تاریخ اسلام

از دانشمند عزيز صاحبدلى كه مرا به نوشتن اين مقاله تشويق كرد، بسيار متشكرم؛ زيرا اين دعوت و تشويق نه فقط موجب شد كه بعد از مدت‏ها دوباره زمانى ـ هر چند كوتاه ـ به مطالعه در نهج‏البلاغه بپردازم و جان و دل را از عطر و نشاط آن معطر سازم، بلكه مرا برانگيخت كه به بعضى شروح نهج‏البلاغه و كتاب‏هايى كه درباره على ـ عليه السلام ـ و كلمات و سخنان او نوشته‏اند، رجوع كنم. درباره اين بزرگ، بسيار نوشته‏اند و البته صاحبان اين نوشته‏ها همگى صاحب‏نظر و محقق نبوده‏اند. مردى كه صاحب ولايت عظما است،

هركس به او اندكى نزديك شود، از بزرگيش دچار هيبت مى‏شود و در دل نسبت به او احترام و محبت حس مى‏كند. طبيعى است كه ذكر جميلش در افواه همه باشد و هركس ميل كند كه چيزى راجع به او بگويد يا بنويسد . به اين جهت در مورد حضرت على ـ عليه السلام ـ بسيار سخن‏ها گفته شده و در مجموعه اين گفته‏ها همه گونه سخن از سنجيده‏ترين و سزاوارترين سخن‏ها تا حرف‏هاى معمولى و سطحى مى‏توان يافت و اين از يك جهت شادى‏بخش و ستايش‏انگيز است، و از سوى ديگر تأسف‏آور و مايه دريغ. اگر بعضى از اين نويسندگان حسن نيت و قصد اظهار ارادت نداشتند، مى‏توانستيم آنان و ناشران نوشته‏ها و گفته‏هايشان را ملامت كنيم كه چرا لا اقل درنيافته‏اند و نگفته‏اند كه قصد اظهار ارادت داشته و ران ملخ به حضرت سليمان پيشكش مى‏كنند.

آيا نوشته من نيز يكى از آنها است؟ اميدوارم كه اين وجيزه ناچيز در بارگاه فضل و كرمش نامقبول نيفتد. نكته‏اى كه بايد ذكر شود اين است كه مضمون اين نوشته در آثار متقدمان ظهور تفصيلى ندارد و اگر مطرح شده بر كنار از بعضى سوء تفاهم‏ها نبوده است و به اين جهت نتوانسته‏ام چنانكه رسم است به تتبع و رعايت رسوم و شرايط آن بپردازم و به اين جهت توقع دارم كه اين يادداشت را با ملاك‏هاى روش تتبع نسنجند كه بر شرمساريم افزوده مى‏شود . نوشته من در حقيقت نه تتبع است، نه گزارش؛ بلكه جست‏وجويى است از روى دلبستگى و وسواس براى درك نگاه تاريخى نهج‏البلاغه و مخصوصا متضمن درخواستى است از فرمانرواى ملك سخن و راهگشاى طريق هدايت كه نويسنده اين سطور را راهى به درك معناى دشوار تاريخ در نهج‏البلاغه بنمايد و او را از زمره محرومان بيرون آورد.

