تاریخ اسلام

پیشینه
دین اسلام در سده هفتم میلادی در شبه جزیره عربستان ظهور یافت. در خلال یک سده پس از پیداییش آن، این دین موفق به ایجاد یک قلمروی اسلامی شد که از اقیانوس اطلس در شرق تا آسیای میانه در غرب امتداد یافته بود. یکپارچگی امپراتوری اسلامی دیری نپائید و بهزودی جنگهای داخلی در آن درگرفت که در میان تاریخنگاران اسلامی به دوران فتنه معروفند. پس از این مرحله، دوره دیگری به نام دوره دوم فتنه نیز بر جامعه اسلامی تأثیرگذار شد. پس از آن دودمانهای رقیب ادعای خلیفگی مسلمانان را داشتند و یکپارچگی جهان اسلام دیگر حاصل نشد.

اما از چندین سده بدین رو جریان‌های فکری اسلامی رشد بسزایی دریکپارچگی جهان اسلامی داشته و جهان شاهد جوشش عظیم ازموج بیداری اسلامی درعصر حاضر می‌باشد.

عربستان در پایان قرن ششم میلادی در گیر و دار درد زایمان انتقال به مرحلهء یکتاپرستی بود. در دههء دوم قرن هفتم میلادی همزمان با گسترش اسلام در حجاز، در سه نقطهء دیگر عربستان نیز دین یکتاپرستی درحال شکل گرفتن بود و کسانی ادعای نبوت داشتند و دین نوینی را عرضه می‌نمودند. برای اینکه این موضوع را بهتر بشکافیم ابتدا باید به ترکیب قبایل عربستان در آن زمان نظری بیفکنیم.

قبایل درون عربستان پیش ازظهور اسلام به ۳ مجموعهء بزرگ و رقیب و متخاصم تقسیم می‌شدند که هرکدام دارای خدایان قبیله‌ئی ویژه و کعبهء قبیله‌ئی خاص و آداب و رسومِ سنتی و دین مخصوص به خودشان بودند، و در آداب و رسومشان نقاط مشترک بسیاری با مجموعه‌های دیگر داشتند. این سه مجموعه عبارت بودند از:

۱) مجموعهء قبایل یمنی در جنوب عربستان؛
۲) مجموعهء قبایلِ ربیعه در شرق و شمالشرق عربستان؛
۳) مجموعهء قبایل مُضَر (بر وزن هنر) در مرکز و غرب عربستان.
بزرگترین مجموعهء قبایل عربستان قبایلِ یمنی بودند؛ بعد ازآنها مجموعهء قبایل ربیعه قرار می‌گرفتند؛ و مجموعهء قبایل مُضَر دردرجهء سوم ازنظر جمعیتی بودند.

مجموعهء قبایل یمنی جنوب عربستان از چند بخش تقسیم شده بود: قبایل مِذحَج (بر وزن بهتر) با شاخه‌های متعددشان در درون یمن ساکن بودند. بعد ازاینها قبایل کِنده (بر وزن قبله) بودند که محل اسکانشان در منطقهء حَضرَموت در شرق یمن در همین سرزمینی بود که اکنون نیز شرق یمن نامیده می‌شود و تا مرزهای عُمان امتداد دارد و از چندین شاخه تشکیل می‌شد.

یمنی‌ها از نظر سنتی دارای یک خدای برتر و مشترک بودند که دارای کعبهء مخصوص به خودش بود. درکنار او خدایان کوچک دیگر نیز پرستیده می‌شدند که نیاهای مقدس از خاندانهای کاهنان سنتی- به نامهای وُد، یَغوث، یَعوق، نَسرا- بودند. یعنی دین قبایل یمن یک دین مبتنی بر نیاپرستی بود، و کاهنانِ مرده و زنده که نوادگان نیاهای تقدس‌یافته بودند، رابطان میان مردم و خدای مشترکشان پنداشته می‌شدند؛ و منصب کهانت از پدر به پسر دست به دست می‌شد.

آخرین کاهن مقدس قبایل یمنی مردی بود که در تاریخ اسلام با نام اهانت‌آمیز «اسود عَنسی»- یعنی سیاه قبیلهء عنس- شناخته می‌شود. یک شاخه از قبایل یمنی به نام بنی‌اسد نیز درشمال حجاز می‌زیستند که ازنظر آداب و رسوم سنتی شباهت تام و تمام با قبایل درون یمن داشتند و دارای کاهنان مقدس قبیله‌ئی بودند که منصبشان موروثی بود.

قبایل ربیعه که در بخش شرقی عربستان جاگیر بودند به دو بخش تقسیم می‌شدند. بزرگترین بخش آن قبایل بنی‌بکر بودند که در شمالشرق عربستان اسکان داشتند. بعد ازاینها قبایل بنی‌حنیفه که محل اسکانشان در منطقهء یَمامه درشرق عربستان بود، ازنظر جمعیتی دردرجهء دوم قرار می‌گرفتند. خدای مشترک دسته‌بندیِ قبایل ربیعه الرحمان نام داشت، و دارای کعبهء مخصوص به خودش در یمامه بود. یمامه از روزگاران دور تا اوائل قرن هفتم میلادی دردرون قلمرو ایران واقع می‌شد.

قبایل مُضَری که سومین دسته‌بندی قبایل عربستان بودند به چهار دسته تقسیم می‌شدند: یکی بنی‌عامر که بزرگترین بخش قبایل مضری بود و در مرکز عربستان اسکان داشت؛ دیگر بنی‌تمیم که بین بنی‌عامر و حجاز جاگیر بودند و بعد از بنی‌عامر ازنظر جمعیتی مرتبهء دوم را داشتند؛ سوم هوازن و ثقیف که ازنظر جمعیتی بعد ازاینها قرار می‌گرفتند

و در منطقهء طائف ساکن بودند؛ و چهارم قبایل قریش و کِنانه که در مکه و اطرافش اسکان داشتند و کوچکترین بخش قبایل مُضَری بودند. خدای مشترک تمامی قبایل مضری الله بود؛ و کعبهء واقع در مکه که در زمانی از تاریخ برای پرستش او ساخته شده بود در اوائل قرن هفتم میلادی برترین بیت الله نزد این قبایل بود.

دو مجموعه از قبایل یمنی نیز در زمانی از تاریخ به بیابانهای شام کوچیده بودند و دردرون مرزهای امپراطوری روم می‌زیستند. در میان این مجموعه در اوائل قرن هفتم میلادی قبایل کَلب ازهمه بزرگتر بودند و در بخش غربی بیابانهای شام اسکان داشتند. بعد ازاینها قبایل غسان قرار می‌گرفتند که در جنوب شام جاگیر بودند.
مجموعهء دیگری از قبایل عرب به نام «اِیاد» نیز در نخش شرقی بیابانهای شام می‌زیستند. تمدنهای معروف به پترا و تدمر که ویرانه‌های شکوهمندی ازآن هنوز در سوریه و اردن برجا است یادگار این مجموعه از قبایل عرب است.

خدای باستانی اینها اللات نام داشت؛ و درنوشته‌های هرودوت نیز نام این خدا آمده‌است. خدای باستانی اینها اللات نام داشت؛ و درنوشته‌های هرودوت نیز نام این خدا آمده‌است. آخرین پادشاه تدمر، وهب اللات معاصر شاپور اول ساسانی بود؛ و رومیها با کشتن وی تدمر را به‌کلی ویران کردند. خرابه‌های بزرگ معبد اللات در منطقهء تدمر سوریه داستان یک دوران پرشکوه را بازگوئی می‌کند.

