تولد مجدد و بازگشت ارواح

برخی می گویند اندیشه بازگشت چیز جد یدی نیست این دوباره توسط فیثاغورث معرفی شده است , اما هرگز نگفته ایم که آموزه روحی یک فکر جدیدی است , علم روحی یک قانون طبیعت است و از پگاه تاریخ باید وجود داشته باشد و ما همیشه سعی کرده ایم که رد پایی از آن را در دوران باستان پیدا کنیم . فیثاغورث همانطور که می دانیم مبتکر نظام تناسخ نیست , او آنرا از فلاسفه هند و مصر گرفته است که سابقه آن به زمان بسیار بسیار دور میرسد که نمی توان آن را بخاطر آورد.

عقیده به تولد مجدد روح یک اعتقاد عامه است که مردان درخشانی آنرا مجاز دانسته اند . از چه طریق این فکر به ما رسیده است. نمیدانیم , اما هرچه که باشد یک فکر اگر جدی نباشد در عرصه تاریخ , دانشمندان یک جامعه آنرا می پذیرند . باستانی بودن این دکترین بیشتر یک اثلات است تا یک موضوع . معذالک چون همانطور که میدانید بین تناسخ قدیمی ها و دکترین جدید بازگشت این فرق بزرگ هست که ارواح مطلقا حلول روح انسان در حیوانات و بالعکس را رد می کنند.
ارواح با اعلام کثرت وجودهای بدنی , دکترینی را تجدید می کنند که در تولد روزهای نخستین جهان از نقطه نظر منطقی تر ارائه می کنند. اگر آنرا از همه شاخ و برگهای خرافی پاک کنیم مطابق قوانین پیشرفته طبیعت بوده و با خرد پروردگار هماهنگ است .

در اینجا شاید بتوان فهمید چرا همه ارواح روی این نکته موافق نیستند ما به این نکته دوباره خواهیم پرداخت. ما مساله را از دیدگاه دیگری بررسی می کنیم و صرفنظر از هرگونه مداخله ارواح آنها را برای لحظه ای کنار می گذاریم و فرض می کنیم که این تئوری کار ارواح نیست و فرض میکنیم که هرگز مساله ارواح نبوده است برای یک لحظه بر روی یک زمینه بیطرف قرار می گیریم.
برای شناخت کثرت و وحدت وجودهای مادی ما باید فعلا بیطرف باشیم به همان نسبت درجه احتمال یک فرضیه را قبول داشته باشیم و ببینیم که عقل مارا به کجا رهنمون می شود و منفعت ما در کجاست . بعضی از اشخاص عقیده بازگشت را فقط بخاطر اینکه به مذاق آنها خوش نمی آید رد می کنند و می گویند از یکبار زندگی کردن به اندازه کافی به ستوه آمده اند و نمی خواهند دیگر یک زندگی جدید را آغاز کنند و فکر دوباره ظاهر شدن روی کره زمین موجب بروز خشم خواهد شد. ما یک چیز داریم که به آنها بگوییم و آن این است که آیا آنها فکر می کنند خدا عقیده آنها را می پرسد و در این زمینه برای تنظیم جهان با آنها مشورت می کند؟

بنابراین بازگشت یا وجود دارد یا ندارد اگر وجود داشته باشد مخالفت آنها بی معنی است و باید آنرا تحمل کرد و خداوند از آنها اجازه نمی گیرد. ما می شنویم که بیماری می گوید . من امروز به اندازه کافی رنج برده ام و دیگر نمی خواهم فردا رنج ببرم. بیمار هرچه هم بداخلاق باشد فردای آن روز و روزهای بعد باید رنج ببرد تا اینکه معالجه بشود بنابراین اگر آنها بخواهند از لحاظ فیزیکی زندگی کنند آنها دوباره زندگی خواهند کرد و دوباره متجسد خواهند شد. آنها همانند بچه ای که می خواهد به مدرسه برود یا یک زندانی که می خواهد به زندان برود شورش می کنند اما به ناچار باید آن را بگذرنند و چنینی اعتراضاتی در مقابل گذراندن آزمایشات دوران حیات بسیار بچگانه است . ما به آنها معذالک برای اینکه آنها را مطمعن کنیم . خواهیم گفت که آموزه روحی در مورد بازگشت به آن موحشی نیست که تصور می کنند و اگر آنها این آموزه را به درستی مطالعه کرده بودند می دانستند که چنین هراسناک هم نیست و می فهمیدند که شرائط حیات جدید بستگی به آنها دارد . آنها بر طبق آنچه که در اینجا و در روی زمین انجام داده اند خوشبخت یا بدبخت خواهند بود و آنها می توانند از همین زندگی به آن درجه از مقامی برسند که دیگر ترسی از سقوط در لجنزار نداشته باشند

