۱ – خوارج

يكى ديگر از فرقه‏هاى كلامى كه در روزگار امام على (ع) به وجود آمد «خوارج» است. برخى از محققان، خوارج را فرقه‏اى اسلامى ذكر كرده‏اند تا جايى كه در كتاب‏هايى كه در خصوص تاريخ علم كلام نوشته‏اند به طور مفصل درباره اين فرقه وعقايد آنان سخن گفته‏اند. ما هر چند خوارج را اساساً مسلمان نمى‏دانيم اما پرداختن به طرز تفكر وانديشه‏هاى كلامى آنان را از اين جهت ضرورى مى‏دانيم كه اين فرقه در زمان حكومت امام على (ع) با تمسك به قرآن و تظاهر به اسلام براى آن حضرت، مشكلاتى را پديد آوردند واز خود عقايدى فاسد وخلاف قرآن به جاى گذاشتند. وچون بحث ما در اين جا «على (ع) وفرقه‏هاى كلامى» است ناگزيريمكهعقايداينگروهراهمبهطورخلاصهبهبحثوبررسىبگذاريم.

آنان به طرز گمراه‏كننده‏اى كردارهاى خود را با قرآن توجيه مى‏كردند وبر روش‏هاى خويش، استدلال عقيدتى مى‏آوردند. از همين روست كه امام على (ع) به اصحاب خويش فرمود: در هنگام بحث ومناظره با آنان از قرآن استدلال نياوريد بلكه با سنت پيامبر بحث كنيد، چون اين گروهقرآنرابهنفعخويشتأويلمى‏كنند.
خوارج به خاطر همين استدلال‏هاى سست وبى‏پايه، عمرى كوتاه داشتند وچندان در تاريخ

نپاييدندوبهجزچندفرقهمعدود،سايرفرقه‏هايشانازبينرفته‏اند،اماعقايدوافكارشاندرقالب‏هاىمختلفبهحياتخويشادامهدادهاست.
در نهج البلاغه هم آمده است هنگامى كه خوارج كشته شدند به امام على (ع) گفتند: اى امير مؤمنان،همگىآنانكشتهشدند.امامفرمود:
«كلاَّواللَّهِاِنَّهُمْنُطَفٌفِىأصْلابِالرِّجالِوَقراراتِالنِّساءِ،كُلَّمانَجَمَمِنهُمْقَرْنٌقُطِعَحتّى
يكونَآخِرُهُملُصُوصاًسَلّابينَ؛نه به خدا قسم، آنها نطفه‏هايى در پشت مردان ورحم زنان خواهند بود كه هر زمان، شاخى از آنها سر بر آورد، بريده مى‏شود تا اين كه آخرشان دزدان وراهزنانخواهندشد.»(۱)

از اين سخن امام (ع) به خوبى استفاده مى‏شود كه عقايد باطل اين گروه وافرادى كه با اين مرام باطل هستند باقى خواهند ماند.
۱-۱- چگونگى پيدايش خوارج
عموم مورخانى كه به بحث وبررسى درباره خوارج وچگونگى پيدايش آنان پرداخته‏اند به وجود آمدن اين فرقه را از جنگ صفين وقضيه «حكميّت» مى‏دانند، امّا به نظر ما براى ريشه‏يابى عميق‏تر بايد كمى به عقب برگشت، زيرا نمى‏توان پذيرفت كه يك حزب وگروه

سازمانيافتهومنسجمباموضعگيرى‏هاىسياسىوعقيدتى،بهيكبارهودرمدتكمترازچندساعتوياچندروز،ايجادشود؟
آيا باور كردنى است كه در نبرد صفين، عده‏اى با اصرار و پافشارى بسيار از امير مؤمنان على (ع) بخواهند كه جنگ را خاتمه دهد وحكميّت را بپذيرد وحتى او را براى پذيرفتن اين امر به قتل تهديد كنند، امّا پس از قبول حكميّت از طرف على (ع) فوراً موضع خود را تغيير دهند وپذيرشحكميّتراكفربدانند؟اين،مسلماًبرنامهوطرحىازپيشتنظيمشدهبودهاستكهريشهدرپيشازنبردصفينومسألهحكميّتدارد.

بنابر اين بر يك محقق، لازم است كه براى تحليل وبررسى چگونگى پيدايش اين گروه به عقب برگرددوقضيهراازريشهدنبالكندودراينريشه‏يابىبهعاملمهمتعصباتقبيله‏اى،توجهبيشترىبكند.
بسيارى از رهبران خوارج وكسانى كه در ميان ساده لوحان سپاه على (ع) در جنگ صفين، پس از پذيرش حكميّت، بذر شورش پاشيدند از قبيله «بنى تميم» و «بنى ربيعه» بودند (بنى ربيعه، خود تيره‏اى از بنى تميم است). كسانى مانند شبث بن ربعى وحرقوص ابن زهير (ذو الثديه) ومسعر بن فدكى وعروة بن اديه ومرداس بن اديه كه در نظر خوارج بعدى از سلف صالح هستند، همه از قبيله بنى تميم بودند. البته از قبايل ديگر نيز كم وبيش شركت داشتندامابيشتررهبرانخوارجازاينقبيلهبودندوازقريشهيچكسدرميانخوارجنبود.
بنى تميم در زمان جاهليت با قبيله مضر وبخصوص تيره قريش دشمنى وجنگ داشتند وحتى پس از اسلام نيز، كه به ظاهر مسلمان شده بودند، گاه وبيگاه دشمنى ديرينه خود با قريش را آشكار مى‏كردند واز اين كه پيامبر از قريش ا ست ناراحت بودند وحسد مى‏ورزيدند. در اين بارهبهدوسندتاريخىزيرتوجهفرماييد:

۱) جمعى از قبيله بنى تميم وارد مسجد پيامبر شدند وبى آن كه ادب واحترام پيامبر را رعايت كنند از پشت حجره‏ها ندا در دادند كه «اُخرج إلينا يا محمّد، جِئناك لِنُفاخِرُك؛ اى محمد، بيرون آى كه آمده‏ايم با تو مفاخره كنيم» يعنى امتيازات ومفاخر وبرترى‏هاى قبيله خود را بر تو ثابت كنيم. آن گاه آنان به مال وثروت وكثرت جمعيت وچيزهايى از اين قبيل فخرفروشى كردند واين آيه شريفه درباره آنها نازل شد: (اِنَّ الّذينَ يُنادُونَكَ مِن وَراءِ الحُجُراتِ أكثَرُهُمْ لا يَعْقِلُون؛(۲)ﻜﺴﺍﻨﯼكهتوراازپشتحجره‏هاندامى‏دهندبسيارىازآنهانمى‏فهمند.)(۳)

۲) در يكى از جنگ‏ها هنگامى كه پيامبر خدا غنايم جنگى را تقسيم مى‏كرد، مردى از بنى تميم به نام ذو الخويصره، كه همان «حرقوص بن زهير» بود، سر رسيد وگفت: يا محمّد، عدالت را رعايت كن! پيامبر فرمود: واى بر تو، اگر من عدالت را رعايت نكنم پس چه كسى اين كار را خواهد كرد؟ بعضى از اصحاب خواستند او را بكشند. پيامبر فرمود: رهايش كنيد، همانا براى او يارانى خواهد بود كه نماز شما در مقابل نماز آنها وروزه شما در برابر روزه آنها كوچك شمرده مى‏شود وآنها قرآن را تلاوت مى‏كنند اما از گلوهايشان تجاوز نمى‏كند، آنها از دين خارج مى‏شوند همان گونه كه تير از كمان رها مى‏شود. سپس افزود: آنها بر مسلمانان خروج مى‏كنند.نشانهآنهاايناستكهدرميانشانمردسياهچهره‏اىاستكهيكىاز
پستان‏هاىاومانندپستانزناست.»(۴)

