SPECULATIONS ON THE NEUROBIOLOGY OF
EMDR

حدس هايي در مورد عصب زيست شناسي حساسيت زدايي از طريق حركت چشم و پردازش مجدد
يوري برگمن

چكيده
اين مقاله كاوشي است در يافته هاي جاري عصب زيست شناسي در حيطه سيستم ليمبيك ،خواب نا به روال و آسيب هاي روانشناختي . ساخت و قوام حافظه و عاطفه در اين مقاله مورد بحث قرار گرفته است. تحقيقات آناتومي واسطه و فيزيولوژي خواب نا به روال رابه تفصيل بيان مي كند، بخصوص عملكرد خواب نا به روال در پردازش خاطره. گذرگاههاي آسيب رواني مختصرا شرح داده مي شود. سپس فرضيه هاي مبتني بر اين يافته ها همچون فرضيه هايي در مورد مكانيزم هاي زيربنايي “اي.ام.دي.آر” ارائه مي شوند.

متن كامل
فرضيه هاي مطرح شده دراين مقاله ارائه شده اند تا بحث و پژوهش بيشتري را در مورد مكانيزم هاي زيربنايي “اي.ام.دي.آر” برانگيزند. اين فرضيه ها حاصل يافته هاي تجربي اخير در حيطه سيستم ليمبيك ، عصب زيست شناسي آسيب رواني وخواب نا به روال هستند. اين مقاله در احتمال اينكه پردازش “اي.ام.دي.آر” تدريجا قابليت بالاتر عملكردهاي مغزي را جهت لغو درونداد ساخت هاي ليمبيك فراهم مي كند و از اين رهگذر تسهيل كاهش فعاليت ليمبيك، كاهش برافروختگي و در نتيجه تلفيق تالاموس، آميگدال،هيپوكامپال و عملكرد مغزي منسجم را به دنبال دارد به كاوش مي پردازد.بنظر مي رسد”اي.ام.دي.آر”برتري جانبي نيمكره اي را تصحيح كرده وبه مغز اجازه ميدهد عملكرد درون نيمكره اي متعادلي را به خودي

خودحفظ كند. فرانسين شاپيرو عنوان مي كند كه يكي از ساده ترين راههاي توصيف اثرات انسجام بخش “اي.ام.دي.آر” اين است كه بگوييم حادثه هدف پردازش نشده باقي مانده و اين بدين جهت است كه پاسخ هاي زيست شناختي فوري به آسيب رواني،آنرا تنها در حالت سكون عصب زيست شناختي باقي گذاشته اند. مكانيزم پردازش “اي.ام.دي.آر” به لحاظ فيزيولوژيك به صورتي شكل گرفته است كه بتواند اطلاعات به خوبي پردازش نشده را به يك سطح انطباقي برساند (شاپيرو، ۹۵ و ۹۴). جهت درك اينكه اين قضيه چگونه در يك سطح

عصب زيست شناختي رخ مي دهد، معتقدم كه فهم ارتباط بين آميگدال و ساير ساختارهاي ليمبيك؛ قشر تازه مخ ؛ آناتومي واسطه ،فيزيولوژي عملكرد خوابي كه در آن رويا مي بينيم ؛ و انتقال دهنده هاي عصبي خاصي كه بر اين ارتباطات كالبد شناختي و عملكردها اثر مي گذاردند ضروري است. امروزه مفهوم سيستم ليمبيك به مسئله اي بحث انگيز در رشته هاي كالبدشناسي و علوم اعصاب تبديل شده است. آنهايي كه مخالف در نظر گرفتن ساختارهاي ليمبيك بعنوان يك سيستم هستند به فقدان ساختاري عيني و ملاكي عملكردي كه لازمه يك موجوديت كالبد شناختي است استناد مي كنند (برادل ، ۱۹۸۰ ؛ لِدوكس ، ۱۹۹۲ ؛ والش ، ۱۹۸۷). اما ، اين قضيه فراسوي منظور اين مقاله است . براي اهداف اين ارائه ، واژه سيستم ليمبيك استفاده مي شود تا يك گروه از ساختارهاي سيستم ليمبيك را نشان بدهد و آنرا بعنوان تركيبي از مجموعا بخش هايي از تالاموس ،هيپوتالاموس، هيپوكامپوس،

