مقدمه

پستمدرنیسم از جمله جریانهای فکری است کـه در دوران معاصـر، بیشـترین شـهرت و تأثیرگـذاری را در حوزههای مختلف، از جمله در حوزه تعلیم و تربیت داشته است. این اندیشه بـهدلیـل اینکـه در عصـر انفجـار اطلاعات ظهور کرد، در غرب محدود نماند، بلکه در بسیاری از نقاط جهـان و از جملـه کشـورهای اسـلامی، نفوذ کرده است. بهگونهای که امروزه نهتنها در محافل علمی، بلکه در عرصههای گوناگون سیاسـی، اجتمـاعی، هنری و غیره، نظریات پستمدرن بهصورت جدی مطرح است. با ایـن وجـود، پستمدرنیسـم یـک مکتـب فکری نظاممند نیست که بتوان بهصورت دقیق و قاطع چارچوب فکری و دلالتهای تربیتی آن را بیـان نمـود، بلکه آنگونه که طبع این جنبش نیز اقتضـا دارد، همـواره چهـره عـوض مـیکنـد و در آن گرایشهـای گوناگون وجود دارد. ازاینرو، هم در تعریف پستمدرنیسم و رابطه آن با مدرنیسم، هم در تعیـین دقیـق شاخهها و پیشگامان آن و هم در استخراج دلالتهای تربیتی این اندیشه، اختلافنظر وجود دارد.

چيستي پستمدرنيسم

.۲ پستمدرنيسم = پسامدرنيسم

عدهای از صاحبنظران با توجه به برخی تفاوتهای اساسی که میان مدرنیسم و پستمدرنیسـم وجـود دارد، معتقدند که »پستمدرنیسم« بهمعنای »پسامدرنیسم« از جنبشهای نوینی بهحساب میآید کـه پـس از مدرنیسم به وجود آمده و اشاره به مرحله بعد از آن دارد؛ زیرا درحالیکه مدرنیسم بر ثبات واقعیـت و کشف واقعیتها تأکید داشت، پستمدرنیسم بر بیثباتی همه چیز و خلـق واقعیتهـا اصـرار مـیورزد. مدرنیسم قایل به قطعیت، ضرورت و فراروایت است، اما از نگاه پستمدرنیسم، به هیچ عنوان نمیتـوان و نباید از این مقولهها یاد کرد. بخصوص در حوزه تعلیم و تربیت ارزشهـا، اخـلاق، سیاسـت و غیـره، نباید از بنیادها و بنیانهای نظری ثابت و جهانشمول سخن گفت. ارزشهـا امـور نسـبی هسـتند کـه از فرهنگی به فرهنگ دیگر متفاوت هستند. بنابراین، جنبش پستمدرن در واقع مرحله پس از مدرنیسـم و نوعی گذار از آن به حساب میآید. برخی از طرفداران این قرائت از پستمدرنیسم بر ایـن باورنـد کـه شروع آن بـا نوشـتههای ریچـارد رورتـی بـوده اسـت (رهنمـا، ۱۳۸۸، ص ۱۱؛ پورشـافعی، ۱۳۸۸، ص ۲۳ـ۲۲؛ شعارینژاد، ۱۳۸۸، ص .(۶۷۲

برخی دیگر معتقدند که پیشوند »پست« یا »پسا«، نخسـتین بـار توسـط لسـلی فیـدلر در سـال ۱۹۶۵ بهکار گرفته شد. وی این پیشوند را جادویی و افسونگر تلقی کرد. امـا شخصـیتی کـه پستمدرنیسـم را بهصورت مفصل و جذاب تفسیر کرد و درواقع، نخستین کسی که مفاهیم »پستمدرنیسـم« را بـه حـوزه

بررسي و نقد نگاه پستمدرنيسم به تعليم و تربيت ارزشها۶۲ 

مباحث فلسفی کشاند، ژان فرانسوا لیوتار((Jean Fracois Lyotard بود. وی با تأثیرپذیری کـه از مـارکس، فروید، لاکان، نیچه، کانت، هایدگر داشت، پستمدرنیسم را صبغه فلسـفی بخشـید (اوزمـن، ۱۳۸۶، ص ۴۲۵؛ شعارینژاد، ۱۳۸۸، ص .(۶۷۵

