چکیده

منظومه ویسورامینفخرالدّین اسعدگرگانی، به دلیل اینکه خاستگاه کهن دارد _عهداشکانی_ محل ظهور و بروز کهنالگوهای متعدّدی است، که زیربنای تفکّرات روانشناس معروف، کارلگوستاو یونگ است. این کهـنالگوها حـاوی تجـارب ارثی گذشتگـان است، که در ناهوشیـار جمعـی جـای دارنـد.

آنـها می توانند خود را طی فرایندی به خودآگاه برسانند و باعث ایجاد تعادل روانی در فرد شوند. یکی از این سنخهای باستانی، صورت ازلی مادر است که در این داستان بسیار قدرتمند تبلور یافته است؛ به خصوص سویهمنفی آن که باعث ایجاد تحوّلاتی سرنوشت ساز در سیر داستان می شود. این صورت منفی در چهره شهرو مادر ویس و دایه او به تصویر کشیده شده است.شخصیّـت دایه علاوه بر تجلّی در صورتمثـالی مادر، در کهنالگوهایی مانند سایه

و مکّار نیز چهـره می نمایاند و معنای مثبت این کهن الگو در مادر رامین و اسب و آتشگاه محل عبادت رامین مورد بررسی قرار گرفت.

کلید واژه: فخرالدین اسعد گرگانی، ویس، رامین،کهن الگو، مادر مثالی .

مقدّمه

نقد روانشناختی یک اثر، تنها یکی از رویکردهای نقد ادبی به شمار می رود. بسیاری از محققان براین باورند که تفسیر یک اثر ادبی و کندوکاو در ماهیّت آن، کشیده شدن به قلمرو روانشناختی است (اقبالی، .(۱۳۸۳:۳ یقین است که این دو قلمرو، با وجود آنکه مقیاس مشترکی میانشان نیست (شعر و روانشناسی تحلیلی)، با هم روابطی بس تنگاتنگ دارند که بیدرنگ محتاج توضیح است. این روابط بر این واقعیت مبتنی است که کاربندی هنر، فعالیّت روانشناختی یا فعالیّتی انسانی ، ناشی از انگیزه های روانشناختی است، و به این اعتبار ، موضوع بررسی علم روانشناسی است و باید چنین باشد (یونگ ، . (۶۵ : ۱۳۷۲

۱

یکی از روانشناسانی که در سال های اخیر نظریاتش در حوزه ادبیات بسیار مورد توجّ ه قرار گرفته، کارل گوستاو یونگ است. او در دهکده ای در کشور سوئیس در میان خانواده ای تحصیلکرده متولّد شد .(۱۸۷۵-۱۹۶۱) یو نگ در جهت علاقه به شناخت اساطیر،مسافرت های متعدّدی به آفریقا ، آریزونا و نیومکزیکو انجام داد و در این مسافرت ها می کوشید تا به مطالعه در فرایندهای روانی انسان ها بپردازد. او در طی حیاتش جوایز و درجه های افتخاری از دانشگاه های هاروارد و آکسفورد دریافت داشت. نام او به عنوان روانشناسی قابل احترام برای دنیا آشناست و در روانشناسی علمی دارای جایگاه ویژه ای است (نک: شکرکن ، .(۳۲۶ – ۳۲۸ : ۱۳۷۲

یونگ روان آدمی را به سه بخش تقسیم می کند: خودآگاه، ناخودآگاه فردی و یا شخصی، ناخودآگاه جمعی و یا ناهوشیار جمعی. در قسمت خودآگاه »من« قرار دارد و آن واسطه ای است برای ارتباط با دنیای بیرونی. یونگ روان را در آثارش تشبیه می کند به یک جزیره ای در دریای بی کران، آن بخش جزیره که در روی آب است و قابل رویت، همـان خودآگاه است و آنچه که از این جزیـره ناپیداست و در زیـر آب قـرار دارد را ناخـودآگاه می نامد. آن سطحـی که به آب نزدیکتـر است را نـاخودآگاه شخصـی و بخشـی که عمیـقتر است را ناهوشیار جمعـی می خواند. ناهوشیار فردی، پل ارتباطی بین ناخودآگاه جمعی و خودآگاه است و به علّت اینکه نزدیکتر به هوشیار روان است، مضـامین آن در شرایطـی می تواند خود را به راحتی به اولین سطح روان برساند. سومیـن بخش و مهم تر از همه ناخودآگاهجمعی است که اکثر تفکّرات یونگ برپایه آن بنا شده و محتویات این بخش از روان شامل تمام

تجارب نسل های پیشین بشر است که به شخـص ارث رسیده؛ یونگ نام این مضامین را کهـن الگو می نهد که به نام های صور نوعی، صور مثالی، آرکی تایپ، سنخ های باستانی، صور آغازین، صور ازلی و … آمده است.

او بسیاری از رویاهای بیماران خود را بررسی کرد و در ضمن آن به رمزها و سمبول هایی برخورد کرد که بیمار از وجود آنها در طی تاریخ بشر، بیاطّلاع بود و به این نتیجه رسید که این نشانه ها، نمادهایی برای تجارب ذهنی هستند و این الگوها باعث رشد ذهنی و روانی و همینطور رسیدن به فرایندردیّفت می شوند.

