بزهكاري

فصل اول
۱- مقدمه
انسانها در فراز و نشيبهاي تاريخ هميشه از دردها و آسيب هاي اجتماعي بسياري رنج برده اند و همواره در جستجوي يافتن علل و انگيزه هاي آنها بوده اند تا راهها و شيوه هايي را براي رهايي از آنها بيابند . حال يكي از مسائل پيچيده و ناراحت كننده فعلي كه توجه بسياري از محققين ، جامعه شناسان ، جرم شناسان ، روانشناسان و متخصصين امر را به خود معطوف داشته موضوع مجرمين كم سن وسال و يا به اصطلاح « اطفال و نوجوانان بزهكار » مي باشد كه روزبه روز هم گسترش بيشتري مي يابد.

با توجه به وضع موجود نخستين پرسشي كه مطرح مي شود اين است كه اقدامات لازم در زمينه مبارزه با جرايم اطفال و نوجوانان چيست ؟
عده اي ازدياد جرايم را در سطح جهاني از اختصاصات جوامع متمدن دانسته و معتقدند كه بشر به همان سرعتي كه به سوي ترقي و تكامل صنعتي و مادي پيش مي رود از معنويت دور شده و در نتيجه به تبهكاري و قانون شكني روي مي آورند.شماري نيز ازدياد جرايم را محصول سستي اعتقادات ديني و مذهبي دانسته و معتقدند كه علم و ايمان موجبات رشد انسان را فراهم مي آوردو آفاتي نظير خودپرستي ، حب دنيا ، مجادله با حق راسبب مي شود كه در نتيجه انسان از رشد و كمال بازمانده و به سوي تبهكاري سوق داده مي شود.

از طرفي مي توان گفت كه قرن حاضر ، قرن اضطراب و سرعت است و اطفال و نوجوانان عجله دارند تا هرچه سريعتر خود را به مقصد خيالي و مورد نظر برسانند، هر چند كه در اين راه قواعد و مقررات و قوانين درهم شكسته شوند. بنابراين بزهكاري به عنوان يك پديده شوم به گونه هاي مختلف در همه جوامع بشري در طول اعصار و قرون وجود داشته و هر زماني به شكلهاي متفاوت ولي با ريشه هاي مشترك انجام مي گيرد.

فرد بزهكار بيماري است كه در اجتماع رشد كرده و بيماري خود را به ديگران نيز منتقل مي سازد ، در نتيجه بايد او را شناخت ، علل و عوامل بيماريش را پيدا كرد و درمانش نمود تا امنيت اجتماعي از دست رفته به جامعه برگردد و جامعه بتواند فعال و پويا و با نشاط باقي بماند.

۲- بیان مسئله :
افرادی که دریک جامعه معین زندگی می کند به عنوان سرمایه ومنافع انسانی آن جامعه محسوب می گردند .پیشرفت می گردند .پیشرفت یک جامعه علاوه برمنابع مناسب مالی به طور تنگاتنگی بستگی به کیفیت منابع موجود انسانی دارد واطفال ونوجوانان به عنوان اصلی ترین ومهمترین بخش این منابع ، نقش بسزایی رادراین زمینه ایفا می نمایند .

همانگونه که توجه به مسائل تغذیه وبهداشتی در دوران کودکی مابه معنای تربیت منابع سالم انسانی ( ازنظرجسمی ) می باشد عنایت به مسائل روانی اطفال پذیر متضمن رفتارهای سازگار وبهنجار آنان است وهرگاه این توجه به مسائل اقتصادی سیاسی ، فرهنگی واجتماعی … نیز معطوف گردد مثبت این ادعا خواهد بود که نوعی پیشرفت نسبی وهمه جانبه در جامعه صورت پذیرفته است ودر غیر اینصورت آن جامعه شاهد پیامدهای زیانباری خواهد بود که به منابع انسانی خود بها ندهد ، به همان اندازه خسارات ناشی ازاین غفلت خواهد بود . ازمهمترین عواقب سوئی که در کمیت چنین جامعه ای می باشد ، پیدایش پدیده بزهکاری ، ناسازگاری و کثر مداری نوجوان است

