مقدمه
هر ملتي همواره سعي مي‏كند زيبائيهاي تاريخ خويش را بيرون بكشد و ارائه دهد و حتي الامكان روي زشتيهاي تاريخ خود را مي‏پوشاند . حوادث‏ غرورآميز تاريخ يك آيين و يا يك مسلك نشانه‏اي از اصالت و حقانيت آن‏ تلقي مي‏شود و رغبتها را بدان مي‏افزايد ، و اما حوادث نامطلوب تاريخ آن‏ سبب ترديد در اصالت آن مي‏گردد و نشانه‏اي از ضعف نيروي خلاقه آن تلقي مي‏شود .

بحث در خلافت و امامت و حوادث ناگوار صدر اسلام و تكرار زياد آن جريانهاي نامطلوب مخصوصا در عصر حاضر كه نسل جديد از نظر ديني دچار بحران روحي است از ايمان و شور و علاقه آنها به اسلام مي‏كاهد . در گذشته‏ ممكن بود كه اين بحثها اثر مطلوب داشته باشد و توجهات را از يك شاخه‏ اسلامي به سوي شاخه ديگر آن معطوف سازد ، ولي در عصر حاضر بازگو كردن و ارائه دادن آنها افكار را نسبت به اصل و ريشه سست و متزلزل مي‏كند . چرا ديگران همواره در صدد كتمان زشتيهاي تاريخ خويش مي‏باشند و ما مسلمانان بر عكس همه سعيمان اينست كه آنها را بازگو كنيم و احيانا بزرگتر از آنچه بوده جلوه دهيم ؟ !

خداوند هيچ قوم و ملتي را به سيرت فرشتگان منزه ازگناه نيافريده است . تفاوت تاريخ ملل و اقوام و كيشها و آئينها از نظر زيبائي و زشتي در اين نيست كه يكي سراسر زيبائي است و ديگري سراسر زشتي‏
، بلكه در نسبت ميان زيبائيها و زشتيها است . قرآن كريم اين حقيقت را كه بشر مجموعه‏اي است از زشتي و زيبائي به‏ صورت لطيفي بيان كرده است . خلاصه‏اش اينست كه خداوند به فرشتگان اعلام‏ مي‏كند كه ي‏خواهم ” جانشين ” ( آدم ) بيافرينم . فرشتگان كه تنها تيرگيهاي وجود اين موجود را مي‏شناختند با تعجب حكمت اين كار را خواستار شدند . در پاسخ آنها گفته شد من در وجود اين موجود چيزها از روشني و زيبائي سراغ دارم كه شما نمي‏دانيد

.
مردي يهودي براي اينكه اميرالمؤمنين علي عليه‏السلام را به حوادث‏ نامطلوبي كه در صدر اسلام بر سر خلافت در ميان مسلمين رخ داد سر كوفت دهد گفت:
ما دفنتم نبيكم حتي اختلفتم فيه هنوز پيامبرتان را دفن نكرده بوديد كه درباره‏اش اختلاف كرديد . و چه زيبا پاسخ گفت علي . فرمود : « انما اختلفنا عنه لا فيه و لكنكم ما جفت ارجلكم من البحر حتي قلتم‏ لنبيكم اجعل لنا الها كما لهم آلهة فقال انكم قوم تجهلون » .
تو اشتباه مي‏كني ، ما درباره خود پيامبرمان اختلاف نكرديم ، اختلاف ما در باره دستوري بود كه از پيامبر ما رسيده است كه آيا چنين است يا چنان‏ . اما شما هنوز پايتان از دريا خشك نشده بود كه به پيامبر خود گفتيد براي ما مانند اين بت پرستان بتي بساز ، و پيامبرتان گفت همانا شما قومي هستيد كه ناداني مي‏كنيد يعني اختلاف ما با قبول توحيد و نبوت بود . اختلاف ما اين شكل را داشت كه آيا آنكه به حكم اسلام و قرآن بايد جانشين پيامبر شود شخص معين‏ و پيش بيني شده ا ست و يا شخصي كه خود مردم او را به عنوان جانشيني‏ انتخاب و تعيين مي‏كنند ؟ اما شما يهوديان در حال حيات پيامبرتان مطلبي‏ را پيش كشيديد كه از ريشه ضد با دين شما و تعليمات پيامبر شما بود .

