بررسی عوامل مرتبط با خشونت مردان علیه زنان متاهل شهر تهران

چکیده
خشونت به شکلهای مختلف آن یک معضل اجتماعی رو به رشد است که امروزه مهمترین عامل مرگ و میر نابهنگام و عامل عمده اضطراب را در بین اقشار آسیب پذیر یعنی زنان ، کودکان و سالمندان به شمار می آید .

برخی عوامل خشونت علیه زنان سطح سواد ، عوامل اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی می باشد که در اینجا محقق درصدد برآمد که ببیند آیا بین میزان خشونت مردان علیه زنان در بین خانواده هایی که زن و مرد تحصیلات یکسانی دارند و آنهایی که تفاوت تحصیلی دارند تفاوت معنی داری وجود دارد و آیا بین میزان خشونت مردان علیه زنان در بین خانواده هایی که مردان درآمد بالایی دارند در مقایسه با مردانی که در آمد پایینی دارند تفاوت معنی داری وجود دارد .

در این پژوهش تعداد نمونه های آن ۶۰ نفر از زنان متاهل شهر تهران بوده است پرسشنامه مورد استفاده ، پرسشنامه محقق ساخته است و اعتبار و روایی آن سنجیده شده است و از آزمون t استودنت استفاده شده است که در مورد فرضیه اول ۳۲۲/۰- و فرضیه دوم + استودنت آن ۶۷۴/۱- بررسی شد و هر دو فرضیه این مطالعه نشان داد که عوامل مهم دیگری در خشونت مردان علیه زنان وجود دارد که لازم است به آنها توجه شود .

 

فصل اول
مقدمه
خشونت به شکلهای مختلف آن یک معضل اجتماعی روبه رشد است. محققان اعتقاد دارند بر خلاف پرخاشگری در جانوران که جنبه غریزی دارد و بیشتر در خدمت بقای نوع است خشونت در انسان مبنای یادگیری دارد و وجود آن را به اساس منافعی که برای بقای نوع بشر دارد نمی توان توصیه کرد.
اکثر افراد رفتار خشونت آمیز را نسبت به اعضاء خانواده خود مرتکب می شوند. گروههایی که در درون خانواده ها بیشتر در معرض خشونت قرار دارند، زنان، کودکان و سالمندان هستند (فروغان، ۱۳۸۰)

یکی از مهمترین ویژگیهای خشونت خانوادگی که بررسی در مورد آن را ضروری ساخته و آن را در خشونت های اجتماعی مجزا می کند این واقعیت است که روابط خشونت میان افرادی صورت می گیرد که نسبت به یکدیگر علاقه و محبت داشته و یکدیگر را دوست دارند. تأثیر خشونت در خانواده به روی اعضاء ضعیف نه فقط باعث محرومیت آنان از حقوق انسانی خود می شود، بلکه به روابط اجتماعی افراد در جامعه تأثیر گذاشته و باعث ظهور رفتارهای اجتماعی نابهنجار در جامعه می گردد (اعزازی، ۱۳۸۰)

تحقیقات مختلف نشان داده است که عوامل متعددی می تواند در بروز پدیده خشونت علیه زنان مؤثر باشد، برخی از عوامل اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی مرتبط با خشونت شوهران علیه زنان در خانواده مؤثر است.

متأسفانه تا کنون به مقوله کنترل خشونت در خانواده توجه جدی نشده و پاسخهای اجتماعی به جای آنکه معطوف به سیاست گذاری های درازمدت به روشهای عملی و هماهنگ با اهداف ارتقای سلامت و پیشگیری باشد بیشتر جنبه واکنش دارد. حال آنکه هدف واقعی باید کاهش تعداد قربانیان و عاملان خشونت باشد. این کار نیازمند مشارکت دولتها، جوامع محلی، دستگاههای قضایی و همچنین مشارکت محققان و پژوهشگران و … باشد. از این رو پژوهش حاضر شاید گامی هر چند کوچک در مسیر دستیابی به هدف فوق باشد.
بیان مسئله

خانواده دارای کارکردهای متفاوتی است از جمله آن کارکرد عاطفی خانواده است که از نیازهاشان به جمعیت و وابستگی های عاطفی ناشی می شود. بدون وجود محبت واحساس پیوستگی ممکن است خانواده دچار مشکلات عاطفی و روانی گردد (محسنی، ۱۳۶۸).
هر خانواده را باید خشت بنای جامعه و قانون اصلی حفظ سنت و رسوم و شالوده مستحکم مناسبات پایدار اجتماعی و روابط خویشاوندی و کانون صمیمانه ترین روابط میان افراد و پرورش فکر و اندیشه و اخلاق و تعالی روح انسانی به حساب آورد (سیف، ۱۳۶۸)

زمانی که بیماریهای عفونی عامل عمده ناخوشی و مرگ و میر در جوامعع بشری به شمار می آمدند، ولی اکنون مدتهاست که عفونت جای خود را به خشونت سپرده است.

خشونت به شکلهای مختلف آن یک معضل اجتماعی رو به رشد است که امروزه مهمترین عامل مرگ و میر نابهنگام و عامل عمده اضطراب را در بین اقشار آسیب پذیر یعنی کودکان، زنان و سالمندان به شمار می آید (رفیعی فر، ۱۳۸۰).
مسأله¬ای که در پژوهش حاضر به آن پرداخته می شود بررسی رابطه عواملی چون سطح سواد – تفاوت سطح تحصیلات – و میزان درآمد خانواده می باشد.
ضرورت تحقیق

خانواده اولین مدرسه¬ای است که انسان در آن آموزش می بیند و با اصول زندگی اجتماعی و روش تفاهم با دیگران آشنا می گردد. اما باید توجه داشت که خانواده زمانی می تواند کارکردهای خود را به درستی انجام دهد و مأمن عاطفی افراد قرار گیرد که دچار نابسامانی، اختلال و آشفتگی نباشد (فنی، ۱۳۷۸).
زن یکی از اعضای مهم خانواده است و مسئولیت ها و نقشهای زیادی بر عهده دارد و باید محیط خانه طوری باشد که زن بتواند نقش خود را به خوبی ایفا کند و فرزندانش را خوب تربیت کند.

تحقیق در موزه خانواده از این نظر دارای اهمیت است که در جوامع معاصر خانواده دستخوش تغییرات ناهماهنگی قرار گرفته و به تدریج شکل و هیئت قدیمی خود را از دست می دهد و به گونه جدیدی می یابد در نتیجه در کارکردهای خانواده تغییراتی ناهماهنگ با تغییرات ساختی آن پدید آمده است. روابط درون خانواده تحت تأثیر شرایط اجتماعی قرار گرفته و در آن دگرگونیهایی پدید آمده است. از این لحاظ ممکن است در معرض آسیب پذیری قرار گیرد و دچار از هم پاشیدگی شود (وثوقی، ۱۳۸۰).

