مقدمه

در روش شناسی بنیادین ارتباط مبادي و اصول موضوعه نظریه بـا رویکردهـا و نظریـههـاي درون علم به صورت قضایاي شرطیه پیگیري میشود و مدار صـدق و کـذب در ایـن نـوع قضایا بر ربط موضوع و محمول مقدم یا ربط موضوع و محمول تالی نیست، بلکـه مـدار آن بر ربط و پیوندي است که بین مقدم و تالی وجود دارد. در روش شناسی بنیـادین پیامـدهاي منطقی مبادي و اصول موضوعه مختلف را نسبت به یک حوزة معرفتـی و علمـی بـه روش علمی جست وجو میکنیم. در روش شناسی بنیادین خطاهاي روششناختی یک نظریـه بیـان میشود و در صورتی که یک نظریه از مبادي اعلان شده یا ناگفته خود عـدول کـرده باشـد، انحراف آن را مشخص یا مبادي ناگفته و پنهـان علـم را آشـکار مـیکنـد. ضـمن اینکـه بـا مشخص کردن مبانی یک نظریه زمینه نقـدهاي مبنـایی آن را پدیـد مـیآورد. بـا اسـتفاده از روش شناسی بنیادین، در این مقاله نظریه کنش ارتباطی هابرماس را بررسی مـی کنـیم. او بـا اثرپذیري از ماکس وبر و مارکس و فروید با انتقاد از مدرنیته و بـا بررسـی جوامـع سـنتی و سرمایهداري اولیه، به عقلانیت جوامع مدرن میرسد. او معتقد است مدرنیته بـهطـور کامـل اجرا نشده و به عبارتی پروژة مدرنیته ناتمام است. راهکار او کنش ارتباطی اسـت کـه آن را در مقابل کنش هاي راهبردي طرح میکند. در کنش ارتباطی، کنشهـاي افـراد درگیـر نـه از طریق حسابگري هاي خودخواهانه موفقیت، بلکه از طریق کنشهـاي تفـاهمآمیـز هماهنـگ میشود . افراد دخیل در کنش ارتباطی اساساً در بنـد موفقیـت شخصـیشـان نیسـتند، بلکـه هدفهایشان را در شرایطی تعقیب میکنند که بتوانند برنامه هـاي کنشـی شـان را بـر مبنـاي تعریفهایی از موقعیت مشترك، هماهنـگ سـازند.۱ درحـالیکـه هـدف کـنش معقولانـه و هدفدار دستیابی به یک هدف است، هدف غایت کنش ارتباطی، دستیابی به تفـاهم ارتبـاطی است. هابرماس در سرمایهداري متأخر نشان میدهد که چگونـه حـوزة سیسـتم بـر زیسـت جهان غلبه میکند و آن را تحت سیطرة خود درمیآورد.

تبیین نظریه

یکی از مهم ترین شاخصه هاي دنیاي مدرن و مدرنیته را میتوان عقلانیت دانست که ابعـاد و لایه هاي بسیار دارد و هر جامعهاي بسته به اینکه از کدام لایه آن بهره ببرد، فرهنگ و تمـدنی خاص می یابد. هابرماس برخلاف وبر و هورکهایمر که نگاه بدبینانـهاي بـه فرآینـد عقلانـی

بررسی روششناسی نظریه »کنش ارتباطی« هابرماس با رویکرد انتقادی  ۷۳

شدن داشتندکاملاً، خوشبین است. به اعتقاد او، پروژة مدرنیتـه بـهدلیـل توجـه صـرف بـه عقلانیت ابزاري و نادیده گرفتن عقلانیت ارتبـاطی، از مسـیر اصـلی منحـرف شـده اسـت. بنابراین، علت اصلی ناکامی هاي عصر مدرن بهشمار مـیرود و بـدین جهـت او مدرنیتـه را پروژهاي ناتمام معرفی میکند. راه حلی که او ارائه میدهد، عقلانیت ارتبـاطی اسـت کـه در آن، به دنبال راهی براي خروج از بحران عقلانیت در مدرنیته است. ازاینرو، او بـین دو نـوع کنش معقول و هدفدار و ارتباطی تمایز قائل میشود.۲