قبایل عربِ شام تا اواخر قرن ششم میلادی عموما به دین مسیح گرویده بودند و چیزی از دین کهن در میانشان نمانده بود. بعد ازگسترش اسلام نیز اینها خیلی دیر- و با آهنگی آهسته در طی یکی دوقرن- مسلمان شدند. ازاین رو در جریان سخن از شکلگیری اسلامهای متنازع که موضوع این نوشتار است به اینها اشاره‌ئی نخواهد رفت. دراینجا همینقدر اشاره کنم

که مبلغان مسیحی قبایل عرب شام- مخصوصا قبایل ایاد- که برای تبلیغ یکتاپرستی به میان قبایل عربستان می‌رفتند و در مناسبتها و بازارهای فصلی سخنرانی میکرند و شعر می‌خواندند اثر بسیار محسوسی در توجه دادن قبایل درون عربستان به یکتاپرستی داشتند؛ و داستانهای بسیاری از این مبلغان وارد کتابهای سیره و تاریخ اسلام شده‌است که جای سخن ازآنها دراینجا نیست.

علاوه براینها دو مجموعهء کوچکِ دیگر به نامهای اَزُد و عبدالقیس نیز در سواحل جنوبی خلیج فارس- ازحد ظفار و عُمان درمرور از امارات کنونی تا قطر و بحرین کنونی- می‌زیستند که به علل جغرافیائی از بقیهء قبایل عربستان جدا افتاده بودند و ارتباطی با رقابتهای قبایلی درون عربستان نداشتند، و ازاین نظر در جُستار کنونی جا نمیگیرند. اینها از روزگار هخامنشی در درون مرزهای سنتی ایران واقع می‌شدند و تا اواخر قرن ششم میلادی آئینهای مزدایسنا و مسیحیت درآنها رواج یافته بود، و درآستانهء ظهور اسلام تابع ایران ساسانی بودند.

در پایان دههء دوم قرن هفتم میلادی که اسلام در مدینه و مکه و طائف گسترش یافت، سه مدعی نبوت در میان قبایل یمن و ربیعه فعالیت می‌کردند: یکی اسود عنسی در میان قبایل مذحج و کنده؛ دیگر طلیحه در قبایل یمنیِ بنی‌اسد که درشمال حجاز جاگیر بودند؛ سوم مسیلمه در قبایل بنی‌حنیفه در شرق عربستان. دراین زمان در میان قبایل بنی‌تمیم نیز یک زن به نام سجاح ادعای نبوت داشت و تبلیغ یکتاپرستی می‌کرد.

درنیمهء سال ۱۲ هجری یک دولت مستحکم و پرقدرت ومطاع در مدینه برسرکار بود که کلیهء قبایل عربستان را در اطاعت داشت، و چنین به نظر می‌رسید که مدینه یک دولت سراسری و یکپارچه و پراستمرار عربی تشکیل داده‌است. لیکن تراکم جمعیتی عربستان وکمبود موارد گیاهی و آبی مانع ازآن بود که این دولت بتواند ثباتی دائمی را درعربستان به وجود آورد؛

زیرا عربان درشرائط معمولی، خواه وناخواه مجبور بودند بخاطر حفظ یا حصول چراگاه به ستیز ونزاع افتند و باز عربستان به آشوب و نابسامانی برگردد، و ثبات و دوام دولت مدینه تهدید شود. قبایل عربستان دروضعیتی بودند که نیاز به خروج از اوضاع تنگ عربستان و خزش گسترده به درون سرزمینهای بیرون از عربستان داشتند. این خزشْ یک ضرورت تاریخی بود که می‌بایست صورت می‌گرفت و هیچ گریزی ازآن نبود

. مرکزیتی که مدینه درسال ۱۲ هجری یافته و وحدتی که به قبایل عربستان بخشیده بود می‌توانست کارآمدترین ابزار درراه جهت بخشیدن به این خزش تاریخی و ضروری باشد. مدینه کارآمدترین ابزار معنوی نیز برای یکسو کردن جهت خزش عربان در اختیار داشت و آن «دینِ الله» بود، که با دستیازی به آن می‌توانست قبایل عربستان را درخزش بزرگ تاریخی به حرکت درآورَد.

دراین خزش بزرگِ تاریخی، هر سه دسته‌بندی مُضَر و یَمَن و رَبیعه به رهبری مدینه بسیج شده از مرزهای تنگ عربستان به سوی دنیای فراخ و متمدن به راه افتادند تا با درهم کوفتن تمدنهای باستانی در سرزمینهای تمدنی اسکان یابند. ازمیان این سه دسته‌بندی، جز قبایل مدینه و مکه و طائف، هیچ قبیلهء دیگری دینِ اسلام را نمی‌شناخت و با سنتهایش که مخصوص حجاز بود آشنائی نداشت.

همهء قبایل عربستان همراه با خزیدن به درون سرزمینهای تمدنی گفتند که ما مسلمانیم و قرآن را تنها کتاب آسمانی و پیامبر اسلام را تنهای فرستادهء الله دانستند؛ ولی نه با افکار و عقاید سنتی قریش که درقرآن بازتاب یافته بود آشنا بودند، و نه می‌توانستند ازسنتهای دیرینهء خودشان دست بکشند. در نتیجه همراه با این سه دسته‌بندی بزرگ، سه دینِ مشخص به نام اسلام پا به عرصهء اجتماعی قبایلِ خزنده نهاد که هیچکدام نمی‌توانست در دیگری ادغام گردد یا دیگری را حذبِ خودش سازد.

در سال ۱۳ هجری مأموران مدینه برای جلب رؤسای قبایل یمنی به آن کشور گسیل گشتند و سران بسیاری ازقبایل یمن به امید حصول غنایم جنگی، برای شرکت در لشکرکشیهای مدینه به اطراف عربستان ابراز آمادگی کردند. عَمرو ابن مَعدی‌کرِب که نیرومندترین مرد مِذحَج و برجسته‌ترین سرهنگ اسود عنسی بود برای شرکت دادنِ قبیله‌اش در لشکرکشیها به مدینه رفته اطاعت از ابوبکر را پذیرفت. ابوموسا اشعری با قبیله‌اش به مدینه رفت تا همراه لشکرهای مهاجم به عراق شود. جریر ابن عبدالله نیز قبیله‌اش بُجَیله را به درون حجاز انتقال داد

تا در لشکرکشیها شرکت ورزد. اشعث ابن قیس نیز قبیله‌اش را برداشته به مدینه رفت و ازآنجا برای شرکت در فتوحات عراق گسیل شد. قیس ابن عبد یغوث- خلیفهء اسود عنسی- نیز صلاح خودش و قبیله‌اش را درآن دانست که اطاعت ازمدینه را قبول کند، و خود با بخشی از قبیله‌اش به خدمت سپاه اسلام درآمد و نام پدرش به مَکشوح تغییر یافت و او ازآن پس قیس ابن مکشوح نامیده شد. همهء این افراد را به زودی با قبایلشان در لشکرهای جهادگرِ اسلام در قادسیه و در فتوحات عراق خواهیم دید، و بعضی ازآنها را در مناصب بسیار حساس سیاسی خواهیم یافت.

با این پیشامدها اوضاع داخلی یمن به حال خود رها گردید و به زودی داوطلبانه به اطاعت مدینه درآمد، تا کارگزار مدینه برای ادارهء امور آن کشور اعزام گردد؛ و آن عده از شخصیتهای یمنی که درستیز با گسترش نفوذ پیامبر یمنی با مدینه همراهی کرده بودند، بعنوان کارگزاران مدینه در یمن منصوب شدند.

قبایل یمن هرچند که بعد از نابود شدنِ پیامبرشان مسلمان شدند و همراه لشکرهای جهادگر اسلام راهی عراق و ایران گشتند، ولی هیچگاه ارزشهای دینِ خودشان را رها نکردند، و بخش اعظم عقاید مربوط به آن دین را با خودشان وارد اسلام کردند. اساسی‌ترین جنبهء این عقیده مربوط به میراثی بودنِ مقام رهبری دینی بود؛ زیرا که کاهنان و انبیای قومی آنها پشت اندرپشت و پسر بعد ازپدر درمیان قبایل خودشان مقام نبوت وکهانت داشتند، و گمان برآن بود که توسط آسمان تعیین شده‌اند.

