بررسي مقدماتي آزمون شخصيت كرنل (فرمN2 ) براي سوال هاي ۶۰ و ۵۸

فصل اول
زمينه تحقيق

بحث هاي اساسي موضوع :

اختلالات روان تنی

اصطلاح اختلالات روان تنی به حالت فیزیکی ناشی از عوامل روانشناختی یا شدت یافته توسط آن ها اطلاق می شود. هر چند اکثراختلالات فیزیکی تحت تاثیراسترس،تعارض،یا اضطراب منتشرقرارمی گیرند، برخی از اختلالات بیشتر تاثیرپذیرهستند. دراختلالات روان تنی در طبقه”عوامل روانشناختی موثربرحالت فیزیکی” قرارداده شده اند.((کاپلان – سادوک ۱۹۹۰ص ۲۵۳چاپ اول ترجمه دکترنصرت اله پور افکاری چاپ دوم ۱۳۷۱چکیده روان پزشکی بالینی تهران : انتشارات آزاده))
پزشکی روان تنی بر وحدت روان و تن و تعامل بین آن ها تاکید می کند( این در عین حال طب مکمل و دگرشیوه است). درمجموع اعتقاد براین است که عوامل روانشناختی درپیدایش تمام بیماری ها اهمیت دارند. آیا این نقش درشروع، پیشرفت،تشدید یا وخامت بیماری است یا درزمینه سازی یا واکنش به بیماری قابل بحث بوده و از اختلالی به اختلال دیگرفرق می کند. طب روان تنی امروزه بخشی از زمینه طب رفتاری است. درسال ۱۹۷۸″ آکادمی ملی علوم” طب رفتاری را ” یک زمینه بین رشته ای مربوط به پیدایش و یکپارچگی معلومات و روش های رفتاری و طبی زیستی وابسته به تندرستی و بیماری و تطبیق این معلومات و روش هایی برپیشگیری ، تشخیص و توان بخشی ” تعریف کرده است.

در دی اس ام فور تجدید نظرشده ازاصطلاح طب روان تنی استفاده نشده است . در عوض به توصیف عوامل روانشناختی موثربراختلالات طبی،بصورت”یک یا چند مساله روانشناختی یا رفتاری که اثرنامطلوب و قابل ملاحظه برسیر یک اختلال طبی عمومی می گذارد، یا بطور قابل ملاحظه خطرپیامد نامطلوب را درشخص بالا می برد” می پردازد . معهذا، معدودی مخالف این عقیده اند که عوامل روانشناختی و رفتاری تقریبا در تمام اختلالات پزشکی نقشی دارند.
(ص ۵۳۳)

((کاپلان – سادوک ترجمه دکترنصرت اله پور افکاری خلاصه روان پزشکی :علوم رفتاری – روانپزشکی بالینی تهران :شهرآب،آینده سازان))
اختلالات روانی فیزیولوژیائی ، اختلالاتی هستند که به صورت بدنی ظاهر می شوند،ولی علت آنها مسائل هیجانی است که برکارکرد دستگاه عصبی

خودکار،غدد درون ریز، و جریانهای فیزیولوژیائی بدن تاثیرمی گذارند. تفاوت این اختلالات با اختلالات بدنی شکل آن است که این اختلالات در ارتباط نزدیک با دستگاه سمپاتیک و پاراسمپاتیک بوده و با ضایعات و جراحات بدنی آشکار همراه اند، و حتی ممکن است موجب مرگ شخص بشونددر این راستا اختلالاتی از قبیل زخم معده، سرطان ، آسم، مشکلات قلبی – عروقی، اگزما، و از این قبیل می باشد. فشار روانی ناشی از موقعیتهای دشواری است که فرد با آن روبه

رومی شود و نمی داند که چگونه با آن وضعیت دشوار سازش حاصل کند، زیرا مطمئن نیست که بتواند ازعهده آن برآید. انواع مختلف رفتارهای نابهنجار، راههای سازش با استرس محسوب می شوند ، البته راههائی که مناسب نیستند. این راههای سازش با استرس به دو عامل بستگی دارند: یکی ضعف و ناتوانی درمنابع روانی،دیگری ادراک شخص نسبت به موقعیتی که با آن مواجه شده است. این اندیشه که عوامل روانی و اجتماعی در ایجاد بعضی بیماریهای بدنی

موثرند از دیربازشناخته شده بود. امروزه حالاتی که در آن شکایات بدنی همراه با ضایعات و آسیبهای بافتی همراه است ولی علت آن روانی است تحت عنوان اختلالات روانی فیزیولوژیائی یا روانی بدنی نامیده شده اند. بسیاری از این اختلالاتی که در این مقوله مورد بحث قرار می گیرند نتیجه برانگیختگی فیزیولوژیائی شدید، و بادوام هستند. پاسخ بعضی ازافراد به این نوع برانگیختگیها، یا فشارروانی، رفتارهای بیگانه و عجیب است.پاسخ بعضی دیگر اختلالاتی شبیه سرطان، و پاسخ افرادی دیگر سردردهای میگرنی ، و از این قبیل است. علت متفاوت بودن پاسخهای این افراد مربوط است به نگرشها، الگوهای فیزیولوژیائی ، و تجارب گذشته و حال آنان ، همچنین حمایتهای اجتماعی که از آن برخوردارند.

