بررسی رابطه بين هوش و استرس در دانشجويان ممتاز

فصل اول
(كليات تحقيق)

مقدمه:
كلمه استرس از زبان انگليسي گرفته شده است و معادل دقيقي غير از كلمه فشاردر فارسي نداردو آن هم معناي وسيع و طيف گسترده آن را نمي رساند ،‌لذا از همان لغت استرس كه استفاده جهاني پيدا كرده است استفاده مي كنيم. بنا بر گفته تعدادي از دانشمندان، تمام بيماريهاي موجود در انسان ازجهاتي با استرس ارتباط دارند. اين بيماريها تنها شامل امراض رواني يا بيماريهاي روان تني نمي شود، بلكه در برگيرنده تمام امراض جسماني از قبيل سرطان، سل

و مانند آن نيز هستند.از سال هااي قبل درآزمايشگاه ها دانشمندان با وارد آوردن استرس بر حيوانات، آنها را مبتلا به انواع امراض جسماني كرده اند. مثلا” در سالهاي ۱۹۷۹ دو محقق به نام اسكلار و انيسمان با تحريك عصبي موش هايي كه دچار سرطان بودند به وسيله شك الكتريكي، مشاهده كردند كه در موش هايي كه در معرض تحريك عصبي بودند سرطان به سرعت نشوو نما كرد و مرگ آنها تسريع شد در انسان تحقيقات در زمينه رابطه استرس با بيماريها به ويژه

امراض جسمي، اخيرا” شروع شده است و لي قبل از اينكه به ذكر نظريات مربوطه در رابطه با هوش و تاثير استرس به آن بپردازيم بايد گفت كه استرس هم مي تواند تاثيرمثبت و هم تاثير منفي بر روي افراد داشته باشد و تفاوت مشخصات بدني و رواني افراد بسيار زياد و وسيع است. به اين صورت كه ممكن است فردي در يادگيري مسائل خيلي مضطرب و دقيق باشد و ديگري اصلا” اهميت ندهد كه تمام اينها به روحيه افراد برمي گردد و مي تواند در جهت مثبت يا منفي قدم

بردارد. افراد بسيار كم هوش وجود دارند كه حتي قادر به راه رفتن و غذا خوردن و… ديگر نيستند و باز هم دچار استرس مي شوند و برعكس افراد با هوش ديگر كه اصلا” استرس ندارند كه تمام اينها به سازمان رواني فرد بستگي دارد حتي اين موارد مي تواند در احساسات و روحيات افراد هم نقش داشته باشد كه تمام اينها مي تواند ربطي به سازمان هوش و فشار استرس بر آدمي باشد. (سعيد – شاملو- ۱۳۸۲)

 

بيان مسئله :
بي ترديد افراد بشر از لحاظ خصوصيات رواني با يكديگر متفاوتند و اين تفاوتها نيز مسلما” عللي دارد و اما اين كه اين علل چيست، هر يك چه وظيفه اي را بر عهده دارند و چه اندازه در رفتار افراد تاثير مي كند بسيار غامض و پيچيده است از زمان دوران كودكي اوامل وراثت از جمله هوش و استعداد، رنگ چشم و … ديگر در فرد پيدا مي شود ولي علائم رواني و فشارهايي مانند استرس و اضطراب و افسردگي مواردي هستند كه به مرور زمان و با مشكلات زندگي و طي كردن آن

پيش مي آيد. بعلاوه پيچيدگي موضوع انتقال انسان و مشخصات آن از طريق وراثت نه تنها مربوط به پدر و مادر است بلكه ارتباط نزديكي با نسلهاي قبلي دارد و حتي نوع رفتار و برخورد با يكديگر مي تواند در ايجاد شخصيت افراد تاثير بگذارد. هوش بالا يا پايين مي تواند نشات گرفته از استرس بالا و استرس پايين باشد چه بسا افرادي كه با استرس بالا جهت كسب موفقيت به پله هاي ترقي رسيدند چون هدفشان را در كنار احساس مسئوليت به نحو احسن به سر انجام

رسانيده اند.

اهداف تحقيق :
هدف از تحقيق حاضر اين است كه آيا بين هوش و استرس در دانشجويان ممتاز رابطه وجود دارد به اين صورت كه آيا استرس واحساس مسئوليت بالا توام با دلهره در دانشجويان مي تواند باعث هوش بالاي آنها باشد ودرجهت پيشرفت آنها كمك كند يانه.

