تعریف بهداشت روان

بهداشت روان موضوعی فراتر از فقدان يا نبود بيماري رواني است. بعد مثبت بهداشت روان كه سازمان بهداشت جهاني بهداشت نيز روي آن تكيه دارد، در تعريف سلامتي لحاظ شده است « سلامتي يك حالت رفاه جسمی، رواني و اجتماعي است نه فقط نبود بيماري و يا ناتواني»بنابراین،بهداشت روان حالتی از رفاه است که در آن فرد توانایی هایش را باز می شناسد و قادر است با استرس های عادی و معمول زندگی، سازگاری داشته و از نظر شغلی مفید و سازنده باشد.

اغلب مردم از اهمیت حفظ سلامت جسمانی خود آگاهند و برای کسب اطمینان از سلامتی خود، از روش هایی همچون ورزش منظم، تغذیه مناسب و آزمایش های پزشکی استفاده می کنند. اما تعداد کمی از مردم به اهمیت حفظ سلامت روانی خود واقف هستند.
همه در زندگی فشار روانیرا تجربه می کنند که البته میزان معینی از آن برای ایجاد انگیزش مفید است، اما سطوح فشار روانی باید به دقت مورد بازبینی واقع شود. فشار روانی می تواند مشکلات جسمانی (از قبیل فشار خون بالا، سردرد، گردن درد، خستگی)تولید کند و ممکن است سرآغازی برای ناتوانی روانی در بعضی از مردم باشد.
در ارتباط با مفهوم سلامت روانی دیدگاه ها و نقطه نظرهای متفاوتی مطرح شده است .
الف – دیدگاه پزشکی : سلامت روان از دیدگاه پزشکی ، عدم وجود بیماری روانی به حساب می آید . براساس این تعریف « هر اختلالی که در تعادل هیجانی و عاطفی به صورت اختلال در سازگاری و در عملکرد بدنی به دلایل عوامل ژنتیکی ، شیمیایی ، بیولوژیکی و روان شناختی و یا عوامل فرهنگی و اجتماعی به وجود آید بیماری روانی قلمداد می گردد » .
ب – دیدگاه روان شناختی : در دیدگاه های روان شناختی ب

ر تاثیر عوامل رفتاری و اجتماعی تاکید شده است ، شواهد گوناگون در مطالعات امروزه نشان می دهد که عوامل روان شناختی سلامت و بیماری به رشد گس

ترش حیطه ای از روان شناختی به نام « روان شناسی سلامت » کمک کرده است ( باقری یزدی و همکاران ، ۱۳۷۴ ، ص ۱۳ ) .
دیدگاه روانکاوی : زیگموند فروید شخصیت و روان انسان را مرکب از سه جزء نهاد و من و من برتر یا فراخود می داند و معیاری که برای سلامت روان از این مکتب استفاده می شود ، وجود تمامیت در نیروهای روانی می باشد ، که منظور تعادل بین نهاد و من و فرامن از طرفی و بین سطوح خود آگاه و ناخودآگاه از طرف دیگر می باشد . همچنین وی فردی را دارای سلامت روان می داند که مراحل رشد را با موفقیت گذرانیده و درهیچ یک از مراحل آن تثبیت

نشده باشد ( شفیع آبادی و ناصری ، ۱۳۶۸ ، ص ۵۲ ) .
آلفرد آدلر معتقد است فردی که از سلامت روانی برخودار است که روش زندگی خود را با واقع بینی چنان طرح ریزی کند که منجر به بروز احساس حقارت غیر قابل جبران نگردد . تاکید آدلر بر روابط بین فردی موجب تحقیقات گسترده ای در عوامل اجتماعی بیماریهای روانی شده است ( شاملو ، ۱۳۷۰ ، ص ۸۴ ) .
آلبرت الیس: فردی را دارای سلامت روانی می داند که در زندگی تفکر و باورهای منطقی باور صحیح را جایگزین باورهای غیر منطقی و غلط خود نماید ( شفیع آبادی و ناصری ، ۱۳۶۸ ، ص ۱۲۱ ) .
پاولف : مکتب خود را بر اساس واکنش های تحریکی و وقفه ای که بر مبنای تنبیه و پاداش ایجاد می گردند ، قرار می دهد معتقد است که رفتار عادی ، رفتاری است متعادل که به خوبی می تواند در مقابل فشارها مقاومت نماید ( گانیه ، ۱۳۶۸ ، ص ۱۰۵ ) .
هارتمن : سلامت روانی را بدین ترتیب تعریف می کند که « من » بتواند تطابقی بین «نهاد » و « فرامن » ایجاد نماید و خواستهای آنها را تایید یا طرد نماید . او قبلا انعطاف پذیری من را به عنوان عاملی در سلامت فکر مطرح ساخته بود ( شاملو ، ۱۳۷۰ ، ص ۷۷ ) .
کلی : سلامت روانی را تعادل بین سطوح آگاهی ، نیمه آگاهی و ناخود آگاه شخصیت تعریف نمود . او چنین تعادلی را ناشی از انعطاف پذیری « خود » می دانست . به این ترتیب حالت انعطاف پذیری در فرد ملاکی برای طبیعی بودن یا سلامت روان خواهد بود ( باقری یزدی و همکاران ، ۱۳۷۴ ، ص ۱۶ ) .
میلر و بروت : سلامت روان را اینگونه تعریف می کند که شخص طبیع

