مقدمه معارف
همان طورى كه اميرالمؤمنين (صلوات الله عليه) فرموده اند، قرآن كريم اقيانوسى است بى كران كه رسيدن به اعماقش جز براى حضرات معصومين (صلوات الله عليهم اجمعين) امكان پذير نيست، ولى در عين حال، هم خود قرآن و هم معصومين (عليهم السلام) به مردم توصيه مى فرمايند كه در آيات قرآن تدبّر كنند.

قرآن كريم مى فرمايد: «كِتابٌ اَنْزَلْناهُ اِلَيْكَ مُبارَك لِيُدبّروا آياتَه[۱]; كتاب پربركتى را بر تو نازل كرديم تا در آياتش تدبّر كنند. بلكه به اين اندازه هم اكتفا ننموده و كسانى كه تدبر در قرآن نمى كنند را مورد مؤاخذه قرار داده، مى فرمايد: اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ القُرآنَ اَمْ عَلى قلوب اقفالها[۲] )مگر در قرآن تدبر نمى كنند يا اين كه بر دلهاشان قفل زده شده؟).

همين طور پيغمبر اكرم(صلوات الله و سلامه عليه) و ائمه اطهار(عليهم السلام( سفارشات زيادى درباره رجوع به قرآن و تدبّر در آياتش فرموده اند به خصوص هنگامى كه جوّ فكرى جامعه دچار آشگفتى و تيرگى شده و شبهاتى در ميان مسلمانان پيدا شود كه موجب انحراف فكرى و عقيدتى گردد، در چنين شرايطى تأكيد شده كه حتماً به قرآن مراجعه كنيد: اِذْا اِلْتَبَسَتْ عَلَيْكُمْ الفِتَن كَقِطَع اللَّيْلِ المُظْلِمِ فَعَلَيْكُمْ بِالقرآن[۳]; هنگامى كه فتنه ها همانند پاره هاى شب تيره شما را فرا گرفتند بر شما باد به قرآن.

با اين كه در بسيارى از روايات داريم كه علم كامل قرآن نزد پيغمبر اكرم(صلوات الله و سلامه عليه) و ائمه اطهار(عليهم السلام) است و ايشان معلّم و مفسّر حقيقى قرآن هستند و خود قرآن هم به آن تصريح كرده است[۴]; در عين حال مى بينيم كه هم خود پيامبر و هم ائمه (عليهم السلام) تأكيد مى كنند كه به قرآن مراجعه كنند، و حتى اگر در صحت رواياتى كه از ما نقل مىوشد شك كرديد آنها را با قرآن بسنجيد.

بابى در روايات است به نام «عرض على الكتاب» و در كتابهاى اصولى ـ در باب تعادل و ترجيح ـ يكى از مرجّحات و يا شرايط اعتبار روايت، موافقت آن با قرآن ذكر شده است.
پس، وقتى ما بخواهيم براى به دست آوردن اعتبار روايتى و يا دست كم ترجيحش بر روايت ديگرى آن را بر قرآن عرضه كنيم، بايد مفهوم آيه بطور روشن بدانيم تا بتوانيم روايت را بر آن تطبيق كنيم و اگر طورى بود كه مفهوم آيه هم مى بايست با روايت شناخته شود، دور لازم مى آمد و لذا، اين شبهه كه هيچ كس حق ندارد بدون مراجعه به روايات درباره قرآن تدبّر كند و از مفاهيم قرآن استفاده نمايد، شبهه اى واهى است، و ما هم از طرف خود خداى متعال، و هم با تأكيدات پيغمبر اكرم(صلوات الله عليه) و سفارش ائمه اطهار مأموريم كه در آيات

قرآن تدبر كنيم. متأسفانه در اين مورد كوتاهى هايى شده، تا آنجايى كه حتى درس قرآن و تفسير قرآن در حوزه هاى علميه هم بسيار ضعيف و رو به نابودى مى رفت، تا اين كه در حوزه علميه قم مرحوم استاد علاّمه طباطبايى رضوان الله عليه كه اين روزها در سوگ ايشان نشسته ايم، اين توفيق را يافتند كه تفسير قرآن را در حوزه علميه قم زنده كنند و اين يكى از بزرگ ترين افتخاراتى بود كه نصيب ايشان شد و همه ما به ايشان وامداريم و امروز يكى از بزرگ ترين مآخذ و برترين مدارك اسلامى براى شناختن معارف اسلام همين تفسير شريفى است كه ايشان تأليف فرمودند )تفسير الميزان). خداى متعال ايشان را با اجداد طاهرينشان محشور فرمايد و به ما توفيق دنبال كردن راه ايشان و قدردانى از زحمات ايشان و امثالشان را عطا فرمايد.

بهر حال ما به عنوان وظيفه اى كه از طرف خدا و پيغمبر برايمان تعيين شده، بايد در اطراف قرآن بينديشيم; تدبّر كنيم و از گوهرهاى ارزشمندى كه خداوند در اين كتاب براى ما ذخيره فرموده، استفاده نماييم.

امروزه بحمدلله اهميت تعليم و تفسير قرآن تا حدود زيادى براى مردم روشن شده و گرايش بى سابقه اى نسبت به تفسير قرآن پيدا كرده اند، ولى در عين حالى كه از اين استقبال دلشاديم، بايد نگران اين باشيم كه مبادا كجروى هايى در تفسير قرآن پيدا شود، چون در اين صورت نه تنها جامعه را به حقايق اسلام نزديك نمى كند، بلكه راههاى انحرافى را به سوى مقاصد شيطان باز خواهد كرد; و مى دانيم كه متأسفانه چنين چيزهايى هم واقع شده است، و امروز گروههايى با نام هاى مختلف هستند كه به گمان خودشان از قرآن استفاده مى كنند و افكار خودشان را با آيات قرآن اثبات مى نمايند، كه بعضى از اينها كاملاً شناخته شده اند، و بعضى هم آنچنان كه بايد هنوز شناخته شده نيستند ولى فعاليتشان در اين زمينه بسيار قوى است و ما بايد هوشيار باشيم و در عين حالى كه از گرايش مردم، بخصوص جوانان، به فهميدن قرآن خرسنديم، بايد ازاين كه مبادا روشهايى انحرافى در تفسير قرآن پيدا شود و خداى نخواسته مسير جامعه را تغيير دهد بيمناك باشيم.

البته در اين مورد، سنگينى بار باز هم بر دوش روحانيان است كه مى بايست اين خلارا پر كند و به آنهايى كه مى خواهند قرآن بياموزند راه صحيح را ارائه دهند، چرا كه همه منحرفين از روى عمد و غرض ورزى، دشمن اسلام و دولت اسلامى نشده اند، بلكه بسيارى از اينها كه شايد اكثريتشان را تشكيل مى دهند، در اثر تعليمات اشتباه و برداشت هاى غلط به اين راه كشانده شده اند و متأسفانه ـ و با هزار تأسف ـ گاهى بعضى از اينها در گذشته مورد تأييد بعضى از روحانيان هم واقع شده بودند.

