بررسي نقش مدرسه در رشد
بعد از خانواده، عامل بسيار مؤثر در رشد و تكامل كودك، به ويژه در جامعه هاي كنوني آموزشگاه است. امروزه بيش از هر زمان ديگر، آموزشگاه در زندگي فرد تأثير دارد، زيرا بيشتر مردم چند سالي از عمر خود را در آموزشگاه گاهي در دانشگاه مي گذرانند به طوري كه مي توان گفت تقريباً ۴/۳ زنگي انسان در عصر حاضر در آموزشگاه سپري مي‌شود. بهترين گواه اهميت تأثير آموزشگاه در رشد و تكامل كودك، اين است كه او آنچه را در مدرسه ياد مي گيرد در زندگي به كار مي برد.

هر كودك براي اينكه ميان خود و ديگران بستگي فكري برقرار كند ناچار است لااقل خواندن و نوشتن را ياد بگيرد و در هر قدمي از زندگي از آنها استفاده كند. البته، نبايد تصور كرد كه يادگيري به آموزشگاه محدود است بلكه در تمام عمر ادامه دارد و آنچه را كه شخص ياد مي گيرد جزئي از توانايي او را براي سازگاري با محيط تشكيل مي دهد زيرا اساس و پايه زندگي بر استعداد و يادگيري مبتني است.

دانش آموزان در دوران تحصيل به خصوص در دوره دبستان و نيمه اول دبيرستان در حال رشد مي باشند و مرتباً تغييراتي در آنها ايجاد مي گردد. اين تغييرات چون نيازهايي را به دنبال مي آورد، تربيت و آموزش خاصي را ايجاب مي كند. آشنايي به اصول رشد و نيازهاي دانش آموزان در سنين مختلف مسؤلان آموزشي را در شناسايي كودكان و فهم و درك آنها كمك مي كند و موجب مي شود كه در طرح ريزي برنامه هاي آموزشي و تربيتي نيازهاي آنها را مورد نظر داشته باشند و دامنه انتظارات و توقعات خود را از كودك و نوجوان متناسب با سن و موقعيت او را محدود سازند، زيرا امر يادگيري به ميزان آمادگي ناشي از اثر بلوغ بستگي دارد.

اينك بعضي از راه هاي تأثير و نفوذ آموزشگاه در رشد و تكامل كودك را به اختصار مورد بحث قرار مي دهيم.
رشد بدني
روانشناسي جديد، رفتارها و فعاليت هاي فرد را به صورت تركيبي، كلي، و بدون تقسيم آنها به نفسانيات و بدنيات، مورد مطالعه قرار مي دهد. به همين سبب، آموزش و پرورش جديد كه مبتني بر اصول روانشناسي جديد است توجه به بدن كودكان را از مهمترين و اساسي ترين وظايف معلم و مربي مي داند. برخلاف سابق كه جز انباشتن ذهن كودكان ا معلومات گوناگون و متعدد به خاطر پرورش عقل و روان آنها، هدفي وجود نداشت. روانشناسي كودك به ما ثابت مي كند كه هرگز نبايد از رشد بدني انسان غافل شد، زيرا چگونگي رشد و نمو بدن، تأثير زيادي در چگونگي رشد و نمو عقلي و شخصيت دارد.

همچنين، تجارب روانشناسي، درستي مثل معروف «عقل سالم در بدن سالم است» را كاملاً ثابت مي كند و منظور از بدن سالم، بدني است كه تمام اعضاي آن وظايف خود را بهتر و به موقع انجام دهند. وظيفه معلم و مربي است كه رفتار كودك را از هر دو جنبه «بدني و عقلي» پرورش دهد وگرنه يكي را بيش از اندازه مورد توجه قرار داده از ديگري غافل نگردد و به اين اصل معتقد باشد كه انسان وقتي منطقي فكر مي كند و در حل مشكلات زندگي موفق مي شود كه بدن سالم داشته باشد وگرنه از شخص عليل و مريض هرگز نمي توان فكر درست انتظار داشت.

لابار (La Barre) زيست شناس معروف مي گويد: «طبيعت بشري» شخص از نوع بدني كه او دارد سرچشمه مي گيرد، از اين رو هر كس كه با اشخاص مخصوصاً كودكان و نوجوانان كار مي كند، بايد نمو و تغييرات بدن انسان را بداند. بهترين فرصت براي پرورش بدني كودكان، ساعت هاي ورزش است كه از نظر تعليم و تربيت به اندازه مواد درسي ديگر ارزش دارد و از اتلاف بيهوده آن ساعت ها بايد جداً خودداري شود.

ولي بايد دانست ورزش كه در برنامه تحصيلي به عنوان وسيله پرورش تن، منظور شده است هدف اصلي، همان پرورش عقل و شخصيت كودك است. به سخن ديگر، ورزش وقتي مفيد خواهد بود كه به پرورش عقلي و بهداشت تن و روان كمك كند. در اينكه منظور از رشد بدني چيست نظريات گوناگوني اظهار شده اند، بعضي آن را تغييرات كمي بدن و گروهي تغييرات كيفي و برخي تركيب همه اين خصايص دانسته اند و با مطالعه آنها مي توان رشد بدني را چنين تعريف كرد:

مجموعه تغييرات تشريحي و فيزيولوژيك است كه در زندگي پيش از تولد و نزديكي پيري رخ مي دهند.