بزهکار ی یک پدیده زیستی اجتماعی – روانی است که متاسفانه اکنون درجامعه آماربالایی رابه خود اختصاص داده است وابعاد گسترده ای را شامل می شود که می تواند پیامدهایی را به دنبال داشته باشد که ریشه یابی درمورد آن جای تامل واندیشه دارد و دلایل گوناگونی رابرای آن می توانیم بیان کنیم ، بنابراین علل وعوامل این پدیده را با تکیه برکسیختگیهای خانوادگی بررسی می کنیم

۳- نظريه بي هنجاري رابرت مرتن
آيا اهداف فرهنگي و وسايل اجتماعي نهادي در جامعه سازگار هستند يا ناسازگار و اگر ناسازگار هستند علت آن ناسازگاري چيست؟
مرتون كه از ساخت گرايان است معتقد است كه درحيات اجتماعي دوعنصر ساختاري نقش تعيين كننده دارند. يكي از اين عناصر فرهنگ است و عنصر ديگر اجتماع .

ساختار فرهنگي عبارتست از مجموعه اي سازمان يافته از ارزشها و هنجاري كه هدايت كننده رفتار در بين اعضاي يك جامعه يا گروه مشترك است.
ساختار اجتماعي عبارتست از مجموعه اي سازمان يافته از روابط اجتماعي كه اعضاي جامعه در اشكال مختلف در آن درگير و شريك هستند . عنصر اصلي اين تعريف روابط اجتماعي است.

نقش و كاركرد اساسي عنصر فرهنگ تعيين و معرفي اهداف و ارزشها در زندگي اجتماعي است.
عنصر اجتماع نيز تعيين كننده وسايل نهادي شده نيل به اهداف است ، يعني بايدها و نبايدها را تعيين مي كند . مرتون معتقد است كه اگر در جامعه اي كاركرد اين دو عنصر اساسي هماهنگ با هم باشد در آن جامعه نظم وجود دارد و الگوي تطابق مردم در زندگي الگويي هم نوايانه خواهد بود. به عبارت ديگر در چنين جامعه اي افراد دنبال اهدافي مي روند كه در درجه اول فرهنگ تعيين كرده است و راه تحقق آن اهداف با وسايل دنبال مي شود كه در جامعه مشروعيت دارد. حال اگر اين هماهنگي نباشد يعني بين فرهنگ و اجتماع از لحاظ كاركردي ناهماهنگي و گسست پيش بيايد آنگاه شاهد ناهمنوايي در ميان مردم و رواج انحراف خواهيم بود.

مرتون مي گويد الگوي انحرافات و ناهمنوايي و ناسازگاري در جامعه تابع كم و كيف رابطه بين فرهنگ و اجتماع است . مرتون مسأله اجتماعي را اينگونه تعريف مي كند : اختلاف اساسي ميان معيارهاي اجتماعي و واقعيت اجتماعي ، به عبارت ديگر اختلاف كلي ميان آنچه هست و آنچه مردم طبق هنجارها و ارزشهايشان مي پندارند كه بايد باشد. ناسازگاري اهداف و وسايل از طريق ايجاد آنومي(بي هنجاري) منجر به بروز اختلال در نظم اجتماعي مي شودبه عبارت دقيق تر اين ناسازگاري منجر به بروز كجرويهاي اجتماعي مي شود و اين كجرويها طي يك مجموعه فرآيندهاي اجتماعي به آنومي(بي هنجاري) تبديل مي شود . بدين ترتيب كه اگر رفتار انحرافي يعني عدول از هنجاريها با توجه به عدم كنترل اجتماعي منجر به دستيابي موفقيت آميز به اهداف گردد اين موفقيت مي تواند موجب ترغيب ديگران به انجام رفتار انحرافي شود . با اين روند مشروعيت هنجارهاي نهادي شده از بين مي رود و رفتار انحرافي در سطح وسيعي شيوع مي يابد.

رابطه ميان اهداف و وسايل
رابطه ميان اهداف و وسايل طبق الگوي مرتون چهار نوع مي باشد:
۱- همنوايي ۲- مناسك گرايي ۳- واپس گرايي ۴- شورش(طغيان)

۱- همنوايي يعني پذيرش جمعي اهداف و وسايل دستيابي به اهداف كه هر دو بنا كننده هماهنگي متعالي بين دو جنبه ساختار زندگي است.
۲- مناسك گرايي يعني پذيرش وسايل و طرد اهداف . مناسك گرايي پاسخي انطباقي است . فرد علي رغم ترك و فراموشي اهداف مهم فرهنگي ، همچنان هنجارهاي نهادي را رعايت مي كند.

