چکیده

ادبیات فارسی در هیچ زمانی از حقیقت عشق خالی نبوده است امّا این حقیقت همواره جلوه های متفاوتی را پذیرفته است، تصویری که شاعران معاصر از عشق، در شعر بر جای نهادهاند، هرچند همگام با ادبیاتکلاسیک است امّا به تناسب تغییر نوع نگاه شاعران به شعر،مشخصّهای خاصّی را پذیرفتهاست، این نوشتار به ارزیابی مفهوم »عشق« در شعر نیما یوشیج پرداخته است وبر اساس نگاه ونظریهی شاعر در آثار منظوم ومنثور،عشق فردی،اجتماعی، انسانی وپیوستگی عشق و طبیعت را دراشعارش مورد تحلیل قرار داده است ونشان داده است که نیما »عشقی شاعرانه« را چاشنی هنر خویش قرار میدهد وبا استحالهی خویش در انسان، اجتماع وطبیعت تا همیشه به شیوهی نمادین از عشق فردیش سخن میگوید،زمانی نیز جامعه، »افسانه« و عشق و معشوق او میشود وبا رسیدن به بینشی انسانگرایانه ودریافت حقیقتی دیگر از عشق، اندوه وعشق شاعر انسانگرا را نیز متفاوت میداند وطبیعت برای او تداعیگر عشق

ومحبّت است.

کلیدوازه:نیما،عشق، عشق فردی،عشق اجتماعی، عشق انسانی،عشق وطبیعت

مقدمه
نیما یوشیج، محتوای دیگری را که از ارزیابی شاعرانهاش گذشتهاست برای شکل شعرش برمیگزیند،یکی از این بن-مایهها، مفهوم »عشق« است، بر اساس این فرضیه که اشعار نیما نه تنها از تحلیلهای جامعهگرایانه وانسانگرایانهی او در آثار منثورش متأثّر است،بلکه مفهوم »عشق«، تصویری از »من فردی«، »من اجتماعی« و»من انسانی« او خواهد بود، این نوشتار تلاش کرد تا اهدافی را نتیجهگیری کند:

-۱بنمایهی »عشق« چه تناسبی با »من فردی«، »من اجتماعی« ، »من انسانی« و طبیعتگرایی شاعر یافتهاست؟ کدام-۲ مشخصّه تغییر و تحوّل این بنمایه را در شعر شاعر نشان میدهد؟

اهمیّت این پژوهش از این هتج است که تحوّل مفهوم »عشق« را در شعر یکی از شاعران معاصر،به عنوان پدر شعر نوین، مورد ارزیابی قرار میدهد وهرچند در آثاریکه منتقدان بر اشعار و آثار نیما نوشتهاند، اشارههایی پراکنده نسبت به این بنمایه صورت گرفتهاست امّا این پژوهش براساس آثار منثور و منظوم نیما وهمچنینبا توجّه به نظریات منتقدان، به تحلیل مفهوم »عشق« در شعر شاعر پرداختهاست

عشق در شعر نیما یوشیج

عشق برای نیما حقیقتی است که زندگی و شعرش را از آن خویش میکند و او در تمام لحظات زندگیش از این حقیقت، غافل نمیماند وحتّی با تبیین مفهوم عشقدر ذهنیّت شاعرانهاش، به آگاهی عاشقانهای دست مییابد که سبب میشود حقیقت عشق را دیگرگون ببیند و به گونهی دیگر از آن سخن گوید، در واقع او در جستوجوی »عشقی شاعرانه« است و چنین استکه در»حرفهای همسایه« میگوید »:شاعریکه فقط غزل میسراید و موضوع عشق او

۱دبیر دبیرستان قشم-زبان و ادبیات فارسی– دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه هرمزگانpr.rouin@yahoo.com

۱

عامیانه و همان عشقی استکه هر بیشعوری دارد،گمان نمیکنم چنان چنگ به دل، زن باشد، هرچند درآن فایدهیی هم باشد، این عشق را بسنجید با آثار شاعرانیکه عشق شاعرانه پیداکردهاند و اینکیمیا، سراپای حرفهای آنها را در همهجا، درموضوعهای غیرعاشقانه هم تغییردادهاست.« (یوشیج،۱۳۵۱ب: (۱۱۸، او اعتقاد داردکه»عشق و احساسات شاعرانه باید تخمیر و تبدیل شود نه چنانکه در همهی مردم به طور متداول هست و عادی و عامیانه، دراحساسات خاصّ شاعرانه به عمقی برمیخوریم و ابهامی و بیانتهاییکه در خودآن احساسات منتهی میشوند.« (یوشیج،:۱۳۸۵ (۲۳۳