در مطالعه نهج‏البلاغه متن عربى را با چهار و گاهى پنج ترجمه از ترجمه‏هاى متأخر پيش رو داشته‏ام؛ اما در نقل مطالب بيش‏تر از ترجمه استاد دكتر سيد جعفر شهيدى استفاده كرده‏ام .
تاريخ و عبرت در كلمات و سيره امام على(ع)
مقاله‏اى كه پيش روى شما است، متضمن سير اجمالى در كلمات مولاى متقيان و اميرمؤمنان، حضرت على ـ عليه‏السلام ـ درباره تاريخ است. پژوهنده‏اى كه با چنين قصدى در كلمات آن بزرگ نظر مى‏كند، به نكات بديع بسيار برمى‏خورد كه مى‏توان آن‏ها را گوهرهاى تذكر تاريخى دانست. مرد خدا در هرچه نظر مى‏كند و مى‏بيند، در آن جلوه خدا مى‏بيند و از حوادث روزگار درس عبرت مى‏آموزد؛ اما نه مرد خدا بودن يا مرد خدا شدن آسان است و نه بخت ديده عبرت‏بين، يار همه كس مى‏شود. ما چيزها را مى‏بينيم و مى‏پنداريم كه چون چشم داريم مى‏بينيم و داشتن چشم براى ديدن و ديدار كافى است. درست است كه ما با چشم مى‏بينيم و اگر چشم نداشتيم اشياى ديدنى و محسوس را نمى‏ديديم، اما ديدن چشم صرف يك امر

مكانيكى و فيزيولوژيك نيست و اگر چنين بود بيننده با آن چيزى دريافت نمى‏كرد؛ يا همه بينندگان هرچه را مى‏ديدند يكسان درك مى‏كردند. اصلا ديدن و شنيدن را نحوه بستگى و تعلق ما و نظم سخن و عالمى كه در آن بسر مى‏بريم، راه مى‏برد. به سخن بلند مولاى موحدان بينديشيم كه فرمود: ما رأيت شيئا الا و رأيت‏الله قبله. آن‏كه پيش از ديدن با چشم تن، چشم دل باز نكرده است، چيزى نمى‏بيند و اگر ببيند امور پراكنده و آشفته و آشوب مى‏بيند. ديدن چشم را ادراكى مقدم بر آن راه مى‏برد كه ملاصدرا از آن به «ادراك بسيط» تعبير كرده است. نظير اين ادراك در پديدارشناسى معاصر هم مورد توجه قرار گرفته است و در حقيقت با وجود و عدم اين درك بسيط است كه گروهى از مردمان، اهل ذكر مى‏شوند و مردمى ديگر در غفلت مى‏مانند يا غفلت و تذكر در اوقات و زمان‏هاى تاريخى يك قوم كم‏تر و بيش‏تر مى‏شود. اشخاص هم، چون به حوادث و پيش‏آمدها مى‏نگرند، آنها را يكسان درك نمى‏كنند؛ يعنى اگر دل عبرت بين نباشد، ديده نيز عبرت بين نمى‏شود.

هان اى دل عبرت‏بين از ديده عبر كن هان
ايوان مدائن را آيينه عبرت دان

.۱ كيست كه دل عبرت بين دارد؟
قبل از اين كه به اين پرسش بپردازيم، بايد تصريح شود كه قرار نيست از فلسفه تاريخ حضرت على(ع) بحث شود و آن بزرگ در عداد فلاسفه تاريخ قرار گيرد؛ زيرا نكات نهج‏البلاغه و به طور كلى كلمات علوى ـ و يا هر روايتى كه از ائمه دين نقل شده است ـ سخن هدايت است، نه زبان عبارت ارباب علوم رسمى. نهج‏البلاغه سراسر درس تذكر و عبرت است. هر درس تذكرى، فلسفه تاريخ نيست. قصد صاحب بزرگ آن نيز تدوين فلسفه تاريخ و هيچ علم خاص ديگر نبوده است. البته مولا فرموده است كه «خبر گذشته و آينده و احكام ناظر بر روابط كنونى جامعه‏تان در قرآن موجود است» (۱) . با وجود اين، نه قرآن و نه نهج‏البلاغه، كتاب فلسفه نيستند. حضرت على(ع) هم نخواسته است فلسفه تاريخ تدوين كند؛ بلكه او دل عبرت‏بين