ی فردی است که با خود و محیطش و دنیایی که در اطراف اوست و

مردمی که با او هستند و همچنین استعدادهای خویش تطابق کرده است و چنانچه لازم باشد برای تغییر وضعی که برایش ناخوشایند است فعالیت می نماید ( به نقل از بارون و برن ، ۱۹۹۱ ، ص ۱۲۵ ) .
اتکینسون و همکاران : بیشتر روانشناسان ویژگی های زیر را نشانه سلامت روانی و عاطفی در فرد قلمداد می کنند و معتقدند این ویژگی ها هر چند فرد سالم و غیر سالم را کاملا از یکدیگر تفکیک نمی کنند ، اما فرد سالم در مقایسه با بیمار ، میزان بیشتری از این خصوصیات را دارا است :
۱- ادراک صحیح ۲- خودشناسی ۳- توانایی در کنترل اختیاری رفتار ۴- عزت نفس و پذیرش ۵- توانایی در برقراری روابط محبت آمیز ۶- خلاقیت ( اتکینسون و همکاران ، ۱۳۶۹ ) .

ابعاد مفهوم بهداشت روان شامل:
۱- داشتن رفاه و آرامش ذهنی
۲- احساس خودتوانمندي، خودکارآمدی
۳- درك هم بستگي اجتماعی و خانوادگی
۴- قدرت شناخت و خودآگاهی در تشخيص استعدادها و ظرفیت های بالقوه هوشي ، عاطفي و اجتماعی خود
۵- توانایی شناخت و حل مشکلات و استرس های زندگی
۶- کارآمدی لازم و کافی در زندگی فردی و خانوادگی و اجتماعی
۷- تعامل ، همکاری و مشارکت اجتماعی سازنده و موثر
معیارهای سلامت روانی
معیارهایی برای کسب اطمینان از سلامت روانی وجود دارند، بعضی از این معیارها عبارت اند از:
۱) تغذیه مناسب

۲) ورزش منظم
۳) کار و فعالیت در حد توان
۴) معاشرات با دیگران
۵) دانستن روش هایی برای ابراز وجود و عملی کردن آن ها
۶) خواب کافی
۷) شوخ طبعی و خنده رو بودن

۸) توان مقابله با مشکلات
۹) دانستن و به کارگیری روش های آرامش بخشدر زندگی
۱۰) اهمیت دادن به زمان تفریح
حفظ بهداشت روانی جهت داشتن یک زندگی سالم، مسئولیت شخصی هر کسی است!
مشخصات فرد سالم از بعد روانی ، فردی دارای سلامت روانی است که:
۱٫ می تواند فعالیت روزمره خود را به خوبی انجام دهد( توانائیهای خود را درحد واقعی (نه بیشتر و نه کمتر) ارزیابی کرده و به خود احترام می‌گذارند).
۲٫با اعضای خانواده و اجتماع ارتباط و سازگاری خوبی داشته باشد(به حقوق دیگران احترام گذاشته و به آنها علاقمند شده و احترام و دوستی دیگران را جلب می کنند)،
۳٫ از زندگی روزمره لذت می برند(تحت تاثیر عواطف، ترس، خشم، عشق یا گناه خود بطوری قرار نمی‌گیرند که زندگیشان پریشان شود).
۴٫می‌توانند نیازهای زندگی خود را برآورده و برای دشواری های زندگی،راه حلّی پیدا کنند.(این افراد به طور معقول احساس امنیت و کفایت دارند).

