تاريخچه علم اصول
شيعه در طول حيات خود با اهتمام شديد به علم اصول فقه، آن را مقدمه فقه و ابزاري مهم در استنباط صحيح احکام شرعي ضروري مي دانست، تا جايي که آن را، منطق علم فقه ناميده¬اند.[۱] بدين معنا که فقيه در استنباط احکام شرعي از منابع ، نيازمند اصول و قواعدي است که علم اصول فقه عهده¬دار آن است و بدون آن استنباط احکام شرعي کامل و تمام نيست. به طور کلي مي¬توان براي علم اصول چهار دوره را در نظر گرفت؛ دوره پيدايش، دوره رشد و نمو، دوره رکود و دوره کمال و نو آوري.

۱٫ دوره پيدايش
در نظر شيعه مسائل اين علم، ريشه در عصر ائمه (ع) دارد و آنان به خصوص امام باقر و امام صادق (ع) اصول و شيوه¬هاي بهره¬وري از قرآن و سنت را تعليم داده¬اند. بدين صورت که ائمه با املاي قواعد و کليات علم اصول به شاگردان خود زمينه را براي پيدايش چنين علمي فراهم آورده¬اند. بنابراين مي¬توان آنها را واضع و موسس علم اصول دانست.[۲]

۲٫ دوره رشد و نمو
اين دوره از اوائل قرن سوم شروع شده تا اواخر قرن دهم ادامه يافت. خصوصيت اين دوره اين است که بر خلاف دوره پيدايش، در کتابهاي اصولي به جاي بحث از يک يا چند مساله اصولي، تمام مسائل علم اصول مورد بحث و بررسي قرار مي¬گرفت.[۳] نخستين کسي که در اين زمينه دست به تاليف تقريبا جامع و مستقلي زد، محمد بن نعمان ملقب به شيخ مفيد(م۴۱۳ق) است که الرسالة الاصولية يا التذکرة باصول الفقه[۴] را نگاشته است.

پس از شيخ مفيد، سيد مرتضي(م۴۳۶ق) الذريعة الي اصول الشريعة و سپس شيخ طوسي(م۴۶۰ق) عدة الاصول را نوشته¬اند. از علماي ديگر که در اين زمينه دست به تاليف زدند مي¬توان به:
الف) ابن زهره حلي(م۵۵۸ق) کتاب غنية النزوع الي علمي الاصول و الفروع
ب) محقق حلي(م۶۷۶ق) کتاب المعارج في اصول الفقه
ج) علامه حلي(م۷۲۶ق) کتابهاي تهذيب الوصول الي علم الاصول، نهاية الاصول الي علم الاصول، مبادي الوصول الي علم الاصول، و ….

۳٫ دوره رکود
علم اصول بعد از صاحب معالم با ظهور اخباري¬ها مورد حمله شديد قرار گرفت. اخباري گري بوسيله ميرزا محمد امين استرآبادي(م۱۰۳۳ق) بنيان نهاده شد. وي با تاليف کتاب الفوائد المدنية اساس فقه اخباري را پي ريزي کرد و در آنجا خود را اخباري ناميد و به مخالفت با علم اصول پرداخت و عده زيادي از علماي شيعه را با خود همراه کرد. وي مدعي بود که مسلک نو و جديدي را ابداع نکرده، بلکه اخباري گري را روش اصحاب ائمه(ع) و قدماء مي¬دانست و لذا خود را محيي طريقه از بين رفته سلف صالح شيعه مي¬دانست.[۵]

۴٫ دوره کمال و نوآوري
آغازگر اين دوره وحيد بهبهاني(م۱۲۰۶ق) است. وي با تلاش فراوان و مبارزه فراگير با اخباري گري توانست حرکت نو و تکاملي در فقه و اصول آغاز کند. وي با تاليف حدود ۱۰۳ رساله کوچک و بزرگ رشد علم اصول را در يک مسير جديدي قرار داد.[۶] بعد از ايشان نيز همين مسير ادامه يافت و کتابهاي ارزشمندي درعلم اصول نوشته شد.