در اغلب ازدواج ها، اختلافات احساسی تا حد مشخصی جریان دارد. اما اختلافات به طرزی محترمانه حل و فصل می گردد. اما در روابط بیمارگونه این اختلافات به شکل ضرب و شتم و با توهین و تحقیر و سرزنش فیصله می یابند و در بیشتر مواقع در طول زمان اینگونه خشونت ها دائمی می شوند و دیگر زنان تحملشان را از دست می دهند و به دادگاهها مراجعه می کنندو این ضرروت موجب می شود که تحقیقاتی در این زمینه به عمل آید و در دادگاهها زیاد از این موارد وجود دارد.
عنوان پژوهش

بررسی عوامل مرتبط با خشونت مردان علیه زنان
هدف از اجرای تحقیق
هدف کلی
تعیین ارتباط با عوامل اقتصادی، تحصیلات با خشونت شوهران علیه زنان
اهداف جزیی

تعیین رابطه میزان تحصیلات زوجین با خشونت (مردان) علیه زنان
فرضیات تحقیق (سوالات تحقیق)

۱٫ بین میزان خشونت مردان علیه زنان در بین خانواده هایی که زن و مرد تحصیلات یکسانی دارند و آنهایی که تفاوت تحصیلی دارند تفاوت معنی داری وجود دارد.
۲٫ بین میزان خشونت مردان علیه زنان در بین خانواده هایی که مردان درآمد بالایی دارند در مقایسه با مردانی که درآمد پایینی دارند تفاوت معنی داری وجود دارد.
تعریف عملیاتی خشونت – به معنای وسیع کلمه به هر نوع سوء استفاده از قدرت با اعمال فشار اطلاق می شود.
خشونت را می توان عمل آسیب رساندن دانست که فرد برای پیشبرد مقاصد خویش انجام می دهد و صرفاً جنبه فیزیکی (بدنی) ندارد. بلکه ممکن است ابعاد روانی (فحاشی، تحقیر، منزوی کردن، داد و فریاد زدن) جنس (آزار و مزاحمت جنسی، تجاوز) و اقتصادی (شکستن وسایل خانه و … ) هم به خود بگیرد.

فصل دوم
مقدمه
خشونت به عنوان یک آسیب اجتماعی در جامعه انسانی از زمانی که هابیل به دست قابیل کشته شد آغاز گشته و در طی اعصار و قرون مختلف به اشکال گوناگون ادامه داشته است. بنابراین قدرت عامل اساسی در بروز خشونت بوده است البته قدرت از منابع مختلفی ناشی می شود و می توان آن را به طرق مختلف اعمال کرد، قانونی، غیرقانونی، آرام یا با خشونت، بهر صورت در اکثر فرهنگها و جوامع انواع گوناگون خشونت مشاهده می شود.
پدیده دردناک خشونت علیه زنان که در ابعاد گوناگون جسمانی، روانی، جنسی در سراسر جهان سلامت جسم و روان زنان را به خطر می اندازد و حقوق انسانی آنان را مورد تجاوز قرار می دهد. در گسترده ترین نوع خود در قالب خشونت خانگی یا خانوادگی بروز و ظهور دارد. حداقل یک نفر از هر پنج نفر جمعیت مؤنث دنیا در طول زندگیشان توسط یک یا گروهی از مردان مورد خشونت جسمی یا جنسی قرار می گیرند (رفیعی فر، ۱۳۸۰).
خشونت علیه زنان، خشونت علیه خانواده و خشونت علیه کلیت جامعه است. خشونت علیه زنان معمولاً با خشونت علیه کودکان همراه است و چنانچه زن و کودک در معرض آن قرار گیرند سلامت جامعه به کلی تهدید می شود.(پوررضا، ۱۳۸۱).
چهارچوب نظری

در صورت وجود دیدگاههای نظری نه تنها اعداد و ارقام پراکنده بهتر مورد تفسیر و بررسی قرار می گیرند، بلکه در نهایت عوامل و شرایطی را که خشونت در آن بروز می کند، تعیین می کند.

نظریه های مربوط به پرخاشگری و خشونت در حیطه علوم متفاوتی قرار می گیرند و محققان برای پرخاشگری چهارچوب نظری ارائه داده¬اند.
از دیدگاه فروید، پرخاشگری به منزله غریزه در نظر گرفته می شود. و افراد به این سبب به پرخاشگری و خشونت دست می زنند که انسان «طبیعتاً» پرخاشگر است. رفتارشناسان (ethologists) نیز ادعا می کنند که پرخاشگری، چه در میان جانوران و چه در میان انسان ها، نتیجه تمایلات غریزی به انجام دادن رفتار پرخاشگرانه است.

در مقابل نظریه غریزی بودن پرخاشگری، روان شناسان دیگر بر این باورند که پرخاشگری حاصل رانش یا انگیزه فراگرفته یا کسب شده برای صدمه زدن به دیگری است. مهم ترین پایه و اساس این نظریه، سابق بودن پرخاشگری بر اساس نظر دلارد، داب، سیر و … با فرضیه ناکامی پرخاشگری (hypothesis – frustration Ayyression ) است. (اعزازی، ۱۳۸۰)¬

 

نظریه یادگیری اجتماعی:
با آن که نظریه یادگیری اجتماعی از روان شناسی سرچشمه می گیرد، در علوم اجتماعی بیشتر مطرح شده است. این نظریه مرهون تحقیقات «آلبرت باندورا» است. و بر نقش های برجسته فرآیندهای نمادی و خودگردانی (خود تنظیمی) تأکید می کند و طی آن گفته می شود توانمندی خارق العاده¬ای برای استفاده از نمادها به او یاری می دهد تا رویدادها را باز نماید، تجربه آگاه خود را تحلیل کند و با دیگران در هر فاصله زمانی و مکانی ارتباط برقرار کرده و به طرح، خلق، تصور و پرداختن به اعمال دوراندیشانه اقدام ورزد. (باندورا، ۱۳۷۲).

از دیدگاه نظریه یادگیر اجتماعی، پدیده های یادگیری عمدتاً ناشی از تجاربی هستند که بر پایه یادگیری نیابتی و از طریق مشاهده رفتار فرد دیگر و پیامدهای آن، شکل میگیرند. توانایی آدمی برای یادگیری از طریق مشاهده او را قادر می سازد تا الگوهای کلی رفتار را کسب کند و بدون توسل به آزمایش و خطای ملامت بار، به رفتار خودش شکل دهد. کوتاه سازی فرایند یادگیری از طریق یادگیری مشاهده¬ای، هم برای رشد و هم برای بقاء حیات ضروری است. بر اساس این نظریه، تأثیرات مدل سازی اساساً از طریق کارکرد و نقش اطلاعاتی آن موجب یادگیری می شود.
«اشتراوس و همکاران (۱۹۸۰)» مراحل زیر را دریادگیری خشونت از طریق خانواده مشخص کرده-اند. اولین مرحله، مرحله¬ایاست که درآن فرد فرا می گیرد افرادی که یکدیگر را دوست دارند نیز نسبت به هم رفتار خشونت آمیزانجام می دهند.