این عقیده بعدها توسط آنها بصورتِ موروثی بودن مقام جانشینی پیامبر اسلام و انتصابی بودن رهبر و امام مسلمانان و معصوم بودن او مطرح گردید، و مذهبِ تشیع را در جنوب عراق- مشخصا درمنطقهء کوفه- شکل داد. اساس عقیدهء دینی آنها نیز تا حدی بر همان نیاپرستی سابق نهاده شده بود، و شماری از شخصیتهای خاندان پیامبر نزد اینها جای همان مقدس‌های قبیله‌ئی سابق را گرفتند. شاید شنیدن این مسئله برای ما بسیار شگفت باشد

که پس از مسلمان شدن اینها افرادی مثل بِلال و عَمّار و ابوذر چون از اصل یمنی بودند خیلی زود به قهرمانانِ اینها تبدیل شدند، تا جائی که اهمیتی به مراتب بیش از ابوبکر و عمر و بسیاری از اصحاب خوشنام و باسابقهء پیامبر به آنها داده شد؛ و شخصیتهای طراز اول اسلام در مرتبه‌ئی بعد از اینها قرار داده شدند. ازآنجا که دین توحیدی در یمن همراه با ایرانی‌ستیزی، و به تعبیر درست‌تر همراه با خیزش استقلال‌طلبانه آغاز شده بود، ضدیت با هرچه ایرانی بود خصیصهء عمدهء آن مذهبی شد که اینها به مرور زمان در جنوب عراق شکل دادند.

وقتی خزش عربان به درون شام و عراق آغاز شد، طلیحه- پیامبر سابق بنی‌اسد- نیز به حجاز برگشت و خود را تسلیم عمر کرد و با قبیله‌اش در لشکرکشیهای عراق شرکت جست. اما ازآنجا که او از کاهنانِ سنتی قبیله‌اش بود که پشت اندر پشت ادعای ارتباط با آسمانها و دریافت اخبار غیبی را می‌کردند، هیچگاه در پیش قوم خودش از ادعای نبوتش دست نکشید،

و درعین اینکه همراه مسلمانان بود، خودش را یک برگزیدهء الله می‌دانست که با آسمان در ارتباط است. چند سال پس از این وقایع، وقتی عربها درحال محاصرهء نهاوند بودند، و آذوقهء افراد همراه طلیحه که از قوم خودش و پیروانش بودند ته کشید، یکی از اصحابش به نام جعفر ابن راشد از او تقاضا کرد که معجزه‌ئی کند تا پیروانش مواد غذائی به دست آورند و از گرسنگی تلف نشوند. طلیحه عبایش را برسر کشید و بر زمین خفت و چنین وانمود کرد

که می‌خواهد وحی بگیرد؛ و بعد از لحظاتی سربرداشته گفت: «البیان البیان، غنم الدهقان فی بستان مکان أروَنان». این گفته که گویا به طلیحه وحی شده بود، معنایش آن بود که در آن نزدیکی بستانی است و گله گوسفند دهقان در بستان درحال چریدنند. بنا برگفتهء طلیحه شماری افراد روان شدند تا به بستانی رسیدند و گله گوسفندی را یافتند و تاراج کرده به اردوگاه آوردند.

بنی‌اسد نیز مثل یمنی‌ها هیچگاه نتوانستند از عقاید سنتی‌شان که قرنها با خود کشیده بودند دست بردارند. ازآنجا که عقیده به «رهبری برگزیدهء آسمان» بخش جدائی‌ناپذیر دینِ قبیله‌ئی‌شان بود، پس از فتوحات اسلامی وقتی که درجنوب عراق اسکان یافتند این عقیده را به نحو دیگری ابراز داشتند؛ منتها چون دیگر مسلمان بودند و حق مطلق قریش را دررهبری عربها پذیرفته بودند، رهبری متکی به وحی را در فردی از خاندان پیامبر جستجو کرده عقیده به امامت معصوم از خاندان پیامبر را ابراز داشتند، و به مرور زمان همصدا با قبایلِ یمنی کوفه موضوع وراثتی بودنِ جانشینی پیامبر و انتصابی بودنِ مقام امام توسط آسمان را مطرح کردند

و افکار سیاسی شیعه را شکل دادند. سخنواران بزرگی ازمیان این قبیله سربرآوردند که منادی ضرورت تداوم امامت در اولاد فاطمه بودند. درقرنهای بعدی بخش اعظمِ نظریه‌پردازان بزرگ شیعه از میان همین قبیله که محل اسکانشان «حِلّه» در منطقهء کوفه بود بیرون آمدند.

قبایل بنی‌حنیفه نیز مثل دیگر مخالفانِ مدینه به زودی به لشکرهای جهادگر اسلام پیوستند که به فرمان ابوبکر برای تسخیر حیره بسیج شده بودند و رخداد قادسیه را آفریدند. قبایل بنی‌تمیم و پیامبرشان سَجاح نیز پس ازآن بخاطر شرکت در لشکرکشی به حیره و عراق، به اطاعت ابوبکر درآمدند و مسلمان شدند. ولی بنی‌تمیم و بنی‌حنیفه به رغمِ مسلمان شدنشان هیچگاه نتوانستند با آداب و رسوم سنتی قریش که بعنوانِ تعالیم اسلامی سریان یافته بود همسوئی نشان دهند.

آنها اکنون قرآن را تنها کتاب آسمانی و پیامبر اسلام را خاتم پیامبران می‌دانستند، ولی عقاید دینی‌شان همان بود که خودشان داشتند. کسانی از بنی‌حنیفه و بنی‌تمیم درآینده مذهب خاص خودشان را دردرونِ اسلام ایجاد کردند که خوارج نام گرفتند و برای همیشه راهِ مخصوص به خود را دنبال کردند؛ و چنانکه می‌دانیم خوارج تنها مذهبی در اسلام بود که پرچمِ مساواتِ انسانی در حقوق اجتماعی- ازجمله مساوات کامل زن و مرد در حقوق- و پرچم عدالت اقتصادی را برافراشت، و در مساوات زن و مرد تا جائی پیش رفت که پیروانش صراحتا گفتند زن هم می‌تواند امامت کند؛ وگاه خودشان امام زن داشتند.

قریش نیز که پیامبر اسلام ازآنها بود یک دینی را ارائه می‌کردند که ارزشهایش در قرآن و سنتِ پیامبر بیان شده بود. ازاین اسلام بخش عمدهء قبایلِ مُضَری- یعنی قریش که حاکمان آیندهء جهان اسلام شدند و درکنارشان ثقیف و هوازن- پیروی و حمایت کردند. اسلام این گروه که حاکمان واقعی دولت موسوم به اسلامی بودند درآینده نام اهل سنت به خود گرفت و رهبرانش عمدتًا از قبایل مضری درون حجاز بودند. تعالیمِ دینی پیروانِ این جریان از سنتِ پیامبر و شیوهء اصحاب پیامبر گرفته شده بود؛ و همان عقایدی بود که ازنظر سنتی به مردم مکه و مدینه و طائف تعلق داشت

و ریشه‌هایش به دوران پیش از ظهور اسلام می‌رسید. اساس عقیدهء سیاسی این جریان که از زندگی قبیله‌ئی حجاز آمده بود را تعیین رهبر برپایهء بیعتِ کارشناسان مسلمان تشکیل می‌داد که اهل حِل و عَقد (گشود و بَست) نامیده می‌شدند. اطاعت از رهبری که به انتخاب بزرگان و با بیعت مسلمانان برسر کار آمده بود نزد این جریان واجب بود؛ و به همین سبب هم تمامی خلفای راشدین و خلفای اموی را واجب الطاعه دانستند. این جریان برای رهبر دینی هیچ تقدسی قائل نبود، و هیچ انسانی را- جز شخص پیامبر اسلام- معصوم نمی‌دانست.