آزاد،حسین ۱۳۷۸صص ۲۲۸-۲۲۷ آسیب شناسی روانی تهران :انتشارات بعثت

تاریخچه
تاریخ طب روان تنی به باورهای قدیمی مبنی بر اینکه جسم ممکن است تحت تاثیرعوامل برونی قرارگیرد می رسد. مروری به مفاهیم تاریخی طب روان تنی : ص۵۳۳
روانکاوی:
زیگموند فروید(۱۹۰۰) ابتلاء جسمی در هیستری تبدیلی، که ریشه روانزا دارد، روی می دهد – مثلا، فلج یک اندام. هیستری تبدیلی همیشه یک علت و معنی روانی اولیه دارد ؛ یعنی معرف تظاهر سمبولیک جانشین یک تعارض ناخودآگاه است. تبدیل فقط به اعضائِی که ازسیستم عصبی عضلانی ارادی یا سلسله اعصاب جسمی – حرکتی عصبی می گیرند مربوط می گردد. انرژی روانی مهارشده ازراه های روانشناختی تخلیه می شود. فرنزی(۱۹۱۰)مفهوم هیستری

تبدیلی درمورد اعضائی هم که ازسلسله اعصاب اتونوم عصب می گیرند بکار می رود؛مثلا خونریزی کولیت قرحه ای را می توان تظاهر یک تخیل روانی خاص تلقی نمود.(بیماری هائی مثل کولیت قرحه ای امروزه بیماری های روان تنی شمرده می شوند که فقط در اعضاء تحت تسلط سلسله اعصاب اتونوم روی می دهند). تعبیرفرنزی از علائم روان تنی به عنوان واکنش های تبدیلی نخستین انطباق این مفهوم بربیماری هائی مثل کولیت بود.

جلیف – گردوک(۱۹۱۰) اختلالات آشکار عضوی ،مثل تب وخونریزی،دارای معانی روانی اولیه معرفی شدند؛یعنی مثل علائم تبدیلی بازتاب تخیلات ناخودآگاه هستند.
فرانتس الکساندرعلائم روان تنی فقط دراعضاء تحت تسلط سلسله (۱۹۶۸)(۱۹۳۴)اعصاب اتونوم روی می دهد و معنی خاص ندارد(برخلاف هیستری تبدیلی ) بلکه محصول نهائی با حالات فیزیولوژیکی طولانی هستند، علاوه برعوامل روانی درگیر، انرژی روانی سرکوب شده بطور فیزیولوژیک تخلیه می شود. مشاهدات الکساندرتوسط در مطالعه ترشح زیاد پپسینوژن تائید شد. نخستین مفهوم مدل زیستی – روانی – اجتماعی را مطرح کرد.
هلن فلاندرزدانبار(۱۹۳۶) یک شکل شخصیتی خودآگاه والگوی رفتاری خاص درارتباط با بیماری های روان تنی خاص مطرح کرد شبیه تیپ کرونری آ فرایدمن و روزنمن(۱۹۵۹)

هلن دویچ (۱۹۳۹) و گرین اکر(۱۹۳۹)معتقد بودند که ضربه های تولد، شیرخوارگی و کودکی شخص را مستعد بیماری روان تنی بزرگسالی می سازد.
انژل کارما(۱۹۵۰)زخم پپتیک معنی روانی خاص دارد. این نظر تعمیم مفهوم تبدیلی فروید به عضوی است که ازسلسله اعصاب اتونوم عصب می گیردمشابه مفهوم فرنزی.

یورگن رویچ(۱۹۵۸) اهمیت تعامل بین افراد – یعنی ارتباط بین بیمار و محیط . آشفتگی درارتباط منجر به بیماری روان تنی می گردد، نوعی قهقرائی از ارتباط . مفهوم “شخصیت شیرخوارگی” را به عنوان آسیب پذیری دربرابربیماری روان تنی مطرح کرد. پیترسیفنوز و جان نمیا( – ۱۹۷۰). مفهوم آلکسی تایمی بعدها توسط استودمایر،که مایل به کاربرد اصطلاح “سوماتوتایمی” با تاکید برعوامل فرهنگی در استفاده از زبان تن و علائم جسمی برای بیان ناراحتی بود، تعدیل یافت.

پسیکوفیزیولوژیکی :
والترکانن(۱۹۲۷)همراهان فیزیولوژیکی بعضی از هیجانات ونقش مهم سلسله اعصاب اتونومیک را درایجاد آن واکنش ها نشان داد. این مفهوم مبتنی بر طرح های تجربی رفتاری پاولفی است.
هارولد ولف(۱۹۴۳)با استفاده از آزمون های عینی آزمایشگاهی سعی کرد استرس زندگی(خودآگاه) به پاسخ فیزیولوژیکی را از طریق آزمون های عینی آزمایشگاهی مرتبط سازد. تغییرفیزیولوژیکی ، اگرطولانی گردد،می تواند به تغییرساختاری منجرشود. او الگوی پژوهشی بنیادی را برای زمینه های پسیکوایمیونولوژی ، پسیکوکاردیولوژی ، وپسیکونوروآندروکرینولوژی تثبیت کرد.

هانس سلیه (۱۹۴۵) نشان داد که تحت استرس یک سندرم تطابق عمومی پدید می آید. هورمون های آدرنوکورتیکال مسئول این واکنش فیزیولوژیکی است.
جان ماسون (۱۹۶۸)هریک ازپاسخ های هیجانی عامل غالب درتعیین اندازه واکنش های فیزیولوژیکی وابسته به استرس و تنش متغیرهای روانشناختی درگیر یا عوامل کلیدی تنظیم کننده واکنش نسبت به استرس هستند. مفاهیم ماسون مقدمه ای برای تاکید ریچاردلازاروس (۱۹۸۴)درارزیابی شناختی محرک های استرس آمیز توسط فرد به عنوان عام خیلی مهم درتعیین واکنش های هیجانی بود.
مایرفرایدمن (۱۹۵۹)نظریه شخصیت تیپ آ به عنوان عامل خطرساز بیماری قلبی . این سندرم در۳۰ سال گذشته برخیلی از پژوهش های روان تنی مسلط بوده است. مفهوم اساسی توسط هلن فلاندرزدانبار در ۱۹۳۶ معرفی شد.