سپس نبود منع اخلاقی در مورد خشونت در برابر افراد خانواده را فرا می گیرد و در نهایت، نتیجه این خواهد شد که می آموزد خشونت خانوادگی، در صورتی که نتوان از راههای دیگر مشکلی را حل کرد مجاز است. خانواده مکانی مقدر (predestinate) و زمین تمرین (training ground) برای مشاهده و تجربه آموزی رفتار توأم با خشونت است. (اعزازی، شهلا، ۱۳۸۰).

از نظر «باندورا» رفتار در نتیجه کنش متقابل بین شناخت و عوامل محیطی به وجود می آید. یعنی مفهومی که تأثیر متقابل نامیده می شود. شخص می تواند با کمک فرآیند الگوسازی و به عبارت دیگر با مشاهده دیگران، چه به طور تصادفی و چه آگاهانه یاد بگیرد. انتخاب مدل به وسیله شخص، تحت تأثیر عوامل متعددی از جمله سن، جنس، موقعیت و جنبه های مشترک صورت میگیرد. اگر مدل برگزیده شده مطابق با ارزشها و هنجارهای سالم باشد فرد توانایی تطابق با زندگی روزمره طبیعی و موقعیت های تهدید آمیز را پیدا می کند. (ساعتچی، ۱۳۷۷).

پذیرش این تبیین که چگونه جامعه پذیری در خشونت خانوادگی نقش دارد متکی به نظریه یادگیری اجتماعی است. در مرکز این نظریه فرآیند « مدل سازی » قرار دارد که در آن شخص رفتار معرفتی و اجتماعی دیگران را به وسیله مشاهده و تقلید یاد می¬گیرد. علاوه براین در یادگیری مشاهده¬گر به وسیله مشاهده، پاداش و تنبیه تقویت می¬شود. این نظریه بر یادگیری ویژگی¬های رفتار خشونت گرایانه تأکید می¬کند. خشونت (مانند کتک زدن پدر به مادر) و تقویت آن درون یک متن اجتماعی به بچه¬ها آـموزش می¬دهد که چگونه خشونت¬گر باشند.

تجربه خشونت یا مشاهده خشونت بین والدین در دوران کودکی ربط داده¬اند. متغیرهای متعدد و تعامل بین این متغیرها ارتباط بین خشونت والدین و خشونت بچه¬ها را تحت تأثیر قرار می¬دهد.

۱- نوع تجربه بچه¬ها (آزار مستقیم یا مشاهده خشونت بین والدین)
۲- نوع درگیری در خشونت بزرگسالان (قربانی شدن یا مرتکب شدن)
۳- جنس والدین بزرگسال (مرد یا زن)

* بنابراین نظریه یادگیری اجتماعی بر آن است که افراد وقتی در خانواده¬های خشن رشد می-کنند، خشونت را یاد می¬گیرند ولی لازم به یادآوری است که همه این افراد، در بزرگسالی رفتار خشونت¬آمیز از خود نشان نمی¬دهند، اما وجود تاریخچه خشونت در خانواده خطر وقوع آن را در بزرگسالی افزایش می¬دهد. (شهنی ییلاق، ۱۳۷۶)

نابرابری ساختاری:
ریشه¬های خشونت نسبت به زنان در محیط خانواده را باید در ساختار خود خانواده که از ساختار کل جامعه بازتاب یافته و مورد تأیید قرار می¬گیرد، جستجو کرد. به عقیده «دابش¬ها» خشونت علیه زنان از وضعیت فرودستی که آنها در رابطه با مردان دارند ناشی می¬شود و قدرت افتراقی به ویژه در روابط شخصی نظام خانوادگی پدرسالارانه حفظ و تقویت شده است. (معظمی،شهلا) آنها دو طرح اساسی برای اساس پدرسالاری مشخص می¬کنند.
نخست روشی که در آن روابط اجتماعی روزمره وضعیت تسلط و کنترل مردان را تقویت می¬کند.
دوم تقدیس نظام اجتماعی از خشونتی که بین مردان و زنان ممکن است رخ دهد.
(Dabash and Dabash. 1979)
«دابش¬ها» معتقدند که تغییرات قانونی و اجتماعی در پایگاه اجتماعی زنان، ازدواج وضرب و شتم زنان رخ داده، به طوری که پدرسالاری در یک مفهوم مطلق نمی¬تواند موجود باشد. با این وجود، آنها معتقدند که این تغییرات نه به طور معنی¬داری ایده¬آل¬های پدرسالاری را تحت تأثیر قرار داده و نه ماهیت پدرسالارانه خانواده را اصلاح نموده است. بنابراین از نظر آنها حمایت¬کنندگان خشونت علیه زنان و دیگر اشکال خشونت درون خانواده، نابرابری پایگاه، قدرت و اقتدار هستند. یکی دیگر از محققین خاطرنشان می¬سازد، «ضرب و شتم زن» صرفاً یک ناهنجاری شخصی نیست بلکه ریشه¬های آن در ساختار کل جامعه و خانواده و در هنجارهای فرهنگی و سازمانی مبتنی بر تبعیض جنسی در اجتماع نهفته است.

در حقیقت تصوری که در ذهن مردان است مبتنی بر فرض برتری و تسلط در رابطه¬ای است که به طور سنتی براساس نابرابری است و در صورت تهدید این سلطه از سوی هر عامل ممکن حتی جدایی زن از مرد به عنوان یک موجود انسانی، در صورت لزوم باید با توسل به خشونت این برتری مورد تأیید قرار بگیرد. به اعتقاد طرفداران این نظریه آزار و اذیت زنان نه یک مشکل شخصی و یا خانوادگی بلکه بازتاب ساختارهای وسیع نابرابری جنسی و اقتصادی در کل جامعه است. به عقیده آنان اعمال خشونت مردان علیه زنان تأیید نوع خاصی از نظم اجتماعی و ناشی از این باور اجتماعی، فرهنگی است که زنان، کم¬اهمیت¬تر و کم¬ارزش¬تر از مردان بوده و به همین جهت شایسته احترام برابر نیستند.