۳- واپس گرايي پاسخي است كه در آن فرد هم اهداف و هم وسايل را طرد مي كند . بدين ترتيب وي نه آرزویی دارد و نه در فعاليتهاي عادي روزمره درگير مي شود.

۴- شورش وطغيان افراد به مانند افراد پيشين نه اهداف را قبول دارند و نه وسايل را. اما سعي در جايگزين آنها دارند در اين وضعيت اهداف و وسايل ترد افراد تغيير مي يابد و ممكن است نوع جديدي از يكپارچگي بين اهداف جديد و وسايل جديد ايجاد شود.
مرتون در خلال بحث درباره اهداف و وسايل نهادي شده مفهوم يكپارچگي را يادآور
مي شود.

نظام اجتماعي به واسطه تأكيد بيش از حد بر اهداف اجتماعي و متقابلاً عدم تأكيد بر وسايل نيل به آن اهداف از يك نوع سوء يكپارچگي رنج مي برد در اين نظام اغلب مردم دريافته اند كه امكان دسترسي به موقعيت را ندارند يا حداقل در محدوده مقررات اجتماعي موجود چنين امكاني وجود ندارد با درك چنين مطلبي مردم براي حصول به موقعيت به شيوه هاي انحرافي روي مي آورند . حاصل اين وضع زوال بيشتر مقررات اجتماعي است. به طور خلاصه آنومي هنگامي پديد مي آيد كه شكافي بين اهداف و هنجارهاي فرهنگي و ظرفيتهاي ساختار اجتماعي براي نيل به موقعيت وجود داشته باشد . يعني اولي از ايجاد رفتار و نگرش و دومي از تحقق آن جلوگيري نمايد. در نتيجه كيفرهاي نهادي شده به عنوان وسيله نظم اجتماعي ضمانت خود را از دست مي دهند و نبوغ و استعدادهاي افراد به تباهي كشيده مي شود.

نظريه بي هنجاري دوركيم
هرگاه نظارتي كه جامعه بر رفتارها و هنجارها دارد ضعيف يا حذف شود ، حالت بي هنجاري يا نابساماني در جامعه به وجود مي آيد . بي هنجاري از تضعيف وجدان اخلاقي ناشي مي شود و عموماً با بحرانهاي بزرگ اجتماعي، اقتصادي يا سياسي همراه است. به نظر دوركيم نظم اخلاقي نيروي بيروني است كه برخواهشها و اميال دروني انسان مهار مي زند اين نظم اخلاقي یا وجدان اخلاقی به صورت وجدان جمعي در مي آيد و اميال سيري ناپذير انسان را كنترل مي

كند. وقتي تغييرات ساختاري (ناشي از پيشرفت يا پسرفتاقتصادي) يك ساخت هنجارمند را به هم مي ريزد ، اميال سيري ناپذير از قيد هنجارها آزاد مي شود، اما منابع اقتصادي و اجتماعي براي پاسخ به خواهشها ،ماهيتاً محدود است فرد نمي داند كه نمي تواند به هر خواهشي دست يابد. رقابت براي رسيدن به هدفهاي دست نيافتني افزايش مي يابد. لذت در رقابت است و هدف دست نيافتني است . كوششها افزايش مي يابد و نتيجه كمتر حاصل مي شود درا ين وضعيت شوق زندگي از ميان مي رود و در نتيجه گرايش به انحراف و ناامني در جامعه فراهم مي گردد.