رشد حركتي و عضلاني:
رشد و تكامل كودك از لحاظ حركت يعني رشد، نيرو، سرعت و دقت او را در به كار بردن بازوها و ساق ها و عضلات ديگر، اهميت خاصي در رشد عمومي او دارد. از طرف ديگر، رشد حركتي كودك با رشد عقلي او بستگي كاملي دارد. بدين معني كه فعاليت‌هاي حركتي كودك در بيشتر رفتارهاي عقلي و هوشي او كاملاً مؤثرند زيرا با چشم و دست خود، دنياي محيطش را كشف و بررسي مي كند. رفتار حركتي كودك سبب مي شود كه با ديگران روابط اجتماعي برقرار كند و روش هاي همكاري را ياد بگيرد.

حركت هاي كودك را مي توان به دو دسته تقسيم كرد:
دسته اول: آنهايي هستند كه به عضلات بزرگ بدن مربوطند و اين حركات در مراحل اوليه بدون نظم و ارتباط ميان آنها انجام مي گيرد يعني يك عده حركاتي هستند كه هيچگونه تعادل و سازگاري حركتي در آنها مشاهده نمي شود.

كودك به تدريج مي تواند بر اين حركات تسلط يافته، آنها را كنترل كند و اين امر به نضج و تمرين او بستگي دارد. از اين رو، بايد مراكز تربيتي به ويژه كودكستان ها، فرصت هاي زيادي جهت حركات گوناگون، براي كودكان آماده سازند، و اسباب و وساي متنوع و بيشتر كه كودكان را در بازي و به كار بردن اعضاي گوناگون بدن كمك كنند در اختيارشان بگذارند. زيرا از اين راه است كه كودكان عضلات خود را تقويت كرده، مهارت هاي حركتي گوناگون كسب مي كنند.

دسته دوم: حركاتي هستند كه به عضلات كوچك بستگي دارند كه از آن جمله «نوشتن» است. كودك عادي در چهار سالگي مي تواند قلم يا قطعه گچي به دست گرفته خطوط نادرست ترسيم كند و علت آن، عجز او از تسلط بر عضلات كوچك است. وقتي كه در ۶ يا ۵/۶ سالگي به آموزشگاه وارد مي شود، مي تواند بنويسد ولي هنوز نظم و دقت لازم در نوشته هاي او مشاهده نمي شود، به كندي مي نويسد و بيش از اندازه لازم به قلم فشار مي دهد. به علاوه، هنگام انتقال از يك حرف به حرف ديگر، يا ميان آغاز و انجام مقطع، بيشتر توقف مي كند. روشي كه در آموزش نوشتن پيش گرفته مي شود اثر بزرگي در تحصيل اين مهارت دارد.

معلم مي تواند به تدريج كودكان را به برطرف كردن اين معايب، راهنمايي كند و در اين كار مي توان از نمونه هاي خطي چاپي استفاده كند. اين نمونه ها ابتدا عبارت از خطوط منفصل هستند كه به صورت هاي گوناگون، افقي، عمودي، مايل (؟؟) درمي آيند. بعد مرحله حروف و كلمات منقطع مي رسد و كودكان را وامي دارند كه قلم يا مداد خود را روي اين حروف و كلمات بكشند، اين تمرين نيز در كسب مهارت هاي لازم براي نوشتن، كمك بزرگي به شمار مي رود.

اهميت تربيتي رشد عضلاني تنها به اين نيست كه سبب بستگي قسمت هاي گوناگون رشد، به يكديگر مي شود بلكه نقش بسيار مهمي را در تكوين شخصيت كودك، به طور كلي بازي مي كند.
رشد حسي

چنانچه گفتيم «ادراك حسي، تنها وسيله ارتباط موجود زنده با عالم خارج است، مثلاً وقتي مي تواند بخورد كه ادراك كند چيزي در محيط خارج براي خوردن وجود دارد. زندگي خود را وقتي محفوظ مي دارد كه وجود خطرهايي را در جهان خارج ادراك كند. از اين رو، پيشوايان آموزش و پرورش جديد، مربيان را به رعايت اصل «تعدد تجربه و آگاهي فرد» مي خوانند.

بدين معنا كه براي كودكان، محيط را آماده سازند كه از لحاظ حركات و احساسات غني باشد و تجارب متعددي در اختيار اطفال بگذارد تا بدين وسيله بر فعاليت حواس ايشان كمك كرده موجب تكامل شخصيت آنان گردد. روي همين اصل، پرورش حواس كودك هدف اصلي آموزش و پرورش جديد است و اين كه ميدان آموز «سمعي و بصري» روز به روز وسيع تر مي شود به علت فايده و اهميتي است كه در پرورش صحيح كودك از لحاظ روانشناسي دارد:

چه اگر حواس كودك وظايف خود را بهتر و به موقع انجام ندهند او با زيان هاي زيادي مواجه خواهد شد، زيرا ديگر نمي تواند مستقيماً با محيط خود ارتباط يابد. چنان كه كري كلي و جزئي، رشد گويايي كودك را به تعويق مي اندازد و ميان او و پيشرفت مورد انتظار خود و جامعه اش مانع مي شود.