در اين مقاله ما در مورد حديث غدير خم که يکي از احاديث مربوط امامت و ولايت علي (ع) مي باشد مطالبي را جمع اوري و مورد بررسي قرار داده ايم از مهم ترين منابع که استفاده کرديم کتاب امامت وولايت دکتر شهيد مطهري و کتاب چهل حديث مي باشد.
۱ـ سند حديث غدير
حديث غدير از مشهورترين و بلند آوازه ترين احاديث نبوى است، كه بسيارى از محدثان و عالمان بر استوارى بلكه تواتر آن تأكيد كرده اند
علاّمه امينى حديث غدير را ازصدوده تن از صحابيان گزارش كرده است و آنگاه در پايان تأكيد كرده است كه گزارش او تمام آن چيزى نيست كه وجود دارد.

يكي ديگر از ادله‏اي كه شيعه ذكر كرده‏اند حديث غدير است . [ خواجه‏ نصير ] مي‏گويد : و لحديث الغدير المتواتر حديث غديري كه متواتر است . ” متواتر ” اصطلاحي است در علم حديث ، مي‏گويند خبر واحد و خبر متواتر . مقصود از خبر واحد اين نيست كه ناقل آن يك نفر باشد بلكه يعني خبري‏ كه نقل آن در حدي است كه مفيد يقين نيست خواه ناقل يك نفر باشد و خواه‏ ده نفر باشند . مثلا شخصي نقل مي‏كند كه من فلان خبر را از راديو شنيدم . شما گمان پيدا مي‏كنيد كه اين سخن

راست باشد اما هنوز منتظريد كه ديگران چه مي‏گويند . از يك نفر ديگر هم مي‏شنويد ، گمانتان قويتر مي‏شود . بعد مي‏بينيد كه افراد زيادي همين حرف را مي‏زنند . نمي‏توانيد احتمال بدهيد كه‏ همه اينها خواسته‏اند دروغ بگويند . حتي بايد [ تعداد ناقلان ] در حدي باشد كه تباني بر دروغ هم در آن درست نباشد چون در يك حدي ممكن است افراد بشر تباني كنند ولي اگر از آن حد بيشتر باشد تباني امكان ندارد . تواتريعني [ مقدار نقل خبر ] فوق تباني باشد . مثلا در همين مثالي كه عرض كردم‏ ممكن است ده نفر با همديگر تباني كنند كه بگويند ما فلان خبر را از راديو شنيديم

. تا دويست نفر ممكن است تباني كنند ولي گاهي قضيه به حدي مي‏رسد كه اصلا نمي‏شود احتمال داد كه تباني باشد . مثلا شما مي‏رويد به جنوب تهران‏مي‏بينيد شخصي مي‏گويد راديو چنين چيزي گفته . بعد مي‏رويد شر ق تهران‏ مي‏بينيد افرادي آن خبر را نقل مي‏كنند . بعد مي‏رويد غرب تهران همينطور نمي‏توانيد احتمال بدهيد كه همه اينها با يكديگر تباني كرده‏اند . اين را مي‏گويند تواتر . شيعه مدعي است كه نقل خبر غدير در حدي است كه ما احتمال تباني هم در آن نمي‏توانيم بدهيم و بگوئيم مثل چهل نفر از صحابه‏ پيغمبر تباني كردند بر يك دروغ ، خصوصا كه بسياري از ناقلان اين خبر جزء دشمنان علي ( ع ) بوده يا از طرفداران ايشان شمرده نشده‏اند . اگر ناقلان‏ فقط از تيپ سلمان و ابوذر و مقداد يعني همانها كه دور علي مي‏چرخيدند بودند ، مي‏شود احتمال داد كه اينها علاقه

مفرطي به علي ( ع ) داشتند و با تباني چنين حرفي زده‏اند . در حاليكه اين خبر را كساني نقل كرده‏اند كه‏علاقه‏اي به علي (ع) نشان نداده‏اند . امثال ملا علي قوشچي مي‏گويند اين خبر وا است و به حد تواتر نرسيده است ، ولي شيعيان ي‏گويند خير ، خبر واحد نيست [ و متواتر است ] ، اين هم كتابها . در حديث غدير پيغمبر ( ص ) فرمود : « الست اولي بكم من انفسكم ؟ قالوا بلي . » آيا من از خود شما بر شما اولويت ندارم ؟ گفتند : بلي . بعد فرمود : « من كنت مولاه فهذه علي مولاه » معلوم است‏كه مي‏خواهد همان اولويت خودش بر نفوس را براي علي ( ع ) تصويب كند
۲- شناخت واقعه غدير