آميگدال، هسته دمي ، ديواره ، ميان مغز و شكنج سينگولا مشخص مي كند. اين مقاله در باب ساختارهاي خاص اساسي ليمبيك كه به بحث فعلي مربوط مي شود توضيح مي دهد.
آميگدال بخشي بادامي شكل از ساختارهاي درون مرتبط قرار گرفته بر روي ساقه مغز، نزديك انتهاي حلقه ليمبيك است. آميگدال از دوساختار تشكيل مي شود (قشر مياني و گروههاي هسته قاعده جانبي )، دريك طرف مغز ، در قطعه گيجگاهي درست زير پيشامدگي مياني قسمت جلوئي شيار پاراهيپوكامپي منزل گزيده. هسته هاي قشر مياني عمدتاً با پياز بويايي، هيپوتالاموس و هسته هاي اندروني ساقه مغز مرتبط اند. هسته هاي قاعده جانبي با تالاموس و بخش هايي از قشر مخ مرتبط اند. هيپوتالاموس هم در قطعه گيجگاهي قرار گرفته و يك بر آمدگي بزرگتر از اندازه معمول را در شاخ گيجگاهي بطن جانبي تالاموس شكل مي دهد. اما تالاموس بزرگترين بخش مغز ميانين، در قطعه گيجگاهي در پيرامون بطن سوم قرار گرفته ( برادل ، ۱۹۹۲). ديواره نيز در قطعه گيجگاهي قرار دارد ، دروندادهاي عصبي را از هيپوكامپوس دريافت مي كند و دروندادهايي را به هيپوتالاموس مي فرستد (بلوم و لازارسن ؛ ۱۹۹۸ ؛

برادل ، ۱۹۹۲ ) . ساختارهاي پيرامون ليمبيك بخش اصلي كناري را كه شكنج سينگولا است شكل مي دهند. بنظر مي رسد كورتكس قدامي در يادگيري عاطفي شرطي ، اختصاص ظرفيت عاطفي به محركهاي دروني و بيروني و تسهيل يك تمايز واقع گرايانه تر بين تهديد واقعي و تهديد درك شده فعال است ( دِوينسكي و همكاران ، ۱۹۹۵).
هيپوكامپوس و آميگدال دو بخش كليدي “مغز بويايي” نخستيان بودند كه به تدريج رشد يافتند و تا كورتكس و سپس قشر تازه مخ بالا آمدند (برادل ،۱۹۹۲ ؛ گلمن ، ۱۹۹۵ ). اين ساختارهاي ليمبيك براي شروع يادگيري و يادآوري ضروري هستند (برادل ، ۱۹۸۰ ؛ گلمن ، ۱۹۹۵ ؛ لِدوكس ، ۱۹۹۴ ، ۱۹۹۲ ، ۱۹۸۶ ؛ والش ، ۱۹۸۷ ).

آميگدال تقاطع مركزي را فراهم مي كند كه در آن اطلاعات از همه حس ها با همديگر گره مي خورند و در آنجا است كه به آنها مفهوم عاطفي داده مي شود. در اين جا است كه تصاوير ، صداها ، بوها ، مزه ها، حس عمقي (تحريكهاي داخل بدن) و احساسات لمس يك تجربه با همديگر آمده و بخاطر خطور مي كنند ( ريزر ، ۱۹۹۴ ). اين عمل از طريق ارتباطهاي گسترده ، دو سويه با مناطق گوناگون مغز و بعد ارتباطهاي مستقيم و غير مستقيم با ديگر ساختارهاي ليمبيك همچون هسته هاي ديواره اي و هيپوتالاموس به نتيجه مي رسد (برادل ، ۱۹۹۲). اين ساخت پيچيده نقشي محوري را در حافظه بازي مي كند ، بخصوص در بازيابي خاطرات براي تقريبا سه سال بعد از ثبت تجربه ( برادل ، ۱۹۹۲ ؛ ريزر ۱۹۹۴).

