مفهوم خانواده و خانوار :
اصطلاح خانواده را مي توان در معناي مجموع اسلاف ، اخلاف و خويشان جانبي و والدين متعلق به يك دودمان و يا جمع زوجين ، و فرزندان آنان كه اولين سلول و يا واحد حيات طبيعي ـ اجتماعي را تشكيل مي دهند ،‌ به كار برد .

بعضي به آن هسته ي اساسي كه ساخت خانواده را در همه ي زمان ها و مكان ها بر محور رابطه « مادرـ فرزند » شكل مي دهد ،‌ مي نگرند ،‌ برخي ديگر ،‌اين هسته اساسي را در رابطه زوجين مي يابند . (دکتر ایرج ساعی ارسی،۱۳۸۲،ص ۱۷-۲۰)

از نظر مك آيور ( R.M.Mac Iver ) خانواده گروهي است كه صفت ويژه آن استقرار روابط جنسي به صورتي چنان مشخص و پاياست كه امكان توليد مثل و تربيت فرزندان حاصل آيد . خانواده در زمره عمومي ترين سازمانهاي اجتماعي است و بر اساس ازدواج بين دست كم دو جنس مخالف شكل مي گيرد و در آن مناسبات خوني و واقعي يا اسناد يافته به چشم مي خورد . به همراه اين مناسبات شاهد پيوندهايي قراردادي مبتني بر پذيرش فرزند نيز هستيم . خانواده معمولاً داراي نوعي اشتراك مكاني است ،‌ هر چند همواره چنين نيست و همين نيز وجه تمايز مفاهيم خانواده و خانوار است و كاركردهاي گوناگون شخصي ،‌جسماني ، اقتصادي ،‌تربيتي و … را به عهده دارد . بدين سان خانواده ،‌ واحدي است اجتماعي با ابعاد گوناگون زيستي ،‌اقتصادي ،‌حقوقي ، رواني و جامعه شناختي .

خانواده نمادي اجتماعي است . چون همانند آينه اي عناصر اصلي جامعه را در خود دارد و انعكاسي ا ز نابساماني هاي اجتماعي است . گذشته از اين ، ‌خانواده از اهم عوامل موثر بر جامعه است . هرگز هيچ جامعه اي نمي تواند به سلامت رسد مگر آن كه از خانواده هايي سالم برخوردار باشد .

خانواده از ديدگاه ديگر معيار شناخت و سنجش آسيب هاي اجتماعي است . به درستي آن گاه كه طلاق روبه فزوني مي رود . كشمكش هاي دروني خانواده اوج مي يابد و فرزندان در سنين نوجواني به دور از نظر والدين در ورطه ي آلامي چون اعتياد ، بزهكاري و … گرفتار مي آيند . در جستجوي علل عميق اجتماعي اين آسيب ها و كجروي ها بايد به اعماق جامعه رسوخ كرد .

مفهوم ديگري كه معمولاً به جاي خانواده اشتباه تلقي مي شود ، خانوار است . در آمارگيري ها و سرشماري ها به اصطلاح خانوار ( Household ) بر مي خوريم . خانوار ممكن است يك نفري ( Person hosehhold ـ One ) يا خانوار دو نفري يا خانوار چند نفري باشد. ملاك تعريف آن برگرد سفره يا ميز غذا نشستن است . خانوارهاي دو يا چند نفري را خانوارهاي تركيبي ( هم خويشي و يك سفره اي ) يا ( Composite households ) مي نامند. خانوار مجازي را ( family household ـ Non ) مي گويند .

پس وجه مشخصه ي خانوار ،‌ مشاركت در امرار معاش و زندگي مشترك غير زناشويي است . به زبان دقيق تر خانوار يك مفهوم اقتصادي است . در صورتي كه خانواده يك مفهوم زيستي است . در زمان هاي گذشته زندگي بر دور يك « اجاق » را خانوار مي گفتند . در عصر حاضر ، شاخص هاي عددي خانوار به ويژه در شهرهاي بزرگ صنعتي و كلان شهرها يا متروپل ها و شهرهاي دانشگاهي روز افزون است .

در نتيجه خانوار ، واحدي اقتصادي و اجتماعي مركب از افرادي است كه در يك واحد مسكوني زندگي مي كنند و گرد يك سفره مي نشينند و هزينه هاي مشترك دارند . برخلاف خانواده كه واحدي اجتماعي ـ زيستي است و شامل افرادي مي شود كه با يكديگر روابط جنسي يا سببي دارند ، در خانوار روابط جنسي يا سببي ممكن است در برخي اعضاي آن وجود نداشته باشد. تعريف خانواده :

تنوع و تحول خانواده و شكل آن ،‌ در زمان ها و جامعه هاي مختلف و نيز به دليل مشكلات مربوط به آميختن جنبه ي زيستي خانواده با ساير خصوصيات آن يعني ويژگي هاي اجتماعي ،‌ اقتصادي ،‌اقتصادي و فرهنگي كه اين نيز همواره متغير بوده است ، سبب شده است كه تاكنون از خانواده تعريف كامل ،‌ شامل و تام ارائه نشود و هر يك از علوم انساني بنا بر نظرگاه هاي خاص خود تعريفي ابراز داشته اند .

پس پيوند ويژگي زيستي خانواده با ساير خصوصيات به ويژه فرهنگي آن كه متغير و متحول بوده است ،‌ مشكل اصلي اظهار تعريف براي خانواده بوده است .
خانواده هم نهاد اجتماعي و هم سازمان ،‌ هم گروه و نيز يك جامعه ي كوچك و اوليه است . ژان بودن در تعريف خانواده مي نويسد : « خانواده ،‌جامعه ي كوچكي است مركب از پدر ، مادر ،‌ اطفال و مستخدمين به انضمام اموال مشتركشان » به نظر او خانواده يك جامعه طبيعي و ريشه ي ساير جامعه هاست و اولين واحد تشكيل دهنده ي كشور و دولت است .
از ديدگاه جامعه شناسي ؛‌ نهاد خانواده ، كليت تام به هم بافته و تافته اي است كه در آن اجزاء تابعي از يكديگرند و از كل پديده ي خانواده است و به عنوان هسته ي اساسي زندگاني اجتماعي تلقي مي شود و علاوه بر اعمال توليد مثل و برخوردار كردن از تربيت هاي گونه گون ، وظيفه ي تأمين وحدت و همبستگي اجتماعي را برعهده داشته است و به بقاء نظامات اجتماعي و تقارن عمومي مدد كرده است و هدف اجتماعي كردن فرد را تعقيب نموده است ، به طوري كه هيچ نهاد ،‌ سازمان و گروهي ديگر ، نتوانسته جايگزين آن گردد ، پس خانواده نخستين واحد منسجم اجتماعي است .

برگس و لاك در اثرشان خانواده به سال ۱۹۳۵ مي نويسند : « خانواده گروهي است متشكل از افرادي كه از طريق پيوند زناشويي ،‌ هم خوني ، و يا پذيرش به عنوان فرزند ،‌ با يكديگر به عنوان شوهر ،‌ زن ، مادر ،‌ پدر ، برادر و خواهر در ارتباط متقابلند و فرهنگ مشتركي پديده آورده و در واحد خاصي زندگي مي كنند .
مك آيور مي نويسد : « خانواده گروهي است داراي روابط جنسي چنان پايا و مشخص كه به توليد مثل و تربيت فرزندان منجر گردد .