. سال دهم هجرت كه مسلمانان همراه پيامبر اكرم(ص) مراسم حج را به پايان رساندند و آن سال، بعدا «حجة الوداع‏» نام گرفت، پيامبر اكرم(ص) عازم مدينه گرديد. فرمان حركت صادر شد. هنگامى كه كاروان به سرزمين «رابغ‏» در سه ميلى جحفه كه ميقات حجاج است، رسيد امين وحى در مكانى به نام «غديرخم‏» فرود آمد. آيه:«يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس‏».نازل شد كه اى پيامبر، آنچه از طرف خدا فرستاده

شده، به مردم ابلاغ كن. اگر اين كار را نكنى، رسالت‏خود را تكميل نكرده‏اى و خداوند تو را از گزند مردم حفظ خواهد كرد. سوره مائده، آيه دستور توقف در آن مكان صادر شد. همه مردم ايستادند. وقت ظهر هوا، بشدت گرم بود. پيامبر اكرم(ص) نماز ظهر را با جماعت‏خواند سپس در حالى كه مردم دور او را گرفته بودند، برروى نقطه بلندى كه از جهاز شتران برپا شد، قرار گرفت و با صداى رسا خطبه خواند وسپس فرمود:
«مردم نزديك است من دعوت حق را لبيك گويم و از ميان شما بروم من مسؤولم و شما هم مسؤوليد».
سپس مطالبى گرانبها بيان كرد و فرمود:
«من دو چيز نفيس در ميان شما به امانت گذاردم، يكى كتاب خدا و ديگرى عترت و اهل بيت من، اين دو هرگز از هم جدا نشوند. مردم بر قرآن و عترت من پيشى نگيريد و در عمل به آنها كوتاهى نورزيد كه هلاك مى‏شويد».
در اين هنگام دست على(ع) را گرفت و او را بلند كرد و به همه مردم معرفى نمود، سپس فرمود:
«سزاوارتر بر مؤمنان از خود آنان كيست؟ همگى گفتند: خدا و پيامبر او داناترند».
پيامبر اكرم(ص) فرمود:

«خدا، مولاى من و من، مولاى مؤمنانم و من بر آنها از خودشان اولى و سزاوارترم‏».
بعد فرمود:
« من كنت مولاه فهذا على مولاه‏اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و… »
«اى مردم هركس من مولاى اويم، على مولاى اوست، خداوندا كسانى را كه على را دوست دارند، دوست بدار و كسانى كه او را دشمن دارند، دشمن دار و..

۳- غدير در قران
اليوم اكملت لكم دينكم‏و اتممت عليكم نعمتى‏و رضيت لكم الاسلام دينا.
امروز (روز غدير خم) دين شما را به حد كمال رساندم و نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام
را بعنوان دين براى شما پسنديدم.

۴- روز تبريک و تهنيت
قال على(ع):
عودوا رحمكم الله بعد انقضاء مجمعكم بالتوسعة على عيالكم، والبر باخوانكم والشكر لله عزوجل على ما منحكم، واجتمعوا يجمع الله شملكم، و تباروا يصل الله الفتكم، و تهانؤا نعمة الله كما هنا كم الله بالثواب فيه على اضعاف الاعياد قبله و بعده الا فى مثله…
على(ع) فرمود:
بعد از پايان گردهم آيى خود (در روز غدير) به خانه برگرديد، خدا بر شما رحمت فرستد. به
خانواده خود گشايش و توسعه دهيد، به برادران خود نيكى كنيد، خداوند را بر اين نعمت كه
شما را بخشيده است، سپاس گزاريد، متحد شويد تا خدا به شما وحدت بخشد، نيكويى كنيد
تا خدا دوستيتان را پايدار كند، به همديگر نعمت‏خدا را تبريك بگوئيد، همانطور كه خداوند
در اين روز با چندين برابر عيدهاى ديگر پاداش دادن به شما تبريك گفته، اين گونه پاداشها
جز در روز عيد غدير نخواهد بود.

