مقدمه

پیدایش فرهنگ و بررسی ها اطراف منشاء پیدایش آن، یکی از مباحث مهم در علوم مختلف و به ویژه علوم میان رشته ای است. منشاء پیدایش فرهنگ می تواند در حقوق و مخصوصا جرم شناسی، سیاست، انسان شناسی، زیست شناسی و بیولوژی و سایر علوم دیگر اثراتی بنیادین از خود برجای می گذارد.

اندیشمندان و متفکران مکاتب فکری گوناگونی از ابتدای تاریخ تفکر بشریت، همواره به این دغدغه ی فکری می اندیشیده اند که »پیدایش فرهنگ از درون ذات آدمی بوده و یا ناشی از حضور انسان در محیط و بر اثر یادگیری بوده است.« پاسخ های آنان اما بیشتر مبتنی بر مشاهدات و نهایتا بررسی های تجربی ظاهری و رفتارشناسانه بوده است، در حالی که با پیشرفت روز افزون دانش پزشکی و بیولوژی و از طرف دیگر یافته ها و دستاوردهای جدید انسان شناسان از بقایای سنگواره ها و دیگر نتایج به دست آمده ی علمی، این مباحثات میان زیست شناسان و انسان شناسان وارد فاز جدیدی از اعتبارسنجی شده است.

در این پژوهش بر آنیم تا منشا اصلی پیدایش فرهنگ در زندگی بشر از دو دیدگاه مورد بررسی قرار دهیم: ابتدا دیدگاه زیست شناختی و بیولوژیک، که معتقد است فرهنگ ناشی از یک نظام بیولوژیکی فرهنگی پیش ساخته در ذهن آدمی است که از ابتدای خلقت انسان و در کالبد همه ی ابنا بشر وجود دارد و دیگری دیدگاه انسان شناسان که معتقدند فرهنگ پدیده ای است غیرغریزی و ابرتنی که در نتیجه ی زندگی در اجتماع فراگرفته می شود و هیچ انسانی به هنگام تولد دارای فرهنگ نیست.

روش تحقیق

در این پژوهش تلاش شده تا فرضیه ی مقاله به روش تحلیل کیفی محتوا و از طریق دو نگرش بیولوژیکی و انسان شناختی و از زاویه ی دید بیولوژیست های اجتماعی انسانٌ و انسان شناسان مورد بررسی و تحقیق قرار گرفته شود.

۱ Human Sociobiologists

پیدایش فرهنگ از دیدگاه بیولوژیک

یکی از سئوال های مهم متفکرین علوم انسانی در چند دهه ی گذشته همواره این بوده است که چه رابطه ای بین بیولوژی انسان و فرهنگ انسانی وجود دارد؟

بیولوژیست های اجتماعی انسان معتقدند فرهنگ بخشی از زیست شناسی انسان است و آنان با بیان این که تاریخ و فرهنگ، ریشه در روان شناسی و رفتار و به عبارتی ریشه در علوم اعصاب، ژنتیک و تکامل دارد، تئوری خود را با این پیش فرض آغاز می کنند که: »همه انسان ها با ویژگی های زیست شناختی معینی به دنیا می آیند و همین واقعیت، همانندی های گسترده در رفتار بشری را تا اندازه ای تبیین می کند؛ اما مکانیسم های مختلف محیطی بر بیان ژن ها اثر گذاشته و نوع فعالیت آن ها را در بدن تغییر داده و موجب بروز رفتارهای متفاوت می شوند.

آن ها درباره ی رفتار انسان ها در فرهنگ های مختلف می گویند: با وجود تنوع در آداب و رسوم، همه ی فرهنگ ها وجه اشتراکی دارند. در حقیقت آنان از یک اصل مشترکی سخن می گویند و از آن با عنوان مکانیسم درونی مغز یاد کرده و آن را نشان دهنده ی این می دانند که رفتار انسان ها با وجود همه ی تفاوت ها، از یک سری قوانین تبعیت می کند که از مغز سرچشمه گرفته اند.

مطالعات بر روی مغز و روان انسان در سالهای اخیر نشان داده است که در مغز چیزی وجود دارد که به تکرار الگو توجه می کند و توانایی ایجاد ارتباط بین موارد آموخته شده در زمان های متفاوت را دارد.

بیولوژیست های اجتماعی انسان عنوان می کنند که »افکار، احساسات، غم ها و شادی ها، رویاها و آرزوهای انسان همگی در اثر فعالیت های فیزیولوژیکی مغز به وجود می آیند. پردازش اطلاعات در مغز موجب ایجاد فعل و انفعلاتی می گردد که از آن به عنوان »روان« نام برده می شود. آن ها هم چنین می گویند: شواهد نشان می دهند که همه ی ابعاد روان انسان به کنش هایی وابسته است که در بافت های مختلف مغز انجام می گیرند.