رابرت آدر (۱۹۶۴) مفاهیم بنیادی و روش های پژوهشی را برای پسیکونوروایمینولوژی برقرار کرد.
اجتماعی فرهنگی :
کارن هورنای (۱۹۳۹) ، جیمزهالیدی (۱۹۴۸) ، مارگارت مید (۱۹۴۷) برنقش فرهنگی درپیدایش بیمای روان تنی تاکید نمود. به نظر آن ها فرهنگ برمادر تاثیرمی گذارد، که او به نوبه، ازطریق روابطش با کودک براو اثرمی کند، مثلا از طریق مواظبت ، تغذیه و انتقال اضطراب.
تامس هولمز،ریچاردریهی (۱۹۷۵) شدت و تعداد رخدادهای استرس آمیزاخیرزندگی را با احتمال بیماری ربط دادند. جان کاس (۱۹۷۶) عوامل روانی اجتماعی می توانند به عنوان استرس زا یا “حامل” درتعیین آسیب پذیری نسبت به بیماری عمل کنند.
نظریه سیستم ها:

آدولف مایر (۱۹۵۸)رویکرد روانی – زیست شناختی را برای ارزیابی بیمار تدوین نمود که برارزیابی منسجم جنبه های رشدی ، روانشناختی ، اجتماعی ،محیطی و زیست شناختی اختلال بیمار تاکید می کند. مفهوم اساسی مدل زیستی – روانی اجتماعی دررویکرد او تلویحا مطرح است.
زبیگینولیپووسکی (۱۹۷۰) رویکرد کل نگر برای بیماری روان تنی ضروری است. عوامل برونی (بوم شناختی ، عفونی ، فرهنگی، محیطی) ، درونی (هیجانی)، ژنتیک ، سوماتیک، وسرشتی و نیز سابقه قبلی وفعلی حائزاهمیت هستند وباید توسط پژوهشگرانی که درزمینه های مختلفی که آموزش دیده اند کار می کند مورد مطالعه قرار گیرند.

جورج اینگل (۱۹۷۷)اصطلاح زیستی – روانی – اجتماعی مشتق از نظریه عمومی سیستم ها و مبتنی برعقاید مفهومی که مدتها قبل توسط الکساندر و مایرمعرفی شده بود، ابداع کرد.
هربرت وینر (۱۹۷۷) مدل ادغامی پدیده های روان تنی . او نه تنها برنیازبرادغام عوامل زیست شناختی ، اجتماعی و روانشناختی سهیم در آسیب پذیری نسبت به بیماری ، بلکه بردرک این فرآیندها درسطوح ژنتیک، ملکولی ونوروفیزیولوژیکی تاکید کرد.
لئون آیزنبرگ جورج اینگل (۱۹۹۵) پژوهش روانپزشکی معاصرنشان می دهد که جسم/روان به بردارهای زیست شناختی و اجتماعی پاسخ می دهد، درحالیکه بطور مشترک توسط هردو ساخته می شود. راه های عمده مغزی درژنوم مشخص شده اند،روابط مفصل طرحریزی شده و نتیجتا نشان دهنده تجارب اجتماعی درجهان هستند.صص۵۳۶-۵۳۵

درطی سال ها انواع زیادی از اختلالات با این فرض که واجد مایه های روان تنی هستند مورد مطالعه قرار گرفته اند.ص۵۳۵ بعضی ازاختلالات روان تنی مانند: آکنه ، واکنش های آلرژیک ،آنژین قفسه صدری، ادم آنژیونورتیک ،آریتمی ، خس خس آسمی سینه ، آسم برونشال ، اسپاسم کاردیا ، سندرم های دردمزمن ، بیماری کرونری قلب ، دیابت شیرین ، زخم اثنی عشر،فشارخون اساسی، زخم معده، سردرد، تبخال ،هیپرانسولینیسم، پرکاری تیروئید، هیپوگلیسمی، بیماریهای ایمنی، کولون تحریک پذیر،سردرد میگرنی،کولیت مخاطی، تهوع،نورودرماتیت، چاقی، قاعدگی دردناک، خارش مقعد،اسپاسم پیلور،آنتریت ناحیه ای ، روماتیسم مفصلی، درد ساکروایلیاک، بیماریهای پوستی مثل پسوریازیس،کولیت اسپاستیک، تاکیکاردی، سردرد تنشی، سل، کولیت قرحه ای، کهیر، استفراغ ، زگیل.
((کاپلان – سادوک ترجمه دکترنصرت اله پور افکاری خلاصه روان پزشکی :علوم رفتاری – روانپزشکی بالینی تهران :شهرآب،آینده سازان))

چگونگي پيدايش نقش روان شناسي
اين نظريه كه پزشكي و روان شناسي باهم مرتبط هستند، سابقه تاريخي طولاني اي دارد و به يونان قديم برمي گردد. دراوايل قرن بيستم اين موضوع با فعاليت هاي حرفه اي زيگموند فرويد، كه پزشكي خوانده بود، رسمي تر شد. او در مشاهدات خود ، متوجه شد كه بعضي ازبيماران، بدون داشتن اختلالات عضوي و علايم جسمي ، دچار بيماري هستند. اين موضوع با نظريه روانكاوي او سازگار بود. فرويد معتقد بود كه اين علايم، تبديلي است ازاختلالات عاطفي ناخودآگاه (الكساندر ،۱۹۵۰؛ديويسون و نيل ،۱۹۹۴)،فرويد اين وضعيت را هيستري تبديلي ناميد.