اهمّيّت وضرورت درست تحقيق:

استرس اگر خارج ازسطح تحمّل باشد سلامت موجود زنده را به مخاطره مي اندازد. بنابراين گاهي اوقات هم استرس به عنوان عامل پيشرفت درزندگي مي تواند باشد كه حل آن مستلزم كوشش هاي خودبه خود و مصرّانه بوده وفرد را براي انجام دادن كارهايي درباره آن تحت فشار قرار مي دهدآنچه را كه فردانجام مي دهد به عنوان عوامل بسياري بستگي دارد كه عبارتنداز چهارچوب مراجعه،انگيزه ها وشايستگيها است كه تاثيري كه استرس مي تواند براعصاي جسمي بگذارد به طبع مي تواند باعث پيشرفت ويا افت فرد درزندگي تحصيلي ويا شغلي واقتصادي اوشود كه اميد است با پژوهشهايي كه انجام مي گيرد بتوانيم عواملي كه باعث استرس مثبت جهت رسيدن به اهداف مفيد مي شودرا گسترش دهيم وبتوانيم با هماهنگ كردن يك فشار روحي باعامل هوش بتوانيم اثر مفيدي را درزندگي ايجاد سازيم.(معيني-احمد-۱۳۷۹).

فرضيه تحقيق:

۱- بين هوش واسترس بين كودكان رابطه وجود دارد.

متغيرهاي تحقيق:

هوش: متغير وابسته
استرس: متغير مستقل

واژه هاومفاهيم وتعاريف عمليّاتي
هوش عبارتند ازقدرت انعطاف وتوانايي سازگاري موجودزنده بامحيط پيرامون خود بخصوص شرايط جديد وهمينطورفعّاليّتهاي ذهن درنتيجه تجربه هاي قبلي حاصل مي شود وهمينطور بينه مي گويند. فرايندهاي گوناگون پيچيده ازقبيل حل مسئله،استدلال وحافظه ومهارت كاربرد كلمات،تشخيص حوادث واستفاده ازاعداد تركيب يافته است.(شعاري نژاد-حسين-۱۳۷۹).
استرس: عبارتند از فشارهاي رواني كه مي تواند حاصل تاثير روان شناختي دارند مربوط باشدوعبارتنداز كاهش اعتمادبه نفس وازدست دادن كنترل وترس وكسب تجارب منفي دربرابر رويدادهاي زندگي كه باعث فشار رواني به هم خوردن سيستم بدني افراد مي شود.۱- دادستان- پريزي-۱۳۸۰٫

فصل دوّم:
پيشينه وادبيات تحقيق

تعريف استرس:
كلمه استرس از زبان انگليسي گرفته شده است ومعادل دقيقي غير ازكلمه فشار در فارسي ندارد وآن هم معناي وسيع وطيف گسترده آن را نمي رساند،لذا،ازهمان لغت استرس كه مورداستفاده جهاني پيدا كرده است استفاده مي كنيم. بنابرگفته تعدادي ازدانشمندان،تمام بيماريهاي موجود درانسان ازجهاتي بااسترس ارتباط دارند. اين بيماريها تنهاشامل امراض رواني يابيماريهاي روان-تني نمي شوند،بلكه دربرگيرنده تمام امراض جسماني ازقبيل: سرطان،سل ومانند آن نيز هستند. ازسالهاي قبل درآزمايشگاه ها دانشمندان باوارد آوردن استرس برحيوانات،آنها رامبتلا به انواع امراض جسماني كرده اند. مثلا” درسال ۱۹۷۹ دومحقق به نام اسكلار وانيسمان باتحريك عصبي موشهايي كه دچار سرطان بودند به وسيله شوك الكتريكي مشاهده كردندكه درموشهايي كه در معرض تحريك عصبي بودند سرطان به سرعت نشو و نما كرد و مرگ آنها تسريع شد.

در انسان تحقيقات در زمينه رابطه استرس با بيماريها و به ويژه امراض جسمي، اخيرا” شروع شده است ولي قبل از اينكه به ذكر نظريات و پژوهش هاي موجود در اين باره بپردازيم،‌لازم است مختصري به تعريف، تاريخچه و ماهيت پديده استرس توجه كنيم.

