چکیده

شهرسازی مدرن در ایران چیزی جز انعکاس تحولات غرب در پی انقلاب صنعتی نیست. تاثیر انقلاب صنعتی به عنوان موجی فراگیر در حالی به ایران رسید که زمینه لازم جهت تطبیق با ویژگیهای سرزمینی و خصوصیات فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی کشور فراهم نشده بود. در ایـن مقالـه سعی بر آن است که مفهوم و پیدایش شهر مدرن در غرب و ریشهیابی تأثیر آن بر شهر و شهرسازی از دوران قاجاریه تـا عصـر کنـونی و شناسـایی پیامدهای فضایی ـ کالبدی شهرهای ایرانی ـ اسلامی (نمونه موردی شهر تهران) و اینکه فضای کالبدی شهر تهران از دوره قاجاریه تا کنون چگونه شکل گرفته و چه پیامدهای فضایی- کالبدی در شهر تهران در این دورهها با تاثیر قرارگرفتن آنها از تفکرات فلسـفی نـوین بـویژه مدرنیسـم مـورد تحلیل و بررسی قرار گرفته است. در این پژوهش از روش توصیفی- تحلیلی با تاکید بر مطالعات کتابخانه ای – اسنادی استفاده شده اسـت. نتیجـه بدست آمده نشان میدهد مطالعه شهر تهران طی بیش از ۲۰۰ سال گذشته دچار دگرگونی مفاهیم و اشاعه مفاهیم جدیـد بـوده کـه بـه عنـوان شاهدی بر تجدد طلبی بوده و چهرهای روشن از تفکرات فضایی-کالبدی دوران مدرنیسم را عرضه می دارد.

کلمات کلیدی:”مدرنیسم”، “شهرسازی”، “شهر مدرن”،”توسعه فضایی – کالبدی”،”تهران”

۱

مقدمه

تعریف لغوی و اصطلاحی واژه مدرن آنچنان مبهم است که تاکنون هیچکس تعریفی دقیق، نهایی و کامل از آن ارائه نداده است. علاوه بر آن دیگر مشتقات واژه مدرن نیز مبهمند؛ واژگانی مانند مدرنیته، مدرنیسم، مدرنیزاسیون و پسامدرنیسم، از جمله واژههایی است که حتی درمیان متخصصین، برداشت متفاوتی از آنها وجود دارد و بعضاً تفکیک آنها از همدیگر را غیرضروری جلوه مینماید. لغت مدرن از نظر تاریخی، واژهای جدید نیست، تبار واژه مدرن که در تمام زبانهای رایج دنیا رایج شده، کلمه مدرنیته modernity از ریشه modernus که خوداز قید modo مشتق شده است .[۱] در زبان لاتین به معنای اخیراً، تازگی و اکنون است که مدرنیته از حدود سده

پانزدهم آغاز و با مفاهیمی چو ن ابداع ، نوآوری، خلاقیت، پیشرفت، رشد و تکامل همراه بود که نقطه مقابل کهنهپرستی، گذشتهگرایی، رکود، عقبماندگی، خرافهپرستی و سنتباوری بود، شروع دوران روشنگری نوید بخش پیروزی خرد انسانی بر موهومات، خرافات و باورهای مذهبی و اخلاقی بوده و بهخصوص آراء مذهبی کلیسا به شدت موردانتقاد قرار گرفت .[۲] با شروع دوران مدرنیته گذشته اقتدار و اعتبار خود را از دست میدهد و حرمتی برای آن باقی نمیماند و در عوض توجه به زمان حال محور توجه می شود، دوره مدرنیته اعلام آمادگی جهت رفتن به قلمروهایی است که تا پیش از آن کسی جسارت پای گذاشتن بدانها را حتی در مخیله خویش راه نداده بود. اولین جابهجایی و تغییرات عمده در معنای مدرن در قالب تعابیر و اصطلاحاتی مانند رنسانس و رفورماسیون صورت گرفت و کمکم در عصر روشنگری این مفهوم در مقابل سنت قرار گرفت، در ارتباط با پیدایش آن باید گفت رنه دکارت فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی با گفتن جمله »من میاندیشم، پس هستم« حضور انسان را اعلام میدارد و بدینترتیب انسانگرایی ٌ بنیان نهاد شد. دکارت انسان را در تعقل خلاصه میکند و طبق این مفهوم مدرنیته رابطهای تنگاتنگ با عقلانیت مییابد، نفی یکی انگار دیگری است اندیشهای که بعدها توسط اندیشمندانی چون کانت پرورانده شد. اصول مطروحه در دوران مدرن با تفکرات و فلسفه کانت سندیت مییابد. او با اهمیت دادن به عقل به انسان به عنوان موجودی عقلانی جایگاهی ویژه بخشید و با نوشتن کتاب »نقد خرد ناب« بنیاد عقلگرایی را استوار کرد. از آن زمان به عقل بشری اعتماد شد، به طوری که کمکم همه جنبههای رشد و ترقی منوط به کمال عقل دانسته شد .[۳] انسان در عصر مدرن به عنوان موجودی شناخته شد که توسط عقل به سلاح علم مسلح شده و میکوشد خود را از قید و بند محدودیتها آزاد کند. انسانی که مطمئن است از طریق شناخت و آگاهی توسط عقل به سعادت خواهد رسید و میتواند از جامعهای نو و مدرنی بنا کند .[۴] در تفکر مدرن ضمن قایل شدن به اصالت خود، فطرت و