علايمي بيماران درهيستري تبديلي شامل : فلج،كري،كوري و بي حسي دربعضي از اندام هاي بدن، مانند دست وپاست . وقتي كه بي حسي دربدن به عصب ها مربوط نباشد، احتمالا دليل عضوي وجود ندارد (ديويسون ونيل، ۱۹۹۴). اين نوع هيستري تبديلي درشهرنشينان ، در مقايسه با روستاييان، كمترديده مي شود، چون درشهرها ، شهروندان معمولا با آزمايش هاي پزشكي تشخيص مي دهند كه آيا مشكل جسمي وجود دارد يا نه (روزنهان وسليگمن ،۱۹۸۴).
نياز به درك وضعيتي مانند هيستري تبديلي، پژوهشگران را راهنمايي كرد تا رابطه ميان مسائل عاطفي و وضعيت جسماني را در دهه ۱۹۳۰ مورد بررسي قرار دهند (الكساندر،۱۹۵۰). رشته اي به نام پزشكي روان تني به وجود آمد كه با شوراي

پژوهش هاي ملي در ارتباط بود و به نشرمجله اي به نام پزشكي روان تني درسال۱۹۳۹ منجر شد. بنيانگذاران اين رشته ، افرادي تعليم يافته درپژوهش پزشكي ، و رهبران آن روانكاواني به نام هاي فرانتزالكساندر و روان پزشكي به نام فلاندرزدانبار بودند. چهارسال بعد ، اين رشته به صورت يك انجمن، سازماندهي شد كه درحال حاضرآن را جامعه آمريكايي روان تني مي گويند.

پژوهش هاي اين جامعه ، درحدود بيست و پنج سال اول ، درمورد پزشكي روان تني و تجزيه و تحليل روان كاوي درباره دسته اي از مشكلات مرتبط با سلامتي ، شامل زخم معده ، فشارخون ، آسم ، سردردهاي ميگرني و آرتريت روماتوئيد بود.

دردهه ۱۹۶۰ توجه پزشكي روان تني به روش ها و نظريه هاي جديدي جلب شد(تاتمن ،۱۹۸۲). در حال حاضرتوجه اين رشته ، به روابط ميان عوامل رواني و اجتماعي و كاركردهاي زيستي و فيزيولوژيكي در روند ايجاد بيماري معطوف است(ليپفسكي ، ۱۹۸۶).
در اوايل دهه ۱۹۷۰ رشته پژوهشي جديدي به وجودآمد كه نقش روان شناسي را در بيماري مورد بررسي قرار مي داد. اين رشته را پزشكي رفتاري مي نامند و ازشاخه اي در روان شناسي به نام رفتارگرايي سرچشمه گرفته است. دراين ديدگاه فرض بر اين است كه رفتار از دو نوع يادگيري به وجود مي آيد:
۱- شرطي شدن كلاسيك( يا پاسخ گر)، كه درآن يك محرك (شرطي) از طريق همراهي با محرك غيرشرطي كه قبلا پاسخ را ايجاد مي كرده است، توانايي فراخواني پاسخ را به دست مي آورد.

۲- شرطي شدن كنشگر كه درآن ، رفتار به دليل پيامدهاي آن ، مانند تشويق يا تنبيه تغيير مي كند. درآن زمان، رفتارگرايي دراوج شكوفايي خود بود و روش هاي شرطي سازي به مردم كمك مي كرد كه در مشكل هاي رفتاري خود، مانند پرخوري ، اضطراب وترس ، تغيير به وجود آورند(سارافينو ، ۱۹۹۶). درآن هنگام ، روان شناسان فيزيولوژيك ،آشكارا نشان دادند كه وقايع روان شناختي ، به ويژه وقايع و حالات عاطفي ، دركاركردهاي جسماني مانند فشارخون موثرند. پژوهشگران نشان دادند كه افراد مي توانند ياد بگيرند كه در صورت دريافت پسخوراند، سيستم هاي مختلف فيزيولوژيكي خود را كنترل كنند(ميلر ، ۱۹۷۸).
چرا اينگونه يافته ها اهميت دارند؟ زيرا آنها آشكار مي سازند كه ميان روان و بدن رابطه اي مستقيم تر و مشخص تر از آنچه درگذشته تصور مي شد ، وجود دارد.

مفاهیم روانی ،اجتماعی و شناختی اختلالات روانی فیزیولوژیائی

اطلاع درباره تاثیرحالات روانی بر حالات بدنی در یونان قدیم وجود داشت. در خلال قرن هفدهم و هجدهم عقاید مربوط به تاثیر حالات فیزیولوژیائی برانگیزه ها، هیجانها،وافکار گسترش بسیار یافت. درقرن نوزدهم شارکو استفاده ازهیپنوتیزم را در درمان این نشانه های بدنی به کار برد،و دراوائل قرن حاضرفروید اظهارداشت که نشانه های مرضی بدنی معنی سمبلیک(رمزی)دارند و برای مصالحه بین تکانه های منع شده ، تعارضهای روانی درونی،و دفاع شخص در

برابراضطراب به کارگرفته می شوند. براساس نظریه های جدید نشانه های مرضی بدنی نتیجه منع تظاهرات هیجانی محسوب می شوند که تلفیقی است از نظریه فروید و اطلاعات جدید درباره رابطه بین تجارب هیجانی و اختلالات بدنی. درنظریه های جدید این باورنیزمورد توجه قرارگرفته است که بین شخصیت افراد و بیماریهای خاص بدنی رابطه ای وجود دارد؛مثلا ارتروز رماتیسمی مربوط است به سرکوبی دائمی خشم درفرد مبتلا. نظریه دیگری که امروزه طرفداران