تعريف استرس:
هانس سليه روان پزشك اطريشي الاصل مقيم كانادا كه پايه گذار پژوهش هاي علمي درباره پديده استرس بوده، از اولين كساني است كه رابطه بين استرس و بيماريها را دقيقا” توجيه كرده استاو استرس را به «درجه سوز و ساز بدن» بر اثر فشارهاي زندگي تعريف مي كند. البته كلمه استرس تنها به روند اين پديده در بدن انسان اطلاق نمي شود بلكه محرك هاي فشارآور نيز تحت همين نام خوانده مي شوند.

سليه در سال ۱۹۵۶ ميلادي روند ارتباط بين استرس و بيماري ها را تشريح كرد. به نظر او هر محرك فشارزاي بيرئني مانند زخم بدن، مسموميت، خستگي عضلاني، سرما و گرما، و عوامل رواني، اگر فشار كافي داشته باشد ممكن است منجر به ايجاد واكنشي شود كه او آن را«نشانگان كلي سازگاري» يا G.A.S ناميده است. خصوصيات اين نشانگان يا سندرم كلي سازگاري، عبارتست از ازدياد ترشحات هورمون هاي بخش قشري غده فوق كليه در اثر تحريكات غده هيپوفيز مغز، كه در نتيجه منجر به واكنش هاي فيزيولوژيك شديد مي شود و درجه مقاومت بدن را پايين مي آورد و تعادل حياتي بدن را به هم مي زند و اگر طولاني شود منجر به ايجاد مرض مي شود.

تاريخچه و وضع فعلي استرس:
كلود بردنارد، فيزيولوژيشت بزرگ قرن نوزدهم فرانسه، متذكر شد كه قسمت مختلف بدن موجودات زنده تكامل يافته، به وسيله محيط مايعي مانند خون احاطه شده است كه براي ادامه زندگي بايد به طور مستمر وجود و ثبات داشته باشد. به نظراو هدف تمام ساختارهاي فيزيولوژيك، تنها حفظ اين ثبات است. اين نظريات به وسيله والتركانن در سال ۱۹۳۲ بسط و گسترش يافت. اين ثبات داخلي را«تعادل حياتي » ناميد؛ زيرا نابهنجاري هاي اورگانيسم را كه در اثر عوامل

فشارآور بيروني و دروني ايجاد شده است، رفع مي كند. به عبارت ديگر تعادل حياتي هنگام فشار بر موجود، به كمك او براي برقراري تعادل مي شتابد. مثلا” مكانيسم هاي تعادل حياتي موقعي كه نمك در مواد مايع بدن افزايش مي يابد،‌ كوشش مي كنند تا درجه نمك را در بدن،‌ به ميزان مطلوب آن برسانند. بعدها كانن و سليه ثابت كردند كه فشارهاي فيزيولوژيك به خودي خود قادرند تغييرات هورموني چشم گيري ايجاد كنندكه آنها نيز به نوبه خود سبب ايجاد واكنش ها و

علائم فيزيولوژيك مي شوند. سليه و همكارانش در سال ۱۹۵۹ ميلادي يك نظريه تفصيلي براي نشان دادن چگونگي واكنش موجود زنده به استرس ارائه دادند.
سليه در اين نظريه تشريح كرد كه چگونه تعادل حياتي از هم مي پاشد و واكنش استرس تحت شرايط شديد آشكار مي گردد كه به آن واكنش كلي سازگاري(G.A.S) مي گويند.

سليه در تحقيقات خود نشان داد كه تحت فشار، ارگانيسم به واكنش«مبارزه يا فرار» مبادرت مي ورزد و اگر اين پاسخ و واكنش مانن زمان جنگ، مزمن گردد،‌ تغييرات شديد و دراز مدت شيميايي پديد مي آيد كه باامآل منجر به ازدياد فشار خون، تصلب شرائين،‌ ضعيف شدن مصونيت بدن در مقابل امراض و تعداد بي شماري مشكلات ديگر مي شود. يكي از محققان به نام فردگودوين در سال ۱۹۸۳ نشان داد كه انسان ها قدرت زيادي براي تحمل استرس هاي شديد دارند،‌ اما هنگامي درمانده مي شوند كه قدرت تجديد مجدد قوا براي مقابله با فشارهاي جديد را نداشته باشند. محقق ديگري به نام جك باركاس به اين نتيجه رسيد كه حتي رفتارهاي كوچك ما مي توانند تاثير چشم گيري بر بيوشيمي بدن بگذارند.