آنومي يا بي هنجاري صرفاً به دوران بحران ورونق اقتصادي محدود نمي ماند ، به نظر دوركيم مسأله بي هنجاري در جامعه مدرن به صورت مزمن در آمده است و اين وضع بسيار اسفبار است . به نظر او ورود جوامع به دنياي صنعت در قرن بيستم ، روابط انسانهارا از نظارت نظم اخلاقي جامعه سنتي آزاد مي كند به طوريكه اجتماع سنتي مورد هجوم نيروهاي گسستگي جامعه مردن قرار گرفته و اجتماعات ساده رو به تحليل مي روند و با افزايش تراكم جمعيت، زندگي اجتماعي

پيچيده مي شود ، ارتباطات از صورت برخورد آشنا به صورت برخورد با بيگانه در مي آيد . از همه مهمتر اعتقادات و رسوم مذهبي مشترك كه موجب انسجام اجتماعي مي گرديد ، رو به تحليل و تضعیف رفته و با كاهش محدوديتهاي مذهبي ، حالت بي هنجاري تسريع مي شود ، به طوريكه سودجوييهاي آدمها از فشار هنجارها رها شده و كسب سود فراتر از هر قاعده اي قرار مي گيرد. در اين صورت وقتي فرد نتواند به اهداف مورد احترام جامعه نائل شود با واقعيت تلخ شكست رو به رو شده و با توجه به تضعيف مذهب در جامعه مدرن كه در اين موقعيت مي توانست احساس شكست در فرد را به نحوي جبران و ترميم كند،

موجب روي آوردن فرد به خودكشي ، اعتياد يا ديگر انحرافات اجتماعي خواهد شد و در نتيجه امنيت فردي و امنيت اجتماعي را به چالش خواهد كشاند.
از نظر دوركيم اگر نتوان فرد را در اجبار اجتماعي قرار داد و با اجتماع همراه كرد ، وي منافع فردي خودرا بر منافع جمعي تفوق مي دهد و جامعه با آسيبهاي اجتماعي رو به رو شده و اين آسيبها و انحرافات با گرايشهاي خودگرايانه نمود خواهد يافت.

رويكردها در مورد علل بزهكاري
۱- رويكرد شكل ظاهري
رويكرد شكل ظاهري يكي از قديم ترين نظريه هاي بزهكاري است كه براساس ساختار زيستي و ظاهري بدني بزهكاري را تبيين نموده است. اين رويكرد در مورد بزه نظري كاملاً متفاوت با رويكردهاي ديگر دارد. شلدون و كراچمر انديشه تأثير ريخت بدني در پاسخ هاي فرد را نسبت به موقعيت مطرح نمودند و بر اساس آن سه تيپ شخصيتي اندومرفيك ، فرومرفيك و اكتومرفيك را معرفي كرده اند. در مطالعه شلدون نشان داده شده است كه تيپ هاي شخصيتي تأثير بسياري در رفتار بزهكارانه دارند. بعدها مطالعات گلاك در مورد ۵۰۰ نفر كه بزهكاري آنها ثابت شده است در مقابل ۵۰۰ نفر غير بزهكار، تيپ شخصيت مزومورف را خشمگين

تر و مساعدتر براي رفتار بزهكارانه تعريف كرده است . اگر چه در مطالعه او چهل ودو عامل فرهنگي و اجتماعي نيز با بزهكاري همبستگي داشته اند. در ارزيابي اين رويكرد دي موي مي نويسد آنچه در باور اين انديشه امروز باقي مانده است در نقشهاي شخصيتي هنرپيشگاني است كه در فيلم هاي سينمايي و يا تلويزيوني مشاهده مي كنيم . معمولاً نقشهاي خشن و بزهكارانه را افراد زشت صورت ايفا مي كنند و نقشهاي مثبت توسط افراد جذاب ايفا مي شود. بعضي از مطالعات نيز در تأثير موضوع به نتيجه قضاوتهاي قضات پرداخته اند. يافته هاي برخي از آنها نشان مي دهند تمايل قاضي در تأئيد بيگناهي افرادي است كه ازجذابيت ظاهري بيشتري برخوردارند.