مشاهدات نشان داده است كه نقش هيپوكامپوس بخصوص در خاطره حوادث ، اشيا ،كلمات و ديگر انواع اطلاعات مهم است. مشاهدات بر روي بيماران در آنها كه هيپوكامپوس بر اثر بيماري يا آسيب رواني از بين رفته نشان داده است كه اينان از ياد زدودگي كلي رنج مي برند. آنها نمي توانند هيچ چيزي را از آنچه در خلال سه سال پيش از شروع اختلال روي داده است بخاطر آورند ( فراموشي پس گستر ) ، گرچه آنها مي توانند چيزهايي را كه پس از آن روي داده بخاطر آورند. علاوه بر اين ، آنها نمي توانند خاطره جديدي را شكل دهند ( فراموشي پيش گستر ). آنها نمي توانند هر آنچه را بر ايشان روي داده بدون مرور ذهني براي بيش از چند دقيقه به ياد آورند ( بلوم ، لازرسن ، ۱۹۹۸؛ برادل ، ۱۹۹۲ ؛ ريزر ، ۱۹۹۴؛ والش ، ۱۹۸۷). در حاليكه آميگدال رنگ و بوي عاطفي خاطره را حفظ مي كند ، هيپوكامپوس حقايق خشك و خالي را ثبت مي كند. بنظر مي رسد خاطره برحسب الگوها و بافت هاي ادراكي پردازش مي شود (لِدوكس ، ۱۹۹۲؛ ون دركولك ، ۱۹۹۴). اين هيپوكامپوس است كه تفاوت معنادار يك خرس در باغ وحش را با يك خرس در حياط شما تشخيص مي دهد (گلمن ، ۱۹۹۵) . هيپوكامپوس همچنين اهميت حوادثي را كه سالها پيش روي داده اند از آنها كه اخيراً اتفاق افتاده اند تميز مي دهد.

كليد قطع مغز براي آميگدال بنظر مي رسد در انتهاي ديگر مدار اصلي قشر تازه مخ ، در قطعه پيشاني چپ ، درست پشت پيشاني قرار گرفته باشد. بخشي از اين مدار در قطعه گيجگاهي نيز يافت شده است. اين بخش از قشر تازه مخ پاسخ تحليل گرايانه تر و مناسب تري را به تكانه هاي عاطفي ما نشان مي دهد ، آميگدال و ديگر نواحي ليمبيك را تنظيم مي كند ( گلمن ، ۱۹۹۵؛ لِدوكس ، ۱۹۸۶).

كورتكس پيش پيشاني ناحيه اي از مغز است كه مسئول حافظه مورد استفاده يا حافظه كار مي باشد. كنار پل ساختاري بين ناحيه ليمبيك وكورتكس پيش پيشاني يك ساختار زيست شيميايي هم وجود دارد. هر دو ناحيه محل تمركز بالايي از گيرنده هاي سرتونين دارند. حضور مدارهاي مرتبط كننده ليمبيك با قطعه پيش پيشاني دلالت مي كند كه علائم عاطفي ؛ اضطراب ، عصبانيت و وحشت كه در آميگدال بوجود مي آيند مي توانند حالت سكون عصبي ايجاد كرده و قابليت قطعه پيش پيشاني در حفظ حافظه مورد استفاده و تعادل زيستي را خراب كنند ( سِلمون و همكاران، ۱۹۹۱). مشاهدات مشابهي( ۱۹۹۴) بوسيله ون دركولك صورت گرفته است. او اشاره مي كند كه محركهاي بيروني و دروني منجمله محركهاي القاكننده فشار رواني و محركهاي كه باعث توليد عامل رها كننده كورتيكو تروپين مي شوند فعاليتهاي هيپوكامپوس را كاهش مي دهند. در هنگام فشار رواني ذخيره و مقوله بندي خاطره از طريق هيپوكامپوس مختل مي شود و پاره اي از باز نماييهاي ذهني تجربه “بوسيله سيستمي كه تجربه عاطفي را ثبت مي كند اما قابليتي براي پردازش نمادين يا طبقه بندي اطلاعات در ظرف مكان و زمان ندارد سر وشكل مي گيرد (صفحه ۲۶۱).”

