بررسی شاخصهای سلامت روان و نگرش به خودکشی در شهرستان دره شهر و مقایسةآن در دو گروه جوانان ونوجوانان در سال ۱۳۸۵

مقدمه:
موضوع سلامت از بدو پیدایش بشر وجود داشته است، اما هرگاه از آن سخن به میان آمده عموماً بعد جسمانی آن مدنظر قرار گرفته و کمتر به سایر ابعاد سلامتی بخصوص بعد روانی آن توجه شده است در حالی که هیچ فردی در مقابل آن از مصونیت کامل برخوردار نیست و این خطری است که بشر را مرتباً تهدید می کند.سازمان جهانی بهداشت (۱۹۹۰)، ضمن توجه دادن مسئولین کشورهادر راستای تأمین سلامت جسمی، روانی و اجتماعی افراد جامعه همواره بر این نکته تأکید داردکه هیچ یک از این سه بعد بر دیگری برتری ندارد(شاه محمدی و همکاران ۱۹۹۰) بهداشت روانی یک زمینة تخصصی بوده و هدف آن ایجاد سلامت روانی به وسیلة پیشگیری از ابتلاءبه بیماریهای روانی، کنترل عوامل مؤثر در بروز بیماریهای روانی، تشخیص زودرس ، پیشگیری از عوارض ناشی از برگشت بیماریها و ایجاد محیط سالم برای برقراری روابط صحیح انسانی است (میلانی فر، ۱۳۷۸)
طبق برآوردهای سازمان جهانی بهداشت میزان شیوع اختلالات روانی در کشورهای در حال توسعه روبه افزایش است در حالی که در برنامه ریزی های توسعه اجتماعی و اقتصادی پایین ترین اولویت به آنها داده می شود. دلیل این افزایش را تاحدود زیادی می توان وابسته به رشد روز افزون جمعیت ، تغییرات سریع اجتماعی همچون شهر نشینی ، فروپاشی خانواده های گسترده و مشکلات اقتصادی دانست (هومان رایت ،۱۹۹۳)

در واقع اختلالات روانی مسئول کمی بیش از یک درصد مرگ ها می باشد اما ۱۱ درصد بارگلی بیماریهای جهانی برعهدة همین عامل است ( نوربالا،۱۳۷۸)
بر اساس یافته های دانشمندان در سال ۱۹۹۰ حدود پنج میلیون نفر در جهان از انواع صدمات جهان خود را از دست داده اند، بیشتر این مرگ ها به شدت در میان جوانان تمرکز دارد، در این گروه سنی حوادث جاده ای، خودکشی، جنگ و آتش سوزی و خشونت ، جملگی در شمار علل اصلی مرگ قرار دارند که کم پیش حوادث فوق به مقولات بهداشت

روانی مرتبط است و از آن میان خودکشی بیشترین وابستگی را به عوامل روانی دارد، نتایج آماری نشان می دهد در شهرهای غربی کشور خصوصاً استان ایلام آمار خودکشی در بین جوانان و نوجوانان بالا است که این مسئله محقق را برآن داشت که به بررسی میزان شیوع اختلالات روانی و نگرش به خودکشی در بین جوانان و نوجوانان شهرستان دره شهر بپردازد.

یقیناً این تحقیق می تواند اطلاعات پایه و اصول را در زمینه شناخت وضعیت موجود سلامت روان و میزان گرایش به خودکشی جوانان و نوجوانان شهرستان دره شهر ارائه داده و نتایج آن مورد استفاده و بهره برداری مسئولین و دست اندرکاران بهداشت و درمان استان بخصوص برنامه ریزان بهداشت روان و همچنین همکاران روان پزشک، روان شناس و دیگر علاقمندان قرار گیرد تا با آگاهی از وضع موجود برنامه ریزی مناسب جهت تأمین نیروی انسانی و تدارک امکان لازم در هر سه سطح پیشگیری و درمان و بهداشت روان تمهیدات اساسی برای توزیع عادلانه امکانات وتسهیلات و کارهای اساسی جهت حفظ و ارتقاء سلامت روان افراد در این منطقه به عمل آورند.

 

بیان مسئله و اهمیت موضوع :
کشور ایران جزو جوانترین کشورهای جهان است ، بطوریکه جمعیت بیست میلیون جوان آن خود می تواند به لحاظ تعداد، کشوری مستقل به حساب آید، که در مقایسه با کشورهایی که فاقد چنین جمعیتی هستند زودتر می تواند به استقلال به ویژه در صنعت و تکنولوژی دست یابد. تنظیم و بکارگیری برنامه های زیربنایی برای بهره برداری از نیروی این جمعیت عظیم و فراهم نمودن آسایش و رفاه آنان از جمله ضروری ترین اقدام طراحان اهداف و برنامه های فرهنگی و اقتصادی است.

مطمئناً جهان در طول دهة آینده شاهد تغییرهای عمده در زمینه نیازهای مردم خواهد بود، بر اثر توسعة روزافزون علم پزشکی مرگ و میر انسانها بر اثر بیماریهای جسمی بسیار کمتر خواهد بود در عین حال شهری شدن ، و توسعة صنعتی انسان را به افسردگی و شیوع اختلالات روانی سوق می دهد با نگاهی اجمالی به تحقیقات انجام شده پیش بینی می شود عوامل اصلی مرگ میر از سال ۱۹۹۰ تا سال ۲۰۲۰ به شکل زیر تغییر یابد :

اختلالات افسردگی اساسی تک قطبی از چهارمین علت به دومین علت، تصادفات رانندگی در جاده ها از نهمین علت به سومین علت ،جنگ از شانزدهمین علت به هشتمین علت ، خشونت از نوزدهمین علت به دوازدهمین علت به دوازدهمین علت وصدمه به خود در خودکشی ، از هفدهمین علت به چهاردهمین علت.

همچنین مطالعات نشان می دهد به نحو معناداری بار اختلالات روانی به شدت کمتر از آنچه هست برآورد می شود.در میان ۱۰ علت اول در کل چهان در سال ۱۹۹۰ بر اساس سالهای سر شده با ناتوانی ۵ علت مربوط به اختلالات روانی (افسردگی تک قطبی ، نوشیدن الکل ، اختلالات خلقی دو قطبی، اسکیزوفرنی و اختلال وسواس و اجباری بوده است.)

افسردگی تک قطبی به تنهایی مسئول بیش از یک سال از هر ده سال عمری است که در جهان با ناتوانی بسر می شود. بر روی هم ناراحتی های عصبی و روانی یا اختلالات روان پزشکی ۲۸ درصد از سالهای عمر که به نوعی با ناتوانی سر می شود را به خود اختصاص می دهد .تکراری در مقدمه: بر اساس یافته های بدست آمده در سال ۱۹۹۰ حدود ۵ میلیون نفر در جهان از انواع صدمات جهان خود را از دست داده اند بیشتر این مرگ و میرها به شدت در میان بزرگسالان جوان تمرکز دارد. در این گروه سنی حوادث جاده ای، خودکشی، جنگ ، آتش سوزی و خشونت بیشترین علت مرگ هستند وحوداث فوق کم و بیش به اختلالات روانی افراد مربوط می شود و از آن میان خودکشی بیشترین ارتباط را با اختلالات روانی فرد دارد.

با توجه به افزایش آمار خودکشی در جوانان و نوجوانان در غرب کشور خصوصاً استان ایلام و زیانهای مالی و معنوی ناشی از آن و همچنین کمبود تسهیلات ، امکانات و نیروی تخصصی لازم جهت ارائه خدمت به آنهابه نظرمیرسد که انجام اقدامات پیشگیرانه دراین زمینه لازم وضروری بودوتأمین بهداشت روان افراد به عنوان یک اقدام مثبت اجتماعی،اقتصادی، پزشکی وبهداشتی دراین منطقه جنبة الزامی دارد.واضح است انجام هر گونه اقدام پیشگیرانه،مستلزم ارزیابی نوع ومیزان نیاز مردم آن جامعه است که در غیر این صورت اقدامات انجام شده

نتیجه مطلوب را در بر نخواهد داشت. برای پی بردن به درجه و نوع نیازمندیهای فوق،انجام بررسی سلامت روان ومیزان نگرش به خودکشی و مطالعات اپیدمیولوژی اختلالات روانی حائز اهمیت واولویت بالایی است.

انجام چنین پژوهشی در مناطق غرب کشور اطلاعات مفید علمی در اختیار مسئولین و دست اندرکاران بهداشتی قرار می دهد تا با برنامه ریزی مناسب و توزیع عادلانه ومناسب امکانات و تسهیلات ، گام اساسی در راستای پیشگیری از این اختلالات برداشته شود.

در واقع در این تحقیق کوشش شده تا به این مسئله پاسخ داده شود که وضعیت سلامت روان به خودکشی در شهرستان دره شهر چگونه است و آیا در بین جوانان و نوجوانان در این زمینه تفاوتی وجود دارد و آیا ویژگیهای دموگرافی فرد در ایجاد اختلالات روانی و نگرش به خودکشی

در این دو قشر مؤثرند؟همچنین با توجه به اینکه بیشتر تحقیقات انجام شده در خصوص خودکشی به عوامل محیطی و متغیرهای بیرونی پرداخته است در این تحقیق که محقق بدنبال این پژوهش است که آیا نگرش به خودکشی در نوجوانان متفاومت از نگرش جوانانی است که در همان محیط اقدام به خودکشی می کنند یا خیر؟

اهداف تحقیق:
هدف اصلی: تعیین وضعیت سلامت روان نگرش به خودکشی در شهرستان دره شهر و مقایسة آن در دو گروه جوانان و نوجوانان .

اهداف فرعی:
۱- تعیین میزان ابتلای افراد ۱۳ تا ۲۵ ساله مورد مطالعه به اختلال روانی بر حسب جنس آنان.
۲- تعیین میزان ابتلای افراد ۱۳ تا ۲۵ ساله به افسردگی بر اساس پرسشنامه GHQ-28 بر حسب جنس آنان.

۳- تعیین میزان ابتلای افراد ۱۳ تا ۲۵ ساله به اضطراب بر اساس پرسشنامه GHQ-28 بر حسب جنس آنان.
۴- تعیین میزان ابتلای افراد ۱۳ تا ۲۵ ساله به اختلال جسمانی سازی علائم بر اساس پرسشنامه GHQ-28 بر حسب جنس آنان.
۵- تعیین میزان ابتلایی افراد ۱۳ تا ۲۵ ساله به اختلال عملکرد اجرایی براساس پرسشنامه GHQ-28بر جسب جنس آنان.

۶- تعیین میزان ابتلایی افراد ۱۳ تا ۲۵ ساله مورد مطالعه به اختلال روانی بر حسب (جنس ، ترتیب تولد ، ماه تولد، سن ، میزان تحصیلات، میزان در آمد خانواده).
۷- تعیین میزان نگرش به خودکشی در بین ۱۳ تا ۲۵ ساله بر حسب (جنس، ترتیب تولد، سن، میزان تحصیلات، میزان درآمد خانواده).