در حالي كه انواع پاسخ ها در مقابل عوامل استرس زا،‌ از افراد بشر سر مي زند،‌ولي در اوايل دهه ۱۹۵۰ ميلادي، روان پزشكي به نام توماس هلمز در پژوهش هاي خود به اين نتيجه رسيد كه تنها عامل مشترك در ايجاد هر نوع استرس، لزوم، ضرورت و اجبار در ايجاد تغيير و تحول مهم،‌ در روند زندگي معمولي فرد است. اين پژوهش گر مشاهخده كرد كه در بيماران مبتلا به سل شروع بيماري غالبا” متعاقب يك سلسله اتفاقات و حوادث و بحران هاي مخرب مانند مرگ و مير در

خانواده، از دست دادن شغل يا تغيير آن، ازدواج، طلاق و مانند آن بوده است. البته او مي افزايد كه استرس علت ايجاد سل نيست ليكن در شدت و خامت آن موثر است. اومعتقد شد كه حتي بحث هاي نامطلوب مي تواند تغييرات فيزيولوژي ايجاد كند. در آزمايشي كه هلمز بر روي بيماران مسلول انجام داد نمونه هايي از سلولهاي بدن آنها را، قبل و بعد از اطلاع به آنان، كه افراد ناخواسته اي به ديدنشان مي آيند، برداشت و مشاهده كرد كه پس از خبر ناخوشايند، تعداد زيادتري از سلول ها آسيب خورده بودند، تا قبل از خبر. در پژوهش ديگري نشان داده شد كه مقدار سرما خوردگي در افرادي كه قدرت مقابله با فشارهاي زندگي را

ندارند به مراتب بيشتر از ديگران است.
به منظور نشان دادن تاثير استرس ناشي از «تغييرات عمده زندگي » كه گفتيم عامل مشترك بين تمام انواع استرس هاست، هلمز و روان شناسي به نام ريچارد ريهي در سال هاي ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ ميلادي از پنج هزار نفر پرسش هايي مبني بر اولويت دادن به اتفاقات و حوادث و تغييرات مهم زندگي پرسيدند، كه بر اساس آن مقياس معروف هلمز ريهي براي اندازه گيري درجه اهميت وقايع زندگي ساخته شد. نتيجه اين پژوهش اولويت وقايع اتفاقي را در زندگي اين پنج هزار نفر به شرح زير نشان داد:
۱- مرگ همسر ۱۰۰ امتياز

۲- طلاق ۷۳ امتياز
۳- جدايي از همسر ۶۵ امتياز
۴- زنداني شدن ۶۳ امتياز
۵- مرگ يكي از اعضاي فاميل نزديك ۶۳ امتياز
۶- ازدواج ۵۰ امتياز
۷- حاملگي ۴۰ امتياز
۸- خريد خانه ۳۰ امتياز

هلمز در پژوهش ديگري نشان داد كه از بين ۸۸ دكتر جوان در مورد آن تعدادي كه در مقياس بالا ۳۰۰ نمره يا بيشتر بدست آورده بودند فقط ۷۰ درصد احتمال بروز زخم معده و اختلالات رواني، شكستگي استخوان و ساير مشكلات مربوط به سلامت، در حداقل دو سال پس از وقوع يك حادثه ناگوار، وجود داشته استو اما در كساني كه مجموع نمرات آنها به ۲۰۰ نمي رسيد تنها ۳۷ درصد احتمال مبتلا به ناهنجاريهاي مذكور در بالا موجود بود. هلمز و ريهي معتقدند كه بر اساس مجموعه نمراتي كه هر فرد در مقياس اندازه گيري استرس بدست مي آورد، مي توان احتمال آسيب پذيري او را تعيين نمود. مثلا” اين دو محقق بدين وسيله پيش بيني كردند كه كداميك از بازيكنان تيم فوتبال دانشگاه ها در آن فصل بازي، آسيب خواهند ديد.