مطالعات اخير در مورد آميگدال نشان داده است كه اين بخش از مغز نقشي محوري در فهم آسيب رواني و همينطور فهم رسش و رشد دارد ( لِدوكس ۱۹۹۴,۱۹۹۲,۱۹۸۶) . در معماري مغز آميگدال شبيه يك زنگ خطر توازن را حفظ مي كند. علائم درهم يا ناقص حس ها به آميگدال اجازه مي دهند تجارب را براي يافتن خطر بررسي كند. علائم حسي چشمها ، بيني ، دهان ، پوست و گوش ها نخست در مغز به تالاموس مي روند و پس از عبور از يك سيناپس به آميگدال مي رسند. علامت دومي از تالاموس به قشر مخ (مغز متفكر) مي رود. اين

شاخه شاخه شدن علامتها به آميگدال اجازه مي دهد پيش از قشر تازه مخ پاسخ دهد، كه بدين ترتيب اطلاعات را قبل از اينكه درك شوند و پاسخي به آنها داده شود در داخل چندين لايه از مدارهاي مغز كنار هم قرار مي دهد (لِدوكس ، ۱۹۸۶). پيش از مشاهدات لِدوكس تصور بر اين بود كه سيستم ليمبيك بايد منتظر باشد تا قشر تازه مخ به آميگدال اجازه واكنش دهد. مطالعات لِدوكس نشان داد كه آميگدال “عاطفي” به صورت خود مختار مي تواند مستقل از قشر تازه مخ عمل كند. او معتقد است اين قضيه درست است كه بعضي واكنش هاي عاطفي و خاطرات مي توانند بدون مشاركت هشيار شناختي شكل گيرند.

آميگدال مي تواند خاطرات را ذخيره كرده و تا آنجا كه در حد توانايي ما است درحالت ناهشيار پاسخ دهد ، زيرا راه ميان بر از تالاموس به آميگدال قشر تازه مخ را دور مي زند . همچنانكه آميگدال يا از طريق فشار رواني بيروني يا اضطراب دروني برانگيخته مي شود جريان عصبي كه از مغز به غده آدرنال مي رود دستور ترشح آدرنالين و نور آدرنالين را صادر مي كند و سپس موجي از فراخوان هشياري در سراسر بدن ايجاد مي شود . اين انتقال دهنده هاي عصبي گيرنده هايي را بر روي عصب واگ (عصب ريوي- معدي) فعال مي كنند. در حاليكه عصب واگ حامل پيامي از مغز است تا ضربان قلب را تنظيم كند اين عصب همچنين علائمي را باخودش به مغز بر مي گرداند كه بوسيله آدرنالين و نور آدرنالين بوجود آمده اند. آميگدال پايگاه اصلي

در مغز است كه اين علائم به آنجا مي روند. اين علائم سلولهاي عصبي درون آميگدال را فعال مي كنند تا به ديگر نواحي مغز جهت قوت بخشيدن به خاطره آنچه تازه رخ داده علامت دهند. بنظر مي رسد اين تحريك آميگدالي بيشتر اوقات درحالت برانگيختگي عاطفي با افزودن ميزاني قوت، بر روي خاطره اثري بر جاي مي گذارد (گلمن،۱۹۸۶). هر چه برانگي