یکی از تضادهاییکه در تفکرات نیما، تأمّل خواننده را برمیانگیزد تضاد دیدگاه او دربارهی عشقاست ، نیما دیدگاه متضادی دربارهی عشق، ارائه میدهد، او همیشه از طریق تضادها، تفکرات خود را بازمینمایاند و در زمینهی عشق به یک نگرش وسیع که منتج به همدلیهای انسانی میشود دستمییابد؛ نیما در »حرفهای همسایه«میگوید: »خیلی زشت است که فقط آدم عاشق زنی باشد و تمام شعرهایش درتمام عمر راجع به آن زن، این نوشتن، ننگ ادبیات و ننگ شعر، درپیش من اسم دارد.« (همان:(۲۵۴ و باز درهمان کتاب به شاعرخیالی خود میگوید:»چرا میخواهید غم عشق – خود راترک بگویید و به پاس چه چیز ورود به کشمکش زندگانی بیمعنی راطلب میکنید…خیر ابداً غم عشقتان را ترک نکنید و خود را عمداً سرگرم به کارهای دیگر نسازید.آنچه چاشنی هنرشماست و لازم است دیگران تجربه کرده و بیابند و ممکن است خودتان هم ندانید همینغم است.)«همان:(۲۶۰

نیما با عشق به خویش میرسد، به جامعه میاندیشد و جهانی میشود، عشق، او را به عوالم گستردهای میپیوندد، زیرا عشق، براییکاو »مفهوم محدود و معیّن نیست؛ شور و شوق متغیّر و رو درتحوّل و تکامل انسان به اقتضای حضور او در موقعیتهای متغیّر و مراحل مختلف حیات است؛ نیرویی است که به خواستههای دل انسان جهت می-دهد.)«پورنامداریان،(۸۳ :۱۳۷۷

پرداخت نوین مفهوم عشق در شعر نیما سه نمود دارد:.۱بیان احساسات عاشقانه به شیوهی گفتگوهای نمایشی.۲پیوند دادن عشق با اجتماع.۳رساندن عشق به دایرهی فرازمانی وعشق انسانی؛ »عشق چشمهای شاعر را بر حقیقت میگشاید و این حقیقتبینیاست که منشأ همهی دردها وگرفتاریهای شاعر میشود ، اگر عشق را نمی-آموختاز جمعیّت گریزان نمیشد با خسانش جنگ نبود، ازخصم حق او را زیان نبود و حق و باطل در نظرش یکرنگ بود.)«همان: (۵۶؛ »تلاش انسانگرایانهی شاعرآن استکه زبان درد و زبان تنهایی را به زبان عشق و زبان یگانگی بپیوندد.« (مختاری،(۲۶۴ :۱۳۶۸ وحتّی» در شعرهای عاشقانهی او، عاشق، معشوق و طبیعت به هم پیوسته-اند.)«همان:(۲۶۵

نیما عشق را ازلی میداند و اعتقاد داردکه این عشق مانند همراهی ناشناس با وجودش آمیخته است »همراهی که همان همزاد اوست. )«حقوقی،:(۱۵ :۱۳۸۹ یاد میآید مراکزکودکی/ همره من بوده همواره یکی./…/ گفتمش: ای نازنین یار نکو،/ همرها تو چه کسی؟ آخر بگو./ کیستی؟ چه نام داری؟ گفت: عشق./ چیستی که بیقراری؟ گفت:عشق.)«یوشیج،۱۹ :۱۳۸۹و(۲۱؛ »جستوجوی شاعر برای حقیقت عشق و حقیقت انسان، از قلمرو رنج میگذرد، اینگذار، اندیشهبرانگیزاست.)«مهاجرانی، :(۹۵ :۱۳۷۵عشق،کاوّل صورتی نیکوی داشت،/بس بدیها عاقبت درخوی داشت.)«یوشیج،(۲۲ :۱۳۸۹؛به گمان او عشق،»آوارهی آسمانی « و »وجودیکهنکار«است.(ر.ک،یوشیج،(۵۶ :۱۳۸۹؛ نیما یادی اندوهناک از عشق در خاطرش دارد:»آه، عاشق! سحر بودآن دم./ سینهی آسمان باز و روشن./ شد ز ره کاروان طربناک/ جرسش را به جا ماند شیون./ آتشش را اجاقیکه شد سرد.)«همان:۶۱و(۶۲

عشق، »یادگاری« استکه جان نیما را بیقرار خود کرده است. (ر.ک،همان:(۸۹؛ نیما اعتقاد دارد که غروب و گذر زمانممکن است بتواند همه چیز را درخود فانی کند امّا نقشی که از دلهایعاشق ازآن برجای می ماند را هرگز نمی-

۲

تواند به زوال بسپارد:»یک نهان ماند لیک و روز ندید/ با غروبشکه هر چه کرد غروب. / وان نهان بود:داستان دو دل/ که نیامد به دست او، منکوب)« همان:(۴۸۴