۸- مقایسة سلامت روان و نگرش به خودکشی در بین افراد ۱۳ تا ۲۵ ساله تعیین میزان رابطة بین آنها.

سؤالات تحقیق:
۱- میزان شیوع اختلالات روانی بر اساس پرسشنامه GHQ-28 در جامعة مورد مطالعه چقدر است؟
۲- میزان شیوع اختلالات روانی بر اساس پرسشنامه GHQ-28بر حسب (جنس ، سن ، ماه تولد، ترتیب تولد…)چقدر است؟

۳- میزان نگرش به خودکشی در جامعة مورد مطالعه چقدر است؟
۴- میزان نگرش به خودکشی بر حسب (جنس ، سن ، ماه تولد، ترتیب تولد، …..)چقدر است؟
۵- رابطه بین میزان، اختلالات روانی و نگرش به خودکشی در جامعة مورد مطالعه چقدر است؟

متغیرهای تحقیق:
متغیر وابسته:
میزان نگرش به خودکشی و اختلالات روانی بر اساس پرسشنامه GHQ-28.
متغیر مستقل:
جنس، سن ، ماه تولد، ترتیب تولد، میزان تحصیلات، میزان در آمد خانواده.
متغیر کنترل:
عوامل وراثتی و خانوادگی موثر به اختلالات روانی.
تعدیل کننده :
نوجوانان و جوانان ۱۳ تا ۲۵ ساله .

تعاریف متغیرها:
تعاریف نظری:
اختلالات روانی: منظور از اختلال روانی وجود هر گونه تظاهرات روان شناختی و رفتاری که با آشفتگی دریک یا چندحوزه مهم عملکردفردهمراه بوده وفقط واکنش مورد انتظار در مقابل رویدادی خاص نباشد(نیکخو و همکاران ، ۱۳۷۵)

شیوع:عبارت از تعداد موارد تشخیص داده شده یک بیماری یا حالت در جمعیتی معین و در محدودة زمانی خاص(برومت ،۱۹۸۴)به عبارت دیگر میزان شیوع یک بیماری از تقسیم مجموع افرادی که در یک زمان مشخص دچار بیماری بوده برجمعیت در معرض خطر ابتلا به آن بیماری را گویند.

خودکشی:
واژه خودکشی در انگلیسی(Suicide) از واژه لاتینی به معنای قتل نقس گرفته شده است. خودکشی در صورتی که موفقیت آمیز باشد، عمل مهلکی است که نمایانگر میل فرد به مردن است (سادوک،۱۳۸۲).خودکشی ، عمل خاتمه دادن عمدی به زندگی خود به شرط اینکه به میل خود شخص و بدست خود او انجام پذیرد.(پورافکاری، ۱۳۸۲).

نوجوانی و جوانی:
پس از پایان یافتن دورة کودکی فرو وارد مرحله می شود که شرایط آن با شرایط دورة قبل متفاوت است این دوره به دورة نوجوانی معروف است در این دوره دگرگونی های زیادی در ابعاد مختلف جسمی، عقل و احساسی به وجود می آید که روی هم شخصیت نوجوان را تشکیل می دهد(اکبری، ۱۳۸۱).نوجوانی حالت یا دوره رشد از بلوغ تا بالیدگی (Maturity) ، در افراد طبیعی شروع آن همزمان با ظاهر شدن صفات جنسی ثانویه در حدود ۱۲ سالگی ، و ختم آن در حدود ۱۹ سالگی است.(پورافکاری، ۱۳۸۲).

جوانی:
پایان نوجوانی زمانی روی می دهد که شخص به پذیرش تکالیت جوانی می کند که عبارتند از: انتخاب شغل و پیداکردن احساس صمیمیت که در اکثر موارد به ازدواج و پدر یا مادر شدن منجر می شود.دانیل لوینسون یک مرحله انتقالی بین نوجوانی و بزرگسالی توصیف نموده که در آن جوان خانه را ترک کرده و زندگی مستقلی را آغاز می کند.در این دوره رشد

زیست شناختی به اوج خود می رسد، نقش های جدید اجتماعی پذیرفته می شود و دراین نقش ها که مستلزم یادگیری مهارت ها و نگرش های لازم برای انجام بهتر آنهاست اجتماعی شدن روی می دهد و بالاخره پذیرش ساختار زندگی و “خود ” بالغ بوجود م یآید.(سادوک،۱۳۸۲).

تعاریف عملیاتی :
اختلال روانی: نمره ای است که فرد در پرسشنامه GHQ-28 کسب می کند. روش نمره گذاری پرسشنامه در این تحقیق به صورت لیکرت (۰-۱-۲-۳) بوده است. حداکثر نمره آزمودنی در این پرسشنامه ۸۴ است. نمرات بالای ۲۳ نشانه عدم سلامت روان و نمرات پایین تر از ۲۳ نشانه سلامت روان است.

این تست ازچهار خرده مقیاس تشکیل شده وچهار بیماری روانی با عنوان:افسردگی،اضطراب، جسمانی سازی علائم و اختلال عملکرد اجرایی را می سنجد. در این تحقیق نمره ای که افراد از هر خرده مقیاس دریافت می کنند نشان دهنده میزان گرایش به آن بیماری است.

شیوع:
در این تحقیق به مفهوم شیوع یک ماهه به کار رفته است و منظور از آن تعداد افرادی است که در یک ماه اخیر دچار بیماری روانی بوده اندو درصد مبتلایان به بیماری روانی را تشکیل می دهند.

نگرش به خودکشی:
در این تحقیق نمره ای است که فرد از پرسشنامه نگرش به خودکشی کسب می کند .

عوامل دموگرافی:
عوامل دموگرافیک مورد استفاده در این پژوهش عبارتند از جنس، سن، ترتیب تولد، ماه تولد، میزان تحصیلات، میزان در آمد خانواده.
نوجوانان و جوانان دراین تحقیق عبارتند از دختران و پسران سنین ۱۳ تا ۲۵ است.

فصل دوم
ادبیات تحقیق

شواهد و قرائن نشان می دهد که بشر اولیه فرقی میان بیماری جسمی و روانی قائل نبود. تقریباً تمام قبائل ابتدایی عوامل ماوراء الطبیعه را به وجود آورنده طبیعت، حیوانات، اشیاء و انسان می دانستند و اعتقاد داشتند که سرنوشت همه چیز از جمله زندگی بشر و نیز اعمال عادی و غیرعادی او را «ارواح» تعیین می کنند.

بشر اولیه به وجود دو نوع روح اعتقاد داشت: یکی، ارواح خبیثه یا شیطانی که مظهر خشم خدایان و وسیله مجازات افراد بود، و دیگری ارواح پاک و مقدس که نشانه لطف و عنایت خدایان به قداست انسان بود. بر اساس این عقیده، علل بیماری وروند درمان آنها تبیین می شد. اگر فردی تحت تأثیر ارواح پاک و منزه قرار می گرفت ، مورد احترام واقع می شد و اگر تحت نفوذ ارواح شیطانی می افتاد، از خدایان برای بیرون بردن اروح پلید استمداد می کرد. ویا به روشی روح پلید و جنی را مجبور به ترک جسم فرد جن زده می نمود.(شاملو ۱۳۷۳)

جمجمه های عصر نوسنگی که سابقه آنها به ۵۰۰۰ سال قبل ازمیلاد میرسد،نشانه نهایی از جداسازی قطعات جمجمه، قدیمی ترین شکل جراحی، نشان می دهند که دراعصارقدیم روی بیماران زنده به منظور رهاسازی ارواح شیطانی یا ترمیم شکستگی های جمجمه،درمان سردرد،تشنج یا جنون صورت می گرفته است.

این روش در اکثر موارد به مرگ می انجامید، اما جمجمه هایی با پینه های استخوانی به دست آمده که از دوام زندگی پس از این اعمال حکایت می کنند( رایت ، استرن ۱۳۸۱). افسانه ها و اساطیر جوامع کهن مانند یونان، روم ، مصر، ایران و چین بیانگر این واقعیت است که در این جوامع، در مورد چگونگی ایجاد بیماری های روانی ، طرز فکری خرافی و ماوراء الطبیعه وجود داشته است که هنوز هم در بعضی از جوامع عقب مانده، این نوع توجیهات کاملاً مطرح است.(شاملو ۱۳۷۳).

نظریه های اولیه درباره رفتار نابهنجار وتبیین نابهنجاری نیروهای جادوئی وماوراء الطبیعه مانند دیو، شیطان و ارواح خبیثه بودند. بنابراین، برای درمان فرد مبتلا کوشش می کردند تا شیطان از درون وی بیرون رانده شود. به همین دلیل آنها را شکنجه می کردند، شلاق می زدند، می سوزاندند و با ابزارهای بسیار ابتدایی مانند سنگ ، جمجمه هایشان را سوراخ می کردند ، و به سحرو جادو متوسل می شدند.(آزاد ۱۳۸۲)

در مورد مالیخولیا… به این نتیجه رسیدم که فقط دست شیطان در کار است؛ شیطان به دو شکل در وجود آدمها رسوخ می کند؛ جسمی و معنوی. دیوانگان کسانی هستند که شیطان در جسم آنها حلول کرده و مجوز ناراحت کردن و آزار آنان را از خدا گرفته است. اما شیطان قدرتی و سلطه ای بر روح آنان ندارد.(مارتین لوتر در کتابcolloquia Mensalia به نقل از کولمن ، ۱۹۷۲) .

(تاد، بوهارت۱۳۷۹) در خلال عصر طلایی یونان پیشرفت قابل توجهی در فهم و درمان بیماریهای روانی به وقوع پیوست . بقراط (۳۵۷-۴۶۰ پیش از میلاد) پزشک یونان که «پدرپزشکی جدید» نامیده شده است، مداخله خدایان و دیوها را در ایجاد بیماریها رد کرد. بر اساس نظریه بدنی، علت بیماری های روانی، اختلال در اعضاء مختلف بدن به خصوص مغز بود.