با توجه به اهميت حواس در زندگي بشر، معلمان و مربيان را ضروري است كه به روش‌هاي گوناگون و متعدد، در پرورش حواس كودكان در دوران رشد و نمو آنها بكوشند تا ايشان بتوانند به نحو احسن از حواس خود براي كسب علم و معرفت استفاده كنند.

وظايف معلم در پرورش حواس:
مهمترين وظايف معلمان در پرورش حواس عبارتند از:
۱- اولين امر ضروري براي معلم اين است كه در سلامت و آزمايش حواس دانش آموزان و شايستگي آنها براي ادراك حسي بكوشد و كمترين كاري كه مي تواند در اين خصوص بكند اين است كه در تدريس دانش آموزان مبتلا به ضعف بينايي يا شنوايي را رعايت كرده و آنها را در جايي از كلاس قرار دهد كه نوشته ها و گفته هاي او را بهتر ببينند و بشنوند. بر معلم خوب لازم است كه والدين اين نوع دانش آموزان را از ضعف حواس آنها آگاه سازد تا تدابير لازم را جهت درمان اتخاذ كنند، چه اگر ايشان به همين وضع در مدرسه بمانند اغلب به ضررشان تمام خواهد شد.

۲- بعد از آزمايش، ابتدا بايد تمام عوامل مؤثر در پرورش و تقويت ادراك را در تدريس خود، در نظر بگيرد. حداكثر كوشش را در تحرك دانش آموزان، با تشويق آنان به درس با روش هاي مناسب و طبيعي، مبذول دارد. يعني بعد از اينكه مشكل تقويت و آماده ساختن حواس براي انجام دادن وظايف خود، بر معلم حل گرديد. بايد به مشكل دقت كه در عصر حاضر يكي از بزرگترين مشكلات تربيتي است بپردازد. زيرا امروز ديگر نمي توان به اجبار دقت كودكان را جلب كرد. به همين سبب، كوشش و زحمت فراواني لازم است تا رغبت و عشق حقيقي نسبت به علم در كودكان ايجاد گردد.

۳- معلم بايد در تدريس، روش تجزيه و تحليل بعد تركيب را در پيش بگيرد يعني با روش استقرايي تدريس كند. به سخن ديگر، بر معلم لازم است كه مشاهده را اساس كارش قرار دهد بدين ترتيب كه ماده را به اجزايش تقسيم كند و دانش آموزان به جزء جزء آنها توجه نمايند به طوري كه تا جزء اول را خوب و كامل نفهميده اند به جزء دوم نروند. زيرا مقياس موفقيت معلم در امر تدريس، ميزان درسي نيست كه در كلاس گفته است بلكه مقدار مطالبي است كه دانش اموزان كاملاً فهميده اند.

۴- اينجا قواعد اساسي تدريس را كه هربرت اسپنسر وضع كرده است يادآور مي شويم. پيروي از اين قواعد، معلم را در پرورش حواس كودكان كمك مي كند:
الف- از مطالب ساده آغاز كردن و به مطالب مركب و پيچيده رسيدن.
ب- از اشياي محسوس به اشياء و مسائل معقول رفتن.
ج- از راه آزمايش به علت ها و دليل ها پي بردن.

سه قاعده نام برده اهميت زيادي در آموزش و پرورش دارند و با پيروي از اين قواعد است كه بايد زبان را پيش از دستور ياد داد. معرفت خود اشياء بر شناختن نام هاي آنها مقدم شود، شواهد و مثال ها پيش از استنباط قاعده يا تعريف يا حاكم عمومي مورد ملاحظه و مشاهده قرار گيرند.

۵- البته تنها پيروي از قواعد نامبرده براي پرورش حواس كافي نيست، بلكه بايد به دانش آموزان حداكثر آزادي در فعاليت هاي درسي داده شود. چنانچه فروبل (Friedrich Froebel) مربي بزرگ آلماني در خطاب به معلمان مي گويد: «بياييد با كودكان خود زندگي كنيم».

«دانش آموزان به آموزشگاه نمي آيند كه فقط براي زندگي آماده شوند بلكه بالفعل بايد در آن زندگي كنند» و «بگذاريد كودك به عمل و تجربه خود، ياد بگيرد». منظور از تمام آنها اين است كه دانش آموز، عملاً در تعليم خود به وسيله خود شركت كند

و شخصيت او اثر آشكاري در درس داشته باشد. معلم همواره بايد اين ضرب المثل چيني را به خاطر داشته باشد كه «يك نگاه به هزار كلمه مي ارزد» البته به شرط اينكه آن نگاه هدفي در بر داشته باشد زيرا برانگيختن حواس به طور خشك و خالي و تنها نگاه كردن به مناظر يا شنيدن صداها و لمس كردن اشياء بدون هيچ گونه هدف معيني، كمترين ارزش آموزشي و پرورشي نخواهد داشت».

