مقدمه :
انسان موجودی است تاثیر پذیر ومتغیر،موجودی است که هرگاه درشرایط جدید قرار گیرد بلافاصله خودرا با آن محیط وفق می دهد . با توجه به شرایط جهانی که درآن زندگی می کنیم وویژگیهای این جهان ، می بینیم محیطی است که همواره درحال تغییرات است ، پس اگر انسان قرار باشد ازتمام این تغییرات تاثیر پذ یرد هویت واقعی خود را ازدست می دهد. دراین مجموعه برآنیم تا یکی ازاین تغییرات کلی ، یعنی جهانی شدن را بررسی کنیم وتاثیر این پدیده را برفرهنگ ، هویت وادیان جویا شویم .

جهانی شدن چیست ؟
جهانی شدن یکی ازمهمترین مسائلی است که امروزه ذهن بسیاری ازدانشمندان واندیشمندان سیاسی ،اقتصادی وسایر علوم را به خود معطوف کرده است . ابعاد مختلفی که این پدیده نوظهور دارد باعث شده است که درک صحیحی ازاین موضوع مشکل ودشوار باشد ونتوان تعریف روشنی ازآن کرد . ازدیگر مشکلاتی که جهانی شدن بوجود آورده است ، تاثیرات مختلفی است که برکشورها وجوامع بشری می گذارد . تاثیرات بسیاری درزمینه اقتصادی ،سیاسی ، فرهنگ وادیان وسایر زمینه های دیگر که ممکن است کوچک شمرده شوند اما تاثیرات عمیق وقابل توجهی را درپی خواهد داشت . حال سئوالاتی مطرح می شود که این پدیده یعنی جهانی شدن را چه عاملی بوجود می آورد، آیا عامل سازنده آن نظام سرمایه داری جهان است یا قدرتهای پیشرفته وصاحب نفوذ وآیا اینکه تمام کشورها ناگزیر ازپیوستن به چنین مجموعه ای هستند یا میتوانند ازآن بگریزند

البته درزمینه جهانی شدن نظریات ومقالات گسترده ای نوشته شده که عده ای درصدد تایید آن وبرخی درپی نفی آن بوده ونقاط ضعف آن را بیان کرده اند .
اینک با توجه به مطالب گفته شده بهتر است تعریفی اجمالی از آن ارائه دهیم اگر چه نمی توان تعریفی ارائه داد که قابل قبول همه باشد : جهانی شدن، فرایندی است که به موجب آن دولتها ی مختلف جهان به یکدیگر نزدیک ووابسته می شوند و برحوادث ووقایع درزمان کوتاه درمکانهای دور تاثیر می گذارند . این موج تازه به وسیله رسانه های پیشرفته همه مرزهای جغرافیایی وتاریخی ومذهبی وملی را می پیماید وزندگی فردی واجتماعی ملتهای جهان را تحت تاثیر قرار می دهد.
اصولا جهانی شدن خود بخود و طبیعی به سوی محقق شدن پیش می رود واین اعمال قدرت کشورهای قوی است که پدیده جهانی شدن را ازروند طبیعی خود خارج کرده است
درغیراینصورت حتی کشورهای ضعیف وعقب مانده نیز می توانند درروند نقش داشته باشد . چرا که زمانی که جهانی شدن بطور کامل تحقق یابد می توان بوسیله ابزار بسیار ساده ، اطلاعات کافی ومورد نیاز خودرا به دست آورد .
اما همواره عواملی هستند که براین پدیده تاثیر گذارهستند وازاینکه تمامی کشورها بتوانند دراین روند سهیم باشند جلوگیری می کنند.
دراینجا به دو علت به این عوامل اشاره می کنیم :

الف) اولین عامل را می توان درعقب ماندگی کشورها ونابرابربودن امکانات وتوانمندیها دانست . ازآنجا که بیشتر امکانات اطلاع رسانی دراختیار کشورهای قدرتمند وسرمایه دار وجود دارد بنابراین دسترسی به تمامی کشورها به این ابزار محدود می شود پس طبیعی به نظر می رسد که فقط کشورهای سرمایه داری تاثیرات عمیق درپدیده جهانی شدن داشته باشند .

