با گروه و يكي شدن با آن اتحادي دروغين مي داند يا در حقيقت نوعي پيوند تعاوني و عشق ناقص . وي اين پيوند تعاوني را بر دو نوع مي داند :
يا بصورت منفي است كه همان مازوخيسم است و در آن صورت شخص براي گريز از احساس دوري و تنهايي خود را جزئي از وجود شخص ديگري نمايد .{ لارنس .اي ـ ۱۳۷۴}
شيء كه شخص مازوخيست خود را به او تسليم مي كند به نظر او صد چندان مي آيد خواه اين شي آدمي باشد و يا خدا و يا هر چيز ديگر به هر حال انسان مازوخيست با خود مي گويد كه او همه چيز است ومن جزئي از او هستم .
نوعي ديگر پيوند تعاوني را در برتري طلبي قدرت گرايي و يا به عبارت ديگر ساديسم مي توان جستجو كرد فرد ساديست شخص ديگر را جزلاينفك وجود خود مي سازد تا به اين وسيله از احساس تنهايي نجات يابد درست به همان اندازه كه ديگري به شخص ساديست متكي است . انسان ساديست نيز به او متكي است هيچ يك نمي تواند بدون ديگري زندگي كند تنها تفاوت در اين است كه شخص ساديست فرمان مي دهد استثمار مي شود آسيب مي بيند و خوار مي شود از نظر ظاهر تفاوت فاحشي است ولي در مواقع اهميت اين تفاوت به اندازه وجه مشترك اين دو نيست .
در افراد انساني نمي توان اين تمايلات را از هم جدا كرد به طوريكه يك فرد كاملاً ساديست و ديگري مازوخيست باشد هر فرد آميزه اي از اين دو مي باشد .
بعدها فروم از دو سنخ مرده گرا ، زنده گرا در آثار خود نام مي برد سنخ مرده گرا در گذشته زندگي مي كند سرد و ترشرو است از مردم مي گريزد و شديداً پايبند قانون و نظم است و به كار بردن زور و قدرت را مجاز مي داند بر عكس سنخ زنده گرا كسي است كه مايل است با عشق و خرد بر ديگران تسلط پيدا مي كند نه بازور ياقدرت عاشق زندگي آفرينندگي و سازندگي است . { لارنس .اي ـ ۱۳۷۴}
در اين مورد فوم معتقد است كه غالب شخصيتها آميزه اي از اين دو هستند و در هر فرد يكي از اين دو سنخ تنها مسلط تر است . تحليل فروم از هيتلر و شخصيت او و بررسي علل گرايش مردم به ايدئولوژي نازيسم مي تواند در روشن تر شدن نظرات او به ما كمك كند .
به نظر او هيتلر فردي مازوخيست ـ ساديست بود با خصوصيات قدرت گرايي ، مشخصات اين دو بيماري به نظر او به هم مربوط هستند به عقيده فروم هيتلر يك هيچ كس بي چهره از آينده بود كه خود را كاملاً به عنوان فردي به بيرون پرتاب شده حس مي كرد .
فرد قدرت گرا قدرت را تحسين مي كند و تمايل دارد كه خود را مطيع آن سازد . در همين حال مي خواهد قدرتمند باشد . و ديگران را مطيع كند سلطه خارج از خود را او سرنوشت قلمداد مي كند . براي او اين سرنوشت است كه جنگ وجود دارد سرنوشت است كه از مجموعه جنگها و رنجها كاسته نمي شود سرنوشت در اينجا مي تواند از لحاظ عقلي به عنوان قانون طبيعي يا خصوصيت انساني ، از لحاظ مذهبي .

خواسته خدا و از لحاظ اخلاقي وظيفه تلقي شود براي كاراكتر قدرت گرا همواره يك قدرت برتر لازم است تا فرد خود را مطيع آن سازد . { لارنس .اي ـ ۱۳۷۴}
فروم معتقد است كه اين گرايش ساديست ـ مازوخيستي به فرد كمك مي كند تااز احساس تنهايي غير قابل تحمل و ناتواني فرار كند فرد ساديست احتياج به زير دست دارد چون مجموعه احساس قدرت او بستگي به اين واقعيت دارد كه بر كسي سلطه داشته باشد از طرف ديگر گرايش مازوخيستي او همراه با اعتقاد به سرنوشت او را وادار مي كند كه درهنگام شكست خودكشي كند .{ لارنس .اي ـ ۱۳۷۴}

فروم به اين نكته نيز مي پردازد كه چرا قشر بزرگ آدمهاي متوسط اين چنين به دنبال ايدئولوژي فاشيسم روان شدند ( در آلمان قبل از جنگ و حين جنگ ) به نظر او اين آلماني هاي متوسل الحال از نظر (اقتصادي ) خصوصياتي از قبيل ستايش قدرتمندان ، تنفر از ضعفا ، تنگ نظري و كوته بيني ، كينه و فقر روحي پس انداز تا حدي خساست را دارا بودند . جدا از مسائل اقتصادي وضعيت روحي خاصي را نيز در آن برهه از زمان را نيز داشتند وضعيت اسفناك زندگي آنها را وادار مي كرد كه خود را از سقوط و نابودي برهاند وتصور مي كردند كه با توسل به ايدئولوژي نازيسم ، قادر به اين كار خواهند بود ، آنها شك نداشتند كه چيزهايي را كه از دست مي دهند ولي دريافته بودند كه بدون رهبري گله گوسفندي بيش نيستند ، آنها مي گفتند : اگر ما زجر داده نشويم و بر سرمان فرياد كشيده نشود وتودهني نخوريم آدمهاي ترسو و بيچاره اي باقي خواهيم ماند . فروم معتقد بود كه احساس بي اهميتي خردي و توانائي در حوزه هاي وسيعي از مردم آلمان حاكي بود بر اين شرايط مناسبي را براي تمايل به نازيسم به وجود آورده بود .{ لارنس .اي ـ۱۳۷۴}
سلطه گري و سلطه پذيري از نظر راسل:
راسل در كتاب قدرت بيان مي كند كه :
ميل به قدرت دو صورت دارد : آشكار در رهبران ، پنهان در پيروان آن ها .
وقتي كه مردم باميل از رهبري پيروي مي كنند منظورشان اين است كه آن گروهي كه رهبر در رأس آن قرار دارد . قدرت را بدست مي آورد و احساس مي كنند كه پيروزي رهبر پيروزي خود آنهاست بيشتر مردمان توانايي رهبر و به پيروزي رساندن گروهشان را در خود نمي بينند بنابراين سردسته اي را پيدا مي كنند كه به نظر مي آيد از شجاعت و توانايي لازم براي بدست آوردن قدرت بهرمند است .
حق بر ديانت هم اين تمايل پديدار مي شود و نتيجه مسيحيت را متهم مي كرد كه اخلاق بردگي را پرورش مي دهد ولي هدف مسيخيت هميشه پيروزي نهايي بوده است .« خوشا به حال ضعيفان» زيرا كه زمين را به ميراث خواهند برد .{ برتواندر – ۱۳۷۱}

اگراين اخلاق بردگي است پس حمله سربازان مزدوري كه محنت جنگ را براي خاطر غنيمت تحمل مي كنند همه سياستگران خرده پايي كه در مبارزات انتخابي تلاش مي كنند . بايد در شمار برندگان به حساب آيند .
راسل معتقد است كه در اموري كه بر اساس همكاري واقعي انجام مي گيرد پيروان از لحاظ روانشناس از رهبر خود برده تر نيستند و اين نكته است كه نابرابري هاي قدرت را در جامعه تحمل پذيرتر مي كند . به نظر او اين توضيح نابرابر در جوامع بشري است و تنها بر حسب روان شناسي فردي قابل تعريف است .{برتواندر ـ۱۳۷۱}