هابرماس نظریه کنش ارتباطی خود را متقارن با روانکاوي فروید میبیند۳ و میـان آنچـه روانکاوان در سطح فردي انجام میدهند و آنچه خود او انجام دادنش را در سطح اجتمـاعی ضروري می داند، تقارنهایی می بیند. او روانکاوي را یک نوع نظریه ارتبـاط تحریـف شـده می انگارد که درصدد سوق دادن افراد به نوعی ارتباط تحریف نشده است. به همین ترتیـ ب، یک نظریه پرداز انتقادي درصدد است تا از طریق نقد درمانی، به عموم مردم کمک کند تا بـر موانع اجتماعی ارتباط تحریف نشده چیرگی یابند. درواقع به نظـر هابرمـاس راهحـل کـنش معقول و هدفدار در کنش ارتباطی نهفته است که به ارتباط رها از سلطه میانجامد. عقلانیت ارتباطی مستلزم رهاسازي و رفع محدودیتهاي ارتباط اسـت . هابرمـاس هماننـد مـارکس، وبــر، هگــل، فــوئر بــاخ کــه انســان را در دوران مدرنیتــه ازخودبیگانــه مــیدانســتند، عامــل ازخودبیگانگی یا تحریف ارتباط انسان را در مشروعسـازيهـا و کلـی تـر از آن ایـدئولوژي میداند و معتقد است براي برقراري ارتباط رها از سلطه باید بر ایـن دو عامـل فـائق آیـیم. نقطه پایان فراگرد مورد نظر هابرماس، یک جامعه عقلانی است. عقلانیت بهمعنـاي از میـان برداشتن موانعی است که ارتباط را تحریف میکنند و بهطور کلی در کـنش ارتبـاطی، افکـار آزادانه ارائه می شوند و در برابر انتقاد حق دفاع دارنـد. طـی ایـن دو نـوع اسـتدلال، توافـق غیرتحمیلی توسعه مییابد.۴

نظریه عقلانیشدن وبر را میتوان راهنماي خوبی براي درك مدرنیته هابرمـاس دانسـت، اما به اعتقاد هابرماس، این نظریه داراي محدودیت بود . به عبارتی، عقلانی شدن وبر، فراینـد یکسویهاي است که همان عقلانیت ابزاري است. این عقلانی شدن، به اعتقاد وبـر فراینـدي افسونزدا یا توهم زدا از جهان است، ولـی بـا نگـاه عمیـقتـر و دقیـقتـر، ایـن پیشـرفت و عقلانیت، به رشد نیمهمستقل علوم و تکنولوژي تبدیل شده، عنان ما را به دست میگیـرد و

۸۳  ، سال دوم، شماره دوم، بهار ۰۹۳۱

ما را بهجاي رهنمون شدن به امکانات بیشتر، از مسیري عبور میدهد که یکراست بـه قفـس آهنین سرمایهداري متأخر ختم میشود.۵
به نظر هابرماس هم عقلانیت مثبت در جهـان سـرمایهداري وجـود دارد، هـم عقلانیـت منفی، و این دو به موازات هم در حال گسترش اند. ولی به مرور زمان عقلانیت مثبت تحت نفوذ عقلانیت منفی قرار می گیرد و عقلانیت مثبت کمرنگ می شود. در تفکر وبر، عقلانیـت مثبت گسترش می یابد و با وجود اینکه در ابتداي روشـنگري عقلانیـت مثبـت جامعـه را از برخی سلطه هاي دیرینه مثل سلطه خرافات و متافیزیک نجات داد، بهتـدریج ایـن عقلانیـت مثبت به عقلانیت منفی تبدیل می شود و انسانها با دست خودشـان وسـیله ازخودبیگـانگی خود را فراهم میکنند.۶

به عبارت دیگر، در دنیاي پیشرفته روند حرکتـی عقلانیـت ابـزاري و عقلانیـت ذاتـی و ارزشی عکس یکدیگر است. به این معنا که هرچه عقلانیـت ابـزاري گسـترش یابـد، دامنـه عقلانیت ارزشی محدودتر میشود. وبر از طرفی عقلانیت را مثبـت تلقـی مـی کنـد و آن را فرایند افسونزدایی از جهان مینامد و از طرفی دیگر، دربارة پیامدهاي گسترش بیش از حد عقلانیت ابزاري نگران است. به باور او عقلانیـت ابـزاري در قالـب عقلانیـت بروکراتیـک، موجب از دست رفتن آزادي انسان میشود و او را مقهـور نیـروي مقاومـت ناپـذیر خـویش میسازد، و با تهی شدن عقلانیت از ارزش هاي اخلاقی ــ مـذهبی، فعالیـتهـاي اقتصـادي صرفاً در جهت خواسته هاي دنیایی سوق داده و به از دست رفتن باورها و آرمانهاي بزرگی