ب) مادی گرایی غرب درروند جهانی شدن : اصولا مسیری که اکنون درجهانی شدن طی می شود ومنتهی به نظام سرمایداری است .آمریکا ازکشورهایی است که ازاین مسیر حمایت می کند ، زیرا اگر این روند اینگونه که هست طی شود ، کشورهای مصرف کننده ووابسته را بوجود می آورد که بسیار به نفع آمریکا ونظام سرمایداری است . بنابراین با حذف کامل بلوک شرق زمینه برای ظهور وخود نمایی غرب به طور کامل فراهم آمده است. اگر غرب این روند را طی کند وکشورهای جهان سومی فکری برای توقف این روند ناصحیح نکند نتیجه ای جز عقب افتادگی ، تهاجم فرهنگی وتحمیل سیاسی وبسیاری ازمشکلات نخواهد بود، چه آنکه هم اکنون آثار زیادی از این پدیده درجهان دیده می شود من جمله اشغال کشورها ، تحریمهای اقتصادی ، بالا وپایین رفتن قیمت نفت که تمام این موارد زیر نظر نظام سرمایه داری جهان قرار دارد .

جهانی شدن وهویت:
سعی وکوشش برای ساختن هویتها وحفظ آنان دربرابر هجمه ها دردستورالعمل هرمکتبی قرار دارد . لذا سعی وکوشش خود را به کار می برند تا این معیار مهم انسانی را به نحو مطلوب حفظ وبازسازی نمایند .
درتعریفی که می توان ازهویت بیان کرد می توان گفت : هویت یک عنصر مبارزه درفرد است که فرد را دربرابر هجوم های د یگران تجهیز می نماید .
حال با توجه به مفهوم جهانی شدن باید ببینیم این پدیده چه تاثیری برهویت انسانی خواهد داشت وآیا این تاثیرات مثبت ویا منفی هستند ؟
دراین زمینه باید ازدو جهت درمورد مسئله هویت بحث شود یکی دربعد هویت ودیگری درمسئله ارتباط جهانی شدن با مسئله هویت .

هویت:
همانطور که درتعریف گفتیم هویت یک عنصر مبارزه درافراد است. حال ببینیم عناصر تشکیل دهنده هویت چه چیزهایی هستند این عناصر را می توان به موارد زیر تقسیم کرد ، این عناصر یا ذهنی یا دارای نمود عینی و خارجی هستند ، یا عناصر ثابتی هستند مثل سرزمین ، د ین یا اسطوره یا متغیرند مثل تمدن تکنولوژی ، اخلاق ، وقایع وحوادث تاریخ ساز و… یا این عناصر اکتسابی هستند چون فن وعلوم وهنر یا موروثی هستند مثل میراث های فرهنگی ، مادی ومعنوی .
هویت می تواند بوسیله عوامل مختلف بوجود آید مثلا جنگها وحوادث ناگوار که دریک جامعه رخ می دهد ، می تواند درسرنوشت جامعه ونسلهای آینده آن سرزمین دخیل باشد یا نه فرهنگهایی که ازتمدنها وجوامع دیگر به جامعه ای وارد می شوند می توانند هویت ساز باشند . عموما ملتهایی که دارای فرهنگ غالب هستند با استفاده ازقدرت وگاها با غلبه سیاسی وقدرت سعی درتحمیل فرهنگ خود دارند که این را تهاجم فرهنگی گویند . فرهنگهای مغلوب عموما جوامع ضعیفی هستند که از رشد لازم برخوردار نیستند .