بقراط معتقد بود که مغز فرمانده بدن است و بیماریهای روانی مربوط به اختلال درآن است . همچنین بقراط علت اختلالات روانی را عدم تعادل فراورده های مزاجی (صفرا، سوداف خون و بلغم ) می دانست. او مغز را مهم ترین عضو بدن و تعبیر کننده آگاهی توصیف می کرد. پیش از او مصریان، قلب را محل حیات روانی و هیجانی می دانستند.(آزاد ۱۳۸۲)

بقراط مخصوصاً این عقیده را که صرع «بیماری مقدس» است را مورد اسهزا قرار داد.در متون بقراطی مفهوم (اخلاط اربعه مطرح شد و صفرای سیاه با ملانکولی ربط داده شد.این طرح توجهی وسیع (که توسط جالینوس پرشک یونانی قرن اول بعد از میلاد پرداخت داده شد)تاحدودی تا قرن نوزدهم دوام یافت و شاید سدّی در مقابل پیشرفت علمی بود.(رایت ، استرن ۱۳۸۱)

افلاطون (۳۴۷- ۴۲۹ قبل از میلاد) مسائل مربوط به افراد آشفته روانی را که مرتکب قبل می شدند مورد بررسی قرار داد و آشکارا اظهار داشت که این افرادمسئول جنایات خویش نیستند . او رفتار هر فرد را نتیجه ای تعارض بین استدلال و هیجان می دانست و برخلاف کسانی که علت رفتار نابهنجار را بدنی می دانستند، بر نیروی تفکر تأکید ورزید و اظهار داشت که ذهن تنها واقعیت حقیقی وجود انسان است. به نظر وی شخصیت آرمانی شخصیتی است که به ویژه توسط فکر و استدلال رهبری شود. افلاطون عقیده داشت که رفتار انسان تحت نفوذ و استیلای نیازهای بدنی و غریزه های طبیعی وی است .(آزاد ۱۳۸۲).

افلاطون به دو نوع روان عقیده داشت: یکی روان منطقی و دیگری روان غیر منطقی. روان منطقی عبارت است از تفکر ، استدلال، منطق و بینش عقلانی،و روان غیر منطقی عبارت است از منبع خشم، عشق، ترس، امید، غم ، درد، لذت و امثال آن. بیماری روانی حاصل عدم هماهنگی بین روان منطقی و غیر منطقی ودر نتیجه ضعیف شدن روان منطقی است. (شاملو ۱۳۷۳).

ارسطو (۳۲۲-۳۸۴ پیش از میلاد) شاگردافلاطون بود ولی از عقاید وی پیروی نمی کرد. او بیشتر پیرو عقاید بقراط درباره مزاجهای چهارگانه بود و عقیده داشت که مزاجهای گرم موجب تمایلات عاشقانه و پرحرفی می شود ونیز موجد تکانه های خودکشی در فرد است. او درباره استدلال و آگاهی ، مطالب زیادی نوشت ، و حالت های هیجانی و انگیزشی از قبیل ترس، خشم ، حسادت ، تنفر ، شجاعت و شفقت را مورد بحث و بررسی قرار داد. ارسطو خشم را محصول نگرش فرد درباره ناروائی و بی عدالتی می دانست و معتقد بود که ترس نتیجه آگاهی فرد از خطر و انتظار شکست یا طرد شدگی است. (آزاد ۱۳۸۲).

در فرهنگ رم قدیم،یکی ازدانشمندانی که نظریات علمی و عمیقی ارائه داد،اسکلپیادس بود که حدود ۵۰ سال قبل ازمیلاد می زیست.اودر تاریخ پزشکی برای اولین بار بین توهم وهزیان ناشی از تب وآنچه که ملول اختلالات مزمن ودراز مدت بیماری روانی است،تفاوت قائل شد.این دانشمند، همچنین فرق میان حالت افسردگی مزمن وتحرکی را می شناخت و مهمتر از این روش انسانی برخورد با بیمار روانی را پیشنهادداد. همچنین در سالهای بین ۳۰ تا ۹۰ بعد از میلاد پزشکی بنام ارتیاعوس اولین کسی بود که اظهار داشت، مانیا و ملانکولیا دو حالت یک بیماری هستند.(شاملو ۱۳۷۳)

قرون وسطا و رنسانس : بازپیدایی توجیهات روحانی.
گاهی قرون وسطی را « دوران تیرگی » می نامند. در رابطه با رویکردها به اختلال روانی ، این دوره واقعاً تیره بوده است. هیچ پیشرفت علمی یا پزشکی غیر از آنهایی که توسط بقراط و گالن صورت گرفتند، روی نداد. در موارد نادری که افراد مبتلا به اختلالهای روانی، درمان پزشکی می خواستند، پزشک می توانست اندکی بیش از روشهای پاک سازی و خون ریزش ، تلاشهای بی ثمر برای تغییر دادن رژیم غذایی ، یا تجویز داروهای بی فایده را توصیه کند.

در قرون وسطی،عقاید بدوی درباره تسخیر روح، از نو پدیدار شدند.افراد برای توجیه کردن بسیاری ازپدیده های طبیعی، از جمله بیماری های روانی وجسمانی،به خرافه،طالع بینی و کیمیاگری روی آوردند.اعتقاد به تسخیر شیطانی برای توجیه کردن رفتار نابهنجار نیز متداول بود، وکسانی که از کشیش کمک می خواستند باآنها به صورت گناهکار،جادوگر،یا مظهر شیطان برخورد می شد.تا پایان قرون وسطا مخصوصاً در طول رنسانس،تنبیه واعدام افرادبه اتهام جادوگر، شیوع بیشتری یافت.(هالجین و ویتبورن، ۱۳۸۳)

در قرون وسطی ، افراد مبتلا به بیماری روانی به مسئولیت خانواده یا محل خود واگذاشته شده و غالباً از جامعه عمومی بیرون رانده می شدند . بیماری روانی بطورگسترده یک مصیبت معنوی تلقی می شد که با جادوگری یا متغیر توسط شیطان ربط داده شد. این امر موجب شد که برای درمان افراد مبتلا به بیماری روانی در این دوره ، تفتیش مذهبی (inquisition) به عنوان یک روش درمانی مورد استفاده قرار گیرد.(رایت، استرن۱۳۸۱)

دوره رنسانس:
گرچه اعدام،سوزاندن و سنگسار کردن جادوگران وجن زده ها تا اواخر قرن هیجدهم در اروپا متداول بود، لکن از اوائل قرن شانزدهم که آغاز دوره رنسانس یا احیای دانش است، نهضت علمی مخالف این جریان خرافی آغاز شد.افرادی مانند مونتن ووایوز که چند قرن قبل از فروید به وجود ضمیر ناخودآگاه پی برده بودند،کوشیدند تا به جامعه خود بفهمانند که بیماران روانی مانند بیماران جسمی، باید بطور انفرادی و با روشهای پزشکی و انسانی مداوا شوند.

درحقیقت ازاواخر قرن هفدهم در اروپا،جن گیری وجادوگری و پدیده هایی مانند آن،به مرور اهمیت خود رااز دست داد ودر اواسط قرن هیجدهم،عقاید علمی،انسانی وپزشکی جای این مفاهیم را گرفت.(شاملو ۱۳۷۳).

پس از رنسانس ، دنیا وارد دوره تغییرات سریع اجتماعی شد چون دانش در حال گسترش و جمعیت در حال فزونی بود. در ضمن ، شهر نشینی وانقلاب صنعتی اتفاق افتاده بود. دیگر دین نمی توانست مردم را راهنمایی کند.از آن پس علم بودکه باروش علمی مشاهدات تجربی،اندازه گیری و آزمایشگری خود می توانست برای بسیاری از پدیده ها توضیحات رضایت بخشی فراهم آورد.(تاد- بوهارت ۱۳۷۹).

عصر جدید:
در این عصر، آسیب شناسی روانی را می توان به دو دسته تقسیم کرد: یکی دوران ارگانیک، از شروع رنسانس تاسال ۱۹۰۰ میلادی و فرانسوی آن تازمان حاضر و دوم،دوره روانشناختی(پسیکولوژیک)، از حدود ۱۸۸۰ میلادی که اوج دوره ارگانیک بود تاکنون ، هر یک از این دوره ها،ریشه در دورانهای گذشته دارد و بسط و گسترش بیشتری پیدا کرده است.(شاملو ۱۳۷۳).

در حالی که دراروپای سده های میانه، بیماران روانی به اتهام جن زدگی و مأمن دادن شیاطین در زیر روشهای گوناگون شکنجه، دوران سختی را می گذرانیدند، در کشورهای اسلامی به ویژه ایران، در بیمارستانها«دارالشفاها» و «دارالمجانین» به عنوان بیارمورد درمان پزشکان قرار می گرفتند.

پزشکانی چون ابوبکر محمد زکریای رازی،ابوعلی سینا، ابوبکر ربیع ابن احمد الاخوینی البخاری، علی ابن عباس مجوی اهوازی ارجانی و سید اسماعیل جرجانی و دیگر مشاهیر جهان پزشکی که پزشکی قدیم ایران را به اوج ترقی رسانیدند و پیشرفت های زیادی را درمورد بیماران روانی باعث گردیدند.پزشکان ایرانی در این دوران وچندین سده پیش از آن نیز در عهد ساسانیان ،

با بنیاد نمون بیمارستان و مدرسه طب دیدگاههای نوینی را در پزشکی مطرح نمودند و شهرت جهانی به دست آورده اند.هنوز بسیاری از روشهای درمانی مورد استفاده پزشکان ایرانی در آن روزگار، در درمان بیماری های گوناگون بدنی و روانی، کاربرد دارد، و اهمیت آنها هر روز بیشتر آشکار می شود.(هاراتون، کاپلان،سادوک)

بزرگان طب قدیم ایران اثر متقابل جسم و روان را بر یکدیگر نیک می دانستند و تجزیه وتحلیل احوال بیمار را بر اساس سنجش روحیه و موقعیت اجتماعی، پایه طب قرار داده بودند. به عبارت دیگر ، دیدگاهی را در طب اختیار کردند که امروزه به دیدگاه روان- تنی در پزشکی معروف شده و پزشکی معاصر پس از گذشت حدود هزار سال به اهمیت آن پی برده است.

در نتیجه برقرار کردن رابطه علت و معلولی بین عوامل بدنی و روانی و گردآوری تمام مباحث مربوط به تندرستی و ناخوشی در دانش پزشکی موجب شد تا بخش بزرگی از مباحث روانپزشکی و بهداشت روانی به مفهوم امروزی آن از جمله جنبه های روانی بیماری های بدنی، بیماری های روانی با تظاهرات بدنی ، و عوامل روانی-اجتماعی بیماری زا و زمینه ساز بیماری ها، خود به خود بخشی از دانش پزشکی تلقی شوند و رسیدگی به آنها را پزشکان از وظایف خود بدانند. چنانچه پزشکی قدیم ایران را عین روانپزشکی و روانپزشکی را عین پزشکی باید انگاشت.

با چنین رویکردی روشن است که جنون یا دیوانگی به معنای وارد شدن دیو یا در بدن جایی در پزشکی گذشته کشور مانداشته است.ابن سینا می گوید:«برخی اطباء عقیده دارند که مالیخولیا کار جنیان است.ما که طب را یاد می گیریم اهمیت نمی دهیم که ازجن است یاازجن نیست. ما می گوییم اگرمالیخولیا کار جن باشدیا نباشد مزاج بیمار به سودایی می انجامد.پس سبب نزدیکیش وجود ماده سوداست.