 

۵- جانشين پيامبر
قال رسول الله(ص):
يا على انا مدينة العلم و انت بابها و لن تؤتى المدينة الا من قبل الباب… انت امام امتى و خليفتى عليها بعدى، سعد من اطاعك و شقى من عصاك، و ربح من تولاك و خسر من عاداك.
رسول خدا(ص) فرمود:
اى على من شهر علمم و تو درب آن هستى، به شهر جز از راه درب آن وارد نشوند. … تو پيشواى امت من و جانشين من در اين شهرى، كسى كه اطاعت تو كند سعادتمند است، و كسى كه تو را نافرمانى كند، بدبخت است، و دوستدار تو سود برده و دشمنت.
۶- لزو م تعيين جانشين

. اسلام، خاتم اديان، و رسول اللّه(ص) خاتم پيامبران و قرآن، فرجام بخش كتابهاى آسمانى است. بدين سان اسلام زمان شمول است و جهانشمول و پيامبر(ص) ابلاغ كننده دينى است كه رنگ ابديت دارد و زمان، طومار حيات او را درهم نمى پيچد. اين از يكسو. از سوى ديگر ناموس خلقت چنين است كه رسول اللّه(ص) چونان ديگر انسانها حيات ظاهرى محدودى دارد و بنا بر سخن صريح قرآن او نيز طعم مرگ را خواهد چشيد،چنانچه ديگران: «انك ميّت و انّهم ميّتون»

پيامبر(ص) رسالت ابلاغ آموزه هاى دين را بر عهده دارد، بدان گونه كه رهبرى و زعامت جامعه را نيز. به ديگر سخن رسول اللّه(ص) مرجع فكرى مردم و نيز زعيم و پيشواى سياسى آنهاست. بر اين اساس، پرسش جدّى و مهمى ـ كه هرگز نمى توان از كنار آن بسادگى گذشت و در درازناى تاريخ دل مشغولى مهم متفكّران اسلامى نيز بوده است ـ اين است كه اين زعيم بزرگ الهى و مرجع باشكوه خدايى كه آيينش را زمان شمول اعلام كرده است، براى آينده آيين و مكتبش چه كرده است؟ آيا آينده اى مشخص را رقم زده است و يا به هيچ روى براى آينده طرحى نيفكنده و كار را يكسره به مردم وانهاده است و يا …؟

عالمان، محدثان، متكلمان و متفكران اسلامى در اين باره بسيار حكم زده اند و تئوريهاى گونه گونى پرداخته اند۱، و بواقع كوشيده اند آنچه را در تاريخ اسلام واقع شده است به گونه اى، استوار بدارند و براى آن، مبنا و يا مبانى يى بسازند، امّا حقيقت چيست؟ در نگريستن دقيق به موضوع نشان خواهد داد كه چگونگى موضع رسول اللّه(ص) از سه حال خارج نيست:

۱ـ بر اين باور باشيم كه پيامبر(ص) يكسر مسئله را مسكوت گذاشته است بدون اينكه درباره آن با امت سخنى بگويد؛

۲ـ آن را به امت وانهاده و بر تدبير آنها اعتماد كرده و صحابه مأمور رقم زدن آينده شده اند؛
۳ـ با نص صريح آينده را رقم زده است و كسى را كه بايد بار مسئوليت هدايت امت و اداره جامعه اسلامى پس از وى را به دوش بگيرد معرفى كرده است. اكنون به اين فرضها بنگريم و چگونگى آنها را وارسى كنيم.

۱) سكوت در قبال آينده
چرا پيامبر(ص) بايد طرحى براى آينده نيفكنده باشد؟
اين بى اعتنايى و سكوت را مى شود بر دو پيش فرض بنا نهاد. اكنون بنگريم آيا چنين پيش فرضهايى معقول است:

۱ـ احساس امنيت و نفى هرگونه خطر
بدين معنا كه پيامبر مى دانسته است كه هيچ گونه خطرى امت را تهديد نمى كند و آينده مردم را هيچ جريان شكننده اى متزلزل نخواهد ساخت و امتى كه بزودى «رسالت اسلامى» را به ارث خواهد برد براى پى ريزى طرحى در اداره جامعه موفق خواهد بود. آيا اين تصوّر درست است؟!
واقع صادق جامعه آنروز مى تواند بخوبى روشنگر آن باشد كه چنين تصوّرى نااستوار است و خطرهاى جدّى و بنياد براندازى جامعه آن روز اسلامى را تهديد مى كرده است.