رشد عاطفي
هر فرد عادي مي داند كه داراي عواطفي است و زندگي بدون عواطف، زندگي تيره، مكانيكي و بيرنگ خواهد بود. از طرف ديگر، سلامت رواني و عقلي شخص به سلامت عاطفي او بستگي دارد. زيرا نظر شخص نسبت به خودش، ديگران، اوضاع اجتماعي و زندگي به طور كلي از چگونگي رشد و تكامل عواطف وي متأثر مي شود. به سخن ديگر، داوري هاي هر فرد درباره خود و سايران و مسائل اجتماعي به كيفيت عواطف او بستگي دارد و شخصي كه از رشد سالم انفعالي و عاطفي بهره مند نباشد هرگز فردي واقع بين، نيك انديش، درست كردار، و در نتيجه فرد مفيد و مؤثر در پيشرفت جامعه نخواهد بود.

از اين رو، مطالعه و شناختن احساسات و انفعالات كودكان بسيار مهم است و هر معلم بايد رشد و تكامل انفعالي عادي را بشناسد و انحراف ها و تكامل نيافته هاي انفعال و عاطفي و اثر آنها را در بهداشت عقلي دان آموزان بداند. زيرا معلم بيش از ديگران مسئول توجه و در صورت امكان درمان ناراحتي هاي عاطفي دانش آموزان مي باشد و همواره بايد اين اصل مسلم را در نظر بگيرد كه پيشگيري مقدم بر درمان است. از طرف ديگر، چگونگي رشد اجتماعي، عقلي، و تكامل شخصيت هر فرد چنان كه گفتيم از كيفيت رشد و تكامل عاطفي او متأثر مي شود به طوري كه مي توان گفت رفتار هر فرد زير فرمان احساسات و عواطف او مي باشد.

اينك به ذكر پاره اي از عواطف متداول در ميان بچه ها اقدام مي كنيم:
گريه: قبل از ورود به مدرسه بچه ها وقتي دچار درد بدني مي شوند يا مورد بي مهري والدين قرار مي گيرند ناراحتي خود را به صورت گريه ظاهر مي سازند. پس از ورود به مدرسه و تماس با ديگران بچه ها در مقابل برخورد با مشكلات و عوامل نامساعد كمتر گريه مي كنند و. اغلب ناراحتي هاي خود را به اشكال ديگر ظاهر مي سازند.
ترس: بچه ها تا قبل از ورود به مدرسه از مشاهده حيوانات دچار ترس مي شوند. گاهي بچه ترس دارد از اينكه مادر يا پرستار او را تنها بگذارد. تاريكي، آتش، اتومبيل، رعد و برق و باد شديد و گاهي امور خيلي نيز در بچه ايجاد ترس مي كند. در موقع ورود به مدرسه بچه به تدريج پاره اي از مهارت هاي بدني را فرامي گيرد و با شركت در بازي ها و استقبال از حوادثي كه قبلاً براي او خطرناك بود به تدريج شجاع مي شود و كمتر دچار ترس مي گردد.

در اين دوره از رشد ترس بچه از اموري كه اعضا و اندام او را تهديد مي كند كم مي شود ولي تأمين احتياجات اساسي رواني مورد توجه او قرار مي‌گيرد. ترس از اينكه مبادا مورد بي مهري ديگران واقع شود يا موقعيت او را در گروه همسن يا در ميان اعضاء خانواده متزلزل گردد او را ناراحت مي سازد و گاهي ترس از دست دادن مادر، ترس از دير به مدرسه رسيدن، ترس از دزد و ترس از جنگ و دعوا سبب ناراحتي او مي شود. شكست در فعاليت هاي تحصيلي نيز ايجاد ترس در بچه مي‌كند. رشد اخلاقي و پرورش قوه قضاوت در بچه مانع از تخلف و اشتباه آنهاست و گاهي ترس از اينكه مبادا مرتكب اشتباه شوند آنها را ناراحت مي سازد.

جو عاطفي خانواده و مدرسه در ايجاد ترس يا از بين بردن آن تأثير فراوان دارد. منظور از جو عاطفي رابطه ميان افراد است، اگر روابط خانواده يا رابطه ميان شاگردان و معلم موافق با اصول دموكراسي باشد و عقل و منطق حاكم بر روابط افراد باشد بچه ها كمتر دچار ترس مي شوند اما در وضعي كه معلم يا پدر به صورت ديكتاتور كلاس يا امور خانه را داره كنند و احتياجات اساسي و رواني بچه ها مثل احتياج به محبت، احتياج به رشد شخصيت اجتماعي و بستگي گروه، احتياج به ابراز عقايد و نظريات خود تأمين نمي گردد، در اين وضع عوامل و موجبات ترس فراوان مي شود و بچه ها عمر خود را با ناراحتي و اضطراب به سر مي برند.