این دیدگاه به مردان اجازه می¬دهد قدرت و امتیاز بیشتری نسبت به زنان در سلسله مراتب اجتماعی احراز کنند. در شکل افراطی آن به مردان حق تسلط و کنترل بر زنان و بچه¬ها را اعطاء می¬کند. طرفداران برابری زن و مرد معتقدند خشونت علیه زنان در واقع رفتارهای شاخص و هماهنگ با نگرش عمومی جامعه و مورد اغماض مردم است. این محققین تأکید می¬نمایند که عوامل اقتصادی- اجتماعی و سیاسی به صورت به هم پیوسته، ساختاری را پدید می¬آورد که در

آن وضعیت اقتصادی سطح پایین زنان، با مسأله آسیب¬پذیری آنان در محیط خانه در ارتباط است. وضعیت اخیر با ناتوانی زنان در رابطه با کل نظام و مردان به طور اعم مربوط بوده و به پذیرش بدرفتاری در خانه از سوی جامعه می¬انجامد. این پذیرش در نحوه نگرش جامعه به مردان اجازه می¬دهد که همسر خود را به عنوان خدمتکار تلقی کنند و بر خصوصی بودن مسائل خانواده و استقلال آن تأکید کنند. به اعتقاد یکی از محققین برای شناخت ماهیت خشونت¬های

خانوادگی نیز به واسطه نقش¬ها، اختیارات و محدودیت¬های خانواده و از طریق نهادهای دیگر در عملکرد عادیشان، شروع و مجاز شمرده می-شود.
مطالعات به عمل آمده در کشورهای در حال توسعه، تحلیل مسأله بدرفتاری با زنان را به مثابه یک پدیده ساختاری مورد تأیید قرار داده است. مثلاً در کشور پاکستان تصور عموم بر آن است که کلیه دعاوی حقوقی ناشی از «زن» و «زر» و «زمین» است. این امر بیانگر آن است که زن در پاکستان همانند پول و زمین به عنوان قسمتی از دارایی شخصی انگاشته می¬شود.

درست به همانگونه که محافظت از پول و نگهداری از زمین سمبل¬های مقام و موقعیت شخصی یا خانوادگی هستند تسلط (کنترل) بر زن نیز به عنوان موضوع افتخار و موقعیت اجتماعی انگاشته می-شود. این امور مشخصات یک جامعه محافظه¬کار، فئودالی و مردسالاری می¬باشد. (معظمی، ۱۳۸۰)
«اشتروس» برخی از معیارهای فرهنگی را برمی¬شمرد که نه تنها خشونت مردان علیه زنان را مجاز می¬دانند بلکه آن را تأیید نیز می¬کنند.
۱) اقتدار بیشتر مردان در فرهنگ.

۲) پرخاشگری مردانه و این عقیده که پرخاشگری به طور مثبت به مردانگی مربوط است و پرخاشگری نه تنها یک ابزار قابل پذیرش برای یک مرد است بلکه همچنین روشی برای اثبات هویت مردانه است.

۳) نقش مادری و زن بودن به عنوان پایگاه عرضه شدن برای زنان.
۴) سلطه مردان و جهت¬گیری نظام کیفری که حمایت قانونی ناچیزی برای زنان کتک خورده فراهم می¬کند. (Barnet and Others 1997)
نظریه خرده فرهنگ خشونت:
این نظریه معتقد است که در میان مجموعه¬ای از ارزشها، جهت¬گیری¬های متفاوتی نسبت به خشونت وجود دارد که در تفاوتهای فرهنگی، ارزشها، اعتقادات و هنجارهای مربوط به وضعیت مناسب برای رفتار خشونت¬گرایانه منعکس می¬شود. در بعضی از وضعیت¬ها یک پاسخ خشونت¬آمیز یک پاسخ خرده فرهنگی است که در آن خرده فرهنگ یک پاسخ هنجارمند است.
(Vanhasselt and Others 1987:66)
در هر جامعه، خرده فرهنگ¬های گوناگونی وجود دارد که در آنها، رفتار خشونت¬آمیز به صورت هنجارهای دستوری دیده می¬شود. در این خرده فرهنگ¬ها، افراد از بدو تولد با خشونت فیزیکی آشنا می¬شوند و وقتی که پسر بچه¬ها در حین بازی به خشونت متوسل می¬شوند مورد تشویق قرار می-گیرند و حتی چنین رفتاری از آنها درخواست می¬گردد.

در چنین خرده فرهنگی، خشونت نوعی کنش متقابل میان افراد به شمار می¬آید و الگویی است که اغلب برای حل مشکل از آن استفاده می¬شود. علاوه بر این محرک¬هایی که باعث بروز رفتار خشونت¬آمیز می¬شوند، برای افراد آشنا هستند و از نسلی به نسل دیگر منتقل می¬شوند. باوکر بر این باور است که خرده فرهنگ¬ها، به موازات فرهنگ حاکم وجود دارند و امکان دارد حتی جهت¬گیری آنها مخالف هنجارهای عمومی جامعه باشد.
خشونت خانوادگی بیشتر زمانی رخ می¬دهد که مردان، اکثر اوقات خود را به فعالیت¬های کاری، اوقات فراغت، باشگاههای ورزشی و … در گروههایی بگذرانند که در آن، خشونت مرد و خشونت علیه زنان و کودکان، تشویق یا دست کم تحمل می¬شود. (اعزازی، ۱۳۸۰)

نظریه فمینیستی:
صاحبنظران این نظریه معتقدند که خشونت در درون خانواده اکثر اوقات از جانب مردان نسبت به زنان و کودکان صورت می¬گیرد. صاحبنظران این دیدگاه معتقدند که دلیل اصلی خشونت، وجود ساختارهای اقتداری پدرسالارانه در جامعه است. این ساختار اقتداری در سلسله مراتب سازمانی نهادهای اجتماعی و روابط اجتماعی قابل مشاهده است. به علاوه جهان¬بینی (ایدئولوژی)هایی در جامعه تبلیغ می¬شود که بر مشروعیت این نابرابری تأکید دارد.
نهاد خانواده، در حکم نهاد مرکزی پدرسالاری، براساس نابرابری¬های اجتماعی و استثمار زنان و کودکان بنا نهاده شده است و ایدئولوگهای جامعه، می¬کوشند آن را حفظ کنند.

آنچه که محققان دیدگاه فمینیستی در خشونت نسبت به زنان و کودکان مشاهده می¬کنند، رفتار یک مرد نسبت به یک زن نیست، بلکه از دید آنها، خشونت مردان انعکاس و آشکارسازی نظامی از حاکمیت کلیه مردان جامعه بر کلیه زنان است که در شکل تاریخی و مقایسه¬های تطبیقی دیده شده است.
داباش و داباش، زن و شوهری که در ویلز تحقیق و تدریس می¬کنند، و از نام¬آوران جنبش فمینیستی به شمار می¬روند. در یک بررسی تاریخی،پدیده زنان کتک خورده را از دوران روشنگری در اروپا تا امروز تعقیب کردند و نشان دادند که زنان در نظام¬های پدرسالاری همیشه از طریق استفاده از خشونت بدنی، تحت سلطه و فرمان¬برداری مردان قرار گرفته¬اند و هنوز هم قرار دارند.