راسل معتقد است : مردمان وقتي ناتوان مي شوند . حاضر به فرمانبرداري مي گردنند . در شرايط بحراني و خطرناك در شرايطي كه ترس حاكم مي شود ميل به تسليم هم خود را نمايان مي سازد ميل به تسليم به اندازه ميل به فرمان دادن واقعي فراوان است واز ترس ريشه مي گيرد . نافرمانترين دسته كودكان در يك موقعيت وحشت آور مانند آتش سوزي دستور يك بزرگ سال با كفايت را به خوبي گوش مي دهند . راسل هر نوع تسليمي را ناشي از ترس مي داند خواه تسليم به رهبر كه فردي بشري است و خواه تسليم به ذات الهي چرا كه در تسليم شدن به اراده الهي نوعي احساس امنيت وجود دارد كه به انسان آرامش مي دهد . به همين دليل بوده كه بسياري از پادشاهان حاضر نبوده اند در برابر هيچ وجود خاكي سر فرود آورند . اما برخلاف ديگران وي معتقد نيست كه پرخاشگري زاييده ترس است .
از نظر راسل مردمان عادي و بي سروصدا وقتي خود را تسليم رهبري مي كنند از ترس چنين مي كنند اما به نظر راسل رهبران بزرگ داراي نوعي اعتماد به نفس استثنايي هستند كه تنها ظاهري نيست بلكه در ژرفاي ضمير ناهوشياريشان هم نفوذ كرده است اعتماد به نفس كه لازمه رهبري است ممكن است علتهاي گوناگوني داشته باشد يكي از اين علتها مقام فرماندهي موروثي است . پرورش خاص ( پرورش وليعهد براي جانشيني شاه ) به گونه اي كه عادت به فرمان دادن بر عهده گرفتن مسئوليت و تصميم گيري را اسان تر مي سازد دليل ديگري كه او براي ايجاد اين اعتماد به نفس ذكر كنند شرايط سخت دشوار و بحران هاي عظيم تاريخي است و در اين شرايط بحراني قدرت قضاوت صحيح ارزيابي از شرايط را داشته اند ، راسل ناپلئون ، لنين و كرامول را به عنوان مثال ذكر مي كند . {برتراندر ـ ۱۳۷۱}
كه به اعتقاد وي اينها مرداني بودند كه با ايمان به آرمان و عقايد خود ( كه او آن رانوعي ايمان ديني ژرف مي نامند ) سبب ي شود كه در افرادي نظير كرامول و لنين ، ميل به قدرت حقانيت ترديد ناپذيري داشته باشد و اين وراي سود جويي هاي فردي و منافع شخصيتي است و اين وراي سودجويي ها است اماناپلئون را نمونه اعلاي سربازي مي داند كه براي غنيمت به جنگ مي رود .
پس طبيعي است كه ما خواهان قدرت باشيم مگر تا حدودي كه ترس و ترديد مانع شود اينگونه ترس و ترديد به سبب عادت مسئوليت كاهش مي يابد به همين ترتيب مسئوليت خواهش قدرت را افزايش ميدهد .

تجربه خشونت و خصومت ممكن است در هر دو جهت موثر باشد .{ برتراندر ـ۱۳۷۱}
قدرت توانايي رسيدن به چيزهايي را ممكن مي كند كه بدون قدرت براي ما ميسر نيست راسل معتقد است مكانيسمهاي غريزي تسلط و تسليم به استبداد را آسانتر مي كند . او در اين مورد چنين مي گويد : همكاري بر اساس برابري از استبداد بسيار دشوارتر است و با غرايز انسان كمتر انطباق دارد وقتي مردمان به همكاري مي پردازند طبيعي است كه هركس بكوشد زمام كار را بدست بگيرد زيرا كه تمايلات تسليم طلبانه در اين بازي شركت ندارند

كمابيش ضروري است كه همه افراد دخيل در كار وفاداري خود را به مرجعي از خود مانند دوست قانون و ملت اعلام كنند اما در مورد اينكه اين غرايز چه هستند و تبيين روانشناختي آنها چيست مطلبي را در اين كتاب ارائه نمي دهند . از نظر راسل سيرت برخي از مردمان آنان را هميشه درمقام رهبري قرار مي دهد و سيرت برخي ديگر آنها را فرمانبردار مي سازد و بين اين دو نهايت توده افراد متوسط قرار مي گيرند كه در ب خي اوضاع دوست دارند دستور دهنده باشند و در برخي اوضاع ديگر ترجيح مي دهند كه دستور بگيرند .{برتراندرـ۱۳۷۱}

راسل جز اين گروه ها از سنخ ديگري هم سخن مي گويد آنهايي كه كناره مي گيرند مردماني كه شجاعت دارند تسليم نشوند اما سر فرمانروايي نيز ندارند تا بخواهند اختيار كارها را بدست بگيرند . اين گونه مردمان به راحتي در ساختمان اجتماعي نمي گنجند و به هر طريقي شده پناهگاهي براي خود پيدا مي كنند از ميان كساني كه از جامعه كناره مي گيرند برخي در حقيقت به قدرت بي علاقه نيستند بلكه فقط نمي توانند قدرت را با شيوه هايي معمول بدست آورند .اينگونه مردمان ممكن است قديس يا پيشواي فرقه اي مرتد و يا بنيان گذار يك فرقه رهباني و يا يك مكتب هنري و ادبي جديد شوند اين مردمان كساني را كه به عشق تسليم دارند و هم ميل به شورش دور خود جمع مي كنند ميل به شورش مانع پذيرفتن راه و رسم موجود است و عشق به تسليم باعث مي شود عقايد جديد را بدون بررسي و انتقاد بپذيرند برخي در فلسفه ماليخوليايي و ضد اجتماعي پناه مي جويند و تماس بسيار با مردم در آنها ميل گريز از مردم را پديد مي آورد و چون به تنهايي ميسر نيست طبعاً دست به قهر و خشونت مي زند در ميان مردمان ملايم و مرد سازمان رشد مي كند نه تنها به دليل تسليم شدن آنها به رهبر بلكه نيز به اين دليل كه اين مردمان در بودن در شمار توده انبوهي كه همه يك جور احساس مي كنند نوعي اطمينان خاطر بدست مي آورند .

راسل افراد قدرت طلب و رهبران را به دو سنخ تقسيم مي كند ستخ سنتي و سنخ امروزي رهبر سنخ سنتي رهبري است كه از تسلط خود بر پيروان لذت مي برد و با نطق و سخنراني كار خود را پيش مي برد اين رهبر نياز به شناخت روان شناسانه از مردم دارد اين رهبر دسته اي از عقايد براي خودش فراهم مي آورد و خواهد گفت كه احساس راهنماي يهتري از عقل است اما سنخ امروزي قدرت زلبيشان را با تسلط بر ناشين سيراب مي كند مانند موسيليني كه حتي از شرح بيماران و آتش زدن دهكده ها د رحبشه لذت مي برد . آنها مدام ما را به چشمي مي بيند اين افراد حكومتها را بوجود مي آورند كه سنگدل و غير انساني خواهد بود . انواع و اقسام ماشين هاي پيشرفته آن قدرتي را در اختيار آدمي قرار مي دهد كه فرد خود را توانا همچون خدا مي داند كه صاعقه را بر سر ساكنان زمين فرود مي آورد .۱ { برتراندر ـ۱۳۷۱}