نابهنجار : اصولاً به معنی دوربودن از حالات طبیعی وانحراف از بعضی استانداردها ودرمقابل این تعریف ، تعریف بهنجار قرارداردکه ملاک ، استاندارد آنچه که در علوم پزشکی و روانپزشکی بدان پرداخته شده است .
ملاکهای تشخیص بهنجاری از نا بهنجاری :
۱ – ملاک اجتماعی :
تطبیق رفتار با استانداردهای اجتماع ومورد قبول آن قرارگرفتن وچنانچه رفتاری قابل قبول اجتماع باشد حرفی نیست ورفتار طبیعی رفتاری است که اجتماع توقع دارد البته این اعتقاد به این ملاک نیز دارد که ارزشهای فرهنگی در هر اجتماع نسبی ورفتاری که ممکن است دریک فرهنگ قابل قبول باشد در فرهنگ دیگربه کلی مردود باشد .واز طرف دیگر دریک جامعه معین هم ارزشهای فرهنگی همواره ثابت نمی باشد .
ومطلب آخر اینکه یک قانون دریک جامعه اجرا شود که مورد پذیرش همگان نباشد نمی تواند بهنجار محسوب شود مثال ازدواج همجنس در برخی از کشورها .
۲ – ملاک آماری :
یعنی پذیرش اکثریت اجتماعی براساس نرم یا آمار که این ملاک هم همانند ملاک اجتماعی نمی تواند خیلی قابل اتکاء باشد .
۳ – ملاک روانی : براساس این ملاک اگر یک رفتار با ارزشهای اجتماعی ناسازگارانه باشد وبه سازگاری فرد لطمه بزند نا بهنجار تلقی می شود ومنظور از رفتار ناسازگارانه رفتاری است که با حد اقل رشد وکنش مناسب فرد در تضاد باشد وجدای از سایکوزها و نوروزها ، می بارگی ، مشاغل نادرست ، بی حس عاطفی و …. رادر بر می گیرد .

 

اختلالات شخصیت :
هریک از ما به نوعی روانشناس شخصیت هستیم ومعمولاً در مورد دیگران حدسهائی می زنیم . از اصطلاحاتی برای توصیف وتفکیک آنها استفاده می کنیم وقوانینی برای درک وپیش بینی رفتارها یشان داریم .

ابتدا به تعریفی از شخصیت می پردازیم :

شخصیت : هرانسان ورویدادی در نوع خودمنحصر به فرد است باوجود این بسیاری از انسانها ورویدادهای زندگی آنها آنقدر شباهت وجودداردکه بتوان نقاط مشترکی را در نظر گرفت .
روانشناسی شخصیت برای فرد وکلیت او وتفاوتهای فردی اهمیت خاصی قائل است . اگرچه روانشناسان شخصیت وجود شباهتهائی بین افراد را قبول دارند ولی توجه آنها نیز به تفاوتها است .
– چرا برخی افراد موفق وبرخی ناموفق
– چرا برداشتهای افراد از امور متفاوت است
– تنوع استعدادها از کجا ناشی می شود
– چرا عده ای به بیماریهای روانی مبتلا می شوند در صورتی که عده ای در همان شرایط سالم می مانند
نظریه پردازان شخصیت به کلیت انسان نیز می پردازند . بنا براین روابط پیچیده میان جنبه های مختلف کنش انسان ، از جمله : یادگیری ، انگیزش ، ادراک را بررسی می کنند .
طبقه بندی اختلال شخصیت :
۱ – طبقه بندی مقوله ای :
هر شئی که واجد این شراط باشد یک عضو این مقوله حساب می شود . مثلاً مربع = چهار ضلع – چها زاویه ، تساوی اضلاع وتساوی زوایا .
الف ) طبقات به خوبی توصیف شوند .

ب ) اعضای این مقوله باید متجانس باشند . مثلاً اسکیزوفرنی باید تعداد طبقات مشخص باشد : توهم – هذیان – بی ربط گوئی – انسدادفکر – اضطراب – هیجانات خاص .
ج ) تشخیص یکسان : تمام بیماران روانی کناره گیری اجتماعی دارند .