مارتین یکی دیگر از محققان فمینیست، خشونت مردان نسبت به زنان را رسم و قاعده زندگی اجتماعی می¬داند و معتقد است که ساختار اقتصادی و اجتماعی جوامع براساس بی¬اعتباری، تحقیر و استثمار زنان شکل گرفته است. بنابراین در بررسی¬های مربوط به خشونت، نباید به دنبال ویژگی-های فردی یا چگونگی روابط میان افراد، چه در دوره کودکی و چه در رابطه زناشوئی بود، بلکه بیشتر باید به جستجوی عوامل فوق فردی، یعنی ساختار اقتصادی جامعه، قوانین اجتماعی، وجود سازمانهای نظارتی و حمایتی، پرداخت و تأثیر آنها را در ظهور یا عدم ظهور خشونت بررسی کرد. یکی از روشهایی که در روابط زناشوئی سبب بی¬قدرتی زنان می¬شود بی¬ارزش جلوه دادن فعالیت-های تولیدی و اقتصادی زنان در جامعه و افزایش اقتدار مردان در زمینه ازدواج است. (اعزازی، شهلا، ۱۳۸۰)

نظریه سیستمی:
موری اشتراوس، که یکی از محققان معتبر در بررسی¬های مربوط به خشونت است، کوشید نظریه سیستمی را در رهیافتی طراحی کند که در آن نتایج گوناگون به دست آمده در مورد خشونت خانوادگی مطرح شود. او از نظریه سیستمی، به مثابه چارچوبی مفهومی برای ساخت نظریه خود استفاده کرد. بر این اساس، خانواده نظامی (سیستمی) در نظر گرفته می¬شود که دارای مرزهای باز یا بسته یا قابل نفوذ با محیط اطراف خود است. این مبادله به صورت بازخورد منفی یا مثبت صورت می¬گیرد و اهداف نهفته در نظام، بر بازخورد تأثیر دارند. مثلاً ممکن است خشونت در جهت دستیابی به هدف یا بقای نظام وسیله مؤثری باشد.
خشونت، از طریق راه و روشی که نظام درونی و بیرونی خانواده به آن واکنش نشان می¬دهد، تحت تأثیر قرار می¬گیرد، بازخوردهای مثبت سبب افزایش رفتارهای خشونت¬آمیز و بازخوردهای منفی باعث کاهش آن می¬شوند با توجه به این که اشکال متفاوت خشونت به عوامل متعددی بستگی دارند، اشتراوس از عوامل خاص نظام خشونت خانوادگی نام می¬برد. معمولاً توسل به خشونت به نتیجه دلخواه می¬رسد و تقویت مثبت می¬شود. از طرف دیگر، عدم استفاده از خشونت سبب تشدید موقعیت-های تعارضی یا تقویت منفی می¬گردد و طبق نظریه برچسب زنی، فرد عامل خشونت که از جانب محیط نیز مورد تأیید قرار می¬گیرد. خود را موظف به تکرار رفتار خشونت¬آمیز می¬یابد. برخلاف تحلیل همبستگی، تحلیل سیستم الگوهای رفتاری بدیلی را نشان می¬دهد که طبق بازخورد از سیستم، امکان بروز پیدا می¬کنند و از این طریق می¬توان مشخص کرد که توسل به خشونت سبب ایجاد خشونت بیشتر می¬شود یا ثبات در میزان آن.

تحقیقاتی که براساس این نظریه انجام گرفته، مراحل شکل¬گیری خشونت را مشخص کرده است. جیلز و سیمنر شش مرحله برای کتک خوردن زنان در تحقیق خود مشخص کرده¬اند. (اعزازی، ۱۳۸۰)

مرحله اول: نظام خانواده به وجود می¬آید و باید به هنجارهایی که در نظام خانواده مؤثرند، توجه کرد.
مرحله دوم: شوهر برای اولین بار همسر خود را کتک می¬زند، سؤالی که در این مرحله باید به آن توجه کرد نتایج استفاده از خشونت است.
مرحله سوم: مرحله¬ای است که تثبیت یا تزلزل خشونت در آن رخ می¬دهد و سؤال، شامل این نکته است که در اثر کدام فعالیت¬ها با ظهور کدام پدیده می¬توان به خشونت پایان داد؟

مرحله چهارم: مرحله انتخاب است که کاسه صبر زن چه زمانی لبریز می¬شود. و او دیگر خشونت را تحمل نمی¬کند. این بررسی مشخص کرد که اگر زنان فرزندان خود را در خطر ببینند یا کتک خوردن آنها در حضور فرزندان یا دیگران باشد، آن را تحمل نخواهند کرد.
مرحله پنجم: زمانی است که زن نظام خانوادگی را ترک می¬کند و اگر نظام¬های خارج از خانواده، از این عمل پشتیبانی کنند، ترک خانواده ساده¬تر صورت می¬گیرد.

مرحله ششم: به موقعیت زن بستگی دارد که آیا تنها زندگی می¬کند؟ با مرد دیگری رابطه دارد یا هنوز با همسر خود به سر می¬برد؟
با آن که می¬توان از طریق این بررسی کاربرد این نظریه را در زمینه خشونت خانوادگی ملاحظه کرد اشتراوس خود معتقد است که این نظریه به ویژه در آزمون ضعفهایی دارد. اما به عقیده او این مدل برای افرادی که کار در زمینه خشونت را آغاز می¬کنند. دیدی کلی در مورد خشونت و شرایط ایجاد آن ارائه می¬دهد.
نظریه منابع:

یک مفهوم اساسی در نظریه جامعه¬شناسی کلاسیک مفهوم قدرت است برای مثال بنیان¬گذاران جامعه¬شناسی از قبیل مارکس و ماکس وبر، طبقات اجتماعی را به عنوان برآیندهای متفاوت در قدرت در نظر می¬گیرند. که تعیین می¬کند که چه کسی و چگونه بیشتر منافع کمیاب مانند ثروت و مقام را به دست می¬آورد.