سلطه گري و سلطه پذيري از ديدگاه آدلر :
آلفرد آدلر در كتاب « شناسايي سرشت بشر» به دو سنخ فرمانبردار و فرمانفرما قائل مي شود او مي گويد ك فرد فرمانبردار مطابق قواعد و قوانين ديگران زندگي مي كند و اين سنخ از طرف ديگر سنخ فرمانفرما از خود مي پرسد : « چگونه مي توانم از همه برتر باشم؟» و اين آدمي است كه هرجا احتياج به مدير باشد سرو كله اش پيدا مي شود .{برتراندر –۱۳۷۱}
آدلر هر دو سنخ را ، دستكم در شكل افراطيشان نامطلوب مي داند و آنها را نتيجه آموزش و پرورش مي شناسد مي گويد :« بزرگترين عيب تربيت قدرت پرستان اين است كه كودك را با آرمان قدرت به بار مي آورند و لذت هاي قدرت داشتن را به او نشان مي دهند .
مي توان افزود اين گونه تربيت هم سنخ برده را پديد مي آورد و هم سنخ خودكامه را ، زيرا اين احساس را باعث مي شود كه تنها رابطه ممكن ميان دو فرد انساني كه با يكديگر همكاري مي كنند و رابطه اي است كه در آن يكي فرمان مي دهد و ديگري فرمان مي برد .۱ {برتراندرـ ۱۳۷۱}
اساس نظريه آدلر براين است كه انسان در اصل به وسيله عوامل اجتماعي برانگيخته مي شود نه عوامل بيولوژيك و همچنين انگيزه هاي اساسي رفتار بشر جستجو براي كسب قدرت است . آدلر معتقد بود كه در هر انساني احساس مقاومت وجود دارد زيرا هر فرد انساني هنگام تولد موجودي كاملاً ضعيف و بيچاره اي است و در تمام دوران كودكي به ديگران اتكا دارد اين احساس حقارت را عوامل جسمي و اجتماعي و طرق ديگر ، انكار و عقب نشيني از واقعيت است .
سبك زندگي هر فرد منحصر به خود اوست و در تمام طول عمر الگوي رفتارهاي بعدي او قرار مي گيرد .{ برتراندرـ۱۳۷۱}
دو نوع برخورد فوق الذكر همراه با احساس « سبك زندگي » هر فرد را شكل مي بخشد .
البته هدف تمام انسانها رسيدن به قدرت و برتري است اما با اين وجود هر فردي براي رسيدن به اين مقصود روشها و طرق ، روال خاص خود را دارد كه همان سبك زندگي نام دارد . همين عوامل اساس واكنشهاي فرد ، خلاقيتها و نحوه سازگاري او را با خود و جهان بيرون است .۲ { شاملوـ ۱۳۶۳}
سلطه گري و سلطه پذيري از ديدگاه هورناي
هورناي پس از سالها مطالعه و بررسي به اين نتيجه رسيد كه انگيزه اصلي رفتار انسان ، احساس امنيت است اگر فرد در رابطه با اجتماع و به خصوص كودك در رابطه با خانواده احساس امنيت خود را از دست بدهد دچار اضطراب اساسي مي شود .

هورناي اضطراب اساسي را عبارت مي داند از احساس منزوي شدن بيچارگي و بي پناهي در دنيايي كه بالقوه خطرناك و ترسناك است عواملي كه از طرف جامعه و به خصوص خانواده در كودك ايجاد احساس ناامني مي كند عبارتند از تسلط زياد ، بي تفاوتي ، رفتار بي ثبات ، عدم احترام براي احتياجات كودك ، توجه و محبت بيش از حد ، عدم گرمي و صميميت كافي ، تبعيض، محافظت شديد ، واگذاري مسئوليت زياد و يا عدم آن ، پرخاشگري و خشونت براي كسب احساس امنيت ، كودك درمقابل اين عوامل روشهاي مختلفي از خود نشان مي دهد و همانها را فرا مي گيرد اين رفتارها نوع شخصيت و منش او را تشكيل مي دهند به نظر هورناي نيازهاي رواني افراد را مي توان يه سه دسته تقسيم كرد .

الف ـ نياز به رفتن به سوي مردم و( سنخ تسليم شونده ) يا مهر طلب كساني كه نياز به محبت دارند .
ب ـ نياز به دورشدن از مردم ( سنخ جدا شونده) ميل به استقلال يا خود بسندگي .
ج ـ نياز با مخالفت با مردم و سنخ پاسخگويي و پرخاشگري يا برتري طلب مانند كساني كه نياز به قدرت را قبول دارند .۱ {شاملو ـ۱۳۶۳}
هر كدام از اين الگوها جهت بينش و عمل فرد را نسبت به خود و ديگران را تعيين مي كند . عدم تعادل واختلاف در اين سه نياز ناهنجاريها را به وجود مي آورد .
اشخاصي كه داراي سنخ تسلي شونده هستند درماندگي خود را قبول دارند و براي جلب محبت ديگران تلاش مي كنند و اين تنها راهي است كه شخص مي تواند در بردن با ديگران احساس ايمني كند سنخ جداشونده از هرگونه وابستگي اجتناب مي كند و سنخ پرخاشگر داراي خصومت عصيان و پرخاشگري عليه ديگران است وي مي كوشد به قدري نيرومند شود كه هيچ كس نتواند او را اذيت كند .{شاملوـ ۱۳۶۳}

به عقيده هورناي هيچ يك ا زاين راهها راهي واقع بينانه براي مقابله با اضطراب نيست خود نياز ها به دليل ناهمسان بودنشان مي توانند تعارفهاي اساسي را برانگيزند و مانع از آن مي گردد كه رفتار او به شيوه هاي ديگر جلوه گر شود حتي اگر رفتار تثبيت شده اش براي موقعيت خاص نامناسب باشد شخص نمي تواند آنرا تغيير دهد تا مطابق خواسته هاي محيط عمل كنند .
از نظر هورناي تيپ مهر طلب همان تيپ سلطه پذير است و تيپ برتري طلب نيز تيپ سلطه گر وي براي اين دو خصوصياتي كه ذكر مي كند و آنها را نقطه مقابل هم مي داند :

درست برعمس تيپ نهر طلب كه عمد تابعي مي كند تا به خودش بقبولاند كه مردم خوب و صفا هستند تيپ برتري طلب فرض مي كند كه تمام مردم كينه توز و متخاصم اند .{ شاملوـ۱۳۶۳}
به نظر او زندگي صحنه جداول ومبارزه است مبارزه انسان با انسان و برنده كسي است كه از همه خبيث تر باشد او براي رسيدن به هدفش اقدام به هر كاري مي كند به هر صورت محرك رفتارها و حالتهاي او معمولاً تركيبي از مقداري تظاهر و خودفروشي مقداري احساسات واقعي واحتياجات عصبي ممكن است براي اينكه به ديگران بفهمند كه او آدم خوبي است رفتارش توام با نيكوكاري باشد دروجود او هم مقدار زيادي تشويش و اضطراب نهفته است منتها ساختمان و اقتصادي روحي او طوري است كه از هر چه ضعف به نظرش ميرسد به شدت متنفر است وآن را پنهان مي كند .
مي كوشد تا ياس و درماندگي عميقش را ظاهر نسازد و هميشه از خود جسارت و خشونت نشان مي دهد يكي از احتياجات مبرم برتري طلب اين است كه بر ديگران حاكميت كنترل و تسلط داشته باشد .