۲- رويكرد ساختار زيستي
اين رويكرد به دور از هر ارتباطي بين شكل ظاهري و اختلالات ذهني ، بر تأثير نقش شخصيت زيستي فرد در رفتار بزهكارانه تأييد دارد مثل تأثير ژنها بر رفتار. در اين نظريه ها مسئله توارث و ژنها بطور جداگانه بررسي مي شود. سابقاً مسئله توارث در رفتار بيشتر مورد توجه قرار گرفت در حاليكه در نظريه هاي نوين به مسئله ژنها و بزهكاري به نوعي ديگر نظر دارند. ديدگاه هاي نوين اين رويكرد به تغييراتي كه در اثر تخريب ژنتيكي در ژنها به وجود مي آيد تأكيد مي كنند. در نظريات جديد زيست شناختي تأثير مستقيم زيستي در رفتار بزهكارانه مورد حمايت نيست ، در عوض شرايط زيستي خاص را در فرد كه باعث بروز الگوهاي

رفتاري غيرعادي است پيش مي كشد. رويكرد زيست شناختي به تعامل بين عوامل زيستي و محيط اجتماعي بيشتر تأکيد دارد تا تأثيرات خالص زيستي . به همين دليل در ديدگاههاي جديد اين مكتب نظريه هاي زيست شناختي تحت عنوان رويكرد زيستي ـ اجتماعي بيان مي شود. بررسي جرم از ديدگاه زيستي ـ اجتماعي عوامل مانند توارث، غدد، سيستم عصبي، ژنها و تغييراتي را كه در پاسخ تغييرات محيطي به وجود مي آيد مورد توجه قرار مي دهند. براي مثال در چند مطالعه همبستگي زيادي بين جراحتهاي مغزي و رفتار بزهكارانه يافت شده است. تأثير اختلالات رواني مادر در حاملگيهاي پيچيده نيز در رفتار بزهكارانه فرزندان در بعضي از مطالعات تأئيد شده است.

در ارزيابي اين رويكرد پيشنهاد مي شود موضوع جرائم و تخلفات از ديدگاه زيست شناختي لازم است به صورت رويكردي چند عاملي موردتوجه قرار گيرد. اگر چه ممكن است حضور چند عامل زيستي عامل خطر بزهكار شدن در فرد را تقويت كند اما تعامل مسائل روانشناختي و اثرات عوامل اجتماعي در مسئله بزه بايد درنظر گرفته شود. (لاندمن:Lundman ).
3- رويكرد روانشناختي

در اين رويكرد علاوه برعوامل زيستي ، عوامل موقعيتي در تبيين رفتار بزهكارانه مهم به نظر مي رسند. به همين جهت بسياري از پژوهشهاي زيست شناختي در مسئله بزهكاري توسط روانشناسان انجام شده است. برخي از نظريه هاي روانشناختي معتقد است ؛ رفتار بزهكارانه ريشه در يادگيري رفتار مشاهده شده دارد موضوعي كه در بحثهايي كه در رويكردهاي جامعه شناختي رفتار بزهكارانه نيز مطرح است.

به طور اختصاصي تر رويكردهاي روانشناختي بيشتر جنبه هاي روانپزشكي مسئله را در تبيين بزه مهم مي دانند تا موضوع زيست شناختي را، نظريه هاي اين رويكرد عمدتاً عنصر شخصيت را در بررسي رفتارهاي بزهكاري آنچه كه اصطلاحاً شخصيت ضد اجتماعي ناميده مي شود را مورد بحث قرار مي دهند. زمينه تاريخي اين نظريه ها از انديشه هاي فرويد و ديدگاههاي فرويد نشأت گرفته است. بررسيهاي نوين اين رويكرد در پژوهشهاي كاسپي(Caspi ) و مافيت(Moffitt ) نشان مي دهد، خشم ، اضطراب، بي ثباتي شخصيت عواطف منفي از عوامل مرتبط و مستعد كننده رفتار بزهكارانه است و افرادي با خصوصيات ذكر شده در مقايسه با افراد معمولي بيشتر در خطر بروز رفتار انحرافي هستند . ارزيابي اين رويكرد و بيانگر آن است كه افراد داراي شخصيتهاي دروني هستند كه با جرم و رفتار بزهكارانه در ارتباط است.
۴- رويكرد وضعيت اقتصادي

در تقابل بين ديدگاههاي زيست شناختي و روانشناختي و در مطالعه بزه عده اي نيز عامل اقتصادي را مورد بررسي قرار داده اند. در رويكرد تأثير عامل اقتصادي به موضوع بزهكاري ، مسئله فقر و بيماري به طور گسترده مطالعه شده اند. موضوع فقر و دلايل ارائه شده از تأثير آن در بروز رفتار بزهكارانه ايجاب مي كند كه محله فقیرنشين و محله هاي غني نشين با همديگر مقايسه شوند تا بتوان ادعا كرد كه فقر به عنوان عامل تأثير گذار شناخته شده است. در مطالعاتي كه از