الف ـ خلأ رهبرى
پيامبر(ص) جامعه اى بنياد نهاده بود كه از شكل گيرى ابعاد فرهنگى، اجتماعى و سياسى آن زمانى طولانى نمى گذشت و زمام امور، ثقافت، سياست و قضاوت را يكسر به عهده داشت؛ اين از يكسو. از سوى ديگر، درگيرى هاى بسيار و نبردهاى پى در پى، امكان تعميق انديشه و گسترش معيار گرايى و تعميم ثقافت و فرهنگ را از رسول اللّه(ص) گرفته بود و براستى بسيارى از كسانى كه عنوان صحابه را داشتند نه تصوّر درست و عميقى از دين داشتند و نه از پيامبر و نه از ابعاد رسالت. اين گونه كسان با فقدان رهبرى دچار

بحران مى شدند، و در بحرانِ دلهره آفرين، توان تصميم را از دست مى دادند و يكسر در كمند سياست بازان و سياست زدگان قرار مى گرفتند.
آيا با توجه به اين واقع صادق ـ كه نمونه هاى عينى تاريخى آن بسيار است ـ مى شود تصوّر كرد، پيامبر(ص) چنين جامعه اى را رها كرده و سرنوشت آينده شان را بدانها سپرده و خود را از آينده فارغ داشته است؟!

ب ـ رشد نايافتگى جامعه
بر بخش پايانى سخن پيشين تأكيد كنيم كه وارثان انقلاب از آنچنان جايگاه فكرى و سياسى والايى برخوردار نبودند كه بتوانند با آرامش و آينده نگرى، آينده را رقم بزنند، رسوبات جاهلى، و تعصبات قبيلگى در ميان آنان هنوز نفوذى جدّى داشت، باز هم تأكيد كنيم كه آنان از جايگاه والاى نبوت و رسول اللّه(ص) درك استوارى نداشتند و از اين روى، گاه او را فردى تلقى مى كردند كه «از سر غضب و خشنودى» سخن مى گويد، و ديگرى گاه او را به عدالت توصيه مى كرد. و گاه تصميم گيريهاى وى چنان بدانها گران مى آمد كه در اصل رسالت شك مى كردند
با اين همه آيا معقول است كه زمام امور را در چنين جامعه اى بدانها مى سپرد و با اطمينان خاطر به سوى حق مى شتافت؟

 

ج ـ منافقان، جريانى شكننده از درون
كسان بسيارى در هنگامه حاكميت و رسالت رسول اللّه(ص) با تمام توان و قدرتى كه آن بزرگوار يافته بود، با وى روياروى مى شدند، آنان گو اينكه پوششى از ايمان بر خود نهاده بودند امّا در بنياد يكسر با گسترش آيين حق در تضاد بودند. اين مواجهه را با توجه به واقع تاريخ مى توان بس گسترده تر از گستره عملكرد منافقان دانست ـ كه بدان اشاره
خواهيم كرد ـ و نمى توان رسول اللّه(ص) را از اين همه بى خبر انگاشت. و چنين پنداشت كه آن بزرگوار بدون توجه به اينها و جز اينها امت را رها كرده و رفته است.

 

د ـ يهود و قدرتهاى ديگر، خطرى دلهره آفرين از برون
اسلام، انقلابى بود ويرانگر و بنيادنگر. حركتى بود كه بسى نقشه هاى شيطانى را در هم ريخت و بر ويرانه هاى آن بنيادى نو بنا نهاد. رسول اللّه(ص) آيينى را عرضه كرده بود كه داعيه رهبرى جهان را داشت، دشمن، اين همه را دريافت و با تمام توش و توان در برابر آن ايستاد و تا آخرين رمق جنگيد و چون نبرد روياروى را بى ثمر ديد،به توطئه هاى گوناگون دست يازيد. اين همه براى كسانى كه اندك آگاهيهايى از تاريخ اسلام داشته باشند، روشن است. اكنون با آن روياروييها و درگيريها با يهود و قبايل مشرك و…، آيا مى توان تصوّر كرد كه آنان آرام گرفته بودند و ديگر كارى با اسلام نداشتند، و براى سياستمدارى هوشمند و آگاه معقول است كه اين همه را ناديده انگارد و بدون هيچ طرح و برنامه براى حركت نوپايش بگذارد و برود؟ آيا مى شود رسول اللّه(ص) را پيشوايى تصوّر كرد كه پس از آن همه درگيرى اكنون بر اين باور است كه امتش آنچنان صلابت يافته اند كه ديگر از آنها هراسى نيست و يا چنان سر براه شده اند كه ديگر خطرى ندارند؟و دشمن چنان تسليم و يا مقهور و يا باورمند به اين حركت شده است كه ديگر توطئه اى نمى كند و ضربه نمى زند و…