بسیاردارد،نظریه آمادگی عضوی است. یعنی این باوروجود دارد که این اختلالات عضو ضعیف را به دلیل تعارضهای ناخودآگاه دربرمی گیرند؛مثلا زخم معده به دلیل آمادگی بافتهای آن یا ترشح بیش ازاندازه پپسین درفردی که دچارتعارض شدید است ظاهر می شود. بیشترمحققانی که جریانهای روان شناختی رابررسی می کنند این عقیده را که حالات روانی به طور مستقیم براعضای بدن تاثیرمی بخشند،نوعی ساده انگاری دانسته، ازنقطه نظرتعاملی بهاین علائم جسمانی می نگرند.آنان تعامل بین حالات روانی و متغیرهای اجتماعی وزیستی را مورد تاکید قرار می دهند. این نظریه می تواند با توجه به بعضی ازفعالیتهای پیچیده

مغزروشنترگردد. بدین معنی که مغزهم درتنظیم افکار دخالت دارد، هم در تنظیم رفتار و عملکردهای بدنی . یک نشانه مرضی روانی – بدنی از قبیل فشارخون بالا ممکن است به تحریک هیجانی شخص به دلیل مواجهه با یک فشارروانی درازمدت باشد. تحقیقاتی که درباره غدد درون ریز به هنگام تنش هیجانی صورت گرفته بیانگر آن است که این غدد تحت تاثیرفشارروانی واقع شده، عکس العمل نشان می دهند.مثلا به هنگام خشم ترشح غده فوق کلیوی افزایش حاصل می کند وموجب تشدید تنفس،تشدید ضربان قلب،وافزایش تنش عضلانی می گردد. این پاسخهای هیجانی نسبت به استرس برای بقای شخص سودمند است،

زیرا نیروی بیشتری در اختیار وی برای مقابله با خطرو تلاش برای زنده ماندن ، می گذارد.تحقیقات هانس سلیه ،چگونگی تاثیراسترس برعملکرد غدد درون ریزو تاثیرمواد مترشحه غدد درون ریز برعملکردهای بدنی و رفتار را آشکار ساخته است. سلیه، حیوانات متعدد را در آزمایشگاه درشرایط فشارزای روانی قرارداد. او دریافت که وقتی آسیبهای محیطی یا بدنی این حیوانات راتهدید می کند، عملکرد غدد مترشحه درونی افزایش می یابد. بدین معنی که رنگ غده آدرنال از زرد به قهوه ای تغییرمی کند و شروع به رها سازی مواد ذخیره ای خود یعنی “استروئید” می نماید. وقتی که وضعیت استرس زا از میان می رود،

ظاهراغده آدرنال به حالت عادی بازگشته و عملکرد عادی خود را آغاز می کند. اما این حالت موقتی است زیرا چند هفته پس از آنکه حیوان بار دیگر در معرض استرس شدید و طولانی مدت قرار می گیرد، غده آدرنال مجددا بزرگ شده، ذخیره استروئید خود را ازدست می دهد و سرانجام حیوان به دلیل این تخلیه می میرد. سلیه این حالت را سندرم سازگاری عمومی نامید.که مربوط به الگوی واکنش ارگانیزم نسبت به استرس طولانی است. این الگو با اولین ضربه روانی یا واکنش هشدار دهنده آغاز می شود. به دنبال آن مرحله مقاومت یا بهبود فرا می رسد، و بالاخره به مرحله فرسودگی زیاد و واماندگی می انجامد که اگراسترس شدید و طولانی باشد منتهی به مرگ حیوان می شود. این حالت ، یعنی سندرم سازگاری عمومی ، درمورد انسان هنوز ثابت نشده است؛ ولی محققان درحال انجام دادن بررسیهایی دراین زمینه هستند. دربازیکنان هاکی و بیماران روانی به هنگام استرس و هیجان شدید، افزایش هورمونها شبیه به آنچه

درآزمایش سلیه درحیوانات به وقوع پیوسته ، مشاهده شده است. تغییردرعملکردهای بدنی ناشی از استرس و فشارهای روانی شدید و دوام دار می تواند موجب بیماریهای بدنی از قبیل فشار خون بالا و زخم معده گردد. تحقیقی که در ۱۹۵۸ توسط ایروینگ جنیس درباره رابطه بین بهبودی پس ازعمل جراحی و عوامل روان شناختی صورت گرفته معلوم ساخته است که زخم عمل جراحی درکسانی که قبل از جراحی ترس متوسطی دارند، زودترازکسانی که ترسشان خیلی زیاد یا خیلی کم است، التیام می یابد. او معتقد است که میزان متوسط ترس برای مقابله با نگرانی می تواند سازنده باشد و بهبودی را سرعت ببخشد.

آگاهی و اطلاع درباره بیماری و انتظارات بعد از عمل جراحی می تواند در نیرومندی بیمار برای سازگاری با درد و زخم پس از جراحی می تواند در نیرومندی بیمار برای سازگاری با درد و زخم پس از جراحی موثرافتاد،بهبودی آن تسریع نماید. هنگامی که این اطلاعات ازطریق فیلم و تصویربه افراد داده شد، مقاومت آنان دربرابر بیماری و استرس افزایش یافت و بهبود آنها تسریع گردید(ساراسون، ۱۹۸۹،۱۸۰). این تحقیق نیزتاثیرحالات روانی و بدنی را بریکدیگر آشکار می سازد.
استرس، ترشحات هورمونی، به ویژه ترشحات غدد هیپوفیزوآدرنال را شدت بخشیده ، تغییرات زیستی – شیمیایی ایجاد می کند، و موجب فعالیت دستگاه