بهر حال ما بايد هوشيارانه با اين مسائل برخورد كنيم و مواظب باشيم كه راه صحيح قرآن را آن طور كه خود قرآن و پيغمبر اكرم(صلى الله عليه و آله) و ائمه اطهار(عليهم السلام) نشان داده اند، دنبال كنيم و با بى غرضى تمام و بدون اين كه بخواهيم قرآن را بر مقاصد و افكار خود تطبيق كنيم، بكوشيم كه افكار خود را بر قرآن منطبق نماييم، چرا كه آن بلايى است كه در زمان اميرالمؤمنين(ع) هم بوده و در نهج البلاغه يكى از دردهايى كه حضرت على از آن مى نالد همين است كه كسانى مى كوشند تا قرآن را بر افكار خودشان منطبق نمايند، نه اين كه افكار خودشان را بر قرآن عرضه كنند.

وقتى در آن زمان، با اين كه از عهد رسول الله (صلى الله عليه و آله) هنوزت چيزى نگذشته بود كسانى همچون حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) وجود داشتند چنين انحرافاتى پيدا مى شده هيچ بعيد نيست كه در اين زمان و با ضعف علمى ما، در سطح بسيار وسيع ترى پيدا شود.

پس بدون شك، يكى از واجب ترين وظايف روحانيان اين است كه تلاش كنند تا تمام مفاهيم قرآن را هر چه صحيح تر و محكم تر در سطح هاى مختلف (عالى، متوسط، و ساده( تبيين كنند و در دسترس جامعه قرار دهد و اين كار حتماً بايد صورت پذيرد وگرنه باز هم بايد منتظر انحرافات ديگرى بود كه الان هم جريان دارد.

امروز بيشتر جوانان مسلمان به طور جدى و بى تابانه مى خواهند تا مفاهيم قرآن را ياد بگيرند و حتى به خيال خودشان مثلاً با رجوع به معجم و… تحقيق هم بكنند و خيال مى كنند اين، كار ساده اى است. شايد آنها در اين گمان خودشان معذور باشند; ولى اگر كسانى كه سالها در حوزه هاى علميه بوده اند و دقت در آيات و روايات را از بزرگان ديده اند، آنها هم چنين بينديشند، به حق آنها معذور نخواهند بود.

وظيفه ماست كه از موازينى كه از علما و مفسيرين (رحمهم الله) به دست ما رسيده بهره گيرى كنيم و با تدبرات بيشتر سعى كنيم كه مفاهيم روشنى از قرآن به دست آوريم و به جامعه عرضه كنيم تا دَيْن خود را به اسلام و قرآن ادا كرده باشيم.

آرى، اگر چه فهميدن معانى و تفسير قرآن به اين سادگى امكان پذير نيست، اما اگر به كسى كه مى خواهد قرآن را بفهمد، بگوييم كه بايد ۳۰ سال كار كند و درس بخواند تا قرآن را بفهمد، معنايش مأيوس كردن او از فراگيرى معناى صحيح قرآن، و يا انداختن او در دامن منحرفين است. درست است كه فهميدن قرآن، احتياج به زحمتهاى طاقت فرسا و تخصصهايى دارد، ولى بالاخره اين زحمات را بايد عده اى بكشند و حاصلش را در اختيار ديگران قرار دهند تا استفاده كنند.

آنچه مى بايست عرضه كنيم بايد مطالبى باشد كه استنادش به قرآن جاى هيچ شكى نداشته و در عين حال به صورت پراكنده و بدون ارتباط و نظم هم نباشد، چون اگر مطالبى را پراكنده عرضه كنيم، علاوه بر اين كه يادگيرى مشكل است، آن فايده اى را كه از يك نظام فكرى صحيح در مقابل نظامهاى فكرى غلط بايد گرفت، نخواهد داشت.
جايى كه همه مكتب هاى انحرافى كوشيده اند كه به افكار و انديشه هاى خود يك شكل و نظامى بدهند; يعنى براى مطالبشان يك ريشه اى معرفى كنند و با ارتباط و پيوند با يك سلسله مسائل منسجم، يك كل منظم و هماهنگ به وجود آورند، ما كه در جهت صحيح هستيم، در مقابل آنها، عيناً بايد همين كار را بكنيم. يعنى معارف قرآن را به صورت سيستماتيك و منظم عرضه كنيم. به صورتى كه پژوهشگر بتواند از يك نقطه شروع كند و زنجيروار حلقه هاى معارف اسلامى را به هم ربط بدهد و در نهايت به آنچه هدف قرآن و اسلام است نائل شود.

پس ما ناچاريم معارف قرآنى را دسته بندى كنيم و به آنها شكلى بدهيم تا براى جوانانى كه وقت كمى براى آموختن معارف قرآن دارند، ياد گرفتن آنها آسان باشد و در مقابلِ ديگر نظامهاى فكرى قابل عرضه باشد.
دسته بندى معارف قرآن كه توأم با تفسير موضوعى خواهد بود ـ به طورى كه آيات را بر حسب موضوعات دسته بندى كنيم و مفاهيم آنها را بدست بياوريم و رابطه بين آنها را در نظر بگيريم ـ گرچه ضرورت دارد، امّا اشكالاتى هم در بر دارد.

براى دسته بندى معارف قرآن بايد نظام خاصى را براى موضوعات در نظر بگيريم; آن وقت براى هر موضوعى، آيه هايى را پيدا كنيم و در كنار يكديگر قرار دهيم و بعد درباره آنها بينديشيم و از همديگر براى روشن كردن نقطه هاى ابهامى كه احياناً وجود دارد كمك بگيريم. يعنى; تفسير القرآن بالقرآن ـ همان راهى كه علاّمه بزرگوار در تفسير الميزان نشان داده اند و عمل كرده اند ـ ولى بايد توجه داشت كه وقتى ما يك آيه اى را از سياق خودش خارج كرديم و آيه را تنها و بدون رعايت قبل و بعدش در نظر گرفتيم، ممكن است مفاد واقعيتش بدست ما نيايد. به عبارت ديگر آيه هاى قرآن داراى قرينه هاى كلاميه اى هستند كه گاهى در آيه قبل و گاهى در آيه بعد و حتى گاهى در سوره ديگرى يافت مى شود و بدون توجه به اين قرينه ها، مفاد واقعى آيه ها بدست نمى آيد.

براى اين كه به اين محذور دچار نشويم و آيه ها، مُثله و تكه تكه نشود و از مفاد واقعيتش خارج نگردد و مثل «لا اله»اى نباشد كه «الاّ اللّه» آن نيامده باشد. بايد خيلى دقت كنيم كه وقتى مى خواهيم آيه اى را در تحت موضوعى و عنوانى قرار دهيم، بايد آيه ها قبل و بعدش را هم در نظر بگيريم و اگر احتمال مى دهيم كه در آيات قبل و بعد قرينه اى وجود دارد آنها را هم ذكر كنيم.

هيچ مانعى ندارد آيه اى را كه مى خواهيم مورد استفاده قرار دهيم، با يك آيه قبل و بعدش ذكر كنيم و آن دو آيه را بين پرانتز قرار دهيم. براى اين كه موقع مراجعه به آيه، از قرينه هاى كلاميه، غافل نشويم. .
اين نكته را باز تكرار مى كنيم كه هميشه بايد به قرينه هاى قبل و بعد، توجه داشته باشيم. بطورى كه حتى براى خود بنده (مؤلف) پيش آمده كه گاهى روى آيه اى فكر كرده و استظهارى مى كنيم و بعد از مدتى متوجه مى شويم كه در آيه قبلى، قرينه اى بوده كه از آن غفلت كرده ام و اگر آن را مى ديديم، نتيجه گيرى كامل تر و يا نتيجه ديگرى مى گرفتم و بنابراين، اين نكته را نبايد فراموش كنيم.