 ما فرض می کنیم که با کسانی صحبت می کنیم که به جهان پس از مرگ اعتقاد دارند یا کسانی که تصور عدم را در خاطر می آورند . ما با کسانی صحبت می کنیم که می خواهند هسته جان خود را در اقیانوس کیهان غرق نمایند. جانی بدون فردیت همانند قطرات باران در اقیانوس که سرانجام قسمتی از آن می شود . بنابراین اگر شما به آینده ای بهر نخو اعتقاد داشته باشید اجازه نخواهید داد که برای دیگران آینده به نحو دیگری باشد. پس فایده نیکوکاری کجاست ؟ اگر به جهان دیگر اعتقاد نداشته باشیم بخود می گوییم چرا به خود فشار بیاوریم و چرا همه شهوات و هوسهایمان را ارضاء نکنیم؟ اگر چه به ضرر دیگران باشد برای اینکه دوغ و دوشاب فرقی ندارد. شما فکر می کنید که در آینده بر طبق آنچا که در زندگی انجام داده اید کمابیش خوشبخت یا بدبخت خواهید بود, آنوقت آیا شما نمی خواهید که تا حد امکان خوشبخت باشید زیرا این خوشبختی ابدی خواهد بود؟ آیا برحسب اتفاق این اشتیاق را ندارید که یکی از کاملترین انسان های کره زمین باشید و ناگهان به سعادت ابدی منتخبین متعالی نائل شوید ؟ نه شما قائل هستید که انسانهایی بهتر از شما وجود دارند و برای مکان بهتر بیشتر از شما استحقاق دارند , بدون اینکه شما جزو رانده شدگان باشید . خوب برای یک لحظه در فکر خود خویشتن را در مکان متوسطی که هستید مجسم کنید زیرا شما شایسته این وضعیت هستید وفرض کنید شخصی به شما می گوید (( شما رنج می برید , شما آ« مقدار که باید خوشبخت نیستید در حالی که شما در برابر کسانی قرار دارید که از یک خوشبختی ناب متمتع می شوند , آیا دوست دارید جایتان را با آنها عوض کنید؟

شما بدون شک خواهید گفت که چه باید کرد؟
دوباره آن کار بدی را که انجام داده اید شروع کنید و خوب آنرا انجام بدهید . آیا در اینکار به چندین دوره زندگی آزمایشی شک می کنید؟ حالا در مقام قیاس ساده تری بر می آییم:
اگر به انسانی که از لحاظ منابع مالی دچار محرومیت است اما کاملا مفلس نشده است بگوییم (( اکنون اینجا ثروت هنگفتی وجود دارد تو می توانی از ان بهره مند شوی و در عوض برای اینکار باید یک دقیقه طحمت بکشی )) تنبل ترین اشخاص در روی کره زمین بدون درنگ خواهند گفت ((یک دقیقه , دو دقیقه , یک ساعت , یک روز , اگر لازم باشد کار می کنم چه باید بکنم تا زندگی من قرین ثروت و نعمت شود.)) بنابراین مدت زندگی بدن فیزیکی نسبت به ابدیت چقدر است؟ کمتر از یک دقیقه , کمتر از یک ثانیه؟

ماشنیده ایم که می گویند : خدا که مطلق مهربانی است نمی تواند به انسان تحمیل کند که یک سلسله تیره بختی و بیچارگی را از نو آغاز کند . آیا فکر نمی کنید که مهربانی خدا زمانی بیشتر است که انسانی را بخاطر چند لحظه اشتباه تا ابد محکوم به رنج نکند و در عوض به او امکان بدهد که خطاهایش را جبران کند؟

دو سازنده هر کدام یک کارگر داشتند که می خواستند شریک رئیس خود شوند بنابر این اتفاق افتاد که این دو کارگر در یک روز خیلی بد کار کردند و لازم بود که اخراج شوند. یکی از دو سازنده علیرغم تقاضاهای کارگرش او را اخراج کرد و این کارگر کار دیگری پیدا نکرد و از فقر مرد . سازنده دیگر به کارگرش می گوید: شما یک روز را تلف کرده اید و از بابت آن یک روز به من بدهکارید , شما کار خود را بد انجام داده اید و باید آنرا جبران کنید . من به شما اجازه می دهم که کار خود را دوباره انجام بدهی شما سعی کنید درست کار کنید و آن را جبران کنید من شما را اخراج نخواهم کرد و شما می توانید همیشه به آن موقعیتی که به شما قول داده ام برسید.