عصبی خودکار می شود. گرچه همه افراد دربرابر استرس چنین عکس العملهائی را ظاهرمی سازند، اما دوام و چگونگی آنها به نوع محرک،ویژگیهای زیستی ، شخصیت،وتجارب زندگی شخص بستگی دارد. تجارب قبلی و فعلی شخص نقش مهمی در ارزیابی وی ازشرایط استرس زا و مکانیزمهائی که مورد استفاده قرار خواهد داد، به عهده دارند. چون تغییرات روانی بدنی در ارتباط با دستگاه عصبی خودکار بوده و این دستگاه در تمام نقاط بدن پراکنده است، بنابراین، اختلال روانی فیزیولوژیائی می تواند تمام دستگاههای بدن را فراگیرد.اختلالات مهمی که می توان نام برد، عبارتند از: اختلالات معدی – روده ای ، قلبی – عروقی ،تنفسی ، عضلانی ، استخوانی ، تناسلی و پوستی .صص ۲۳۱-۲۲۸

دیدگاههای مختلف درباره اختلالات روانی فیزیولوژیائی:
دیدگاه زیست شناختی
اختلالاتی مانند زخم معده، آسم و فشارخون ، تنها ناشی از استرس نیستند، بلکه استرس ازطریق بعضی متغیرها برکارکرد اعضای بدن کسانی که آمادگی این اختلالات را دارند، تاثیر می گذارد.

رابطه استرس با شیوع اختلالات بدنی درخانواده ها، واقعیتی است که بحث ژنتیک را درباره آنها معتبرجلوه می دهد. مثلا معلوم شده است که میزان بروز زخم معده دربین برادران دوبرابرجمعیت معمولی است. گرچه این مسئله خود به خود نمی تواند مبنایی برای این نتیجه گیری باشد که وراثت درافراد ، استعداد آنان را برای ظهور زخم معده فراهم می سازد، زیرا ظهور زخم معده دردو برادر دریک خانواده ممکن است ناشی از یادگیری ناسازگارانه یکسان درکنار آمدن با استرس باشد، ولی شواهد دیگر حاکی از آنند که یادگیری تبیین کننده همه ماجرا نیست.موضوع قابل توجه دیگر رابطه ای است که بین زخم معده و گروههای خونی وجود دارد. بدین معنی که ملاحظه شده است ، افراد دارای گروه خونیO

به احتمال بیشتری در معرض ابتلا به زخم معده قرار دارند. افزون برآن دریک آزمایش که ۳۴ جفت دوقلوی یک تخمکی با ۳۸ جفت دوقلوی دو تخمکی مورد بررسی قرارگرفتند، آشکارشد که میزان تطابق در دوقلوهای یک تخمکی برای ابتلا به زخم معده ۵۰ درصد، درحالی که دردوقوهای دو تخمکی ۱۴ درصد است.
نقش توارث در فشارخون نیز می تواند مهم باشد. همان گونه که قبلا اشاره شد،افرادی که یکی از والدین آنها مبتلا به فشارخون است واکنشهای قلبی عروقی شدیدتری نسبت به استرس نشان می دهند تا کسانی که در تاریخچه خانوادگیشان ابتلا به این بیماری ملاحظه نمی شود. این موضوع با مطالعه دوقلوها نیز تایید شده است. بدین معنی که واکنشهای اغراق آمیز قلبی عروقی دربین دوقلوهای یک تخمکی بیشتر از دوقلوهای دو تخمکی بوده است.

براساس نظریه ضعف بدنی ، یک مشکل روانی – بدنی در شخصی که ازضعف بدنی رنج می برد، یا ازنظردستگاه بدنی آسیب پذیر است با احتمال بیشتری ظاهر می شود. مثلا کسی که دارای دستگاه گوارشی نیرومند ، دستگاه عروقی متوسط ، و دستگاه تنفسی ضعیف است ، استرس شدید از هرنوع که باشد ممکن است تاثیرزیانبخشی بردستگاه تنفسی وی داشته باشد. شواهدی درتایید این نظریه وجود دارد.
دیدگاه روان پویائی

همان طور که می دانیم نظریه های روان پویائی ، رفتاررا به عنوان نشانه های هیجانات پنهان مورد توجه قرارمی دهند. بنابراین، تعجب آور نیست که این مکتب قبل ازهرچیز،مسائل روانی را که ممکن است به طور معنی دار در ایجاد بیماریهای بدنی دخالت داشته باشند مورد توجه قراردهد. درنظریه های روان پویائی نخستین ، اختلالات روانی – بدنی به اختلالات رشد روانی جنسی نسبت داده می شوند که دراثر تعارضهای پنهان،آشکار می گردند.مثلا زخم معده مربوط است به تعارضهای دهانی ، کلیت،به تعارض مقعدی و از این قبیل . لیکن دیدگاههای روان پویائی معاصر، تعامل خانوادگی را به عنوان هسته اصلی سبب

شناسی رابطه بین استرس و اختلالات روانی – بدنی درنظر می گیرند. مثلا میگرن، فشارخون، آسم و زخم معده دربین افراد خانواده هایی که این اختلالات در آنها وجود داشته ، شایعتراز جمعیت کلی است. به هرحال، این اختلالات می توانند تابعی باشند ازژنها و ناراحتیهای هیجانی. دراین دیدگاه درمان عبارت است از: بازنمایی تعارضهای پنهان خواه ازطریق تحلیل خواب و تداعی آزاد که درتحلیل روانی اولیه مرسوم بود، خواه ازطریق درمانگریهای روان پویائی تغییریافته، با توسل به بحثهای چهره به چهره درباره مسائل و کشف ریشه های آنها درگذشته.