ما كه ناچاريم معارف و مفاهيم قرآن را دسته بندى كنيم و به تبع اين دسته بندى، بايد آيه ها هم دسته بندى شوند، يعنى براى هر بابى چند آيه ذكر كنيم، بايد ببينيم كه اين دسته بندى را بر چه اساسى و طبق چه نظامى انجام دهيم؟
مى دانيم كه قرآن كريم دسته بندى هاى مرسوم در كتب بشرى را لحاظ نفرموده است. كمتر سوره اى ـ حتى سوره هاى يك سطرى ـ را مى شود پيدا كرد كه تنها راجع به يك موضوع صحبت كرده باشد. غالباً، حتى در يك آيه چند مطلب گنجانيده شده است و مفاد آيه داراى ابعاد مختلف و چهره هاى گوناگون است. مثلاً يك آيه، هم بُعد اعتقادى، هم بُعد اخلاقى، هم بُعد تاريخى، هم بُعد تشريعى و… دارد. كه اين نيز مشكلى براى تجزيه آيات است. ولى قابل حل است به اين صورت كه آيات را به مناسبتهاى گوناگون تكرار كنيم.

]۱٫[ص، ۲۹٫
]۲٫[سوره محمد آيه ۲۴
.[۳]اصول الكافى ج ۲، ص ۲۳۸٫
]۴٫[در اوصاف پيغمبر اكرم(صلوات الله و سلامه عليه) هست كه يُعَلِّمُهُمْ الكِتابَ وَالْحِكْمَةَ، بعد ازاين كه مى فرمايد: يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِه و يُزَكِيهِمْ، يعنى بعد از تلاوت و تزكيه مردم، نوبت به تعليم كتاب مى رسد.

تقسيم بندى معارف قرآن
طرح دسته بندى آيه ها

پيدا كردن يك عنوان كلى براى مفهوم يك يا چند آيه كار مشكلى نيست. مثلاً آياتى كه درباره نماز يا جهاد يا امر بمعروف و نهى از منكر است; ولى شكل دادن و گنجانيدن عنوانهاى در يك نظام به اين آسانى نيست. يعنى فرض كنيد كه ما همه قرآن را بررسى كرديم و مفاهيمى كه بدست مى آيد مثلاً تحت صد عنوان دسته بندى كرديم. حال خود اين عنوانها را چگونه تنظيم نماييم تا يك نظام منسجمى به وجود بيايد؟ مثلاً آيه اول قرآن، حمد خداست، پس اولين عنوان «حمد خدا» مى شود و آيه اول سوره بقره راجع به كسانى است كه هدايت قرآن شامل حال آنها مى گردد. و همين طور ساير عنوآنها، آيا به همين ترتيب عنوانها را دسته بندى كنيم؟ يا مى شود در بين اينها هم نظامى برقرار كرد و يك نقطه شروع طبيعى و منطقى برايش در نظر گرفت؟

اين عنوانها را مى توان تحت عنوانهاى كلى ترى مندرج كرد. مثلاً، نماز، روزه، خمس، زكات و… را تحت عنوان عبادات; و بيع، اجاره، قرض و… را تحت عنوان معاملات، و همچنين ساير عنوانها. حالا خود اين عنوانهاى كلى را چگونه تنظيم كنيم؟ و چه رابطه اى بين آنها در نظر بگيريم؟
طرحها

در اين جا سه طرح را مى شود پيشنهاد كرد. البته طرحهاى ديگرى هم ممكن است عرضه شود ولى به عنوان نمونه، بهترين طرحهايى كه براى تقسيم بندى معارف قرآن عرضه مى شود، ذكر مى كنيم تا در بين آنها يكى را انتخاب كنيم:
-۱شايد ذهن با اين تقسيم بندى بيشتر آشنا باشد; كه محتواى دين به سه قسم تقسيم مى شود: (۱٫ عقايد، ۲٫ اخلاق، ۳٫ احكام). در تفسير الميزان هم در بسيارى از موارد اين روش يادآورى شده است. پس يك نحو تقسيم بندى اين است كه تمام معارف قرآن را به سه قسم تقسيم كنيم، يك دسته در باب اصول عقايد (توحيد، نبوّت، معاد، عدل و امامت)، و جزئيات اين اصول، مثلاً جزئيات عالم برزخ. دسته ديگر در باب اخلاق و دسته سوم، در باب احكام; كه البته فقهاى ما در باب احكام اين كار را كرده و (آيات الاحكام هايى) نوشته اند; مانند (كنز العرفان) و (زبدة البيان).

اين طرح شايد به نظر خيلى خوب بيايد ـ و طرح خوبى هم هست ـ ولى مى شود فى الجمله در اطرافش خرده گيرى كرد: يكى اين كه گنجانيدن همه مفاهيم قرآن در اين سه بخش مشكل است. مثلاً يك بخش مهم از آيات قرآن درباره تاريخ انبيا و داستانهاى پيامبران است. درست است كه در ضمن داستان نكته هاى توحيدى و تشريعى و اخلاقى هم هست. ولى مجموعه داستان نه اين است و نه آن. بلكه يك بخش خاصى است كه اگر جمله جمله كنيم، ديگر داستان نخواهد بود و اگر كسى بخواهد نظر قرآن را درباره اصحاب كهف بداند، معلوم نيست به كدام باب بايد رجوع كند. و بابى روشن و گويا كه انسان بتواند داستانها را مشخصاً پيدا كند وجود نخواهد داشت.

يك اشكال جزئى ديگر هم وجود دارد و آن اين كه خود اين سه قسم رابطه روشنى با يكديگر ندارند و مى بايست با سختى رابطه اى بين آنها برقرار كرد. البته اين اشكالات خيلى جزئى است و اگر طرح بهترى پيدا نكرديم، مى توانيم اين طرح را اتخاذ كنيم.
۲ـ طرح دوم اين است كه بگوييم قرآن براى هدايت انسانهاست; «هدى للناس» است، و انسان، داراى ابعاد گوناگون مادّى، معنوى، فردى، اجتماعى، دنيوى و اخروى است و لذا معارف قرآن را بر حسب ابعاد وجودى انسان دسته بندى كنيم، و به اين ترتيب محور تقسيم بندى را خود «انسان» قرار دهيم.