به همین سبب با وارد شدن حداقل یک هویت بیگانه بلا فاصله مورد هجوم قرار می گیرند وبلافاصله هویت خویش را کنارگذاشته وبسراغ هویت بیگانه می روند. نمود عینی این مطلب درجامعه خودمان که بعنوان یک –جامعه اسلامی است دیده می شود .

جهانی شدن وفرهنگ:
گفتیم که جهانی شدن تاثیرات زیادی درتمامی عرصه های زندگی انسانها دارد ازجمله عرصه های سیاسی ، اقتصادی .اما بیشترین تاثیری که جهانی شدن دارد درعرصه فرهنگی است. جهانی شدن تاثیرات زیاد وبسیار عمیقی درفرهنگ کشورها دارد.
کشورهای پیشرفته با استفاده ازرسانه های اطلاع جمعی مثل اینترنت وماهواره درمسیرجهانی شدن تاثیرات بسیار زیادی خواهند داشت وازآنجا که تمامی این رسانه ها درزمینه های فرهنگی فعال هستند بنابراین جهانی شدن تاثیرات بسیار عمیقی برفرهنگها وهویت های ملی خواهد داشت که دراین میان کشورهای غربی وسرمایه داری براحتی می توانند فرهنگ ابتذال وغیر اخلاقی را برکشورهای جهان سوم تحمیل کنند .

بهتر است تعریفی ازفرهنگ بیان کنیم تا بیشترین میزان تاثیر جهانی شدن برفرهنگ را بدانیم : فرهنگ ، کلیت پیوسته ای ازارزشها واعتقادات وآداب وسنت ، احساسات وگرایشات وعناصر تشکیل دهند ه شخصیت واخلاق واعمال هر قوم وملتی است .
فرهنگ همچنین دارای خصوصیاتی ازقبیل هویت دهندگی ،توسعه خواهی وخلاقیت وپویایی است .
ازجمله عوامل زیر ساختی که سبب تغییر فرهنگها می شود می توان به موارد زیر اشاره کرد :
۱- نوگرایی ونوآوری: هرجامعه ای طبیعتا دارای فرهنگهای قدیمی وکهنه است که ازسوی بسیاری ازنسلهای جوان آن جامعه پذیرفته نیست : لذا وقتی فرهنگی ازجامعه دیگر موارد می شود هرچقدر آن فرهنگ درجامعه خود قدیمی باشد بازهم با روی باز پذیرفته می شود . حال اگر فرهنگ ، یک فرهنگ خود باخته باشد ومظهر تمدن غرب وابتذال باشد ، باید دید چه تغییری درفرهنگ وهویت جامعه بوجود می آورد .

۲- پذیرش اجتماعی : میزان مقبولیتی که یک فرهنگ وارداتی یا یک فرهنگ داخلی درمیان مرد م یک جامعه دارد ، درکارکرد آن فرهنگ بسیار موثر است . وفتی دریک جامعه فرهنگهای خودی دربین مردم جا نیفتاده باشد ودسته سازی مناسبی درزمینه پذیرش فرهنگهای خودی دربین اقشارجامعه وبویژه جوانان انجام شده است ، پذیرش فرهنگ بیگانه امری طبیعی خواهد بود .
۳- طرد انتخابی .

۴- تلفیق وانتخاب

نظریه ای که اکنون درباب جهانی شدن وفرهنگ درجهان بخصوص دراروپا حاکم است این است که فرهنگی که درجهانی شدن فراگیر خواهد شد فرهنگ غرب واروپا خواهد بود که بر این اساس تمامی مردم جهان دارای یک فرهنگ ،یک زبان ، یک نوع سلیقه درمورد لباس وغذا خواهند بود . واین درست براساس رویه ای خواهد بود که اکنون آمریکا ومحافل صهیونیستی طی می کنند .
جریانهایی که ازکشورهای مختلف صادر می شوند زمانی که بعنوان فرهنگ غالب قرار گیرند ، فرهنگهای مغلوب را شدیدا تحت تاثیر قرار می دهند وتمامی مراکز این کشورها اعم ازمراکز اقتصادی ، نظامی وسیاسی وازهمه مهمتر مراکز فرهنگی آن کشورها تحت تاثیر شدید قرار می گیرند. مراکزی ازقبیل سینماها، مدارس، دانشگاها، مراکز اطلاعاتی وخبرگزاریها.