از مهمترين کتب اصولي که در اين دوره، يعني از عصر وحيد بهبهاني تا امروز تدوين شده است عبارتند از:
الف) الفوائد الحائرية، وحيد بهبهاني
ب) قوانين الاصول، ميرزاي قمي(م۱۲۳۱ق)
ج) عوائد الايام، مولي احمد نراقي(م۱۲۴۵ق)
د) هداية المسترشدين، محمدتقي بن عبدالرحيم(م۱۲۴۸ق)
ذ) الفصول في الاصول، شيخ محمدحسين بن عبدالرحيم(م۱۲۶۰ق)
ر) فرائد الاصول، شيخ مرتضي انصاري(م۱۲۸۱ق)
ز) کفاية الاصول، آخوند محمد کاظم خراساني(م۱۳۲۹ق)

س)فوائد الاصول، تقريرات درس ميرزا حسين نائيني(م۱۳۵۵ق)
ش) درر الفوائد، عبد الکريم حائري(۱۲۷۴-۱۳۵۵ق)
ش) المقالات في علم الاصول، ضياء الدين عراقي(م۱۳۶۱ق)

ص) نهاية الدراية في التعليقة علي الکفاية، محمد حسین اصفهاني(۱۲۹۶-۱۳۶۱ق)
ض) مناهج الوصول الي علم الاصول و الرسائل، سيد روح الله موسوي خميني(۱۳۲۰-۱۴۰۹ق)
و) مصباح الاصول، تقرير درس سيد ابوالقاسم خوئي(۱۳۷۱-۱۴۱۱ق)

تولد علم اصول
پيدايش علوم هيچ‏گاه ناگهانى نيست، بلكه حالت تدريجى دارد؛ يعنى ابتدا به صورت يك سرى انديشه هاى پراكنده و جسته و گريخته است، بعد كم كم به شكل مجموعه هايى در مى آيد و سپس شكل منطقى به خود مى گيرد، تا اينكه در نهايت در قالب يك علم بروز مى كند.

اين يك سير طبيعى است.
به همين جهت همواره با گذشت زمان و پيشرفت يك علم، علوم جديدى از آن متولد مى شود.
مثلاً با گسترش بحث علم رجال، علم جديدى در معرض ظهور و پيدايش است كه شايد در آينده به صورت يك علم مستقل و مفصل مطرح شود.

در گذشته، علماى علم رجال تك تك راويان حديث را از جهت وثاقت مورد بحث قرار مى دادند.
لذا در كتب رجالى گذشته بحثى به نام كليات رجال نمى بينيم، ولى كم كم متوجه وجود قواعد كلى و مشتركى شدند كه در بحث از جزئيات احوال راويان و اثبات وثاقت به كار مى رود.

اين قواعد در گذشته، ذيل بحث از راويان مطرح مى شد اندك اندك اين قواعد منظم شد و به صورت مقدمه اى بر علم رجال، در ابتداى كتب و يا به شكل يك سرى فوائد در اين كتب آورده شد، تا اينكه در زمان حاضر شاهد تأليف كتاب‏هايى مستقل در اين زمينه با نام كليات علم رجال هستيم.

آنچه امروزه در حوزه هاى علميه به عنوان علم رجال مورد تدريس و تدرّس قرار مى گيرد عمدتاً بحث از كليات علم رجال است، نه جزئيات رجال و خصوص احوال راويان.
در مورد پيدايش علم اصول نيز وضع به همين منوال است.

علم شريعت يعنى علمى كه در صدد معرفت احكام اسلام است در صدر اسلام منحصر به تلاش عده‏ى كثيرى از راويان براى حفظ احاديث و جمع آنها بود.
لذا مى توان گفت علم شريعت در مرحله‏ى نخست در سطح علم حديث بود.
طريقه‏ى فهم حكم شرعى از روايات در آن مرحله از شأن و اهميت چندانى برخوردار نبود، زيرا فهم حكم شرعى از روايات همانند طريقه‏ى فهم مردم از سخنان يكديگر در گفتگوهاى روزمره، و به همان سادگى بود.

كم‏كم با گذشت زمان، فهمِ حكم شرعى از روى روايات تعمقّ و دقت بيش‏ترى پيدا كرد، كه بروز محسوس آن را در زمان امام باقرعليه السلام و امام صادق‏عليه السلام مشاهده مى كنيم.
راه دسترسى مستقيم به منابع و مصادر احكام با شهادت ائمه‏عليهم السلام و غيبت امام زمان‏عليهم السلام بسته شد.

قرائن حاليه نيز با بيش‏تر شدن فاصله از زمان صدور روايات از بين رفت.
در نتيجه، طريقه‏ى فهم حكم شرعى از طريق نصوص دقت و عمق بيش‏ترى پيدا كرد، به گونه اى كه استخراج حكم از مصادر شرعى نيازمند خبرويت بود.