ختگي آميگدالي شديد تر باشد اثر قوي تري برجاي مي ماند.
مشاهدات مشابهي توسط ون دركولك (۱۹۹۴) صورت گرفته است . او بعنوان مثال براي اثبات نظر خود بيان مي دارد وقتي مردم تحت فشار رواني شديد هستند هورمونهايي را در مقابل اين فشار رواني ترشح مي كنند كه بر قوام حافظه اثر مي گذارد. او بيان مي دارد ترشح زياد هورمونهاي عصبي در زمان آسيب رواني در نيرومندي بلند مدت خاطرات آسيب زا (قوام بيش از اندازه آنها) نقش دارد ( صفحه ۲۵۹). وي در جلب نظر به اينكه اين پديده بسيار تحت تاثير ورودي نور آدرنالين به آميگدال است به كارهاي لِدوكس استناد مي كند. اين تحريك مفرط آميگدال در عملكرد هيپوكامپوس ، ارزيابي شناختي تجربه و بازنمايي آن اختلال ايجاد مي كند. سپس خاطرات در وجه هاي حسي – حركتي ، احساسات جسمي و تصاوير ديداري ذخيره ميشوند ( ون دركولك و ون درهارت ، ۱۹۸۹). از ديدگاهي تكاملي ، اين مسئله انطباقي است و به حيوانات اجازه مي دهد سريعاً واكنش نشان داده واز خودشان محافظت كنند. روشن است كه واكنش بيش از حد ، براي بقا انطباقي تر است تا واكنش ضعيف (لِدوكس ، ۱۹۹۴) . براي انسانها اجازه دادن به آنكه خاطرات گذشته كه بسيار پرقدرت هستند و به لحاظ عاطفي اثري شگرف بر جاي گذاشته اند، زندگي روزمره آنها را كنترل كند ناسازگارانه است.

حال بر مي گرديم به رويا ، يكي از فرضيه هاي بيان شده در اين زمينه اين است كه رويا نوعي پردازش اطلاعات دروني را ايجاد مي كند. (آستون –جونز و بلوم ، ۱۹۸۱ ؛ كِلي ۱۹۹۱؛جوِت ودِلورم ، ۱۹۶۵ ؛ وينسون ، ۱۹۹۳ ؛ هنري ، ۱۹۹۴ ). ديگر فرضيه بيان شده اين است كه يك جنبه ضروري پردازش حافظه پستانداران انسجام تجربه فردي در جهت راهبردي براي استفاده در آينده است ( وينسون ، ۱۹۹۳ ، ۱۹۸۵ ) . تجربه بدست آمده در خلال رفتار در حين بيداريِ گونه هاي خاص دوباره در دسترس قرار گرفته و در خلال رويا در يك راهبرد رفتاري حيوان انسجام مي يابد. فرآيند يكپارچگي حافظه كه در انسانها رخ مي دهد با يك اختلاف شبيه حيوانات پست تر است. در انسانها ، اطلاعات انسجام يافته محدود به رفتارهاي خاص نمي شود بلكه همه تجارب بيداري را كه مستقيماً با بقاي روانشناختي مرتبط اند در بر مي گيرد ( وينسون ، ۱۹۹۳) . مطالعات وينسون (۱۹۸۵) بر روي گونه هاي مختلف پستانداران حالات رفتاري خاص ( مهم براي بقا) و شرايط فيزيولوژيكي را مشخص ساخته است كه در آن يك آهنگ خاص فعاليت الكتريكي مغز ( آهنگ تتا ) منظماً در بخشهاي از هيپوكامپوس

مشاهده مي شد. او همچنين متوجه شد كه آهنگ تتا هميشه در خواب نابه روال همه موجوداتي كه مورد مطالعه قرار گرفتند ظاهر مي شود. وينسون بيان مي دارد كه بعد از نمايان شدن آهنگ تتا وقتي درونداد حسي از جهان خارج وجود ندارد مثل اين مي ماند كه اطلاعات معيني كه در طول روز جمع آوري شده اند و اطلاعات مرتبط با بقا دوباره بوسيله ساختارهايي (قشري به لحاظ تكاملي كهن در قطعه گيجگاهي نزديك به هيپوكامپ كه بنظر مي رسددرحافظه و يادگيري فعال است وهيپوكامپوس)كه آهنگ تتا را بوجود مي آورند فعال مي شوند ( صفحات ۱۹۱-۱۹۰ ).

مَكت وهمكاران (۱۹۹۶) در پژوهشي با بكارگيري توموگرافي نشر پوزيترون و نقشه برداري كمي مغز، خواب نابه روال را در انسانها بررسي كردند. آنها در اين مطالعه از جريان منطقه اي خون در مغز بعنوان يك شاخص فعاليت آناتوميك و واسطه استفاده كردند. نتايج نشان داد جريان منطقه اي خون بگونه اي مثبت با خواب نابه روال در پل مغزي ، تالاموس چپ ، هر دو عقده بادامي شكل ، قشر قدامي سينگولا و چين آهيانه اي راست مرتبط است. همبستگي منفي بين جريان منطقه اي خون در مغز و خواب نابه روال به صورت دو سويه در ناحيه