بگذارید وجود آورنده سوداجن باشد یاغیر جن ، به ما چه مربوط.
ابن سینا عوامل شخصیتی بیمار مانند سرشت، ساختار بدنی،خلق و خوف حوادث و تجارب گذشته را در امر قضاوت های پزشکی دخالت داد. برای نمونه درباره تأثیر رویدادهای تنش زای زندگی می گوید: از بیماران مالیخولیا هستند که می ترسند آسمان برسد

آنها فرود آید یا زمین آنها را ببلعدیا از جن می ترسند ، از فرمانروا می ترسند، از دزد می ترسند و هستند که گمان می کنند درنده بر آنها هجوم آورده. شاید ترس از اینها اثری از گذشته بیمار داشته باشد.(هاراتون- کایلان-سادوک)

از تألیفات ابوعلی سینا می توان به کتاب «قانون» اشاره کرد که درآن فصول برای بیماری های روانی وجود دارد. این دانشمند برای درمان بیماری های روانی، عقیده به تلقین داشت وبرای آنها دستورات دارویی تجویز می کرد.(نوربالا، ۱۳۷۸).

از لحاظ تاریخچه، اولین مرکز نگهداری بیماران روانی در ایران مربوط به سال ۱۲۶۷ می باشد که به فرمان خواجه شمس الدین محمد صاحب دیوان دارالشفایی در یزد بنا گردید که دارای بخش مخصوص بیماران روانی بود.(نوربالا، ۱۳۷۸).

در سال ۱۲۹۳ ، در بیمارستان ابن سینای تهران بخشی به بیماران روانی اختصاص داده شد که فقط تکافوی پذیرش عده قلیلی از بیماران روانی بود . در سال ۱۲۹۷،نگهداری از بیماران روانی به شربانی واگذار گردید و باغی در اکبر آباد به عنوان «دارالمجانین» ایجاد شد. در سال ۱۳۰۰ ، مدیریت اداره دارالمجانین از شهربانی به شهرداری منتقل شد. در سال ۱۳۱۹ با ایجاد کرسی بیماری های روانی و تدریس این بیماری ها در دانشکده پزشکی تهران و تدریس روان شناسی در دانشسرای عالی و دانشکده ادبیات تهران بهداشت روانی در ایران وارد مرحله جدیدی شد.

در سال ۱۳۲۵، بیمارستان روزبه به منظور ارائه خدمات روانپزشکی به بیماران روانی شروع به فعالیت نمود و چهارسال بعد این بیمارستان با تجهیزات کامل در ساختمان جدید شروع به کار کرد.
در سال ۱۳۴۳ اولین مرکز بهداشت روانی در تهران از طرف اداره بهداشت روانی ووزارت بهداری در خیابان هدایت تأسیس شد که بیماران را به طور سرپایی پذیرا می گردید.

در سال ۱۳۵۵ پس از ادغام دو وزارت بهداری و رفاه اجتماعی تمام مراکز وابسته و بیمارستانهای روانی به انجمن توانبخشی وزارت بهداری وبهزیستی منتقل شدوازهمان سال مراکز جامع روانپزشکی منطقه ای در تهران تأسیس گردید.(نور بالا ۱۳۷۸).

موضوع سلامتی از بدو تولد پیدایش بشر و در قرون و اعصار متمادی مطرح بوده است. ا ما هرگاه از آن منحنی به میان آمده عموماً بُعد جسمی آن مدنظر قرار گرفته وکمتر به سایرابعاد سلامتی بخصوص بعدروانی آن توجه شده است. سازمان جهانی بهداشت (۱۹۹۰) ، ضمن توجه دادن مسئولین کشورها در راستای تأمین سلامت جسمی، روانی واجتماعی افراد جامعه، همواره بر این نکته تأکید دارد که هیچ یک از این سه بعد بر دیگری برتری ندارد.(نوربالا ۱۳۷۸).

طبق تعریف کارشناسان سازمان بهداشت جهانی،سلامتی عبارت است از«حالت رفاه کامل جسمی، روانی واجتماعی ونه فقط عدم بیماری یا ناتوانی» وبا تأکید بر این نکته که هیچ یک از این ابعاد بر دیگری برتری ندارد.(نور بالا۱۳۷۸)
بهداشت روانی را حالت سازگاری نسبتاً خوب، احساس بهزیستی و شکوفایی توان و استعدادهای شخصی تعریف کرده اند. این اصطلاح عموماً برای کسی به کار می رود که در سطح بالایی از سازگاری و انطباق رفتاری و عاطفی عمل می کند، نه کسی که صرفاً بیمار نیست.(ساپنیگتون ۱۳۸۴).

روان پزشکی و روان شناسی نوین، رفتار بهنجار را معادل سلامت روانی و رفتار نابهنجار و غیر عادی را معادل بیماری روانی بکار برده است.(نور بالا ۱۳۷۸).
در روانپزشکی چهار دیدگاه در مورد بهنجاری مطرح می باشد. در دیدگاه اول، رفتار زمانی طبیعی تلقی می شود که فاقد آسیب شناسی روانی آشکار باشد. دیدگاه دوم ، بهنجاری را ترکیب هماهنگ و مطلوب اجزاء گوناگون دستگاه روانی تلقی می نماید که منجر به عملکرد ایده آل و کمال مطلوب گردد.دیدگاه سوم، متکی بر اصل ریاضی،منحنی زنگوله ای است و حد وسط به عنوان بهنجار قلمداد گردیده و قطب ها ،

غیر عادی تلقی می شوند. دیدگاه چهارم، رفتار بهنجار را محصول نهایی نظامهای متعامل دانسته وبجای تأکیدبرمسائل مقطعی، به تغییرات زمانی یا فرآیندها توجه دارد.(نوربالا ۱۳۷۸).

معیار سلامت روان در اسلام تحت عنوان رشد به کار رفته وبه معنای قائم به خود بودن،هدایت، نجات، صلاح و کمال می باشد. دستیابی به حداقل رشد که مترادف با تکامل است در حقیقت فلسفه زندگی از دیدگاه اسلام و نتیجه ایمان به خدا می باشد. در متون اسلامی تظاهرات اختلال روانی به عنوان بیماری تلقی گردیده و هنگامی که علائم قطع ارتباط با واقعیت درفرد وجود دارد کلمه مجنون مطرح شده است که فرد را از انجام تکالیف مذهبی معاف وحتی دخالت در دارائی خویش را از وی سلب می نماید.(نوربالا ۱۳۷۸)

سازمان بهداشت جهانی (WHO) بهنجاری را حالت سلامت جسمی، روانی واجتماعی تعریف کرده است، اما باز این تعرف محدود است، چون فقط تعریف سلامت روانی و جسمی را فقدان بیماری روانی و جسمی تعریف می کند.(سادوک- سادوک ۱۳۸۲)متن بازنگری شده راهنمای تشخیص و آماری اختلالات روانی (DSM-IV-Tr) تعریفی برای بهنجاری یا روانی ارائه نمی کند؛

هرچند برای اختلال روانی تعریفی ارائه می نماید.طبق DSM-IV-Tr، اختلال روانی را می تنوان یک سندرم یاالگوی رفتاری یا روانشناختی دانست با احساس ناراحتی(مثلاً علامتی دردناک)یا ناتوانی(مثل تخریب در یک یا چند زمینه کارکردی)همراه است. به علاوه ، سندرم یا الگو نباید فقط پاسخی قابل انتظار وتأیید شده از نظر اجتماعی نسبت به یک رویداد خاص، نظیر مرگ یک فرد عزیز باشد.

در تک نگاشت سلامت روانی: گزارشی از پزشک ارشد، سلامت روانی «کارکرد موفقیت آمیز اعمال روانی، از نظر تفکر ، خلق ورفتار که منجر به فعالیت های سازنده، برآورنده روابط با دیگران ، و توانایی سازش به تغییر و مقابله با ناملایمات می گردد» تعریف شده است. (سادوک – سادوک، ۱۳۸۲).
تعریفی از سلامت روانی در «فرهنگ روانپزشکی کمپبل» ارائه شده است که مقبولیت و کاربرد وسیع دارد. افرادی که از نظر روانی بهنجارند کسانی هستند که با خود و با محیط خود هماهنگ هستند. با مقتضیات فرهنگی و امکان اجتماعی خود می سازند. ممکن است بیماری یا اختلال پزشکی داشته باشند،

اما تا زمانی که این حالت موجب تخریب استدلال، قضاوت، توانایی عقلی، و قدرت انطباق هماهنگ شخصی و اجتماعی نمی شود، می توان از نظر روانی آنها را و بهنجار دانست.(سادوک-سادوک ۲۰۰۳).فرهنگ روانپزشکی کمپبل اصطلاح سلامت روان را «احساس رضایت و بهبود روانی و تطابق کافی اجتماعی با موازین مورد قبول جامعه» تعریف کرده است. (پورافکاری، ۱۳۸۲).

مفاهیم روانکاوی بهنجاری و سلامت روانی:
بهنجاری یک افسانه ایده آل است.(زیگموند فروید)
بهنجاری مطلق قابل وصول نیست چون شخص بهنجار باید ازجمیع افکار واحساسات خود آگاه باشد.(ایسلر).

بهنجاری شخص است با منش قوی، توانایی مدارا با هیجانات متضاد،توانایی احساس لذت بدون تعارض،وتوانایی دوست داشتن .(ملانی کلاین).
بهنجاری عبارت است از توانایی تسلط بر دوره های زندگی، اعتماد در مقابل عدم اعتماد خود مختاری در مقابل شرم و تردید.ابتکار در مقابل احساس گناه، جدیت در مقابل حقارت ، هویت ایگو در مقابل سردرگمی نقش (بی هویتی)،

صمیمیت در مقابل انزوا، مولد بودن در مقابل بی حاصلی ، و کمال ایگو در مقابل یأس (ایک اریکسون) اعمال بدون تعارض ایگو نشان دهنده توانایی شخص برای بهنجاری است. میزان سازگاری ایگو با واقعیت و خودکاری آن بستگی به سلامت روانی دارد(هارتمان) بهنجاری عبارت است از توانایی تطابق به دنیای خارج با رضایت و خشنودی ، و تسلط برای جامعه گرایی.(کارل منینگر)

توانایی شخص برای کسب احساسهای اجتماعی و سازنده بودن به سلامت روانی مربوط است . توانایی کارکردن احترام به نفس را بیشتر کرده و شخص را برای سازگاری توانا می سازد(آلفرد آدلر).
بهنجاری عبارت از توانایی زندگی بدون ترس ، احساس گناه، یا اضطراب و قبول مسئولیت برای اعمال خود.(اوتو رانک ). (سادوک – سادوک ۲۰۰۳). سلامت یا بهداشت روان عبارت است از نحوه تفکر ، احساس وعملکرد ما به منظور رویارویی با موقعیت های زندگی است. بهداشت روان در بردارنده نوع نگاه ما به خودمان زندگی مان وافرادی است که آنها را می شناسیم و به آنها علاقمندیم. (روزنامه جام جم، ۱۳۸۵).