آیا احتیاج است بپرسم که کدامیک از این دو سازنده انسان تر بوده اند؟ آیا بخشش خداوند از انسان هم کمتر است؟ این فکر که سرنوشت ما برای همیشه به چند سال آزامیش بستگی دارد بسیار حزن انگیز است . بخصوص که همیشه بستگی به رسیدن کمال در روی کره زمین ندارد. درحالیکه عقیده عکس آن مسلما بسیار تسلی بخش است: این برای ما امیدی است بدین ترتیب ما بدون آنکه برله یا عله کثرت وجودها عقیده ای ابراز کرده باشیم و بدون تایید فرضیه ای در این باب می گوییم : اگر حق انتخاب داشته باشیم هیچکس عقاب و بلایا را ترجیح نمی دهد . یک فیلسوف گفته است که اگر خدا وجود نداشت می بایست برای خوشبختی انسانها او را بوجود می آوردیم , همینطور باید برای خوشبختی انسان اگر هم کثرت وودها نباشد باید آنرا بوجود بیاوریم . اما همانطور که گفته ایم خدا از ما اجازه نمی گیرد و با ما مشورت نمی کند . این یا هست یا نیست , ببینیم احتمال کدام بیشتر است و موضوع را از دید دیگری ببینیم , و همیشه صرفنظر از اطلاعاتی که ارواح به ما می دهند و فقط بعنوان یک مکتب فلسفی آن را مورد مطالعه قرار می دهیم . اگر بازگشت نباشد فقط یک زندگی بدنی هست و این مسلم است و اگر زندگی بدنی حاضر ما تنها همین باشد نفس هر انسان با تولدش آفریده می شود مگر اینکه به سابقه نفس معتقد باشیم. اگر نفس قبلا به هر شکلی وجود نداشته باشد پس قبل از تولد چه بوده است ؟ یا روح قبل از تولد وجود داشته یا نداشته است و حد وسطی وجود ندارد , اگر وجود داشته وضعیت او چه بوده است ؟ آیا از خود آگاهی داشته است؟ اگر آگاهی نداته است مثال این است که وجود نداشته و اگر فردیت داشته یا پیشرفت می کرده و یا ساکن بوده است در این دو صورت با چه درجه ای وارد بدن شده پیشرفت می کرده و یا ساکن بوده است , در این دو صورت با چه درجه ای وارد بدن دشه است اگر طبق اعتقاد عامه معتقد باشیم که روح با بدن متولد می شود یا اینکه معتقد باشیم قبل از بازگشت روح فقط دارای استعدادهای منفی بوده است , سوالهای ذیل را مطرح می کنیم:

۱- چرا نفس دارای استعدادهای مختلف و مستقل از اعتقاداتی است که بوسیله تعلیم و تربیت بدست آمده است؟
۲- استعداد های فوق عادی برخی از بچه ها در سنین پایین برای هنر و دانش از کجا ناشی شده است در حالی که برخی دیگر در تمام عمرشان در درجه پایین یا متوسط از لحاظ استعداد باقی می مانند؟
۳-ایده های فطری یا اشراقی که در نزد دیگران وجود ندارد از کجا ناشی شده است؟
۴-این غرائز زودرس رذیلت یا فضیلت در نزد بچه ها از کجا آمده است؟ این احساسات فطری بزرگ یا پستی که متناقض با محیطی است که در آن پرورش یافته اند از کجا آمده است؟
۵-چرا برخی از انسانها صرفنظر از تحصیلاتشان پیشرفته تر از برخی دیگر هستند؟

۶- چرا انسانهای وحشی و متمدن وجود دارند ؟ یک بچه شیر خوار و وحشی را در نظر بگیرید و اگر او را در مشهورترین مدارس تربیت کنید از او هرگز نمی توانید یک لاپلاس یا یک نیوتن بسازید.
ما می پرسیم کدام فلسفه یا الهیاتی است که باید این را حل کند؟ ارواح در موقع تولدشان یا مساویند یا نامساوی . در این شکی نیست . اگر مساویند این اختلاف استعدادها در چیست؟ آیا این بستگی به سازمان اندامها دارد ؟ ولی اگر بدنبال این سوال برویم وحشتناک ترین و غیر اخلاقی ترین آموزه را ارائه داده ایم . یعنی انسان ماشینی بیش نیست و بازیچه ماده است و او دیگر مسولیت اعمال خود را ندارد , میت وان همه چیز را به نقص فیزیکی او ارتباط داد. اگر نامساوی هستند برای این است که خداوند آنها را چنین آفریده اما چرا این برتری فطری را به برخی داده است؟ آیا این طرفداری از یک عده ای مطابق با عدالت اوست و منطبق با تساوی عشقی است که او نسبت به همه مخلوقات خود دارد؟