البته اين كار شدنى است و اشكال اساسى هم ندارد. ولى به نظر مى رسد كه اشكال فنى اش از طرح اوّل بيشتر است. چرا كه وقتى با دقائق مفاهيم قرآن آشنا مى شويم، مى بينيم كه خود انسان را محور قرار دادن، از نظر قرآن، خيلى مورد قبول نيست و اين يك نوع گرايش اومانيستى است كه اصل را انسان قرار دهيم و همه چيز را در رابطه با انسان بسنجيم! قرآن با اين نوع گرايش موافق نيست، و ما بخوبى مى بينيم كه تمام مفاهيم قرآن در هر بابى كه باشد، از عقايد گرفته تا اخلاق، مواعظ، داستانها، تشريعات، احكام فردى و اجتماعى و… همه يك محور دارد، و آن «اللّه» تبارك و تعالى است. و وقتى قانونى و حكمى را بيان مى كند، مى گويد: خدا اين حكم را بر شما نازل فرموده; وقتى، «اخلاقى» را بيان مى كند مى گويد: اين خلقى است كه خدا مى پسندد: «انّ اللّه يحب المقسطين»، «واللّه يحبّ الصابرين» و «انّ الله لا يحبّ المفسدين.» و بنابراين محور اخلاق هم «اللّه» تبارك و تعالى است. به اصطلاح مكتب قرآن مكتب الللهيسم است و نه او مانيسم. پس محور را انسان قرار دادن يك نوع انحراف است و بايد محور را در معارف قرآن «اللّه» قرار داد. و آن را حفظ كنيم.

اشكال ديگر اين است كه ابعاد وجودى انسان مبهم بوده و مشخص نيست كه انسان داراى چند بُعد است تا ما بگوييم كه بر اساس يك تقسيم بندى روشنى كه در ابعاد وجودى انسان سراغ داريم، آيات را تقسيم بندى مى كنيم. از طرفى، به حسب نظر ابتدائى، بين ابعاد وجود انسانى هم ارتباط روشنى وجود ندارد[۱].

اشكال سوم اين كه، تقسيم بندى معارف قرآن، بر طبق ابعاد وجودى انسان نيز كار نازايى است چرا كه مى بينيم، گاهى يك حكم الهى و يك خلقى كه در انسان مدح شده، مربوط به بُعد خاصى از وجود انسان نيست، بلكه بسيارى از ابعاد وجود انسان با اين حكم و قانون و اخلاق ارتباط دارند، بطورى كه نمى شود گفت كه اين بيان قرآنى دقيقاً مربوط به آن بعد خاص وجود انسان است.

۳ـ طرح ديگر آن كه، محور را «اللّه» قرار دهيم و تقسيمها را نه در عرض هم، بلكه در طول يكديگر انجام دهيم; يعنى معارف قرآن را مثل يك رودخانه جارى و آبشارى كه از منبع فيض الهى سرازير است و بهر بخشى و مرحله اى كه مى رسد، آن جا را سيراب مى كند، در نظر بگيريم: اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ اَوْدِيَه بِقَدَرَها…[۲]; آبى را كه خدا از آسمان نازل فرموده، هر وادى به اندازه ظرفيتش از اين آب استفاده كرده و سيراب مى شود. بايد معارف قرآن را مثل يك چشمه جارى ببينيم كه از مرحله اى مى گذرد و وارد مرحله ديگرى مى شود كه اين مرجله ها تقسيماتشان طولى است. اوّل، نقطه معينى دارد كه از آن جا شروع مى شود و از آن جا كه لبريز شد به مرحله دوم سرازير مى شود، كه مرحله دوم فرعى از مرحله اول است. نه اين كه در كنار آن و قسيم آن باشد. گو اين كه تقسيمات طولى كم كم بجايى مى رسد كه پخش مى شود و شاخه هايى هم پيدا مى كند، اما اساس بر اين است كه معارف قرآنى را بر حسب مراتب طولى در نظر بگيريم. اين طرح به چند دليل در نظر ما رجحان دارد:

اولاً: محور آن «اللّه» تبارك و تعالى است و در كنار او چيزى را معرفى نمى كنيم; هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن) ـ برخلاف تقسيمات ديگر كه بايد يار محور را اصلاً چيز ديگر مثل انسان قرار دهيم، يا اگر بحث توحيد و عقائد را هم داريم مى بايست در كنارش، اخلاق و احكام را به عنوان قسيم اعتقادات مطرح كنيم ـ ولى در اين جا اول يك بحث بيشتر نداريم و جاى هيچ بحثى هم در كنار آن بحث نخواهد بود و تا اين بحث حل نشود و از آن فارغ نشويم، به بحث دوم نخواهيم رسيد.

پس اولين امتيازش اين است كه بر اساس «اللّه محورى» اين تقسيمات انجام مى شود. و دوم اين كه ترتيب منطقى بين مسائل و تقسيمات حاصل مى شود. چون وقتى اين بحثهاى مختلف سلسلهوار بهم مربوط بودند. طبعاً بحث قبلى يك نوع تقدّمى بر بحث بعدى خواهد داشت كه تقدمى روشن و قابل فهم است، بر خلاف تقسيمهايى كه در عرض يكديگر داشته باشيم. كه مقدّم بودن يكى بر ديگرى احتياج به روشن ساختن و گاهى سختى دارد. فرض كنيد شئون فردى و اجتماعى انسان، دو بعد وجودى اوست، حال، اول، فردى را بگوييم يا اجتماعى را؟ و آيا اين هر دو را مقدّم بداريم يا تقسيم ديگرى را بر اساس شئون مادى و معنوى در نظر بگيريم؟ ولى اگر يك ترتيب طبيعى بين عنوانهاباشد و دسته بندى بر اساس همان ترتيب طبيعى و منطقى انجام گيرد دليل روشنى براى تقديم و تأخير وجود خواهد داشت و نظام منسجم ترى به وجود مى آيد كه اشكالات طرحهاى قبلى را نخواهد داشت.

بنابر اين، بهتر است محور همه معارف قرآنى را «اللّه» قرار دهيم كه كاملاً با روح تعاليم قرآن، سازگار است و نخست به مسائل خداشناسى بپردازيم آنگاه از راه بحث در افعال الهى به مسائل جهان شناسى و انسان شناسى وارد شويم سپس ساير مسائل انسانى را از راه تدبير و تربيت الهى نسبت به انسان مورد بحث قرار دهيم. بدين ترتيب، سيستم منسجمى از معارف به دست مى آيد كه هم محور اصلى آنها اصالت حقيقى دارد و هم حلقات آن داراى پيوند و ترتيب روشنى مى باشد.

بر اين اساس مى توانيم نظام معارف قرآنى را به صورت زير در نظر بگيريم:
-۱خداشناسى، كه شامل مباحث شناخت خدا و توحيد و صفات و كليات افعال الهى مى شود.
-۲جهان شناسى، كه شامل مباحث آفرينش جهان (زمين و آسمان و ستارگان) و پديده هاى جوّى (رعد، برق، باد، باران و…) و پديده هاى زمينى (كوهها، درياها و…) مى شود و ضمناً عرش و كرسى و فرشتگان و جنّ و شيطان نيز مورد بحث قرار مى گيرند.

روشن است كه بعد از بحث از كليات افعال الهى ـ كه در بخش اول انجام مى گيرد ـ نوبت به تفاصيل افعال (خلق و تدبير) مى رسد و طبيعى است كه بحث از آفرينش جهان مقدم بر آفرينش انسان است.
-۳ انسان شناسى، كه شامل مباحث آفرينش انسان، ويژگيهاى روح، كرامت و شرافت انسان، مسئوليت و شرايط آن (آگاهى ـ قدرت عمل ـ اختيار)، ابعاد مختلف وجود انسان، سنتهاى الهى در تدبيرات فردى و اجتماعى، معاد و سرنوشت نهايى بشر مى شود.