این سه جریان برای همیشه راهشان را از هم جدا کردند و سه مذهب متمایز را شکل دادند و هرکدام مدعی بود که اسلام حقیقی همانست که او دارد.

دربین سالهای ۱۷ تا ۳۱ هجری که جریان فتوحات با شتاب بسیار زیاد در درون ایرانِ ساسانی- یعنی عراق و ایران- ادامه داشت و قبایل عرب همواره درحال نقل و انتقال وجنگ و تاراج وکشتار و گردآوریِ مال و مصادرهء مِلک بودند، برای سه دسته‌بندی بزرگِ رقیبْ فرصتی پیش نیامد که به یاد رقابتهای گذشته یا به یاد عقاید سنتی‌شان بیفتند. اختلافات سنتی از سال ۳۲ هجری درمیان قبایلی که به درون عراق خزیده بودند بروز کرد، و تا پایان سال ۳۵ هجری به شورشِ بخشی از قبایل یمنی برضد عثمان وکشته شدن عثمان منجر شد؛

و سپس با پیش آمدنِ جنگ صفین و پیامدهائی که داشت، عناصری از بنی‌حنیفه و عناصری از بنی‌تمیم بصورت یک دسته‌بندی نوینِ عقیدتی پا به عرصهء اجتماعی مسلمانانِ عرب نهادند و مذهبی که خوارج خوانده شد را پایه گذاشتند.

مخالفت بخشی از قبایل یمنی عراق و مصر با عثمان در اواخر سال ۳۵ هجری- درپی جریانهائی که جای سخن ازآن دراینجا نیست- به انتقال دوهزارتن از مردان آنها به مدینه و شورش برضد عثمان و قتل او انجامید. شورشیان سه دسته بودند: شورشیان کوفه خواهان خلیفه شدنِ زبیر- پسرعمه وهمریش اول پیامبر- بودند؛ شورشیان بصره خواهان خلیفه شدن طلحه- همریش دیگر پیامبر- بودند؛ و شورشیان مصر خواهان خلیفه شدن علی ابن ابیطالب- پسرعمو و داماد پیامبر- بودند. باز در خلال پنج روز بعد از قتل عثمان جریانها درمدینه به نحوی پیش رفت

که شورشیان کوفه و مصر علی ابن ابیطالب را به خلافت برگزیدند، بخشی از مردم مدینه نیز با علی دست بیعت دادند ولی شورشیان بصره با دست خالی به بصره برگشتند. پنج ماه بعد از انتخاب علی ابن ابطالب، عائشه و طلحه و زبیر برضد علی شوریدند و به بصره رفته جنگ جمل به راه افکندند که به کشته شدن طلحه و زبیر و کشته شدن

هزاران عرب انجامید و علی به پیروزی قطعی رسید. در این جنگ به هواداران عائشه و طلحه و زبیر «شیعهء ام المؤمنین» گفتند. در آخرین ماه سال ۳۶ هجری معاویه که حاکمیت سوریه و اردن و لبنان و فلسطین را از سال ۱۸ هجری تا آنزمان دردست داشت برضد علی شورید؛ و درنتیجه جنگ صفین به راه افتاد که هفتاد هزار عرب در آن به کشتن رفتند ولی هیچکدام از دوطرف دراین جنگ پیروزی نداشت؛ و نتیجهء جنگ به جریان حکمیت انجامید،

و داوران منتخب علی و معاویه پس از هفت ماه مشورت و تبادل نظر، درماه رمضان سال ۳۷ هجری رأی به برکناری علی از خلافت دادند. در این جنگ به هواداران معاویه «شیعهء عثمان» می‌گفتند؛ زیرا که به بهانهء خونخواهی عثمان برضد علی به جنگ برخاسته بودند. حامیان علی نیز «شیعهء علی» نامیده می‌شدند. علی در رمضان سال ۴۰ هجری توسط انشعابیون هوادار سابق خودش که اکنون «خوارج» نامیده می‌شدند به شهادت رسید (ترور شد).

حسن ابن علی که پس ازاو توسط بخشی از قبایل کوفه انتخاب شده بود با لشکرکشی معاویه که اینک خودش را رسما خلیفه می‌نامید مواجه شد؛ و این مواجهه در دومین ماه سال ۴۱ هجری به صلحی انجامید که درآن رسما خلافت به معاویه واگذار شد؛ و به دنبال آن تمامی عربهای کوفه و بصره و مکه و مدینه با معاویه بعنوان «امیرالمؤمنین» دست بیعت دادند. عموم بنی‌هاشم و فرزندان امام علی و شخص امام حسن نیز با معاویه بیعت کرده خلافتش را به رسمیت شناختند. ازاین زمان اصطلاح نوینی در میان عربهای مسلمان پدید آمد، و آن «اهل سنت و جماعت» بود.

و معنای این اصطلاح آن بود که همهء کسانی که با معاویه بیعت کرده‌اند از سنت پیامبر پیروی کرده و تابع جماعت مسلمانان شده و از تفرقه و درگیری پرهیخته‌اند. اولاد امام علی نیز چونکه با معاویه بیعت کرده بودند، بخشی از همین «اهل سنت و جماعت» بودند. ازاین زمان به کسانی که سابقا هوادار امام علی بودند و در جنگهای جمل و صفین و جنگ نافرجام امام حسن شرکت کرده بودند و هنوز هم برعقیدهء سابقشان بوده تصریح می‌کردند

که امام علی و امام حسن برحق بوده‌اند، «شیعهء ترابی» اطلاق شد که البته معنای درستش شیعهء علوی بود؛ زیرا که یکی از القاب امام علی «ابوتراب» بود. در اینجا به قیام امام حسین اشاره‌ئی نمی‌کنم؛ زیرا که عربهای کوفه و بصره یا جای دیگر درآن شرکت نداشتند؛ و امام حسین با حدود هفتاد تن از اعضای خاندان امام علی که همراه او بودند در کربلا به فرمان عبیدالله زیاد و توسط عمر فرزند سعد ابی‌وقاص- قهرمان قادسیه- به شهادت رسیدند.

در اوائل سال ۶۴ که یزید درگذشت، عبدالله فرزند زبیر در مکه به پا خاست و مردم مکه و مدینه با او بیعت کردند. عربهای بصره وکوفه نیز بیعشان را برای او فرستادند. هواداران خلافت عبدالله زبیر «شیعهء زبیری» نام گرفتند. او رسما خلیفه شد، و تا سال ۷۳ هجری که توسط عبدالملک مروان و حجاج ثقفی از میان برداشته شد، عربستان و عراق و بخشی از ایران را در قلمرو داشت. در این میان در سال ۶۴ هجری مردی از طائف به نام مختار ثقفی به کوفه رفت

و با استفاده از خلأ سیاسی که مرگ یزید به دنبال آورده بود شیعیان سابق علی را سازماندهی کرده درصدد تشکیل حاکمیت برآمد. او خودش را نمایندهء محمد ابن علی ابن ابیطالب- معروف به ابن حنفیه- معرفی کرد و گفت که محمد ابن علی «امام» و «مهدی» است (مهدی در زبان یمنی‌ها معادل واژهء امام بود و منصوب آسمان پنداشته می‌شد). مختار به یاری بخشی از یمنی‌های کوفه و مدائن، ازجمله نیرومندترین مردشان ابراهیم پسر مالک اشتر،

مخالفانش را سرکوب کرد و تمامی کسانی که در کشتار کربلا شرکت کرده بودند را گرفته از دم تیغ گذراند. بخشی از نیروهای او را نیز روستائیان آرامی‌تبار جنوب عراق تشکیل می‌دادند که از زمان فتوحات عربی به بردگان عربها تبدیل شده بودند. مختار برابری انسانها را مطرح کرد و این برده‌شدگان را آزادشده اعلام نمود. این موضوع به مذاق عربهای حامی او گوارا نبود؛

و ابراهیم اشتر پس از آنکه در سرکوب مخالفان مختار شرکت کرد و حتی یک لشکر اموی را که از شام به فرماندهی عبیدالله زیاد به عراق گسیل شده بود شکست داده عبیدالله زیاد را کشت، مختار را رها کرده با نیروهایش در مدائن ماند. پس ازآن بخشی از شیعیان کوفه نیز از مختار بریدند؛ و مختار تضعیف شد، و در لشکرکشی مصعب برادر عبدالله زبیر در نیمه‌های سال ۶۹ هجری به کوفه شکست یافته کشته گردید.