۲ – طبقه بندی ابعادی :
برمبنای کمیت یا فراوانی که یک فرد بیمار را از یک فرد به

نجار جدا می کند . بطور مثال : یک فرد بهنجار هیچگاه دچار توهم نمی شود . اگر این توهم منجر به از هم پاشیدگی زندگی فرد شود ، فرد بیمار است وبهنجار نیست بنا به تعریف انجمن پزشکی روانی آمریکا هنگامی به فرد بیمار گفته می شود که این علائم ، توهم ، هذیان به از هم گسستگی روانی فرد منجر شود وزندگی فرد را بیش از شش ماه دستخوش اختلال کند براساس توصیف چند بعدی یک حالت یا یک فرد براساس یک نظام مرجع عملیاتی شده است .
۳ – طبقه بندی ریخت شناسی :
براساس ریخت یا شکل بندی هائی که هر شخص به این کار مبادرت می ورزند ، تعلق به بک ریخت مستلزم وجود همه رگه های محض کننده آن نیست بلکه کافی است تا فرد واجد چند رگه اصلی باشد ، ریختها به شیوه شهودی وبراساس مشاهده وتجربه بالینی یا براساس روشهای آماری متمایز می گردد .
۴ – طبقه بندی بر اساس معیارهای DSMIIIR
5 – طبقه بندی غیر بیماریهای شناختی :
براساس نظریه های دانشمندان وروانشناسان : باندورا کنشهای نارسائی روانی – بنجامین نظام تحلیل ساختار رفتار اجتماعی – آیزن برمبنای درون گرائی وبرون گرائی .
اختلالات شخصیت Personality Disorders) ) :
بیماران مبتلا به اختلالات شخصیت در روزمره زیاد مشاهده می شوند وروان پزشکان در مان آنرا سخت وسنگین می دانند در نوجوانی به راحتی قابل شناسائی است وبعضا ً می توانند تا تمام عمر دوام پیدا کنند مبتلایان به اختلال شخصیت در بسیاری از ز

مینه ها یکسان دچار اشکال هستند مثل : روابط کار عاشقانه ومحبت آمیز – معمولاً پزشکان زره ورنگ محافظ اختلال شخصیت را می شکافند ، عمدتاً دچار افسردگی و اضطراب هستند . افراد مبتلا به اختلال شخصیتی فاقد احساس همدلی با افراد هستند

در نتیجه رفتار آنها دائماً مزاحم دیگران است . خصوصیت اختلال شخصیت ایجاد یک حلقه معیوب است که از پیش ، یک روابط اجتماعی معیوب را به دنبال دارد البته در اختلال شخصیت افراد به بیماری خود واقفند برعکس نوروتیکها ، که نمی دانند بیمار هستند . البته بیماران اختلال شخصیت از در مان تفره رفته وبعضی اوقات منکر مشکلات خود می شوند .ومعمولاً اظهار ناراحتی نمی کنند .
در DSMIIIR سه طبقه بندی داریم :
گروه A : اختلال شخصیت اسکیزوئید – اسکیزو تایپال – پارا نوئید : افراد غیر عادی وعجیب وغریب .
گروه B : شخصیتهای نمایشی – مرزی – خود شیفته – ضد اجتماعی – هیجانی وبازیگر وبی ثبات .
گروه C : اختلال شخصیت دوری گزینی – وسواس – جبری – اجبار گرائی – منفعل ومهاجم – وابسته – افراد مضطرب – بیمناک – درونی گرائی یونگ.
یونگ به چهار گروه : درونگرا – برونگرا – کوته نگر – بلند نگر .
۱ – عوامل سرشتی – ۲- عوامل ژنتیک – ۳ – عوامل بیوشیمیائی – ۴ – فرضیه روانکاوی
۱ – عوامل سرشتی :
برخی عوامل سرشتی در دوران کودکی شناخته شده هستند که با بروز اختلال شخصیت در بزرگسالی ارتباط دارد ودچار دوری گزینی می شوند – سابقه اختلال سلسله اعصاب مرکزی در دوران کودکی ونشانه های شخصیتی عصبی در شخصیت ضد اجتماعی ومرزی بیشتر است کودکان مبتلا به اختلال با عمل جزئی مغز ممکن است بهبود یابند ولی آسیب پذیری بیشتری در مقابل اختلال شخصیت به خصوص ضد اجتماعی بروز دهند .
تعریف رضایت شغلی
از رضایت شغلی تعاریف مختلفی وجود دارد. در گروهی از تعاریف، این مفهوم به صورت «واکنش احساسی و نگرشی» کارکنان به شغل تعریف شده است:
به صورت ساده می‌توان گفت «رضایت شغلی میزانی است که مردم شغلشان را دوست دارند»؛ به طوری که بعضی از مردم از کار لذت می‌برند و آن را یک بخش مهم زندگی می‌دانند. و برخی دیگر از کار متنفرند و آن را تنها به این دلیل انجام می‌دهند که مجبور به انجام آن هستند.
همچنین در تعریفی مشابه با تعریف فوق، رضایت شغلی به عنوان