در اين بخش روشن مى شود كه زندگى دنيا مقدمه اى است براى آخرت و مرحله اى است كه مى بايست انسان با انتخاب خود راه سعادت را برگزيند و سرنوشت نهايى خود را بسازد و تدبيرهاى خداوند در اين جهان بر محور تأمين مقدمات انتخاب (ابتلاء و آزمايش) دور مى زند.
-۴راه شناسى، كه شامل مباحث شناختهاى عادى (انواع علم حضورى و حصولى متعارف) و غير عادى (الهام و وحى) مى شود و مسأله «نبوت» و ضرورت بعثت انبيا، و هدف آن، و نيز مقام هاى ايشان (نبوّت، رسالت، امامت) و همچنين مسائل اعجاز و عصمت مطرح مى گردد و سرانجام مسأله جانشينى انبيا (امامت به معناى خاص) مورد بحث قرار مى گيرد.
ارتباط اين بخش با بخش قبلى روشن است، زيرا بعد از آن كه معلوم شد كه انسان موجودى است انتخاب گر كه مى بايست راه خود را آزادانه برگزيند نياز به شناختن «راه»، مطرح مى شود كه موضوع اين بخش است.
-۵راهنماشناسى، كه شامل مباحث تاريخ انبيا و ويژگيهاى هر يك و كتاب هايى كه بر، ايشان نازل شده و محتويات آنها مى شود و به تاريخ پيغمبر اسلام(صلى الله عليه و آله) و حادثه هايى كه در زمان زندگى آن حضرت اتفاق افتاده مى انجامد و ضمناً تاريخ اقوام و ملت ها و ساير داستانهاى قرآن، مطرح مى گردد.
مترتب بودن اين بخش بر بخش پيشين نيز روشن است، زيرا پس از آن كه دانستيم كه وحى و نبوتى در كار است نوبت مى رسد به شناختن كسانى كه گيرنده وحى و رساننده آن به مردم بوده اند.
-۶قرآن شناسى، كه شامل مباحث كلّى درباره قرآن و ويژگيهاى آن، هدف نزول، كيفيت نزول، اعجاز، جهانى بودن، ابدى بودن، اسلوب بيان (استدلال عقلى، موعظه، جدل، تمثيل، قصص و…) و مباحث محكم و متشابه و تأويل، مى شود.
مترتب بودن اين بخش بر بخش سابق نيز روشن است زيرا پس از آن كه از كتابهاى آسمانى پيشين بحث شد نوبت مى رسد به شناختن آخرين كتابى كه نازل شده و جاودانه باقى خواهد ماند.
۷ـ اخلاق يا انسان سازى قرآن، كه شامل مباحث خودشناسى و خودسازى، خير و شرّ در افعال اختيارى و رابطه آنها با كمال و سعادت نهايى، روش تربيت و تزكيه قرآن (بيدار كردن انگيزه هاى خيرجويى بوسيله ترساندن و بشارت دادن) نقش ايمان و عمل و بيان رابطه آنها با يكديگر و رابطه هر دو يا علم و بالاخره تفاصيل اخلاق خوب و بد، مى شود.
اين بخش به اين مناسبت بعد از «قرآن شناسى» مطرح مى شود كه در آن جا به اين نتيجه مى رسيم كه هدف قرآن، تزكيه و تعليم است. تزكيه: بحث اخلاق و خودسازى را ايجاب مى كند و تعليم بحثهاى آينده را.
۸ـ برنامه هاى عبادى قرآن كه شامل مباحث نماز و روزه و حج و قربانى و دعا و ذكر مى شود; يعنى اعمالى كه ركن اساسى آن را تقويت رابطه انسان با خدا تشكيل مى دهد هر چند مصالح اجتماعى زيادى نيز در آنها منظور شده است.
۹ـ احكام فردى قرآن، كه شامل مباحثى مانند: حلال و حرام در خوردنيها و نوشيدنيها; (اطعمه و اشربه و صيد و ذباحه) و تجمّل و زينت مى شود.
۱۰ـ احكام اجتماعى قرآن، كه شامل مباحث اجتماعى و حقوقى و سياسى و اقتصادى مى شود و به بخشهاى فرعى زير منقسم مى گردد:
الف) احكام مدنى
ب) احكام اقتصادى
ج) احكام قضائى
د) احكام جزائى
ه‍) احكام سياسى
و) احكام بين المللى

و در مقدمه اين بخش، جامعه از نظر قرآن مورد بحث قرار مى گيرد.
در اين سه بخش اخير، برنامه هاى عملى قرآن در رابطه با خدا، و با خود، و با ديگر انسانها مطرح مى شود و آموزشهاى اين كتاب آسمانى درباره هر يك جداگانه مورد بررسى قرار مى گيرد.

بدين ترتيب معارف قرآن از نقطه آغاز هستى شروع و به ترتيب، مراحل خلق و تدبير الهى مورد بحث، واقع مى شود و به بيان ويژگى هاى جامعه ايده آل انسانى ختم مى گردد و در همه مراحل ارتباط با محور اصلى «اللّه» كاملاً محفوظ است.

]۱٫[ ممكن است بعداً از قرآن بفهميم و ارتباطى را بيابيم، اما در نظر ابتدائى ارتباط روشنى را بين ابعاد وجود انسان نمى شود ادعا كرد.
]۲٫[ رعد، ۱۷٫

خداشناسى
پيش از ورود در بحث خداشناسى، خوب است به چند نكته توجه كنيم:
۱٫ معرفت و شناخت يك موجود به دو صورت تحقق مى يابد: يكى شناخت شخصى; و ديگرى شناخت كلّى. شناخت شخصى در مورد محسوسات به وسيله حواس و در شكل ادراك حسّى، حاصل مى شود و در غير محسوسات تنها به صورت علم حضورى و شهودى، امكان پذير است. ولى شناخت كلّى نسبت به همه موجودات به وسيله مفاهيم عقلى، حاصل مى شود و اين شناخت در حقيقت، متعلق به ماهيات و عنوانهاى كليّه موجودات است و بالعرض به افراد و اشخاص، نسبت داده مى شود.

مثلاً آگاهى انسان از خودش; (=مَنِ درك كننده) و از نيروهاى درونى و افعال و انفعالات نفسانى مانند:اراده و محبّت خودش، شناختى است شخصى و حضورى; و آگاهى وى از رنگهايى كه مى بيند و صداهايى كه مى شنود شناختى است شخصى و حسّى; و شناختن حسن و حسين و تقى و نقى به عنوان «انسان» يعنى موجود زنده اى كه داراى قدرت تعقّل و ساير ويژگيهاى انسانى است معرفتى است كلّى كه اصالةً به ماهيت «انسان» تعلّق گرفته و بالعرض به حسن و حسين و… نسبت داده مى شود. و همچنين شناختن «الكتريسته»به عنوان انرژيى كه تبديل به نور و حرارت مى شود و علّت پيدايش بسيارى از پديده هاى مادّى مى گردد نيز معرفتى است كلّى كه اصالةً به يك عنوان كلّى تعلّق گرفته و بالعرض به الكتريسته خاصى نسبت داده مى شود.