مفسران مى‏گويند: درباره همين اعتراض «حرقوص بن زهير» به پيامبر بود كه اين آيه شريفه نازل شد: (وَمِنهُمْ مَن يَلْمِزُكَ في الصَّدقات فَإنْ اُعطوا مِنها رَضَوا وإنْ لَمْ يُعْطُوا مِنها إذاهُم يَسخَطُون؛(۵) واز منافقان كسانى هستند كه در امر صدقات تو را طعنه مى‏زنند. اگر به آنها دادهشودخرسندمى‏شوندواگردادهنشودخشمگينمى‏گردند.)(۶)جالب است كه در اين سند تاريخى – كه اكثر موّرخان ومحدثان ومفسران آن را نقل كرده‏اند – منافقى كه به پيامبر اعتراض مى‏كند وقرآن، او را از جمله منافقان مى‏شمارد كسى است كه «ذو الخويصره» نام دارد واو همان «حرقوص بن زهير» است كه يكى از رهبران خوارج بود ودر جنگ صفين پس از جريان حكميّت، شديداً به على (ع) اعتراض كرد وجمعى را به دنبال خود كشانيد وسرانجام در جنگ نهروان كشته شد. او همان «ذو الثديه» بود كه على (ع) جنازه او را جستجو كرد تا

اين كه آن را يافت واز اين كه وعده پيامبر (ص) تحقق يافته است خدا را شكر كرد.(۷) دقت در اين دو سند تاريخى به خوبى نشان مى‏دهد كه يكى از رهبران عمده خوارج چه سابقه فكرى داشته است.
۱-۲-نمونه‏اى از تعصبات قبيله‏اى خوارج ودشمنى آنها با قريش
۱) ابو حمزه خارجى در سال ۱۳۰ به مدينه حمله كرد ومردم آن شهر را شكست داد كه در تاريخبهنام«واقعهقديد»معروفاست.وقتىاسيرانراآوردندهركسازقريشبودمى‏كشتندوهركسازانصاربودرهامى‏كردند.(۸)
۲) وقتى ضحاك بن قيس شيبانى خارجى، زمان كوتاهى در عراق حكومت يافت عبداللَّه بن

عمروسليمانبنهشامبهناچاربااوبيعتكردند.شبيلبنعزره،شاعرخارجى،بامباهاتگفت:المتَرأنّاللَّهظهردِينَهُ‏وَصَلَّتْ‏قريشخَلْفَ‏بكرِبن‏وائل‏«آيا نديدى كه چگونه خداوند دين خود را پيروز كرد وقريش پشت سر بكر بن وائل نماز خواند؟»(۹) با توجه به زمينه‏هاى سياسى وعصبيت‏هاى قومى ونژادى، كه نمونه‏هايى از آن را نقل كرديم، كسانى كه كينه وحسد اميرالمؤمنين على (ع) را در دل داشتند ولى به ناچار در سپاه آن حضرت قرار گرفته بودند وبه ظاهر از جمله اصحاب على (ع) به حساب مى‏آمدند، همواره در پى فرصتى بودند كه به آن حضرت ضربه بزنند وآنچه را كه مدت‏ها پنهان مى‏كردند آشكار سازند. چنين فرصتى در جنگ صفين ودر مسأله حكميّت به دست آمد وآنها توانستند از ساده‏لوحى سربازان على (ع) سوء استفاده كنند وجمعيت زيادى را به دنبال خود بكشند وتا آن جا پيش رفتند كه جنگ نهروان را بر امام مسلمين اميرالمؤمنين على (ع) تحميل كردند.
۱-۳- نام‏هاى ديگر خوارج

خوارجرتاريخبهنام‏هاىديگرىهممشهورندكهاينكآنهاراذكرمى‏كنيم:
۱) «شُراة»: اين كلمه جمع «شارى» به معناى فروشنده است. خوارج اين نام را بسيار دوست مى‏داشتند، چون مى‏پنداشتند كه جان خود را به خدا فروخته‏اند ودر راه او از جان خويش گذاشته‏اند. اين نام مأخوذ از اين آيه است كه در شأن على (ع) در ليلة المبيت نازل شده است: (وَمِنَالنّاسِمَنْيَشرىنَفسَهُابتِغاءَمَرْضاتِاللَّهِ؛(۱۰)ازمردمكسانىهستندكهنفس
خودراجهتخشنودىخداوندمى‏فروشند.)

۲) «حَرُورِيَه»: به اين علت، آنها را حروريه مى‏گويند كه پس از ترك صفين ومخالفت با على (ع) به روستاى «حرورا» رفتند و اين روستا دو ميل با كوفه فاصله داشتهاست.(۱۱)
۳) «خَوارِجْ»: خوارج جمع «خارجى» است، از ريشه خروج به معنى «بيرون شدن» و «قيام كردن» است. نام مشهور اين فرقه، همان خوارج است. اين نام از حديث معروفىكهازپيامبر(ص)درمقامپيشگويىازاينگروهرسيدهاقتباسشدهاستكهفرمود:«سَيَخرُجُقَومٌيَمرَقُونَمِنَالدّينِ؛بهزودىقومىخروجمى‏كنندكهآنهاازدينبيرونرفته‏اند.»
۴) «مُحَكِّمَه»: خوارج در جريان جنگ صفين ودر اعتراض به مسأله حكميّت، شعار «لا حكم إلّا للَّه» را سر دادند و نام «مُحَكِّمَه» از همين شعار معروف آنها گرفته شده است. مُحَكِّم يا مُحَكِّمه، اسم فاعل از تحكيم است وبه معناى كسى است كه تحكيم را قبول ندارد؛ از اين رو

«ابنسيده»گفتهاست:اطلاقمحكمهبرخوارج،جنبهسلبىدارد،زيراآنهانفىتحكيممى‏كردند.»(۱۲)وشايد محكِّمه اسم فاعل از مصدر جعلى تحكيم است كه به معناى گفتن جمله«لاحكمإلّاللَّه»مى‏باشدمانند«مُكِّبر»بهمعناىكسىكه«اللَّهاكبر»مى‏گويد.
۵) «مارِقِين»: مارق از ماده مرق به معناى رها شدن وبيرون رفتن ودريدن است.(۱۳) در حديثى از پيامبر گرامى اسلام (ص) فتنه خوارج، پيش بينى شده است كه در جنگ نهروان آن حديث را خواهيم آورد. نام «مارقين» بر گرفته از همان حديث پيامبر است.