وقايع كوچك روزمره بيشتر باعث ايجاد استرس هاي جسمي و رواني مي شوند تا وقايع مهمي كه هلمز از آنها ياد مي كند. اين نظريه را تعدادي از محققان مورد تاييد قرار مي دهند. مثلا” در پژوهشي كه به سال ۱۹۸۳ توسط دو روان شناس به نام چارلزاسپيلرگر وكنت گراير ، بر روي ۲۰۰ تن از افراد اداره پليس انجام گرفت، چنين نتيجه گيري شد كه استرس حاصل از دستگيري مجرمان بزرگ نسبت به كارهاي معمولي روزانه از قبيل بردن مجرمان به دادگاه هايي كه در صدور حكم تعلل مي كنند، بسيار كمتر بود. در تحقيق ديگري، آموزگاران مدرسه كارهاي خسته كننده اداري را بعد از درآمد كم مهمترين عامل استرس آور دانستند. جان ريچارد سون در پژوهشي درباره وضع خانواده هايي كه در اطراف فرودگاه ها زندگي مي كنند به اين نتيجه رسيد كه درصد افراد مبتلا به فشار خون، بيماريهاي قلبي و كساني كه دست به خود كشي مي زنند، بسيار بالاتر از كساني است كه در شرايط آرامتري زندگي مي كنند.

فقر و مسكنت نيز از عواملي است كه محققان در ارتباط با استرس مورد مطالعه و بررسي قرار داده اند . تحقيقات درباره محله هاي سياه نشين بزرگ آمريكا، نشان مي دهد كه درصد بيماران مبتلا به فشار خون در بين سياهان بي كار محلات شلوغ و فقير نشين، دو برابر سفيد پوستان است. محققي به نام ديويد جنكينز نشان داد كه در شهر بوستون در آمريكا، در دو محله فقير نشين اين شهر، كه در يكي سياه پوستان و در ديگري سفيدپوستان كارگر، در وضع اسف ناكي از لحاظ شرايط زندگي به سر مي بردند، درصد مرگ و مير به علت همه نوع بيماري و به ويژه فشارخون و حمله قلبي بسيار بالاتر از محلات ديگر آن بود. حتي درصد ابتلا به سرطان در محله سياه نشين نسبت به ساير نقاط شهر۳۷ درصد بيشتر بود.

در اين كه استرس هاي كوچك روزمره تاثيرات مخرب فراوان بر فرد دارند بحثي نيست، اما وقايع مهم و بزرگ زندگي، علاوه بر اثر گذاري كمي و كيفي خود سبب ايجاد يك سلسله تغييرات فرعي خواهند شد. مثلا” طلاق معمولا” همراه با يك سلسله عوارض جسمي مانند تنهايي، مشكلات كودكان، مسائل مادي و واكنشهاي نامطلوب اجتماعي است. همچنين بي كاري علاوه بر تاثير نامطلوب خود يك سلسله عوارض جسمي ناخوشايند نيز به همراه دارد. در واقع منشاء اصلي استرس از دست دادن شغل نيست بلكه تغييرات تدريجي اجتماعي- رواني – خانوادگي كه ايجاد مي كند، منبع اساسي فشار است. هاروي برنر جامعه شناس، در تحقيقات خود به اين نتيجه رسيد كه از سال ۱۹۴۰ ميلادي در آمريكا براي هر يك درصد افزايش در بيكاري در حدود ۹/۱ درصد مرگ و مير به علت حملات قلبي، ۱/۴ درصد خودكشي و در حدود ۳/۴ درصد بيماري رواني بيشتر شده است.

با وجود تمام مسائل مربوط به استرس و نتايج خطرناك آن ، مي توان گفت كه مهمتر از وجود عوامل استرس زا در زندگي، طرق مقابله با آن عوامل است.در نتيجه در يكي از شعبه هاي پزشكي به نام طب پيشگيري تحقيقات بسياري در ارتباط با نحوه جلوگيري و و رفع استرس بر روي آنچه كه روان شناسان رفتار سازگاري يا مقاوم بودن مي نامند، انجام گرفته است. اين بررسي ها نشان مي دهد كه بعضي از گروه هاي جامعه، سالم زندگي مي كنند و طول عمرشان هم زياد است. مثلا” در تحقيقي كه جيمز راش در آمريكا به عمل آورد، به اين نتيجه رسيد كه گروه مذهبي مورمون ها، رهبران اركستر و زناني كه در زندگي موفقيت هايي داشته اند از آن جمله هستند. او مي گويد كه احتمالا” نحوه زندگي اين افراد، مانند ايمان مذهبي در مورد مورمون ها و احساس پيشرفت و موفقيت در زندگي رهبران اركستر وزنان موفق جامعه، از عوامل اساسي در زندگي سالم و طولاني آنها بوده است. يكي ديگر از نتايج جالب تحقيقات جيمز راش اين بود كه در آمريكا زنان بيوه بين ۳ تا ۱۳ برابر بيشتر از زنان متاهل ، به علت بيماري هاي مختلف جسماني مي ميرند.