در مقابل یک توالی از وجودهای قبلی روبه رشد را قبول می کنیم . میبینیم همه چیز حل و توضیح داده میشود . انسانها با تولد مکاشفه آنچه را که قبلا بدست آورده اند می یابند , انها مطابق تعداد زندگی هایی که کرده اند کم و بیش پیشرفته اند و این بر طبق فاصله آنها از نقطه حرکت می باشد و دقیقا مانند اجتماعی از افراد در هر سن است که هر کسی پیشرفتش بر طبق سالهایی است که زندگی کرده است , وجودهای متوالی برای زندگی روح همانند سالهای زمینی برای زندگی بدن است . یک روز هزار نفر را جمع کنید از یک ساله تا هشتاد ساله , سپس یک چادر روی روزهایی که پشت سر گذاشته اند بیاندازید . اگر کسی آن را نداند فکر می کند که همه در یک روز متولد شده اند و آن وثت شما از خود می پرسید چطور شده است که عده ای بزرگند و عده ای کوچک , یک عده پیر و یک عده جوان , باسواد هستند و یک عده یگر هنوز جاهل , اما اگر ابری که گذشته شما را پوشنیده است کنار برود و اگر بفهمید که همه کم و بیش مدت طولانی زیسته اند همه چیز بر شما روشن می شود . خداوند در عدالت خود نمی توانسته ارواح کامل و ناقص بیافریند اما اگر به کثرت وجودها معتقد باشیم , عدم تساوی که ما می بینیم بهیچوجه مخالف نصفت خدا نسیت . و آنه که ما میبینیم حاضر است , نه گذشته , آیا این دلیل روی یک نظام و یک فرض بیهوده است؟ نه ما از یک امر واقع روشن و واضح صحبت می کنیم که غیر قابل بحث است : عدم تساوی استعدادها و رشد فکری و اخلاقی با هر تئوری دیگری قابل باین نیست , در حالیکه توضیح آن با این نظریه ساده طبیعی و عقلانی است. آیا منطقی نیست که تئوری قابل توضیح را بر غیر قابل توضیح ترجیح بدهیم؟ در خصوص سوال ششم می گوییم که انسان وحشی آفریقایی یک نژاد عقب افتداده است . بنابراین می پرسیم که آیا یک وخشی آفریقایی انسان است یا نه ؟ اگر انسان است چرا خداوند او و نژادش را از امتیازاتی که به نژاد قفقازی داده است محروم کرده است ؟ اگر انسان نیست چرا به دنبال این است که می خواهد او یکتا پرست شود؟ آموزه روحی وسیع تر از همه اینهاست , برای او انواع مختلف انسان وجود ندارد . انسانهایی هستند که روح آنها کم و بیش عقب افتاده است اما مستعد پیشرفت می باشد , آیا این مطابق با عدالت خدائی نیست؟
ما نفس را در گذشته و در حال حاضر دیدیم , اگر آن را در آینده اش ببینیم همان مشکلات را خواهیم داشت.

۱- اگر وجود حاضر ما رقم زننده سرنوشت آینده ماست پس در زندگی آینده وضعیت انسان وحشی و متمدن چیست؟ آیا در یک سطح قرار دارند یا در سعادت ابدی از هم فاصله دارند؟
۲- آیا انسانی که در تمام زندگی اش کار کرده تا بهبودی یابد آیا در همان درجه است که انسانی که در درجه پایین باقی مانده است؟ آنهم بخاطر خطایش بلکه فقط به این خاطر که یا وقت نداشته و یا امکان بهتر کردن خود را نداشته است؟
۳- انسانی که بدی می کند زیا نتوانسته است به روشنی درون برسد آیا او مستوجب وضعی است که ارتباطی به او ندارد؟

۴- کوشش در این است که انسان روشن شود , اخلاقی و متمدن شود اما برای اینکه شخصی روشن شود میلیونها نفر هستند که هر روز قبل از اینکه نور به آنها برسد می میند , سرنوشت آنها چیست؟
آیا با آنها مانند رانده شدگان رفتار می شود؟ در صورت عکس آنها چه کرده اند که باید در طبقه مساوی با دیگران قرار بگیرند؟
۵-سرنوشت بچه هایی که قبل از ارتکاب عمل خوب یا بد در سنین پایین می میرند چیست , اگر آنها از انتخاب شدگان هستند چرا باید این شایستگی را بدون انجام کاری بدست بیاورند؟ بوسیله چه امتیازی آنها از فراز و نشیب های زندگی گذشته اند؟ آیا دکترینی وجود دارد که بتواند این مسائل راحل کند؟ زندگی های متوالی را بپذیرد و همه چیز مطابق با عدالت خداوند توضیح داده خواهد شد. آنچه را که در یک زندگی نمی توان انجام داد در زندگی دیگر می توان انجام داد بدین ترتیب است که هیچکس از قانون پیشرفت نمی گریزد و بدین ترتیب است که هرکس بر طبق شایستگی و لیاقت واقعی اش پاداش می گیرد و هیچکس از سعادت و آمرزش متعالی محروم نخواهد شد هرچقدر هم موانع مختلف بر سر راه باشد انسان به سعادت ابدی خواهد رسید.