«اختلاف بین میزان و شدت نیازهای فرد و میزان برآورده شدن آن نیازها در شغل» تعریف شده است. به عبارت دیگر در این تعریف، خشنودی شغلی تابعی است مستقیم از درجه‌ای که محیط با ساختار نیازی فرد همخوانی دارد.
فیشر و هانا رضایت شغلی را عاملی روانی قلمداد می نمایند و آن را نوعی سازگاری عاطفی با شغل و شرایط اشتغال می انگارند. یعنی اگر شغل مورد نظر لذّ

ت مطلوب را برای فرد تأمین کند در این حالت فرد از شغلش راضی است در مقابل چنانچه شغل مورد نظر رضایت و لذّت مطلوب را به فرد ندهد در این حالت فرد شروع به مذمت شغل می کند و در صدد تغییر آن بر می آ ید.
فلدمن وآرنولد رضایت شغلی را مجموعه گرایش های مثبت افراد نسبت به شغل دانسته ومعتقدند وقتی گفته می شود یک فرد از شغل خود رضایت بالایی دارد در حقیقت منظور این است که وی به طور کلی به میزان زیاد شغلش را دوست دارد وتوانسته است از طریق شغلش نیازهای خویش را تأمین نماید ودر نتیجه احساسا سات مثبتی به آن دارد.
فرد لوتانر رضایت شغلی را یک حالت عاطفی مثبت یا خوشایندی می داند که حاصل ارزیابی فرد از شغلش یا تجارب شغلی اش می باشد وی اضافه می نماید رضایت شغلی نتیجه ادراک کارکنان از آنچه به نظرشان مهم است وشغلشان آن را بخوبی فراهم کرده می باشد.
به اعتقادگوردن[۱]رضایت شغلی یک واکنش عاطفی است که از ادراک فرد نسبت به اینکه شغل او ارزش های شغلی اش را تا مین می کند و یا به او اجازه تا مین وارضای آنها را می دهد ناشی می گردد. علاوه بر این رضایت شغلی به توافق این ارزش ها با نیاز های شخص بستگی دارد(۲۴).
هرزبرگ معتقد است که انگیزش شغلی تحت تأثیر عوامل درونی و خارج

ی می باشد. عوامل انگیزشی درونی (ذهنی) از انجام کار ناشی شده و موجب رضایتمندی فرد می شوند، مثل موفقّیت، پیشرفت، قدردانی و ماهیت کار و عوامل خارجی عمدتاً با محیط و زمینه شغل ارتباط دارند و کارکنان را در سازمان ابقا می کنند و شامل خط و مشی و مقررات و شرایط محیط کار، حقوق و دستمزد، روابط شخصی با هم ردیفان و امنیت شغلی می شود.(۲۵).
شرتزر معتقد است رضایت شغلی به معنای دوست داشتن وظائف مورد لزوم یک شغل، شرایطی که در آن کارانجام می گیرد و پاداشی که برای آن دریافت می شود و اینکه فعالیتها، امور و شرایطی که کار یک فرد را تشکیل می دهند تا چه حدودی و با

چه نح

وی نیازهایش را برآورده می سازد، بستگی به قضاوت وی دارد. شخص باید موارد مثبت و منفی شغل خود را موازنه کند، چنانچه موارد مثبت بر منفی غلبه کند احتمال دارد که از کارش راضی باشد. افراد از نظر میزان رضایتی که شغلشان برای آنها فراهم می ساز

 

د بسیار متفاوتند(۲۲).
لوی گاربو و مونت مارکوت تعریفی دیگر از رضایت شغلی ارائه می دهند از نقطه نظر آنان، رضایت شغلی ارزیابی فرد نسبت به تجربه گذشته و اینکه انتخاب همین شغل در آینده نیز بهترین گزینه است، کارمند از میزان مطلوبیت کاری که تجربه می کند گزارش نمی دهد، بلکه در این زمینه قضاوت می کند که اگر مجدداً بخواهد شغلی انتخاب کند شغل فعلی را انتخاب می کند یا نه(۲۳). هرسی و بلانچارد معتقدند رضایت شغلی تابعی است از سازگاری انتظارات سازمانی با نیازهای سرشت کلی فرد. در حالتی که این دو توافق داشته باشند رفتار به طور همزمان برآورنده انتظارات سازمان و نیازهای فرداست یعنی اثر بخشی و رضایت توأماً حاصل می گردند(۲۲).