معروفترین بحث در زمینه قدرت در روابط خانوادگی به وسیله «بلودوولف» مطرح شده است که یک رابطه آشکار بین قدرت و منابع در خانواده در نظر می¬گیرند. و قدرت را به عنوان توانایی بالقوه یک عضو برای نفوذ و تسلط بر رفتار دیگری تعریف می¬نمایند. از آنجایی که منبع به عنوان هر چیزی است که یک عضو را قادر می¬سازد که نیازها و اهداف دیگر اعضای خانواده را تأمین کند، بنابراین میزان قدرت در یک خانواده به یک همسر امکان می¬دهد که منابع بیشتری را به دست آورد. میزان قدرت در خانواده¬های پدرسالار و در تمام خانواده¬ها به وسیله مقایسه میزان منابع و شرایط زندگی آنها مشخص می¬شود. (Blood and Wolfe 1960) شوهران قدرت را به وسیله برتری دستیافت¬ها و م

هارت¬هایشان در مقایسه با زنان خود به دست می¬آورند. این بحث تحت عنوان نظریه منابع بیان می¬شود.
بر طبق نظریه «گود» خانواده همانند دیگر نظام¬های اجتماعی، یک نظام قدرت است، اما وی اصطلاح «زور» یا اجبار را جایگزین اصطلاح قدرت نموده و اصطلاح اجبار آشکار یا خشونت را برای استعمال عملی اجبار فیزیکی به کار برد. به عقیده وی درون خانواده اجبار به وسیله ساختارهای اجتماعی بیرونی حمایت می¬شود. اجبار در پایداری ساخت خانواده مهم است و عدم وجود آن باعث تزلزل در ساخت خانواده خواهد شد.
(Vanhasslt and Others 1987)
گود استدلال نمود که منابعی مانند موفقیت، منزلت اجتماعی، وضعیت در خارج از خانواده، سن، شغل، استعداد ذاتی اقتدار سیاسی و … قدرت اعضای خانواده را تحت تأثیر قرار می¬دهد. زیرا طبقات اجتماعی مختلف و گروههای قومی در دستیابی به منابع جایگزین، تفاوت دارند. بنابراین اعضای طبقات اجتماعی پایین ممکن است بیشتر از قشرهای دیگر جامعه متمایل به استفاده از خشونت خانوادگی به عنوان ابزاری جهت کسب قدرت در خانواده باشند.

«گود» نشان داد که الگوی خشونت فقط در جامعه¬ای ظاهر می¬شود که در مشروع¬سازی اعمال قدرت ضعیف است یا ابهام دارد. برای مثال در ایالات متحده آمریکا، هنجارهای مربوط به توزیع قدرت زن و شوهر مبهم هستند زیرا هنجارهای طرفدار برابری انسانها به طور کامل جایگزین هنجارهای پدرسالارانه سنتی خانواده¬ها نشده¬اند. بنابراین نرخ بالای خشونت خانوادگی در این کشور ممکن است تا حدی از این ابهام منتج شود.

«گلس» و «ابراین» نظریه منابع «گود» را اصلاح نمودند نظریه ناسازگاری پایگاهی را مطرح نمودند این نظریه نیز رابطه بین قدرت و خشونت را مفهوم¬سازی می¬کند. ناسازگاری پایگاهی برای شخصی به کار می¬رود که رتبه بالایی را در سلسله مراتب پایگاهی در بعضی از زمینه¬ها (آموزش) و رتبه پایینی در دیگر زمینه (مثل درآمد) دارد. این نظریه بر آن است که ناسازگاری پایگاهی به یک وضعیت بحرانی منجر می¬شود وقتی که چنین شخصی با دیگران کنش متقابل دارد.تمایل فرد بر ارزیابی خود بر طبق سلسله مراتب پایگاهی بالاتر در صورتی که دیگران تمایل داشته باشند فرد را در سلسله مراتب پایین¬تر ارزیابی نمایند. این ناسازگاری به استرس و عدم رضایت منجر خواهد شد که به نوبه خود به توسعه رفتار و نگرش ضد اجتماعی منجر خواهد شد. در وضعیتهای خانوادگی، مردان ممکن است به طور سنتی دارای پایگاه انتسابی بالاتر باشند ولی پایگاه اکتسابی¬شان در زمینه-هایی از قبیل آموزش، درآمد و یا شغل ممکن است پایین¬تر باشد.

نظریه زیست محیطی:
در این نظریه، آنچه در ایجاد خشونت مهم است این است که تفسیرهای اجتماعی این عمل را مقبول نشان می¬دهند و شبکه اجتماعی¬ای که خانواده در آن به سر می¬برد نیز، تعیین کننده میزان بروز خشونت است. زیرا والدین تنها زمانی کودکان خود را تنبیه می¬کنند که نظام هنجاری آنها را به این کار تشویق کند یا سازمانهای حمایتی اجتماعی آنها را در زمینه مشکلات تربیتی کودکان راهنمایی نکنند و باری از دوش والدین برندارند. (اعزازی، ۱۳۸۰)
مدل زیست محیطی به شکل چهار مرحله¬ای مهم در نظر گرفته شده است. در این شکل، هر مرحله وارد مرحله دیگر می¬شود و به همین سبب، آن را نظریه شبکه¬ای زیست محیطی نیز نامیده¬اند که در آن،

اولین مرحله: متوجه رشد فردی و تجربیات دوران کودکی است که بیانگر مشاهده اعمال خشونت یا قربانی خشونت شدن است. افرادی که هم در کودکی شاهد خشونت بوده¬اند و هم شخصاً آن را تجربه کرده¬اند تمایل بیشتری به توسل به خشونت دارند.
مرحله دوم: به نظام خانواده و ارتباطات درونی آن توجه دارد. در صورتی که والدین فرزندان را کتک بزنند یا آنها را مورد بی¬مهری قرار دهند، با کارکرد منفی کنش متقابل میان اعضای خانواده مواجه می¬گردند.

مرحله سوم: متوجه نظام خارجی یا ساختار رسمی و غیررسمی جامعه است که بر خرده نظام تأثیر می¬گذارد منظور از نظام¬های خارجی، موقعیت¬های شغلی، گروه دوستان و سایر گروههای اجتماعی است که خانواده را با محیط خارج ارتباط می¬دهد.
مرحله آخر، نظام کلان است که ارزش¬های فرهنگی و الگوهای اعتقادی را شامل می¬شود. اگر فرهنگی، توسل به خشونت علیه زنان و کودکان را به مثابه وسیله مشروع نظارت، تبلیغ یا تحمل کند، افراد خشن دلیلی برای پیروی نکردن از ارزش¬ها نمی¬یابند. (اعزازی، شهلا، ۱۳۸۰)
چارچوب نظری تحقیق:
نظریه¬های مربوط به «خشونت شوهران علیه زنان در خانواده» هر کدام به بعضی از عوامل زمینه-ساز آن توجه می¬نمایند. اماچون پدیده¬های اجتماعی و از جمله خشونت شوهران علیه زنان در خانواده متأثر از عوامل متعددی می¬باشند به همین علت نمی¬توان آنها را با یک یا چند علت واحد تبیین نمود. لذا در این تحقیق جهت تبیین عوامل مختلف مؤثر بر «خشونت شوهران علیه زنان در خانواده» از نظریه¬های سطح خرد مانند نظریه یادگیری اجتماعی، نظریه منابع و همچنین نظریه خرده فرهنگ خشونت استفاده می¬شود.