سلامت روان به مفهوم احساس درونی خوب بودن و اطمینان از کارآمدی ، اتکا و اعتماد به خود، قالبیت رقابت ، دوست داشتن دیگری ، شکوفایی استعداد و توانایی فکری و هیجانی است.

برای تمامی افراد، سلامت روان، سلامت فیزیکی وسلامت اجتماعی ،اجزای ضروری حیات هستند که کاملاً در هم آمیخته و به شدت به هم وابسته اند. با افزایش آگاهی از چنین ارتباطی ، بیش از پیش مشخص می شود که سلامت روان در رفاه کلی افراد، جوامع وکشورها نقش اساسی دارد. متأسفانه در بیشتر مناطق جهان، سلامت روان و اختلالات روانی به اندازه سلامت فیزیکی مهم قلمداد نمی شوند

و بالعکس این امر تا حد زیادی مورد بی توجهی و غفلت واقع شده اس. امروزه در سراسر دنیا حدود ۴۵۰ میلیون نفر دچار یک اختلال روانی یا رفتاری هستند اما تنها تعداد کمی از آنها حتی ابتدایی ترین درمانها را دریافت می کنند. در حال حاضر اختلالات روانی ۴ مورد از هر ۱۰ مورد ناتوانی را به خود اختصاص می دهند. (کریمی ۱۳۸۵).

ماه اکتبر با مناسبت های بسیاری برای سلامت همراه است که یکی از آنها روز جهانی سلامت روان محسوب می شود. از سال ۱۹۹۲ فدراسیون جهانی سلامت روان روز ۱۰ اکتبر روز جهانی سلامت روان نامگذاری کرده است تا هر ساله مردم جهان برای مقابله با بیماری های روانی آموزش بینند.هر ساله یکی از بیماری های روانی انتخاب می شود تا به عنوان شعار سالآموزشها و تلاشهای خاص برای پیشگیری و مقابله با آن صورت گیرد.شعار امسال روز سلامت روان، خودکشی است.(هفته نامه سلامت ۱۳۸۵).

امروزه همه می دانند که سبک زندگی روی سلامتی و بهزیستی ما تأثیر می گذارد. اکثر مشکلات بهداشتی موجود در ایالات متحده آمریکا با بیماری های مزمن (مثلاً بیماری های قلبی، سرطان یا سکته) ربط دارند و این بیماریها غالباً با سبک زندگی یا رفتار انسانها(مثلاً سیگار کشیدن یا پرخوری) مرتبطند(برانون و فایت ،۲۰۰۰، پی .ال . پرایس ۱۹۹۸). هزینه های مراقبت های بهداشتی بیش از ۱۴%تولید ناخالص ملی یعنی بیش از ۸۹۸ میلیارد دلار را در سال به خود اختصاص می دهد (فرانک و وند نبولی ۱۹۹۴).

بارمالی مشکلات بهداشتی باعث شده بسیاری از صاحب نظران به ارزیابی مجدد سبک زندگی ورفتار مبادرت بورزد. همچنین تصورات نیزتغییر کرده اند.امروزه سلامتی یعنی به زیستی نه فقط بیمار نبودن (برانون وفایت،۲۰۰۰، رایس،۱۹۹۸).این روندها وروندهای دیگرموجب شده اند مردم امریکا بیش از روی رفتار ها و سبک های زندگی خاصی متمرکز شوند که سلامتی آنان را افزایش می دهد و از بیماری پیشگیری می کند.(فیرس، ترال،۱۳۸۲).

مکتب روانکاوی: زیگموند فروید بنیانگذار مکتب روانکاوی است.شاید نظریه فروید جامعترین نظریه در روانشناسی باشد. این نظریه به تبیین تفاوت های فردی، آسیب شناسی روانی، و حتی منابع بیماری زای تمدن می پردازد.

فروید معتقد بود که شخصیت آدمی درسه سطح ازآگاهی عمل می کند.هشیار ، نیمه هشیار ، و ناهشیار .سطح هشیار شامل آن چیزهایی است که هم اینک در حوزه آگاهی کامل شما قرار دارد. سطح نیمه هشیار حاوی آن دسته از است که اگر بخواهید می توانید نسبت به آنها آگاه شوید.سطح ناهشیار مشتمل بر افکار، خاطرات، و تکانه هایی است که نه تنها از آنها ناآگاهید، بلکه نمی توانید از آنها مطلع شوید، طریق فنون ویژه ای چون هیپنوتیزم یا روانکاوی.(ساپینگتون،۱۳۸۴).

به گفته فروید،شخصیت ازسه جزء تشکیل شده است.نهاد ،قسمتی ازشخصیت شماست که امیال زیستی ابتدایی مثل گرسنگی ومیل جنسی را در بر می گیرد.گاه شما از احساس گرسنگی یا جنسی خود آگاهی دارید،اما از ماهیت شدید و درنده خویی این احساسها مطلع نیستید.زیرا نهاد در سطح ناهشیار عمل می کند.نهاد خود خواه،خرد ناپذیر وغیر منطقی است وآمادگی اندکی برای قبول واقعیت ها دارد.

من برتر قسمتی از شخصیت است که شما از آن به عنوان وجدان یاد می کنید ؛یعنی ، قسمتی که در هنگام انجام کارهای درست به شما احساس غرور و سربلندی و درهنگام انجام کارهای نادرست احساس گناه اعطا می کند. من بتر (سوپر ایگو) در دو سطح هشیار و ناهشیار عمل می کند.(بهداشت روانی ، ساپینگنتون-ترجمه حسین شاهی) سومین قسمت از شخصیت شما (من ) نامیده می شود و این همان قسمتی است که شما خود

با توجه به آن می شناسید ، قسمتی که به میزان زیادی خودپذیر، منطقی، و واقع گرا است. یکی از وظایف منارضای تکانه های نهاد به طرق جامعه پسند است. مثلاً گرسنگی باید از طریق خرید یا تقاضای غذا کاهش بیابد نه از راه دزدی. اما من یک وظیفه دشوار دیگر نیز بر دوش دارد. باید تکانه های خود خواه نهاد را در پیشگاه من برتر مقبول جلوه دهد. (ساپینگتون، ۱۳۸۴).

به عقیده برخی روانکاوان، بهداشت روانی ، زمانی حاصل می شود که من با واقعیت سازگار شود. همچنین تکانشهای غریزی نهاد به کنترل در آید. حتی برخی از روانکاوان از قابلیت سازگاری فراتر رفته و می گویند فرد باید بتواند بین سه عنصر شخصیت تعادل برقرار کند. بنابراین اگر بین نهاد و من برتر تعارض بوجود آید، بیماری روانی ظاهر می شود و برحسب اینکه در مقابل من برتر خیلی قوی (شخصیت منجمد و ایستا) بایک نهاد قوی (شخصیت بزهکار و ضد اجتماعی) قرار گرفته باشیم به صورتهای مختلف تجلی خواهد کرد. در حالت ایده آل نهاد و من برتر در ارتباط با یکدیگر تعادل دارند.

بنابراین نهاد بین واقعیت سخت گیر(من برتر) و ذوق تجلی لذت خوشی و سرحالی (نهاد) تعیین کننده است. در حالت عدم تعادل ، فرد احساس تنش می کند و برای حفظ خود ابزارهایی بوجود می آورد که «مکانیسم های دفاعی » نامیده می شوند. این مکانیسم ها از میزان سخت گیری واقعیت و اضطراب آوری آن می کاهد تا فرد بتواند با آن سازگار شود. وقتی مکانیسم های دفاعی کفایت نمی کنند شخص آسیب می بیند و انسان در مقابل یک تعارض بزرگ قرار می گیرد.(گنجی ، ۱۳۷۸)

همچنین به اعتقاد فروید، ما ازیک سلسله مراحل روانی جنسی عبور می کنیم (منظور فروید از اطلاع جنسی، هر گونه امور لذت بخش است). در هر مرحله ، نقطه خاصی از بدن از لحاظ کسب لذت اهمیت پیدا می کند. ابتدا، لذت در اطراف دهان قرار دارد و نوزاد از فعالیت هایی مثل خوردن لذت می برد.(مرحله دهانی ).دومین یا سومین سال زندگی، می توانیم ادرار و مدفوع خود را کنترل کنیم و از اعمال این کنترل لذت می بریم (مرحله مقعدی ).در مرحله احلیلی مرکز لذت در نواحی دستگاه تناسلی قرار می گیرد. پس کودک وارد مرحله نهفتگی می شود و در این مرحله ظاهراً هیچ علاقه ای به رفتار جنسی مشاهده نمی شود. سرانجام در مرحله بلوغ جنسی ، سایقهای جنسی نیرومند تر می گردند.(ساپینگتون، ۱۳۸۴).

با توجه به مراحل رشد روانی جنسی، مهمترین اتفاق در مرحله دهانی ، شروع تکوین ایگو است . ایگو محصول رسش زیست شناختی و در نظر گرفتن مقتضیات محیط است. کودک در بدو تولد، سراسر ایداست اما خیلی زود پی می برد که هر وقت که بخواهد نیازهایش فوراً ارضاء نمی شود. به دنبال همین جریان، کودک رفته رفته درکی از واقعیت پیدا می کند. در این مرحله ایگو که بخشی اجرایی شخصیت است وارد میدان می شود. ایگو همان بخشی است

که واقعیت را خیلی دقیق ادراک می کند و راه رضای مؤثر خواسته ها و تمنیات اید را فراهم می آورد.چنانچه در این مرحله ایگوی نیرومندی تشکیل نشود، فرد مزبور احتمالاً در آینده ودرزیر فشار روانی ، روانپریش خواهد شد.(تاد، بوهارت، ۱۳۷۹). در مرحله مقعدی مسئله جامعه پذیری اهمیت خاصی پیدا می کند. ایگوی در حال تحول وتکوین باید راه و رسم مهار و تنظیم تکانه ها را بیاموزد. در این مرحله کودک متوجه می شود که برای رعایت قواعد اجتماعی باید

فعالیت های بدنش را کنترل کند. اما از والدینش که جلوی لذات جسمی او را می گیرند عصبانی می شود. درصورت واپس رانی عصبانیت، کودک مورد نظر آدم خشک، منظم و قانون مداری می شود که دل مشغولی زیادی با نظافت دارد. اما در زیر این جریان ، یک عصبانیت بسیار زیاد«کثیف» وجود دارد. این همان الگوی مقعدی ضبطی است. آدم مقعدی ضبطی از قواعد و مناسک به عنوان مکانیسم هایی دفاعی استفاده می کند که خصومت ناهشیارش را مهارمی کنند.