ديويس مي گويد : « خانواده گروهي از افراد است كه روابط آنان با يكديگر بر اساس هم خوني شكل مي گيرد و نسبت به يكديگر خويشاوند محسوب مي شوند . »
لوي مي نويسد : « خانواده واحدي اجتماعي است كه بر اساس ازدواج پديد مي آيد . » و اضافه مي كند «‌ خانواده پيوندي است كه با نهاد ازدواج يعني صورتي از روابط جنسي كه مورد تصويب جامعه قرار گرفته است ، مرتبط است . »

در جمع بندي مي توان گفت كه گروهي از افراد است كه با پيوندهاي خوني ،‌ ازدواج يا فرزند خواندگي ، با يكديگر رابطه داشته ، يك واحد اقتصادي را تشكيل مي دهند و اعضاي بزرگسال آن مسئول پرورش كودكان هستند . همه ي جوامع شناخته شده داراي شكلي از نظام خانوادگي هستند . هر چند كه ماهيت روابط خانوادگي بسيار متغير است . اگر چه در جوامع امروزي شكل اساسي خانواده ، خانواده هسته اي است . انواع روابط خانواده گسترده نيز يافت مي شود .
منشاء خانواده :

اگر چه خانواده از دوران پيش از تاريخ وجود داشته است ، با اين همه درباره ي منشاء خانواده شناخت كمتري وجود دارد .
برخي ها باور دارند كه در دوران اوليه ارتباطات جنسي نامحدود بود و اين مسئله به تشكيل خانواده تحت كنترل پدر انجاميد . چنين خانواده هايي پدر سالار ناميده شد . سايرين باور دارند كه مادر رئيس خانواده بود و بنابراين خانواده مادر سالار بود .

بعضي بر اين باورند كه مردمان قدرتمند با زور زنان را تصاحب مي كردند . اين مسئله به طور اجتماعي قابل پذيرش بود و اساس خانواده را تشكيل داد .
هيچ كدام از باورداشت هاي بالا تا دوران تاريخي دوام نياوردند . اينك باور مي شود كه عوامل گوناگون زير در شكل گيري ، رشد و تداوم خانواده دخيل بوده اند :
۱ ـ‌ ارضاء نيازهاي جنسي و روان شناختي
۲ ـ داشتن همدم دائمي

۳ ـ داشتن جفتي براي مشاركت در تحمل فشارهاي سنگين گوناگون و نيازمنديها .
مك آيور ( MacIver ) و پيج ( Page ) مي گويند :‌ « با وجود آرزوها و نيازهاي آگاهانه پيچيده ،‌ يافتن احساس ( Expression ) متفاوت در محيط هاي گوناگون در هر جايي باعث تولد برخي از انواع سامانه هاي خانواده گرديد . »
ويژگي هاي خانواده :

به زعم مك آيور در هر جامعه ي انساني ، پنج صفت ويژه اساسي براي خانواده قابل تميز است :
۱ . رابطه زناشويي

۲ . نوعي قرارداد زوجيت كه موجبات استقرار و داوم رابطه زناشويي را فراهم سازد .
۳ . نظامي جهت مشخص ساختن تعلق افراد از نظر اسمي كه متضمن وجود دوجهي در شمارش اخلاق نيز هست ( نظير پدر تباري و مادر تباري )
۴ . منابع مشترك اقتصادي كه به طور اخص به تأمين نيازهاي غذايي و آموزشي فرزندان اختصاص مي يابد .
۵٫ يك محل اقامت ،‌ يك كانون يا اشيايي مشترك ( كه همواره انحصاراً در اختيار گروه خانوادگي نيستند . )
ويژگي هاي خانواده را به شرح زير جمع بندي مي كنيم :

۱ . در يك خانواده روابط جنسي مبتني بر ازدواج دائمي بين مرد و همسر وجود دارد .
۲ . هموندهاي خانواده به طور دائمي زير يك سقف با هم زندگي مي كنند .
۳ . ازدواج بين زن و مرد براي توليد مثل و رشد خانواده يك پيش شرط ضروري است .

۴ . هموندهاي خانواده به طور اقتصادي به يكديگر وابسته اند و رئيس خانواده بايستي نيازهاي اقتصادي خانواده را مهيا سازد .
۵ . خانواده معمولاً با نام رئيس خانواده شناخته مي شود .
۶ . هموندهاي خانواده بايستي روابط عاطفي و عشق نسبت به يكديگر داشته بانشد .
۷ . خانواده هموندهاي خود را اجتماعي مي كند و آن ها را با رفتارهاي اجتماعي قابل قبول همنوا مي كند .
۸ . خانواده واحد اساسي جامعه است .

۹ . خانواده از تعداد محدودي از افرادي كه روابط خوني دارند ، تشكيل شده است . هر شخص نمي تواند به اراده ي خود اين رابطه را برقرار سازد .
۱۰ . كولي ( ‍Cooley ) خانواده را يك مثال ايده آلي از گروه هاي اجتماعي اوليه در نظر مي گيرد كه « از ماهيت بشر حمايت » مي كنند و آفرينندگان زيباترين احساسات شناخته شده براي بشر مي باشند .
روابط بين هموندهاي خانواده :
بين هموندهاي خانواده روابطي برقرار است ، اگر اين روابط از يك نيا يا جد واحد منشاء گيرد آن را خانواده نسبي ( اصلي ) گويند و چنانچه بر اثر ازدواج پديد آيد خانواده سببي ( نكاحي ) نامند .

شناخت تركيب خانواده و قوانين آن :
شناخت تركيب خانواده و قوانين پوياي آن ،‌پژوهشگران را به چگونگي تغيير ، تحول بنيادي و كاركردي آن آشنا مي كند . براي شناخت بيشتر خانواده ، لازم است از روش هاي گوناگون جامعه شناسي سود گرفت . به عنوان مثال روش تطبيقي ، بنيادها و كاركردهاي خانواده را در فرهنگ ها و جامعه هاي مختلف رو مي كند و تحول و تطور آن ها را در زمان هاي متفاوت مي شناساند . ساخت گرايان ( Structuralists ) معتقدند كه براي شناخت خانواده ،‌ بايد تركيب آن را بررسي كرد . (دکتر ایرج ساعی ارسی،۱۳۸۲،ص ۲۲-۳۰)
كاركردگرايان ( Functionalists ) معتقدند كه نابرابري موجود ميان زن و مرد امر ذاتي است و براي دوام و بقاي خانواده ضرورت حياتي دارد و به علاوه نظام اجتماعي مبتني بر نابرابري ،‌ اين نابرابري درون خانه را توجيه مي كند و بر عكس . آنان معتقد بودند كه نبايد از اين نابرابري كاست ، نبايد به جنبش آزادي خواهي زنان پيوست . خانواده با پيش آمدن اين قبيل مسايل از هم گسيخته مي شود و در نتيجه نظام اجتماعي از هم مي پاشد .