داشته و با مرگ كه تقدير همه آدميان است، انس يافته و با اين انس گذشته و گذشتگان را مى‏ديده و در موقع و مقام ولايت مقتداى اهل نظر و بصيرت و اعتبار شده است.
آنها كه مى‏گويند علم با تجربه به دست مى‏آيد، درست مى‏گويند؛ اما اگر اين گفته را بر فرض وجود بشرى كه حقيقت وجودش لوح پاك و عارى از هر نقش است، استوار كنند، راهشان به بن‏بست مى‏رسد. آدمى لوح پاك و نانوشته نيست و حتى اگر لوحى باشد كه بر آن چيزى حك نشده باشد، آن لوح آمادگى و استعداد خاص دارد و لااقل اثر تجربه مى‏تواند در آن حك شود، يا بهتر بگوييم تجربه در اين لوح معنى مى‏شود؛ زيرا تجربه قبل از فهم نيست و اگر فهم نباشد، تجربه صورت نمى‏بندد. حوادث تاريخ هم براى كسى تجربه مى‏شود كه از پيش

فهمى از تاريخ داشته باشد. اين فهم، فهم هيچ حادثه مشخص و معينى نيست، بلكه درك بسيط و غيرحصولى اين معانى است كه: .۱ ما اهل عهد و پيمانيم و اگر عهد مى‏شكنيم باز آن را تجديد مى‏كنيم؛ .۲ زندگى دنيوى زندگى با مرگ است و ما با مرگ زندگى مى‏كنيم؛ .۳ ما وقتى با ياد مرگ تنها مى‏شويم، از حوادث تاريخ بهتر مى‏توانيم درس بياموزيم. ما در روز الست پيمان بسته‏ايم كه جز پروردگار حقيقى خود را نپرستيم، اما اين‏جا يعنى زمين جايگاه آزمايش و دار بلا و ابتلا است. چنان‏كه خداوند چون آدم را آفريد و به فرشتگان امر كرد كه او را سجده كنند و شيطان با استكبار از اطاعت فرمان سرباز زد، آدم را در سرايى جاى داد كه ابزار زندگيش را كامل و جايگاهش را ايمن ساخته بود و او را در خصوص ابليس و دشمنى

ريشه‏دارش هشدار داد؛ اما سرانجام ابليس به دام فريبش آورد. يقين او را به شك و در نهايت نشاط وى را به دلهره و ترس بدل كرد و با فريبكارى ابليس، آدم به دام پشيمانى فرو افتاد. با اين همه خداوند سبحان در توبه را به روى آدم گشوده گذاشت. تا از آن تنگنا و بن‏بست گريزگاهى بيابد و راه نجاتى بجويد و كلمه رحمتش را به او آموخت و بازگشتش را به بهشت وعده فرمود . سپس او را به سراى گرفتارى و آزمون و دنياى زاد و زايش فرود آورد و از آن وقت در حق او اين سخن بلند درست آمد كه: چكند كز پى دوران نرود چون پرگار

هر كه در دايره گردش ايام افتاد در پيام نخستين روز خلافت فرمود: «آن كس كه با ديده عبرت به سرنوشت گذشتگان بنگرد، پرهيزگار مى‏شود و هرگز در پى بدى و ناسازگارى نمى‏رود .» (۲) و در وصف و صفت دهر، مرگ را دخيل كرده است: الدهر يخلق الابدان و يحدد الآمال و يقرب المنيه و يباعد الامنيه من ظفر به نصب و من فاته تعب؛ «روزگار پوشاننده بدن‏ها، محدودكننده آرمان‏ها، نزديك آورنده مرگ‏ها، و دوركننده آرزوها است. كاميابى‏هاى ماديش رنج‏آورند و ناكامى‏هايش خستگى زا.» (۳) نيز از قومى و مردمى ياد مى‏كند كه مرگ تن خود را