ابراهیم پسر مالک اشتر نیز بعد ازآن با قبیله‌اش به مصعب زبیر پیوست، و درسال ۷۲ که عبدالملک مروان به کوفه لشکر کشید، او فرمانده سپاه مصعب بود و در جنگ با عبدالملک مروان در کنار مصعب زبیر کشته گردید. محمد ابن حنفیه نیز در مکه توسط عبدالله زبیر بازداشت شد، و تا سال ۷۳ که عبدالله زبیر مورد حملهء سپاه عبدالملک مروان به فرماندهی حجاج ابن یوسف قرار گرفت و کشته گردید، تحت نظر زیست.

آرامی‌تبارهای جنوب عراق که ضمن پذیرش امامت مهدی به نهضت مختار پیوسته بودند نیز هرچند که از مسیحیت به اسلام درآورده شده بودند، دارای سنتهای بسیار ریشه‌دار دینی‌ئی بودند که در مواردی با عقاید یمنی‌ها همخوانی داشت و درمواردی نیز مخصوص به خودشان بود. موضوع غیبت و انتظار ظهور و عقیده به عمر بسیار طولانی یک انسان و همچنین موضوع ضرورت وجود همیشگیِ حجت آسمانی برروی زمین بخش اصلی سنتهای دیرینهء دینی اینها بود.

چنانکه می‌دانیم افسانهء گیل‌گامیش و داستان فیضان ویرانگر همگانی و داستان پرسوز و گداز تیموزی و مادرش همگی ساخته و پرداختهء کاهنان سومری در هزارهء سوم پیش از مسیح بوده که در همین منطقهء جنوب عراق نشیمن داشته‌اند. تیموزی یک پیامبرشاه مقدس و آسمانی‌تبار سومری بود که در جوانی به دست دشمنان آسمان کشته گردید؛ ولی مقدر برآن بود که او به جهان برگردد و دشمنان آسمان را نابود سازد.

مردم جنوب عراق تا وقتی مسیحی شدند همه‌ساله ده روز از ماه تموز برای تیموزی عزاداری می‌کردند و برسر می‌زدند و برای حمایت ازاو ابراز آمادگی می‌کردند و خواهان بازگشتش می‌شدند؛ سپس در مسیحیت، عیسا مسیح را جایگزین تیموزی کردند. داستان حضور دائمی یک حجت آسمانی که عمر جاوید دارد و همه‌جا و همیشه حاضر است، نیز از ساخته‌های دیرینهء این قوم بود. نام این حجتِ آسمانی به زبان آرامی «خِضر» بود که معنایش «همیشه‌زنده» است؛ و داستانش را همه شنیده‌ایم.

پس از کشته شدن مختار بقایای پیروانش که عمدتا از قبایل حِمیَر و مِذحَج و بنی‌اسد، و بخشی نیز بومیان جنوب عراق بودند، همچنان عقیده به امامت محمد ابن حنفیه را نگاه داشتند و اورا «امام» و «مهدی» می‌دانستند و درآمادگی برای یک جنبش دیگر ماندند. ابن حنفیه درسال ۸۱ هجری درحالی که در بیعت عبدالملک مروان بود درگذشت. ولی بخشی از شیعیانش مرگ اورا باور نکردند، و سخنسرایانشان اشعاری در بارهء اینکه او نمرده بلکه به غیبت رفته‌است و به زودی بازخواهد گشت سروده شایع کردند.

معروفترین شیعهء او که در نظریهء «غیبت مهدی» سروده‌های بسیاری پراکند، یک یمنی کوفه از قبایل سابقا یهودی حمیر به نام «سید حمیری» بود.
بنا براین در جریان قیام مختار ثقفی برای نخستین بار واژهء «مهدی» رواج یافت؛ و پس از درگذشت ابن حنفیه شیعیانش برای نخستین بار موضوع «غیبت» و «انتظار ظهور مهدی» را مطرح کردند؛ و به تدریج احادیثی دربارهء آن ساختند که خبر از ارادهء آسمانی به ضرورت غیبت و رجعت می‌داد.

درسال ۸۱ هجری یکی از بلندپایه‌ترین و نیرومندترین افسران ارتش اموی در عراق به نام عبدالرحمان اشعث برضد عبدالملک مروان و حجاج ابن یوسف شورید. او رئیس قبایل یمنی کنده بود و پدرش محمد ابن اشعث (برادرزن امام حسن و دخترزادهء ابوبکر) در جنگ برضد مختار به کشتن رفته بود. در شورش عبدالرحمان اشعث تمامی قبایل یمنی کوفه و بصره شرکت کردند. فرمانده شیعیان کوفه و مدائن دراین شورش،

کُمیل ابن زیاد رئیس قبیلهء نخع و از خاندان مالک اشتر بود. شعارهای عبدالرحمان اشعث در این شورش همانها بود که مختار ثقفی مطرح کرده بود (جز موضوع امامت مهدی). فرجام این شورش نیز شکست قطعی عبدالرحمان اشعث دربرابر حجاج ثقفی درسال ۸۳ و کشته شدن کمیل ابن زیاد و کشتار و زندانی شدن بخش بزرگی ازشیعیان و سرکوب خشونت‌آمیز بقایای آنها بود. تیره‌هائی از قبایل یمنی مذحج که در شورش عبدالرحمان اشعث شرکت کرده بودند، درسال ۸۳ از ترس حجاج به بیابانهای کرانه‌های کویر در منطقهء بین قم و کاشان گریخته در هفت روستای مجاور اسکان یافتند؛ و درآینده قم را بصورت یک شهر خالصا عربی و خالصا شیعی درآوردند.

ازاین زمان تا حدود ۴۰ سال خبری از جنبش شیعیان کوفه نیست؛ تا آنکه در سال ۱۲۰ هجری زید فرزند امام زین العابدین بعنوان امام شیعه به کوفه می‌رود و حمایت رؤسای قبایل یمنی را برای خیزش ضد اموی کسب می‌کند. ولی دوسه روز پیش از تاریخی که برای قیام تعیین کرده بوده امرش افشا می‌شود؛ بسیاری از رؤسای قبایل شیعی بازداشت یا تطمیع میشوند؛

و زید در روز قیامش با گروه اندکی به پا خاسته کشته میگردند. ۹ سال بعد از این جریان، و در میان آشفتگی اوضاع خلافت اموی و جنگهای خانگی اموی‌ها برسر خلافت، و در زمانی که جنبش ابومسلم در شرق ایران به کامیابی‌هائی دست یافته بوده، برخی از رؤسای قبایل کوفه و همچنین بنی‌هاشم- اولاد ابوطالب و اولاد عباس- در مکه محرمانه با یکی از نوادگان امام علی از اولاد امام حسن به نام محمد ابن عبدالله بعنوان امام دست بیعت میدهند؛

و او خودش را «نفس زکیه» و «مهدی آل محمد» لقب می‌دهد. فقط جعفر ابن محمد (امام جعفر صادق) با انتخاب او مخالفت کرده از هاشمی‌ها کناره می‌گیرد. همراه با فعالیتهای تبلیغی مخفیانهء هوادارن این «مهدی آل محمد» در میان قبایل عرب عراق، جنبش ابومسلم گام به گام به پیش می‌رود و تا آغاز سال ۱۳۲ هجری کوفه را تصرف می‌کند

و خلافت اموی را برمی‌اندازد و خلافت عباسی را تشکیل می‌دهد. پس ازآن پدر نفس زکیه (عبدالله ابن حسن ابن حسن ابن علی ابن ابیطالب) به کوفه می‌رود و موضوع بیعت بنی‌عباس با فرزندش مهدی نفس زکیه را به عبدالله سفاح یادآور می‌شود. ولی سفاح یک میلیون درهم به او می‌دهد و از او قول می‌گیرد که نفس زکیه موضوع بیعت را به فراموشی بسپارد و ادعای امامت و خلافت نکند.