حتی درمقوله تغذیه یا پوشاک ، رستورانها ی زنجیره ای مک دونالدی دربسیاری ازکشورها شیوه غذاخوری غرب را ترویج می کنند. مدهایی که توسط ماهواره تبلیغ می شود اعم ازنیتون ، اسپرت و… ترویج می شود وبه تمام دنیا صادر می شود . درحوزه زبان وگویشها نیز همین گونه است . اکنون زبان انگلیسی بعنوان زبان رسمی درسراسر دنیا ترویج شده است ، به گونه ای که حتی اگر شماره پشت پیراهن بازیکنان انگلیسی نباشد مورد توجه قرار نمی گیرند . به این ترویج وواحد ساختن فرهنگها یکسان سازی فرهنگ گویند .

دردنیای جهانی شدن یک تک جامعه ویک فرهنگ درسرتاسر سیاره زمین مستقر خواهد شد . فرهنگ یکسان می شود. جهانی شدن به معنای دیگر فرآیندی کاملا اروپایی است.
ازاین بابت است که اندیشمندان ازجهت جهانی شدن نگران هستند زیرا باعث تقویت قدرت کشورها می شود وتهاجم فرهنگی را بطور گسترده ای به دنبال دارد که این عمل باعث ازبین رفتن هویتهای ملی وسست شدن زمینه دینی درافراد خواهد شد .

جهانی شدن وفرجام جهان اسلام:
متاسفانه امروزه دنیای اسلام درشرایط کنونی تبدیل به جامعه ای شده است که هیچگونه فرهنگی ازآن صادر نمی شود ولی به عوض هرچه فرهنگ های مبتذل وفاقد برچسب اطمینان به آن صادر می شود .
دردنیای کنونی دوقطب وجود دارد دریک سو جهان توسعه یافته ودرسوی دیگر جهان توسعه نیافته قرار دارد . با توجه به اینکه درجهان توسعه یافته دین ومذهب بطور کامل کنارگذاشته شده است وبرعکس درجهان توسعه نیافته دین ومذهب بطور گسترده درزندگی مردم نقش دارد واین درحالی است که جوامع توسعه یافته به طور گسترده ای و با سرعت تحیر آوری در صدد تاثیرگذاری بر جوامع دیگر خصوصا توسعه نیافته ها است . بنابراین علاوه برتاثیرات اقتصادی که برجوامع دارند ، برفرهنگ ومذاهب آن جوامع تاثیر گذارند وسعی درحذف مذهب از زندگی آنان دارند .

درکنار این مطالب گفته شده نیز می توان گفت این جهانی شدن اگر ازسوی کشورهای جهان سومی وتوسعه نیافته به درستی وبطور صحیح درک شود فرصتهای بسیار مطلوبی درزمینه پیشرفت به دست خواهد آمد.
بعنوان مثال می توانند جهان را تحت تاثیر فرهنگها

ی صحیح خود درآورند وبه احیاء دین ومذاهب خود بپردازند ، یا اینکه بطور صحیح می توانند به مبادله تمدنها وفرهنگهای خود بپردازند ، یا می توانند با استفاده صحیح ازجهانی شدن به حقوق بشر آزادی وتربیت دست یابند . البته به یک نکته بسیار ظریفی اشاره می کنیم که درمسئله جهانی شدن اسلام هرگز اعتبار خود را ازدست نداده وهیچگاه تحت تاثیر ، تاثیرات جهانی شدن وجوامع توسعه یافته قرار نمی گیرد ، بلکه ما مسلمانان هستیم که با دور شدن ازتعالیم گرانبها وروشن اسلام ، تبدیل به جوامع عقب افتاده وجهان سومی تبدیل شده ایم یا به عبارت بهتر امت اسلام تبدیل به سپری شده اند که دریک بیابان به درختی آویزان است وبا هربادی که ازهرسو می وزد به آن سو حرکت می کند واز خود اراده ای ندارند .