۲- فرقه‏هاى خوارج
خوارج بر اثر علل وعواملى به دسته وفرقه‏هاى مختلفى تقسيم شدند. در تعداد فرقه‏هاى خوارج، ميان نويسندگان ملل ونحل، اختلاف نظر وجود دارد؛ اشعرى بيش از سى فرقه از آنها را نام مى‏برد.(۱۴) ملطى آنها را بيست وپنج فرقه مى‏داند. (۱۵) شهرستانى آنها را به هشت فرقه اصلى، تقسيم مى‏كند.(۱۶) ايجى آنها را هفت فرقه مى‏داند.(۱۷) رازى آنها را به بيست ويك فرقه تقسيم مى‏كند. (۱۸) اسفرائنى وبغدادى آنها را بيست فرقه مى‏دانند.(۱۹) وابن المرتضىازآنهادرپنجفرقهاصلى،ناممى‏برد(۲۰)دراينجامافقطمهمترينآنهاراناممى‏بريم:
۱)ازارقه:پيرواننافعبنازرقحنظل‏

۲)نجدات:پيرواننجدةبنعامرحنفى‏
۳)صُفريه:پيروانزيادبناصفر
۴)عجارده:پيروانعبدالكريمبنعجرد
۵)شعيبيه:پيروانشعيب‏
۶)صلتيه:پيروانصلتبنعثمان‏
۷)حمزيه:پيروانحمزةبناكركند
۸)ثعالبه:پيروانثعلبهبنمشكان‏

همچنين خازميه، معلوميه ومجهوليه، اخفسيه، معبديه، اباضيه، بيهسيه، بدعيه، يزيديه، رشديه از ديگر فرقه‏هاى خوارج هستند.
۳- عقايد كلامى خوارج
هر چند خوارج در ابتدا به صورت سياسى خود را مطرح كردند وجنگ نهروان را عليه حكومت نوپاى اميرالمؤمنين (ع) به پا كردند، اما بعدها عقايد ونظريات مختلفى از خود نشان دادند؛ از اين رو در علم كلام از آنها به عنوان يكى از فرقه‏هاى كلامى، نام برده شده است كه به بعضى از عقايد باطل آنها مى‏پردازيم:
الف: خلافت ورهبرى از ديدگاه خوارج

خوارج عقيده داشتند خلافت ورهبرى جامعه، حق مسلم هر عرب آزاد است، اما مسلمانان بايد تلاش كنند شايسته‏ترين وبا ايمان‏ترين افراد را انتخاب نمايند وچون فردى به خلافت منصوب شد ديگر نمى‏تواند از آن چشم بپوشد واز زير بار مسؤوليت شانه خالى كند. بعدها وقتى كه مسلمانان غير عرب هم به خوارج پيوستند به جاى عرب بودن وآزاد بودن، مسلمانى وعدالت را شرط خلافت قرار دادند، بدين معنى كه هيچ تفاوتى بين عرب وغير عرب، قريشى وغير قريشىقائلنبودند.(۲۱)

بعضى از گروه‏هاى خوارج حتى جنسيت را براى تصدى اين مقام، مدرك نمى‏دانستند ودر اين مورد بين زن ومرد، فرقى قائل نبودند. اگر زنى از خود شايستگى ولياقتنشانمى‏دادمى‏توانسترهبرىوامامترادردستگيرد.(۲۲)بعضىديگرازخوارج،حتىلزوموجودامامرادرجامعهنفىمى‏كنند.(۲۳)
به هر ترتيب، خوارج اهميت فوق العاده دينى براى خليفه، قائل نبودند. آنان همواره به خليفه به عنوان نماينده مسلمين مى‏نگريستند كه مسؤوليت سياسى، دينى ونظامى جامعه بر عهده او بود. اما پس از انتخاب واتمام بيعت اگر خلاف عقايد آنها گام‏برمى‏داشت هر لحظه ودر هر زمان مى‏توانستند او را عزل كنند ودر صورت سرپيچى او از اين كار با او جنگ نموده وحتى از اين نيز فراتر مى‏رفتند ودر صورت ضرورت او را واجب القتل مى‏دانستند.(۲۴)

خوارج دو خليفه نخستين، يعنى ابوبكر وعمر را قبول داشتند. على (ع) را هم تا زمانى كه به حكميّت راضى نشده بود خليفه مسلمين مى‏دانستند، ولى پس از آن او را كافر مى‏خواندند. عثمان را هم قبول نداشته واو را كافر مى‏دانستند، چراكه معتقد بودند او پس از تصدى مقام خلافت، خويشاوندانش را مقام داد وقرآن را دريد ومسلمانان را تحقير كرد ومنكران ستم را زد وتبعيدى پيامبر خدا را پناه داد ومسلمانان را كه در فضيلت تقدم داشتند زد وتبعيدكرد وغنيمتخدارابينقريشوبذله‏گويانعرب،تقسيمكرد.(۲۵)
خوارج،خلفاىاموىوعباسىراهمدشمنمى‏دانستندوهموارهدرحالمخالفتوقيامعليهآنهابودند.گروهى از خوارج على (ع)، عثمان، طلحه، زبير، عايشه وعبداللَّه ابن عباس را كافر ومخلد در آتش مى‏دانند.(۲۶)

ب : خوارج ومرتكبان گناه كبيره
يكى از مباحث مهم وپر فراز ونشيب در ميان متكلمان اسلامى، مسأله «مرتكبان گناه كبيره» است، بدين معنى كه آيا مسلمانى كه به خدا وپيامبر ومبانى اسلام معتقد است اگر احياناً گناه كبيره‏اى از او سر زد چه حكمى دارد؟ در اين مورد نظريات مختلفى ابراز شده است كه از همهمهمتر،چهارنظريهزيراست:
۱) ديدگاه شيعه واهل سنت: مرتكب گناه كبيره، مسلمان است ولى فاسق است وخداوند طبق گناهش،اورامجازاتخواهدكرد.
۲) ديدگاه مرجئه: مرتكب كبيره، مؤمن است وبا وجود ايمان قلبى، ارتكاب گناه ضررى بر ايمانشخصنمى‏زندوكاراورابايدبهخداواگذارنمود

.
۳) ديدگاه معتزله: مرتكب كبيره، نه مؤمن است ونه كافر، بلكه در مرتبه‏اى ميان كفر وايمان قرارداد(منزلةبينالمنزلتين).
۴) ديدگاه خوارج: مرتكب گناه كبيره، كافر است اگر چه ايمان قلبى به اسلام داشته باشد واو نمازهمبخواندوچونكافراستجانومالاواحترامندارد.
نظريه پذيرفته شده در ميان عامه مسلمانان تا زمان پيدايش خوارج، همان نظريه اوّل بود، اما پس از جريان حكميّت وظهور خوارج، اين مسأله به صورت خاصى در محافل علمى مطرح شد ومورد اختلاف قرار گرفت واهميت ويژه‏اى يافت، زيرا عقيده خوارج در اين مسأله باعث تندروى‏هاىآنانگرديدواكثرمسلمانانىراكهروشآنهاراقبولنداشتندتكفيرمى‏كردندوحتىدستبهكشتارآنانمى‏زدند.
از اين رو مى‏توان گفت همين مسأله بحث‏انگيز بود كه «علم كلام» را پايه‏گذارى كرد وموجب گرديد كه با جدا شدن «واصل بن عطا» از «حسن بصرى» پس از بحث در اين باره، مكتب معتزله به وجود آيد.(۲۷)

۴- احتجاجات على (ع) با خوارج
امام على (ع) سعى داشت با صحبت وموعظه، خوارج را به راه راست باز گرداند؛ از اين رو در موارد مختلف با آنان احتجاج كرد كه دو مورد آن را در اين جا مى‏آوريم:
۱) هنگامى كه دوازده هزار تن از سپاهيان على (ع) از آن حضرت جدا شدند وبه حروراء رفتند، امام پسر عمّ خود ابن عباس را به سوى آنها فرستاد تا با آنها گفتگو كند. آنها به ابن عباس گفتند: خود على پيش ما بيايد تا سخن او را بشنويم كه در اين صورت ممكن است شبهه‏هايىكهداريمبرطرفشود.
ابن عباس، نزد امام برگشت وپيشنهاد خوارج را مطرح ساخت. امام كه از هر فرصتى براى هدايت آنان استفاده مى‏كرد با جمعى از ياران خود به طرف آنها رفت. ابن كواء كه رهبر خوارج بود با جمعى از دوستانش جلو آمد. امام فرمود: اى ابن كواء سخن بسيار است از يارانخودپيشمنبفرستتابااوسخنبگوييم.