روان شناسان در مورد قدرت سازگاري به تعدادي عوامل شخصي موجود در افراد اشاره مي كنند كه مهمترين آنها عبارتند از :
۱-تسلط داشتن بر زندگي خود ۲- داشتن خانواده، اقوام و دوستاني كه از سوي آنها حمايت شوند. ۳- انعطاف پذيري ۴- اميدواري ۵- داشتن هدف ۶- سرگرم بودن ۷- عشق و علاقه به كسي يا گروهي و يا امري ۸- فعال بودن و كار كردن.

روان شناسي به نام كارولين بيدل توماس همبستگي آماري بين عوامل رواني و پرونده بهداشتي ۱۳۳۷ دانشجوي دانشكده پزشكي را كه بين سالهاي ۱۹۴۸ و ۱۹۴۶ ميلادي فارغ التحصيل شده بودند، بدست آْورد. او چنين نتيجه گرفت كه در بين اين گروه يكي از عوامل مهم پيش آگهي سرطان بيماريهاي رواني و

خودكشي فقدان نزديكي و صميميت با والدين و برداشت منفي آنها نسبت به خانواده خود بوده است. لئونارد سايم نيز به سال ۱۹۷۸ در پژوهشي كه به عمل آورد اهميت «حمايت اجتماعي» را در سلامت جسم و روان تاييد كرد. او نتيجه گرفت مرگ و مير در ميان افرادي كه تماس نزديك با ديگران ندارند نسبت به آنهايي كه معاشران زياد دارند، دو تا سه برابر بيشتر است. تحقيقات در مورد حيوانات نيز نشان مي دهد كه حتي در بين آنها هم ارتباط اجتماعي از اهميت خاصي برخوردار است. در يكي از اين پژوهشها كه بر روي ميمون انجام گرفت، مشاهده شد كه اگر ميمون به تنهايي در مقابل يك افعي قرار بگيرد، حالت عصبيت و

بيقراري بيشتري خواهد داشت تا هنگامي كه در گروه ميمونها با آن روبرو شود. موشهايي كه به آنها سلولهاي سرطاني تزريق كرده و در انزوا قرار گرفته بودند، بسيار سريعتر از موشهايي كه زندگي اجتماعي داشتند،مي مردند. ازاين تحقيقات مي توان نتيجه گرفت كه دركشور ما آن شكل خانواده كه اساس آن نزديكي وصميميت افراد است يكي از عوامل مصون كننده افراد،برعليه فشارهاي زندگي است. درحالي كه واحد خانواده درفرهنگهاي غربي مانند آمريكا به دليل نبودن