تهاجم فرهنگی چیست؟
مراد از تهاجم فرهنگی چیست؟ و چرا این روزهاست که این تعبیر بر سر زبان ها می افتد؟ در شیوه ی پژوهش، رسم است که در این گونه موارد به ریشه ی لغات و سابقه ی تاریخی استعمال آن و موضوعاتی دیگر از این قبیل رجوع می کنند و مثلاً از «فرهنگ جهانگیری» نقل می کنند که فرهنگ و فرهنج با فتح اول شش معنی دارد: دانش، ادب، عقل، کتاب لغت فارسی، نام مادر کیکاووس و نام شاخ درختی را گویند که بخوابانند و روی آن خاک ریزند تا ریشه دهد! از «برهان قاطع» کشف می شود که:
فرهنگ… کاریز آب را نیز گفته اند چه «دهن فرهنگ» جایی را می گویند از کاریز که آب بر روی زمین آید. و بعد، از لغت نامه های دیگر پیدا می شود که «فرهیختن» و «فرهنگ» به یک معناست و هر دو به معنای «کشیدن» و یا «برکشیدن» است و تعلیم و تربیت و ادب کردن؛ و به مثابه شاهد مثال این شعر از خاقانی که:

کشتی آرزو در این دریا نفکند هیچ صاحب فرهنگ
و بعد هم در ریشه ی «تهاجم» بحث می شود و سخنانی شبیه به آنچه گفته شد و بعد هم حرفهایی در نسبت این دو کلمه با یکدیگر و بالاخره اقتضا و شان صدور این تعبیر و تاریخچه ی آن.
نمی خواهیم بگوییم که با این شیوه ی پژوهش نمی توان راه به جایی برد. اگرچه باز هم کتمان نمی کنم که چندان ایمانی به این شیوه از پژوهش ندارم. دست کم باید اذعان داشت که محصول این جست و جوها چیزی نیست مگر گردآوری همه ی آنچه در این باره گفته شده است ــ و البته این هم چیز کمی نیست. اما بر این گردآوری دو انتقاد وارد است:

یکی آنکه این گردآوری به خودی خود حاصل هیچ تجربه ی نفسانی و درونی نیست. کلمه ی «نفسانی» را به معنای اخلاقی آن که مذموم نیز هست به کار نبرده ام؛ مرادم این است که این گردآوری محصول وصول به حقیقت نیست و شخصی که این فیش ها را گرد می آورد، به مجرد این گردآوری، به حقیقت فرهنگ ــ که در اینجا موضوع مورد پژوهش ماست ــ راه نمی یابد. مفهوم این دو کلمه ی «تحقیق» و «پژوهش» از اینجاست که از یکدیگر جدا می شود که اولی مقتضای تحقق درونی و یا تجربه ی نفسانی و وصول به حقیقت است و دیگری صرف گردآوری است و یا حصول مرتبه ی دیگری از علم که با این شیوه ی پژوهش میسور است. اولی وصول است و دومی حصول، اگرچه حصول نیز بی وصول ممکن نیست.اشکال دومی که بر این شیوه ی پژوهش وارد می شود آن است که این شیوه ی پژوهش تنها در صورتی به نتیجه می رسد که در باب موضوع مورد پژوهش ما دیگران به کفایت بحث کرده باشند،