ابنكواء:آياازشمشيرتودرامانم؟
امام:آرى.
ابن كواء با ده نفر پيش آمد وامام ضمن صحبت درباره جنگ با معاويه وحيله قرآن به نيزه كردن او وداستان حكمين فرمود: آيا به شما نگفتم كه اهل شام بدين وسيله شما را فريب مى‏دهند، جنگ آنها را در هم كوبيده است، بگذاريد كارشان را تمام كنيم ولى شما قبول نكرديد؟ آيا اين طور نبود كه من مى‏خواستم پسر عموى خود ابن عباس را حَكَم قرار دهم وگفتم كه او فريب نمى‏خورد، ولى شما داورى جز ابو موسى را قبول نكرديد و من به ناچار پيشنهاد شما را اجابت كردم؟ اگر در آن هنگام جز شما كسان ديگرى را كمك وياور مى‏داشتم، هرگز در برابرتان تسليم نمى‏شدم. در حضور شما با حكمين شرط كردم كه مطابققرآنازاولتاآخرآنومطابقسنترسولاللَّه(ص)داورىكنندواگرچنيننكردندداورىآنهارانخواهيمپذيرفت،آيااينطورنبود؟
ابنكواء:درستاست،همهاينهاواقعشد،ولىاكنونچرابهجنگمعاويهنمى‏روى؟

امام:منتظرممدتىكهميانماوآنهاتعيينشدهبهسرآيد.
ابنكواء:آياتودراينامر،قاطعهستى؟
امام:آرىوجزاين،راهديگرىندارم.

در اين هنگام، ابن كواء با ده تن از يارانش به سپاه امام پيوستند ولى ديگران شعار «لا حكم إلّاللَّه»سردارندوعبداللَّهبنوهبوحرقوصبنزهيررااميرخودكردندودرنهرواناردوزدند.(۲۸)
۲) احتجاج ديگر آن حضرت اين است كه امام (ع) همراه با ابن عباس به سوى خوارج رفت وبهابنعباسفرمود:ازآنهابپرسكهچهچيزىباعثنارضايىشماازاميرالمؤمنينشدهاست؟
ابنعباسپيشآنهارفتوگفت:چهچيزىباعثنارضايىشماازاميرالمؤمنينشدهاست؟

خوارج:نارضايىمابهسببچيزهايىاستكهاگرعلى(ع)دراينجاحاضربوداوراتكفيرمى‏كرديم.
على (ع) كه پشت سر ابن عباس بود، سخن آنها را شنيد جلو آمد وفرمود: اى مردم، من على بنابى‏طالبهستم،اينكايرادهايىكهبرمنداريدبگوييد.
خوارج: يكى از ايرادهاى ما اين است كه نزد تو در بصره جنگيديم. وقتى كه خدا تو را بر

آنهاپيروزكردآنچهدرلشكرگاهآنهابودبرماحلالكردى،ولىمارااززن‏هاوبچه‏هايشانمنعنمودى،اگرمالآنهابرماحلالبودچطورزن‏هايشانحلالنبود؟
امام: اى مردم، اهل بصره با ما جنگيدند وجنگ را آنها شروع كردند، وقتى شما پيروز شديد اموال آنها را قسمت كرديد، ولى من شما را از زن‏ها وبچه‏هاى آنها منع كردم، زيرا كه زن‏ها با ما جنگ نكرده بودند وبچه‏ها بر اساس فطرت، زاييده شده بودند ونقض پيمان نكرده بودند

وآنهاگناهىنداشتند.منخودديده‏امكهپيامبربرمشركانمنتمى‏گذاشت،پستعجبنكنيدكهمنبرمسلمانانمنتگذاشتموزن‏هاوبچه‏هايشانرااسيرنكردم.
خوارج: ايراد ديگر ما اين است كه تو در جنگ صفين از جلوى اسم خود، «اميرالمؤمنين» را محوكردى،حال كه تو امير ما نبودى پس ما هم از تو اطاعت نمى‏كنيم.
امام: اى مردم من به مصالحه رسول خدا با «سهيل بن عمرو» اقتدا كردم (اشاره به داستان صلح حديبيه ومحو كردن كلمه «رسول اللَّه» از جلوى اسم پيامبر در قراردادصلح).
خوارج: ايراد ديگر ما اين است كه تو، به حَكَمين گفتى كه به كتاب خدا نظر كنيد، و اگر مرا

افضلازمعاويهيافتيدپسمرادرخلافتتثبيتكنيد.ياعلى،اگرتودرحقانيتخودشكداشتىپسمابيشترشكمى‏كنيم.
امام: من انصاف را رعايت كردم. اگر مى‏گفتم حتماً به نفع من حكم كنيد ومعاويه را رها سازيد، راضى نمى‏شدند وقبول نمى‏كردند، همان گونه كه اگر پيامبر خدا به نصاراى نجران كه پيش او آمده بودند مى‏گفت: مباهله كنيم ولعنت خدا را با شما قرار بدهيم، آنها راضى نمى‏شدند.پيامبرانصافرارعايتنمودوطبقفرمانخداوندگفت:«فَنَجْعَلْلَعْنَةَاللَّهِعَلَىالْكاذِبينَ؛لعنتخدارابردروغگويانقراربدهيم»مننيزچنينكردم.
خوارج:ايرادديگرماايناستكهتودربارهحقىكهمالتوبودتنبهحكميّتدادى.

امام: پيامبر خدا هم درباره بنى قريظه، سعد بن معاذ را حكم وداور قرار داد واگر مى‏خواست اينكاررانمى‏كردومنهمبهپيامبراقتدانمودم.پسازاينگفتگوها،امامفرمود:آيامطلبديگرىهمداريد؟
آنها همه ساكت شدند وگروه‏هايى از آنان از هر طرف، فرياد برآوردند: التوبه، التوبه، يا اميرالمؤمنين، پس از آن، حدود هشت هزار تن از آنان به امام پيوستند وچهار هزار تن ديگر به جنگ با امام مصمم شدند.(۲۹)

۵- ديدگاهخوارجدرموردمرتكبانگناهانكبيره
خوارجمعتقدبودندكهمرتكبگناهكبيره،كافر است. امام (ع) درباره اين انحراف به آنان فرمود:
فَإن أَبَيتُمْ الّا أن تَزْعُمُوا أنّى أخطأتُ وَضَلَلتُ فَلِمَ تُضَلِّلُونَ عَامَّةَ اُمّةِ محمّدٍ صَلّى اللَّهُ عَلَيهِ وآلِه بِضَلالِي وتَأخُذُونَهُم بِخَطئِي وتُكَفِّرونَهُمْ بِذُنوبي. سُيُوفُكُمْ عَلى عَواتِقِكُمْ تَضَعُونَهَا مَوَاضِعَ الْبُرءِ وَالسُّقْمِ وَتَخْلِطُونَ مَنْ أَذنَبَ بِمَنْ لَمْ يُذْنِبْ، وَقَدْ عَلِمْتُم أنَّ رسُولَ اللَّهِ صَلّى اللَّهُ عَليهِ وآلِهِ رَجَمَ الزَّانِى الْمُحصَنَ ثُمّ صَلّى عَلَيهِ ثُمّ وَرَّثَهُ أهلَهُ وَقَتَلَ القاتِلَ و وَرَّثَ مِيراثَهُ أهلَهُ وقَطَعَ السَّارِقَ وجَلَدَ الزَّانى غَير المُحصَن ثمّ قَسَمَ عَليهِما مِن الفَى‏ءِ ونَكَحَا المُسْلِمات، فَأخذهُم رَسولُ اللَّهِ صَلى