منجر میشود که به زندگی انسان هدف و معنا میبخشند. به عبارتی، فقدان آزادي و فقـدان معنا دو پیامد منفی گسترش عقلانیت ابزاري است که از نگاه وبـر، انسـان مـدرن را اسـیر و گرفتار قفس آهنین سرمایهداري نموده است.

متفکران مکتب فرانکفورت همین باور را دنبال کردند و نقدهاي خود را با عنوان نقـد از »صنعت فرهنگ« سامان دادند. آنها که رهایی را بالاترین ارزش انسـانی مـیدانسـتند، شـاهد این واقعیت بودند که عصر مدرن نهتنها آزادي انسان را آنگونه که فلاسفه روشنگري ترسیم میکردند به ارمغان نیاورده، بلکه با در اختیار گرفتن ابزار علم و فناوري موجبـات برقـراري هوشمندانه ترین نوع سلطه را فراهم آورده است . آدورنو و هورکهایمر بـهشـدت از مدرنیتـه انتقاد کرده و معتقدند که عقلانیت ابزاري همان عقلانیت سلطه است.

بررسی روششناسی نظریه »کنش ارتباطی« هابرماس با رویکرد انتقادی  ۹۳

هابرماس تا حدي با افکار مکتب فرانکفورت در نقد مدرنیته موافق است، ولی میکوشد از ابعاد بدبینانه به مدرنیته بکاهد و نشـان دهـد کـه نابسـامانی هـاي عصـر مـدرن ناشـی از عقلانیت نیست، بلکه معلول ناتوانی در گسترش و نهادینه کردن متوازن جنبه هـاي مختلـف عقل است. به اعتقاد او نظریه عقلانی شدن وبر، توجه خود را یکسره بـه عقلانیـت ابـزاري محدود کرده و جنبه دیگر عقلانیت یعنی عقلانیت ارتباطی را نادیده گرفته است. به عبارتی، دیدگاه وبر دچار نوعی محدودیت و جابهجایی در چشمانداز است . او در مرحله اول فرآیند عقلانی شدن را افسونزدایی از جهان می نامد و آن را مثبت قلمداد مـیکنـد، امـا در مرحلـه دوم، عقلانی شدن را فرایندي فرهنگی و در راستاي شکوفایی فرهنگ و شخصیت ارزیـابی نمیکند؛ این الزامهاي کارکردي دولت و اقتصاد است که با هم فرآینـد عقلانـی شـدن را در مسیري مبهم به پیش میبرد. تلاش هابرماس براي آشتی دادن افسونزدایی و عقلانـی شـدن در نظریه واحد مدرنیته از طریق بازسازي نظریه عقلانیـت وبـر اسـت . بـه اعتقـاد او، قفـس آهنین درواقع نمادي از نوگرایی سرمایه داري متأخر است که بیهـیچ محـدودیتی در عصـر جدید به پیش میتازد؛ و همچنین نمادي است از عقلانیت منفـی و ابـزاري متکـی بـر زور، سلطه و قدرت و ثروت.

هابرمــاس نگرانــیهــاي وبــر از پیامــدهاي گســترش عقلانیــت ابــزاري را در دو نظریــه »عقلانیت به مثابه فقدان معنا« و »عقلانیت بـه مثابـه فقـدان آزادي« خلاصـه کـرد و مفهـوم پیچیدهتري از عقلانیت ارائه داد که در آن ابعاد مختلف عقلانیت در کانون توجه قرار بگیرد:

وبر عقلانی شدن کنش راصرفاً در ارتباط با عقلانیت ابزاري مورد توجه قرار مـیدهـد، اما امروزه اگر بخواهیم در راستاي رویکـرد او بـه تبیـین آسـیبشناسـی مدرنیتـه بپـردازیم، ناگزیریم به مفهوم پیچیده تري از عقلانیت متوسل شویم که امکان دهد گسترة مدرنیزه شدن جامعه را که با عقلانی شدن جهانبینیها در غرب گشوده شده، مشخص کنیم.۷