این سوالات تا بینهایت قابل طرح کردن است زیرا مسائل روانی و اخلاقی که راه حل خود را جز در کثرت وجودها و زندگی ها نمی یابد بیشمار هستند ما به کلی ترین آنها خواهیم پرداخت .
اصل بازگشت به نحو صریح در انجیل ثبت شده است:
وقتی که آنها از کوه پایین امدند . عیسی مسیح این فرمان را صادر و به آنها گفت با هیچکس درباره آنچه دیدید سخن نرانید تازمانی که پس خدا بین مردگان برخیزد.
شاگردانش از او سوال کردند و او به آنها گفت :پس چرا عالمان یهودی می گویند که الیاهو باید از پیش بیاید؟
مسیح به آنها جواب می دهد:

درست است الیاهو باید بیاید و همه چیز را مرتب کند اما من به شما می گویم که الیاهو قبلا آمده است و آنها او را نمی شناسند و آنها همانطور که می خواهند او را زجر خواهند داد و بدین ترتیب است که آنها فرزند انسان را از میان می برند . بدین ترتیب بود که شاگردانش فهمیدند که مقصود عیسی ژان باپ تیست بوده است که از او سخن می گفته است.
چون ژان باپ تیست الیاهو بود بنابر این بازگشت روح یا نفس الیاهو بود در بدن پزان باپ تیست . هر عقیده ای که درباره بازگشت داشته باشیم چه قبول کنیم و چه رد کنیم اگر وجود داشته باشد باید علیرغم اعتقادات مخالف بیشتر آن را تحمل کنیم نکته اساسی این است که اطلاعاتی که ارواح می دهند مبتنی بر عدم اخلاقیات نفس , عذابها و پاداش ها آینده عدالت خداوند , اراده آزاد بشر و … می باشد بنابراین این اطلاعات و درس ها ضد مذهبی نیست.

همانطور که گفتیم ما دلیل آوردیم که اطلاعات ارواح برای برخی از اشحاص حجت نیست , اگر ما همانند دیگران عقیده کثرت زندگی ها را برگزیده ایم به این خاطر نیست که این از ارواح گرفته شده است بلکه بخاطر این است که به نظر ما خیلی منطقی می آید و تنها این عقیده مسائل لاینحل را حل می کند . این عقیده را ما فقط از انسانهای فانی دریافت کرده ایم و بهمین دلیل در کنار گذاشتن عقاید خود درنگ نکرده ایم از لحظه ای که به یک اشتباه اشاره می شود اگر انسان در ایده خود پافشاری کند غرورش جریحه دار خواهد شد همینطور عقایدی که خلاف عقل باشد ما آن را در می کنیم اگر چه از طرف ارواح آمده باشد همانطوری که عقاید بسیاری را ما رد کردیم زیرا ما از طریق تجربه می دانی که آنچه را که از طرف آنها می آید ما نباید کورکورانه قبول کنیم همانطور که هرچه از طرف انسانها گفته می شود نباید پذیرفته شود . اولین چیز در نظر ما این است که گفته منطقی باشد و امور مسلم آن را تایید کند , یعنی امور واقع مثبت و مادی که اگر کسی با دقت و بطور منطقی مورد مطالعه و مشاهده قرار بدهد . حقیقت بر او روشن شود. وقتی که امور واقع جنبه عمومیت پیدا می کند مانند تشکیل و حرکت زمین ما باید این دلائل را قبول داشته باشیم و مخالفین این دلائل برای مخالفت خود بهای سنگینی می پردازند.

بنابراین بطور خلاصه می دانیم که مبحث کثرت زندگی ها چیزهای غیر قابل توضیح را توضیح می دهد , این مبحث بسیار تسلی بخش است و منطبق با بالاترین عدالت است و برای انسان نشانه سعادتی است که خداوند در رحمت خود به او عطا کرده است.
سخنان شخص مسیح در این ارتباط شکی باقی نمی گذارد . اینها چیزی است که در انجیل پزان مقدس در فصل سوم می گوید.
۳- عیسی مسیح به نیکودم جواب داد: در واقع من به تو می گویم که اگر یک انسان دوباره متولد نشود نمی تواند سلطنت الهی را ببیند.
۴-نیکودم به او گفت : وقتی انسانی پیر شد چگونه دوباره متولد می شود؟ آیا می تواند وارد شکم مادرش شود و یکبار دیگر متولد شود؟
۵-عیسی مسیح جواب داد: در حقیقت من به تو می گویم که اگر یک انسان از آب و روح تولد نیابد به مقر خدایی راه نمی یابد چیزی که از گوشت آفریده می شود گوشت است و چیزی که از روح آفریده می شود روح است. پس آنچه که به تو گفتم دیگر تعجب نکن: باید که شما دوباره متولد شوید.
لینک مطلب در انجمن
نوشته آلن کاردک