او احتياج شديد به تفوق ، كسب موفقيت كسب پرستيژ و كسب شهرت دارد نقطه اتكا و اعتماد او هم مانند تيپ مهر طلب در خارج او قرار دارد . يكي ديگر از خصوصيات برتري طلب عطش استعمارگري و تحميق و فريب ديگران است . در هر موقعيتي و هر رابطه اي اولين چيزي كه به ذهنش مي رسد اين است كه به خودش مي گويد : از اين موقعيت يا رابطه چه چيزي عايد من مي شود او آدمي است خشن ، صبور و بارز و هر گونه احساسات را مسخره مي كند . بي علاقگي خاص نسبت به انسانها پيدا مي كند مي گويد به من چه به فكر ديگران باشم هر كس مسئول خودش است برتري طلب از اينكه اجازه دهد ترس به او غلبه كند به شدت منزجر است بنابراين مي كوشد ترس خود را تحت كنترل درآورد .( شاملوـ ۱۳۶۳)

اين تيپ آمادگي عجيبي براي مبارزه دارد و در ضمن مباحثه به هر وسيله اي متشبث ميشود تا هدف خود را به كرسي بنشاند . تيپ برتري طلب تحمل باخت را ندارد و حداكثر تلاشش را به كار مي برد تا پيروزي نصيبش شود او ديگران رامورد شماتت و ايراد و اتهام قرار مي دهد . به نظر شخص برتري طلب ارتكاب هر نوع اشتباه و لغزش نشانه حماقت و سفاهت و يا از ضعف شخصيت است .
او احتياج دارد و مجبور است به اينكه خود را پر قدرت كاردان باهوش و جدي نشان مي دهد ، كار براي او وسيله اي است كه او را به هدفهايش مي رساند كار براي او كسب پرستش و شهرت مي كند . او شخصي عصبي است كه تمام احساسات و عواطف براي حفظ خود نيست . آنها به صراحت تمايلاتشان را ابراز مي كنند تكلم مي كنند و فرمان مي دهند . خشمشان را ظاهر مي سازند و از خود دفاع مي كنند . به هيچ وجه استعداد درستي محبت و عشق ورزي ندارند او خود را قوي صريح درست و واقع بين تصور مي كند . حس همدردي و رافت در او نيست و قوه درك لذايذ و زيبايي ها را ندارد كه البته با توجه به معتقداتش اين تصورات صحيح است . زيرا او شقاوت و بي رحمي را دليل نيرومندي مي داند . بي توجهي و بي علاقگي او منابع ديگران را از صداقت و درستي و استفاده از هر وسيله اي را براي رسيدن به هدفهاي خود را نوعي واقع بيني و رآليسم تصور مي كند .(شاملوـ ۱۳۶۳)

ابراز احساسات نوع دوستانه و رافت و مهرباني را نوعي تظاهر مي داند و آنرا رد مي كند .
تيپ مهر طلب داراي صفات و خصوصياتي است كه الزاماً او را بصورت آدمي سر به راه رام و تسليم و بطوركلي تابع و منقاد ديگران در مي آورد خواسته ها و رفتارش را طوري شكل مي دهد كه با خواست ديگران مطابقت كند .
احتياج شديدي به جلب محبت و تاييد و تصويب ديگران دارد خود را به قوي ترين فرد محيط تكيه مي دهد و از او مي خواهد مسئوليت خوب و بد زندگي او را برعهده گيرد در ارضاي احتياجات و تمايلاتشان نوعي بي تفاوتي است يعني برايش مهم نيست كه جلب محبت چه كسي را بنمايد فقط احتياج دارد كه محبوب همه كس قرار گيرد .بنابراين از ترس اينكه ديگران را سخت تشنه محبت و حمايتشان است نرنجانده به سادگي تسليم توقعاتشان مي گردد . دائماً آماده و خوش خدمتي ، ابراز همدردي ، كمك و تمجيد ديگران است . اغلب خيلي فروتن و از خود گذشته نشان مي دهد و در برآورده ساختن انتظارات ديگران آنقدر مصر است كه توقعات و احساسات خود را فراموش مي كند . او از هر گونه مخاصمت كشمكش رقابت و مبارزه علني حذر مي كند ميل دارد خود را تابع و زيردست ديگران ببيند و قدرت ابراز وجود ، برازندگي ندارد . ميل انتقام جويي عليه ديگران را به شدت سركوب مي كند عكس العمل هاي او حاكي از كوچكي و حقارت است . دائماً يك احساس ضعف وبيچارگي وياس عميق بر او مستولي است . احتياجات او عبارتند از : احتياج به خوب بودن تظاهر به رئوف بودن ، دوست داشتن ديگران ، گذشت ، فروتني ، از خود گذشتگي ، شكست نفسي ، از هر خودخواهي جاه طلبي ، شقاوت ، خشونت ، اعمال زور و قدرت به شدت تنفر نشان مي دهد . در تجزيه و تحليل شخصيت مهر طلب اغلب به مقدار زيادي تمايلات برتري طلبانه بر مي خوريم كه به شدت سركوب شده اند .مي بينيم كه در پشت انسان دوستي مشهود يك بي عاطفگي و بي علاقگي و بي اعتنايي شديد به انسانها و تمايلات انگل منشي و استثمار گري و تسلط طلبي و كنترل ديگران و احتياج شديد به برتري و پيروزي انتقام جويانه نهفته است . علت سركوبي و مخفي كردن اين تمايلات اخير محيط و تجربيات تلخ و ناهنجار كودكي شخص است سركوب كردن ميل ابراز وجود ، ميل انتقام و پيروزي . ميل جاه طلبي و پيشرفت و بطوركلي سركوب كردن تمايلات برتري طلبي يك وظيفه مهم شخص برتري طلب ارتكاب هر نوع اشتباه و لغزش نشانه حماقت و سفاهت و يا از ضعف شخصيت است .( شاملو ـ ۱۳۶۳)

او احتياج دارد و مجبور است به اينكه خود را پرقدرت ، كاردان ، باهوش و جدي نشان دهد . كار براي او وسيله اي است كه او را به هدفهايش مي رساند كاربراي او كسب پرستش و شهرت مي كند . او شخصي عصبي است كه تمام احساسات و عواطف واقعي خود را خفه كرده و آنچه ما به عنوان عشق ، عواطف و احساسات در او مي بينيم چيزي جز تلاشهاي عصبي براي حفظ خود نيست ، آنها به صراحت تمايلاتشان را ابراز مي كنند ، تكلم مي كنند و فرمان مي دهند خشمشان را ظاهر مي سازند و ازخود دفاع مي كنند به هيچ وجه استعداد درستي محبت و عشق ورزي ندارند حس همدردي و رافت در او نيست و قوه درك لذايذ و زيبايي ها را ندارند . او خود را قوي ، صريح درست و واقع بين تصور مي كند كه البته با توجه به معتقداتش اين تصورات صخيخ است . زيرا او شقاوت و بي رحمي را دليل نيرومندي مي داند . بي توجهي و بي علاقگي او به منابع ديگران را از صداقت ودرستي و استفاده از هر وسيله اي رابراي رسيدن به هدفهاي خود را نوعي واقع بيني ورآليسم تصور مي كند .

ابراز احساسات نوع دوستانه ورافت ومهرباني را نوعي تظاهر مي داند و آنرا رد مي كند .(شاملو ـ۱۳۶۳)
تيپ مهر طلب داراي صفات و خصوصياتي است كه الزاماً او را به صورت آدمي سر به راه رام تسليم و به طور كلي تابع و منقاد ديگران درمي آورد . خواسته ها و رفتارش را طوري شكل مي دهد كه با خواست ديگران مطابقت كند . احتياج شديدي به جلب محبت و تاييد وتصويب ديگران دارد خودرا به قوي ترين فرد محيط تكيه مي دهد و از او مي خواهد مسئوليت خوب وبد زندگي ا را بر عهده گيرد در ارضاي احتياجات و تمايلاتش توعي بي تفاوتي است يعني برايش مهم نيست كه جلب محبت چه كسي را بنمايد . فقط احتياج دارد كه محبوب همه كس قرار گيرد بنابراين از ترس اينكه ديگران را سخت تشنه محبت و حمايتشان است نرنجانده به سادگي تسليم توقعاتشان مي گردد . دائماً آماده و خوش خدمتي ، ابراز همدردي ، كمك و تمجيد ديگران است اغلب خيلي فروتن و از خود گذشته نشان مي دهد و در برآورده ساختن انتظارات ديگران آنقدر مصر است كه توقعات و احساسات خود را فراموش مي كند او از هر گونه مخاصمت ،