اما از نظر فروید ، مهمترین مرحله ،مرحله آلتی است . در این مرحله سوپرایگو تشکیل می شود. سوپر ایگو به دنبال درونی شدن (درون فکنی ) ارزشهای والدین تشکیل می شود. سوپر ایگو شامل ارزشهای اخلاقی والدین یا «وجدان » و ملاکهای یک انسان خوب (ایگوی آرمانی )می باشد. چنانچه ارزشهای سوپر ایگو سفت وسخت وغیر واقع بینانه باشند، فرد مزبور پیوسته احساس گناه و تقصیر خواهد کرد. چنین فردی همیشه خودش را تنبیه می کند و در وضعیت هایی قرار می دهد که دیگران او را طرد یا تنبیه کنند. همیشه ناهشیارانه وقایع تلخ و دردناکی را بوجود می آورد و در موارد افراطی ، آرزوهای ناهشیار خودکشی گرایی دارد که به شکل اعمال مخرب بروز می کند.(تاد، بوهارت،۱۳۷۹).

در مرحله آلتی هرسه ساختار روانی اصلی استقرار یافته اند.در واقع می توان ذهن را صحنه ای در نظر گرفت که سه بازیگردارد.این سه بازیگر پیوسته باهم درحال رقابت هستندوآسیب روانی محصول تعارض واختلاف آنهاست .(تاد، بوهارت، ۱۳۷۹).

بطور کلی نقطه نظر فروید در مورد شخصیت و آسیب شناسی روانی برخود فریبی ناهشیار متکی است . به نظر فروید، رفتارهای انسان تحت کنترل معانی پنهان هستند. دلیل پنهان بودن این معانی نیز به دردناک بودن تصدیق آنها برای بخش هشیار ذهن بر می گردد. این معانی پنهان حول مسئله تکانه های جنسی وپرخاشگرانه ابتدایی می چرخند.بخشی ازاین خود فریبی،مسئله تحریف واقعیت بیرونی است که با مکانیسم های دفاعی(مثلاً با فرافکنی و جابه جایی )انجام می شود. بنابراین بر دنیای عینی اکثر انسانها،

گذشته آنها سایه افکنده است. همین سایه نیز از دقت ادراک آنها درشناخت واقعیت درونی شان(یعنی احساسات ، افکار و انگیزه هایشان)کم می کند. هر انسانی در واقعیتی زندگی می کند که ساخته خودش است و او را در برابر خودآگاهی دردناک حفظ می کند.اکثر انسانها این تحریفات را به گونه ای ایجاد می کنند که با واقعیت اجتماعی اطرافشان هماهنگ باشند. ولی تحریفات برخی از آنها به قدری با واقعیت اجتماعی ناهماهنگ است که مایه بروز انحرافات رفتاری می شوند؛رفتارهایی که اشکال و نیاز به درمان دارند.۰تاد، بوهارت،۱۳۷۹).

 

آلفرد آدلر:
[ازنظرآدلر]تلاش برای برتری انگیزه اصلی شخصیت انسان است.برتربودن یعنی فراتر رفتن از آنچه هم اکنون هستیم.برتربودن لزماًبه معنی کسب افتخاراجتمایی،تسلط،یا رهبری درجامعه نیست.تلاش برای برتری،یعنی تلاش برای اداره کردن یک زندگی عالی وکامل تر.تلاش برای برتری یک اصل پوشی والایی زندگی است؛تلاش برای کمال وپیشرفت، سایق های دیگرانسانها ایجاد می شود ،وآنها در صورتی می توانندزندگی کنند که به آرمانهایشان تحقق بخشند(پروچاسکا ۱۳۸۱)هریک از ما یک خود آرمانی می آفرینیم که بیانگر انسان کامل است و در جهت رسیدن به آن تلاش می کنیم.

تلاش برای برتر بودن، واکنش طبیعی به احساسهای گریز ناپذیر حقارت ، یعنی تجربة اجتناب ناپذیر و تقریباً فطری همه انسانهاست. احساس های ذهنی حقارت ممکن است بر واقعیت های عین نظیر حقارت های عضوی استوار باشد، یا می تواند ناشی از ضعف های روانی یا اجتماعی باشند که به صورت ذهنی احساس می شوند. احساس حقارت خاصی که هر فرد تجربه می کند، می تواند بر سبک زندگی ای که او برای برتر شدن بر می گزیند، تأثیر بگذارد.

سبک زندگی یک ساختار شناختی است؛ یعنی نوعی،بازنمود آرمانی از موجودیت فرد در فرایند شدن.(پروچاسکا، ۱۳۸۱).
گرچه هر سبک زندگی یک آفرینش منحصر به فرد است، هر یک از افراد باید جامعه را نیز به حساب آورند.جامعه بستری است که شخصیت فرد در آن نمایان می شود. در هر سبک زندگی باید این واقعیت مدنظر باشد که انسانها موجوداتی اجتماعی هستند که در یک نظام روابط میان فردی به دنیا آمده اند. سبک زندگی سالم ، علاقه اجتماعی را منعکس می کند

که نوعی توان فطری در تمام انسانهاست . شخصیت سالم می داند که زندگی کامل فقط در قالب یک جامعة عالی امکان پذیراست. شخصیت سالم با حقارت هایی که همه در آن سهیم هستند، احساس همدردی می کند. به قول آدلر (۱۹۶۴،ص۳۱)، «علاقه اجتماعی ، جبران واقعی و اجتناب ناپذیر کلیه ضعف های طبیعی انسانهاست ».

گرچه علاقه اجتماعی نوعی توان فطری است که می تواند هرکسی را متعهد کند،خود به خود پرورش نمی یابد. علاقه اجتماعی باید در جو خانوادگی سالمی پرورش یابد که همکاری، احترام متقابل، اعتماد، پشتیبانی و تفاهم را ترغیب می کند. ارزشها، نگرشها، والگوهای رفتاری اعضاء خانواده، مخصوصاً والدین جوی را به وجود می آورد که چنانچه سالم باشد، فرزندان را به ردّ کردن تمایلات خودخواهانه به نفع علاقه اجتماعی به تمام بشریت ، ترغیب می کند.(پروچاسکا،۱۳۸۱) بنابراین آدلر معتقد است فردی از سلامت روانی برخوردار است که روش زندگی خود را با واقع بینی چنان طرح ریزی می کند که منجر به بروز احساس حقارت غیر قابل جبران نگردد.(نوربالا، ۱۳۷۸).

آدلر، انسان را کلاً و در مجموع موجودی خلاق ، مسئول و در حال شدن می داند که درجهت هدف های خیالی، در محدوده زمینه تجربیش ، در حال حرکت است. عقیده زیر بنایی این نظام آن است که رفتار، معمولاً ندانستم، به وسیله تلاشهایی هدایت و کنترل می شود که درصدد جبران احساسات حقارت. در این نظریه اعتقاد برآن است که ادراک فرد از خودش و زندگی، یعنی شیوة زندگیش، به علت وجود احساسات حقارت، گاه گاهی برایش ناکام کننده است. همچنین، قدرت طلبی تعیین کننده اعمال انسان ومیر رشد اوست. بنابراین، رشد، فرایند رهایی از احساس ناچیزی و حقارت است.

از نظر آدلر فرد غیرعادی فردی مأیوس است نه بیمار و از طرف دیگر چون نظام آدلر یک دیدگاه اجتماعی و غایت نگر است، معتقد است که فرد غیر عادی علایق اجتماعی اش مختل شده است.(شفیع آبادی ، ۱۳۷۸).
از نظر آدلر شخصیت های بیمارگون آنهایی هستند که نتوانسته اند به شیوه ای که از لحاظ اجتماعی سازنده است، به برتری برسند. شخصیت های بیمارگون از خانواده هایی بوجود می آیند که رقابت ، بی توجهی، سلطه گری ، بهره کشی،یا لوس کردن برآنها حکم فرماست و تمام اینها ، از علاقه اجتماعی جلوگیری می کنند

. فرزندان این خانواده ها، با صدمه زدن به دیگران، برای زندگی کاملتر تلاش می کنند. کودکانی که از علاقه اجتماعی منع شده اند،برای رسیدن به برتری ، یکی از این چهار هدف خودخواهانه را انتخاب می کنند: محبت خواهی، قدرت طلبی، انتقام جویی، و اعتراف جویی، و اعتراف به نارسایی و شکست (دریکورز،۱۹۴۷،۱۹۴۸). گرچه دریکورز این اهداف خودخواهانه را تلاشهای اولیه کودکانی می دانست که بدرفتاری می کنند، در عین حال ، معتقد بود که این اهداف می توانند تبدیل به صفاتی شوند که به سبک های زندگی بیمارگون بینجامند(پروچاسکا، ۱۳۸۱).

کارل گوستاو یونگ:
یونگ انسانها را موجوداتی پیچیده با قطب های متضاد می دید. نظر او درباره انسان نه بدبینانه، نه خوشبینانه، نه جبرگرایانه و نه هدفمند بود. از نظر او انسان تا اندازه ای به وسیله افکار هشیار،تا اندازه ای توسط تصورات ناشی از ناهشیار شخصی، و تا اندازه ای به وسیله ردهای نهفتة حافظه مربوط به گذشته نیاکان برانگیخته می شوند. انگیزش آنها از عوامل علیتی و غایت شناختی ناشی می شود.

ساخت پیچیده انسانها ، هرگونه توصیف ساده یا یک طرفه را باطل می کند.از نظر یونگ ، هر کسی آمیزه ای از نیروهای متضاد است. هیچ کس به طور کامل درون گرایا برون گرا، زن یا مرد، و فقط متفکر ، احساسی ، حسی ، یا شهودی نیست؛وهیچ کس همیشه پیش روی یا پس روی نمی کند.(فیست و فیست،۱۳۸۴).

یونگ، انسان فردیت یافته را انسانی سالم می داند . فرایند فردیت یافتن، یعنی اینکه روند و جهت رشد شخصیت فرد به سمت وحدت وثبات است. بازشدن و گسترش یافتن اجزاء کلی که در آغاز نامشخص و تفکیک نشده است را رشد گویند. هدف نهایی از بازشدن ، رسیدن به خویشتن است وقتی که تمام ابعاد شخصیت توسط فرایند فردیت از هم بازشد، تکامل یابند، کنش فراسویی میان آنها وحدت ایجاد می کند و هماهنگی به عمل می آورد

.هدف کنش فراسویی، ایجاد وحدت میان تمام سیستم های مخالف با یکدیگر است تا به کمک هم به سوی هدف نهایی که رسیدن به یک شخصیت کامل یا رسیدن به «خویشتن است» بروند.در انسان فردیت یافته،هیچ یک از وجوه شخصیت ، مسلط نیست . نه هشیار و نه ناهشیار ، نه یک کنش یا گرایش خاص ونه هیچ یک از نسخ های کهن ، همه آنها به توازنی هماهنگ رسیده اند.(پایان نامه پردیس به نقل از شاملو).