در مقابل آنان ، برخي از جامعه شناسان و روان شناسان اجتماعي ،‌ به تأثير شرايط اقتصادي ـ اجتماعي و روابط فرهنگي در تركيب و روابط دروني و بروني خانواده صحه گذاشته اند و برخي ديگر نيز كه به شرايط و روابط توليدي به عنوان زيربناي ساختارهاي اجتماعي تأكيد داشته اند ، نسبت به سازمان اجتماعي بيشتر توجه كرده و آن را منبعث از آن ساختارها تلقي نموده اند و به تنوع و تعدد تركيب هاي خانواده استناد جسته اند و ادامه اين تعدد و تنوع را در طي زمان پيش بيني كرده اند .

در خانواده به قدر نياز به آدمي مي دهند ولي در جامعه ي وسيغ غالباً قدر شايستگي . پس برخوداري از نيازها در خانه و جامعه وسيع يك نوع تضاد ظاهراً نامحسوس و نامرئي وجود دارد كه خودآگاه و ناخودآگاه مسايل و تعارض غم انگيزي را پس از گذر از كودكي و نوجواني و جواني در پي دارد .
روث بنديكت ( Ruth Benedict ) آمريكايي معتقد بود كه بسياري از خصايص رفتاري خانواده ها با تمدن و فرهنگ جامعه ي مربوط هماهنگ است . او به وجود رابطه ي مستحكم ميان شخصيت و فرهنگ تأكيد بسيار نمود و روان شناسي افراد جامعه را بدون شناخت نوع فرهنگ نادرست خواند .

نقش خانواده و اهميت آن :
كيفيت روابط خانوادگي و مناسبت اعضاء خانه ، در روابط و مناسبات اجتماعي اثرات غير قابل انكار دارد . نقش خانواده در آشنا ساختن و آگاه نمودن اعضاء جامعه نسبت به امور مختلف بر هيچ كس پوشيده نيست ، حتي برخي از جامعه شناسان ، كاركردهاي خانواده را يك متغير مستقل و ثابت تلقي مي كنند و بنياد خانواده را تابعي از آن مي شمارند . در خانواده صفات و ويژگي هايي پديد مي آيد كه صفات تك تك اعضاء آن مستقل است . لذا كليت خانواده معادل جمع اجزاء آن نيست ، بلكه اين شبكه تأثير و تأثر مستمر روابط اجزاء‌ بر پيچيدگي خانواده مي افزايد .

خانواده يكي از مهم ترين عوامل موثر در رشد همه جانبه كودك است . فرزندان به ازدواج تماميت مي بخشد و خانواده را كامل مي كند . اكثريت قريب به اتفاق زنان و مردان مي خواهند داراي فرزند باشند . فرزند سالم و نيرومند و تا بتوانند در زندگي افراد با نشاط و بارور و مفيد براي جامعه باشند . يكي از مهم ترين عوامل در تأمين سلامت بهداشت رواني فرزندان روابط درست و متعادل والدين با آن ها ست .

در بين عوامل مختلفي كه در پرورش شخصيت سالم در كودكان و نوجوانان مؤثرند . تأثيرات متقابل كودك و والدين و نحوه ي برخورد و ارتباط والدين و كودك از مهم ترين و بنيادي ترين عوامل محسوب مي شود .

خانواده مقدس مهم ترين نهاد و بخش عظيمي از دنياي اجتماعي كودك است . معنا و مفهوم خانواده در نظر كودك را مي توان اين گونه بيان كرد :
خانواده و خانواده مكاني است كه كودك با تمام تجربه هاي ديگر لحظه هاي اجتماعي و زندگي خود بدان با زمي گردد . آسايشگاهي است كه در آن جا همه افتخارات و موفقيت هايش را به نمايش مي گذارد . در آن جا او به دنبال مداوا و مرهمي براي تألمات ، شكست ها و جراحات و زخم هاي وارد برخورد مي گردد تا آلام خود را تسكين بخشد . به بيان ديگر خانه براي كودك مكاني است كه او تجربه اجتماعي روزانه ي خود را با شتاب به درونش مي آورد تا آن تجربه را مورد ارزيابي قرار دهد ، به خاطر آن ستايش و تحسين و تشويق شود و يا آن را به بوته ي فراموشي سپارد و فقط به عنوان يك تجربه از آن درس بياموزد .

از نظر تاريخي ، مؤثرترين ، ديدگاه ها در مورد خانواده از جانب نظريه هاي روانكاوي ، يادگيري اجتماعي و نظريه ي نقش ارائه شده است . نظريه ي روانكاوي بر اهميت تجارب اوليه كودك و والدين بر رفتار و نگرش هاي كودك تأكيد دارد . هر چند مادر در چند سال اول زندگي كودك حكم محور را دارد ، لكن به زودي پدر ـ به خصوص براي پسر ـ منبع انگيزش مي گردد و با الگو قرار گرفتن وي ، قوانين اجتماعي و ارزش هاي مربوط به نقش مذكر به پسر منتقل مي گردد . نظريه پردازان يادگيري اجتماعي بر اصول يادگيري تأكيد بيشتري دارند ، و از اين دريچه به مفهوم خانواده مي نگرد و بر ميزان اثرگذاري پدر و مادر بر كودك و اثر پذيري كودك از خانواده مي ورزند . در اين نگرش والدين با به كارگيري تشويق و تنبيه و يا الگو قراردادن خود و يا

تشريح روش خودشان در حال و گذشته به رفتار فرزندانشان شكل مي دهند . از آن جا كه مادر معمولاً در مقايسه با پدر به فرزندان نزديك تر است و وقت بيشتري را با آنان مي گذارند ، امكان دارد تأثير وي بيشتر به نظر آيد . هر چند عوامل مختلف ديگر و شرايط محيطي را كه در يادگيري كودكان نقش عمده دارند . نمي توان ناديده گرفت . در نظريه ي نقش اعتقاد بر اين است كه در تمام جوامع بين نقش هاي اجتماعي ، و از جمله نقش جنسيت تفاوت وجود دارد ، به طور كلي زنان مسئوليت رفتار بياني و ارتباطي و مردان مسئوليت رفتار ابزاري را برعهده

دارند ، از اين رو از زنان انتظار مي رود كه روابط و ارتباط خانوادگي را ملايم و متعادل و مطبوع نگاه دارند و از نظر عاطفي حمايت كننده ي افراد خانواده باشند و توجه و محبت بدون قيد و شرط خود را به افراد خانواده به ويژه فرزندان ايثار كنند و پدران ضمن همكاري با مادران در برقراري نظم و اعمال مديريت در خانه ، بر شايستگي ها و دستاوردهاي فرزندان تأكيد ورزند و كودكان داراي اعتماد به نفس و متكي به خود و مستقل بار آورند .

كاركردهاي خانواده :
امروزه از نظر وظيفه ، تغييراتي در خانواده صورت گرفته است . در گذشته وظايف خانواده بسيار گسترده و متنوع بود ، مانند وظايف اقتصادي ، آموزشي ، پرورشي ، درماني ، بهداشتي ، فرهنگي ، ديني و حتي نظام و نظائر آن ، به تدريج برخي از اين وظايف بر عهده ي دولت ها (‌حكومت ها ) نهاده شده است .