اللَّهُعليهِوآلِهِبِذُنُوبهموأقامَحقَّاللَّهفِيهِموَلَمْيَمْنَعهُمسَهْمَهُمْمِنالإسلامِوَلَميُخرِجأسمائَهُممِنبَينِأهلِه…؛اگر در اين پندار خود اصرار داريد كه من خطا كرده وگمراه شده‏ام پس چرا به گمراهى من، همه امت محمّد (ص) را گمراه مى‏دانيد وبه خطاى من، آنها را مورد مؤاخذه قرار مى‏دهيد وبه گناهان من آنها را تكفير مى‏كنيد؟ شما شمشيرهاى خود را به دوش گرفته‏ايد واز آن در جاى سالم وناسالم استفاده مى‏كنيد وگناهكار و بى‏گناه را درهم مى‏آميزيد، در حالى كه مى‏دانيد پيامبر (ص) زناكار همسردار را سنگسار مى‏كرد امّا پس از آن بر جنازه وى نماز مى‏خواند وارث او را به خانواده‏اش مى‏داد، دست دزد را مى‏بريد وزناكار بدون همسر را تازيانه مى‏زد ولى سهم آنها را از غنائم مى‏داد وآنها با زنان مسلمان ازدواج مى‏كرند. بنابر اين، پيامبر(ص) آنها را به سبب گناهانشان كيفر مى‏داد وحق خدا را درباره آنها اجرا مى‏كرد اما در عين حال، سهم آنها را از اسلام منع نمى‏نمود و نام‏هاى آنان را از دفتر مسلمانان خارج نمى‏ساخت.»(۳۰)

۶- خوارج وفقر انديشه
اساساً نام كلام وفلسفه با انديشه وتفكر توأم است. هر كس كه نام متكلمان وپاسداران مرزهاى عقيدتى را مى‏شنود ناخود آگاه، انسان‏هايى متفكر و انديشمند ومنطقى به ذهنش خطور مى‏كند، اما متأسفانه بايد گفت كه برخى از فرقه‏هاى كلامى كه نامشان در تاريخ علم كلام آمده است به هيچ رو اهل انديشه وتفكر نبوده‏اند كه هيچ بلكه به تحجر وخشك فكرى وتعصب مشهور بوده‏اند. در رأس اين فرقه‏ها خوارج بودند كه كردارهاى وحشيانه آنان، حكايت از انديشه جنايت‏آلود وفقر تفكر ومنطق در ميانشان مى‏كند. به يك نمونه از كارهاى دهشت‏انگيز آنان، كه در زير مى‏آيد، بنگريد تا بهتر به عمق تهى مغزﯼ اين گروه ﭙﯼ ببريد:

اميرالمؤمنين (ع) تصميم گرفته بود كه به جنگ شاميان برود امّا جنگ با خوارج، حضرت را از اين امر بازداشت. خوارج از كوفه حركت كردند وبه نزديك نهروان رسيدند. آنها مردﯼ را ديدند كه زنى را بر الاغى نشانده وپيش مى‏راند به او گفتند: تو كيستى؟ گفت: من مردى مؤمن مى‏باشم.گفتند:نظرتدربارهعلىبنابىطالبچيست؟گفت:منمى‏گويمكهاو
اميرالمؤمنينواولينكسىاستكهبهخداورسولشايمانآورد.(۱)

خوارج گفتند: اسمت چيست؟ گفت: من عبداللَّه بن خبّاب بن ارت هستم كه از اصحاب رسول خدا(ص)بوده‏ام.گفتند:مثلاينكهتوراترسانديم؟گفت:آرى!
گفتند: بيم نداشته باش! حديثى از قول پدرت كه از رسول خدا (ص) شنيده باشد، براى ما بگو كهماراباآنحديث،بهره‏مندسازى.
گفت:پدرمازرسولخدا(ص)حديثكردكهمى‏فرمود:

«ستكونفتنةٌبعدييَموتُفيهاقَلْبُالرّجلِكمايَموتُبدنُهيُمسيمُؤمناًويُصْبِحُكافِراً؛ به زودىفتنه‏اىخواهدآمدكهدراثناىآن،دلمردچنانكهبدنشمى‏ميرد،خواهدمُرد.شبانگاهمؤمناستوصبحكافر.»
گفتند:همينحديث،موردنظرمابودكهازتوپرسيديم.تودربارهابوبكروعمرچهمى‏گويى؟!وىآندوراستود.
گفتند:درموردآغازوانجامخلافتعثمانچهمى‏گويى؟
گفت:درآغازوانجامآنبرحقبود.

گفتند:درموردعلى(ع)پيشازداستانحكميّتوپسازآنچهمى‏گويى؟
گفت:مى‏گويمكهاوخدارابهترازشمامى‏شناسدودركاردينشمحتاطتروبصيرتشبيشتراست.
گفتند: تو از هوى وهوس خود پيروى مى‏كنى واشخاص را به واسطه نام‏هاى ايشان دوست دارى نه كردارشان وبه خدا سوگند تو را چنان بكشيم كه هيچ كس را چنان نكشته باشيم. آن گاه او را گرفتند وشانه‏هايش را بستند وهمراه همسرش – كه آبستن بود – زير درخت خرماى پر بارى بردند. اتفاقاً خرمايى از درخت فرو افتاد. يكى از خوارج آن را برداشت ودر دهان گذاشت. ديگرى به او گفت: به ناروا وبدون پرداخت بها آن را خوردى؟ آن شخص، خرما را از دهان بيرون انداخت. آن گاه خوكى اهلى كه به شخصى از اهل ذمه تعلق داشت ديدند يكى از خوارج، شمشير بر او زد وآن را كشت. ديگرى گفت: اين كار، فساد وتباهى در زمين بود. لذا آن مرد به ديدار صاحب خوك رفت ورضايت وى را به دست آورد. عبداللَّه بن خبّاب كه اين رفتار ايشان را ديد گفت: اگر در آنچه از شما ديدم راستگو باشيد منازشمابيمىندارمكهمسلمانموبدعتىدراسلامنياورده‏اموانگهىمراامانداده‏ايدوگفته‏ايدمترس.