کمتر از پنج سال بعد ابوجعفر منصور بعنوان دومین خلیفهء عباسی توسط ابومسلم به خلافت نشانده شد. ولی منصور در مکه با نفس زکیه بعنوان امام و مهدی دست بیعت داده بود؛ و ازنظر نفس زکیه حق رهبر و امام شدن نداشت. علاوه براین با انقلاب ابومسلم، زمام امور دولت عربی به دست ایرانیان افتاده بود و دهها هزار عرب در ایران کشتار شده بودند، و قبایل عرب از امتیازهای سابقشان محروم شده بودند. نفس زکیه مبلغانش را به میان قبایل عراق فرستاد تا برای امامت او فعالیت کنند و از رؤسای قبایل بیعت بگیرند.

در این زمان احادیثی از زبان یامبر انتشار یافت که می‌گفت «مهدی همنام من و پدرش همنام پدر من است»؛ و مستقیما به نفس زکیه اشاره داشت که محمد ابن عبدالله بود؛ و از زبان پیامبر گفته می‌شد که مهدی در آخرزمان قیام خواهد کرد و ظلم و جور را برخواهد افکند. اقدامات نفس زکیه با استقبال همگانی قبایل عراق مواجه گردید؛ و درعین حالی که پدر و عموها و شماری از اعضای خانوادهء نفس زکیه به فرمان خلیفه منصور بازداشت و زندانی یا کشته شدند، او در سال ۱۴۴ هجری با پشتگری حمایت قبایل عراق به پا خاست.

خیزش او نه تنها خیزش ضد عباسی بلکه عملا خیزش ضد ایرانی‌گرائی بود، و در خطبه‌ئی که در روز قیامش در مدینه ایراد کرد، بر این موضوع تأکید نمود. در مقابله با این خیزش، ایرانیان در کنار ابوجعفر منصور قرار گرفتند، و بخش اعظم عربهای عراق و حتی عربهای خراسان از نفس زکیه حمایت نمودند. فرجام این قیام نیز مثل همهء قیامهای شیعه شکست حتمی، و کشته شدن نفس زکیه و برادرش ابراهیم و بسیاری از اعضای خاندان امام حسن در سال ۱۴۵ بود.

نیم قرن بعد از این جریان، موضوع رویاروئی ایران‌گرایان و عرب‌گرایان در ایران و عراق پیش آمد که به جنگ خونین مأمون و امین- فرزندان هارون الرشید- انجامید. دراین جنگ، ایرانیان به رهبری یک زرتشتی نومسلمان اهل سرخس که توسط جعفر برمکی مربی مأمون شده بود

و پس از مسلمان شدنش نام عربی فضل ابن سهل سرخسی را برخود نهاده بود در پشت سر مأمون قرار گرفتند؛ و عموم عربهای عراق در پشت سر امین ایستادند. بعد از انقلاب ابومسلم، این بزرگترین رویاروئی ایرانیان و عربها بود (البته هم در انقلاب ابومسلم و هم در جنگ فضل سرخسی با امین، بخشی از عربهای دوزبانة خراسان درکنار ایرانیان بودند و بدون آنکه خود بدانند پشتیبان اهداف ایرانیان شدند). طاهر ذوالیمینین را فضل ابن سهل بعنوان فرمانده سپاه مأمون به عراق فرستاد؛ و طاهر پس از شکستهای سختی که در کنار ری و در همدان و حلوان بر عربگرایان وارد آورد،

بغداد را محاصره کرده به تسخیر درآورد و امین را گرفته کشت. شکست عربگرایان در این جنگ باعث شد که عربهای عراق از یکی از نوادگان امام علی به نام ابن طباطبا درکوفه حمایت کرده دستاوردهای ایرانیان در هفتادسال اخیر را در معرض خطر قرار دهند. ابن طباطبا امام شد و درکوفه تشکیل دولت داد، و نوادگان امام علی از جمله سه تا از فرزندان موسا ابن جعفر را به فرمانداری خوزستان و حجاز و یمن فرستاد. برای مقابله با این خطر،

فضل سرخسی مأمورانی را به مدینه فرستاد و علی ابن موسا ابن جعفر را به مرو دعوت کرد؛ و مأمون در مراسم جشنهای نوروزی سال ۲۰۱ هجری قمری که در ماه رمضان بود اورا با لقب «الرضا» بعنوان ولیعهد خویش منصوب کرد. همراه با این اقدام لشکرهای اعزامی فضل سرخسی در کوفه و جنوب عراق شکستهای سختی بر شیعیان وارد آوردند و به موضوع قیام شیعه پایان دادند. اندکی پس از این جریان فضل سرخسی به دست افراد ناشناسی ترور شد؛ و به دنبال او امام رضا در اثر مسمومیت در طوس شهید گردید؛ و گویا وابستگان فضل سرخسی در این عمل دست داشتند.

درسال ۲۸۰ هجری قمری جنبش بزرگ شیعی به رهبری یکی از نوادگان امام جعفر صادق در شمال و شرق عربستان به راه افتاد. این جنبش که با نام «جنبش قرمطیان» معروف است، از حد کوفه تا بحرین کنونی را متصرف گردید، و در زمانی بخش اعظم قبایل عرب بیابانهای شام را مطیع خویش ساخت و خطری بسیار جدی را برای دولت عباسی ایجاد کرد. همهء تلاشهای مستمر و مداوم ارتش عباسی برای مواجهه با این خطر به شکستهای خفت‌بار انجامید؛ و دربار عباسی در اوائل قرن چهارم هجری مجبور شد که قلمرو این دولت را در کنار شهر کوفه به رسمیت بشناسد؛

و حتی به نمایندهء دولت قرمطی اجازه داد که در بغداد مستقر شود. این دولت که تا تشکیل امپراطوری سلجوقی- یعنی نزدیک به سه قرن- استمرار داشت، همواره مورد حمایت عربهای شیعه در کوفه و بغداد و مدائن، و حامی آنها بود. بخش دیگری از قرمطی‌ها نیز در اواخر قرن سوم هجری به شمال آفریقا منتقل شده تشکیل حاکمیت شیعی دادند؛ و نیم قرن بعد مصر را گرفته دولتشان را به قاهره منتقل کردند و دولت نیرومند فاطمی را تشکیل دادند که بیش از دویست سال استمرار داشت و مصر و شام و بخشی از شمال آفریقا در قلمروش بود.

این دولت تلاشهای پیگیری برای براندازی دولت عباسی به عمل آورد، و در یک مورد نیز حامیان عربش در عراق توانستند بغداد را گرفته خلیفهء عباسی را فراری دهند؛ ولی با تدابیری که ایرانیان به‌کار بردند، اینها در الحاق عراق به دولت فاطمی ناکام ماندند. در اواخر عمر دولت فاطمی حتی تلاشهائی برای بسیج عربهای شیعه در ایران بخاطر زمینه‌سازی الحاق ایران به دولت فاطمی انجام گرفت، و در این راه گروهی از یمنی‌های کوفه به همراه یکی از خودشان که نمایندهء ویژهء امام فاطمی بود و ما اورا با نام حسن صباح می‌شناسیم به درون ایران گسیل شدند.