۱ .Humanism×

اهمیت یکسان و عام برای عموم انسان فرض میشود. مشخصه انسان عقل اوست و چون ماهیت و فطرت بشر واحد و یکسان است، بهزعم مدرنیستها، بشریت در نهایت به طرز تفکر و زندگی یگانهای خواهد رسید و اختلافات و تفاوتها از بین خواهد رفت و این گزاره در مدرنیسم به عنوان اصل پذیرفته شده یک راه و یک حقیقت شناخته میشود .[۵] اساسا بر سر شروع مدرنیته اختلاف است و محققان پنج مقطع تاریخی را ابتدا عصر مدرنیته میپندارند برخی اواخر قرن ۱۵ میلادی را آغاز آن میدانند، گروهی دکارت را آغازگر این عصر میپندارند و دراین صورت، قرن ۱۷ میلادی مبدأ مدرنیته خواهد بود، بعضی انقلاب فرانسه و انقلاب آمریکا، یعنی قرن هیجدهم را مبدأ این دوره معرفی میکنند و برخی نهضت روشنگری آلمان را که متعلق به قرن هیجدهم است ملاک قرار دادهاند و پارهای نیز نهضت مدرن را به اوایل قرن نوزده نسبت دادهاند .[۱] و عدهای هم مبدأ این دوره را در قرن چهاردهم و در آثار فرانسیس بیکن و راجرز بیکن و سنت اگوستین جستجو میکنند. مدرنیسم شهر را یکسره مدرن میبیند و ارتباط شهر را با گذشته قطع میکند و از این زاویه به مسائل معماری و شهرسازی میپردازد. انسان دراین مکتب عنصری بیولوژیک است دارای عملکردهایی چون » سکونت«، »کار«، »رفتوآمد« و »اوقات فراغت« در یک ناحیه خاص. در مکتب مدرنیسم، موقعیت، مکان، فرهنگ و سنت جایگاهی ندارد .[۶] به هر حال مکتب مدرنیسم، خاستگاهی غربی دارد؛ اما مفهوم خاصی ندارد و رویکردی به جنبههای متفاوت فرهنگ است که درعصر نوزایی مطرح شد. هدف آن تبیین توانایی انسان و تسلط صرف عقلانی او بر خود و جامعه است در چنین فضای فکری، قرن هجده شاهد ظهور انقلاب صنعتی بود و بنا به ماهیت خود، تغییر و تحولات اجتماعی، اقتصادی، کالبدی و فیزیکی عظیم و گستردهای را موجب شد .[۷] مدرنیسم از نافذترین جریان معماری و شهرسازی غربی است که از ابتدای عصر پهلوی تاکنون در معماری ایران رواج داشته و گفتوگو از مدرنیته و مدرنیسم در شهرسازی به دو دلیل عمده مبرم و اجتناب ناپذیر شده است. نخست اینکه دوران مدرن؛ فرهنگ جهانشمولی را با خود به همراه آورده است که از آن گریزی نیست، تشابه فرم شهرها در نقاط مختلف گیتی و به اعتباری تولد شهر عام و تحلیل شهر خاص شاهد این مدعاست، به همین دلیل توجه و اعمال نظر در مفهوم مدرنیسم و تأثیر آن بر شهرسازی به مفهوم عام در راستای استخراج روایت وطنی (ایرانی) آن به منظور اجتناب از برخورد ایدئولوژیک با سازمان فضایی ـ کالبدی است. دلیل دوم: تبیین اجتماعی، اقتصادی دوره مدرن ایرانی و تبلور سازمان قضایی آن یعنی شهر است[.۸] یکی از نخستین گامهای تفکر مدرن از بین بردن هاله تقدس است و این یعنی از بین رفتن نخستین نمادهای تعلق مذهبی. این هاله، ترکیبی از خوف و رجا مقدس را با خود به همراه دارد؛ مدرنیسم این هاله را درهم شکسته، در جهان مدرن،