وسيعي از كورتكس پيش پيشاني پشتي – جانبي ، كورتكس آهيانه اي ، همينطور در قشر خلفي سينگولا مشاهده شد. مَكت و همكارانش (۱۹۹۶) با توجه به نقش عقده هاي آميگدال در فراگيري خاطرات عاطفي نافذ بيان داشتند كه الگوي برانگيختگي در آميگدال و نواحي قشري ، اساسي زيستي را براي پردازش بعضي انواع خاطرات در طول خواب نابه روال فراهم مي كند (صفحه ۱۶۳).

در خلال خواب شماري از ساخت ها و مكانيز هاي پشتي و مياني مغز فعالند ؛ اين ساخت ها و مكانيزم ها سيستم فعال ساز صعودي رتيكولار ، پل و لوكوس سرولئوس (مجموعه اي متمركز از سلولهاي عصبي كه آكسون آنها انتقال دهنده عصبي نور آدرنالين ترشح مي كند ) را در بر مي گيرد. سيستم فعال ساز صعودي ريتكولار مي تواند بوسيله هر محرك حسي فعال شده و متعاقباً به صورت منتشر كل كورتكس را فعال كند. لوكوس سرولئوس نقش بسيار مهمي در خواب نابه روال دارد. سهم عمده آن فعال كردن مجموعه ديگري از سلولهاي عصبي ، يعني سلولهاي “جي. تي. اف” است. اين سلولهاي خيلي بزرگ در لوكوس سرولئوس و در ساخت هاي ريتكولار پل قرار دارند. تصور مي رود كه اين سلولها كنترل اجرايي رويا را بر عهده داشته باشند (هنري ، ۱۹۹۴ ؛ ريزر , ۱۹۹۴ ) . يك مكانيزم مهم در خلال خواب نابه روال در يك الگوي متمايز پتانسيل هاي الكتريكي دامنه بالا در سه حيطهْ : ساختمان ريتكولار

پل مغزي ، هسته زانوئي جانبي تالاموس وكورتكس پس سري فعال است. اين پتانسيل در مجموع بعنوان امواج خميده پس سري مربوط به پل مغزي شناخته شده است (هنري ، ۱۹۹۴ ؛ ريزر ، ۱۹۹۴). اين امواج ريشه درفعاليت سلولهاي عصبي “جي .تي .اف “در پل مغزي دارد و درست قبل از شروع خواب نابه روال رخ داده و در طول اين مرحله ازخواب ادامه دارد.
مشاهدات نشان داده است كه ارتباطي بين خيزكهاي پل مغزي و حركات سريع چشم در خواب نابه روال وجود دارد ( كِلي ، ۱۹۹۱ ؛ ريزر ، ۱۹۹۴). اين نتيجه گيري كه خيزكهاي زنوائي-پس سري پل مغزي بازنمايي يك فرآيند راه انداز اوليه حركات مرحله اي چشم ها هستند بوسيله تحقيقاتي كه بر روي گربه ها صورت گرفته تاييد شده است. اين تحقيقات نشان داده اند كه نخستين اشتقاق نگارهْ الكتريكي مغز گربه ها در خلال مراحل خواب نابه روال كاملاً با فعاليت خيزك پل مغزي همبستگي دارد ( كِلي ، ۱۹۹۱) . نتيجه اينكه سلولهاي “جي .تي .اف” امواج خيزكهاي پل مغزي را بر انگيزانده و خواب نابه روال را ايجاد مي كنند ( هنري , ۱۹۹۴ ؛ هابسون و مك كارلي ، ۱۹۷۷ ؛ هابسون ، ۱۹۸۹ ؛ ريزر ، ۱۹۹۴). به جهت اينكه

سلولهاي “جي .تي .اف “فعال مي شوند و خواب نابه روال از پس مي آيد ،سلولهاي ترشح كننده نور آدرنالين در لوكوس سرولئوس بايد خاموش و آرام باشند تا فرونشاني نورآدرنالين را تسهيل كنند (وينسون ، ۱۹۹۳).