بدين ترتيب علم فقه در دامان علم حديث متولد شد.
علم فقه نيز اندك‏اندك رشد كرد و فقها متوجه شدند كه در خلال عمليات استنباط، يك سرى عناصر مشترك وجود دارد كه بدون آنها استنباط ممكن نيست.
بدين‏سان بحث مستقل از عناصر مشترك مطرح شد(۳۵) و علم اصول در دامان علم فقه متولد شد.
شهيد آية الله سيد محمد باقر صدر در مواضع متعددى از كتاب ارزشمند المعالم الجديده تأكيد مى كند كه علما به خاطر كاربرى بعضى از عناصر در اكثر ابواب فقه لازم ديدند به شكل مستقل از آنها بحث كنند.

اين نظريه كه مسائل علم اصول ابتدا در ابواب مختلف فقهى مصداق داشته و بعد در علم اصول به صورت يك بحث مستقل مطرح شده است، هر چند به شكل غالبى صحيح است – اغلب مسائل اصولى همين‏طور است – و از نظر سير تاريخى از علل پيدايش اصول است،

لكن بايد توجه داشت كه از نحوه‏ى طرح برخى از مسائل علم اصول در گذشته و حال پيداست اين‏چنين نبوده است كه ابتدا در ابواب مختلف فقهى مصداق داشته باشد و بعد در اصول به شكل كلى بحث شده باشد؛ بلكه بر عكس، گويا اين مسائل تنها يك مصداق در فقه داشته است، لكن وقتى خواسته اند از آن بحث كنند بهتر ديده اند كه از آن به شكل كلى و در علم اصول بحث كنند، تا اگر مصاديق ديگرى براى آن كلى پيدا شد مسئله را حل كرده باشند؛

يعنى آنچه كه در اصولى بودن يك مسأله شرط است اين است كه قابليت سريان و استفاده در ابواب گوناگون فقه را داشته باشد و لو بيش از يك يا چند مصداق در فقه نداشته باشد.

مثلاً اين بحث اصولى كه »آيا رجوع ضمير به بعضى از افرادِ عام متقدم، موجب تخصيص عام مى شود يا نه؟« منشأ پيدايش آن تنها آيه‏ى: »و المطلّقات يتربّصن بانفسهنّ ثلاثة قروء.
.
.
و بعولتهنّ احقّ بردهنّ«(۳۶) است.
مقصود از مطلّقات عموم زن هاى طلاق داده شده است و مقصود از »هنّ« در »و بعولتهنّ احق بردهنّ« خصوصِ مطلّقات رجعيه است، نه عموم مطلّقات لذا اين سؤال مطرح مى شود كه آيا رجوع ضمير »هنّ« كاشف از اين است كه اصلاً مقصود از مطلقات در ابتداى آيه كه حكم خاصى براى آنان بيان شده، خصوص مطلقات به طلاق رجعى است يا اعم از طلاق رجعى و طلاق بائن مراد است.
محل بحث همين آيه بود، لكن بحث را به شكل كلى مطرح كرده اند.

همچنين است اين بحث اصولى كه »آيا استثناء عقيب جمل متعدده تنها به جمله‏ى اخير مربوط است يا به تمام جمل؟«.

منشأ اين بحث آيات: »و الذين يرمون المحصنات ثم لم يأتوا باربعة شهداء فاجلدوهم ثمانين جلدة، و لا تقبلولهم شهادةً ابدا و اولئك هم الفاسقون، الاّ الذين تابوا من بعد ذلك و اصلحوا فانّ الله غفور رحيم«(۳۷) است.

در مورد كسانى كه به زنان مؤمنه تهمت زنا مى زنند و قادر بر اقامه‏ى چهار شاهد عادل نيستند سه حكم بيان شده است: ۱ .
هشتاد ضربه شلاق ۲ .
عدم قبول شهادت آنها در محاكم ۳ .
فاسق بودن آنان؛ بعد يك استثناء آورده شده و آن عبارت است از: كسانى كه توبه كنند.

سؤالى كه در اين‏جا مطرح است اين است كه آيا اين استثناء تنها به جمله‏ى اخير، كه بيانگر حكم سوم يعنى فاسق بودن است بر مى گردد و يا به تمام جمله ها، يعنى به هر سه حكم بر مى گردد؟ محل اصلى بحث اين آيات شريفه بوده بعد آن را به شكل كلى مطرح كرده اند.

ممكن است در كل فقه اين دو بحث اصولى مصداق ديگرى نداشته باشند، لكن همين مقدار كه قابليت جريان در تمام ابواب فقه را دارد و اختصاص به باب خاصى ندارد در اصولى بودن مسأله كافى است.