۲

دیگر هیچکس و هیچچیز مقدس نیست و تقدس جایی در زندگی جدید ندارد .[۹] در این مقاله سعی شده که مفهوم و پیدایش شهر مدرن در غرب و ریشهیابی تأثیر آن بر شهر و شهرسازی از دوران قاجاریه تا عصر معاصر و شناسایی پیامدهای فضایی ـ کالبدی شهرهای ایرانی ـ اسلامی (نمونه موردی شهر تهران) و اینکه فضای کالبدی شهر تهران از دوره قاجاریه تا عصر حاضر چگونه شکل گرفته و چه پیامدهای فضایی ـ کالبدی درشهر تهران در دورههای مورد اشاره صورت گرفته است، مورد بحث و بررسی قرار میگیرد.

مفاهیم، دیدگاهها و اصول نظری

سنت
از نظر لغوی دکتر نصر واژه »سنت« را معادلی برای Tradition به کار گرفت، این واژه در اصل به معنـی انتقـال و دسـت بـه دسـت شـدن میآید، در لاتین سنت به معنی واقعی کلمه یعنی، تحویل چیزی، بـه نظر میرسد معادل معنای »ارث« در جوامعی کـه تغییـر در آنهـا بـه آرامی صورت میگیرد.. [۱۰] از نظر تاریخی »سـنت« دوره تـاریکی، بسیار سـحرآمیز، کمتـر آزاد، کمتـر عقلانـی، کمتـر تولیـدی، کمتـر متمدن، کمتر مرفه، کمتر دموکراتیک، کمتر تساهل پذیر، بـا احتـرام کمتر به فرد، کمتر علمی و کمترتوسعهیافته از نظر تکنولـوژی اسـت. وبر سنت را »احساسات« و »باورهایی« میداند که از نسلی به نسـلی دیگــر منتقــل میشــود، از ایــنرو راهنمــای جوامــع ســنتی گذشــته آنهاست، از دیدگاه ملکیان سنت مجموعه اموری است که افـراد یـک جامعه، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، به طور مسلم و بدون چون و چـرا پذیرفتهاند .[۱۱]

مدرنیته و مدرنیسم
مدرن از نظر مفهومی به سه معنا به کار رفتـه اسـت، در معنـی اول مدرن یعنی زمان حال و کنونی در معنی دوم به معنی نو و مخـالف و در مواردی استفاده میشود که زمان جدید و یـک دوره زمـانی قابـل تمایز با دوره قبل مورد توجه باشد و در معنی سوم لحظه آنی و فـرار اســتفاده میشــود.[۱۲] واژه مدرنیتــه نخســتین بــار توســط بــودلر دراواسط قرن نوزدهم به کار برده شد.[۱۳] از نظر او مدرنیتـه نیمـه فــانی، فــرّار، تصــادفی هنــری اســت کــه نیمــه دیگــرش جــاودانی و تغییرناپذیر است. به عبارت دیگـر تعریـف بـودلر از مدرنیتـه»هـر آن چیزی که ویژگی منحصـربه فـرد عصـر یـا دورهای خـاص محسـوب میشود .[۱۴] وی معتقد است که نقاش زندگی مـدرن کسـی اسـت

که بینش و توان خود را بر سلیقه باب روز، اخلاقیات و عواطـف ایـن زندگی متمرکز میکند. بر لحظه گذرا و تمامی نشـانههای جـاودانگی کــه در آن نهفتهانــد.[۱۴] مدرنیتــه بــه منزلــه عملکردهــای خــود سازماندهنده و دگرگونسازدر قشـرها و بخشهـای مختلـف جامعـه عمل میکند .[۱۵] همچنین مدرنیته بـه یـک دوره تـاریخی تعبیـر شده که در آن جنبش فرهنگی و عقلی اتفاق افتـاده اسـت. دسـتهای دیگر مدرنیته را همچون شکل یا ساختاری اجتماعی ـ فرهنگـی و در