سالهاي ۱۹۷۰ به بعد انجام شده است ، آمارهاي موجود حاكي از آنند كه درصد زيادي از افرادي كه در ۴۹ ايالت آمريكا در پايين تر از خط فقر هستند هيچكدام از هفت بزه مهم را كه به عنوان شاخصهاي جرم از طرف سازمان FBI تعيين شده مرتكب نشده اند. اما در مقابل به پژوهشهايي بر مي خوريم كه ميزان درآمد ، تحصيلات و تك والدي را در بزهكاري مؤثر شناخته اند اما سهم وضعيت اقتصادي را تبيين نكرده اند. پژوهش در مورد بيكاري به عنوان يك شاخص درآمد نيز نشان مي دهد ارتباطي بين بيكاري و بزهكاري نوجوانان يافت شده است ( گلاسر و رايس). در ارزيابي رويكرد اقتصادي نيز همانند رويكرد روانشناختي مي توان ادعا نمود ، تأثير نابرابريهاي اقتصادي در بزه بيشتر از تأثير عامل فقر است. اگرچه اكثر پژوهشها نشان داده اند، ارتباطي بين فقر و بزه وجود دارد ؛ ليكن فقر را به عنوان عامل اصلي بزه مطرح نشده است، به طوري كه با افزايش و كاهش افراد فقير بزهكاري نيز افزايش و يا كاهش يابد.

۵- رويكرد كنترل اجتماعي
به عقيده هيرشي بزهكاري به عنوان يك مسئله اجتماعي بايد در عرصه خانواده ، محله، مدرسه ، همسالان، و ساير ارگانها يا مؤسسات اجتماعي كه نوجوانان به نوعي در آنها عضويت دارد بررسي گردد. هيرشي معتقد است كه بزهكاري وقتي اتفاق مي افتد كه قيود فرد نسبت به اجتماع ضعيف شوند يا به طور كلي از بين بروند. اين قيود را تحت چهار مفهوم كلي خلاصه مي كند:

وابستگي: حساسيتي است كه شخص نسبت به عقايد ديگران درباره خود نشان مي دهد، در حقيقت يك نوع قيد وبند اخلاقي است كه فرد را ملزم به رعايت هنجارهاي اجتماعي مي كند. اين وابستگي را هيرشي همپايه وجدان و يا من برتر مي داند.

تعهد: ميزان مخاطره اي است كه فرد در تخلف از رفتارهاي قراردادي اجتماع مي كند. بدين معني فردي كه خود را نسبت به قيود اجتماعي متعهد مي داند از قبول اين مخاطرات پرهيز مي كند. اگر وابستگي را همپاي وجدان بدانيم تعهد همپايه عقل سليم يا خود است.
درگير بودن: ميزان مشغوليت فرد در فعاليتها مختلف است، كه باعث مي شود او وقت براي انجام كار خلاف نداشته باشد. مثل درگير شدن در سرگرميهاي مدرسه، خانه و اشتغال به فعاليتهاي فوق برنامه .

باورها: ميزان اعتباري است كه فرد براي هنجارهاي قرار دادي اجتماع قائل است، در حاليكه مي تواند طبق ميل خود از آنها تخلف كند، ولي به آنها پايبند باقي مي ماند، مانند باور به نيكوكاري.
۶- رويكرد انتقال فرهنگي (پيوند افتراقي)
اين رويكرد بر اين نكته تأكيد دارد كه رفتار انحرافي از طريق معاشرت با دوستان ناباب آموخته مي شود. ادوين ساترلند بر اين اعتقاد است كه رفتار انحرافي از طريق معاشرت با اغيار يا پيوند افتراقي يعني داشتن روابط اجتماعي با انواع خاصي از مردم مانند جنايتكاران ، آموخته مي شود. او مي گويد: براي آنكه شخص جنايتكار شود ، بايد نخست بياموزد كه چگونه مي توان جنايت كرد(كوئن؛۱۳۷۰:۱۶۷).