اما مسئوليت خانواده ي امروزي به سبب تضادها و تعارضات فرهنگي ، سياسي و تربيتي ، بسيار سنگين تر و حساس تر شده است . فراهم آوردن شرايط مربوط به معيشت ،‌ جنسي ، بهداشتي ، سكنا ،‌ فرهنگي ،‌ تربيتي ( حسي ،‌ عاطفي ،‌ اخلاقي ، ديني ،‌ عقلي و نظاير آن ) و غيره در حيطه ي خانواده است ؛ و هر يك از آن ها مستلزم داشتن آگاهي هاي لازم و متعالي است ، مثلاً تربيت عاطفي يعني ايجاد توازن ميان مهر ،‌ كين ، خشم و شادي ،‌بيم و اميد ،‌ اضطراب و … است . يكي ديگر از وظايف مهم خانواده ،‌ ايجاد همبستگي اجتماعي و استمرار آن است .

مهم ترين كاركردهاي خانواده را مي توان به شرح زير بر شمرد :
۱ . خانواده به بهبود نژاد از طريق توليد مثل كمك مي كند .
۲ . نيازهاي جنسي مرد و زن را بر طرف مي كند .

۳ . خانواده كودكان را اجتماعي كرده و قابل پذيرش براي جامعه مي كند .
۴ . خانواده نيازهاي هموندهاي خود را برطرف مي سازد .
۵ . خانواده نقطه ي آغازين تقسيم كار اجتماعي است .

۶ . خانواده به مثابه واحد اقتصادي اوليه مطمئن است كه فعاليت هاي اقتصادي به وسيله ي هموندهاي آن مشاركت مي شود .
۷ . خانواده تربيت آموزشي و تفريحي هموندهاي خود را طوري مهيا مي سازد كه آن ها بتوانند در مشكلات اقتصادي سهم شوند .
۸ . خانواده فعاليت هاي جنسي هموندهاي ازدواج نكرده را با موانع و محدوديت هاي جامعه سازگار مي سازد .
۹ . خانواده كودكان را طوري آماده مي سازد كه توانند پايگاه اقتصادي مستقل را به دست آورند .

۱۰ . كودكان در خانواده درباره ي رسوم ، آداب و باورداشت ها ، دين ياد مي گيرند و بدين سان از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شود .
۱۱ . خانواده فعاليت هاي خلاقي را براي استفاده كودكان مهيا مي سازد و بدين سان ديدگاه هاي آنان را تربيت و گسترش مي دهد .
۱۲ . خانواده احساس امنيت را براي هموندهاي خويش آماده مي سازد .
۱۳ . خانواده در حفظ و غني سازي ميراث هاي فرهنگي همكاري مي كند .

۱۴ . خانواده از هموندهاي مسن و ناتوان مراقبت مي كند .
۱۵ . خانواده هموندهاي خود را منظم بار مي آورد طوري كه به نظم احترام بگذارند .
۱۶ . خانواده هموندهاي خود را با عشق متقابل و مهرورزي اشباع مي كند .
سازمان خانواده :

هر چند خانواده يك پديده ي جهاني است ، اشكال و صور آن در تاريخ بسيار متنوعند و از سازمان قبيله ، كلان ( Clan ) ، خانواده ي پدر سرگرفته تا خانواده ي محدود تمدن هاي صنعتي را شامل مي شود . بدين قرار ، گونه هاي بسياري از خانواده ها در طول تاريخ پديد آمده اند كه در آنان ساخت خانوادگي ، صور و اشكال اقتدار ، نقش ها و كاركردها بر حسب آن كه مرد ( در نظام پدر سري ) و يا زن ( در نظام مادر سري ) در رأس خانه قرار گيرند و يا برحسب وسعت خويشاوندي كه به جهت وجود ارتباطي متقابل صورتي به هم پيوسته يافته ، يا برحسب ميزان خودمختاري اقتصادي و اجتماعي در برابر محيط ،‌ تفاوت مي يافتند ، اكثر خانواده ها به تدريج و گاه به طور غير محسوس از صورتي به صورت ديگرتبدل يافته است.

شكل خانواده يا به قول جامعه شناسان سازمان خانواده همواره در تغيير و تحول بوده است . در زمان هاي كهن خانواده هاي پدرسري و پدر تباري و به قول برخي ، از جمله لوئي هانري مورگان ( L . H . Morgan ) ، مادر سري از گستردگي بسيار و پيچيده برخوردار بودند . هر چه به جامعه هاي شهري و شهر گرايي و توسعه و رشد زندگي امروزي نزديك مي شويم از گستردگي و پيچيدگي سازمان و شكل و روابط خانواده كاسته شده است و به خانواده ي زن و شوهري و فرزندان ، محدود گشته است . كليساي كاتوليك ،‌ بيش از هزار سال قبل از اين ،‌ ازدواج دختر عمو و پسرعمو ( Parallel Cousins) را لغو كرد .

در زمان حاضر ، خانواده هاي دو نسلي ( پدر و مادر و فرزندان متأهل ) و خانواده هاي سه نسلي ( پدر و مادر ، فرزندان و نوادگان ) كم و بيش وجود دارد ، كه در آن ها تعارض و تفاوت نسل ها ديده مي شود و براي حل اين مسأله ، دولت ها به تأسيس آسايشگاه ها ( Sanatoriums ) مبادرت كرده اند و شرايط مطلوب و در خور زندگي نسل اولي را فراهم آورده اند . گرچه خانه هاي سالمندان در ايران ،‌ تجربه اي ناموفق بوده است ، با اين همه به كار خود ادامه مي دهد .

به خانواده ي ساده كه شامل پدر ، مادر ، فرزند يا فرزند خوانده است . خانواده ي اتمي ،‌ طبيعي هسته اي ( Nuclear Family ) ، زيستي ( بيولوژيك ) و بلافصل نيز مي گويند . دودمان گرچه نوعي خانواه ي گسترده ي زنجير ه اي و صلبي ( نسبي ) ( Extended Family ) يا ( Dynastie ) است ، معهذا كليه اي اعضاي زنده و مرده ي خانواده گسترده و زنجيره اي را شامل مي شود . از نظر جمعيت شناسي ، مبداء تجديد حيات يك جمعيت و رشد آن در خانواده است .

طبقه بندي خانواده :
يكي از عوامل مؤثر در تكوين شخصيت و رفتار فرد ، خانواده است و لذا خانواده ها از نظر منش و شخصيت ، روابط بورن و درون گروهي شيوه هاي مديريت ، نحوه ي رفتار و برخورد با كودكان و نوجوانان ، ايجاد اختلال در رفتار كودكان و يا كاهش مشكلات آنان طبقه بندي مي شود . سيار ملاك ها نيز براي طبقه بندي وجود دارد . در زير به برخي از مهم ترين طبقه بندي ها مي پردازيم :
۱ ـ خانواده را بر اساس محل سكونت به خانواده ي پدر مكان ( Local Family ـ Patri ) كه در آن زوج ازدواج كرده در محل اقامت مرد ساكن مي شوند و خانواده ي ما در مكان ( Local Family ـ Matri ) كه در آن زوج ازدواج كرده در محل اقامت زن ساكن مي شوند و بالاخره خانواده نومكان ( Neolocal Family ) كه زوج ازدواج كرده در مكان جديد ساكن مي شوند ، تقسيم مي كنند .
۲ ـ‌ خانواده را بر اساس تبار به چند دسته تقسيم مي كنند :
۱ ) خانواده پدر سو ( Lineal Family ـ Patri ) كه در آن مرد رئيس خانواده است .
۱ ) خانواده مادر سو ( Lineal Family ـ Matri ) كه در آن رئيس خانواده است .
۳ ) خانواده هسته اي يا زن و شوهري ( Muclear or conjugal Family ) كه چنين خانواده اي از زوج هاي جوان ازدواج كرده و كودكانشان تشكيل مي شود .
۴ ) خانواده هم خون ( Consaguineal Family ) چنين خانواده اي اغلب از پدر و مادربزرگ ،‌ فرزندانشان ،‌همسران فرزندانشان و حتي فرزندان نوه ي آن ها تشكيل شده است . مسن ترين همود مرد رئيس خانواده است .