یعنی این شیوه تنها در صورتی کارآیی داردکه موضوع مورد پژوهش ما بداهتاً پدید نیامده و دارای سابقه ی تاریخی باشد. اگر موضوعی بدیع که دارای بداهت است و ناگاه پدید آمده است مورد پژوهش باشد، این شیوه که بر گردآوری سخنان پیشینیان متکی است فایده ای نخواهد داشت، چرا که هیچکس پیش از این درباره ی آن سخنی نگفته است.موضوع مورد بحث ما، یعنی تهاجم فرهنگی، چنین موضوعی است. لفظ «تهاجم فرهنگی» بی سابقه است ــ حتی اگر حقیقت آن بی سابقه نباشد ــ و حداکثر آن است که ما مباحثی را که در این یکی دو سال اخیر در این باره نگارش یافته و یا بر زبانها رفته است گردآوری کنیم و رابطه ای بین آنها بیابیم.تعبیر «تهاجم فرهنگی» تعبیری است متعلق به سالهای پس از قبول قطعنامه ی ۵۹۸ و اتمام جنگ، و به عبارت روشن تر این تعبیر بدیع که بصورتی کاملاً خودبخودی ابداع شده، بر این حکم منطقی استوار است که «دشمن ما، هر که هست، پس از اتمام جنگ در جبهه های نبرد نظامی، روی به حیله ای دیگر آورده و جبهه ای فرهنگی برای نبرد با انقلاب اسلامی گشوده است.» با صرف نظر از اینکه این جبهه در کجا گشوده شده است و سلاح دشمن چیست و چگونه هجوم می برد و سوالهای دیگری که دربرابر این حکم پیش می آید ، این حکم منطقی بر چند پیش فرض مبتنی است:

– یکی آنکه جنگ پایان نگرفته، چرا که صور ممکن جنگ ما با دشمن تنها منحصر در نبرد نظامی نیست.
– دیگر آنکه دشمن ماهم فقط همان نیست که علی الظاهر در جبهه های نبرد نظامی رو در روی ما بود.
– و سوم آنکه غایت دشمنان ما از آغاز کردن جنگ، مبارزه با انقلاب اسلامی است و بنابر این، صدام و ارتش بعث، در حقیقت امر، شمشیری بدست آمریکا بودند که دشمن اصلی ماست.

ابداع تعبیر «تهاجم فرهنگی» ، همانطور که گفتم، بر این سه پیش فرض مبتنی است و بنابر این، برای پژوهش و جستجو در صحت و سقم آن باید به سراغ این سه پیش فرض رفت و درباره ی آنها به بحث پرداخت.پس باز هم تکرار می کنم که این تعبیر«تهاجم فرهنگی» تعبیری متعلق به سالهای پس از اتمام جنگ است و کاملاً در ارتباط با تحلیلهای ما از جنگ هشت ساله معنا پیدا می کند نه چیز دیگر، و بنابر این ، خواه ناخواه اگر کسی معتقد است که صدام حسین جنگ هشت ساله را برای کشور گشایی و سوء استفاده از عدم ثباتی که ایران انقلابی در مرحله ی انتقال از نظام پیشین به یک وضع تازه به آن دچار است برای طرح دیگر باره ی اختلافات مرزی بین ایران و عراق آغاز کرده، بدون تردید چنین کسی نمی تواند تعبیر تهاجم فرهنگی را، آنهم دو سال بعد از اتمام جنگ، دریابد. یا اگر کسی معتقد است که جنگ فقط می تواند صورتی نظامی داشته باشد، چنین کسی نمی تواند این تعبیر را بپذیرد.انقلاب اسلامی واقعه ای است بدیع که هیچ نظیری در دنیای جدید ندارد. هر واقعه ای خواه نا خواه منشاء و مبدئی دارد. و غایاتی که بدون درک آنها هرگز نمی توان به حقیقت آن واقعه پی برد. منشاء و مبداء و مرجع این انقلاب و همینطور غایت آن ، حکومت مدینه در صدر اول است و اگر این حقیقت را قبول نکنیم، از درک ماهیت انقلاب اسلامی عاجز خواهیم ماند.در اینکه دنیای جدید، مشخصاً با غایات دینی شکل نگرفته است تردیدی نیست. مولوی می گوید:

گر نبودی میل و امید ثمر
کی نشاندی باغبان بیخ شجر؟
پس به معنی آن شجر از میوه زاد
گر به صورت از شجر بودش ولاد

میوه ی این درخت نشان می دهد که اصل درخت با چه غایتی کاشته شده است. بشر امروز از این تمدن چه برداشت کرده است؟ اگر امید ثمر نبود، کی باغبان ریشه ی درخت را در خاک می نشاند؟ پس در عالم معنا درخت از میوه زاییده شده است. اگر چه در عالم صورت میوه از درخت زندگی گرفته است.اگر نگوییم که دنیای جدید در تضاد با دین و دینداری تطور و تکامل یافته است، اینقدر هست که اتخاذ این غایت، یعنی تصرف در طبیعت به قصد تمتع هر چه بیشتر، مستلزم انصراف و روی گرداندن از غایات دینی است و این واقعیتی است که خواه نا خواه در ملازمه با دنیای جدید قرار دارد. ممکن است که ما امروز به دشواری بسیار بتوانیم این دو را با یکدیگر جمع کنیم. در عالم نظر، دینداری با تصرف محدود در طبیعت به قصد برخورداری از نعمات آن منافاتی ندارد و هرچه در عالم نظر درست باشد لاجرم در عالم عمل نیز به واقعیت خواهد پیوست. اما در آنچه در غرب روی داده است این نیست.

سر آنکه نماز را به سوی قبله ای خاص قرار داده اند، علیرغم آن که فَاَینَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجهُ اللهِ و علیرغم آنکه حقیقت دین که مظهریت یافتن نسبت به وجه الله باشد جهت خاصی ندارد، آن است که نفس توجه به سوی جهتی خاص لازمه ی انصراف وجه خاصی ندارد، آن است که نفس توجه به سوی جهتی خاص لازمه ی انصراف وجه از جهات دیگر است. از ذاتیات این عالم امکان یکی هم آن است که روی آوردن به چیزی خاص مستلزم انصراف از جهات دیگر است. باید دید که قبله ی تمدن امروز و به تبع آن قبله ی بشر امروز کجاست. دنیای جدید، یعنی دنیایی که بعد از قرون میانه بنا شده، در تضاد مستقیم با دین و دینداری به اینجا نرسیده است.

اومانیسم جز برای آنان که با حقیقت فلسفه آشنا هستند در تضاد با دینداری قرار نمی گیرند، چنان که بسیاری از متفکران مسلمان ایرانی نیز در قرن اخیر به علت عدم آشنایی با حقیقت فلسفه تسلیم چنین اشتباهی شده اند و اومانیسم را به « آدمیت»، «انسان گرایی» و حتی «آداب دانی» ترجمه کرده اند و این معادل ها به خودی خود بر این قضاوت نظری و هماهنگ بنا شده اند که اومانیسم با دینداری قابل جمع است و حتی چه بسا درصدد اثبات این معنا برمی آمدند که اندیشه ی اومانیسم پیش از آنکه در جهان غرب مطرح شود، از ضروریات تفکر اسلامی است.چنین نیست. انسان قبله ی بشر جدید است و آن هم نه آن انسانی که ما می شناسیم. این انسانی که قبله ی دنیای جدید است تعریفی متناسب با همین تفکرنیز دارد. او حیوانی است بسیار پیچیده، صاحب عقل معاش و ثمره ی خودروی سیر تطور طبیعی انواع. اما انسان در تفکر دینی خلیفة الله و در صورت کامل خویش وجه الله است. خداوند اگر فرشتگان را امر به سجده می کند بر آدم، همین آدم است؛ آدم به مثابه خلیفة الله و وجه الله، نه انسانی که علی الاصاله بوزینه ای است با مغزی پیچیده تر که توان سخن گفتن نیز دارد.