در مورد خداى متعال هم دو نوع شناخت، تصور مى شود: يكى شناخت حضورى، كه بدون وساطت مفاهيم ذهنى، تحقق مى يابد، و ديگرى شناخت كلّى كه به وسيله مفاهيم عقلى، حاصل مى شود و مستقيماً به ذات الهى، تعلق نمى گيرد. معرفتهايى كه به وسيله براهان هاى عقلى، حاصل مى شود همگى معرفت هايى كلّى و حصولى و به واسطه مفهوم هاى ذهنى است ولى اگر معرفت شهودى و حضورى براى كسى حاصل شود خود معلوم، بدون وساطت مفاهيم ذهنى، شناخته مى شود و شايد «رؤيت قلبى» كه در بعضى از آيه ها و روايت ها به آن اشاره شده همين معرفت شهودى باشد. و شايد منظور ازاين كه «خدا را بايد با خودش شناخته نه با آفريدگانش[۱]» نيز چنين شناختى باشد و همچنين بسيارى از مضامين ديگرى كه در پاره اى از روايات وارد شده است[۲].

توجه به اين نكته، ذهن ما را از پيشداورى درباره آيات خداشناسى، مصون مى دارد كه نسنجيده همه آنها را حمل بر شناخت كلّى و عقلانى نكنيم و درباره ديدگاه آنها دقّت بيشترى بنماييم شايد بعضى از آنها ناظر به رابطه شهودى دل با خدا باشد كه به صورت نيمه آگاهانه يا آگاهانه تحقق مى يابد و از نوع معرفت شهودى و حضورى شخصى مى باشد.

البته معرفت حضورى، قابل تعليم و تعلّم نيست، چون تعليم و تعلّم به وسيله لفظ ها و مفهوم ها حاصل مى شود و معانى خاصّى را به ذهن شنونده و انديشنده مى آورد و علم حضورى از قبيل معانى ذهنى نيست و قابل نقل و انتقال به ديگرى نمى باشد. حتّى بيانات قرآنى هم نمى تواند خود به خود علم حضورى و شهودى به ما بدهد ولى مى تواند راهى را به ما نشان دهد كه از آن طريق، علم شهودى به خداى متعال پيدا كنيم يا معرفت ناآگاهانه يا نيمه آگاهانه را به سرحدّ آگاهى برسانيم. پس بايد دقت كنيم كه آيا هدف قرآن اين است كه معرفتى كلى نسبت به خداى متعال و اسماء و صفات او به ما بياموزد، آنچنان كه فلاسفه و متكلّمين انجام مى دهند يا هدف والاترى نيز دارد، يعنى مى خواهد «دل» ما را با خدا آشنا كند و ما را به معرفت حضورى و شهودى راهنمايى فرمايد؟

۲ـ نام هاى خداوند و لفظ هايى كه در زبانهاى مختلف در مورد خداى متعال به كار مى روند بر دو گونه اند: بعضى به عنوان «اسم خاص» و به اصطلاح «عَلَم شخصى» استعمال مى شوند و بعضى به عنوان اسم يا صفت عام; و ممكن است يك لفظ به دو صورت، استعمال شود: گاهى به صورت «اسم خاص» و گاهى بصورت «اسم عام» و به اصطلاح نوعى «اشتراك لفظى» داشته باشد. لفظ «خدا» در زبان فارسى و مشابهات آن در زبانهاى ديگر (مانند GOD) ‌‌ـ [۳] در زبان انگليسى) از همان قبيل است.

در زبان عربى، اسم جلاله (اللّه) به صورت اسم خاص و عَلَم شخصى به كار مى رود و «الرحمن» بهع صورت صفت مخصوص به خدا استعمال مى شود ولى ساير نام ها و صفت هاى خداوند چنين نيستند و از اين رو جمع بسته مى شوند و بر غير خدا هم اطلاق مى گردند مانند «ربّ: ارباب»، «اله: آلهه»، «خالق: خالقين»، «رحيم: رحماء و راحمين» و… چنانكه در آيه (۱۲۸) از سوره توبه صفتهاى «رئوف» و «رحيم» در مورد پيغمبر اكرم(صلى الله عليه و آله) به كار رفته است;بالمؤمنين رؤف رحيم.

۳ـ اسم خاص ممكن است از آغاز براى موجود معيّنى، وضع شود و سابقه معناى عامى نداشته باشد و ممكن است قبل از اين كه به صورت «عَلَم شخصى» در آيد به صورت اسم يا صفت عام بكار مى رود مانند محمّد و على كه سابقه وصفيّت دارند. اينگونه نام ها نيز هنگامى كه وضع جديدى به عنوان «عَلَم شخصى» پيدا كردند همان حكم دسته اوّل را خواهند داشت.

بنابر اين، لفظ جلاله (اللّه) خواه جامد باشد و خواه مشتّق، اكنون كه به صورت «عَلَم شخصى» به كار مى رود معنايى جز ذات اقدس الهى ندارد ولى چون ذات احديّت، قابل ارائه نيست براى شناساندن معناى «اللّه» عنوانى را معرفى مى كنند كه مخصوص پروردگار متعال باشد مانند «ذات مستجمع جميع صفات كماليه» نه اين كه اسم جلاله براى مجموعه اين مفهوم ها، وضع شده باشد. پس پژوهش درباره ماد.ه و هيئت اين كلمه، نمى تواند كمكى به فهميدن معناى آن به عنوان «عَلَم شخصى» بنمايد.
۴ـ لفظ «خدا» در زبان فارسى گرچه گفته شده كه مخفّف «خود آ» و تقريباً مرادف با «واجب الوجود» است ولى با توجه به مشابهات آن، مانند: «خداوند» و «كد خدا» مى توان گفت معناى لغوى آن شبيه به معناى «صاحب» و «مالك» است و معنايى كه در عرف از آن فهميده مى شود نظير معناى خالق و آفريدگار مى باشد.
امّا در قرآن كريم، شايع ترين تعبيرات در مورد خداى متعال «اله» و «ربّ» است و حتّى در شعار توحيد (لا اله الاّ اللّه) از كلمه «اله» استفاده شده، و از اين رو مناسب است توضيحى درباره اين دو كلمه داده شود:

«اله» بر وزن «فعال»، به معناى «مفعول»، مانند: «كتاب» به معناى «مكتوب» است و معناى لغوى آن «معبود» مى باشد ولى مى توان گفت در «اله»، مانند: بسيارى از مشتّقات، معناى شأنيت و شايستگى، لحاظ شده و از اين رو مى توان آن را به «پرستيدنى» يا «شايسته پرستش» ترجمه كرد، و بنابر اين، نيازى نيست كه در جمله «لا اله الاّ اللّه» صفت يا متعلّقى تقدير گرفته شود.