هر چند اين نكته قابل تذكر است كه اهميت مسائلى كه در اكثر ابواب فقهى مصداق دارند از مسائلى كه تنها يك يا دو مصداق در فقه دارند، بيش‏تر است.
بنابراين نظر شهيد صدر به نحو اغلبى و از نظر تاريخى صحيح است امّا از نظر كيفيت پيدايش مسائل اصولى كليت ندارد.

مؤسس علم اصول همان‏گونه كه آيةالله سيد حسن صدر در تأسيس الشيعه لعلوم الاسلام فرمود، اولين فردى كه در مورد علم اصول سخن گفت و آن را پايه‏گذارى كرد امام باقرعليه السلام است.
بدين جهت آن حضرت مؤسس اين علم محسوب مى شود.

امام باقرعليه السلام )شهادت: ۱۱۱ ه.
ق.
( و امام صادق‏عليه السلام )شهادت: ۱۴۸ ه ..ق..( قواعد اصولى را بر اصحاب خود املاء كردند.
مجموعه‏ى اين قواعد را عده اى از علماى متأخر در كتبى جمع آورى نموده اند.
(۳۸) تمام روايات اين كتب با سند متصل به اين دو امام مى رسد.

اولين تأليفات علم اصول اولين كتاب در مورد مسائل علم اصول رساله اى در زمينه‏ى مباحث الفاظ است كه تأليف شاگرد بارز امام صادق و امام كاظم‏عليهما السلام، هشام بن حكم)متوفا: ۱۷۹ ه.
ق.
( مى باشد.
پس از وى، يونس بن عبدالرحمن مولى آل يقطين )متوفا: ۲۰۸ ه ..ق..( كتاب »اختلاف الحديث و مسائله« را – كه مربوط به بحث تعارض اخبار و مسائل تعادل و تراجيح(۳۹) احاديث متعارض مى باشد – تأليف كرد، كه به شكل روايت از امام كاظم‏عليه السلام است.

اين دو عالم شيعى در تأليف كتاب در باره‏ى علم اصول بر محمد بن ادريس شافعى و استادش، محمد بن حسن شيبانى – از علماى اهل سنّت – تقدم دارند.

(۴۰) مشاهير علماى شيعى كه تا زمان شيخ طوسى)متوفا: ۴۶۰ ه..ق..( كتبى در علم اصول تأليف كرده‏اند عبارتند از: ابو سهل نوبختى، حسن بن موسى نوبختى، محمد بن احمد بن جنيد اسكافى، ابن عقيل عمّانى، ابو منصور صرام نيشابورى، محمد بن احمد بن داوود بن على بن الحسن )مشهور به ابن داوود و شيخ القميين(، شيخ مفيد و سيد مرتضى.

روشن شدن مرزهاى مباحث اصولى پيش از تولد علم اصول، لزوم و اهميت بحث از عناصر مشترك واضح نبود امّا به تدريج با وسعت پيدا كردن عمليات استنباط و تفكر فقهى، اهميت عناصر مشترك و لزوم بحث مستقل از آن روشن شد و به سطحى رسيد كه به عنوان بحث مستقل و علم جداگانه به آن پرداخته شد.

در عين حال، حدود و صغور مباحث اصولى و جدايى آن از علم فقه و علم عقايد )اصول دين( چندان روشن نبود و گاه مباحث علم اصول عقائد در اصول فقه بحث مى شد.

سيّد مرتضى)ره( در »الذريعه الى اصول الشريعه« در اين باره مى فرمايد: »قد و جدتُ بعض من افرد فى اصول الفقه كتاباً – و ان كان قد اصاب فى كثير من معانيه و اوضاعه و مبانيه – قد شرد من قانون اصول الفقه و اُسلوبها و تعدّاها كثيراً و تخطّأها، فتكلّم على: حدّ العلم و الظنّ و كيف يولّد النّظر العلم،

و الفرق بين وجوب المسبب عن السبب و بين حصول الشئ عند غيره على مقتضى العاده و ما تختلف العاده و تتّفق، و الشروط التى يعلم بها كون خطابه تعالى دالاًّ على الاحكام و خطاب الرسول عليه السلام، و الفرق بين خطا بيهما بحيث يفترقان او يجتمعان، الى غير ذلك من الكلام الّذى هو محض صرف خالص للكلام فى اصول الدين دون اصول الفقه«.