خشم: بچه هايي كه آشنا به مهارت هاي لازم براي شركت در بازي ها يا برخورد به مشكلات نيستند اغلب دچار خشم مي شوند، فراگرفتن اينگونه مهارت ها در كم شدن خشم بچه ها تأثير فراوان دارد. بچه ها قبل از ورود به مدرسه و در دوره ابتدايي اغلب در مقابل توقعات والدين و معلم اغلب دچار خشم مي شوند. اصرار والدين براي ياددادن بازي ها و پاره اي از مهارت ها به بچه ها آنها را خشمگين مي سازد. روي اين اصل والدين و معلم بايد تحمل بيشتري در مقابل بچه ها از خود ظاهر سازند و با خودداري از تنبيه بي مورد سبب بروز خشم در بچه ها نشوند.

حسادت: به تدريج كه بچه از محيط خانواده دور مي شود و به افراد همسن ارتباط پيدا مي كند حسادت او نسبت به برادران و خواهران كم مي شود.

پس از ورود به مدرسه و شركت در كلاس حسادت بچه ها نسبت به افراد همسن و همكلاس ظاهر مي گردد معمولاً شاگرداني كه توجه معلم را به فرد جلب مي كنند و در درس و ورزش و امور اجتماعي بيشتر از ديگران فعاليت مي نمايند مورد حسادت افراد همسن يا همكلاس خود واقع مي شوند.
حسادت بچه ها در انتقاد از كارهاي يكديگر، در جر و بحث، مزاحمت، مسخره كردن، آزار رسانيدن و تحريك افراد بر ضد يكديگر ظاهر مي شود. در بسياري از موارد بچه ها حسادت خود را به صورت طعنه زدن، بي اعتنايي، خيالبافي، دروغ و تقلب ظاهر مي‌سازند. محيط خانه و مدرسه نبايد رقابت و هم چشمي را تشويق كند،‌ زيرا رقابت باعث پيدايش حسادت ميان بچه ها مي شود. ايجاد روح همكاري در ميان بچه ها و شركت دادن آنها در بحث و مناظهر منطقي مانع پيدايش حسادت در ميان ايشان خواهد شد.

شادماني و سرور: افراد چه در خانواده و چه در مدرسه وقتي احتياجات اساسي بدني و رواني آنها تأمين گردد دچار جد و سرور مي شوند. بچه اي كه مورد محبت والدين و معلم قرار گيرد، موقعيت او در خانواده و در ميان افراد هم سن مشخص و محكم است. بچه اي كه آزادي براي ابراز عقيد و هنر خود دارد، نظم و ترتيب خاصي در زندگي او برقرار است و هدف مشخصي را دنبال مي كند و پيوسته شادمان و مسرور است.

احساس كودك نسبت به آموزگار: عوامل مؤثر در احساس كودك نسبت به آموزگارش متعدد و پيچيده اند، زيرا همچنان كه گرايش و وجه نظر آموزگار با نيازمندي هاي شخصي او تعديل و تغيير مي يابند نيازمندي هاي كودك نيز احساس او را نسبت به آموزگار تعيين مي كنند.
پيداست كه طبيعت و تجربه كودك در ارتباط او با معلم، مؤثر و مهم است. چنانچه كودكان علاقه مندند احساسات خود را نسبت به والدينشان به آموزگاران خود منتقل سازند.

بدين معنا اگر كودك نسبت هب والدين و بزرگسالان محيط خوي نظر خوشي داشته باشد معلم خود را نيز خواهد پذيرفت. ليكن هرگاه از آنان رنجيده خاطر گردد به آموزگارش نيز بدگمان خواهد شد.
وجهه نظر كودك نسبت به معلم از عناظر و عوامل زيادي تركيب يافته است از قبيل:
رفتار آموزگار با او، عقيده و نظر دوستانش نسبت به معلم، تجارب كودك با آموزگاران و آموزشگاه قبلي و بزرگسالان به طور كلي.

تنها عامل بسيار مهم، روشي است كه آموزگار براي ارضاي نيازمندي هاي كودكان پيش مي گيرد. كودكي كه در خانه، مورد غفلت قرار مي گيرد به جلب دقت و توجه آموزگار نيازمند است و آن را ضروري مي بيند، هر چند به آشفته ساختن كلاس منجر گردد. كودكي كه بسيار حساس است به سرعت از يك اشاره توبيخ آميز آموزگار به كلاس، ناراحت و معذب مي شود.

خلاصه، آموزگار ورزيده و شايسته مي داند كه هر نوع سستي و گسستگي ارتباط ميان او و دانش آموزان، نتيجه عجز و نقص اوست. آموزگار هنگام تفسير و تعبير رفتار كودك بايد به يادآورد كه كودك تجارب خود را با او، در كلاس درس آشكار مي سازد. به طور كلي، معلم دوست دانش آموز است و آماده كردن ايشان را در اشباع نيازمندي هايشان ياري كند.