اریک فروم:
فروم معتقد است که انسانها با نیازهای فیزیولوژیکی نظیر گرسنگی، میل جنسی، وایمنی برانگیخته می شوند، اما هرگز نمی توانند با ارضاء کردن این نیازهای حیوانی ، تنگنای انسانی شان را حل کنند. فقط نیازهای انسانی خاص می توانند افراد را به سمت پیوند مجدد با دنیای طبیعی سوق دهند. این نیازهای وجودی در طول تکامل فرهنگ انسان نمایان شده اند

. و از تلاشهای انسانها برای یافتن پاسخی برای وجود شان واجتناب کردن از دیوانه شدن به وجود آمده اند. در واقع فروم(۱۹۵۵)معتقد بود یک تفاوت مهم بین افرادی که از لحاظ روان سالم هستند و افراد روان رنجور یا دیوانه این است که افراد سالم پاسخ هایی را برای وجودشان پیدا می کنند- پاسخ هایی که با کل نیازهای انسان مطابقت کامل دارند. به عبارت دیگر، افراد سالم با حل کردن ثمر بخش نیازهای انسان مطابقت کامل دارند. به عبارت دیگر، افراد سالم با حل کردن ثمربخش نیازهای انسانی ارتباط،تعالی، ریشه دار بودن،درک هویت،ومعیار جهت یابی بهتر می توانند راههایی را برای پیوند مجدد با دنیا پیدا کنند.(فیست و فیست،۱۳۸۴)

فروم معتقد بود افراد سالم با ترکیبی از پنج جهت گیری منش متکی هستند.بقای آنها به عنوان افراد سالم ، به توانایی آنها در دریافت کردن چیزها ازدیگران ، گرفتن چیزها در مواقع مناسب، نگهداشتن چیزها، مبادله کردن چیزها، و کارکردن ، عشق ورزیدن، و فکر کردن به صورت ثمربخش بستگی دارد. اگرافراد سالم می توانند به طور ثمربخش کار کنند، عشق بورزند، و فکر کنند ،

پس شخصیت های ناسالم با ناتوانی در به کارگیری تمام استعدادهایشان، مخصوصاً توانایی عشق ورزیدن مشخص می شوند، فروم معتقد بود افرادی که از لحاظ روانی آشفته هستند نمی توانند عشق بورزند و نتوانسته اند با دیگران رابطه برقرار کنند.(فیست و فیست ، ۱۳۸۴).

از نظر فروم جهت گیری ثمربخش سه بُعد دارد: کارف عشق، استدلال . از آنجایی که افراد ثمربخش در جهت آزادی مثبت و تحقق بخشیدن به استعدادشان پیش می روند، از تمام تیپ های منش سالم تر هستند.افراد فقط از طریق فعالیت ثمربخش می توانند تنگنای اساسی انسان را حل کنند که عبارت است از متحد شدن با دنیا و دیگران و درعین حال،حفظ کردن بی همتایی و فردیت.این راه حل می تواند فقط با کار، عشق، و تفکر ثمربخش یابد.

افراد سالم برای کار فقط به عنوان یک هدف ارزش قائل نیستند، بلکه آن را وسیله ای برای خودبیانگری خلاق می دانند. عشق ثمربخش با چهارویژگی اهمیت دادن،مسئولیت ، احترام وشناخت، مشخص می شود.آدمهای سالم زنده گرا هستند. بدین معنی که آنها عاشق زندگی و هرچیزی که زنده است، هستند.آنها دوست دارند کل زندگی را تقویت کنند.فروم معتقد بود که عشق به دیگران و عشق به خود،جدانشدنی هستند، اما عشق به خود باید در درجه اول باشد.

تفکر ثمربخش، با علاقه به شی یا فردی دیگر برانگیخته می شود. افراد سالم دیگران را همان طور که هستند نه به صورتی که آنها دوست دارند باشند، در نظر می گیرند.همین طور،آنها خودشان را به صورتی که هستند می شناسند و به خودِ موهوم نیازی ندارند.(فیست و فیست،۱۳۸۴).

گوردون ویلارد آلپورت:
آلپورت احتمالاً اولین نظریه پرداز شخصیت بود که افراد برخوردار از سلامت روان را بررسی کرد. آلپورت (۱۹۳۷)مدتها قبل از اینکه آبراهام مازلو به مفهوم خودشکوفایی عمومیت بخشد، درباره ویژگیهای شخصیت پخته فرضیه هایی را مطرح کرده بود. افراد برخوردار از سلامت روانی، توانایی یادگیری الگوهای جدید رفتار و تجربه کردن رشد را در هر مرحله از زندگی شان دارند.

شخصیت های پخته با رفتار تأثیر گذار مشخص می شوند؛ یعنی نه تنها به محرکهای بیرونی واکنش نشان می دهند ، بلکه قادرند همواره به شیوة تازه و مبتکرانه بر محیطشان تأثیر بگذارند و باعث شوند محیطشان به آنها واکنش نشان دهد.(فیست و فیست ،۱۳۸۴).

شرایط لازم برای سلامت روان چیست؟آلپورت(۱۹۶۱) شش ملاک را برای شخصیت پخته مشخص کرد. ملاک اول ،گسترش درک خویشتن است. افراد پخته همواره در جستجوی همانند سازی با رویدادهای بیرون از خودشان و مشارکت در آنها هستند.آنها خود محور نیستند. آلپورت(۱۹۶۱)این ملاک را با این گفته خلاصه کرد: هر کس خودش را دوست دارد ،فقط گسترش خود علامت پختگی است.

ملاک دوم این است که شخصیت های پخته با «رابطه برقرارکردن صمیمانه با دیگران» مشخص می شوند.افرادی که از لحاظ روان سالم هستند، به دیگران احترام می گذارند، و می دانند که نیازها، امیال ، وامیدهای دیگران با نیازها ، امیال، وامیدهای خودشان کاملاً بیگانه نیستند. علاوه براین ، آنها نگرش جنسی سالمی دارند و دیگران را برای ارضاء خودشان استثمار نمی کنند.

ملاک سوم ، امنیت هیجانی یا خودپذیری است . افراد پخته خودشان را آنگونه که هستند می پذیرندو به قول آلپورت، از تعادل هیجانی برخوردارند.
ملاک چهارم، افرادی که از لحاظ روانی سالم هستند، از درک واقع بینانة محیطشان برخوردارند. آنها در عالم خیال زندگی نمی کنند یا واقعیت را برای جورشدن یا امیالشان نمی پیچانند. آنها بجای اینکه خود محور باشند، مسئله گرا هستند.

ملاک پنجم، بینش و شوخ طبعی است. افراد پخته خودشان را می شناسند ، و بنابراین ، نیازی ندارند که اشتباهات خود را به ضعف های دیگران نسبت دهند.آنها همچنین از حس شوخ طبعی غیرخصمانه برخوردارند.
ملاک ششم، عبارت است از فلسفه یگانگی بخش زندگی. افراد سالم نظر روشنی درباره هدف از زندگی دارند. آنها بدون این ، پوچ و بی ثمر خواهند بود.(فیست و فیست،۱۳۸۴).

آلبرت الیس:
الیس از سه دیدگاه فیزیولوژیک ، اجتماعی وروان شناختی به شخصیت می نگرد ودر هر یک از این سه بعد ، نظرات خاصی درباره شخصیت ارائه می دهد. (شفیع آبادی به نقل از کریسنی ۱۹۷۳).
به عقیده الیس ، گرچه انسان از نظر بیولوژیک تمایل شدیدی به مضطرب کردن خود وتخریب نفس دارد گرچه او در اجتماعی زندگی می کند

که سبب پاره ای از نابسامانیهای رفتاری اوست و آنها را تقویت می کند، اما دیدگاه روانشناختی شخصیت چگونگی رشد آن را مشخص می کند.(شفیع آبادی، ۱۳۷۸).
الیس معتقد است که انسان تمایلی به عشق و محبت،توجه ومراقبت و تشفی آرزوها دارد وازمورد تنفر قرار گرفتن ،بی توجهی و ناکامی دوری می جوید.بنابراین ، وقتی حادثة فعال کننده ای (a2) برای فرد اتفاق می افتد، او براساس تمایلات ذاتی خود ممکن است

دو برداشت متفاوت و متضاد از (a) داشته باشد: یکی افکار،عقاید وباورهای منطقی و عقلانی ((۳)rb) ودیگری افکار، عقاید و برداشت های غیرعقلانی و غیر منطقی ((۴)ib).درحالتی که فرد تابع افکار و عقاید عقلانی و منطقی باشد، به عواقب منطقی(rc) دست خواهد یافت و شخصیت سالمی خواهد داشت. در حالتی که فرد تابع ودستخوش افکار وعقاید غیرمنطقی قرار گیرد،با عواقب غیرمنطقی((۱)ic) مواجه خواهد شد

،که در این حالت او فردی مضطرب وغیرعادی، که شخصیت ناسالمی دارد.در واقع وقتی حادثه نامطبوعی برای فرد اتفاق می افتد واو احساس اضطراب وتشویش می کند،تقریباً در نقطةb(2) (یعنی نظام باورها) خود را به دو چیز کاملاً متفاوت و متضاد متقاعد می کند ویکی از آنها را در پیش می گیرد که مسلماً همان افکار غیرعقلانی اوست(ic).این مطالب را می توان در این نمودار نشان داد:

سلامت روانی یا شخصیت سالمrbrc
اختلال شخصیت  ib ic

در نظریه الیس درباره شخصیت ، انسانها تاحدزیادی خودموجد اختلالات و ناراحتی های روانی خود هستند. انسان با استعداد و آمادگی مشخص برای مضطرب شدن متولد می شود وتحت تأثیر عوامل فرهنگی و شرطی شدن اجتماعی این آمادگی را تقویت می کند.

در عین حال ، انسان این توانایی قابل ملاحظه را هم دارد که به کمک تفکر و اندیشه از آشفتگی واضطراب خود جلوگیری کند.(شفیع آبادی، ۱۳۷۸).انسانها ، درست به همان صورتی که ذاتاً گرایش دارند به شکلی منحصر به فرد ، منطقی وروشن فکر باشند، دارای گرایش بسیار نیرومندی برای کثر فکری هستند.(پروچاسکا،۱۳۸۱)آنها سطح عالی نیازها هستند. او نگرش معمولی را از انگیزه های افراد خود شکوفا که فراانگیزش نامید، متمایز کرد.(فیست، فیست،۱۳۸۴).

سلسله مراتب نیازها از دیدگاه مازلو.
نیاز به خودشکوفایی
نیازهای احترام
نیازتعلق و عشق

نیاز ایمنی
نیاز زیستی
به نظر مازلو افراد برخوردار از کارکرد آرمانی، کسانی هستند که تمامی استعدادها و توانایی های خود را بارور کرده اند. مازلو(۱۹۵۵) مفصلترین فهرست را فراهم آورده است. افراد برخوردار از کارکرد آرمانی یا خود شکوفا:
(۱) واقعگرا هستند.
(۲) خودشان و دیگران را می پذیرند.
(۳) خودانگیخته هستند.
(۴) تکلیف مدار هستند نه خودمدار.
(۵) نیاز به خلوت دارند.