.۶ پستمدرنيسم بهمثابة بخشي از مدرنيته غربي

برخی با توجه به جـوهره اومانیسـتی، اشـتراکات اساسـی و بسـتر رشـد ایـن دو اندیشـه، معتقدنـد کـه پستمدرنیسم بخشی از مدرنیته است که با رویکرد انتقادی نسبت به بعضـی از مـدعیات آن، بهصـورت کموبیش متفاوت بازسازی یا بازتولید شده است. بنـابراین، پستمدرنیسـم چشـماندازه ویـژه بـر نقـد و شرح و بسط مدرنیسم است که البته برخلاف مدرنیسم، بر نفی کلیت و فراروایتها تأکید دارد و از ایـن طریق میخواهد تعدیلی در آن ایجاد کرده، و روح اومانیستی حاکم بر غـرب را بـا شـیوههای معتـدلتر گسترش دهد. به گفته تود ژیتلن (Todd Gitlen)، اگر مدرنیسـم وحـدت قـدیمیتر را ویـران سـاخته و خودش نیز درحال فروپاشی است، پستمدرنیسم، مجذوب قطعات برجا مانـده آن و طفیلـی مدرنیسـم است (اوزمن، ۱۳۸۶، ص ۴۲۵ و .(۴۲۸
در نظر این افراد، هرچند مهد پرورش این فکر فرانسه بوده و شاخصترین افراد آن میشل فوکو، ژاک دریدا، ژان فرانسوا لیوتار بهحساب میآیند. اما فیلسوفان همچون فردریک ویلهلـم نیچـه، سـورن کییرکگـارد، مارتین هایدگر، و غیره از فیلسوفان قارهای و ساندریس پیرس (Charles S Pierce)، ویلیام جیمز، و جان دیویی از فیلسوفان پراگماتیسم که مربوط به قرن نوزدهم میباشند، نیز به یک معنـا از بنیانگـذاران پسـتمدرن بهشمار میروند؛ زیرا برخی اندیشههای پستمدرن، بخصوص نقد مدرنیسم و موضـعگیری علیـه آن در اندیشههای آنان، بهصورت پررنگ وجود دارد. بنابراین، پستمدرنیسم هرچند تفاوتهای جدی و اساسی با مدرنیسم دارد، اما بهمعنای عبور از آن نیست، بلکه آن دو در جوهر و ذات با یکـدیگر اشـتراک دارنـد. درواقع، پستمدرن از موضوعات و اندیشههای مدرن تغذیه نموده و ضمن طرد برخـی عناصـر مـدرن، بسیاری دیگر را در خود جذب نمودند (اوزمن، ۱۳۸۶، ص ۴۲۸ـ۴۲۹؛ پورشافعی، ۱۳۸۸، ص .(۲۳

چندوجهي بودن پستمدرنيسم

پستمدرنیسم، در آغاز یک جنبش فرهنگی بوده و بیشترین نمـود را در عرصـههای معمـاری، هنرهـای تجسمی، موسیقی، ادبیات و غیره داشته است. برخی بر این باورند که پستمدرنیسـم »بیشـتر یـک نـوع روحیه و خلقوخو اسـت تـا یـک جنـبش.(Nodings, 1995, p. 72) « ازایـنرو، ایـن واژه بیشـتر بـرای

 ۶۲ سال پنجم، شماره اول، پياپي نهم ، بهار و تابستان ۲۹۳۶

توصیف اوضاع و احوال فرهنگی و اخلاقی حاکم بر کشورهای صنعتی غرب، از نیمـه دوم قـرن بیسـتم به بعد به کار مـیرود (اوزمـن، ۱۳۸۶، ص ۴۲۶؛ بهشـتی، ۱۳۸۹، ص .(۲۷۹ امـا در ادامـه ازآنجـایی کـه تغییرات شتابآلود جزء ماهیت پستمدرنیسم است، این پدیده بسیار زود در حوزههای مختلـف بسـط یافت. امروزه دیگر خود را به هنر و معماری محدود نمیکنـد، بلکـه شخصـیت چنـدوجهی پیـدا کـرده است که هر جنبه و چهره آن، مطالعه خاص خود را میطلبد. ازاینرو، توقع یافتن تعریفی جامع و دقیـق از این مکتب فکری و یا جنبش اجتماعی را باید فراموش کرد. پستمدرنیسم، پیچیـدهتر و پراکنـدهتر از آن است که تسلیم تعریف جامع و مـانع شـود. وقتـی پستمدرنیسـم تعریـف قطعـی و جـامع نـدارد، طبقهبندی گرایشها و انواع آن نیز قطعی نخواهد بود (فرمهینی، ۱۳۸۹، ص .(۱۷