رشد عقلاني:
آنگونه از فعاليت هاي فرد كه مربوط به ادراك و فهم تشكيل مفاهيم و بررسي معاني كلي،‌ تفكر و تعقل و پيش بيني و استنتاج و تعيين هدف و انتخاب وسيله و اقدام به حل مسائل است جزء جنبه عقلاني شخصيت او قرار دارد. معمولاً مربيان بزرگ چه در گذشته و چه در زمان ما وظيفه عمده مدرسه را ايجاد رشد عقلاني در افراد مي دانند. در گذشته ساير جنبه هاي رشد فرد مثل جنبه اجتماعي، عاطفي و بدني مورد توجه مربيان نبود و جنبه عقلاني حيات فرد مجزا از ساير جنبه ها فرض مي شد. معلم تصور مي كرد كه كار او تقويت قواي ذهني شاگرد است. به نظر او تقويت قواي ذهني از راه تمرين و تكرار موجبات رشد عقلاني شاگرد را فراهم مي نمود. براي نيل به اين منظور شاگردان مدارس مجبور بودند مطالب مشكل و غيرقابل فهم را فراگيرند و سطح محفوظات خود را بالا ببرند. در اينجا بايد چند نكته را به خاظر سپرد اول اينكه جنبه هاي مختلف حيات انسان با هم ارتباط نزديك دارند و در يكديگر تأثير مي كنند،

جنبه عقلاني از جنبه عاطفي يا اجتماعي و بدني جدا نيست و تحت تأثير اين جنبه ها در دوره هاي مختلف زندگي قرار دارد. رشد اجتماعي يا عاطفي بچه در طرز يادگيري او مؤثر است و قدرت يادگيري فرد در سازگاري عاطفي و اجتماعي وي كمال تأثير را دارد. نكته دوم اين است كه تقويت قواي ذهني از راه تمرين و فراگرفتن مطالب مشكل با رشد عقلاني فرق مي‌كند. در زندگي با افرادي برخورد مي كنيم كه راه حل مسائل و مشكلات عمده رياضي را در ذهن دارند يا به آساني مي توانند مطالب پيچيده را به خاطر بسپاند ولي اين عده در برخورد با مسائل زندگي، در اداره و كنترل اعمال خود، در انتخاب هدف و تهيه وسيله مناسب و در اظهار نظر صحيح و منطقي درباره امور مختلف عاجز مي باشند.

بنابراين نبايد تصور كرد كه فراگرفتن مطالب پيچيده دلالت بر رشد عقلاني فرد دارد و يا تمرين و تكرار در مسائل علمي به طريقي كه فعلاً در مدارس معمول است سبب رشد عقلاني مي شود.
نكته سوم كه تا اندازه اي با نكته دوم شباهت دارد اين است كه رشد عقلاني با كسب معلومات به طور كلي نيز فرق دارد. همانطور كه فرا گرفتن مطالب مشكل غير از رشد عقلاني است كسب معلومات در زمينه هاي مختلف و رشد عقلاني از هم جدا هستند، بدون ترديد كسب معلومات اگر از صورت محفوظات خارج شود و در طرز فكر و عادات تمايلات و نظر افراد تغييرات اساسي ايجاد نمايد در رشد عقلاني كاملاً مؤثر است.

شاگردان مدارس اغلب معلومات لازم را از طريق خواندن يا گوش دادن به سخنان معلم كسب مي كنند، ولي اين معلومات لازم را از طريق خواندن يا گوش دادن به سخنان معلم كسب مي كنند ولي اين معلومات در طرز فكر راه برخورد آنها به مسائل زندگي تغييري ايجاد نمي نمايد و قوه قضاوت صحيح را در آنها رشد نمي دهد.

جنبه عقلاني حيات فرد از لحاظ تربيتي اهميت خاصي دارد. معلم ضمن اينكه در زمينه عاطفي و اجتماعي به بچه ها كمك مي كند بايد در جريان تحصيل مراتب رشد عقلاني شاگردان باشد. احتياجات اساسي بچه در زمينه عاطفي و اجتماعي غالباً در خانه يا در ميان افراد گروه همسن تأمين مي شود.

والدين يا افراد گروه همسن بيشتر به جنبه هاي عاطفي و اجتماعي بچه توجه دارند تا به جنبه عقلاني حيات او.
بنابراين معلم بايد ضمن توجه به ساير جنبه هاتوجه كافي نسبت به رشد عقلاني بچه ها داشته باشد. بعضي از مربيان تعليم و تربيت را عبارت از رشد قوه قضاوت صحيح مي‌دانند. جان ديوئي فيلسوف و مربي عاليقدر آمريكايي تعليم و تربيت را دوباره ساختن يا تجديدنظر در تجربيات و تشكيل مجدد آنها مي داند. در اين دو تعريف جنبه عقلاني حيات انسان پايه و اساس تعليم و تربيت فرض شده است. معلم مي تواند از هر فرصتي براي تقويت جنبه عقلاني شاگردان استفاده كند و ضمن تدريس مطالب مختلف روح علمي يا قدرت قضاوت صحيح را در آنها پرورش دهد.