نسب و خویشاوندی ارواح

آیا پدر و م ادر به فرزندان خود بخشی از نفس خود را منتقل می کنند یا فقط زندگی حیوانی خود را می دهند که به آن بعدا یک نفس جدید زندگی معنوی را اضافه می کند؟
فقط زندگی حیوانی را می دهند زیرا نفس قابل تجزیه نیست , یک پدر ابله می تواند بچه های دانا داشته باشد و برعکس.
چون ما زندگی های متعدد داشته ایم آیا خویشاوندی به ماوراء زندگی حاضر ما می رسد؟

طریق دیگری قابل تصور نیست , توالی وجودهای مادی بین ارواح ارتباطاتی برقرار می کند که به زندگی های قبلی شما بر می گردد , از آنجاست اغلب علت علاقه بین شما و برخی ارواحی که به نظر شما بیگانه می رسند.
در نظر بعضی اشخاص آموزه بازگشت , ظاهرا با قبول توسعه نسب به ماوراء زندگی حاضر , پیوندهای خانوادگی را خواهد گسست.
نسب را توسعه می دهد اما آنرا گسیخته نمی کند , نسب مبتنی بر عواطف قبلی است , روابطی که اعضای یک خانواده با به هم پیوند می دهد پایدارتر است . نسب وظائف برادری را افزایش می دهد زیرا در همسایگی شما یا بین خدمتکاران شما می تواند روحی یافت شود که با شما پیوند خونی داشته است.

نسب معذالک اهمیت خویشاوندی را کم می کند زیرا پدر انسان می تواند روحی باشد که به یک نژاد دیگری تغلق داشته باشد یا در وضعیت دیگری زندگی کرده باشد. درست است اما این اهمیت مبتنی بر غرور است , چیزی که اکثرا به اجداد خود افتخار می کنند فقط عنوان مقام و ثروت است . کسی که شرم دارد بگوید جد من یک کفاش باشرف بوده است افتخار می کند که فرزند یک شاهزاده هرزه باشد. به هر حال هرچه بگویند یا انجام بدهند مانع حقیقت نخواهد شد زیرا خداوند قوانین طبیعت را بر لاف زدن ها و میل اشخاص بنا نکرده است.

وقتی که بین ارواح یک خانواده خویشاوندی وجود نداشته است , آیا نباید نتیجه گرفت که کیش اجداد چیز مسخره ایست؟
مسلما نه زیرا انسان باید از اینکه متعلق به خانواده ای باشد که در آن ارواح پرورش یافته تجسد نموده اند افتخار کند . اگرچه ارواح از یکدیگر ناشی نمی شوند اما آنها برای کسانی که با آنها رابطه خویشاوندی داشته اند عواطف بیشتری نشان می دهند زیرا این ارواح درفلان خانواده بعلت علاقه یا بوسیله پیوند های قبلی جذب می شوند , اما بدانید که ارواح پدران شما به هیچ عنوان به کیش شخصیتی که برای آنها با غرور بوجود آورده اند افتخار نمی کنند. شما از شایستگی های آنان برخوردار نخواهید شد , مگر اینکه راه درستی را که آنها رفته اند پیروی کنید و در اینجاست که خاطرات شما نه فقط برای آنها جالب بلکه مفید نیز هست.

تشابه فیزیکی و اخلاقی
پدر و مادر اغلب به فرزندان خود شباهت فیزیکی خود را انتقال می دهند. آیا شباهت معنوی خود را هم انتقال می دهند؟
نه زیرا آنها نفس یا روح مختلفی دارند , جسم از جسم ناشی می شود اما روح از روح ناشی نمیشود . بین فرزندان نسلها چیزی جز همخونی وجود ندارد.
تشابه معنوی که گاهی بین پدر و مادر و فرزندان پیدا می شود از کجا می آید؟
آنها ارواح علاقمندی هستند که شبیه کسانی می شوند که به آنها علاقمند هستند.
آیا روح پدر و مادر بعد از تولد طفل اثری بر روی آن ندارد؟