ارتباطات عاطفي نزديك، در مقابل عوامل استرس زا آسيب پذير است. احتمالا” اين يكي از عللي است كه موجب مي گردد تا در شهرهاي بزرگ آمريكا افراد در مقتابل عوامل استرس آور دچار مشكلات و بيماريهاي جسمي و رواني بيشتري مي شوند تا در شهرهاي كوچك و يا كشورهاي جهان سوم.
تحقيقي كه در مورد زندانيهاي جنگ ويتنام به عمل آمده است، نشان مي دهد كه ارتباط بين زندانيان حتي با علامتها و رمزهاي صوتي، بصري يكي از عوامل حياتي در بقاي آنها بوده است. پژهشهاي آزمايشگاهي با حيوانات نشان داده است كه با دادن نظام مشخص به محركهاي استرس زا مي توان از خطرات آنها كاست. عده اي از محققان گروهي از ميمونها را در معرض صداهاي بلند و آزار دهنده قرار دادند ولي به گروه ديگري از آنها اجازه دادند تا با كشيدن زنجيري صدا را قطع كنند . در حالي كه هر دوي اين گروه به يك اندازه صدا را مي شنيدند، ليكن در خون آن گروهي كه قادر به كشيدن زنجير بودند، مقدار كمتري هورمونهاي استرس زا وجود داشت. در اين زمينه تسلط داشتن بر شرايط، باعث اين تفاوت محسوس شده بود اين مسئله در مورد انسان نيز صادق بوده و مورد بررسي قرار گرفته است. رابرت كاراسيك پژوهشي كه با كارگران كارخانه انجام داد، مشاهده كرد افرادي كه كنترل و تسلط و احاطه كمي به شغل خود دارند (مانند كارگراني كه تنها درب بطري را مي بندند يا اينكه تنها دكمه اي فشار مي دهند تا محصولي از ماشين بيرون آيد) بيشتر دچار بيماريهاي قلبي مي شوند تا افرادي كه در كيفيت، كميت و سرعت كار خود مختارند. كاراسيك دريافت كارگراني مانند تلفنچي ها، مستخدمان رستورن، صندوق داران و آنهايي كه با وجود مسئوليت زياد كمترين امكان و اختيار تصميم گيري مستقل را در كار خود دارند، در مقابل بيماريها بسيار آسيب پذيرتر هستند. ا. مي گويد كه درصد تلفات در اين گروه حدود درصد تلفاتي است كه سيگاركشيدن زياد و يا سطح بالاي كلسترول خون، ايجاد مي كند در سالهاي اخير پژوهش گران عامل رواني ديگري را كه سبب افزايش شديد آسيب پذيري در برابر حملات قلبي و ساير بيماريهاي مربوط به استرس مي شود، كشف كرده اند. اين عامل رواني رارفتار نوع A ناميده اند. اين پديده را دو متخصص قلب به نام مي ير فريدمن و روي روزمن شناختند. به نظر آنها رفتار نوع A دو عنصردارند كه هر دو را مي توان با اجراي آزمونهاي رواني و يا انجام مصاحبه كلينيكي دقيق شناخت. اولين وجه مشخصه اين گونه رفتار اين است كه شخص سعي مي كند، در اين زمان بسيار محدود فعاليت زياده از حد انجام دهد. شاخص دوم اينكه احساس خشم و عناد سيالي در وجود او در جريان است. اين افراد به كوچكترين محركي با عصبانيت واكنش نشان مي دهند. آنها دايما” بر عليه زمان و مكان در جنگ و ستيز هستند. پژوهش هاي مختلف، رابطه قطعي نوع A با حملا قلبي را نشان داده اند. اين پژوهشها مبين اين هستند كه افراد نوع A واكنش هاي متفاوتي به محرك هاي استرس زا بروز مي دهند، البته در مقايسه با رفتار افراد آرامتري كه رفتار نوع B از آنها صادر مي شود. در تحقيقي كه ردفورويليامز بر روي تعدادي زيادي دانشجوي دانشگاه انجام داد به اين نتيجه رسيد كه در بدن دانشجويان نوع A هورمون كورتيزول در حدود ۴۰ برابر و نيز اپينفرين (ادرنالين) بيشتر از دانشجويان نوع B است. در نوع A جريان خون به عضلات سه برابر نوع B بود. نكته جالب اينكه درجه پيشرفت تحصيلي اين دو گروه نسبت به هم، تفاوت زيادي نداشت. ويليامز چنين نتيجه مي گيرد كه افراد نوع A حتي در شرايط عادي نيز چنان رفتار مي كنند كه گويي خطر بزرگي آنها را تهديد مي نمايد و بايد در حالت بسيج باشند. او مي گويد كه تشرح زياد هورمون كورتيزول و اپينفرين مي تواند سبب ايجاد چربي زياد در خون شود، اين چربي به تدريج در اطراف قلب جمع مي شود و آن را آماده بيماري مي كند.

روشهاي پيش گيري از ايجاد استرس:

هانس سليه پدر تحقيقات در زمينه استرس، در انتهاي كتاب معروف خود به نام «فشار زندگي» پرسشي را مطرح مي كند. او مي گويد كه آيا بشر قادر است با مطالعات علمي پديده استرس، برنامه دقيقي براي تنظيم رفتار خود طرح ريزي كند، تا در حدي كه بتوان، توسط آن از فشارهاي زندگي جلوگيري كرد ؟ و يا حداقل از شدت آن بكاهد آيا با طرح اين برنامه مي توانيم بدون اينكه استرس حاصل از كشمكش ها و تلاشهاي بيخود را به خود هموار نماييم داراي يك زندگي محيطي خود حل كند، ولي اصولا” دستيابي به قوانين كلي كه روشن كننده نحوه تاثير استرس بر روان و تن است، هر فرد را براي جلوگيري از استرس و يا رفع آن مجهزتر مي كند. بنابراين، سليه اهداف قواعد و معيارهايي را كه براي رفتار سالم و پيشگيري از ايجاد استرس لازم است، بشدت تقسيم مي كند.