دیدگاه شخصیتی
در این دیدگاه، عوامل شخصیتی درایجاد اختلالات روانی فیزیولوژیائی مورد توجه قرارگرفته است. ازچند دهه بیش نظریه پردازان روان پویائی کوشیدند تا “انتخاب نشانه های مرضی را” نه تنها به تعارضها بلکه به تیپهای شخصیتی نیزارتباط دهند؛ رویکردی که برای بسیاری از نظریه پردازان غیرروان پویایی نیزجذاب و خوشایند بود. دنبار درسال ۱۹۳۵ براساس مصاحبه با بیماران ،خلاصه شماری ازچنین تصویرهای شخصیتی را به دست داد.مثلا افرادی که ازاگزما رنج می

بردندخود ثنبیه گر ، ناکام شده ، درمانده ، و تشنه محبت بودند. والدین آنان دارای وجدانی قوی و ازنظر هیجانی با فرزندانشان فاصله داشتند. بیماران میگرنی سخت کوش، باوجدان،کمال گرا،وخواهان انجام دادن کارها به نحو شایسته ای بودند . همچنین الکساندر درسال۱۹۳۹ فشارخون را معلول منع ابراز احساسات پرخاشگرانه توصیف کرد واظهارداشت که نقص و نارسائی فرد در ابراز این احساسات موجب حسادت، ناکارآمدی ، خودکم پنداری در وی شده به نوبه خود منجربه منع بیشتر و عمیقتر پرخاشگری می شود. گرچه محققان بعدی تمایل به بی اعتبار ساختن رویکرد”خوشه صفات ” را داشته اند، ولی مجددا علل قدیمی این اختلالات را مورد توجه قرارداده ودریافتند که بیماران مبتلا به فشارخون از نظرمنع احساسات پرخاشگرانه ، و افراد مبتلا به میگرن از نظر کمال گرائی دو گروه کاملا نامتجانس را تشکیل می دهند.

بدین ترتیب، تحقیق درباره صفات و نگرشهایی که ممکن است افراد را مستعد اختلالات خاصی سازد، ادامه یافت . یک نمونه آن کتاب ” رفتاروقلب شما ” است که در سال ۱۹۷۴ توسط فریدمن و روزن من به رشته تحریر درآمد. موضوع کتاب این است که فشارخون و سایراختلالات قلبی عروقی بیشتر در نوع خاصی از شخصیت که آن را تیپ آ نامیدند به وقوع می پیوندد. فریدمن و روزن من برخلاف الکساندرکه برمنع احساسات پرخاشگرانه در افراد مبتلا به فشارخون تاکید می ورزید، براین باورند که افراد تیپ آ پیشرفت کنندگان پرخاشگر

هستند. همان طور که قبلا نیز بیان شد آنان به سرعت حرف می زنند، با شتاب راه می روند، با عجله غذا می خورند، و ناشکیبا هستند به هنگام انتظار برای ورود به آسانسور و یا سوار اتوبوس و یا تاکسی شدن، بسیار بی قرارند. منتظر تمام شدن جمله دیگران نمی مانند و جمله های آنان را تمام می کنند. آنان افتخار می کنند که کارها را در مدت زمانی کمتر از آنچه دیگران موفق می شوند انجام داده اند، و پیشرفتهای خود را براساس معیارهای بالا می سنجند. کوتاه سخن آنکه ، آنان خود را تحت فشار دائمی نگاه می دارند؛ فشاری که سرانجام منتهی به آسیب رسیدن به دستگاه قلبی عروقی شان می شود.

روزن من در یک مطالعه طولی جالب، ویژگیهای شخصیتی ۲۲۴۹ نفرکارکنان، مجریان،ومدیران مرد بین سنین سی و نه وپنجاه را مورد ارزیابی قرارداد، و تا نه سال بعد وضعیت آنان را پی گیری نمود.تقریبا نیمی از آنان به عنوان تیپ آ شناخته شدند و نیم دیگر که آرامتر بودند به عنوان تیپ ب .ازاین عده ۲۵۷ نفر از آنان ازتیپ ب بودند؛ یعنی ابتلای افراد تیپ آ به حمله قلبی بیشتر از دو برابر افراد تیپ ب بود. مطالعات بعدی نشان دادند که دو جز ویژه تیپ آ، یعنی ناشکیبایی و

سابقه سبقت جویی دو عامل عمده برای پیش بینی حمله قلبی به شمار می روند(ماتوز و دیگران ، ۱۹۷۷). درواقع چنین به نظر می رسد که دستگاه قلبی عروقی افراد تیپ آ به فشارروانی سبقت جوئی حساسیت فوق العاده دارد. دریک بررسی، از دانشجویان تیپ آ و ب خواسته شد که بازی کامپیوتری پینگ پنگ را انجام دهند. دریک مرحله معین از بازی، آزمایشگران شروع به عیب جوئی ازعملکرد آزمودنیها کردند. بررسیها فیزیولوژیائی آشکار ساخت که این عیب جوئی موجب افزایش فشارخون، ضربان قلب، و ترشح آدرنالین درتیپ آ می شود، ولی در تیپ ب چنین تاثیری ندارد. به همین ترتیب وقتی که از آنان خواسته شد تا برای حل مسائل فکری ریاضی، درحداقل زمان ممکن، به رقابت با یکدیگر بپردازند، تغییرات قلبی عروقی آنان مانند آنچه درباره بازی پینگ پنگ به وقوع پیوست، بود. یعنی درتیپ آ افزایش فشارخون،ضربان قلب و ترشح آدرنالین ملاحظه گردید، ولی در تیپ ب چنین نبود( ویلیامز و دیگران۱۹۸۲).