چرا اثر بزرگی دارند همانطور که گفتیم ارواح باید یکدیگر را در پیشرفت کمک کنند. روح پدر و مادر رسالت دارند تا روح اطفال خود را با تعلیم و تربیت رو به اعتلاء ببرند , این برای روح پدر و مادر یک وظیفه است اگر شکست بخورد مجرم است.
چرا پدر و مادر خوب و با فضیلت بچه هایی را بوجود می آورند که دارای سرشت منحرف هستند؟ بعبارت دیگر چرا صفات خوب پدر و مادر از طریق علاقه یک روح خوب را جذب نمی کند تا وارد بدن کودک آنها بشود؟
یک روح بد می تواند خواستار پدر و مادر خوب باشد باین امید که پندهای آنان او را به راه درست هدایت کند و اغلب خداوند این درخواست را اجابت می کند.
آیا پدر و مادر می توانند با فکر و دعای خود یک روح خوب را بیش از یک روح بد به جسم فرزند خود جذب کنند؟
نه اما آنها می توانند روح کودک خود را بهتر کنند , این وظیفه آنهاست , فرزندان شرور آزمایش پدر و مادر هستند.
تشاب خصوصیاتی که بین دو برادر وجود دارد بخصوص دوقلوها از کجا ناشی می شود؟

ارواحی که به یکدیگر علاقه دارند از لحاظ احساسات بیکدیگر شبیه هستند و از اینکه با هم باشند خوشحالند.
بچه هایی که بدن های آنها بهم چسبیده است و برخی اندامهای مشترک دارند آیا دو روح یا بعبارتی دو نفس دارند؟
بله اما شباهت آنها غالبا بچشم شما بصورت واحد جلوه گر می شود.
وقتی ارواح دوقلوهایی که بهم علاقمندند تجسد می یابند تنفری که گاهی اوقات بین آنها ایجاد می شود از کجا می آید؟
اینکه دوقلوها دارای ارواح علاقمند با یکدیگر هستند یک قاعده نیست , ارواح بد می توانند با یکدیگر در زندگی مبارزه کنند.
درباره داستان بچه هایی که در شکم مادر با یکدیگر می جنگند چه فکر می کنید؟
یک چیز مجازیست برای اینکه بگویند تنفر آنها ریشه دار است آنرا به قبل از تولدشان می کشانند. به استعاره ها و مجازهای شاعرانه توجه نکنید.
خصوصیات متمایز هر ملتی از کجا می آید؟

ارواح همچنین دارای خانواده هایی هستند که به خاطر علاقه ای که بین آنهاست و بر طبق اعتلایشان پاک شده اند , دور هم جمع شده اند . خوب , یک ملت یک خانواده بزرگ است که ارواح علاقمند دور هم جمع میشوند . تمایلی که اعضاء این خانواده ها به اتحاد دارند منبع تشابهی است که در خصوصت متمایز هر ملتی وجود دارد . آیا فکر می کنید ارواح خوب و با فضیلت ملتی خشن و نا متمدن را انتخاب می کنند؟
نه ارواح به توده مردم علاقمند همانطور که به همه افراد علاقه دارند , آنجا ارواح در محیط خود هستند.
آیا بشر در وجودهای مجدید خود آثاری از خصوصیت اخلاقی وجودهای پیشین را حفظ می کند؟

بله می تواند ومجود داشته باشد اما به نحو بهتری انسان تغییر می کند . وضعیت اجتماعی می تواند همان نباشد , اگر ارباب تبدیل به برده شود سلیقه های او بکلی متفاوت خواهد شد و اگر آنرا شما بفهمید رنج خواهید برد. اگر روح در تجسدهای مختلف یکی باشد تظاهرات او در هر تمجسد ممکن است تشابهاتی داشته باشد اما با تغییراتی در عادت های جدید او دگرگون می شود تا اینکه یک کمال چشم گیر می تواند خصوصیت او را بکلی تغییر دهد زیرا اگر او خودخواه و بدجنس باشد می تواند با توبه فروتن و انسان شود.
آیا انسان در تجسد های مختلف خود آثاری از خصوصات فیزیکی وجودهای قبلی خود را حفظ می کند؟

بدن متلاشی شده و بدن جدید هیچ ارتباطی با بدن قدیم ندارد . معذالک روح بر بدن انعکاس دارد , مسلما بدن چیزی جز ماده نیست اما علیرغم این روح برطبق ظرفیتهای بدن شکل می گیرد و روح خصوصات معینی را بر روی آن باقی می گذارد , بخصوص در روی چهره و این واقعیت که گفتنه اند چشمها آیینه روح هستند یعنی اینکه چهره بویژه منعکس کننده روح است , زیرا شخصی که فوق العاده زشت باشد اگر دارای روحی خوب و خردمند و انسان باشد چیز خوش آیندی در چهره خود دارد در حالیکه چهره ای بسیار زیبایی هستند که هیچ علاقه ای را ایجاد نمی کنند و حتی گاهی اکراه هم ایجاد می کنند . شاید اینطور فکر می کنید که تنها بدنهای زیبا حامل ارواح کامل هستند در حالیکه هر روز انسان های خوبی را مشاهده می کنید که بدشکل هستند . آنچه که حال و هوای خانوادگی می نامند تشابه سلیقه ها و علائق است , بدون اینکه یک تشابه لفظی داشته باشد.