۲ـ بى تفاوتى نسبت به آينده
بر اين باور باشيم كه رسول اللّه(ص) خطر را احساس مى كرد و موقعيت آينده را بخوبى در مى يافت، امّا مسئوليت و رسالتش را با فرجام زندگى اش خاتمه يافته تلقى مى كرد، و چون خود در ميان مردم نبود و خطرى شخص او را تهديد نمى كرد، و آنچه
احتمالاً به وقوع مى پيوست با منافع شخص وى ـ العياذ بالله ـ در تضاد نبود و… مردم را به خود وانهاد و هيچ گونه طرحى براى آينده نيفكند و… آيا چنين تصوّرى را مى شود براى سياستمدارى واقع نگر، انسانى هوشمند و تلاشگر در ذهن پروراند؟ آيا بر رسول الله(ص) آن پيام آور سختكوش آرام ناپذيرى كه خدايش به آرامش دعوت مى كند كه:

ما انزلنا عليك القرآن لتشقى(طه،۲).
و در سختكوشى و تلاش بى امانش براى هدايت مردمان مى فرمايد:
عزيز عليه ما عنتّم حريص عليكم بالمؤمنين رئوف رحيم(توبه، ۱۲۸).
آيا بر آن بزرگوارى كه آينده امت را در آخرين لحظه هاى زندگى نيز فراموش نمى كرد و با تنى تب آلود به «تجهيز سپاه اسامه» فرمان مى داد، و … مى شود چنين گمانى برد؟! آيا قصّه آكنده از غصّه خواستن «دوات و قلم» در آخرين لحظات زندگى براى رقم زدن چيزى كه امت را هماره از گمراهى نجات دهد، بسنده نيست،تا اين پندار را يكسر تباه بدانيم و مسكوت نهادن آينده امت را جسارتى بر رسول الله(ص) بدانيم و ساحت پاك آن بزرگوار را پيراسته از اين همه… .

۲) آينده امت به تدبير آنها وانهاده شده بود
بر اين باور باشيم كه پيامبر(ص) به طور صريح،پيشواى آينده امت را تعيين نكرده است، چون اين امر به عهده امت نهاده شده بود، تا آگاهان از مهاجر و انصار براساس شورا و رايزنى آينده امت را رقم بزنند. آيا مى شود چنين باورى را پذيرفت و آن را با حقيقت منطبق دانست؟ نكاتى را كه درباره اين فرض، تأمل برانگيز است مى توان بدين سان برشمرد:
الف: اگر چنين مى بود بايد رسول الله(ص) امت را با نظام شورايى و چندى و چونى آن آشنا مى ساخت و حدود، وظايف و قوانين شورا را مشخص مى كرد. چون تا بدان روز نه جامعه چنان شيوه اى را در ساختار حكومت تجربه كرده بود و نه از چگونگى آن آگاهى داشت. آيا معقول است كه بگوييم پيامبر(ص) مردمان را در رهبرى آينده امت به شيوه