چيستي تعليم و تربيت ارزشها

پستمدرنیسم در حوزه تعلیم و تربیت ارزشها بهصورت اثباتی وارد نشده و در عمـل نظریـات اثبـاتی ارائه نداده است، بلکه تعلیم و تربیت ارزشها را، بـه دلیـل نظاممنـدی و تکیـه بـر باورهـا و ارزشهـای یقینی و ضروری مورد حمله قرار داده است. بنابراین، نمیتوان از ایـن مکتـب، انتظـار تعریـف جـامع و مانع از تعلیم و تربیت ارزشها داشت. اما از آنجاییکه این اندیشه، بهصورت خواسـته یـا ناخواسـته، بـه یک ایدئولوژی تبدیل شده که در عرصههای گونـاگون هستیشناسـی، معرفتشناسـی، انسانشناسـی و ارزششناسی مبانی فلسفی خاص خود را دارد، حداقل میتوان از نگاه ویژه پستمدرنیسـم بـه تعلـیم و تربیت ارزشها سخن گفت. بهعبارت دیگر، میتوان از ایـن مبـانی و از مجموعـه آثـار پیشگامـان ایـن اندیشه، استلزامات و دلالتهای تربیتـی و در نتیجـه، حتـی نظریـه پستمدرنیسـم بـه تعلـیم و تربیـت ارزشها را استخراج کرد؛ زیرا با اندکی تأمل روشن میشود کـه همـین فلسـفهسـتیزی و ارزشسـتیزی، برای پستمدرنیستها بهعنوان یک ارزش فراگیـر و ثابـت درآمـده و بـر یـک سلسـله مبـانی نظـری و فلسفی استوار است (اوزمن، ۱۳۸۶، ص .(۴۲۸ با ایـن وجـود، در ایـن نوشـتار تـرجیح دادیـم بـهجـای اصطلاح »نظریه تربیتی«، از واژه »نگاه« استفاده کنم.

ازآنجاییکه پستمدرنیسم رسالت اصلی خود را آشکار ساختن بحرانهای مدرنیته و نقـد باورهـا و ارزشهای ثابت میداند، در مباحث تربیتی نیز بیشتر بحرانزدگی تعلیم و تربیت مدرن را تبیین نمـوده و در این جهت نیز جنبه صرفاً سلبی دارد. البته، انتقاد پستمدرنیستها، به تعلیم و تربیت مـدرن، محـدود نمانده بلکه هرگونه تعلیم و تربیت نظاممند و مبتنی بر باورهای یقینی و ارزشهـای ثابـت ناشـی از ایـن باورها را به چالش میکشد. بنابراین، میتوان گفت تعلیم و تربیت ارزشهـا از نگـاه پستمدرنیسـتها،

بررسي و نقد نگاه پستمدرنيسم به تعليم و تربيت ارزشها۶۳ 

مطالعه و فهم معضلات نظامهای تربیتی موجود و جایگزین کردن آنها با تعلیم و تربیتی است کـه در آن هیچگونه نظاممندی، فرا روایت و تعریف عینی، نه ارائه میشود و نه مورد قبول واقع میگردد (فرمهینـی فراهانی، ۱۳۸۹، ص ۱۲۶ـ.(۱۲۵

مباني فلسفي نگاه پستمدرنيسم به تعليم و تربيت ارزشها

سخن گفتن از تعلیم و تربیت ارزشها در این مکتب، نـوعی تنـاقضگویی اسـت. تنـاقضآمیزتر از آن، سخن گفتن از مبانی فلسفی تعلیم و تربیت ارزشها در این اندیشـه اسـت؛ زیـرا اندیشـهای کـه اساسـاً ضدمنباگرایی است و هویت اصلی آنرا رد فراروایتها تشکیل میدهد، بهظاهر هیچ سنخیتی با اینگونـه مباحث ندارد. اما، ازآنجاییکه امکان رد فلسفه تنها فقط با فلسـفه ممکـن اسـت، پستمدرنیسـتها نیـز هرچند ناخواسته و برخلاف مدعیات خود، به یکسلسله مبانی فلسـفی تـن دادهانـد، در بررسـی و نقـد نگاه آنان به تعلیم و تربیت ارزشها، توجه به این مبانی بیشـترین اهمیـت و ضـرورت را دارد. ازایـنرو، در ادامه مهمترین مبانی فلسفی پستمدرنیسم را بهصورت بسیار مختصر بیان خواهیم کرد.