رشد هوش
رشد هوش به تدريج ادامه دارد و هرچه كودك بزرگتر مي شود، هوشش بيشتر رو به كمال مي رود و همين ازدياد هوش موجب توانايي يادگيري مطالب جديد و همچنين توانايي سازش با محيط ها و شرايط و موقعيت هاي گوناگون مي شود. رشد هوش همچنان ادامه مي يابد و در حدود شانزده سالگي به حد اعلاي خود مي سد و از آن به بعد تقريباً ثابت مي ماند. البته كسب تجارب جديد موجب رشد افقي هوش مي شود و بر توانايي فرد بر يادگيري و سازش با محيط مي افزايد.

نوابغ: نوابغ قريحه و استعداد خود را در دوره كودكي ظاهر مي سازند و غالباً اواسط دوره بچگي نبوغ خود را در زمينه هاي مخلتف نشان مي دهند. مهارت هاي اساسي مثل خواندن و نوشتن را مي توانند در سال دوم يا سوم زندگي فراگيرند و در سن چهار سالگي قادر به ياد گرفته زبان خارج هستند.

افراد تيزهوش: افراد تيزهوش غالباً در دوره تحصيل جلوتر از همسالان خود مي باشند. قدرت تحمل اين افراد در برابر مسائل زندگي بيشتر از افراد معمولي است. غالباً اين افراد در صورتي كه از لحاظ مالي متمكن باشند به تحصيلات عاليه مي پردازند و در رشته هاي مختلف علمي پيروزي درخشاني نصيب آنها مي گردد.

افراد خيلي باهوش: خارج قسمت هوش افراد اين دسته از ۱۲۰ تا ۱۴۰ مي باشد. انجام كارهاي علمي و فراگرفتن امور تخصصي براي افراد خيلي باهوش به آساني امكان دارد. در تحصيلات عاليه نيز پيروزي هاي قابل توجهي نصيب اين دسته مي شود.

افراد خيلي باهوش: خارج قسمت هوش افراد اين دسته از ۱۱۰ تا ۱۱۹ مي باشد. افراد باهوش مي توانند تحصيلات دانشكده را به پايان رسانند و كارها فني را به آساني فراگيرند.
داراي هوش متوسط: افرادي كه داراي هوش متوسط هستند خارج قسمت هوش آنها ميان ۹۰ تا ۱۱۰ مي باشد. تقريباً ۵۰ صدم جمعيت را تشكيل مي دهند. افراد اين دسته مي توانند دوره متوسطه را به پايان برسانند و اغلب تحصيلات عالي را نيز شروع مي‌كنند ولي با اشكال مي توانند دوره دانشكده را به پايان رسانند.

پائين تر از متوسط: افرادي كه خارج قسمت هوش آنها ميان ۸۰ تا ۸۹ مي باشد جزء اين دسته محسوب مي شوند. افراد اين دسته به آساني مي توانند مهارت هاي اساسي مثل خواندن و نوشتن و حساب كردن را بياموزند ولي در تحصيلات دبيرستاني غالباً با اشكال مواجه مي شوند و علاقمند به مطالب درسي در دبيرستان نيستند. مهارت هاي بدني را نيز به آساني فرا مي گيرند.
كم هوش: افراد كم هوش ميان گروه ناقص العقل و گروه عادي قرار دارند

. اين دسته قانوناً مسئول اعمال خود مي باشند. تحصيلات ابتدايي را به پايان مي رسانند و گاهي وارد كلاس اول دبيرستان نيز مي شوند اما به طور كلي در جريان تحصيل اغلب با اشكال مطالب درسي را فرا مي گيرند و كمتر در امتحانات موفق مي شوند.

كودن: خارج قسمت هوش افراد كودن از ۵۰ تا۶۹ مي باشد. رشد عقلاني افراد اين دسته معمولاً ميان ۷ تا۸ تا ۱۱و ۵/۱۱ سالگي متوقف مي شود،‌ يعني حداكثر رشد عقلاني آنها حتي در دوره سالمندي به اندازه بچه ۱۱ ساله است. افراد كودن معمولاً در چهار سال اول دوره دبستان تحصيل مي كنند ولي پيشرفت عمده اي نصيب آنها نمي شود.
سفيه: خارج قسمت هوش افراد سفيه از ۲۵ تا ۴۹ مي باشد. افراد اين دسته معمولاً به اندازه بچه هاي ۳ تا۸ ساله از لحاظ عقلاني رشد مي كند خواندن و نوشتن و حساب كردن را ياد نمي گيرند ولي مختصري صحبت كردن را مي آموزند.

بچه هاي كودن را نبايد به مدرسه روانه كرد ولي ممكن است در مؤسسات مخصوص پرورش آنها اقدام نمود.
ابله: معمولاً خارج قسمت هوش افراد ابله از ۲۵ كمتر است، استعداد يادگيري اين افراد خيلي ضعيف است و دائماً بايد تحت مراقبت باشند.