كشمكش ، رقابت و مبارزه علني حذر مي كند . ميل دارد خود را تابع و زيردست ديگران ببيند و قدرت ابراز وجود برازندگي ندارد . ميل انتقام جويي عليه ديگران را به شدت سركوب ميكند . عكس العمل هاي اوحاكي از كوچكي و حقارت است دائماً يك احساس ضعف و بيچارگي وياس عميق بر او مستولي است احتياجات او عبارتند از احتياج به خوب بودن تظاهر به رئوف بودن دوست داشتن ديگران گذشت ، فروتني از خود گذشتگي ، شكسته نفسي ، از هر خودخواهي جاه طلبي ، شقاوت ، خشونت ، اعمال زور و قدرت به شدت تنفر نشان مي دهد . در تجزيه و تحليل شخصيت تيپ مهر طلب اغلب به مقدار زيادي تمايلات برتري طلبانه بر مي خوريم كه به شدت سركوب شده اند مي بينيم كه در پشت انسان دوستي مشهود ، يك بي عاطفگي و بي علاقگي و بي اعتنايي شديد به انسانها و تمايلات انگل منشي و استثمارگري و تسلط طلبي وكنترل ديگران و احتياج شديد به برتري و پيروزي انتقام جويانه نهفته است . علت سركوبي و مخفي كردن اين تمايلات اخير محيط و تجربيات تلخ م ناهنجار كودكي شخص است سركوب كردن ميل ابراز وجود ميل انتقام و پيروزي ، ميل جاه طلبي و پيشرفت و بطور كلي سركوب كردن تمايلات برتري طلبي يك وظيفه مهم بر عهده دارد و آن اين است كه به اين وسيله موفق مي شود تضاد هاي دروني خود را نبيند نوعي احساس آرامش يكپارچگي وحدت سطحي و تصنعي بنمايد او با سركوب كردن تمايلات پرخاشگري و برتري طلبي خود دو نتيجه بدست مي آورد . يكي اينكه يكپارچگي و وحدت روحي خود را حفظ مي كند و خود رااز خطر متلاشي شدن مصون مي دارد ديگر اينكه موفق به جلب ديگران مي شود و اين تمايلات برتر ي طلبانه به لباسي در مي آيند كه برازنده پيكر مهر طلب باشد . ميل حاكميت و غلبه و استثمار كردن ديگران را لباس عشق مي پوشاند مثلاً به همسر خود مي گويد چون من عاشق تو هستم تو بايد خود را وقف من كني .( شاملو ـ ۱۳۶۳)
سلطه گري و سلطه پذيري از ديدگاه ملاني كلاين
ملاني كلاين رفتار افراد را در محيط اجتماعي شان از كودكي تا بزرگسالي مورد مطالعه قرار داده است .

يك گروه به هر مقدار كه باشد افرادي متشكل شده است كه با يكديگر در ارتباط هستند در نتيجه شناخت شخصيت اساس و پايه شناخت زندگي اجتماعي است .
ديدگاه ملاني كلاين در اين زمينه تأثير حياتي محيط اوليه كودكي اين نتيجه را به دنباي دارد كه جنبه هاي نامطلوب نگرش فرد بزرگسال نسبت به كودك رشد او را مختل مي سا زد زيرا اين نگرشها نفرت و سركشي و يا نوعي تسليم و اطاعت افراطي را دركودك ايجاد مي كند .
در عين حال كودك نگرش خصمانه تند و تيز والدين را دروني ميكند با توجه به چنين تجربياتي والديني كه فوق العاده سخت گير و مستبد يا فاقد تفاهم و عشق و محبت باشند از طريق همانند سازي در شكل گيري منش كودك اثر مي گذارند و ممكن است بعد ها او را به تكرار آنچه خودش متحمل كرده است سوق دهند . به اين ترتيب است كه يك پدر گاهي نسبت به فرزندانش از روش هاي غلطي استفاده مي كند كه پدرش نسبت به او اعمال كرده است . سركش عليه پيش داوريهاي تحميلي در درون كودكي ممكن است به واكنشهاي مخالفي منجر شود در جهت عكسهمه آن چيزهايي كه والدين در حق او انجام داده اند تحقق يابد اينك نقش اين خصوصيت را شكل گيري منش و اثر آن رادر نگرشهاي بزرگسالان در نظر بگيريم . ملاني كلاين مي گويد مي توان به آساني مشاهده كرد كه حرص در زندگي اجتماعي عنصر بسيار مخربي است شخص مريض سعي مي كند هميشه بيشتر دريافت كند اگر چه اين امر به ضرر افراد ديگر تمام مي شود . چنين فردي نمي تواند حال ديگران را رعايت كند و نسبت به آنان بذل و بخشش داشته باشد . سخن ملاني كلاين در اين زمينه هم به سخن مادي و هم به نقش و اعتبار اجتماعي مربوط مي شود . فرد بسيار مريض ظاهراً فردي جاه طلب خواهد بود هر بار كه به مشاهده رفتار انساني وي مي پردازيم نقش جاه طلبي را چه در زمينه هاي مثبت و چه در زمينه هاي منفي ملاحظه مي كنيم . جاه طلبي بدون شك و ترديدي فرد را به تحقق اهدافش سوق مي دهد ولي اگر بصورت نيروي اصلي محرك در آيد حس همكاري باديگران را به مخاطره مي اندازد

. شخص خيلي مريض علي رغم تمام موفقيت هايش مثل يك كودك شيرخوار مريضي كه هرز سير نمي شود هميشه ناراضي است .آنان همواره تشنه موفقيت هستند و هرگز از آنچه كه بدست آورده اند راضي نيستند . نشانه جالب چنين نگرشي كه حس حسادت هم در آن نقش مهمي ايفا مي كند . اين است كه چنين فردي هرگز نمي تواند به ديگران اجازه دهد كه از او جلوتر باشند به چنين افرادي مي توان اين امكان را داد كه نقش كم اهميتي را ايفا كنند منتهي تاموقعي كه ايفاي اين نقش حس برتري خواهي و جاه طلبي را تهديد نكنند .۱ ( سرندي ـ ۱۳۷۷ )

سلطه گري و سلطه پذيري از ديدگاه آيسنگ
آيسنگ از مجله روان شناسي است كه بسيار سرسختانه از نظريه هاي روان كاوي انتقادي مي كرد نظريه او به نظريه صفات معروف مي باشد كه يكي از نظريات تحليل عامل مي باشد . در نظريه صفات شخصيت انسان ساختاري طبيعي دارد و با تحليل عاملي مي توان آن را نمايان كرد . تحليل عامل فرض را براين مي گذارد كه رفتارهاي همانند با يكديگر ارتباط دارند اين ارتباط را با روشهاي آماري مي توان مشخص كرد . آيسنگ كار خود را از رفتار هاي منفرد و صفات آغاز مي كند و در پي يافتن ابعاد اصلي و يا سخنهاي شخصيت بر مي آيد وي در تحقيق وسيعي به اين نتيجه مي رسد كه مي توان شخصيت را با سه بعد برون گرايي ، درون گرايي ، استواري و نااستواري هيجاني و گرايش به روان پريشي توصيف مي كند وي معتقد است كه وراثت نقش مهمي در اين زمينه دارد وي معتقد است كه هر جاندار مجهز به سنخ ارثي منجر به پيدايش سنخ پديداري برون گرايي ـ درون گرايي و صفات نخستين مي شود . آيسنگ سلطه گري و مردم آميزي فعاليت و نظاير آنها را جز صفات نخستين مي داند . وي در اين باره چنين مي گويد : صفات نخستين را كه از مؤلفه هاي درون گرايي ـ برونگرايي هستند ، مي توان به مشابه به يك رشته عادت به شمار آورد . پس از آن به سطح بالاتر مي رسيم اين سطح عادتهاي فكري يا نگرشهايي همانند واقع گرايي ، آرمان گرايي سروكار دارند در اين سطح نگرشهاي افراد واقع گرا كه شامل قوم گرايي ، تنبيه گري ، لذت جويي ، نظام گرمي ملت گرايي و غير …. است پايداري مي گردد . او اين نگرشها را به عنوان برآيند و نتيجه سنخ پديداري و متغيرهاي محيطي به شمار مي آورد .۱ (آيسنگ ـ ۱۳۶۳)