نامعلوم حوالت داده است؟!
آنچه اين پندار را يكسره تباه مى سازد اين است كه سياست بازان هرگز بر چنين پيش بينى از سوى رسول الله(ص) استناد نكردند، و مسندنشينان خلافت نيز چنين نكردند؛ چون ابوبكر يكسر به «نصب» روى آورد و عمر تصريح كرد كه چون كسى را نمى يابد به شورا تن مى دهد؛ او به هنگام مرگ گفت:
لو ادركنى احد رجلين لجعلت هذا الأمر اليه ولو ثقت به سالم مولى أبى حذيفه و أبى عبيدة الجرّاح و لو كان سالم حيّاً ما جعلتها شورى.
بدين سان روشن است كه اين تئورى هيچگونه پيوندى با پيامبر(ص) ندارد، و ساخته اى است در گذرگاه زمان براى توجيه واقعيت واقع شده در تاريخ اسلام.
ب: نكته مهم ديگر اين است كه اگر رسول الله(ص) چنين آهنگى را داشته است، و در انديشه آن بوده است كه مرجعيت فكرى و سياسى را به صحابه وانهد، بايد در جهت آماده سازى آنها بسى مى كوشيد. پيامبرى كه از درهم شكسته شدن نظامهاى قيصرى و كسرايى سخن مى گويد، و آيينش را زمان شمول وجهانشمول اعلام مى كند، آيا اصحابش از چنان جايگاهى در دانش و ثقافت برخوردار بوده اند كه اين بار سنگين را به دوش گيرند؟ واقعيت چيست؟ چنين چيزى را درباره صحابيان مى توان باور داشت؟ اين سئوال بسى جدّى است و براى بسيارى مطرح، و از كنار آن بسادگى گذشتن ظاهراً نوعى خامى و سهل انگارى در مبانى عقيدتى است. آقاى «مروان خليفات» از جمله كسانى است كه اين سئوال به طور جدّى بر او مطرح شده است و او را به تأمل واداشته
است. او براى پاسخ، به متون حديثى و تاريخى بازگشته، و سير وسلوك او در منابع نتيجه اى داده است كه بسيار خواندنى است. وى با استفاده از اين مطالعه، فصل سوّم از باب دوّم كتابش را رقم زده است كه گزيده آن چنين است:

صحابه بسيار اندك سئوال مى كردند و آنچه را مى شنيدند كم روايت مى كردند، سرّ ديگر آنكه به منع تدوين و نشر حديث همت گماشتند، افزون بر اين آنان حقايق بسيار اندكى از رسول الله(ص) دريافتند، آنان تصريح كرده اند كه دلمشغوليهاى بسيار و گشت و گذارهاى فراوان در بازار، آنان را از فراگيرى سنت و حقايق باز مى داشته است. ديگر آنكه آنان در نقلها بسيار اشتباه مى كردند، گاه فقط بخشى از حديث را نقل مى كردند و ديگر گاه سخن ديگران را به رسول الله(ص) نسبت مى دادند. كسانى مرعوب نقلهاى كتابهاى پيشين بودند و آنها را در بيان آثار اسلامى مى پراكندند،

وگاهى آنچه را فراگرفته بودند فراموش مى كردند، كه بدين نكته تصريح كرده اند. گاه به خطا پاسخ مى گفتند و با تنبّه ديگران حق را باز مى يافتند. كسانى از صحابه بر اساس آياتى از قرآن به نفاق گرويده اند و يا سر از ارتداد درآورده اند و براساس نصوص صريح منقول در صحيحين رسول اللّه(ص) برخى را هيمه آتش دانسته است و… آيا با اين همه مى شود پنداشت كه رسول اللّه(ص) مرجعيت فكرى و زعامت سياسى و تفسير آيين و كتاب را بدانها وانهاده است؟
بدين سان نبايد ترديد كرد كه وانهادن امور امت به آنها و يا به نخبگانِ! آنها و مرجعيت دادن به صحابه چيزى است كه در گذرگاه تاريخ براى توجيه واقعيتهاى تلخ رقم خورده پس از رسول الله(ص) ساخته شده و ريشه در هيچ نصّى شرعى ندارد.
۷- پاره اي از سخنان حکمت آميز علي
کسي كه كار ملتى را بعهده گرفت سزاوار است پيش از شروع به اصلاح جمعيت ، نخست خود را اصلاح كند وگرنه مانند كسى است كه مى‏خواهد سايه‏ى چوب را پيش از راست كردن چوب ، راست كند شگفتا آيا خلافت به مصاحبت و خويشاوندى ( با پيامبر ) است ؟ بدبخت‏ترين زمامداران كسى است كه ملتش به وسيله او بدبخت شوند .