بزرگ مى‏شمارند و خود بيش از هر چيز بزرگ شمار مرگ قلب‏هاى زنده خويشند (۴) اين مرگ، آگاهى مردى را كه مى‏گفت: «پسر ابى‏طالب از مرگ بى‏پژمان است، بيش از آنچه كودك پستان مادر را خواهان است (۵) » مستعد آشنايى با راه‏هاى آسمان و آينده ساخته بود. اين جان مستعد همزمان حضرت مصطفى (ص) و هم عهد نزول قرآن كه از پيامبر درس

آموخت، نه فقط آموزگار و مفسر قرآن، بلكه قرآن ناطق و متحقق شد. مولاى موحدان از قرآن آموخت كه علم و عبرت و خشيت و حكمت ملازم و به هم بسته‏اند. در اين گفته دقيق دقت فرماييد: «يقين را نيز چهار شعبه است: نگرشى به زيركى، رسيدن به دقائق حكمت، پند گرفتن از گذشت روزگار و نگهداشتن روش اسلاف. آن كس كه نگرش زيركانه‏اش بود به دقايق حكمت دست يابد و آن‏كه به دقايق حكمت دست يابد، سيرت [عبرت‏] روزگار را بشناسد و آن‏كه سيرت روزگار را بشناسد، چنان است كه با اسلاف بسته است.» (۶) در نامه به امام حسن(ع) نيز اين نكته را دوباره مورد تأكيد قرار داد و فرمود: «اگر من به اندازه تمامى نسل‏هاى گذشته عمر نكرده‏ام، در كار و كردار آنان نظر كرده‏ام و در اخبارشان انديشيده‏ام و در

آثارشان سير كرده‏ام؛ چنان‏كه گويى يكى از آنان شده‏ام.» (۷) و در خطبه ۱۶ فرمود: «… آن‏كه عبرت‏هاى روزگار او را آشكار شود و از آن پند پذيرد و از كيفرها كه پيش چشم او است، عبرت گيرد، تقوا او را نگاه دارد.» (۸) نيز در خطبه ۳۶۱ با استناد به آيه مباركه ان فى ذلك لعبرة لمن يخشى (نازعات، آيه ۲۶) همه موجودات و حوادث را نشانه عبرت مى‏بيند و البته بزرگ‏ترين عبرت‏ها در نظر او سرگذشت مردمى است كه بستگى به دنيا آنها را مست غرور كرده است؛ يعنى از وضع خود غافلند و نمى‏دانند كه فريفته دنيا شده‏اند. حضرت مولا در شرح آيه ما غرك بربك الكريم، وضع ما را در دنيا اين چنين وصف كرده است: راستش را مى‏خواهى دنيا هرگز تو را نفريفت؛ اما تو بودى كه فريفته آن شدى. او اندرزهاى گرانبهايش را در دسترس تو گذاشت و از برابرى و انصاف آگاهت ساخت؛ ولى تو به آن‏ها پشت پا زدى. دنيايى كه پيوسته درد و ناراحتى تن و كم شدن نيرو و كاهش توانايى را به تو يادآورى مى‏كند،

راستگوتر و وفادارتر و بالاتر از آن است كه تو را بفريبد. يا اين كه فريفته‏ات سازد و بعد دچار رنج و شكنجه‏ات كند. اگر با دنيا در خانه‏هاى خالى و جامانده و ديار فراموش‏شده و وامانده روبه‏رو شوى، هر آينه مى‏بينى كه چون رفيقى شفيق و يارى دلسوز به تو يادآورى‏هاى درست و سودمند مى‏نمايد و هميشه پندهاى رسا و گرانبها بر آنها مى‏افزايد. (۹) نكات ظريفى در اين كلمات درج است كه آدمى را به حيرت و اعجاب وامى‏دارد. دنيا و زندگى و مرگ و تاريخ و حوادث در نگاه على ـ عليه‏السلام ـ همان نيست كه به نظر مردم معمولى مى‏آيد؛ بلكه همه