آن ها یک نتیجه می گیرند و آن هم این است: »روان انسان کاملا به ویژگی های فیزیکی او بستگی دارد؛ تاکنون ژن هایی کشف شده اند که نقش آن ها در تاثیرگذاری بر ابعاد مختلف روانی انسان ثابت شده است. مطالعات در علوم اعصاب نیز به گونه ای ارتباط نزدیک روان و ماده و پیوند بین آن ها را اثبات می کند.« بر همین اساس، اندیشمندان معقتد به بیولوژی فرهنگی دیدگاه نهایی خود را پیرامون منشاء پیدایش فرهنگ این گونه عنوان می کنند:
فرهنگ چیزی نیست که از بیرون وارد بدن شود، بلکه بر اساس نوع سلول های مغز شکل می گیرد که این فرایند، »یادگیری« نامیده می شود. (اردکانی، (۱۳۸۸

پیدایش فرهنگ از دیدگاه انسان شناسان

اما دیدگاه دوم که دیدگاه انسان شناختی است، مبتنی بر آرا و اندیشه های انسان شناسانی است که تا حدود زیادی نظراتشان با نظریه ی »تربیت« قرابت مفهومی و محتوایی دارد. انسان شناسان معتقدند: فرهنگ پدیده ای است غیرغریزی و ابرتنی که در نتیجه ی زندگی در اجتماع فراگرفته می شود.

آنان معتقدند هر انسان زمینه ی فراگرفتن فرهنگ را دارد اما هیچ انسانی به هنگام تولد دارای فرهنگ نیست. به عبارت دیگر، هر انسان در جامعه ای که متولد می شود به تدریج، فرهنگ، یعنی راه و روش زندگی جامعه ی خود را می آموزد.

دانشمندان انسان شناس معتقدند: فرهنگ ارثی و یا ذاتی نیست؛ زیرا اگر چنین بود همه ی جوامع باید دارای فرهنگ همانند باشند. ایشان همچنین با اعتقاد به این باور که اصولا انسان ها از لحاظ ساخت زیست شناختی، همگی از یک نوع اند و تفاوت های جسمی بین آن ها ظاهری است و چندان زیاد نیست می گویند: ژن های تعیین کننده ی تفاوت های ظاهری، چون رنگ پوست، مو، شکل صورت، بینی و غیره در بین انسان ها درصد کمی از مجموع ژن ها را تشکیل می دهند. به دیگر سخن، تفاوت های ژنتیکی بین انسان ها و نژاد ها فقط ده درصد است که آن هم مربوط به وضع ظاهری بوده و نه مغز که عامل تعیین کننده است.

انسان شناسان درباره ی علت تفاوت فرهنگ ها معتقدند که هیچ نژاد و یا گروهی از لحاظ ساختمان مغز بر دیگر گروه ها برتری ندارد، بنابراین چون فرهنگ پدیده ای است غیر زیست شناختی، با آن که انسان ها همه از یک نوع اند، با این حال، فرهنگ های متفاوت دارند. آنان ادامه می دهند: با عنایت به این واقعیت که فرهنگ غیر ذاتی است، هر انسانی باید فرهنگ جامعه ی خود را یاد بگیرد که آن هم فقط از طریق زندگی اجتماعی و آموزش امکان پذیر است. (امان اللهی بهاروند، (۱۳۹۳

به نظر امیل دورکیم و خواهرزاده اش مارسل موس، دو بنیانگذار جامعه شناسی و مردم شناسی فرانسه، جامعه و فرهنگ به مراتب مهم تر از ویژگی های زیستی برای تبیین اعمال انسانی می باشند.

در مخالفت با انسان شناسی جسمانی که معتقد است جنایت ریشه ی ژنتیکی دارد و یا علت عقب ماندگی مردمان ابتدایی منشا نژادی دارد؛ بلکه آن دو بیش از هر چیز به بعد اجتماعی قضیه اهمیت می دهند. (دورتیه، (۱۳۸۹ انسان شناسان، نهایتا فرهنگ را این گونه مورد بررسی قرار می دهند: هر صورتی از رفتار که اکتسابی و غیر غریزی باشد. (بیتس و پلاگ،

(۱۳۷۵

فرهنگ و منشاء پیدایش رفتار در انسان

در جمع بندی نظریه ها و دیدگاه های فوق و مباحثات مشابهی که در طول تاریخ میان نظریه پردازان پیرو نظریه های »طبیعت« و »تربیت« انجام شده است، می توان به دیدگاهی متعادل تر تمسک جست؛ در واقع می توان گفت مبنای زیست شناختی فرهنگ و رفتار انسانی، اهمیت دارد، اما این که ما چگونه درصدد برآوردن نیازهای فطری مان بر می آیییم و راه های تطبیق موفقیت آمیزی را در پیش می گیریم، قضیه ای است که بیشتر آن اکتسابی خواهد بود.