چه زشت است نيرنگ از زمامدار شخص بدخو لايق پيشوائى نيست .
اگر چوپان گرگ باشد ، چه كسى از گوسفند مراقبت مى‏كند ؟ هرگز در استخدام كارگردانان و حكمرانان خود ، وساطتى را جز وساطت كاردانى و امانت مپذير .
كسى كه اطرافيانش فاسد باشند مانند كسى است كه آب در گلويش گير كرده ، زيرا اگر چيزى غير از آب در گلويش گير كرده بود ، بوسيله آب فرو ميرفت دادگرى يك شكل و ستمگرى اشكال فراوانى دارد ، از اين رو ستمگرى آسان ، و جستجوى عدالت مشكل است . عدالت و ستمگرى مانند اصابت و خطا در تيراندازى است كه اصابت آن احتياج به تمرين دارد
بايد بستگان تو در ظلم و ستم تو طمع نكنند و دشمنانت از عدالت تو مأيوس نگردند .
هرگز با كسى كه آنچنانكه تو او را بر خودت برترى ميدهى او تو را بر خودش ترجيح نميدهد ، مسافرت مكن .
راه رفتن پياده بهمراه سواره ، موجب فساد سواره و خوارى پياده است .
در مجلس خود با كسى نجوى مكن ، و اگر بخشم آمدى بلند شو ،
و در حال خشم قضاوت مكن .
آگاه باشيد چنانكه از روى ترس كار مى‏كنيد از روى رغبت نيز كار كنيد .
هرگاه برادرانت شبانه بر تو وارد شدند آنچه در خانه‏دارى از آنان ذخيره مكن و خود را در بيرون خانه براى آنان به زحمت ميانداز .

بدترين برادران كسى است كه انسان بخاطر او به زحمت بيافتد .
از هر كارى كه اگر از كننده آن بپرسند ، آن را انكار ميكند ،
بر حذر باش .
كسيكه در پنهانى كارى كند كه آشكارا از آن شرم دارد براى خود ارزشى قائل نيست .
هر كه باطن خود را درست كند ظاهرش را نيز درست خواهد كرد .
كسيكه ترا بر حذر دارد مانند كسى است كه تو بشارت داده است .
خدايا من آنان را به ستم بر بندگانت وادار نكردم .
روز ستمديده بر ستمگر ، سخت‏تر از روز ستمگر بر ستمديده است .
شيعيان ما كسانى هستند كه در حال خشم ستم نمى‏كنند . براى همسايگان خود باعث بركت و با همنشينان خود در صلح و آشتى هستند .
ستمگرى و نادرستى ، مرد را بى‏ارزش مى‏كند .
هر كه ستمى بدوش گرفت نااميد گرديد .
چه زشت است به همسايه سختگيرى كردن هر كه ادعا كرد نابود گرديد و هر كه تهمت زد نااميد شد .
كسيكه تخم دشمنى كاشت زيان درو كرد .
ستم بر بندگان بدكارى است .
ستم به شمشير مى‏كشاند .
هرگز با ريختن خون حرام حكومت خود را تقويت مكن .
بخدا قسم با ستمديده از روى عدالت رفتار مى‏كنم و حق او را از ستمگر مى‏گيرم و ستمكار را با حلقه بينى‏اش مى‏كشم تا او را به سرچشمه حق وارد سازم اگر چه از آن كراهت داشته باشد .
اين را انتخاب كن كه شكست خورده و با انصاف باشى ، نه پيروز و ستمگر .
پست‏ترين مردم كسى است كه نزد زمامدار ستمگر از انسان

قانون جاذبه و دافعه علي
قانون ( جذب و دفع ) يك قانون عمومي است كه بر سرتا سر نظام آفرينش حكومت مي كند ، از نظر جوامع علمي امروز بشر مسلم است كه هيچ ذر

 

ه اي از ذرات جهان هستي از دائره حكومت جاذبه عمومي خارج نبوده و همه محكوم آنند .
بشر دورانهاي باستان به جاذبه عمومي جهان پي نبرده بود وليكن به وجود جاذبه در برخي اجسام پي برده بود و بعضي از اشياء را سمبل آن ميدانست ، چون مغناطيس و كهربا .
از اينها كه بگذريم نيروي جاذبه را در مورد ساير جمادات نمي گفتند و فقط درباره زمين كه چرا در وسط افلاك وقوف كرده است سخني داشتند .
در نباتات و حيوانات نيز همه قائل به قوه جاذبه و دافعه بوده اند ، به اين معني كه آنها را داراي سه قوه اصلي : غاذيه ، ناميه ، مولده ميدانستند و براي قوه غاذيه چند قوه فرعي قائل بودند : جاذبه ، دافعه ، هاضمه و ماسكه . و مي گفتند در معده نيروي جذبي است كه غذا را به سوي خود مي كشد و احياناً همان جا كه غذا را مناسب نيابند دفع مي كند .