ولی درست در همین زمان امام فاطمی ترور شد و دربار فاطمی در مصر به آشوب و جنگ داخلی فرورفت، و حسن صباح و گروهش از حمایت مصر محروم ماندند و در داخل ایران نیز نتوانستند حمایتی کسب کنند و مجبور شدند که برای حمایت از خودشان در دژهای دست‌نیافتنی در مناطق کوهستانی موضع بگیرند. فعالیتهای اینها در درون ایران مدت نسبتا درازی ادامه داشت، و همواره با ترورهائی همراه بود،

که بیشتر به تحریک یا تشویق رقیبان قدرت دولت سلجوقی انجام می‌گرفت. دولت سلجوقی که پرچم حمایت از مذهب سنی بر اساس نظریه‌های اشعری و باقلانی و ماوردی و جوینی و غزالی را بردوش گرفته بود، هرگونه حرکت فکری در ایران را تحت اتهام «قرمطی» مورد سرکوب قرار می‌داد؛ و چونکه بیشترین سرکوبها دراین راه نصیب اسلام ایرانیان معتزلی‌مذهب و پیروان مکتب علم‌گرای اخوان الصفا می‌شد که عموم بنیانگذاران و پیروانش ایرانی بودند، همهء کسانی که در یک دوران تقریبا یک قرنه مورد سرکوب یا پاکسازی واقع شدند توسط دستگاه تبلیغاتی دولت سلجوقی بعنوان قرمطی معرفی گشتند.

نظریه‌پردازان شیعه در قرن چهارم در مصر به تدوین تئوری سیاسی شیعه پرداختند، و نظریه‌پردازان شیعه در کوفه و بغداد و قم که عموما از قبایل مذحج و بنی‌اسد بودند، نیز به نوبهء خود در این قرن مشغول تدوین تئوری سیاسی شیعه شدند؛ و تا پایان قرن چهارم هجری مذهب شیعه شکل کامل خویش را گرفت.

چگونگی یورش سپاه اعراب به ایران
درباره چگونگی مسلمان شدن ایرانیان سخنهای بسیاری گفته شده‌است که همه با هم مغایر هستند. برای آگاهی درباره چگونگی تشکیل امپراتوری اسلامی در آسیا کافی است که کتب مشهور صدر اسلام ( بلاذری – ابن خلدون – ابن حزم – مسعودی – طبری – شویس عدوی – ابن هشام و . . . ) را بررسی کرد.

دلایل فروپاشی شاهنشاهی ساسانیان
در واپسین سالهای شاهنشاهی ساسانی اوضاع کشور آشفته گردید. به طوری که بعد از پادشاهی انوشیروان دادگر هرمزد بر تخت نشست و بعد از او خسرو پرویز که این دوره‌ها به نام دوره‌های شکوه و جلال ایرانیان نام گرفته‌است . ولی بعد از آنها در مدت کمتر از ۶ سال در حدود ۶ پادشاه بر تخت نشستند و اوضاع کشور رو به هرج و مرج می‌رفت .

در سال ۱۲ هجری یزدگرد سوم در یک کودتا نظامی توسط افسری به نام رستم فرخزاد بر تخت نشست تا شاید ایران به نظم گذتشه خود بازگردد . ولی یزدگرد جوانی میهن پرست ولی بی تجربه بود که برای پادشاهی لیاقت کافی نداشت . سلطنت او هیچ تاثیری در مرتب کردن اوضاع اجتماعی آن زمان نداشت و ایران به مرز فروپاشی و یا شاید بتوان گفت دور جدیدی از شاهنشاهی که افسران پارتی برای آن مبارزه می‌کردند قرار داشت . زیرا افسران پارتی در داخل با ارتش یزدگرد مقابله می‌کردند تا در یک کودتای نظامی به سلسله ساسانیان خاتمه دهند و سلسله جدیدی از پارتیان را روی کار بیاورند .

با این تواصیف در سال ۱۱ هجری ابوبکر در مدینه به جای پیامبر نشست و جنگهای خونین را آغاز کرد که با نام “رده” معروف گردید . او همه قبایل مدینه را متحد کرد و با نام الله همه را در زیر یک پرچم در آورد . خیزشی بزرگی در عربستان آغاز شده بود تا مرزهای عراق و ایران را از آن خود کنند . زیرا عربستان از صحراهای سوزان و گرم و غیر قابل زندگی تشکیل می‌شد

و آنان در آرزوی دست یافتن به مکانهایی سرسبز و آب و علف دار بودند . همانطور که در قرآن بهشت آنان مکانهایی است که آب روان و دشتهای سرسبز و زنان زیبا روی و شهد گوارا نامیده شده و آنان را به این مکان وعده داده‌است . ولی ایرانیان که در ایران از تمام این موارد برخوردار بودند آنان را تمسخر می‌کردند و اهمیتی به آنان نیمدادند.

فتح حیره و قتل عام آرامی نشین‌های عراق
در سال ۱۲ هجری “مثی ابن حارثه ” به فکر افتاد تا حمایت مدینه را جلب کند و و با ابوبکر مذاکره نماید . او اوضاع آشفته ایران را تشریح کرد و از او خواست تا نیرو در اختیارش گذارد تا به جنوب فرات حمله کند و به نام گسترش اسلام غنایم بسیاری را کسب نماید .

به گفته طبری : عربهای از شوکت و قدرت ایرانیان خبر داشتند و می‌دانستند که آنان ملتهایی هستند که جهان را به زیر سلطه خود در آورده‌اند . به همین جهت در فکر حمله به ایران نبودند و تنها قصد تصرف شهرهایی از عراق منجمله حیره را کردند .

در سال ۱۲ هجری “خالدبن ولید” رهسپار حیره شد و از تمام قبایل درخواست کمک نمود . او در این جنگهای رشادتهایی از خود نشان داد که نام وی را سیف الله گذاشتند ( شمشیر الله ) . به گفته طبری : در میان راه به حیره دهستان‌های بساری برای ایجاد رعب و و حشت به آتش کشیده شد و آنان را ویران نمودند . بعد از ورود به حیره مردم شهر توان مبارزه را در خود ندیدند و قراردادی فی مابین آنان منعقد شد تا سالیانه ۱۹۰ هزار درهم به مدینه باج پرداخت کنند

خالد ابن ولید پس از پیروزی “حیره” و فتح آن شهر به فکر تصرف “مناطق آرامی نشین” عراق افتاد . مردمان آنجا مسیحیان ایرانی بودند که با آرامش زندگی می‌کردند . وی لشگر بزرگی را روانه آنجا نمود . افسر ارشد شهر برای آنکه حاضر به تسلیم نگردید و حاضر به فرار هم نشده بود تصمیم به زنجیر کردن خود و سربازانش کرد . که این نبرد بعد‌ها به ” ذات السلاسل ” مشهور گردید .

“طبری” مینوسد خالد پس از کشتن سربازان دربند که در حدود ۷۰۰ نفر بودند – زنجیر آنان را به عنوان غنیمت برداشت و افسر مافوق را گردن زد . وزن زنجیرها “هزار رطل” گزارش شد که در حدود ۴۵۰ کیلوگرم بوده‌است . این جنگ در شهر کاظمه در شمال کویت واقع بود که در آن زمان زیر مجموعه امپراتوری ایران بوده‌است . این نخسین بار در تاریخ بشریت بود که زنان و مردان ایرانی توسط عربان قتل عام می‌شدند

فتح بحرین ایران و وادار کردن آنان به دادن خراج
طبری افزوده‌است در سال ۱۰ هجری پیامبر نامه‌ای به “منذر ابن ساوی” و “سیبخت” مرزبان هجر( بحرین) نامه‌ای نوشت تا آنان را به اسلام دعوت کند . بحرین در طول هزاران سال متعلق به ایران بود . دو تن مرزبان آنجا اسلام را پذیرفتند

ولی مجوسان شهر که زرتشتیان بودند و سکنه شهر را تشکیل می‌دادند مسلمان نشدند و به دستور پیامبر متعهد شدند مبلغ ۱ دینار طلا به عنوان جزیه پرداخت کنند . سپس پیامبر دستور مصادره اموال آتشکده‌های بحرین را داد و زمینهای آنان به تملک مدینه در آمد.