۳ . بر اساس تعداد زنان خانواده به اشكال زير ديده مي شود :
۱ ) خانواده ي تك همسري ( Monogamous Family ) . در اين حالت شوهر فقط داراي يك همسر ( زن ) مي باشد .
۲ ) خانواده ي چند همسري ( Polygamous Family ) . در اين حالت شوهر مي تواند بيش از يك زن ( همسر ) اختيار كند .
۳ ) خانواده چند زني ( Polyandrous Family ) . در اين حالت همسر مي تواند چند شوهر اختيار كند .

۴ ـ خانواده از نظرگاه رفتار به چهار دسته تقسيم مي شود :‌
۱ ) خانواده ايي كه پدر مهربان ، مادر سخت گير است .
۲ ) خانواده اي كه پدر سخت گير ، مادر مهربان است .
۳ ) خانواده ايي كه پدر مهربان ، مادر مهربان است ،‌اين نوع ،‌خانواده ي ايده آل نيز ناميده مي شود .
۴ ) خانواده ايي كه پدر سخت گير و مادر سخت گير است .
۵ ـ خانواده از نظر گاه ساخت خانواده به سه دسته تقسيم مي شود :

۱ ) خانواده دمكرات يا آزادمنش ( اين خانواده ، خانواده انسان ساز ناميده مي شود . )
۲ ) خانواده ديكتاتور يا مستبد
۳ ) خانواده ي مجاز يا بي قيد و بند
۶ ـ خانواده از نظر روابط درون گروهي به سه دسته مي توان تقسيم كرد :
۱ ) روابط معيوب
۲ ) روابط غير اخلاقي

۳ ) روابط جرم آور
۷ ـ خانواده از نظر شاخص هاي توصيفي و رفتار و منش به سه دسته زير تقسيم مي كنند :
۱ ) خانواده ي گرم
۲ ) خانواده ي سرد
۳ ) خانواده ي بي بندوبار
۸ ـ خانواده را از نظر ساختار خانواده به چهار دسته تقسيم مي كنند :
۱ ) خانواده هسته اي يا زن و شوهري

۲ ) خانواده گسترده
۳ ) خانواده گسسته
۴ ) خانواده ناقص

۹ ـ خانواده را از نظر روابط برون گروهي مي توان به دو دسته طبقه بندي كرد :
۱ ) خانواده ي سازگار
۲ ) خانواده ي ناسازگار
۱۰ ـ خانواده را بر اساس نحوه هماهنگي در تربيت فرزندان به دو دسته طبقه بندي مي كنند:
۱ ) خانواده هاي يك قطبي ( هماهنگ )
۲ ) خانواده هاي دو قطبي ) ( ناهماهنگ )

خانواده ي يك قطبي از نظر ارتباط با كودكان به چهار طبقه تقسيم مي شود :
۱ ) خانواده ي شيفته يا منفعل
۲ ) خانواده ي پرخاشگر ( طرد كننده )
۳ ) خانواده ي ايزوله ( بي تفاوت )

۴ ) خانواده ي فعال ( معمولي )
۱۱ ـ خانواده بر اساس رفتار پدران يا فرزندان به شش دسته تقسيم مي شود :
۱ ) پدرهاي منفعل
۲ ) پدرهاي خون گرم و پرهيجان

۳ ) پدرهاي غايب
۴ ) پدرهاي ظالم
۵ ) پدرهاي درگذشته
۶ ) پدرهاي بي تفاوت يا اهمالكار
۱۲ ـ خانواده بر اساس رفتار مادران يا فرزندان به هشت دسته تقسيم مي شود :
۱ ) مادران متعادل و گرم
۲ ) مادران مضطرب و نگران

۳ ) مادران با حمايت فوق العاده
۴ ) مادران عصبي
۵ ) مادران تبعيض گر و ظالم
۶ ) مادران غايب
۷ )‌مادران انفعالي
۸ ) مادران غافل

۱۳ ـ خانواده را بر اساس تعداد فرزندان به سه دسته تقسيم مي كنند :
۱ ) خانواده ي تك فرزند يا منحصر به فرد
۲ ) خانواده ي كثير الاولاد يا پر اولاد
۳ ) خانواده ي با ابعاد متوسط
۱۴ ـ خانواده از بعد سطح درآمد به دو دسته تقسيم مي شود :

۱ ) خانواده ي باز
۲ ) خانواده ي بسته
۱۵ ـ خانواده از نظر اعتقادات مذهبي و اجراي احكام ديني به سه دسته تقسيم مي شود :
۱ ) خانواده مذهبي و معتقد به اجراي اعمال مذهبي
۲ ) خانواده بي تفاوت
۳ ) خانواده لائيك

۱۶ ـ خانواده را از حيث كيفيت روابط دروني و ميزان استحكام روابط افراد به سه دسته ي زير تقسيم مي كنند :
۱ ) خانواده ي متزلزل
۲ ) خانواده ي متعادل
۳ ) خانواده ي متكامل

جامعه شناسي و آسيب شناسي خانواده ي نابسامان :
جامعه شناسي دانشي است كه به مطالعه ي پديده ها و نهادها و گروه هاي اجتماعي و سرانجام رفتار انسان ها مي پردازد . در بين تمامي نهادها ، ‌سازمان ها و تأسيسات اجتماعي كه جامعه شناسي آن ها را مورد مطالعه قرار مي دهد . خانواده نقش و اهميتي خاص و به سزا دارد . تمامي كساني كه در باب خانواده انديشيده اند ،‌ بر خانواده و اهميت حياتي آن براي جامعه تأكيد ورزيده اند . هيچ جامعه اي نمي تواند ادعاي سلامت كند ، چنانچه از خانواده هايي سالم برخوردار نباشد ، باز بي هيچ شبهه هيچ يك از آسيب هاي اجتماعي نيست كه فارغ از تأثير خانواده پديد آمده باشد . به بيان اتوكلاين برگ ( O.Klineberg ) ،‌ فرزند پدر بشر است ،‌ يعني اوست كه رسالت تداوم نسل ها را در خود دارد و هم اوست كه كيفيت و كميت نسل فردا را رقم مي زند . (دکتر ایرج ساعی ارسی،۱۳۸۲،ص ۲۴۹-۲۵۲)

امروزه در خانواده ابعاد جديدي تكوين يافته اند . خانواده صرفاً كانون كار و استراحت نيست . بلكه به كانون فرهنگي ـ اجتماعي نيز تبديل شده است . خانواده جديد هم جاذبه هاي نوين يافته و هم دافعه هاي جديد . خانواده ي نو انسان ها را به خود مي كشد ، اما نه در تاميت هستي آنان . در انتقال ارزش ها امروزه فقط خانواده نقش بازي نمي كند ، بلكه رسانه هاي توده گير نيز نقش حياتي ايفاد مي كنند . ارتباط موزاييكي جديد در خانواده ها ، آن را به بحران عاطفي ( Emotional ) كشانده است .