هابرماس عقلانیت دنیاي پیشرفته را از مقایسه جوامـع ابتـدایی و سـنتی و سـرمایهداري آغاز می کند ونهایتاً به عقلانیت دنیاي پساسرمایهداري میرسد و به عبارتی در فراینـد گـذر از اسطورة دنیا و متافیزیک به عقلانیت دنیاي مدرن می رسد. او تمایز میان کـنش معقـول و هدفدار با کنش ارتباطی را مورد توجه قرار میدهد؛ هدف کنش هدفـدار دسـتیابی بـه یـک هدف است، درحالیکه هدف کنش ارتباطی دستیابی به تفاهم ارتباطی است. کنش معقول و

۰۴  ، سال دوم، شماره دوم، بهار ۰۹۳۱

هدفدار در پی جلب منفعت است که به منافع یـکسـویه راجـع اسـت، درحـالیکـه کـنش ارتباطی بهدنبال منافع تعمیمپذیر آدمها است که ارزشهاي مشترك براسـاس ایـن کـنشهـا شکل می گیرد.۸ بدین ترتیب، کنش ارتبـاطی در مقابـل کـنش راهبـردي قـرار مـیگیـرد کـه براساس آن، کنشـگر نـه درصـدد رسـیدن بـه منـافع یـکجانبـه (کـنش راهبـردي ) کـه در جست وجوي رسیدن به تفاهم است ۹٫ بنـابراین، کـنش ارتبـاطیصـرفاً یـک عمـل گفتـاري نیست، بلکه شیوهاي براي بازآفرینی جامعه است. درواقع هابرمـاس کـنش انتقـادي خـود را سوار بر کنش ارتباطی میداند که در اولـی، از وضـع موجـود انتقـاد و در دومـی، وضـعیت موجود را تحلیل میکند.

هابرماس در بحث کنش ارتباطی خود بهدنبال نقد جهان سرمایهداري غـرب اسـت و در مقابل کسانی قرار دارد که جهان سرمایه داري غرب را به بنبست رسیده مـی داننـد یـا آن را جامعه آرمانی خود میشمارند. او سرمایه داري را به دو نوع تقسیم کرده است: سـرمایهداري نخستین و سرمایه داري متأخر. سرمایه داري متـأخر یـا سـازمانیافتـه اصـطلاحی اسـت کـه هابرماس بر وضعیت کنونی سرمایهداري بعد از شکلگیري دولت رفاه به کار گرفتـه اسـت. در جوامع ابتدایی، جوامع شکل طبیعی دارند و در آنها خودآگاهی وجود نـدارد. در جوامـع سنتی جامعه تکثریافته وجود دارد، ولی در آنجا هم سلطه طبقـاتی بـه شـکل سیاسـی و نـه اقتصادي وجود دارد . در این جوامع مشروعیت قدرت ویژهاي ایجاد میکند و تعـارض بـین عقلانیت فرهنگی و عقلانیت پیدا می شود. در جوامع سرمایهداري، بین کار موجود و حـوزة اقتصاد آزاد رابطه وجود دارد و سیاست و دولت سیطره دارد که موجب ایجاد سلطه طبقاتی با گسترش عقلانیت اقتصادي ونهایتاً باعث تنگ شدن حوزة عمومی میشود.

جهان سرمایه داري نخستین همان جامعه آرمانی هابرماس اسـت. او معتقـد اسـت بـراي رسیدن به جامعه آرمانی نیازي به ساختارشکنی نیست، بلکه در همین جهان امکان آن وجود دارد. در سرمایهداري نخستین، امکان توسعه سیاسـی وجـود دارد و عقـل بشـر در آن رشـد می کند و با زدوده شدن اسطورهها، بشر میتواند بـا توافـقهـاي چندجانبـه جامعـه خـود را بسازد. در جامعه آرمانی هابرماس عناصر ارتباط تحریـف نشـده را مـی تـوان در هـر عمـل ارتباطی معاصر یافت.