در سال ۱۳ هجری ابوبکر فوت می‌کند و مشاورش عمرابن خطاب که دومین مشاور پیامبر بود با وصیت ابوبکر و آرای مردم خلیفه مسلمانان می‌گردد . جنایاتی که عمر در تاریخ ثبت نمود برای بشریت تعجب انگیز بود . عمر در سال ۱۳ هجری در ماه رمضان راهی فرات جنوبی شد .ولی بخت یار او نبود زیرا سپهسالار ایران به نام بهمن جازویه لشگری بزرگ برای مقابله با وی آماده ساخت .

در این نبرد بیش از ۴۰۰۰ عرب کشته شد و فرماندهان و سربازان عربها به بیابانهای گریختند . در همین حین ایران مشغول درگیری‌های داخلی بود زیرا افسری به نام فیروزان با هواداران خود مشغول نبرد با رستم فرخزاد بود . بهمن جازویه با کمک مهران به یاری رستم شتافتند تا از کودتای داخلی فیروزان که از پارتیان بود خودداری کنند . طبری ذکر می‌کند : پارتیان بر ضد رستم و پارسی‌ها بر ضد فیرزوان نبرد می‌کردند.

عمر با “جریر ابن عبدالله” قراردادی منعقد ساخت تا هر چه زمین در جنوب عراق است و وی بتواند آنان را به نفع اسلام فتح کند یک چهارمش به تملک خود او و افراد قبیله اش در خواهد آمد و بقیه آن به مدینه تعلق دارد . این وعده عمر قبایلی مانند ( اشعر – همدان – نخع – کنده سکون – جز اینها ) را ترقیب کرد تا به لشگر اعراب در جنوب عراق بپوندند و یکی شوند . در نتیجه در سال ۱۵ هجری لشگری عظیم وارد جنوب عراق شد و در نتیجه آبادیها ویران شد و زمینهای کشاورزی با خاک یکسان.

نبرد ایرانیان در قادسیه
رستم در حدود چهار ماه در منطقه بلاش آباد در پادگان آن شهر که بعدها سابط نام گرفت اردو زد تا مبادا لشگر عربها نزدیک پایتخت ایران در تیسفون گردند . رستم از اوضاع ایران به خوبی آگاه بود زیرا خودش شاه را به سلطنت رسانده بود تا کشور به مرز فروپاشی نیافتد و خوب می‌دانست که درگیری‌های داخلی و کودتاهای چند تن از افسران پارتی و اوضاع کشور مانع از یکپارچگی ارتش ایران می‌شود .

از طرف دیگر او با مردمانی وحشی طرف مقابله بود که برای سه هدف آمده بودند یا ایرانیان را مسلمان کنند. یا در راه خدا کشته شوند و یا کافران را بکشند. یا ایران را فتح کنند و از مردم خراج بگیرند. رستم می‌دانست که سپاه ایران دقیقا عکس عربها هستند و آنان برای زنده مانده میجنگند نه برای کشته شدن در راه خدا. بنابراین مذاکره با یزدگرد نمود تا شاهنشاه ایران را در خطر عربها قرار دهد. ولی یزدگرد که در فکر شکوه و جلال گذشته ایران بود و از اوضاع خراب ایران اطلاعی نداشت و از طرفی روحیه ملی و وطن پرستانه اش اجازه این را به او نمی‌داد

که با عربهای وحشی از در مذاکره در آید فرمان حمله را صادر نمود. او می‌دانست که عربها ملتی بدبخت و گرسنه هستند و ایران چندین بار به آنان کمک نموده و آنان را از قحطی بیرون آورده‌است و همیشه از آنان در برابر کشورهای متجاوز محافظت نموده . لیکن هرگز تصور نمی‌کرد روزی آنان قصد تجاوز به امپراتوری ایران را داشته باشند . بنابراین رستم را وادار به جنگ نمود . ولی باز رستم چندین تن از فرماندهان عرب را دعوت به ایران کرد تا گفتگو کنند . ولی هیچ نتیجه‌ای در بر نداشت.

بلاذری می‌نویسد : که ” بص بهری ” هزار درهم پول و یک طیلسان به خالد داد و تعهد کرد در تمام امور با لشگر عرب باشد و ضد ایران وارد جنگ شود و افرادش به عنوان جاسوسان مدینه وارد ایران شوند . سپس ابوبکر نامه‌ای به وی داد و وعده کارگزاری خلیفه مسلمانان را به او داد.

رستم فرخزاد در محرم سال ۱۶ هجری با سپاهی ۶۰ هزار نفری از فرات عبور کرد و در کنار شعبه‌ای از فرات اردو زد .
به گفته طبری رستم مذاکره با فرماندهان عرب کرد ولی آنان تنها سه راه را برای او گذاشتند : یا مسلمان شوند – یا بجنگند و کشته شوند – یا حاضر به دادن خراج گردند .

طبری اذعان دارد که بعد از این پیشنهادات رستم با فرماندهان ارتش و شاهنشاه گفتگو نمود . ولی هیچ کدام حاضر به باج دادن به عربها نشدند . “طبری” رستم را پس از این گفتگو همیشه برای ایران در حال گریه می‌نامد . گفتنی است در پایان مذاکرات فرماندهان عرب با رستم آنان این آیه را برای رستم خواندند ((( کافران باید با فروتنی و به طیب خاطر باجگذار مسلمانان شوند – سوره توبه – آیه ۲۹ )))

رستم از این سخن توهین امیز آنان به خشم آمد و آماده نبردی سخت شد. او می‌دانست که این نبرد آخرین جنگ او خواهد بود و ایران به دست این وحشیان فتح خواهد شد . رستم از رود حیره عبور کرد و دربرابر لشگر اعراب صف آرایی نمود . در این هنگام به گفته بلاذری طوفانی سخت و گرد و غبار بزرگی در بیابانهای شمالی به راه افتاد که طوفان در جهت چشم لشگر ایرانیان بود و موافق جهت لشگر عرب . رستم پس از دیدن این منظره گفت : بنگرید که امروز روز جنگ است و باد هم به کمک عربان آمده‌است و از روبرو بر ما می‌وزد .

فریادهای لشگر عرب از دور به گوش می‌رسده‌است که سپاه را تشویق نموده تا اگر پیروز شوید زمینها – ثروتها – پسران و دختران مجوسان( ایرانی) از آن شما خواهد شد و اگر شکست بخورید بهشت و پاداش اخروی در انتظار شما خواهد بود . به گفته طبری در نبرد قادسیه ۳۳ قبیله عرب با لشگر سعد ابی وقاص همراهی نمودند. عرب چیزی برای از دست دادن نداشت . او آمده بود تا یا به سرزمینهای پر نعمت ایران دست پیدا کند و یا در راه خدا کشته شود . جنگ آغاز شد و روز نخست ایرانیان ۵۰۰ تن از عربان را کشتند . بیشترین کشته شدگان از قبیله بنی سعد بود .

روز دوم ایرانیان بر عربها چیره شدند و بیش از ۲۰۰۰ تن از آنان کشته شدند . در این نبرد ۴ تن از سرداران بزرگ ایران به نامهای پیروزان – بندوان – بهمن جازویه – بزرگمهر همدانی کشته شدند . روز سوم نیز همین گونه بود و عربها دست به شگردی نطامی زدند و چشم فیلهای سپاه را کور کردند و آنان به حالت رمیده شدند و تعداد کثیری از ایرانیان در زیر دست و پای فیلان کشته شدند . روز چهارم نبرد تا پاسی از شب ادامه داشت پس از فرارسیدن شب ایرانیان به اردگاه‌های خویش بازگشتند و سلاحها را بر زمین نهادند و استراحت کردند .