مسائلي از اين دست و ساير پرسمان هاي جامعه شناختي باعث شده اند كه به قول الوين تافكر ( A . Toffler ) در اثرش شوك آينده ؛ « در آينده به جاي خانواده امروزي شاهد پيوندهايي صرفاً موقت خواهيم بود » . آيا واقعاً با زوال خانواده در آينده اي نزديك روبرو خواهيم بود ؟ يا خانواده تحكيم خواهد يافت ؟ اين پرسشي است كه در فرگرد پاياني به آن خواهيم پرداخت .
خانواده از بعد روان شناختي نيز مورد مطالعه قرار مي گيرد . يكي از ويژگي هاي كه روان شناسي را از جامعه شناسي متمايز مي كند ، نوع رفتاري است كه مورد مطالعه قرار مي گيرد ، به اين معني كه روان شناسي بيشتر رفتار فردي را مورد مطالعه قرار مي دهد ، و جامعه شناسي بيشتر رفتار جمعي را . خانواده تنها نهادي است كه كانون هر دو نوع رفتار است ؛ لذا خانواده و رفتارهاي آن را هم در روان شناسي مي توان مطالعه كرد و هم در جامعه شناسي مي توان به تحليل ساختار ، هنجارها و ناهنجارهاي آن پرداخت . مجموعه ي مطالعات انجام پذيرفته در هر دو حيطه ، نقش اساسي خانواده را در شكل گيري رفتارهاي فردي مورد تأييد و تأكيد قرار مي دهد .

علاوه بر جامعه شناسي و روان شناسي ، آسيب شناسي اجتماعي نيز به مطالعه ي خانواده مي پردازد . مي توان آسيب شناسي را به خانواده كشانده و آسيب شناسي خانواده ي نابسامان را مورد مداقه قرار داد . در اين حالت ، آسيب شناسي خانواده ي نابسامان مطالعه و ريشه يابي بي نظمي هاي خانواده است . هم چنين آسيب شناسي اجتماعي خانواده به مطالعه ي بيكاري ،‌اعتياد ، فقر ، خودكشي ، روسپي گري ، طلاق و … در خانواده است . در واقع آسيب شناسي اجتماعي مطالعه ي خاستگاه اختلال ها ، بي نظمي ها و نابساماني هاي اجتماعي است . اگر در جامعه اي هنجارها مراعات نشود ، كجروي پديد مي آيد و رفتار آسيب مي بيند . مطالعه ي علمي اين گونه نابساماني ها و ناسازگاريها را در جامعه ي انساني و خانواده آسيب شناسي اجتماعي و آسيب شناسي خانواده ي نابسامان به عهده دارد .

با وجود خانواده هاي ناسالم و نا به سامان ، نبايد انتظار جامعه اي سالم و به سامان را داشته باشيم . همين امر ، ضرورت و اهميت پرداختن به مسائل خانواده و پرسمان هاي خانواده هاي نابسامان را خاطر نشان مي سازد . اهميت مسأله وقتي آشكار مي شود كه توجه داشته باشيم انسان هميشه در خانواده زندگي مي كند . به عبارت ديگر ،‌ هيچ مرحله رشدي در زندگي نداريم كه فرد در آن ،‌ بي نياز از خانواده باشد . هر فردي در مقاطع زندگي خود به ترتيب زماني ،‌ نوزاد ، كودك ، نوجوان و جوان خانواده اي است كه در آن به دنيا و بلافاصله در مراحل بعدي پدر يا مادر و پدربزرگ يا مادربزرگ خانواده اي ديگر مي شود . از طرف ديگر ،‌ هر فردي حساس ترين زمان عمر خود را ، بدون اين كه طرحواره اي از نهادهاي اجتماعي ديگر در ذهن خود داشته باشد در خانواده سپري مي كند ؛ بدين ترتيب سازمان نظام شناختي او را تجربه هاي خردسالي مربوط به خانواده بنيان مي نهند . بنابراين مطالعه ي جامعه

شناختي و آسيب شناختي خانواده هاي نابسامان ضروري تر از مطالعه ي پرسمان هاي مربوط به هر نهاد اجتماعي ديگر است .
تغييرات در ساخت خانواده ، سبب شده است كه احتمال از هم پاشيدگي آن صاحب نظران علوم رفتاري را به شدت نگران كند ؛ چرا كه پيش بيني ها معمولاً عواقب وخيم نسل بعدي است . جامعه ي ايران نيز از اين دگرگوني ها درامان نبوده است . گسترش زندگي شهرنشيني ، نفوذ علوم وفن آوري در حيات اقتصادي ، اجتماعي و فرهنگي جامعه ، گسترش رسانه هاي جمعي ، برقراري روابط بيشتر با ساير جوامع صنعتي ، تغييرات اساسي در ساخت نيروي انساني و پيدايش اقشار بورژوازي در دهه هاي اخير و نيروهاي متخصص اداري ، فني و خدماتي ، افزايش مهاجرت هاي دروني به ويژه در بين طبقات دهقانان و كارگران ، مجموع عواملي هستند كه همه جانبه ساخت خانواده ي ايراني را دچار تغييرات عمده اي نموده اند . و در نتيجه نابساماني در خانواده هاي ايراني را دامن زده است . با اين همه ، با توجه به ويژگي هاي اجتماعي و فرهنگي ايران ، بين انواع خانواده ها در مناطق مختلف شهري و روستايي ايران همزيستي مسالمت آميزي وجود دارد .

خانواده ي نابسامان و گونه هاي آن :
خانواده ي نابسامان خانواده اي است كه به دلايل گوناگون ـ كه علل و عوارض آن در فرگرد هفتم بررسي خواهد شد و از تعادل خارج شده باشد .
خانواده ي ايد ه آل يا آرماني به هيچ وجه وجود ندارد . ولي خانواده واقعي هميشه وجود دارد . خانواده ي آرماني در واقعيت درصد ناچيزي از خانواده ها را تشكيل مي دهد . تعارض ها و تضادهاي دروني خانواده ، در بسياري از موارد خانواده را عاملي براي تثبيت و تحويل جواناني با مشكلات فردي و اجتماعي به جامعه تبديل مي كند . اين رفتارهاي نا به هنجار و حالت ها ، استثنا نيستند . بلكه در خانواده ها بسيار متداولند . آيا بايد با اتكاء به دستورات اخلاقي و آرماني كردن خانواده ، از اعضاء انتظار بهبود روابط خانوادگي را داشت و به علل تعارض ها و تضادهاي خانوادگي نپرداخت يا اينكه با بررسي دقيق تر سعي در ارائه پشتيباني از خانواده كرد و مشكلات را حل نمود . اگر خانواده بسته به شرايط اجتماعي ـ اقتصادي است و اگر

جامعه تمايل به حفظ و نگهداري اين نهاد مهم دارد . از مشخص كردن نابه هنجاري هاي درون خانواده نبايد هراسي به خود راه داد بلكه با بررسي ها و پژوهش هاي گوناگون بايد آن ها را مشخص كرده و سپس در جهت تبديل خانواده به محيطي صميمي اقدام كرد .