سلطه گري و سلطه پذيري ازديدگاه مانس اشپربر
اشپربر در كتاب نقد و تحليل جباريت ، شخصيت فردي را مورد تحليل قرار مي دهد كه در مقابل زيردستانش ديكتاتور و سلطه گر است ولي در مقابل بالادستانش مطيع و سربه زير وي معتقد است براي شناخت شخصيت چنين فردي بايد ابتدا نظام « ارجاع و سنجش » او را شناسايي مي كنيم يعني او را همان گونه ببينيم كه خود مي بيند البته به اين مفهوم كه نظر او را درمورد خودش درست بپنداريم بلكه درست در همين ارزيابي اوست كه ما نمونه اي از كاركرد ضميرش را باز مي يابيم و آنرا به مشابه سند به كار مي بريم . اشپربر نظام سنجش و ارجاع را اينگونه تعريف مي كند .۲(اشپربر ـ ۱۳۶۳)
اشياء به همان گونه كه براي ما مي توانند باشند در مي آيند گرچه اشياء مستقل از ما هستند ولي ذهن آگاه ماآن را همان گونه كه هستند جذب مي كند و دريك نظام ارجاع شكل و نظم مي دهد نظام سنجش و ارجاع انسان دقيقاً همساز روابط و مناسبات اوست و حاصل موقعيتهايي است كه تا حدود چهار سالگي بر آدمي تأثير مي گذارد . اين نظام سنجش به محض شكل گيري به كليه مناسبات آدمي شكل مي دهد و در تجارب بعدي را متناسب با ساخت خود به خاطر مي سپارد نظام ارجاع آن ضمير آگاهي مي شود كه كليه دريافتهاي آدمي را هدايت ومضامين و محتواي آنها را جذب و دگرگوني مي كند .(اشپربر ـ ۱۳۶۳)
به عنوان مثال : آقاي فلان معتقد است هركس كه زبان تملق ندارد احمقي بيش نيست هركس مي خواهد پيشرفت كند بايد رمز فرمانبرداري را بداند و در مقابل زيردستانش نيز گردنش را به فخر بالا بگيرد در خانه او رئيس است و زنش بايد شكرگذار او باشد . اين ضد ونقيض گويي ها تمامي نشانه يك اصل واحد است كه از ابتدا آن را مبناي كارش قرار داده است : او مي خواهد به قدرت برسد و دراين راه هر كاري خواهد كرد .
اشپربر در ادامه تحليل چنين بيان مي دارد : انسان درابتدا با محيط و موقعيتي مواجه مي شود كه بدون امكان دخالت از طرف او ، اصول و مقررات و نظام سنجش هايش از پيش تعيين شده است . اين محيط متقدم ومعين است كه او را پيشاپيش و حتي قبل از آنكه چيزي رادرك و دريافت كند و يا حتي فرصت دفاع از خود را بيابد مفيد مي كند ضرورت انطباق با چنين محيطي انسان را با دشوارهاي فراوان رو به رو مي كند . پاره اي از مشكلات ناشي از سازگارهاي خود با محيط است و پاره اي ديگر ناشي از اين امر است كه انسان سعي مي كند محيط را با خود دمسازي كند . اين طي فرايندي صورت مي گيرد كه انسان در طي آن به عضويت جهان اطراف درمي آيد . مشكل ديگر ارتباط برقرار كردن باديگران است . ( اشپربر ـ ۱۳۶۳)

مناسباتي كه درمتن آنها انسان فقط هنگامي مي تواند به عنوان متكلم مورد قبول واقع شود كه قبل از آن به شبانه مخاطب جا افتاده باشد وي ناگزير است با فلاكت و بي نوايي اقتصادي و اجتماعي برخورد كند حال آنكه تأثير وي در ايجاد شرايط بسيار جزئي است در حد توان يك فرد از ميليونها انسان ديگر او با تناقضات بسياري درگير مي شود و با حل آنها تناقضات بيشمار ديگري روبه رو مي گردد . و اين سر درازي دارد كه خلاصي از آن مقدور نيست وي معتقد است كه آدمي توان گذشتن از اين موانع را دارد محيط به انسان ديكته مي كند كه چه توانايي ها و مهارتهايي را بياموزد تا بتواند كاستي ها و نقصهايش را جبران كند وي همانند آدمي معتقد است كه بدين گونه در فرد تعادلي بوجود مي آيد كه ادامه حيات فرد را ممكن مي كند . به عبارت ديگر نقايص او جبران مي شوند اگر اين تعادل برهم بخورد احساس ضعف و خواري دروجود انسان قوي تر مي شود . احساس حقارت كه متناسب با اين وضع در پيش مي آيد چنان قوت مي گيرد كه خود موجب تنزل عيني بازهم بيشتر اين وضعيت اوليه مي گردد …… ( اشپربر ـ ۱۳۶۳)
اين احساس حقارت كه در آغاز چيزي جز بازتاب وضع حقير و جبران نقص اوليه نبوده از منشأ خود جدا شده و به شكل مستقل خودنمايي مي كند . اين گونه احساس حقارت ثانويه موجب مي شود كه اتكا به نفس واحساس امنيتي كه در شرايط عادي از كسب تعادل بدست مي آيد ديگر كافي نباشد و حد و مرز جبران جابجا شود . اشپربر در بخش ديگر كتاب خود خصوصيات افراد سلطه پذير را بررسي مي كند . زيردستاني كه موجب قدرت رسيدن سلطه گران و جباران مي شوند به عقيده وي تحليل اين نكته كه فرد قدرت طلب به هر ترتيب قدرت را منصرف مي شود نياز چنداني به روان شناسي ندارد . چيزي كه بايد روانشناسي تبيين كند علت و نحوه رفتار كساني است كه به چماقي كه دارند بر سرشان فرود مي آيد به چشم عصاي سحر و اعجاز مي نگرند و بدان ملتمس مي شوند و يا كساني كه حاضرند از فرط گرسنگي بميرند و دست به سرقت نزنند . او عقيده دارد كه زندگي اكثر مردم بدون شادماني است كار كه بايد امري لذت بخش و شادي آفرين باشد . منشأ خستگي است فقر فرهنگي سبب ايجاد منازعات وكشمكشهاي خانوادگي مي شود و اين كشمكش ها يكي از علل اين ناشادمانيها است . از سوي ديگر تمام انسانها نياز به كسب مقام ومنزلت واعتبار دارند و روابط اجتماعي اين نيازها را ارضا نمي كند در نتيجه هيچ گاه خرسند و راضي نيستند چرا كه خود را كسي نمي يابند .ولي در شرايط جنگ اين فرد بي هويت ، هويت مي يابد و قدرت ، پس جنگ مي تواند براي شماري از انسانهاي بي هويت شادي و خرسندي به بار آورد . (اشپربر ـ۱۳۶۳)
انسانها براي گريز از اين زندگي كسالت بار و ناكام كننده ، اشتياق وافري دارند و جباران نيز به اين اشتياق دامن مي زنند و اميدهايي را دردل مردم روشن مي كنند كه مافوق تصور است بدين سان خيل پيروان به دنبال فردي قدرت طلب به راه مي افتند و جباري را مي سازند كه رها شدن از چنگ او به او احساس كينه توزي مردم را بر مي انگيزد به آن مشروعيت ميس دهد و باارتقاء آن به مساله اي اعتقادي آن را احساس اصيل و شريف جلوه مي دهد او با عوام فريبي به افرادي كه تااين زمان هيچ بودند احساس بودن ثبات مي بخشد و احساس جرأت زيادي به اين افراد بي هويت مي بخشد هيجانات آنها را دامن مي زند و آنان براي جبران عقده حقارت خود بر عليه آنچه جبار مي خواهد وبا عوام فريبي به خورد آنها داده است بر مي خيزند . ( اشپربر ـ ۱۳۶۳)