اما آن نادان مردم، امانى كه داده بودند ناديده انگاشتند وبر خلاف منطق وعقل، عبداللَّه را خواباندندودركنارنهرسربريدندوبهسراغهمسروىرفتند.اوگفت: منزنهستم،مگرازخدانمى‏ترسيد؟!ولىآنهاباكمالبى‏رحمىوشقاوتشكمشرادريدند.
چون اين خبر به على (ع) رسيد، حارث بن مُرَّه عَبدى را نزد ايشان روانه فرمود كه كار آنان راببيندونتيجهرابراىاميرالمؤمنين(ع)بنويسد.ولىحارثچوننزديكشدكهبپرسد،اوراهمكشتند.
مردم به حضرت گفتند: اى امير المؤمنين، چرا اين اشخاص را رها كنيم كه بر اموال وزن وفرزندانمان مسلّط شوند، نخست ما را به جنگ ايشان ببر وپس از اين كه از آنان آسوده شديم، ما را به جنگ شاميان ببر. على (ع) نيز همين تصميم را پسنديد وبه سوى خوارج حركت كرد.
۷- جنگ‏هاى على(ع) در دوران خلافت

 

على(ع)مى‏فرمايد:
رسول خدا به من دستور داده است كه با پيمان شكنان (اهل جمل) وستمگران (اهل شام) واز دينبيرونرفته‏ها(خوارج)بجنگم.(۳۱)
«منتخبكنزالعمال،ج۵،ص۴۳۷»
در روز جمعه ۲۵ ذى الحجة الحرام سال ۳۵ قمرى پس از گذشت هفت روز از قتل عثمان، مهاجر وانصار وانقلابيون مصر وعراق به منزل امير مؤمنان على (ع) آمدند وبا اصرار بسيار باآنحضرتبيعتكردند.(۳۲)

اين بيعت بهتر ومردمى‏تر از بيعت با سه خليفه پيشين انجام گرفت وآن حضرت (ع) رسماً زمام امور را به دست گرفت، اما چيزى نگذشت كه قدرت طلبان ومال‏پرستان، نغمه مخالفت سردادندوسهجنگخانمانسوزرابرمسلمانانتحميلكردند.
شك نيست كه شعله ور شدن اين جنگ‏ها علل و عواملى داشت كه مى توان آنها را اين گونه خلاصهكرد:
-كينههاىدرونى؛
-حسادت؛

-الغاىامتيازاتطبقاتىوعزلكارگزاراننالايقازجانبعلى(ع)؛
-وعدمشناختصحيحازشخصيتعلى(ع)؛

۸- روان شناسى سه گروه شورشى
۸-۱- ناكثين:
يا گروه پيمان شكنان، كه اين لقب پيمان شكنى را رسول خدا (ص)به طلحه وزبير وساير سردمداران فتنه داد واز آينده آنان خبر داد، زيرا طلحه وزبير ابتدا در مدينه با اميرمؤمنان (ع) بيعت كردند ولى به خاطر نرسيدن به مطامع نفسانيشان بيعت را شكستند وبه مكه آمدند وبا همراه كردن عايشه با خودشان لشكرى را سازمان دهى كردند وبه بصره رفته وجنگ جمل را به پا نمودند.
۸-۲- قاسطين:
يا گروه ستمگران وظالمان كه سردمدار اين گروه معاويه با دستيارى عمروعاص و. . . بود و اين لقب را رسول خدا (ص) به آنان داد، زيرا حاضر نشدند تسليم عدالت على شوند، لذا با لشكرى از شام قيام كردند وجنگ صفين را برپا نمودند.

۸-۳- مارقين:
يا گروهى كه از دين خارج شدند وبه «خوارج» معروفند. اين گروه تا پايان جنگ صفين در ركاب اميرمؤمنان شمشير زدند واز ياران حضرت بودند ولى به واسطه شيطنت بعضى منافقين وداستان حكميت از دين خارج شدند ودر بيرون شهر كوفه به جنگ امام مسلمين آمدند به همين اعتبار آنان را «خوارج نهروان» ناميده‏اند واين لقب را هم رسول خدا(ص) به آنانداد.
اميرمؤمنان (ع) در خطبهشقشقيهبهاينسه گروه اشاره دارد كه مى‏فرمايد:«…فَلَمّا نَهَضْتُ بالأمر نَكَثَتْ طائفةٌ ومَرَقَتْ اُخرى وفسق آخرون…؛ هنگامى كه برپا خاستم وزمام خلافت را به دست گرفتم، جمعى پيمان خود را شكستند (جنگ جمل) وگروهى سر از اطاعتم باز زدند واز دين بيرون رفتند (جنگ نهروان) ودسته‏اى ديگر براىرياستومقامازاطاعتحقسرپيچيدند(جنگصفين)….»(۳۳)

آرى ، اين سه گروه در دوره پنج ساله خلافت امير مؤمنان على (ع) ، سه جنگِ ويرانگر را بر آن حضرت، تحميل كردند و شكاف‏هاى عميق در بين مسلمانان ايجاد نمودند. در صفحات بعد، مرورى كوتاه بر اين سه نبرد خواهيم كرد. شرح مفصّل اين جنگ‏هاى غمبار را در كتابى جداگانه كه فقط به جنگ‏هاى حضرت على (ع) اختصاص دارد، آورده‏ايم.
۹- جنگ صفين يا فتنه قاسطين

صفين يكى از سه جنگ داخلى است كه در حكومت پنج ساله على (ع) رخ داد. اين جنگ كه چند ماه طول كشيد علاوه بر خسارت‏هاى مالى و تلفات جانى، مواردى چون طرح داستان حكميّت وانتخاب ابو موسى به عنوان حَكمْ كه ناشى از بر نيزه كردن قرآن بود بر آن امام بزرگوار تحميل شد ودر نتيجه خوارج به وجود آمدند كه منتهى به جنگ نهروان وشهادت آن امام بزرگوار گرديد. در مورد انگيزه اين جنگ، پرسشى كه به ذهن هر انسان منصف وهر مسلمان آگاهى خطور مى‏كند اين است كه آيا واقعاً معاويه به قصد انتقام خون عثمان قيام كرد؟ آيا

واقعاً او خواهان قصاص قاتلان عثمان بود يا خواهان حكومت وسلطنت براى خود وبراى فرزندان واعقاب خويش؟ اگر به فرض محال معاويه قصد خون‏خواهى عثمان را داشت آيا جايز بود قبل از آن كه با حكومت قانونى وشرعى امير مؤمنان بيعت كند تقاضاى تحويل قاتل عثمان نمايد؟ آيا جايز بود براى خون‏خواهى عثمان، كه بيت المال را ملك شخصى خود مى‏دانست واز شراب خواران حمايت مى‏كرد ونااهلان را بر مقام‏هاى بالا نصب مى‏نمود وافراد بى‏ايمان را بر جان ومال مؤمنان مسلط مى‏كرد، وصحابه بزرگ پيامبر را با ضرب وشتم از صحنه خارج ويا به تبعيد مى‏فرستاد، قيام كند وخون هفتاد هزار تا صد وبيست هزار نفر را بريزد و خسارت‏هاى مالى نگينى به مسلمين وارد نمايد؟!
معاويه فقط براى رسيدن به حكومت دست به اين جنايت هولناك زد وفاجعه‏اى در اسلام به وجودآوردكه هرگز خشنودی ﻧﻴست .