اين‏ها در نظر آن بزرگ، آيينه حق است و اگر در آن حق را ببينند، آن شى‏ء، حكم آموزگار پيدا مى‏كند. مفاهيمى مثل دنيا و زندگى بسته به اين‏كه در چه نسبتى وارد شوند، معناى متفاوت پيدا مى‏كنند؛ چنان‏كه به خود نظر كردن يا خودبينى، خوب و پسنديده نيست، اما گاهى بايد فارغ از غم دنيا و بود و نبود آن در آيينه وجود خويش نظر كرد و در غم خويش بود. اگر از ما و به خصوص از كسانى كه پرواى اخلاق دارند، بپرسند آيا غمخوار خويش بايد بود يا غم ديگران بايد خورد، دومى را سفارش مى‏كنند و مسلما در ساحت اخلاق، درست اين است كه به فكر ديگران باشيم؛ اما ساحتى مقدم بر اين ساحت اخلاقى وجود دارد كه اخلاق از آن‏جا مى‏رويد؛ آن‏جا بايد غمخوار خويش باشيم و با رجوع به آن ساحت است كه حافظ گفته است:
پيوند عمر بسته به مويى است هوش‏دار

غمخوار خويش باش غم روزگار چيست
در اين‏جا شايد شاعر نظر به احوالى داشته است كه انعكاس آن در آغاز نامه اميرمؤمنان به فرزندش امام حسن ـ عليهماالسلام ـ پيدا است. آن‏جا كه فرمود: آنچه آشكار از پشت كردن دنيا بر خود ديدم و از سركشى روزگار و روى آوردن آخرت بر خويش سنجيدم، مرا از ياد جز خويش باز مى‏دارد و به نگريستنم بدانچه پشت سر دارم نمى‏گذارد، جز كه من هرچند مردمان را غمخوارم، بيش‏تر غم خود را دارم. اين غمخوارى رأى مرا بازگردانيد و از پيروى خواهش نفسم بپيچانيد و حقيقت كار را برايم آشكار نمود. (۱۰) مى‏بينيم كه نسبتى ميان غمخوار خويش بودن ـ به‏معناى تذكر به حقيقت وجود آدمى ـ و ادبار دنيا و اقبال آخرت وجود دارد. راستى چگونه مردى كه دنيا پيش چشم او از آب دهان بز بى‏مقدارتر بود، دنيا را ستايش مى‏كرد و سمت پندآموزى و راهنمايى به او نسبت مى‏داد. توجه كنيم كه دنياى بى‏مقدارتر از آب دهان بز و خوارتر از كفش كهنه، دنياى غرور فريفتگان است و به همين جهت مى‏فرمود: «دنياى

شما پيش من… اما دنيايى كه آفريده خدا است و گذرگاه و وطن آدميان است، سراى خوبى است.» دنيا به خودى خود بد نيست، بلكه در نسبت با ما است كه بد يا خوب مى‏شود. اگر در نسبتى كه با آن داريم، حد و قدر آن را شناختيم، در آن صورت خانه ما و جايگاه آزمايش ما است؛ اما اگر انديشه اخلاد الى الارض وجود ما را مسخر كرد، دنيا مايه تباهى و زيانكارى ما خواهد بود. ما به دنيا آمده‏ايم كه از آن بيرون شويم . ما با ياد مرگ با دنيا نسبت درست برقرار مى‏كنيم. عبرت هم با شناخت اين نسبت، يعنى شناخت دنيا و با ياد مرگ ممكن و ميسر مى‏شود؛ اما مرگ چيزى نيست كه به آسانى وصف شود و دل‏هاى مردمان آن را دريابد و بپذيرد.