نتیجه واقعیتـی یـا دوران تـاریخی مطـرح میکننـد. در ایـن دسـته، مدرنیته به مثابه روشنگر شکلی از زندگی اجتماعی معرفی می شـود که دیگر از اشکال زندگی اجتماعی تمایزپذیر است. تأکید این تعاریف بر جنبه تاریخی است و بر این مبنا چون مدرنیته روزی ایجـاد شـده ممکن است روزی هم از بین برود [۱] و دستهای هم آن را به مثابـه حالتی یا رویکردی فلسفی یا جهانبینی تازهای مطرح میکنند که در این دسته پیدایش مدرنیته با پیدایش جوامع مدرن همزمان اسـت ] .[۴ بنابراین مدرنیته نو شدگی، نواندیشی و فرآیندی است کـه در آن طرز نگاه انسان به جهان و به خود متحول میشود. جرأت دانسـتن و فهمیدن یا نوعی احساس اصیل وجودی به او دست میدهد و به ایـن نتیجه میرسد کـه بایـد مجـدداً دربـاره جهـان و انسـان، مسـتقل از باورهای پیشین بیندیشد و دست به تجربهها و آزمونهای تازه بزند و یا نسبت وجودی تازهای با هستی برقرار کند. در نهایت اینکه مدرنیته پدیدهای است که حداقل دو جنبه متفاوت دارد، جنبه عینـی کـه بـا فرآیندهای اجتماعی و اقتصادی مرتبط میشود و جنبه ذهنی آن که با تجربیات فردی، فعالیتهای هنری یـا بازتـاب تئوریـک آن ارتبـاط مییابد . [۱۲] به تعبیر برمن »مدرنیته پارهای از تجربه روزمره زندگی ماست [ ۱۶] و مدرن بودن یعنی داشتن شیوهای خاص از نگرش بـه جهان، انسان و جامعه انسانی.[ ۱۷]گیـدنز اشـاره میکنـد، شـتاب و گستردگی پهنه در تغییرات و ماهیت متفاوت یـافتن همـراه بـا نفـی دائمی گذشته است .[۲] ولی نه به معنی گسسـت کامـل آن، بلکـه مدرن بودنی که دائماً در حال نقد خود است و نویی جدید را بهوجود میآورد. در این معنا، برای مدرنیته پایانی قابل تصور نیست، تغییـری است که رو به آینده دارد و آنچه با شـکلها و نمودهـای متفـاوت در زمانها و مکانهای مختلف اتفاق میافتد، همه بر یـک چیـز دلالـت دارند، بنابراین مدرنیته نوشدنی دائمی و رو به آینده همراه عقلانیت و خردورزی است. مدرنیتـه یعنـی تخریـب و بازسـازی دائمـی . [۱۵] خلاصه اینکه مدرنیته خارج از هرگونه دورهبندی تاریخی، یک رویکرد عقلانی و مأمور تجدد، نه طبقهای خاص است و نه آیینی ویژه، بلکـه

خرداست و ضرورت تاریخی پیروزی آن، بازتاب خرد، حرکـت اسـت، همانگونه که انسانشناس فرانسوی ژرژ بالاندیـه میگویـد: مدرنیتـه حرکت است بهعلاوه عدم تعین .[ ۱۸] به طور کلی مـی تـوان گفـت مدرنیسم به دورهای اطلاق میشود کـه در آن آرمانهـای بـورژوازی، جهاناندیشی، علم بـاوری، کلیگرایـی، فراروایتهـا، سلسـله مراتـب، فشار و نظامگری، حوزههای گستردهای از جهان ما و پهنه زندگی مـا را به خود اختصاص دادهاند.[ ۱۹] مدرنیته به عنـوان بسـتر و زمینـه مدرنیسم در قالب جریانی قاعدهگرا و نظممحور بعد از ۱۶۰۰ میلادی در اروپا شکل گرفت و در حوزه ادبیات و هنر در قالب مدرنیسم تجلی یافت و چهار رخداد بـزرگ شـامل رنسـانس، اصـلاحگرایی مـذهبی، روشنگری و انقلاب صنعتی، ارکـان اساسـی مدرنیسـم یـا نـوگرایی و مدرنیته را در اروپا آفریدند .[۶]