خانواده به عنوان میانجی در اجتماعی شدن فرزندان و همنوایی آنان با هنجارهای اجتماعی نقش مؤثری دارد. همچنین خانواده نقش عمده¬ای در جامعه¬پذیری و پرورش معنوی و جسمانی فرزندان ایفا می¬کند. براساس نظریه یادگیری اجتماعی، خشونت بین والدین، یک مدل یادگیری رفتار خشونت-گرایانه را فراهم می¬کند. بنابراین بچه¬هایی که خشونت والدین را تجربه یا مشاهده می¬کنند. خشونت در خانواده را به عنوان یک ابزار مناسب بیان خشم و کنترل رفتار دیگران می¬پذیرند. طبق این نظریه می¬توان سابقه مشاهده و تجربه خشونت توسط افراد در خانواده پدری را مدنظر قرار داد.

نظریه منابع بر منابع مختلف افراد جهت به دست آوردن قدرت در روابط خانوادگی تأکید می¬کند. «گود» بر آن است که اگر منابع در دسترس فرد زیاد باشد فرد دارای زور و قدرت بیشتری است اما عملاً کمتر از خشونت در روابط استفاده می¬کند. بنابراین خشونت یک منبعی مانند پول یا اعتبار شخصی است. اما وقتی مورد استفاده قرار می¬گیرد که منابع دیگر کارایی لازم را ندارند. لذا افراد فاقد منابع دیگر مانند: درآمد، تحصیلات، اشتغال احتمالاً از خشونت به عنوان یک منبع جهت به دست آوردن قدرت بیشتر در روابط تأکید می¬کنند.

پس خشونت به عنوان یک ابزار مؤثر و آشکار کنترل اجتماعی شوهران بر زنان مورد استفاده قرار می¬گیرد.
در هر جامعه قشرهای مختلف دارای خرده فرهنگ ویژه¬ای هستند که شکل بومی و محلی دارد براساس این نظریه، برای درک این مطلب که چرا رفتار خشونت¬گرایانه در برخی از خرده فرهنگ¬ها تأیید می¬شود باید به ارزش¬ها و نگرش¬های آن خرده فرهنگ توجه نمود، زیرا خشونت تعهد به ارزش¬ها و نگرش¬های خرده فرهنگی است.

بنابراین براساس نظریه خرده فرهنگ خشونت، هر فرهنگی و به تبع آن هر خرده فرهنگی دارای عناصر خاص خودش می¬باشد که این عناصر فرهنگی ممکن است خشونت شوهران علیه زنان در خانواده را تأیید یا تقویت نماید، یا از آن ممانعت نمایند.
پرخاشگری

پرخاشگری را رفتاری تعریف کرده¬¬اند که هدف آن صدمه زدن به خود یا به دیگری می¬باشد. آنچه در این تعریف با اهمیت است قصد و نیت رفتارکننده است.
یعنی رفتاری پرخاشگری محسوب می¬شود که به نیت صدمه زدن به دیگری یا به خود صورت پذیرد (کریمی،۸۱).
به نظر اتکسینون پرخاشگری معمولاً رفتاری است که هدف آن صدمه زدن جسمانی یا زبانی به فرد دیگر یا نابود کردن دارایی افراد است. (براهنی و همکاران، ۸۱).
معتقدان به ذاتی بودن پرخاشگری
این گروه که از بین آنها می¬توان فروید، واضع مکتب وانکاوی و لورنز، جانور شناس اتریش را نام برد، از این نظر دفاع می¬کنند که پرخاشگری جنبه ذاتی و فطری دارد. هم فروید و هم لورنز معتقدند که پرخاشگری به عنوان یک نیروی نهفته در انسان دارای حالت هیدرولیکی است یعنی به تدریج در شخص متراکم و فشرده می¬شود و نیاز به تخلیه پیدا می¬کند. به نظر لورنز اگر این انرژی به شکل مطلوب و صحیح مثلاً از طریق ورزشها و بازیها تخلیه شود، جنبه سازندگی خواهد داشت. در غیر اینصورت به گونه¬ای مخرب تخلیه می¬شود که اعمالی نظیر قتل، ضرب و شتم، تخریب و نظایر آنها از این جمله¬اند. از نظر فروید پرخاشگری در انسان نماینده غریزه مرگ است که در مقابل غریزه زندگی در فعالیت است. یعنی در حالتی که غریزه زندگی ما را در جهت ارضای نیازها و حفظ بقا هدایت می¬کند، غریزه مرگ به صورت پرخاشگری می¬کوشد به نابود کردن و تخریب بپردازد.

 

معتقدان به منشاء اجتماعی داشتن پرخاشگری
در برابر گروهی که به ذاتی بودن پرخاشگری اعتقاد دارند، گروه دیگری هستند که اصولاً چنین اعتقادی را در مورد انسان خطرناک و مخرب می¬دانند که پرخاشگری منشاء اجتماعی دارد. آنان دلایل زیرا را برای تأیید عقیده خود ارائه می¬کنند:
۱- دشمنی فطری بین حیوانات وجود ندارد و آنچه مشاهده می¬شود آموزشهایی است که والدین به این حیوانات داده¬اند.
۲- وجود کروموزوم Y اضافی را نمی¬توان دلیل ذاتی بودن پرخاشگری دانست زیرا مشخص شده است که وجود کروموزوم Y اضافی سبب افزایش و درشتی اندام می¬شود.
۳- تحریک الکتریکی هیپوتالاموس در مورد حیوان وقتی موجب رفتار پرخاشگرانه می¬شود که او در برابر حیوانی ضعیف¬تر از خود قرار گرفته باشد. اگر حیوان مقابل قویتر از حیوان مورد آزمایش باشد واکنش حیوان در برابر تحریک الکتریکی هیپوتالاموس فرار و ترس است نه پرخاشگری. در انسان نیز حالت هیجانی عصبانیت و پرخاشگری به طبق نظریه تحریکی شناخت ناشی از شناخت فرد از کلمات و مفاهیم به عنوان عصبانی کننده یا توهین آمیز است. به همین دلیل است که فردی ممکن است با شنیدن کلمه¬ای عصبانی شود و دیگری عصبانی نشود.

۴- تحقیقات بندور نشان داده است که پرخاشگری کاملاً جنبه تقلیدی دارد و از راه مشاهده کسب می¬شود و جنبه ذاتی ندارد.
پرخاشگری به منزله رویدادی ناخوشایند و در عین حال رایج نگریسته می¬شود.
چندین دهه روانشناسان در مورد مسأله آزاردهنده پرخاشگری گیج و مبهوت بوده¬اند خانواده، همسالان و رسانه¬های گروهی در رشد پرخاشگری ایفا می¬کنند. (پایان نامه عیوضی، ۱۳۷۸)
دیدگاه زیست شناختی

طبق این دیدگاه تعداد زیادی از ساختهای زیستی در پرخاشگری وارد عمل می¬شود. یکی از این ساختها هیپوتالاموس است. در پاسخ به برخی محرکهای محیطی به نظر می¬رسد که بسیاری از انواع حیوانات واکنشهای ذاتی یا غریزی نشان می¬دهند که در این واکنشها ظاهراً هیپوتالاموس نقش دارد و تحریک الکتریکی بخشی از آن موجب رفتارهای پرخاشگری قالب می¬گردد به نظر می¬رسد در انسانها ساختهای دیگری در مخ وجود دارد که می¬تواند واکنشهای ذاتی ممکن را باز دارد و یا تعدیل کند. (گنجی، ۱۳۶۹).