۹-۱- قاسطين
پيش از آن كه به شرح ماجراى صفين بپردازيم بهتر است به توضيح كوتاهى درباره قاسطين – كه آتش افروزان جنگ صفين هستند – وبه شناختى از معاويه بپردازيم.
در روايت‏هايى كه از رسول خدا (ص) به ما رسيده است، آن حضرت به معاويه وگروهى كه جنگ ﺼﻔﻴﻦ را به پا کردند قاسطين لقب داده است .
يا عليّ، ستقاتل بعدي الناكثين والقاسطين والمارقين… وكان القاسطون أهل الشام بصفين… ؛
اى على! به زودى بعد از من با سه گروه ناكثين وقاسطين ومارقين مقابله خواهى كرد. ودر توضيح اين سه گروه فرمود: اما قاسطين اهل شام هستند كه در صفين جمع خواهند شد….»(۳۵)

«قاسِطْ» از ماده «قسط» به معنى تقسيم عادلانه است؛ اين ماده هنگامى كه به باب ديگرى در آيد مثل آيه: (وأَمَّا الْقاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً)(۳۶) به معناى ظلم وانحراف از مسير حق مى‏باشد، بنابر اين پيغمبر اسلام (ص) با ديد وحى خبر داده است كه امير مؤمنان با گروه ستمگران و ظالمان که معاويه و همراهانش باشند خواهد جنگيد.
۹-۲- علل وقوع جنگ صفين

پس از آن كه امام (ع) از جنگ جمل پيروزمندانه به كوفه تشريف فرما شد وحكومت اسلامى استقرار يافت، به رتق وفتق امور پرداخت وجمعى از استانداران صالح را بر مراكز مهم كشور اسلامى منصوب كرد وناصالحان وافراد نالايق، يا خود فرار كردند ويا امام (ع) آنان را عزل نمود. حال كه اوضاع كاملاً آرام وامام بر كشور اسلامى مسلط شده است وقت آن رسيده به سراغ معاويه برود وريشه شجره ملعونه بنى‏اميه را از سرزمين شام قطع كند. بدين منظور «جرير بن عبداللَّه بجلى» استاندار همدان را كه به كوفه آمده بود تا حضوراً با امام (ع) بيعت

كند، با نامه‏اى به سوى شام اعزام كرد تا اگر معاويه بيعت كرد چه بهتر(۳۷) و اگر امتناع ورزيد فوراً او را از حکومت شام خلع کند . مالك اشتر با اعزام «جرير» نظر موافق نداشت، زيرا او را متهم به همكارى با معاويه مى‏ساخت ولى امام (ع) بر خلاف نظر او، جرير را بر اين کار برگزيد و فرمود : « دعه حتی ننظر ما يرجع به الينا؛ بگذار برود تا ببينيم چه می کند . »(۳۸) جرير نامه امام (ع) را به شام برد وبر معاويه وارد شد ابتدا با سخنانى قاطع وكوبنده معاويه را ارشاد نمود و چنين گفت : اى معاويه! بدان كه مردم مكه ومدينه، كوفه وبصره، حجاز ويمن، مصر وعمان، بحرين ويمامه، همه با پسر عمويت على بن ابى‏طالب بيعت كرده‏اند وجز همين چند قلعه كه تو در آن هستى كسى باقى نمانده است، اگر سيلى از بيابان‏هاى آن جا جارى شود همه را غرق مى‏كند، من آمده‏ام كه تو را به آنچه رستگارى تو در آن است دعوت كنم وبه بيعت از اين مردم رهنمون گردانم .(۳۹)

آن گاه نامه امير مؤمنان (ع) را تسليم معاويه كرد، كه خلاصه‏اى از آن نامه اين است:
«اى معاويه! بيعت مهاجران وانصار با من حجت را بر تو تمام كرده وتو را ملزم به اطاعت ساخته، طلحه وزبير با من بيعت كردند سپس بيعت خود را شكستند، شكستن بيعت مانند ردّ آن است تا حق فرا رسيد وفرمان خدا پيروز شد. درباره قاتلان عثمان زياد سخن گفتى تو نيز در آنچه كه ساير مسلمانان وارد شده‏اند وارد شو (وبيعت كن) وآن گاه حادثه را نزد من مطرح كن، به جان خودم قسم اگر به عقل خودت نه به هواى نفست باز گردى مرا پاك‏ترين فرد نسبت به عثمان مى‏يابى، بدان كه تو از طُلقاء (آزادشدگان) هستى وبراى اين گروه، خلافت

حلال نيست وحق عضويت در شورا ندارند، من به سوى تو وكسانى كه از ناحيه تو مشغول كار هستند جرير بن عبداللَّه را كه از اهل ايمان وهجرت است اعزام كردم تا بيعت کنی و وفاداری خود را اعلام نمايى.» (۴۰) معاويه در پاسخ «جرير» نماينده امام (ع) امروز وفردا كرد وگفت: بايد در اين باره فكر كنم وبا مردم شام مشورت نمايم. او با اين وقت‏كُشى مى‏خواست نيروهايى براى خود جذب كند ومردم شام را براى مقابله آماده نمايد تا آن كه ديرتر از موعد مقرر خبر به على(ع) برسد ومعاويه توانسته باشد در اين مدت آمادگى لازم را پيدانمايد. لذا پس از چند روزى ، منادى معاويه مردم شام را به مسجد دعوت كرد، خود معاويه بالاى منبر رفت وپس از حمد وثناى الهى وتوصيف سرزمين شام كه اين جا سرزمين

پيامبران وبندگان صالح است و. . . گفت: مردم! مى‏دانيد من نماينده امير مؤمنان عمر بن خطاب وعثمان بن عفان هستم من درباره كسى كارى صورت نداده‏ام كه از او شرمنده باشم، من ولىّ وسلطان خون عثمانم كه مظلوم كشته شده است چون قرآن فرموده است: (وَمَنْ قُتِلَ مَظلُوماً فَقَدْ جَعَلنا لِوَلِيّهِ سُلْطاناً؛(۴۱) آن كس كه مظلوم كشته شود ما به ولىّ او قدرت بخشيديم) آن گاه افزود: من مايلم نظر شما را درباره قتل عثمان بدانم. مردم شام فرياد برآوردند كه: ما به خون‏خواهىِ عثمان با تو بيعت مى‏كنيم وخون او را مطالبه مى‏نماييم. سپس با او در اين راه بيعت كردند وگفتند در اين راه از جان ومال خود خواهيم گذشت.(۴۲)
۹-۳- نامه معاويه به عمرو بن عاص

معاويه براى مقابله با امير مؤمنان على (ع) از دغل بازان وسياست‏مداران كهنه‏كار كمك خواست ، به همين منظور نامه‏اى به عمرو عاص نوشت واو را براى مشورت درباره جنگ با على (ع) به شام دعوت كرد. و وعده حكومت مصر را پس از پيروزى به عمرو عاص داد. عمرو عاص كه در زمان حكومت عثمان به عنوان عنصرى نامطلوب از حكومت مصر كنار زده شده بود ودر فلسطين زندگى مى‏كرد. به محض اين كه نامه معاويه به او رسيد با پسرانش «عبداللَّه» و «محمّد» به مشورت پرداخت. و سرانجام براى رسيدن به حكمرانى مصر از فلسطين به شام عزيمت نمود . (۴۳)

۹-۴- حركت سپاه امام (ع) به سوى صفين
امام پس از آن كه دانست معاويه تسليم حق نشده و حاضر به بيعت نيست بلكه سرباز جمع آورى مى كند و آماده جنگ مى‏شود در اوايل ماه شوال سال ۳۶ قمرى، تصميم به اعزام نيرو گرفت.
به فرمان امام (ع) سپاه اسلام در چهارشنبه پنجم شوال ۳۶ قمرى به سوى صفين حركت كرد. ابن شهر آشوب مى‏نويسد: نود هزار تن، سپاه امام را تشكيل مى‏داد.(۴۴) كه به گفته سعيد بن جبير در ميان آنها ستارگان درخشانى از صحابى رسول اللَّه (ص) به چشم مى‏خوردند كه تعداد آنان به ۹۰۰ نفر از انصار و۸۰۰ نفر از مهاجرين وبه گفته «ابن ابى ليلى» هفتاد نفر يا ۱۳۰ نفر از آن مهاجرين وانصار از جنگ جويان بدر بودند، ومعاويه در حالى كه ۱۲۰ هزار نفر سپاهيانش را تشكيل مى‏داد تنها دو نفر يكى «نعمان بن بشير» وديگرى «مسلمة بن مخلد» از اصحاب رسول خدا (ص) در ميانشان ديده مى‏شد.(۴۵)