(۴۱) سيد مرتضى در عبارات فوق به صراحت فرموده است: بعضى از كسانى كه در زمينه‏ى اصول فقه كتاب مستقلى را تأليف كرده اند در بسيارى موارد از محدوده‏ى مباحث اصول فقه خارج شده، به بحث هايى پرداخته اند كه مباحث خالص و صرفِ اصول دين است، نه اصول فقه.

استقلال اصول فقه از فقه و اصول عقايد و ساير علوم دينى وقتى حاصل مى شود كه عناصر مشترك استنباط بيش از پيش وضوح پيدا مى كند و موجب تمييز و شناخت طبيعت بحث اصولى از طبيعت بحث هاى فقهى و اصول عقايدى مى شود.

با وجود استقلال كامل و جدايى علم اصول فقه از علم عقايد، باز هم در بين بعضى از متأخرين بين اصول فقه و اصول دين خلط مى شود.

به عنوان نمونه در استدلال بر عدم حجيّت خبر واحدى كه محفوف به قرينه‏ى قطعيه نباشد، گفته شده است: »اخبار آحاد روايات ظنيه اى هستند كه علم به صدق آنها نداريم، در حالى‏كه ادله‏ى اصول بايد قطعى باشند«.

اين استدلال خلط بين اصول فقه و اصول دين است، زيرا در اصول دين بايد قطع و يقين پيدا كرد(۴۲) امّا در اصول فقه آنچه كه لازم است تمسك به ادله اى است كه حجيتِ آنها به شكل قطعى و يقينى ثابت شده، هر چند خودِ اين ادله فى حد نفسه مفيد علم نباشند.

علم اصول، نيازى تاريخى شهيد آية الله سيد محمد باقر صدر مى‏فرمايد(۴۳): نياز به علم اصول يك نياز تاريخى است، يعنى هر اندازه كه از زمان صدور روايات دورتر شده ايم نياز به علم اصول بيش‏تر شده است.

وى تعبير جالبى در اين باره دارند : »أنّ علم‏الاصول لم يوجد بوصفه لوناً من الوان الترف الفكرى(۴۴) و انّما وجد تعبيراً عن حاجة ملحه شديده لعملية الاستنباط«؛ علم اصول به عنوان يك بازى فكرى پديد نيامد، بلكه پيدايش علم اصول در پاسخ به نياز و حاجت شديد عمليات استنباط به عناصر مشترك بود.

نياز عمليات استنباط به عناصر مشترك يك نياز تاريخى است و با دور شدن از عصر نصوص روز به روز شديدتر و بيش‏تر مى شود.

براى وضوح بيش‏تر اين مطلب، شما فرض كنيد در زمان نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله زندگى مى كنيد و احكام را مستقيماً از زبان ايشان مى شنويد.

در اين صورت، آيا نياز به مراجعه به عناصر مشترك اصولى مانند حجيت خبر و تعيين ظهور عرفى الفاظ و بحث از حجيّت آن داريد؟! در حالى‏كه معناى كلام صادر از نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله را به خاطر وجود در فضاى لغوى آن زمان و اطلاع بر تمام قرائن حاليه و مقاليه، به وضوح و روشنى ادراك مى كنيد؟! آيا نياز به تفكر و وضع قواعدى براى تفسير كلام مجمل نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله داريد، در حالى‏كه مى توانيد مستقيماً از حضرت سؤال كنيد و توضيح بخواهيد؟! هر قدر انسان به عصر تشريع و صدور روايات نزديك تر باشد

نيازش به فكر كردن در باره‏ى قواعد عامه و عناصر مشترك كم‏تر است و بر عكس، هر اندازه كه از عصر نصوص دورتر مى شود و ناچار از رجوع به تاريخ و راويان حديث مى شود با سؤالاتى مواجه مى شود كه او را به تفكر در باره‏ى قواعد عامه و عناصر مشترك وادار مى كند،

مانند: آيا اين روايات حقيقتاً از معصوم‏عليه السلام صادر شده است يا اينكه راوى دروغ مى گويد؟ آيا راوى در نقل روايت اشتباه نكرده است؟ مراد معصوم‏عليه السلام از اين متن همان معنايى است كه من امروز از متن مى فهمم يا اينكه قرائن و شواهدى در كار بوده است كه من از آن بى‏اطلاعم و متن معناى ديگرى دارد؟(۴۵) با روايات متعارض چه كنم؟

با روايات مهمل و مجمل چه كنم؟ و سئوالات بسيار ديگر كه انسان را محتاج به بحث از عناصر مشترك همچون حجيت خبر، حجيت ظهور عرفى، قواعد تعارض و غيره مى كند.
(۴۶) بنابراين، حاجت به علم اصول يك حاجت تاريخى است كه مرور زمان و دور شدن از عصر نصوص آن را بيش‏تر مى‏كند.