این شواهد متقاعد کننده ، منتهی به طرح ریزی شماری از برنامه های آموزشی برای تیپ آ به منظور کنار آمدن با استرس شد. بدین ترتیب که رفتار خود را بیشتر شبیه به رفتار تیپ ب سازند تا درنتیجه از بیماریهای قلبی آنان جلوگیری شود. یک چنین طرحی روی ۱۰۳۵ زن و مرد که درشش ماهه گذشته دچار حمله قلبی شده بودند، صورت گرفت. برای یک سوم از آنان مشاوره رفتاری صورت گرفت ؛ برای یک سوم دیگر رژیم غذائی ، تمرینات ورزشی ، و دارو تجویز شد؛ و برای یک سوم بقیه که به عنوان گروه کنترل تعیین شدند، هیچ اقدامی به عمل نیامد. بعد از سه سال پیگیری درباره وقوع حملات قلبی در این افراد معلوم شد که کمترین میزان حمله قلبی درگروه مورد مشاوره واقع شده روی داده است و بیشترین میزان در گروه کنترل( فریدمن و دیگران ۱۹۸۲؛ تورسن ۱۹۸۲) . این یافته ها تایید کننده آن هستند که بیماری قلبی با رفتار تیپ آ رابطه داشته و افراد تیپ آ با ایجاد تغییر در رفتارشان می توانند بیماری قلبی خود را کنترل کنند.

دیدگاه فرهنگی اجتماعی
چندین نظریه پرداز مدعی هستند که منبع اساسی بی نظمی های فیزیولوژیائی ، فشارهائی است که ازطریق اجتماع برفرد وارد می شود. آلبرت سیمونز در ۱۹۶۱ در کتابی هیجان برانگیز تحت عنوان ” مغز متهور انسان ” بحث کرده است که بسیاری از اختلالات بدنی از یک تعارض اساسی بین آداب و رسوم اجتماعی و غرایز زیست شناختی سرچشمه می گیرند.

غریزه های زیست شناختی که سیمونزبرآنها تاکید می ورزد؛ عبارتند از: پاسخهای ” جنگ یا گریز “، یعنی حالت شدید برانگیختگی سمپاتیک که موجب افزایش ضربان قلب، تشدید تنفس ، کند شدن جریان هضم ، و ترشح آدرنالین درخون و از این قبیل شده و پاسخی هستند به تهدید جدی . گرچه به نظر می رسد که این پاسخها هم در نوع انسان و هم درانواع حیوانات وجود دارند؛ زیرا موجب سازگاری ارگانیزم نسبت به تهدید می شوند، ویا به عبارتی دیگر بدن را برای عمل سریع در برابر خطر آماده می سازند، ولی طبق نظر سیمونز تحولات فرهنگی کنونی موجب ناسازگار شدن این پاسخها درنوع انسان شده اند. زیرا حیوانات

دیگرهنوزقادرند که مستقیما جنگ کنند یا فرار نمایند، ولی انسان درباره دشمنانش می اندیشد،به آرامی مقاومت می کند، “خونسرد باقی می ماند” ، یا سعی درانجام دادن سایراستراتژیهای تمدنی می کند. بدبختانه این راه حلهای غیرمستقیم ،حتی اگرآنان را دربرابر تهدید محافظت کنند،دربازگشت بدن به حالت تعادل کمتراز عمل بدنی مستقیم کارآیی دارند. این برانگیختگیهای بدنی فرونشانده شده درونی ،براساس نظرسیمونز،موجب ظهوراختلالات بدنی می گردند.

مطالعات ویس با موشها، حمایتهایی درتایید این فرضیه ها به دست می دهد. بدین ترتیب که وقتی به دم موشها ضربه الکتریکی وارد می شد، موشها به صورت غریزی با یکدیگرمی جنگیدند. ویس و همکارانش در ۱۹۷۶ دریافتند که موشهایی که با یکدیگرضربه دریافت می کردند، اگرمی توانستند حمله کنند و حتی به شدت یکدیگررا مجروح سازند، کمترازموشهایی که در همان شرایط به آنها ضربه وارد می شد ولی امکان حمله به یکدیگربرایشان فراهم نبود، دچارزخم معده می شدند. بنابراین ،آزاد بودن و امکان ابراز پاسخهای پرخاشگرانه می تواند به موشها و احتمالا به انسان نیز در جلوگیری از اختلالات مربوط به استرس کمک نماید.جنبه دیگر جامعه صنعتی مدرن که ممکن است در اختلالات مربوط به استرس سهیم باشد ازهم گسستگی خانوادگی،طلاق،وجدائی است که میزان آن درممالک غربی همواره رو به تزاید است. یافته هائی در دست است که نشان می دهد این افراد در تلاش خود برای زندگی مرفه ازحمایت اجتماعی منظم ، و محافظت موثر در برابر بیماریها محروم شده اند.

شواهدی نیز دال بر این موضوع وجود دارد که حمایت اجتماعی در بهبودی جراحات و بیماریهای افرا د کمک موثری محسوب می شود(کهن ،ویلز ،۱۹۸۵؛میروتیز ،۱۹۸۰؛اسکلار ،۱۹۸۱). حتی شواهد بیشتربیانگرآن هستند که افراد فاقد حمایت اجتماعی ، استعداد بیشتری برای ابتلا به بیماری دارند. از علل مرگهای زودرس می توان بیماری قلبی، سرطان،سکته عفونتهای کبدی، فشارخون ، ذات الریه واز این قبیل را نام برد که هریک ازآنها بدون استثنا، درزنان و مردان مجرد به طور معنی دار بالاتر از زنان و مردان متاهل بوده است. میزان مرگ به دلیل بیماری قلبی که بیشترین علت مرگ دراکثرجوامع محسوب می شود، دریک گروه سنی معین،درزنان و مردان مجرد و جدا شده دو تا پنج برابرمتاهلین بوده است(لینچ ، ۱۹۷۷). درحالیکه کمبود رابطه صمیمانه و محبت آمیزممکن است افراد را مستعد بیماری نماید، اما نبود چنین رابطه ای ممکن است سلامت فرد را بیشتر به مخاطره اندازد.