الف. مباني هستيشناسي

در آثار متفکران پستمدرن، راجع به مبانی هستیشناسی، نهتنها هیچگونه بحث اثباتی وجود ندارد، بلکـه آنان با اینگونه بحثها املاًک مخالفاند. نهتنها مباحث هستیشناسی برای آنان مطرح نبوده، بلکـه عبـور از بحثهای متافیزیکی، از مبانی این اندیشه بهحساب میآید. بنـابراین، تعبیـر مبـانی هسـتیشناسـی در مورد پستمدرنیسم مسامحهآمیز است و نباید آن را بهمعنای رایج بهکار برد.
.۱ واقعيت بهمثابة يك امر برساخته و نه عيني

انکار واقعیت عینی و مستقل از اذهان و بهجای آن اعتقاد به واقعیتها بهمثابـه یـک امـر بـینالاذهـانی و برساخته اجتماعی، از مبانی هستیشناسی پستمدرنیسم بهحسـاب میآیـد. از نگـاه پستمدرنیسـتها، همه موجودات، دارای هویتهای برساخته و دائماً در حـال دگرگـونی اسـت، بـهگونـهایکـه هیچگونـه هویت ثابت برای آنها وجود ندارد؛زیرا اساساً حقیقت یک امر ساختنی است، نه کشفکردنی. به همـین دلیل، در اندیشه فلسفی پستمدرن، علیت، ضرورت و کلیت فلسفی جای خود را به شـانس، تصـادف، اقبال و غیره میدهد (فرمهینی، ۱۳۸۹، ص ۱۱۸؛ .(Nodings, 1995, p. 73

ریچارد رورتی در کتاب فلسفه و آئینـه طبیعـت معتقـد اسـت کـه مشـکلات اصـلی فلسـفه مـدرن، عینیتگرایی و واقعگرایی آن است. این ایراد وی نه فقط متوجـه فلسـفه مـدرن، بلکـه بـه طریـق اولـی

 ۹۳ سال پنجم، شماره اول، پياپي نهم ، بهار و تابستان ۲۹۳۶

متوجه متافیزیک و فلسفههای ماقبل مدرن است. در اندیشه وی، برای اینکه بر مشکلات فلسفی موجـود فایق آییم، باید از هرگونه اعتقاد به واقعیت عینی، که باید مکشوف واقع شـود، دسـت برداشـته و تفسـیر

خود را از واقعیت به امر گسسته و بیثبات تغییر دهیم (http://en.wikipedia.org/wiki/Richard_Rorty)

.۲ كثرتگرايي

نفی واقعیتهای ثابت، مطلق و ماقبل تجربی، بهمعنای اعتقـاد بـه کثرتگرایـی در حـوزه هستیشناسـی است. ازاینرو، کثرتگرایی در حوزههای گوناگون، از جمله در حوزه هستیشناسی، از مهمتـرین مبـانی فلسفی پستمدرن بهحساب میآید. پستمدرنیستها، بیش از هـر مکتـب دیگـر بـا »کلـی« و مباحـث مربوط به آن سرستیز دارند و هیچگونه وجودی و در هیچ ظرفی، حتی ظرف ذهنی، بـرای »کلـی« قایـل نیستند. ازاینرو، هرگونه کلیگرایی و ارزشهای جهانشمول را رد میکنند. اندیشههای پسـتمدرن، بـا توجه به وجوه پسا-ساختارگرایانه خود، متضمن نفـی هرگونـه حقیقـت ثابـت و واحـد اسـت، و بلکـه هرگونه تناظر و همسویی یا تطابق و همسـانی را نیـز نفـی مـیکنـد. گسسـت در حوزههـای گونـاگون معماری، هنر، فرهنگ و بخصوص ارزشهای تربیتی و اخلاقـی، بازتـاب همـین گسسـت و پراکنـدگی حاکم بر جهان هستی است (اوزمن، ۱۳۸۶، ص ۴۲۶-۴۲۵؛ فرمهینی، ۱۳۸۹، ص ۱۸، ۲۱، .(۵۷