به همين علت، به اعتقاد شهيد صدر طبيعى است كه علم اصول در بين اهل سنّت زودتر از شيعيان بروز و ظهور پيدا كند(۴۷)، زيرا زمان فقدان نص براى اهل سنّت با وفات نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله (۱۱ه..ق..( آغاز مى شود و از اين زمان به بعد اهل سنّت از عصر نص دور مى شوند امّا زمان فقدان نص براى شيعه پس از شهادت امام حسن عسگرى‏عليه السلام(۲۶۰ ه..ق..( و غيبت امام زمان‏عليه السلام آغاز مى شود.

به همين جهت اهل سنّت از اواخر قرن دوم هجرى توسط ابن ادريس شافعى)متوفا: ۱۸۲ ه..ق..( و محمد بن حسن شيبانى)متوفا: ۱۸۹ه..ق..( شروع به تصنيف كتب اصولى كردند، در حالى‏كه تصنيف علم اصول در شيعه به شكل وسيع و مشتمل بر ابحاث مختلف اصولى، از اوائل قرن چهارم هجرى آغاز شد، هر چند قبل از آن به شكل مختصر و در موضوعات خاصى، رسائلى از سوى اصحاب ائمه‏عليهم السلام تأليف شده بود.

ترويج و القاى تفكر اصولى از سوى ائمه‏عليهم السلام هر چند فرمايش شهيد صدر مبنى بر اينكه مرور زمان و دور شدن از عصر نصوص علت پيدايش علم اصول مى باشد، فى الجمله صحيح است؛ لكن بايد توجه داشت كه مرور زمان و دور شدن از عصر نصوص تنها عامل پيدايش علم اصول نيست، زيرا پيدايش علم اصول در شيعه ناشى از يك علّت اساسى ديگرى نيز مى باشد و آن عبارت است از: ترويج و القاى تفكر اصولى در بين شيعيان از سوى ائمه‏عليهم السلام.

به همين جهت است كه اولين تأليفات اصولى هر چند در زمينه‏ى يك يا چند بحث خاص، ابتدا از سوى شيعيان صورت مى گيرد، مانند رساله‏ى مباحث الفاظ، تأليف هشام بن حكم)متوفا: ۱۷۹ه..ق..( و اختلاف الحديث، تأليف يونس بن عبدالرحمان )متوفا: ۲۰۸ه..ق..(.

از سوى ديگر، معلوم نيست تأليفات شافعى و شيبانى از اهل سنّت نيز وسيع و به شكل يك دوره‏ى كامل ابحاث اصولى بوده باشد و به فرض هم كه چنين باشد، اگر علت پيدايش اصول در بين شيعه تنها عامل زمانى داشت مى بايست همان‏گونه كه تصنيف وسيع اصولى در بين اهل سنّت حدود ۱۵۰ سال بعد از عصر فقدان نص در نزد آنان پيدا شد، در بين شيعه هم همين زمان را بگذارند و در نيمه‏هاى قرن پنجم پيدا شود، در حالى‏كه بلافاصله بعد از عصر غيبت، تأليف اين‏گونه كتب آغاز مى شود.

پس تنها عامل زمانى مطرح نيست، بلكه عامل ترويج فكر اصولى از سوى ائمه‏عليهم السلام هم در كار است.
ائمه‏عليهم السلام به ويژه امام باقر و امام صادق‏عليهما السلام كه فرصت و مجالى براى تدريس و تعليم پيدا كرده بودند، به اصحاب خود شيوه هاى به دست آوردن احكام و قواعد كلى و عناصر مشترك را تعليم مى دادند.

عبدالاعلى مى گويد: به امام صادق‏عليه السلام عرض كردم: ناخن پايم شكسته است.
به همين جهت بر روى انگشت پايم پارچه اى بسته ام.
چگونه وضو بگيرم؟ امام صادق‏عليه السلام فرمود: »يعرف هذا و اشباهه من كتاب الله عزّوجل قال الله تعالى: ما جعل عليكم فى الدين من حرج، امسح عليه«؛ حكم اين مسأله و مشابه آن از كتاب خدا دانسته مى شود

خداوند در قرآن فرمود: »ما بر شما در امر دين حرج قرار نداده ايم، پس بر همان پارچه مسح كن(۴۸).