هدفهاي كوتاه مدت :

هدفهاي كوتاه مدت، براي ارضاي آني خواسته ها مي باشد. بسياري از اين اهداف به آساني قابل وصول هستند و احتياج به طرح ريزيهاي پيچيده و يادگيريهاي دراز مدت ندارند. اينها فعاليتهايي هستند كه مستلزم كوشش و تلاش شديد نمي باشند، مانند لذت بردن از طبيعت به وسيله حواس،تفريح، گردش، راه رفتن، بازيهاي مختلف سرگرم كننده، فعاليتهاي خلاقه مانند نقاشي ، استنشاق هواي آزاد، لذت بردن از ديدن ديگران يا از مشاهده خوشحالي آنها و غيره… . در اين نوع فعاليتها كار وپاداش تقريبا” در يك زمان انجام مي شود.

اينكه اين نوع لذتهاي ساده، طبيعي و سهل الوصول مي توانند منجر به احساس خوشحالي و خوشبختي بشوند امري است بديهي. ليكن روان بيشتر قادر است كه به رضايت خاطر پايدارتر و عميق تر برسد، بعلاوه همه قادر نيستند كه از لذات طبيعي و ساده مانند لذت بردن از طبيعت، يا موسيقي و يا نقاشي بهره مند شوند. بنابراين هر فردي بايد در جستجوي آن چيزي باشد كه مقبول طبع اوست و با ساخت شخصيت او تطبيق مي كند. اين لذت را مي توان در نگاه كودكي كه چشم به پرواز پروانه اي دوخته و يا در رفتار زيست شناس معروفي كه در حال مطالعه و بررسي ساختمان ميكروسكوپي سلولهاست، مشاهده

كرد. مهمترين موضوع در اين نوع لذلت، خالص بودن آنهاست و اينكه هدف خاصي جز ايجاد شادي و خوشحالي در فرد ندارند. آنها براي كسب منفعت و يا سود و يا هدف خاص مادي انجام نمي شوند. تمام افراد كه سخت درگير تلاش زندگي هستند و در تب تاب و كشمكش آن گرفتارند، بايد توجه كنند كه براي حفظ زندگي و لذت بردن از آن، احتياج به چنين لذات خالص و طبيعي و ساده اي دارند. منبع اين لذات سرشار، عبارتست از برقرار كردن تماس نزديك و عاطفي با طبيعت. هر كس مي تواند با نگاه كردن به ستاره ها، گلها، درختان و حيوانات، از طبيعت لذت ببرد، البته عمق اين لذت، در يك گياه شناس و يا زيست شناس بيشتر است.
هانس سليه درباره رابطه بين اهداف كوتاه مدت و استرس مي گويد كه در تشريح پاسخ كلي استرس نشان داده است كه هر كاري كه ما مي كنيم و هر اتفاقي كه برايمان رخ مي دهد و بالاخره اين سه مرحله انرژي سازگاري در بدن محدود است و بايد آن را با صرفه جويي حساب شده اي مصرف مي كنيم. اين پايه بيولوژيك احتياج بشر براي ابراز وجود ورسيدن به اهداف خود است. اين سه مرحله اساسي عبارتند از:

تعجب (واكنش اخطاري)، تسلط (مرحله متفاوت)، خستگي و بتدريج حركت به سوي مرحله آرامش و تكرار همان مراحل و يا رسيدن به مرحله آخر كه مرگ است. بشر براي گذشتن از اين مراحل ساخته شده است، بنابراين لازم است كه او خود را براي گذر كردن از آنها آماده سازد و هيچيك از اين مراحل را از نظر دور ندارد، از هر مرحله استفاده كند و لذت كامل را ببرد و در عين حال انرژي خود را نيز تا حد ممكن ذخيره نمايد