.۳ مادهگرايي

پستمدرنیسم انسان را محور و منشأ همه حقایق، معرفتها و ارزشهـا میپنـدارد و اعتقـاد بـه حقـایق ماواریی و متافزیکی را نمیپذیرد. در این مکتب، سخن گفتن از وجـود مجـرد، ازلـی و ابـدی خداونـد متعال یا موجودات ثابت و مجرد دیگر، به هیچوجه پذیرفتنی نیست. آنچه در عـالم وجـود دارد، اشـیای محســوس و قابــل لمــس اســت کـه دارای حقــایق محلــی و برســاخته جامعــه میباشــند. ازایــنرو، پستمدرنیستها باورهای الهیاتی ادیان الهی و ارزشهـای مبتنـی بـر آنهـا را بـا جـدیت رد مـیکننـد. پستمدرنیستها،صراحتاً از مادهگرایی سخن نمیگویند، بلکه از اخلاق و دینداری نیز دم میزنند، امـا مراد آنها، دین طبیعی و الهیات طبیعی است که برساخته جوامع انسانی و ناشی از نیاز آنـان اسـت. آنـان هیچگونه علاقهای به واقعیت هیچ چیز در ماورای جهان طبیعـی ندارنـد و ثنویـت معنـوی و مـادی، در پستمدرنیسم بهکلی رخت بر میبندد (پورشافعی، ۱۳۸۸، ص ۲۵؛ فرمهینی، ۱۳۸۹، ص .(۵۹

.۴ فلسفة اصالت زباني

هرچند پستمدرنیسم، فلسفه تحلیلی را به این دلیل که مجذوب اثباتگرایی و عینیتگرایی است، مردود

بررسي و نقد نگاه پستمدرنيسم به تعليم و تربيت ارزشها۹۲ 

میداند، اما به پیروی از روش این مکتب فلسفی، در بحثهای نظری و تربیتـی بـرای »زبـان«، بیشـترین اهمیت را قایلاند. »زبان« برای پستمدرنیستها، به اندازهای مهم است که میتوان گفت جایگاه عقل در مدرنیسم را دارا میباشد؛ زیرا با توجه به عدول پستمدرنیستها از عینیـتگرایی بـه »ذهنیـت متقابـل«، اندیشه و ذهنیت انسان و در نتیجه، ارزشهای تربیتـی و اخلاقـی برحسـب زبـان شـکل گرفتـه و بیـان میشوند. زبان به این معنا از حد ابزار ارتباط خارج میشود و صرفاً کی وسیله ارتباطی نیست، بلکه زبان اصولاً»همه چیز است « است؛ زیرا با زبان ذهنیت مییابیم، با زبان فکر مـیکنـیم و بـا زبـان ارزشهـا را

مشخص نموده و به یکدیگر منتقل میکنیم. به همین دلیل، روابط انسانی کـاملاً بـا زبـان آمیختـه اسـت. پستمدرنیستها با تأثیرپذیری از بازیهای زبانی ویتگنشتاین، معتقدند »معنا« وابسته به کلمـات نیسـت، بلکه وابسته به این است که چگونه ارتباطی را میان کلمات برقرار کنـیم و چگونـه بـافتی پدیـد آوریـم. ازاینرو یک کلمه برحسب چارچوب یا قالبی که در آن قرار میگیرد، معناهای مختلف و حتی متضاد پیدا میکند. سخن با زبان املاًک همسان و هممعنا نیست، بلکه در یـک زبـان میتـوان سـخنهای گونـاگون بیافرید؛ به این صورت، که واژگان را بهصورتهای گوناگون ترکیب نموده و ارتباطها مختلفی بـین آنهـا برقرار نمود (اوزمن، ۱۳۸۶، ص ۴۲۸؛ پورشافعی، ۱۳۸۸، ص ۲۵؛ فرمهینی، ۱۳۸۹، ص .(۱۹

ب. مباني معرفتشناختي

همانگونه که بیان شد، پستمدرنیسم بـهجـای تبیـین مبـانی فلسـفی خـویش، بـه نفـی مبـانی فلسـفی میپردازند. ازایـنرو، پستمدرنیسـتها در مباحـث معرفتشـناختی نیـز بـهجـای معرفتشناسـی بـر جامعهشناسی معرفت تأکید دارند و قایل به رابطه تنگاتنگ معرفـت و قـدرت هسـتند. بـه همـین دلیـل، پستمدرنیسم به یک معنا قایل به عبور از معرفتشناسی و یـا دسـتکـم فروریـزی نظامهـای معرفتـی ســنتی و جزمگــرا میباشـد .(Noddings, 1995, p. 72) بــا ایــن وجــود، در ذیــل مهمتــرین مبــانی معرفتشناختی این مکتب را بهصورت فشرده بیان میشود.