اشپربر نعتقد است كه در شرايط بحراني و دشوار انسانها دو نوع برخورد مي كنند كساني كه داراي جرأت و شهامت ثروت انديشي و آگاهي هستند از مرتبه خود فراتر مي روند و كاستي ها را جبران مي كنند و گروه ديگر كه فاقد اين صفاتند از مرتبه خود فرو مي افتند و معجزه اي را انتظار مي كشند و اين گروه عظيم سبب به قدرت رسيدن جباران مي شوند .( اشپربر ـ ۱۳۶۳)
بخش دوم (از فصل دوم)
همرنگي و همنوايي اجتماعي و نقش آن در سلطه گري و سلطه پذيري
روتون در كتاب روانشناسي اجتماعي « همرنگي » را اينگونه تعريف مي كند : تغييري در رفتار يا عقايد شخص در نتيجه اعمال فشار واقعي يا خيالي از طرف فرد ديگر يا گروهي از مردم .
در دنياي امروز همرنگي از سنين كودكي آموزش داده مي شود در مدرسه كودك مي آموزد كه خود را با ديگران و با گروهي كه در آن است مطابقت دهد كودكي كه چنين نكند از نظر اوليا مدرسه دچار مشكل است مثلاً دانش آموزي كه در مدرسه تنها با يكي دو نفر بازي مي كند و يادوست دارد اغلب اوقات به تنهايي بازي كند از نظر معلمين دانش آموزي خواهد بود كه از لحاظ اجتماعي دچار مشكل است .
از جمله عواملي كه در ميزان همنوايي فرد با گروه مؤثر است . ميزان امنيتي است كه فرد حس مي كند هرچه امنيت او بيشتر باشد همرنگي و همنوايي او با گروه كمتر است ، پس ترس از دست دادن شرايط و موقعيت سبب مي شود كه به خواست ديگران تن دهد .( كريمي ـ ۱۳۷۴)
اگر در فرد بتوان اين احساس را بوجود آورد كه به هيچ وجه نمي توان موقعيت تهديد اميرخود را كشف كند يا از آن جلوگيري كند مستاصل خواهد شد .نوعي درماندگي آموخته شده در او بوجود خواهد آمد اين حالت سبب خواهد شد كه تن به تسليم در برابر فشار و سلطه ديگري را بپذيرد . چراكه ديگر نه احساس امنيت خواهد كرد و نه توان امنيت و اعتماد به خود را دارد . از اين شيوه براي درهم شكستن زندانيان و وادار كردن آنها به تسليم در بازداشتگاههاي نازي در جنگ جهاني دوم استفاده مي شد . عامل ديگري بجز احساس امنيت ، شخصيت خود فرد است .مثلاً افرادي كه داراي عزت نفس پايين هستند خيلي بيشتر از كساني كه عزت نفس بالا دارند به فشار گروه تن مي دهند . به همين گونه فردي كه دچار كم بيني است و از اعتماد به نفس كمي برخوردار است و حس مي كند كه نمي تواند به تنهايي از عهده وظايفش برآيد به راحتي خود را تسليم گروه مي كند به نظر فروم خودكم بيني از حس متفاوت بودن با ديگران ناشي مي شد . حال چه اين تفاوت درجهت مثبت باشد چه در جهت منفي . پس براي احساس هويت بايد با محيط همرنگ بود و از خود بيگانه شد . (كريمي ـ ۱۳۷۴)

متابعت و فرمانبرداري و نقش آن در سلطه گري و سلطه پذيري
رابطه ميان سلطه گر و سلطه پذير فرمانبرداري است . متابعت يكي از جالبترين و بحث انگيزترين بحثهاي روان شناسي اجتماعي است ، بعد از جنگ جهاني دوم . متابعت چگونه بوجود مي آيد ؟
درروان شناسي متابعت يكي از پاسخهايي است كه افراد به نفوذ اجتماعي مي دهند . ( كريمي ـ ۱۳۷۴)
نفوذ اجتماعي وقتي روي مي دهد كه اعمال يك فرد يا يك گروه رفتار ديگران را تحت تأثير قرار دهد به يك معني نفوذ اجتماعي كوششي است عمدي از سوي يك فرد يا يك گروه براي ايجاد تغيير در عقايد يا رفتار ما تغيير نگرش يك نمونه از نفوذ اجتماعي است . نفوذي كه عمدتاً براي ادراك كلامي ميتني است و عموماً فرض آن براين است كه رفتار انسان داراي مبناي شناختي است . با وجود اين ، راههاي ديگري هم براي نفوذ انسانها و حتي كنترل كردن آنها وجود دارد . از آن جمله مي توان كاربرد استراتژيهاي قدرت دستورات مستقيم و نظاير آنها را نام برد . دربسياري موارد البته تسليم شدن به نفوذ و به عبارت ديگر همنوايي اجتماعي جنبه سازگارانه دارد .
مثلاً رانندگي كردن از سمت راست خيابان در كشور ما يك سازگاري ساده با معيارهاي ايمني است . ۱( كريمي ـ ۱۳۷۴)
افراد به سه صورت به نفوذ اجتماعي پاسخ مي گويند . متابعت همانند سازي درون گرايي يا دروني كردن .
از نظر ارونسون متابعت رفتار فردي را توصيف مي كند كه به منظور كسب پاداش و يا اجتناب از تنبيه برانگيخته باشد .معمولاً اين رفتار تا هنگامي دوام دارد كه وعده پاداش و يا تهديد تنبيه موجود باشد .۲ ( ارونسون ـ ۱۳۶۸)
متابعت :
در متابعت جز مهم قدرت است قدرت كسي كه مي تواند متابعت را پاداش دهد و سرپيچي را تنبيه كند والدين اين توانايي را دارند كه مارا تحسين و تمجيد كنند دوست بدارند و يا بر سر ما داد بكشند ، بزنند يا از پرداختن پول توجيبي خودداري كنند .
معلمان مي توانند ما را تشويق كرده موجب پيشرفت ما بشوند و يا ما را تنبيه كنند .
كارفرمايان مي توانند ما را تشويق كنند ارتقاء مقام بدهند و ياتوهين كنند و اخراج سازند . دولت ايالات متحده امريكا توانائي آنرادارد كه كمكهاي اقتصادي و نظامي را به يك ملت وابسته افزايش دهد و يا كاهش . ( هيلگارد ـ ۱۳۷۲)
پاداش وتنبيه وسائل ثمر بخشي براي ايجاد اين گونه متابعت است .
همانند سازي :
اين پاسخ به نفوذ اجتماعي مبتني بر آرزوي شخص براي همانند شدن با شخصيتي صاحب نفوذ است در همانند سازي هم مانند متابعت در رفتار فرد ناشي از رضايت دروني نيست . بلكه به اين منظور است كه براي وي رابطه اي رضايت بخش باشخص يا اشخاصي كه مايل است با آنها همانند شود ايجاد كند .