در سرمایه داري متأخر حوزة سیستم بر حوزة زیست جهان غلبه و کـنشهـاي راهبـردي توسعه می یابد و بحران ایجاد کرده، ناعقلانیت عقلانیت پدید می آید؛ حوزة عمـومی تحـت

بررسی روششناسی نظریه »کنش ارتباطی« هابرماس با رویکرد انتقادی  ۱۴

سلطه حوزة خصوصی قرار می گیرد و استعمار می شود. حوزة عمومی در بحـث هابرمـاس، حوزه اي است که آدمها براي منافع تعمیمپذیرشان با همدیگر گفـت وگـو مـی کننـد . حـوزة اقتصاد و سیاست با دو واسطه پول و قـدرت مـورد بحـث قـرار مـی گیرنـد و آنهـا حـوزة خصوصی اند؛ زیرا این دو حوزه، حوزة منافع تعمیمناپذیرند . در اقتصاد، رقابت علامت ایـن است که حوزة عمومی زنده است. حوزة سیاست با واسطه قدرت، از طرفی سلطه ایجـاد و فرهنگ را نابود می کند و نظام اقتصادي انحصـاري را توجیـه و در حـوزة سیاسـت بحـران مشروعیت و در حوزة اقتصاد بحران عقلانیت ایجاد می کند. زیست جهـان کـه همـان درك عمومی یا ذخیرة فرهنگی انسانها است، ارتباط اجتماعی را تسهیل میکنـداساسـاً. زیسـت جهان جایگاه منافع تعمیمپذیر است؛ زیرا در فرایند کنشهاي ارتباطی شکل مـیگیـرد و بـه فرهنگ تبدیل میشود.

کنش ارتباطی به مثابه نظریهای زبانشناختی

کنش ارتباطی نظریهاي زبان شناختی دربارة نظامهاي اجتماعی است که در سـطوح مختلـف خرد و کلان، ابعاد گوناگون یک رابطه اجتماعی مطلوب را توضیح میدهد. این نظریـه، کـه در ذیل یکی از حوزههاي مختلف زبانشناختی قرار میگیرد، زبـان را نـه بـهعنـوان سیسـتم معنایی یا نحوي، بلکه در حالت کاربرد در نظر میگیرد. در این معنا، کنش ارتباطی نظریهاي خاص در علم بیان شمرده میشود. علم بیان دانشی جهانشـمول و همگـانی اسـت و ویـژة زبان خاصی نیست، بلکه قواعدي یاد میگیریم که در همه زبانها کاربرد دارد و جهانشمول است. این علم مانند دانش فلسفه فراتر از زبان یـک ملـت خـاص کـاربرد دارد؛ ۱۰ ازایـنرو، کنش ارتباطی در جست وجوي اصولی است که در سطحی عمومی و کلی حاکم بـر کـاربرد بیانی زبان هستند. زبان بعدي کلی دارد که مربوط به شرایط صوري امکان اداي سخن است. هابرماس نظریهپرداز کنش ارتباطی، در ادامه بحث ارتباطی و زبانی، مفهوم » شـرایط منـدرج در فرایند تولید کلام و سخن« را طرح میکند. دراینباره و در توضیح قواعد حاکم بر کـنش ارتباطی، وي مفهوم محوري »بیان عمومی یا کاربرد همگانی« را اسـتخدام کـرده اسـت. هـر ارتباط زبانی در سه جهان بین طرفهاي سخن ارتباط ایجاد میکند. هابرماس این بحـثهـا را براساس بحثهاي سه جهان پوپر ـ جهان خـارج، جهـان درونـی انسـانهـا (عواطـف و احساسات)، و جهان ارزشهاي بینالاذهانی ـ طرح میکند.۱۱

۲۴  ، سال دوم، شماره دوم، بهار ۰۹۳۱

در نظریه کنش ارتباطی هابرماس، عنصر اصلی و اساسـی گفتـار اسـت کـه زبـان در آن نقش اساسی دارد. زبان یک صورت ظاهري دارد و یک سیسـتم معـانی و یـک وضـعیت کـاربرد. زبان در اینجا به شکل گفتـاري، کـنش ارتبـاطی نیسـت، بلکـه هابرمـاس متـأثر از بحـث اعمـال گفتاري آستین و جان سرل، معتقد است در بحث زبان، فقط وضعیت کاربرد اهمیت دارد.۱۲