خانواده نابسامان بر اساس ضوابط معقول و مشروع تشكيل نشده است . نظمي مبتني بر حقوق هموندهايش ندارد . تعاملي مبتني بر صميميت و اخلاص ندارد . روابطي انديشيده و هدفدار در آن مشاهده نمي شود . اعتدال و توازن در آن حاكم نيست . روشي منطقي و عقلايي در مديريت به كار نمي رود .

بر عكس خانواده متعادل مطلوب ترين و مناسب ترين نوع خانواده است . خانواده ايي است كه بر اساس ضوابط معقول و مشروع تشكيل گرديده ، نظمي مبتني بر حقوق و تعاملي بر اساس صميميت و اخلاص و روابطي انديشيده و هدفدار در آن برقرار است و اندازه و توازن و اعتدال در آن حاكم است و روشي عاقلانه و انساني در اداره ي آن به كار مي رود .
خانواده ي نابسامان از بعد عاطفي :

نابساماني هاي عاطفي خانواده گسترده است . اقليم عاطفي خانواده در رشد و تكوين شخصيت هموندهاي خانواده از اهميت بسيار برخوردار است . امروزه با شتاب زدگي هايي كه در جوامع مشاهده مي شود بستر عاطفي خانواده ها دچار تزلزل گرديده است . امروزه از نابساماني هاي عاطفي مانند كمبود در مهرورزي ، افراط در مهرورزي ، طردها و تبعيض ها و بالاخره سردي در خانواده مي توان سخن گفت . (دکتر ایرج ساعی ارسی،۱۳۸۲،ص ۲۵۳-۲۶۰)

هموندهاي خانواده وظيفه دارند بستر انساني عاطفه را براي يكديگر مهيا سازند . كمبودهاي عاطفي و محبت ها و مهرورزي ها هموندهاي خانواده را دچار بي ثباتي عاطفي مي سازد . در اين نوع خانواده ي نابسامان ارتكاب تقصير فاقد احساس گناه و پشيماني است . كودكاني كه كمتر با پاسخ هاي عاطفي والدين خود و ساير هموندهاي خانواده مواجه بوده اند . بيشترين مشكل را در ايجاد رابطه ي نزديك با ديگران خواهند داشت و تا زماني كه اطمينان نيابند كه با محبت پاسخ داده خواهند شد . صحبت كردن را بسيار دشوار مي يابند .
خانواده ي متعادل يا واقعي يا مطلوب ، خانواده اي است كه امنيت عاطفي را براي هموندهاي خود ايجاد كند . كودكاني كه با عاطفه و مهرورزي كافي اشباء مي شوند ، با زندگي كردن سازگاري خوبي خواهند داشت .

براي حفظ تعادل رواني هموندهاي خانواده ، شايسته است به رفع نيازهاي آنان توجه شود . احساس مهر و پذيرش عاطفي بي دريغ از سوي هموندهاي خانواده امنيت عاطفي را براي رشد هموندهاي خانواده مهيا مي سازد . گرچه ارضاء نيازهاي فيزيولوژيك حياتي است اما ارضاء نيازهاي رواني ، مانند نياز به امنيت ، دوست داشتن و دوست داشته شدن ، آزادي تأييد و پذيرفتگي در رأس ديگر نيازها است . رفع اين نيازها هموندها را به عزت نفس و خودشكوفايي يا خود بازيابي مي رساند . وقتي نيازهاي عاطفي كودك به طور شايسته در خانواده برآورده نشود ، در پاسخ ها و واكنش هاي او نسبت به محرك ها يا موقعيت ها تأثير چشمگيري خواهد داشت . بدان سان كه زمينه ي مؤثري براي پرخاشگري ، كناره گيري ، ديرآموزي و حتي فرار از مدرسه را فراهم مي آورد .

اختلالات عاطفي شايع ترين اختلالات در كودكان است . چگونگي رابطه كودكان با اعضاي خانواده و به ويژه مادر در سال هاي اول زندگي از اساسي ترين عوامل رشد شخصيت شناخته شده است . هر گاه اختلالي در اين روابط عاطفي ايجاد شود امنيت عاطفي مختل مي شود و آثار آن در رفتار كودكان منعكس مي گردد . وقايع ترسناك و دردناك و حوادث ناگوار خانوادگي غالباً موجب اختلالات عاطفي و هيجاني كودك مي شوند . فقدان يا مرگ كسي كه كودك عاطفه را از او مي گرفت ، كودك را دچار اضطراب شديد مي سازد . مادري كه چند فرزند دارد و در عين حال خارج از خانه هم كار مي كند . ممكن است نتواند براي ايمني كامل كودك عواطف لازم را نشان بدهد .

محيط خانوادگي درهم و مغشوش براي كودك زيان آور است . اگر كانون خانواده به علت درگيري و جدال ، خشونت ، فحش و مشاجره بين پدر و مادر يا طلاق و غيب آنان نا امن باشد ، مطمئناً كودك حق دارد فكر كند دنياي خارج نا امن و پر خطر است و تهي از بار عاطفي ، رفتارهاي غير اجتماعي و غير اخلاقي والدين مانند مي خواري ، ولگردي ، قمار و اعتياد بهترين زمينه براي ناسازگاري اجتماعي و جرايم كودكان به شمار مي رود . در فرزندان نامشروع كه مورد محبت و لطف والدين نبوده اند سازگاري به نحو مطلوب صورت نمي گيرد. ناسازگاري هاي اجتماعي اين افراد مولود روابط نامطلوب والدينشان بوده است .

آلپورت ميان دو گونه ارتباط صميمانه با ديگران فرق گذاشته است . اين دو توانايي صميمي بودن و توانايي دلسوز بودن است .
شخصي كه از نظر رواني سالم است ، مي تواند به پدر و مادر ، فرزندان و همسر يا دوستان نزديكش صميميت ( عشق و محبت ) نشان دهد . اين توانايي ، حاصل پرورش كامل مفهوم گسترش خود است . در اين حال ، شخص به فرد محبوب خود احساس اطمينان بخش نشان مي دهد و به آسودگي و شادماني او به اندازه ي خوشي و آسايش خودش ، اظهار علاقه مي كند . شرط ديگر صميميت ، حس پرورش يافته ي هويت خود است .

دلسوزي ، دومين نوع ارتباط صميمانه ، لازمه اش درك وضعيت واقعي بشر و احساس همبستگي با همه ي مردم است . شخصيت سالم توانايي فهميدن دردها ، هيجانها ، ترس ها ، و شكست هايي را كه خاصيت و ويژگي هستي انسان است ، دارد . اين حس همدردي زاييده ي « گسترش تخيل » و احساسات شخص از مفهوم گسترده ي انسانيت است .
آلپورت خصيصه ي ديگر امنيت عاطفي را « مدارا با ناكامي » خوانده است . اين خصيصه نمايانگر واكنش شخص در برابر فشارهايي است كه برخواسته هايش وارد مي آيد و سدهايي كه سر راه آرزوهايش ايجاد مي شود . اشخاص سالم موانع را تحمل مي كنند ، تسليم ناكامي نمي شوند ، بلكه براي دست يافتن به همان هدف ها يا هدف هاي ديگري كه جايگزين هدف هاي پيشين ساخته اند ، شيوه هاي متفاوتي را كه از ناكامي كم تري برخوردار باشند ، به كار مي گيرند .