رشد عقلي و آموزش و پرورش:
چنانكه قبلاً اشاره شد اساس موفقيت هر فرد در زندگي به چگونگي فعاليت هاي گوناگون عقلي او بستگي دارد. مثلاً اگر فردي از تفهيم افكار خود به ديگران و فهم افكار آنان عاجز باشد يا نتواند امور را دقيق ادراك كند، همچنين از حيث تفكر استدلالي و منطقي ضعيف بوده حافظه اش به او كمك نكند و به طور كلي از ارتباط درست با محيط، عاجز باشد هرگز نمي تواند در زندگي موفق و سعادتمند گردد. از اين رو، هدف اصلي تعليم و تربيت به كار انداختن و پرورش همين استعدادهاست.

هر درسي در آموزشگاه وقتي مفيد خواهد بود كه به هدف نامبرده كمك كند يعني دانش آموز را تحريك كند كه بي اختيار، استعدادهاي مذكور را به كار اندازد و شخصاً از فعاليت هاي خود نتيجه گرفته، استفاده كند و معلم خوب كسي است كه فعاليت هاي درسي را به عهده دانش آموزان گذاشته، خود به نظارت و راهنمايي- و در صورت لزوم- اكتفا كند.

با توجه به چگونگي رشد و تكامل عقلي در كودكان، رعايت نكات زير ضروري مي‌نمايد:
۱- برنامه تحصيلات آموزشگاهي بايد با ميزان رشد عقلي كودك سازگار باشد. به سخن ديگر، چيزي را بايد به كودك آموخت كه توانايي يادگيري آن را دارد.
۲- تدريس در سال هاي اوليه تحصيل، بايد بر حواس دانش آموزان متكي و مبتني باشد يعني معلم بايد دروش خود را محسوس و عملي سازد با توجه به اينكه كودكان از لحاظ حواس با همديگر اختلاف دارند.

۳- بايد استعداد كودك را براي شناختن خصايص جهان خارج، بيدار و تربيت كرد به اين طريق كه معلم گفته هاي درسي خود را به مظاهر زندگي و اشياي موجود در محيط خاص كودك مرتبط سازد.
۴- هميشه بايد اين نكته را به خاطر داشته باشيم كه حفظ و از بر كردن، دليل بر فهم مطلب نيست بلكه مهم، ادراك آن و يادگرفتن طرز استفاده از آن مي باشد.

۵- در مرحله اول كودكي، خيال كودك جنبه ايهامي دارد چنان كه عصا را از اسب جاندار پنداشته از سوار شدن آن همان لذت را مي برد كه شخ بزرگسال از سوار شدن اسب واقعي مي برد.

ليكن در سال هاي ۶ يا۷ علاقمند مي شود كه به اسب واقعي سوار شود، زيرا كودكان در مراحل بعد طفوليت به واقعيت ها متوجه مي شوند. بدين جهت، در اين سن معلم مي‌تواند خيال دانش آموزان را در راه درست پرورش دهد و او را از افراطي كه سبب دوري او از زندگي واقعي مي شود دور كند. به عبارت ديگر، دانش آموزان را طوري بارآورد كه در مسائل زندگي و حل مشكلات آن، به تفكر و تعقل پرداخته خود را با عالم وسيع و زيباي خيال خوش ننمايند.
۶- كودك در نخستين مراحل كودكي، هر موضوع و مسئله خرافي و فكر موهوم را به بدون بحث مي پذيرد و در صورتي كه در دبستان به تحقيق و انتقاد آنها علاقه مند مي‌شود. از اين رو، معلم بايد اولاً:

مسائل واقعي را براي ايشان مطرح كند، ثانياً: آنان را از همان آغاز تحصيل، به روش انتقاد صحيح و لزوم و اهميت آن در پيشرفت فرد، راهنمايي و تشويق كند و به ايشان معلوم نمايد كه انسان بايد در قضاوت هاي خود تابع عقل و منطق باشد نه عاطفه، و اگر از كارهاي او انتقاد صحيح و به جايي كردند ناراحت نشده به تعديل و تغيير آنها بپردازد، و نيز از انتقاد درست و منطقي كارهاي ناپسنديده ديگران، باك و هراس نداشته باشد.
۷- در پخش دانش آموزان به كلاس ها- تا حد امكان- توانايي عقلي و هوشي آنان را در نظر بگيرند، زيرا همانندي عقل ميان دانش آموزان بزرگترين كمك يادگيري و آموزش است.
۸- از لحاظ روانشناسي، اشتباه محص است كه برنامه ثابتي را به طور مساوي بر همه دانش آموزان تحميل كنيم، چه برنامه هايي را كه يك عده در چهار سال تمام مي كنند گروه ديگر حتي در شش سال نيز از اتمام آن عاجزاست/

۹- باري كودكان كندهوش وضعيت عقل، بايد آموزشگاه هاي مخصوصي تأسيس شوند تا وجود ايشان نيز براي جامعه مفيد و قابل استفاده گردد.
۱۰- براي اينكه دانش آموزان باهوش از رشد و تكامل سريع خود، باز نمانند لازم است مجال و فرصت هاي علمي مناسب، براي ايشان فراهم كنند.
۱۱- چون موفقيت در هر شغل به ميزان هوش شخص بستگي دارد از اين رو، بايد انش آموزان را برحسب ميزان هوش و عقل، از لحاظ شغلي كه در آينده به عهده خواهند گرفت، راهنمايي كرد.