بدن که نفس را می پوشاند در یک تجسد جدید هیچ رابطه ضروری با بدنی که آنرا ترک کرده است ندارد زیرا می تواند بدن را از یک ریشه دیگری بگیرد بیهوده است که نتیجه گیری کنیم که در توالی وجودها همیشه شباهت وجود دارد این شباهت اتفاقی است . معذالک صفات روح اغلب اندامهایی را که برای تظاهر بکار می رود اصلاح می کند ولی صفات روی چهره اثر می گذارد و حتی در مجموع حالات یک نشان مشخص دارد بدین ترتیب است که در زیر متواضع ترین بدن انسان می تواند نشانه بزرگی و شرافت را ببینید درحالیکه زیر نقاب یک ارباب بزرگ گاهی اوقات حالت پستی و ننگ دیده می شود . بعضی از اشخاص بزرگ را بخود میگیرند . بنظر می رسد که این اشخاص با این عمل به اصل خود رجعت می کنند در حالیکه دیگران علیرغم تولد و تعلیم و تربیتشان در موقعیت های مختلف تغییر وضع می دهند. این وضعیت را چگونه می توان توضیح داد جز اینکه بگویی انعکاسی از روح است.

اندیشه های فطری
آیا روح متجسد هیچ آثاری از ادراکات و شناختهای زندگی قبلی خود دارد؟
برای روح خاطره مبهمی می ماند که به آن می گویند اندیشه های فطری.
آیا تئوری اندیشه های فطری یک چیز تخیلی نیست؟
نه شناختها و معرفت های اکتسابی در هر وجود از بین نمی رود , روح با جداشدن از ماده همیشه آنرا بخاطر می آورد . هنگام بازگشت برای یک مدتی بخشی از آنرا می تواند فراموش کند اما مکاشفه ایکه برایش باقی می ماند به پیشرفت او کمک می کند بدون آن باید همیشه از نو شروع کند . در هر وجود جدید روح نقطه حرکت خود را از جایی آغاز می کند که در وجود قبلی اش قرار گرفته بود.
آیا بدین ترتیب او بین دو وجود متوالی باید ارتباط بزرگی داشته باشد؟

نه اینقدر بزرگ که بتوانیم فکرش را بکنیم زیرا وضعیت ها کاملا متفاوت هستند و در این فاصله روح می تواند پیشرفت کند.
اصل نیروهای فوق العاده انسانها که بدون مطالعات قبلی دارای کشف شهود برخی از معرفت ها مانند زبان , حساب و غیره هستند چیست؟
خاطرات گذشته و پیشرفت قبلی نفس که از آنها آگاهی ندارد. می خوهی آنها از کجا بیایند؟ بدن عوض می شود اما روح عوض نمیشد اگر چه لباس عوض کند.
آیا با تغییر بدن برخی از نیروهای فکری از دست می روند , مثلا استعداد هنر از بین می رود؟
بله اگر این فکر آلوده شده باشد یا آنرا بد بکار برده باشد یک نیرو می تواند در یک زندگی در حالت خواب بسر ببرد زیرا روح می خواهد یک نیروی دیگری را مورد استفاده قرار بدهد که ارتباطی با آن نیرو ندارد بنابراین آن نیرو به حالت پنهان باقی می ماند تا بعدا ظاهر شود.

آیا انسان احساس غریزی که نسبت به وجود خدا و زندگی آینده دارد نتیجه یادآوری قبلی است حتی در حالت توحش؟
این خاطره ایست که روح قبل از تجسد داشته است اما غرور اغلب این احساس را خاموش می کند.
آیا اعتقاد به علوم روحی مربوط به این خاطرات گذشته است که انسان نزد همه ملل پیدا می کند؟
این دکترین هم قدیم است و هم جدید و بهمین خاطر است که در همه جا یافت می شود و این دلیلی واقعی است . روح متجسد خاطره حالت غیر متمجسد بودن خود را بخاطر می آورد و آگاهی غریزی از جهان نامرئی دارد اما اغلب آنرا با پیش داوری و نادانی به خرافات می آلاید.