توضيح آن كه اگر «اله» به معناى «پرستش شده» باشد معناى كلمه توحيد اين مى شود كه كسى جز «اللّه» پرستش شده نيست، در صورتى كه اشخاص و اشياء زيادى در جهان مورد پرستش قرار گرفته اند، و از اين رو صفت يا متعلّقش را در تقدير گرفته اند و چنين معنى كرده اند كه كسى جز اللّه «بحقّ» مورد پرستش واقع نشده و نخواهد شد. ولى اگر معناى «اله»، «شايسته پرستش» باشد و به اصطلاح معناى شأنيت در آن، لحاظ شده باشد ديگر نيازى به آن تقدير نيست.
در اين جا ممكن است سؤال ديگرى مطرح شود كه اگر «اله» به معناى «شايسته پرستش» است پس چگونه در خود قرآن، جمع بسته شده و بر معبودهاى باطل نيز اطلاق گرديده است چنانكه در مورد گوساله سامرى، تعبير «الهك» و در مورد معبودهاى فرعون تعبير «الهتك» به كار رفته است؟

پاسخ اين سؤال اين است كه اين گونه اطلاقات، بر حسب اعتقاد مخاطبين يا از زبان مشركين مى باشد و در واقع معناى آنها اين است: كسى يا چيزى كه به گمان گوينده يا شنونده «شايسته پرستش» است، پس حتّى در اين موارد هم مى توان گفت كه معناى شأنيت، لحاظ شده ولى به حسب اعتقاد گوينده يا شنونده نه به حسب واقع.

و امّا «ربّ» كه در فارسى به «پروردگار» ترجمه مى شود در اصل، معنايى شبيه «صاحب اختيار» دارد چنانكه از موارد استعمال آن مانند «ربّ الايل» و «ربّة الدار» به دست مى آيد. و هر چند ممكن است به حسب «اشتقاق كبير» با مادّه «ربّى» مناسبت داشته باشد ولى معناى آن عين معناى «مربّى» نيست و از اين رو ترجمه آن به «پروردگار» ترجمه دقيقى نمى باشد، و اطلاق آن در مورد خداى متعال به اين لحاظ است كه صاحب اختيار مخلوقات خود مى باشد و براى تصرّف و تدبير امور آنها نيازى به اذن و اجازه تكوينى و تشريعى كسى ندارد. پس اعتقاد به ربوبيّت كسى به اين معنى است كه او مى تواند استقلالاً وبدون احتياج به اذن ديگرى در كارى از كارهاى مربوب خود تصرف نمايد و اعتقاد به توحيد ربوبى يعنى اعتقاد به اين كه تنها خداى متعال است كه مى تواند استقلالاً و بدون نياز به هيچ گونه اجازه اى در تمام كارهاى مخلوقات خود تصرّف نمايد و آنها را تدبير و اداره كند.

با دقّت در معناى «اله» و «ربّ» روشن مى شود كه الوهيت مستلزم ربوبيت است، زيرا عبادت و بندگى نسبت به كسى انجام مى گيرد كه وى به حسب اعتقاد پرستش گر، نوعى ربوبيّت و مالكيّت و صاحب اختيارى داشته باشد و بتواند استقلالاً در مربوب خود تصرّف نمايد و به او سود و زيانى برساند
. [۱]. ر.ك: اصول كافى، ج ۱، باب انه لا يعرف الا به.

[۲]. مانند سخنى كه از امام باقر(ع) نقل شده: كُلُّ ما مَيَّزْ تُمُوهُ بَاوْهامِكُمْ في اَدَقِّ مَعْانِيه مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلُكُمْ مَرْدُودٌ اِلَيْكُمْ»
[۳]. GOD هنگامى كه به عنوان «اسم خاص» به كار مى رود حرف اوّلش بزرگ (G) و هنگامى كه به عنوان اسم عام به كار مى رود كوچك (g) نوشته مى شود.
خداشناسى استدلالى

دليل عقلى بر وجود خدا در قرآن
نخستين مسأله اى كه در بخش خداشناسى، در قرآن مطرح مى شود اين است كه آيا در قرآن كريم براى اثبات وجود خدا استدلال شده است يا نه؟ بسيارى از مفسّرين به خصوص كسانى كه قدم در علم كلام نهاده اند آيه هاى زيادى از قرآن را ناظر به اثبات وجود خدا دانسته، مفاد آنها را به صورت برهان هايى درآورده اند كه بازگشت بيشتر آنها به «برهان نظم» است. ـ در برابر ايشان ـ دسته ديگرى از مفسّرين معتقدند كه قرآن كريم وجود خدا را بى نياز از استدلال دانسته و در صدد اثبات آن برنيامده است و براهان هايى كه دسته اول ادّعا كرده اند يا در مقام اثبات توحيد و نفى شرك است يااين كه اساساً به صورت برهان در قرآن نيامده، و اين مفسّرين هستند كه پاره اى از بيانات قرآنى را با ضميمه كردن مقدّمات ديگرى به صورت برهان درآورده اند.

البته داورى صحيح و مستند در اين مورد، در گرو بررسى دقيق و فراگيرى است كه با اين بحث فشرده سازگار نيست. آنچه را به عنوان وجه جمع يا نزديك كردن اين دو قول مى توان گفت اين است كه ممكن است قرآن كريم مستقيماً در صدد اثبات وجود خدا بر نيامده باشد يا به اين جهت كه وجود خدا را نزديك به بديهى و بى نياز از استدلال دانسته و يا به اين جهت كه با منكر قابل توجّهى مواجه نبوده وطرح آن را كه ممكن است موجب وسوسه شود خلاف حكمت دانسته است ولى به هر حال مى توان از بيانات قرآنى استدلال هايى را براى اين مطلب به دست آورد و حتّى بعيد نيست كه خود قرآن هم به طور غير مستقيم به اين استدلال ها توجّه داشته باشد. مثلاً منافاتى ندارد كه آيه اى مستقيماً در صدد اثبات يگانگى خدا باشد ولى بطور غير مستقيم، اصل وجود خدا را هم ثابت كند يا آيه اى در مقام احتجاج با مشركين يا منكرين نبوّت پيغمبر اسلام(صلى الله عليه و آله) باشد ولى ضمناً مطلبى را بيان كند كه اثبات كننده وجود خدا هم باشد.

براى نمونه، آيه (۳۵) از سوره «طور» را در نظر مى گيريم كه در مقام احتجاج با كفّارى است كه از ايمان به پيغمبر اكرم(صلى الله عليه و آله) سر باز مى زدند و سؤالاتى را به صورت «استفهام انكارى» مطرح مى كند و از جمله مى فرمايد «اَمْ خُلقوا مِن غيرِ شىء اَمْ هُم الخالِقون»
بدون شك اين آيه صريحاً در مقام اثبات وجود خدا نيست ولى ضمناً مى توان برهانى براى اين مطلب از آن، استنباط كرد به اين صورت كه انسان يا بايد بدون آفريننده و خود به خود به وجود آمده باشد و يا بايد خودش آفريننده خودش باشد و يا بايد آفريننده ديگرى داشته باشد. بطلان فرض اول و دوم روشن است و هيچ عاقلى نمى تواند آنها را بپذيرد، پس ناچار فرض سوم صحيح است و آن اين كه «آفريننده» دارد.