تفاوت همانند سازي با متابعت در اين است كه همانند سازي فرد را به عقايد و ارزشهائي كه اختيار پيدا كرده است اعتقاد پيدا مي كند هرچند اين اعتقاد خيلي استوار و پابرجا نيست .( هيلگارد ـ ۱۳۷۲)
در همانند سازي جز مهم جاذبه و كشش است جاذبه وكشش شخص يا گروهي كه فرد خود را با آن همانند مي كند .
از آنجا كه فرد خود را با نمونه اي همانند مي كند كه مايل است كه عقايد مشابه او را داشته باشد فرض كنيد كه شما شخصي را مي ستائيد و او نسبت به مسئله اي موضوع خاصي دارد اگر احساسات و اطلاعات موثقي برخلاف آن موضع نداشته باشيد اين تمايل را خواهيد داشت كه شما نيز آن موضع را بپذيريد . ( همان منبع)
دروني كردن :
دروني كردن يك ارزش يايك اعتقاد ، عميقترين و پايدارترين پاسخ به نفوذ اجتماعي است . انگيزه دروني كردن اعتقاد خاصي مبتني بر اين تمايل است كه مي خواهيم رفتار و افكارمان درست و صحيح باشد بنابراين قبول آن اعتقاد پاداش دروني دارد . در دروني كردن جزء مهم قابليت قبول است قابليت قبول شخصي كه اطلاعات رافراهم مي كند .مثلاً اگر نوشته كسي خيلي قابل قبول است بخوانيد يعني نوشته كسي را كه هم متخصص است و هم راستگو به علت تمايل شما به صحيح بودن تحت تآثير قرار مي گيريد .
اگر هر يك از همانند سازي يا دروني كردن دست اندر كار مي بود . رفتار همرنگي كننده در تنهايي و خلوت نيز پايدار است. اين تقسيم بندي سه گانه متابعت ، همانند سازي و دروني كردن مفيدو مناسب است .
مثلاً با اينكه درست است كه متابعت و همانند سازي عموماً ناپايدارتر از دروني كردن هستند شرايطي وجود دارد كه مي توان پايداري آنها را افزايش داد .( هيلگارد ـ ۱۳۷۲)
براي مثال اگر فرد تعهد كند كه به تعامل خود با گروهي كه متابعت اوليه را در او ايجاد كرده بود ادامه دهد پايداري رفتار متابعت كننده افزايش مي يابد .( همان منبع)
ثبات رفتار مثبت بر متابعت مي تواند ناشي از اين باشد كه فرد درباره اعمال و يا پي آمدهاي اعمالش چيزي كشف كند كه ادامه آن رفتار را حتي متعاقب از بين زفتن دليل متابعت اوليه اش ارزشمند سازد . ( همان منبع)
ناپايداري و گذرا بودن رفتار ناشي از متابعت دليل جزئي و يا بي اهميت بودن آن نيست مروري بر جنايات نازيها و امريكايي ها در ويتنام و … اهميت اين رفتارها را آشكار مي سازد آيا مي توان فردي مانند آشين و يا آن نظامي امريكايي را كه دهكده اي را قتل عام كرده و به راحتي از آن سخن مي گويد ، را آدمهاي عادي به شمار آوريم ؟

اگر بپذيريم كه اينها آدمهاي عادي بوده اند تنها از دستورات مافوق خود اصاعت مي كردند و تنها سلطه پذيران خوبي بوده اند . پس بايد بپذيريم كه هر يك از ما نيز در شرايطي خاصي خواهيم توانست چنين كارهايي را انجام دهيم ؟ آيا همه آدمها مستعد انجام اين گونه رفتارها هستند و يا اينكه تنها سنخ قادر به انجام چنين جناياتي هستند اصلاً اطاعت از مرجع قدرت تا چه اندازه در افراد عادي قوي است /
ميلگرم و همكارانش (۱۹۶۳ـ۱۹۷۴) در يك سري آزمايشهاي جنجالي و مهم اين موضوع را به بوته آزمايش گذاشته اند ميليگرام مشاهده كرد كه ميزان اطاعت براي زدن ضربه برقي پيش رفتند و حدود ۶۵% از آزمودنيها تا پايان كار به اطاعت ادامه دادند وتا آخرين مرحله ضربه برقي پيش رفتند و هيچ يك از آزمودنيها قبل از ضربه ۳۰۰ وكتي كار خود رامتوقف نكردند .۱ (هيلگارد ـ۱۳۷۲)
اين اطاعت ناشي ازچيست؟ ميليگرام معتقد است كه استعداد اطاعت از مراجع قدرت براي زندگي جمعي چنان ضرورت دارد كه احتمالاً در جريان تكامل درخميره نوع انسان سرشته شده است . تقسيم كار در هر جامعه اي مستلزم اين است كه افراد زير دست بودن را دارا باشند واعمال مستقيم خود را به گونه اي هماهنگ سازند كه در خدمت هدفها و مقاصد سازمان بزرگتر در آيد .
والدين و نظام آموزشي و سازمانهاي كار ، همه اهميت پيروي از رهنمودهاي افرادي را كه يك « پيراهن بيشتر پاره كرده اند » را به فرد در حال رشد مي آموزند و از اين توانايي اطاعت را بيشتر رشد مي دهند . ميليگرام درك پنج عامل را براي درك پديده اطاعت ضروري مي داند .
اين پنج عامل عبارتند از : ۱ـ توالي دام گستري ۲ـ محظور اخلاقي ۳ـ ضربه گيره ها ۴ـ نظارت ۵ـ قدرت و ايدولوژي مسلط ( همان منبع )
توالي دام گستري :
آزمايش ميليگرام به صورتي معصومانه به عنوان آزمايشي درباره حافظه آغاز مي شود و به تدريج اوج مي گيرد هنگامي كه آزمودنيها از ادامه كار امتناع مي كنند ديگر در دام افتاده اند . همينكه شروع به ضربه زدن و بالا بردن شدت ضربه برقي مي كنند . ديگر فقط توقف طبيعي برايشان وجود ندارد در واقع ازمايشگر چيز تازه اي از آنها نمي خواهد جز اينكه به همان كار قبلي خود ادامه دهند . آنان براي متوقف كردن كار بايد به اين نتيجه برسند كه قبول اين كار از همان اول اشتبا بوده است به علاوه هرچه ديرتر به فكر متوقف كردن كار بيفتند مشكلتر مي توانند پذيرند كه در سراسر مدتي كه به آن كار ادامه داده اند در اشتباه بوده اند بنابراين ادامه كار برايشان آسانتر مي نمايد . (ميليگارد ـ ۱۳۷۲)
محظوي اخلاقي موفقيت :
آزمودنيها از همان مراحل اوليه يعني با پاسخ دادن آگهي روزنامه و اعلام موافقت بري شركت در تحقيق در دام افتاده بودند . موافقت آنان نوعي قرارداد ضمني براي همكاري با آزمايشگر ، پيروي از دستورات شخصي مسئول و ادامه كار تاپايان آن بود .
در موقعيت آزمايشي ميليگرام ، مخالفت آزمودني به معني متهم كردن خود آزمايشگر به عدم صلاحت بدجنسي و ستمگري است . و اين خود نيروي بس قويتري در جهت تسليم و ادامه كار فراهم مي آورد . (ميليگارد ـ۱۳۷۲)

ضربه گيرها :
آزمودنيهاي ميليگرام فكر مي كردند كه به اعمال خشونت آميز دست مي زنند ، اما چندين ضربه گير وجود داشت كه يا واقعيت را پنهان ميكرد يا اثر آن را ضعيف مي كرد .
مثلاً نديدن فردي كه مورد ضربه هاي برقي قرار مي گرفت (ديدن باعث مي شد كه ميزان اطاعت از ۶۵% به ۴۰% تنزل كند) هرچه آزمودني از قرباني خود دورتر بود ميزان اطاعت نيز افزايش مي يافت . دور بودن از عمل خشونت آميز نهائي ، معمول ترين ضربه گيرها در موقعيتهاي جنگي است .

آشين شايد خود كسي را نكشته باشد و تنها دستور دهنده بوده است . (همان منبع)
در آزمايش ميليگرام اگر معلم ديگري حضور داشت كه در صورت امتناع آزمودني به خود آزمودني شوك وارد ميكرد . اين تنبيه ميزان اطاعت را تاميزان ۹۳% بالا مي برد چرا كه در اين حالت آزمودني مي توانست گناه خود را به گردن ديگري بياندازد و ضمناً سر مشقي هم داشت . (همان منبع)