(۶) خودپیرو و مستقل هستند.
(۷) از تجارب عمیق عرفانی یا معنوی برخوردارند.
(۸) با بشریت احساس همدردی می کنند و به رفاه دیگران علاقمند هستند.
(۹) طرفدار ارزشهای مردم سالار و آزاد منش هستند.
(۱۰)هدف را با وسیله اشتباه نمی کنند.

(۱۱) ازحس شوخ طبعی غیرخصمانه برخوردارند.
(۱۲) خلاق هستند.
(ساپینگتون، ۱۳۸۴)

دیدگاه انسان گرایی:
محور دیدگاه انسان گرایی این عقیده است که انگیزش انسان برپایة گرایش فطری به تلاش برای به کمال رساندن خودویافتن معنی درزندگی قرار دارد.طبق نظریه های شخصیت انسان گرا،افراد توسط نیاز به شناختن خودشان و دنیا و به دست آوردن غنای بیشتر ازتجربیاتشان ،به وسیله تحقق بخشیدن به استعداد بی نظیرشان، برانگیخته می شوند.

فعالیت نظریه پردازان انسانگرا قویاً تحت تأثیر روانشناسی وجودی قرار داشته است.روانشناسی وجودی، موضعی نظری است که بر اهمیت درک کامل هر لحظه به صورتی که روی می دهد، تأکید می ورزد.(هالجین۱۳۸۳ به نقل ازمی۱۹۸۳)طبق روانشناسی وجودی.افرادی که به دنیای پیرامونشان هماهنگ هستندو هر لحظه زندگی را تاحد امکان به طور کامل تجربه می کنند،ازلحاظ روانی سالم هستند.اختلالهای روانی زمانی ایجاد می شوند

که افراد قادر به تجربه کردن این نوع زندگی «درحال حاضر» نمی باشند.این نقص اساسی درماهیت انسان نیست که اختلالهای روانی را ایجاد می کند، بلکه انسانها به این علت آشفته می شوند که باید طبق قید و بندهایی که جامعة مدرن برای آزادی انسان تعیین کرده است، زندگی کنند.(هالجین ،۱۳۸۳ به نقل از فرانکل ۱۹۶۳ ، لینگ ۱۹۵۹).

این اعتقاد که رویکردهای فرویدی ویادگیری صرفاً تصویر ناقصی از توان بالقوه آدمی فراهم می آورند به یک جنبش متضادانجامید که به آن روانشناسی نیروی سوم ،روانشناسی انسانگرا ،یا روانشناسی کمال گفته می شود. در دیدگاه کمال گفته می شود که آدمی مهار زندگی خود را در اختیاردارد و انگیزة او چیزی بیش از کاهش ناراحتی است. این نظریه پردازان معتقدند که ما فقط دوام نمی آوریم، بلکه پیشرفت خواهیم کرد.

نظریه پردازان کمال معتقدند که آدمی نه تنها توانایی مقابله وتحمل مشکلات را دارد، بلکه به تعالی نیز می رسد، آنها عقیده دارند که کارکرد آرمانی به جای آنکه صرفاً به صورت رفع مشکل یا به حداقل رساندن آن باشد، در قالب ایجاد ویژگیهای مطلوب و مثبت است. به نظر این نظریه پردازان انسان در سرتاسر عمر خویش و با انتخابی هشیار می تواند تغییر کند.با اینکه نظریه پردازان مزبور از علایق مشترکی برخوردارند و در خصوص نکات با یکدیگر همرأی هستند، اما هریک راجع به انسان دیدگاه خاص خود را دارند.

فرانکل (۱۹۶۳)بر لزوم معنایابی در زندگی تأکید می ورزد. فرانکل معتقد بود که ما برای معنا دادن به جهان و کشف معنای موقعیت هایی که در آن به سر می بریم،از یک نیاز بنیادی برخورداریم . او این نیاز را«میل به معنا یابی» می نامد. کشف معنای زندگی ، کاری نیست که از سر تفنن صورت گرفته باشد بلکه یک ضرورت است. (ساپینگتون، ۱۳۸۴). به نظر فرانکل،موقعیت های به ظاهر لاعلاج فرصت های بیشتری برای معنایابی فراهم می کنند.فرانکل معتقد است ما در هر موقعیتی می توانیم معنا بیابیم، البته به شرطی که در جستجوی چنین چیزی باشیم.

به نظر دی.پی. شولتز(۱۹۷۷)، فرانکل می گوید که انسانهای برخوردار از کارکرد آرمانی ویژگیها زیر را دارند:
۱- روی هم رفته در زندگی خود به معنا دست یافته اند.
۲- درخصوص نحوه عمل خود احساس آزادی انتخاب می کنند.
۳- در قبال زندگی خود مسئولیت شخصی را قبول می کنند.

۴- با چیزی یا کسی فراتر از خودشان درگیر می شوند.
(ساپینگتون ، ۱۳۸۴).
فرانکل عقیده دارد سه عامل جوهروجود آدمی را شکل می دهد: معنویت ، مسئولیت، آزادی. معنویت همان روح است. و اگر بخواهیم سلامت روان داشته باشیم آزادی انتخاب رفتار خود را داریم و باید این آزادی را بکار ببریم و در کناراین آزادی ، باید مسئولیت انتخاب هایمان را هم بپذیریم. به عقیده، فرانکل ،انگیزش اصلی ما در زندگی ، جستجوی معنا،نه برای خودمان بلکه برای معنا است.

و این مستلزم «فراموش کردن» خویشتن است. فرد سالم از مرزتوجه به خود گذشته و فرا می رود. در تعریف فرانکل از انسان کامل آمده است؛«انسان کامل بودن یعنی باکی یا چیزی فراسوی خود پیوستن».

او صفات انسانهای سالم را چنین بیان می کند. آنها در عملشان آزادند. معلول نیروهای خارج از خود نیستند. در زندگی معنایی مناسب خود یافته اند. برزندگی خود تسلط آگاهانه دارند، از توجه به خود فرا رفته اند ، شخصاً مسئول هدایت زندگی و گرایش های مورد انتخاب در سرنوشتشان هستند. به آینده و آینده نگری توجه دارند. انسانهای از خود فرا رونده، در ایثار و دریافت عشق توانایی دارند. آنها نسبت به کار و مسئولیت تعهد داشته وغرقه شدن در کار و تلاش از صفات این دسته از انسانهاست (پایان نامه پردیس)

«کسی که دلیلی برای زندگی کردن دارد، تقریباً هر شرایطی را می تواند تحمل کند»نیچه
کارل راجز(۱۹۸۷-۱۹۰۲)
به نظر راجز(۱۹۵۹) ما همگی از یک گرایش فطری برای رشد و کمال برخورداریم.یعنی از ، نیاز به پرورش و گسترش تمامی توانایی ها وقابلیت هایمان بهره مندیم. اما فقط در صورتی این توانایی ها را پرورش خواهیم داد که خودمان را درست شناخته باشیم. هر یک از ما یک خویشتن یا خودپنداره ، یعنی تصویری از خود داریم که ممکن است با آنچه واقعاً هستیم یکسان باشد یا نباشد. این تصویر ذهنی برچگونگی رفتار ما تأثیر می گذارد.(ساپینگتون، ۱۳۸۴).ماهیت رابطه ما با دیگران تعیین می کنند که آیا از یک خودپندارة درست و دقیق برخورداریم

و لذا به لحاظ روانی رشد وکمال خواهیم داشت یا خیر.اگر والدین یا سایر افراد با اهمیت در زندگی ما فقط در صورتی ما را دوست داشته باشند که به شیوه معینی فکر، احساس، و رفتار کنیم، امکان دارد تمامی تلاش خود را صرف آن کنیم که خود را فقط با ضروریات زندگی منطبق سازیم. ممکن است این افکار و احساسهای مورد نظر را نه تنها در حضور دیگران ، بلکه در پیش خود نیز وانمود کنیم. هنگامی که این اتفاق افتاد، دیگر از احساسهای واقعی خودمان و آنچه می خواهیم انجام دهیم یا قادر به انجام آن هستیم، آگاهی نخواهیم داشت.

ما به یک فرد متبحر تبدیل شده و ممکن است از اطلاعات جدید بهراسیم، چرا که این اطلاعات می توانند ما را نسبت به احساسهای واقعیمان آگاه سازند. شاید چشم به دهان دیگران بدوزیم تا آنها به ما بگویند چه کاری باید انجام دهیم. در نتیجه، به خاطر همین ناتوانی در مشاهدة خویشتن واقعی شاید نتوانیم توان بالقوة خود را پرورش دهیم.

اما اگر برخی از روابط به خودپنداره های نادرست منجرمی شوند، سایر روابط نیز می توانند به ما احساس اطمینان خاطر کافی برای کاوش در احساسهای شخصی را داده و لذا پذیرای اطلاعات تازه باشیم. بدینوسیله می توانیم احساسهای شخصی خود را اصلاح کنیم.این روابط می توانند به رشد و کمال روانی ما کمک کنند. این روابط سودمند از سه شرط رشد برخوردارند. اولین شرط رشد ، گرمی و محبت یا نظر مثبت بی قید و شرط است.هنگامی که با گرمی و محبت [دیگران]مواجه می شویم، احساس می کنیم به عنوان یک انسان و صرفاً به خاطر آنچه هستیم ،پذیرفته شده ایم و احساس نمی کنیم دائماً مورد قضاوت وداوری قرار داریم.

دومین شرط، همدلی است.در این وضعیت ما احساس می کنیم طرف مقابل به ما واقعاً گوش فرا داده و ما را درک می کند.سومین شرط، صداقت است . هنگامی با صداقت [دیگران] روبرو می شویم که متوجه شویم طرف مقابل نسبت به ما بی پرده و روراست است.

اگر این شرایط رشد را حداقل از سوی بعضی از افراد دریافت کنیم، می توانیم نحوة ادراک دقیق خویشتن را آموخته و به رشد و پرورش توانایی ها و استعدادهای خودمان دست یابیم. اما اگر چنین شرایط را دریافت نکنیم، خودپندارة ما روزبه روز نادرست تر می شود، و ما به طور غیر واقع بینانه ای رفتار کرده و به لحاظ روانی رشد نخواهیم کرد.(ساپینگتون، ۱۳۸۴)

نظریه راجرز راجع به کارکرد آرمانی انسان .
راجرز(۱۹۶۱-۱۹۵۱)کوشیده است تا افکار خود را در خصوص کارکرد آرمانی بیان کند. به نظر او،اشخاص برخوردار ازکارکرد کامل [سلامت روان] از ویژگیهای زیر برخوردارند:

۱- گشودگی به روی تجارب جدید. شخص از احساسها و نگرشهای خود ونیز جهان بیرونی آن گونه که هست، آگاهی دارد.«او متوجه هست که تمامی درختها سبز نیستند، تمامی مردها یک پدر عبوس و بداخلاق نیستند، و تمامی زنها انسان را طرد نمی کنند» (راجرز و دایموند ۱۹۵۴،ص ۲۱) (ساپینگتون،۱۳۸۴).