در كشور ما ازدواج هاي پي در پي و پيشرس ، كمبود يا فقدان تجربه و آمادگي براي قبول مسئوليت زندگي ، تعدد فرزندان ، فقر و ناداني والدين ، فقدان وسايل بهداشتي و مشكلات مالي علل عمده ناسازگاري هموندهاي خانواده به شمار مي رود و متأسفانه امنيت عاطفي به دلايل فوق كم رنگ شده وضع كودكان و نوجوانان و جوانان خانواده را در بحران فرو مي برد
همانگونه كه تفريط در مهرورزي هموندهاي خانواده را دچار بحران امنيت عاطفي مي كند ، افراط در محبت نيز تعادل در اقليم عاطفي را بر هم مي زند و انتظارات و توقعات غير منطقي و غير اصولي هموندها از يكديگر را دامن مي زند و ناسازگاري را از ديگر سو مهيا مي سازد .

خانواده ي مطلوب ، خانواده اي است كه امنيت عاطفي ، احساس ارزشمندي ، احساس تعلق و مورد عشق و علاقه بودن را تأمين مي كند . هنگامي كه كودكي مورد علاقه و احترام خانواده اش باشد ،‌امكان و فرصت بيشتري براي نيل به استقلال و مسئوليت خواهد داشت و براي برنامه ريزي و انتخاب امور مربوط به خود در چارچوب معيارهاي اخلاقي از تشويق لازم برخوردار خواهد شد . كودك و نوجوان در خانواده اي كه همخواني و عدم تعارض در ارزش ها ، گرمي ، ثبات و اعتماد و احترام متقابل بين والدين و فرزندان در آن حاكم است ، به سهولت با زندگي سازگاري مي يابد .

طرد و بي اعتنايي و تنبيه و يا حمايت افراطي مادر حتي در سال اول زندگي كودك ممكن است سبب نارضايتي و رفتار منفي كودك گردد . اين ناخرسندي به حدي شديد مي شود كه ممكن است كودك از مكيدن پستان مادر خودداري كند و به حالت بهتي دچار شود . مواظبت و محبت ناكافي مادر محروميتي است كه تكامل عادي شخص را دچار اختلال مي كند . دوره ارزيابي كودك از خود و محيط و موقعيت او در خانواده در توسعه ي شخصيت او تأثير قاطع دارد و هر نوع ارتباط نادرست بين كودك و پدر و مادر اين ايام منبع بارآوري براي ناسازگاري هاي آينده كودك خواهد بود . گاه پدر و مادر بيش از آن چه سزاست كودك را حمايت مي كنند و او را از راهنمايي يا ترغيب مورد لزوم محروم مي سازند . گاهي نيز با رفتار شخصي خود به كودك واكنش نامناسبي مي آموزند .

همانگونه كه اشاره شد تفريط در محبت و مهرورزي كودكان و هموندهاي خانواده را دچار اختلالاتي چند در رفتار مي كنند . حمايت هاي افراطي و افراط در مهرورزي و محبت نيز هموندهاي خانواده را دچار اختلالات رفتاري مي سازد . حمايت بيش از اندازه يا به اصطلاح « بچه ننه » و « لوس » بار آوردن ممكن است به شكل كنترل و استيلا يا اغماض يا مجموع اين دو درآيد . و در هر يك اي اين انواع معمولاً تماس مادر و كودك بيش از اندازه ي لزوم است . يعني مادر در كنار كودك مي خوابد و مورد نوازش فراوان قرار مي دهد و يا مادر آني از كودك جدا نمي شود و او را از جزئي ترين خطر حفظ مي كند و تمام زندگي او را از لباس پوشانيدن و خوراك دادن گرفته تا امور مهم تر به عهده مي گيرد و در هر موقعيتي به جاي كودك فكر مي كند .

هوس هاي وي را در ازاي اطاعت محض و بي ارادگي و اتكاي كودكانه ارضا مي كند و خطاهاي او را مورد اغماض قرار مي دهد و در قبال اين گونه رفتار كه به نظر خودش محبت ولي در حقيقت چيزي جز « محبت خاله خرسه » نيست انتظار بيش از حد از كودك دارد . گاه به كودك تحكم مي كند و سپس تسليم او مي شود و كودك كه به تدريج متوجه ناپايداري توقعات و سستي اراده مادر در مقابل خود مي گردد با سرپيچي هاي بيشتر از اطاعت او سرباز مي زند و در نتيجه اغلب مادر اجباراً بر شدت تحكم خود مي افزايد . فرزندان اين گونه مادران معمولاً فاقد اعتماد به نفس و قدرت مقابله با مسائل حقيقي زندگي مي باشند و قبول مسئوليت هاي افراد بالغ براي آنان بسيار دشوار است . اين گونه كودكان مستعد فرمانبرداري و اطاعت اند و در مقابل مشكلات به زودي عقب نشيني مي كنند .

از طرفي كودكاني كه هميشه مورد اغماض قرار گرفته اند معمولاً خودخواه و پرتوقع و فاسدند ولي بر عكس كودكان مطرود كه از نظر عاطفي محروم مانده اند و ورود به عرصه ارتباطات گرم بشري برايشان مشكل است ، به آساني به اين عرصه گام مي نهند اما از اين روابط هم چنان كه از محبت مادر خود سوء استفاده مي كرده اند فقط براي مقصود خود بهره برداري مي كنند . اين كودكان معمولاً در مقابل قدرت حالت طغياني دارند و چون مدت ها به راه خود رفته و موافق طبع خود گام برداشته اند با مسائل زندگي با حالت تهاجم و مدعيانه روبرو مي شوند ولي قادر نيستند كه در ازاي آنچه محيط برايشان فراهم مي كند مسئوليتي بپذيرند . اين حقيقت تلخ كه مقام مهم ايشان در خانواده خود به خود به دنياي خارج منتقل نمي شود و همه كس حاضر نيست توقعات بي حد آنان را بي چون و چرا مانند مادرشان برآورد براي آنان بسيار ناگوار مي باشد و مانند ضربه اي روحي مسبب بازداشت شخصيت ايشان مي گردد ، به اين ترتيب اغماض افراطي نقض طرح تكامل مي شود ، زيرا كودك كنترل هاي داخلي را كه براي پيشرفت عادي به سوي بلوغ و تكامل لازم است ياد نمي گيرد .

انگيزه هاي اين گونه حمايت هاي افراطي والدين به روابط والدين بر مي گردد . مادراني كه به طور غير عادي از كودكان خود حمايت مي كنند در روابط خود با همسرانشان توفيق نيافته اند . و اين واكنش هاي افراطي مادرانه رفتار جبران كننده اي است كه مادر توسط آن ها مي كوشد از راه تماس با فرزند خشنوديي را كه معمولاً از روابط با همسر به دست مي آيد كسب كند . هم چنين يكي ديگر از علل معمولي حمايت بيش از اندازه حس گناهي است كه مادر در مقابل كودك يا شوهر خود دارد . مادري كه از ابتدا مايل نبوده بچه دار شود و بچه با وجود خود اختلالي در موقعيت مادر از نظر كار يا هزينه اضافي و يا از تركيب انداختن وي و صرف وقت و جز اين ها ايجاد كرده ، روحاً و به طور لاشعور كودك را طرد مي كند ولي چون طرد كودك از نظر اجتماعي قابل قبول نيست مادر مي كوشد تا با لوس كردن كودك حس طرد آگاه يا ناخودآگاهي را كه نسبت به كودك دارد جبران كند .