ناخودآگاهی در روانشناسی یونگ از تجربه های زیسته و تمنّاهای سرکوب شده یک انسان خاص فراتر می رود و به لایه های ژرف تری از روان می رسد که همان پیش تاریخ روان است که همه آدمیان در آن شریکند و تا به امروز به همان صورت آغازین باقی مانده است. به سخـن دیگر آنچه امروز در خواب می بینیم، همان است که روزگارانی بسیار دور زندگی کرده ایم (یاوری ، . (۱۰۰ : ۱۳۷۴

یونگ می گوید : »صورت مثالی اصطلاحی جدید نیست،پیش از زمان آگوستین قدّیس بکار می رفت و باثُمُل»افلاطونی « مترادف بود. وقتی »آثار هرمسی،«که احتمالاً متعلق به قرن سوم است،خدا را به عنوان نور مُثُلی تعریف می کند، گویای این عقیده است که او »پیش نمونه« تمام نورهاست؛ یعنی نسبت به پدیده نور، اعلیوازلی است. اگر من فیلسوف بودم، از این شیوه افلاطونی پیروی می کردم و میگفتم: جایی در مکانی فراسوی آسمان ها پیش نمونه و یا تصویرازلی از مادر وجود دارد که نسبت به تمام پدیده هایی که »مادریبه« وسیع ترین معنای کلمه در آن تجلّی می کند، اعلی و ازلی است« (یونگ، . (۱۸ : ۱۳۶۸

یونگ به این موضوع اعتراف می کند که پرسش در باب سرمنشأ سرنمون ها ، پرسشی متافیزکی است. از این رو بی جواب می ماند … . سرنمون ها در حکم اندیشه های ازلی یا مُثُل نیستند که ما به وسیله آنها _ انسان که در نظریه معرفت و شناسایی افلاطون آمده است _شناخت حاصل کنیم. سرنمون ها یک رشته تمایلات ذاتیاند که مدام میل به تولید تصاویر موازی و قرینه یا مُثُل به معنای افلاطونی آن دارند، که بر افکار و احساسات ما مدام اثر می گذارند. یونگ در نخستین اثرش، سرنمون ها را سلطهگران یا نمونه ها نامید (مورنو ، .(۲۵-۲۶ : ۱۳۷۶

۲

یونگ جدای از کهنالگوهای اصلی که در تکامل روان آدمی و رسیدن به فرایند فردیّت از آن ها نام میبرد، از کهنالگوهای دیگری نیز سخن به میان می آورد و حتی به صورت جداگانه به تحلیل آنها می پردازد. یکی از مثّؤرترین این صور ازلی، سرنمون مادر است که مانند دیگر سرنمون ها دارای دو سویه است: جنبه مثبت و آسمانی و سویه منفی و شیطانی.

مادر مثالیمانند، هر صورت مثالی دیگر در صورت مختلف، تقریباًنامتناهی تجلّی می کند. اهمّاین صور عبارتند از: مادرواقعی و مادربزرگ، ن امادری، مادرزن یا مادرشوهر و پس از آن هر زنی که خویشی و ارتباطی با او برقرار است،مثل پرستار، دایه و یا جدّه ای دور و نیز هرچه ممکن است به مفهوم مجازی دارای معنایادرم باشد … سایر مظاهر مادر به مفهوم مجازی آن، در چیزهایی متجلّی می شوند که مبین غایت آرزوی ما برای نجات و رستگـاری است؛ مانند: فردوس، ملکوت خـدا و بسیـاری از چیزهایی که احسـاس فداکاری و حرمتـگزاری را برمی انگیزند (یونگ، ۲۶ :۱۳۶۸ و .(۲۵

طبق بررسی های صورت گرفته، آنچه از این کهنالگو در داستان ویس و رامین، نمود بیشتری می یابد، مادر مثالی منفی و اهریمنی است؛ تا الگوی مثبت آن. به نظر می رسد دلیلاصلی این مدّعا، فضای کلّی و محتوای غریزی و نفسانی نیمه نخست داستان است. نیمه دوم داستان که از ده نامه ویس به رامین آغاز می شودشروع، تحوّل رامین و پایان داستان، رسیدن به فردیّت اوست. و به خاطر همین فضای روحانی است که در انتهای داستان این کهن الگوی منفی رنگ می بازد.

پروفسور هانسورنر بیرهوف، صاحب کرسی روانشناسی اجتماعی در دانشگاهبوخوم آلمان در یک اثر تحقیقی که اخیراً با نـام »آنچه که عشق را پایدار می کند« انتشـار یافتـه، از عوامـلی که به پایداری رابطـه عاشقانه کمـک می کند، بیش از همه بر رابطه پذیری فرد تأکید می کند. در این زمینه روانشناسان معتقدند که فرد هرگاه در سال های کودکی ازمحبّت مادر به اندازه کافی بهره برده و اعتماد، محرمیّت و مهر را در آغوش مادر تجربه کرده باشد، می تواند با معشوقش یک رابطه مطمئن برقرار کند. در غیر اینصورت رابطهاش با معشوق از نوع رابطه نامطمئن و در نتیجه توأم با بدگمانی خواهد بود. چنین فردی از یکسو نزدیکی به یار را طلب می کند و از سوی دیگر به دلیل واهمهایی که دارد، نزدیکی به او را نمی تواند تحمّل کند. در داستان عاشقانه ویس و رامین، ویس از هر نظر قربانی مادر است، مادر با اقدام نامعقول خویش سرنوشت ویس را پیش از زاده شدن تعیین کرد. و اکنون باید ویس به استناد عهدی که مادر با شاه موبد بسته، به جای زیستن در کنار شوهر جوان و مرد مورد علاقه اش، در بدترین احوال هنگامی که پدرش را کشته و او را از حجله زفاف بیرون کشیده و به دست مردی فرتوت سپرده اند به زناشویی با این مرد تن دهد، بی آنکه خود در این سرنوشت نامیمون کوچکترین شرکتـی داشته باشد (نوش آذر، بی تا:.( ۷۹