در خطبه ۱۱۳ به مخاطبان خود ـ كه مردم سراسر تاريخند و نه صرف جمعى كه در مجلس او حاضر بوده‏اند ـ تذكر مى‏دهد كه ياد مرگ از دل‏هاى آن‏ها رفته و جاى آن را آرزوهاى فريبنده گرفته است. به عبارت ديگر بستگى به اين جهان، آن جهان را از يادها برده است.
در اين جا اين پرسش پيش مى‏آيد كه با مقدم داشتن آخرت بر دنيا، تاريخ چه اهميتى مى‏تواند داشته باشد. انديشه تاريخى كه از قرن هيجدهم در اروپا پديد آمده و فلسفه‏هاى تاريخ در زمينه آن روييده است، بيش‏تر جهان‏بين است و به آخرت ناظر نيست. اما اين نظر تاريخى در اصل دينى است و شايد در عالم دنيادارى هم گوياى سپنجى بودن جهان و نه حكايت دوام و پايدارى آن باشد. در اديان توحيدى كه كتاب آسمانى و پيامبر دارند، اين اصل جارى است كه خداوند آدميان را بدون راهنما نمى‏گذارد و در وقت مناسب پيامبران و سفيران خود را مى‏فرستد تا مردم را بشارت دهند و انذار كنند. پيامبران چنان‏كه عارفان گفته‏اند، هر كدام مظهر يك يا چند اسم از اسماى الهى‏اند و پيامبر خاتم مظهر جميع اسماى الهى است و در هر عهد يا دوره‏اى، اسم يا اسمايى غالب و حاكم است. بنابراين قول هر عهدى صورت و حقيقت خاص دارد. علاوه بر اين، دين وعده نجات مى‏دهد و معتقدان و مؤمنان، اميد نجات و آمدن منجى دارند.
در تفكر دينى ما بشر فقير و نيازمند است و خداوند هرگز او را به خود وانمى‏گذارد و اين به خود وانگذاشتن، مستلزم جارى بودن حكمت الهى در تاريخ است. اين‏كه تاريخ بشر بر طبق حكمتى جريان دارد و اهل خشيت و حكمت، اين حكمت را در مى‏يابند و از عبرت‏ها درس مى‏آموزند، ريشه در تفكر دينى دارد.
.۲ چرا و چه وقت پيامبران مبعوث مى‏شوند؟
گفتيم كه تاريخ در تفكر دينى و در نظر ارباب معرفت، تاريخ پيامبران و رسولان الهى است و با حادثه سكنا گزيدن حضرت آدم در زمين آغاز مى‏شود و با آمدن منجى آخر زمان پايان مى‏يابد. اين‏كه كسانى اين تلقى را نوعى يا صورتى از تاريخ‏انگارى دانسته‏اند، درست نيست. البته تاريخ‏انگارى برگرفته از نظر عهد عتيق و عهد جديد و قرآن مجيد و كلمات اولياى دين درباره تاريخ است؛ اما آن نگاه و نظر تاريخى دينى در فلسفه تاريخ و تاريخ‏انگارى متأخر، از جوهر دينى و الهى خالى مى‏شود و وجهه بشرمدارى (اومانيسم) پيدا مى‏كند.

اگر توجه داشتن به آغاز و انجام كار بشر و اقوالى مانند اين كه صلاح و فساد صرفا صفت اشخاص نيست، بلكه عارض زمانه و تاريخ نيز مى‏شود، يا هر كارى مرهون وقت خاصى است و امثال اين‏ها، در ذيل مذهب اصالت تاريخ قرار مى‏گيرد، بيش‏تر دينداران بايد مايل به مذهب اصالت تاريخ باشند؛ ولى اگر براى بيرون آمدن و رهايى از مذهب اصالت تاريخ نبايد از آغاز و انجام سخن گفت و به هيچ نظم و پيوستگى و ربط در تاريخ قائل نبود، به نظر مى‏رسد كه اعتقاد به تاريخ‏انگارى بهتر از انكار آن است. ولى اين‏جا مقام رد و اثبات تاريخ‏انگارى نيست، بلكه