در میان غربی ها کسی که من دیده ام صراحتآً این دو مفهوم را از یکدیگر جدا می کند آلدوس هاکسلی است در کتاب «بوزینه و ذات». او معتقد است که غایات را در دنیای جدید، بوزینه ها، یعنی همین انسانهای مسخ شده، تعیین می کنند و انسانها در خدمت این بوزینه ها هستند. این نگاه در معارف دینی ریشه دار است. حقیقت ذاتی بشر همان فطرت حنیف و حقیقت جویی است که پیامبران برای تجدید میثاق آن برگزیده می شوند.دنیای جدید بر مبنای دیگری تطور یافته است. انسان جدیدی که بعد از رنسانس پیدا آمده است در تقابل میان عقل و جزوی و دل، جسم و روح، ماده و معنا، کم و کیف، زمین و آسمان، و خود و خدا،… جانب عقل جزوی، ماده، کمیت، جسم، زمین و خود را گرفته است و این توجه مستلزم انصراف وجه از روح و معنا و کیفیت و آسمان و خداست. مسئله اینجاست که انسانهایی چنین، پیش از این نیز بر کره ی زمین زیسته اند، اما این بار بشر در حیثیت جمعی هبوط کرده است. شیطان و فرشته تعابیری صرفاً ادبی نیستند، اینها حقایقی هستند که حدود سلبی و یا ثبوتی حقیقت ذاتی انسان یا ماهیت او را معین می دارند. انسان حقیقی نه فرشته است، نه شیطان و نه حیوان…

داستان«دکتر فاوستوس» فقط یک اثر زیبای ادبی نیست؛ فروختن روح به شیطان به معنای دور شدن از ذات انسانی و هبوط بر زمین رذالت ها و شیطنتی است که در تقابل و تضاد با آن ذات انسانی تعین پیدا کرده است. حیوان نیز چنین است؛ حیوانات صورتهای مسخ شده ی بشری هستند. فرشته نیز صورت دیگری از این عدول از ذات حقیقی انسانی است. اینکه در داستان آفرینش، شیطان پیش از اظهار شیطنت در صف فرشتگان جای دارد،

اشاره به همین حقیقت دارد. نمی خواهم واقعیت وجود شیاطین و فرشتگان را انکار کنم، خیر، بلکه می خواهم دری به معنای تاویلی این تعابیر باز کنم تا معلوم شود که وقتی سخن از هبوط بشر در حیثیت جمعی خویش به میان می آوریم مرادمان چیست.همان طور که عرض شد، دنیای جدید در تضاد مستقیم با دین و دینداری و فی المثل با رویکرد به شیطان پرستی آغاز نشده است. آنچه که تحلیل این وضع را دشوار می سازد نیز این است که دنیای جدید با انصراف وجه از حقیقت، اما نه در تضاد مستقیم با آن، شکل گرفته است.

دنیای جدید محصول فلسفه است. چنین به نظر می آید که وقوع هر واقعه ی تاریخی با ظهور ایدئولوژی ها و یا نحله های فلسفی متناسبی همراه بوده است که شرایط را برای وقوع وقایع تاریخی آماده می ساخته اند. بسیار شگفت آور است که فی المثل لیبرالیسم می تواند صورتهای مختلف فلسفی، اقتصادی، سیاسی و غیر آن داشته باشد و یا فی المثل دموکراسی ــ اعم از صور لیبرالیستی و یا سوسیالیستی آن ــ اگر درست مورد تامل قرار گیرد همان اومانیسم است که صورتی سیاسی یافته است. توجه به یکایک این مباحث از حوصله ی این مقال بیرون است، اما آنچه از این مقدمه منظور نظر داشتم آن است که از میوه ی درخت تمدن جدید می توان به حقیقت آن و غایتش پی برد:a