اين استنباط، منوط به اين است كه مصداق «شىء» در آيه شريفه، «آفريننده» باشد; يعنى آيا اين كافران بدون چيزى كه آفريننده ايشان باشد، آفريده شده اند يا خودشان آفريننده خويشند؟ بديهى است كه هيچ كدام از اين دو فرض، صحيح نيست و پاسخ هر دو سؤال، منفى است، پس بايد معتقد به وجود خداى آفريننده باشند. ولى دو احتمال ديگر نيز درباره مصداق «شىء» وجود دارد: يكى آن كه منظور از «شىء» ماده قبلى باشد: يعنى آيا ايشان بدون مادّه قبلى آفريده شده اند؟ ديگر آن كه منظور از آن «هدف و غايت» باشد: يعنى آيا ايشان بى هدف آفريده شده اند؟ ولى ظاهراً هيچ كدام از اين دو احتمال با ذيل آيه، سازگار نيست يعنى مناسب با اين سؤال كه «آيا ايشان آفريننده خويشند؟» اين نيست كه «آيا ايشان بدون مادّه قبلى يا بدون هدف آفريده شده اند؟» بلكه همسنگ چنان سؤالى اين است كه «آيا ايشان بدون آفريننده، آفريده شده اند يا خودشان خود را آفريده اند؟» و شايد نكته اين كه سؤالها عيناً به همين صورت طرح نشده و مثلاً گفته نشده «اليس لهم خالق ام هم الخالقون» اين باشد كه روى مخلوق بودن ايشان تكيه شود «خُلِقوا» تا بطلان هر دو فرض روشن تر باشد.
بنابر اين، اگر مى بينيم قرآن كريم، موضوع وجود خدا را به صورت « مسأله» مطرح نكرده و مستقيماً در صدد استدلال براى آن برنيامده است لازمه اش اين نيست كه بطور غير مستقيم و ضمنى هم به دليل آن اشاره اى نكرده باشد و حتّى نتوان از مطالب قرآنى، مقدمات هم براى استدلال به دست آورد.

نكته اى كه بايد به آن توجه داشت اين است كه براهان هايى عقلى ـ خواه در ـ قرآن باشد يا در سخنان فلاسفه و متكلّمين ـ وجود خدا را بوسيله مفاهيم ذهنى اثبات مى كند و نتيجه آنها معرفتى حصولى و كلّى است. مثلاً برهان حركت، وجود كسى رابه عنوان «محرك» براى جهان اثبات مى كند; و برهان نظم، وجود خدا را به عنوان «ناظم جهان» و براهان هايى ديگر به عنوان «خالق» و «صانع» و «واجب الوجود» و «كامل مطلق». سپس براهين توحيد اثبات مى كند كه اين «عنوانهاى كلّى» جز يك «مصداق» ندارند يعنى «خدا يكى است» و براهان هاى صفات هم صفت هاى كماليه را براى او اثبات، و صفات نقص را از او نفى مى كنند و حاصل همه آنها اين است كه «موجودى وجود دارد كه داراى علم و قدرت و حيات است و زمان و مكان و ساير محدوديت ها را ندارد و او آفريننده جهان و انسان است» و اين معرفتى است به يك عنوان كلى منحصر در فرد واحد، و معرفتى است غايبانه به «موجودى» و به «او[۱]».
در اين جا اين سؤال مطرح مى شود كه آيا قرآن كريم درباره معرفت شهودى و شخصى نسبت به خداى متعال سخنى دارد يا نه؟ شايد بتوانيم پاسخ مثبت اين سؤال را از آيه فطرت و آيه ميثاق به دست آوريم.

خداشناسى فطرى
پيش از ورود در بحث پيرامون آيه فطرت و ميثاق، خوب است توضيحى درباره كلمه «فطرت» بدهيم: واژه «فطرت» كه در فارسى به «سرشت» ترجمه مى شود «مصدر نوعى» است و دلالت بر نوع خلقت و آفرينش مى كند، ولى معمولاً در مورد انسان بكار مى رود، و چيزى را «فطرى» مى گويند كه نوع خلقت انسان اقتضاى آن را داشته باشد و خدادادى و غيراكتسابى و كمابيش مشترك بين همه افراد انسان باشد و از اين رو شامل همه بينشها و گرايشهاى خدادادى انسان مى شود:

واژه «فطرى» داراى اصطلاحات متعدّدى در منطق و فلسفه مى باشد و آنچه با بحث فعلى ما تناسب دارد سه اصطلاح است:
-۱ آن كه «خداجويى» يكى از «خواسته هاى فطرى» انسان است و شاهدش اين است كه انسان ها در طول تاريخ به رغم اختلافات نژادى و جغرافيايى و فرهنگى و… در جستجوى خدا بوده اند و همواره نوعى دين و اعتقاد به خداى جهان آفرين، در ميان بشر وجود داشته است;

-۲ آن كه «خداشناسى» يك «شناخت فطرى» است. و منظور از «خداشناسى فطرى» يكى از دو نوع شناخت حصولى و حضورى مى باشد:
الف) منظور از خداشناسى فطرى حصولى اين است كه عقل انسان براى تصديق به وجود خدا، نيازى به تلاش و كوشش ندارد بلكه به آسانى درك مى كند كه وجود انسان و همه پديده هاى جهان «نيازمند» است پس «خداى بى نيازى» وجود دارد كه نياز وجودى آنها را رفع مى كند;

ب) منظور از خداشناسى فطرى حضورى، اين است كه «دل» انسان ارتباط عميقى با آفريننده خود دارد و هنگامى كه انسان به عمق دل خود، توجّه نمايد چنين رابطه اى را خواهد يافت ولى بيشتر مردم به خصوص در اوقات عادى زندگى كه سرگرم امور دنيا هستند توجّهى به اين رابطه قلبى ندارند و تنها هنگامى كه توجّهشان از همه چيز برداشته شود و اميدشان از همه اسباب قطع گردد مى توانند به اين رابطه قلبى، توجّه نمايند;

۳ـ آن كه «خداپرستى» يك «گرايش فطرى» است و انسان به حسب فطرت خود خواستار پرستش خدا و كرنش و خضوع و تسليم در برابر او است;
روشن است كه تعبير «فطرى» به اصطلاح اول و سوم، به معناى نوعى «ميل و گرايش باطنى» است و به طور مستقيم ربطى به «شناخت» ندارد ولى به اصطلاح دوم، به معناى نوعى «شناخت» است يا شناخت حصولى عقلى، و يا شناخت حضورى و شهودى. امّا شناخت عقلى، در واقع از راه دليل و برهان، حاصل مى شود، نهايت اين است كه چون دليلش خيلى واضح است «فطرى» ناميده مى شود. و اما شناخت فطرى حضورى همان شناختى است كه در صدد بيان آن هستيم.
اكنون به بررسى آيه فطرت و آيه ميثاق مى پردازيم:

آيه فطرت
در آيه (۳۰) از سوره «روم» مى فرمايد: فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنِيفاً فَطَر اللّه الّتى فَطَر النّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّه ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّم وَلَكِنَّ اَكْثَرَ النّاسَ لايَعْلَمُون; روى خود را درست به سوى دين بدار (كاملاً متوجّه دين باش); سرشت خدايى كه مردم را بر آن سرشته است; آفرينش خدا تغيير نمى كند. اين است، دين استوار، ولى بيشتر مردم نمى دانند.
در اين آيه، نخست امر به توجّه كامل به «دين» شده و سپس اشاره شده به اين كه اين كار، موافق و مقتضاى سرشتى است كه خداى متعال انسانها را بر آن سرشته است و قابل تغيير و تبديل نيست، و اضافه شده كه دين استوار همين است و در پايان، اين نكته خاطر نشان شده كه بيشتر مردم از اين مطلب، آگاه نيستند.