مى‏خواهيم نسبت ميان انسان و تاريخ را در كلمات و اشارات حضرت على ـ عليه‏السلام ـ درك كنيم. اين‏كه آيا بحث از آغاز و پايان تاريخ، نوعى تاريخ‏انگارى است، بايد در جاى خود بحث شود. اكنون سخن اين است كه ما حقيقت خود را در آغاز تاريخ و هنگام آمدن آدم ابوالبشر به زمين مى‏بينيم و مولاى متقيان چه خوب اين آغاز را تقرير فرموده و شرح داده است: چگونه شيطان، آدم ابوالبشر را فريفته تا يقين را به گمان بفروخته و آتش دودلى بر و بار عزم او را سوخته و شادمانى داده و بيم خريده، فريب خورده و پشيمانى كشيده تا خداوند در توبه به روى او گشوده و كلمه رحمت بر زبان او نهاده و بدو وعده بازگشت به جنت داده و او را درين سرا كه خانه رنج و امتحان است، فرود آورده است. (۱۱) تاريخ با عهد پديد مى‏آيد و به يك معنا عهد همان تاريخ است. كسى كه عهد مى‏بندد، ممكن است عهد خود را بشكند. آدمى در روز الست عهد كرده است كه پروردگار خود را بپرستد، اما بشر اهل غفلت و فراموشى

است و چه بسا در گردش زمان عهد را از ياد مى‏برد. به اين جهت ارسال رسولان ضرورت پيدا مى‏كند: خداوند سبحان از فرزندان او (آدم) پيامبرانى برگزيد و اين هنگامى بود كه بيش‏تر آفريدگان از فطرت خويش بگرديدند و طومار عهد در نورديدند . حق او را نشناختند و برابر او خدايانى ساختند…. پس هرچند گاه پيامبرانى فرستاد و به وسيله آنان به بندگان هشدار داد تا حق ميثاق الست را بگذارند و نعمت فراموش كرده را به ياد آورند. (۱۲) تاريخ در حقيقت تاريخ غفلت و تذكر است؛ اما تذكر به عهد قديم، صرف تكرار تاريخ و اعمال و سخنان گذشتگان نيست. افلاكى از قول شمس تبريزى نكته‏اى آورده است كه وضع غفلت را به خوبى روشن مى‏كند: «تا كى… با عصاى ديگران راه رويد؟ اين سخنان كه مى‏گوييد از حديث و تفسير و

حكمت و غيره، سخنان مردم آن زمان است كه هر يك در عهد خود به مسند مردى نشسته بودند و معانى مى‏گفتند و چون مردان اين عهد شماييد اسرار و سخنان شما كو.» (۱۳) وقتى بنا به گفته مولاى متقيان: «روزگارى خواهد آمد كه اسلام را از حقيقت آن بردارند، همچون ظرفى كه واژگونش كنند و آن را از آنچه در آن دارد تهى سازند» كسانى بايد پيدا شوند كه عهد گذشته را به ياد آورند و تجديد كنند. حضرت مولى الموحدين در تفسير آيه ان فى ذلك لايات و ان كنا لمبتلين (مؤمنون، آيه ۳۰) دنيا را دار بلا و ابتلا و آزمايش خوانده است.

ما همواره در معرض آزمايشيم و در موقعيت خاص قرار داريم و بايد پاسخگوى عمل خود باشيم و اين يكى از صورت‏هاى تاريخى بودن وجود آدمى است. ما فارغ از زمان و تاريخ نيستيم و اين‏كه فرمود: الدهر يومان يوم لك و يوم عليك نيز بر همين معنا دلالت دارد. دهر نسبت به ما على السواء نيست و ما بيرون از آن قرار نداريم. زمانه يا با ما است و يا بر ما است. به عبارت ديگر، گاهى زمانه به ما رو مى‏كند و گاهى پشت، و پيدا است كه مردمان در ايامى كه زمانه به آنان رو مى‏كند، خشنود مى‏شوند و در زمانه ادبار ناراضى و خشمگينند .