 

دیدگاه شناختی
شناخت¬گرایان معتقدند که رفتار افراد تحت تأثیر ارزشها، تغییر موقعیتها و انتخابهای آنها قرار می-گیرند. به عنوان مثال اشخاصی که معتقدند پرخاشگری لازم و قابل توجیه است مثل زمان جنگ بیشتر تمایل نشان می¬دهند که پرخاشگری عمل کنند. همچنین روانشناسان شناختگرا، شیوه¬های تأثیر افکار و باورهای ما به رفتار ما را مطالعه می¬کنند مثلاً جوان پرخاشگر، اغلب تحت تأثیر پردازش خود از اطلاعات اجتماعی هستند. به همین ترتیب شناخت¬گرایان معتقدند که ما زمانی واکنش پرخاشگرانه نشان می¬دهیم که افکار ما بی¬حرمتی را تشدید می¬کند (گنجی، ۱۳۶۹).
دیدگاه انگیزشی

بر طبق اعتقادات نظریه¬پردازان انگیزشی، ناکامی یک علت اساسی پرخاشگری است، که حالتی از انگیختگی یا سائق را در شخص به وجود می¬آورد که در حضور قرینه¬های مناسب ظاهر می¬شود. در نتیجه برای کنترل پرخاشگری باید به راههایی بیندیشیم که می¬توانند ناکامی را کم کنند.

دیدگاه انسان¬گرا
روانشناسان انسانگرا به طور کلی درباره ماهیت انسان خوش¬بین هستند. آنها پرخاشگری را به صورت یک موقعیت اجتناب ناپذیر در نظر نمی¬گیرند بلکه بیشتر به صورت یک واکنش منفی در مقابل ناکامی¬هایی که از جانب مردم تحمیل می¬شوند، مردمی که بنا به انگیزه¬های شخصی نمی¬خواهند ما رشد کامل داشته باشیم در نظر می¬گیرند. از دیدگاه انسانگرایی، وقتی افراد در انتخاب راه زندگی و بیان هیجانات خود واقعاً آزاد هستند، خشونت نمی¬کنند. (گنجی، ۱۳۶۹)
دیدگاه روانکاوی
فروید معتقد بود که غرایز پرخاشگری نتیجه اجتناب ناپذیر ناکامی¬های زندگی روزمره است، حتی اگر دیگران سعی کنند این آزادی را به ما بدهند هر طور که می¬خواهیم رشد کنیم.
کودکان و بزرگسالان معمولاً تمایل دارند پرخاشگری خود را روی دیگران حتی پدر و مادر خالی کنند ولی با ترس از اینکه تنبیه می¬شوند و محبت پدر و مادر را از دست می¬دهند سرکوب می¬کنند. از این رو که غرایز پرخاشگرانه متراکم به دنبال راه خروج هستند، احتمال دارد این تمایلات به شیوه-های دیگری، علیه والدین یا در آینده علیه بیگانگان ابراز شود. (گنجی، ۱۳۶۹)
دسته بندی حالات خشم

آنها در مجموع سه گروه اصلی را تشکیل می¬دهند. خشم پنهان، خشم انفجاری و خشم مزمن. اولین گروه که دربرگیرنده خشم پنهان است، زمانی که افراد متوجه خشم و غضب خود نیستند و یا خشم خود را دست کم می¬گیرند که از نوع مستتر و پنهان است.
دومین گروه خشم انفجاری است. این افراد به خاطر خشم افراطی و در مواردی خطرناک خود شناخته شده¬اند. بدیهی است خشم ناگهانی و غیرمنتظره از نوع انفجاری است. عصبانیت سریع و از دست دادن کنترل، مشخص کننده این نوع خشم است.

سومین گروه در برگیرنده خشم مزمن می¬باشد. افرادی که دچار این نوع عصبانیت هستند مدتهای مدیدی از خشم خود رنج می¬برند. و اینگونه افراد نمی¬توانند به سهولت سایر افراد خشم و عصبانیت خود را کنار بگذارند. خشم ناشی از عادت، نوعی از حالت خشم مزمن است. در این حالت افراد آنچنان به خشم خود عادت کرده¬اند که نمی¬توانند جلوی آن را بگیرند (ران پوترافرون و پت-پوترافرون).

 

حالات خشم پنهان، گریز از خشم
در واقع این افراد خشم را به چشم دشمن می¬نگرند که باید به هر قیمتی که شده از آن دوری کنند. از دست دادن کنترل خود، طرد شدن، تنبیه، گرفتار خشم شدن، احساس گناه

چگونه افراد خشم¬گریز از خشم خود پرهیز و دوری کنند.
با ابزار و وسایل خاص
چشم بندی، بدین وسیله آنها می¬توانند هر عاملی که موجب عصبانیت می¬شود انکار کنند.
گوش¬گیر، افراد خشم¬گریز، حاضر نیستند به هیچ وجه خبر ناگواری بشنوند.
ابزار بعدی صدا کم کن، این ابزار برای خفیف کردن هر نوع عصبانیت است که بروز می¬کند. این وسیله خشم را به حداقل می¬رساند.
علت عمده خشم مردها

علت عمده خشم مردها نسبت به خانمها این است که خانمها آنها را ترک یا امیدشان را ناامید کرده-اند یا آنها را به دام انداخته¬اند و آنها از راههای دیگری تلافی می¬کنند. و توسل به هر یک از راههای مختلف بستگی دارد به هدف و شرایط خشم.
وقتی خشمگین می¬شوید چه به سر بدنتان می¬آید؟
تغییر در کشش عضلات
اخم کردن
دندان قروچه
خیره نگریستن

گره کردن مشت
تغییر در بازوها و وضع بدن
تغییر رنگ
دانه¬دانه شدن پوست
سرد شدن و لرزش دست

بی¬حسی
از دست دادن خویشتن¬داری
داغ شدن بدن
یخ کردن بدن (تاوریس، کارول، ۱۳۷۹)
علائم و نشانه¬های پرخاشگری
به طور کلی علائم پرخاشگری را می¬توان در دو دسته به صورت پرخاشگری با خود و پرخاشگری با دیگران طبقه¬بندی کرد.