امام (ع) كه فرماندهى كل سپاه را به عهده داشت همراه سپاه آماده حركت شد. نكته قابل توجه اين جاست كه كثرت لشكر واعلام وفادارى وجان بر كفى سپاهيان، هرگز امام را از خدا غافل نمى‏كرد ودر تمام لحظات، خدا را ياد مى‏كرد، لذا موقعى كه آن حضرت پا در ركاب اسب خود كرد گفت: «بسم اللَّه» و وقتى بر روى زين قرار گرفت گفت:

«سبحان الّذي سخَّر لنّا هذا وما كنّا مُقرنين وإنّا إلى ربّنا مُنقلبون؛«منزه است خدايى كه مركب را مُسخر ما ساخته وما توان آن را نداشتيم وهمگى به سوى او باز مى گرديم.» آن گاه گفت : «پروردگارا! من از مشقت سفر واز اندوه بازگشت واز سرگردانى پس از يقين واز چشم انداز بد در اهل ومال به تو پناه مى‏برم، پروردگارا! تو همراه ومصاحب در سفر وجانشين در خانواده‏اى واين دو، جز در تو جمع نمى‏شود ، زيرا كسى كه جانشين است همراه نمى‏شود و كسى كه همراه گشت جانشين نمى‏شود.»سپس مركب خود را حركت داد و در حالى كه «حر بن سهم ربعى» در پيشاپيش او حركت می کرد و رجز می خواند به مسير ادامه داد . (۴۶) امام (ع) با سربازان خود كوفه را به جانب صفين ترك گفتند وچون از پل كوفه عبور كردند به سربازان فرمود: نماز را شكسته بخوانيد زيرا ما مسافريم وروزه واجب نگيريد، آن گاه خود امام دو ركعت نماز ظهر به جاى آورد و به سفر ادامه دادند . (۴۷)
۹-۵- ورود امام (ع) به صفين ومحاصره فرات

سرانجام سپاه عظيم امام (ع) وارد صفين شد وبه طليعه سپاه خود كه به فرماندهى مالك اشتر بود پيوست. اميرالمؤمنين موقعى به صفين رسيد كه معاويه ميان سربازان او و آب فرات لشكر عظيمى مستقر ساخته بود وامكان استفاده از آب براى سپاهيان على(ع) نبود. كم‏آبى وعطش، سپاه امام را تهديد مى‏كرد، به نقل نصر بن مزاحم، هاله‏اى از غم واندوه چهره امام (ع) را فرا گرفته بود.(۴۸) مسعودى مى‏نويسد: يك شب على (ع) خوابيد در حالى كه سپاهيانش در تشنگى شديد به سر بردند، عمرو عاص به معاويه گفت: آب را به روى سپاهيان على باز بگذار، زيرا نود هزار سرباز، آن هم از ميان مردم عراق، در ركاب على هستند وشمشيرهايشان به گردنشان است، مانع را بردار هم آنان آب بخورند وهم ما، ولى معاويه گفت: به خدا قسم! اين كار را نخواهم كرد تا آنان از تشنگى بميرند همان گونه كه عثمان مرد(۴۹). امام (ع) آخرين شبى كه در محاصره آب بود براى آگاهى از روحيه سربازانش در اطراف خيمه‏ها قدم مى‏زد وبه سوى پرچم‏هاى قبيله «مَذْحِج» آمد، فرياد سربازى را شنيد كه در ضمن قصيده‏اى چنين مى‏گفت:

أَيَمنعنَا القومُ ماءَ الفرات
وفينا الرِّماح وُفينا الحَجف
وفينا الصلاة وفينا الصيام
وفينا المناجون تحت الدجى

آيا شاميان، ما را از آب فرات باز مى‏دارند ؛ در حالى كه ما مجهز به نيزه وزره هستيم.
ودر حالى كه ما به نماز وروزه عادت كرده ؛ و در ميان ما مناجات‏كنندگانى در تاريكى‏شب هستند.
سپس امام به سوى پرچم قبيله، «كنده» رفت وديد سربازى در كنار خيمه «اشعث بن قيس» فرمانده قبيله خود اشعارى مى‏خواند، شعرش اين بود:

لئن لم يُجَلِّ الأشعثُ اليومَ كَربةً
مِن‏الموتِ فيهاللنفوس تَعَنُّت(۵۰)
فَنشربُ مِن ماء الفرات بسيفه
فَهبنا اُناساً قبل كانوا فموتوا(۵۱)

اگر امروز اشعث، اندوه مرگ را ؛ از انسان‏هاى فرو رفته در آزار واذيت برطرف نسازد.
ما با شمشير او از آب فرات مى‏نوشيم ؛ چه بهتر كه اى اشعث چنين افرادى را در اختيار ماقرار دهى كه قبلاً بودند واكنون دارند مى‏ميرند. امام (ع) با شنيدن اشعار حماسه‏اى اين دو سرباز، به خيمه بازگشت. اشعث هم كه اشعار حماسه‏اى را شنيد به خيمه امام (ع) آمد وگفت: آيا صحيح است كه مردم شام ما را از آب فرات محروم سازند در حالى كه تو در ميان ما هستى وشمشيرهايمان با ماست! به خدا سوگند! اگر به ما اجازه دهى يا راه فرات را باز مى‏كنيم ويا در اين راه مى‏ميريم، به مالك اشتر فرمان بده كه با سربازان خود در هر كجا دستور مى‏دهى بايستد. امام فرمود: «ذلك اليكم؛ اختيار با شماست» بعد اشعث در همان شب در ميان سربازان خود ندا داد: هر كس آب مى‏خواهد يا مرگ، ميعاد ما با او هنگام صبح است.

امام (ع) نقطه‏اى را كه بايد مالك اشتر با نيروى خود موضع بگيرد معين كرد وسپس در ميان انبوه لشكريان خود خطبه‏اى حماسه‏اى وبسيار آتشين خواند كه سپاه اسلام با يك حمله برق آسا تمام لشكريان معاويه را از اطراف فرات تار ومار كردند وشريعه را به تصرف خود درآوردند . در اين جا بود كه معاويه به عمروعاص گفت: چه فكر مى‏كنى اگر على مقابله به مثل كند وآب را به روى ما ببندد؟ عمرو عاص كه از بزرگوارى ومردانگى امام واخلاق اسلامى آن حضرت آگاهى كامل داشت، گفت: فكر مى‏كنم او آب را به روى ما نبندد زيرا او براى هدف ديگرى آمده است؛ او آمده يا تو را در اطاعت خود (اسلام) در آورد ويا گردنت را بزند.(۵۲)

امام على (ع) هرگز راه غير اسلام نمى‏رود و لذا به يارانش فرمود:
«لا خلّوا بينهم وبينه لا أفعلُ ما فَعَلَهُ الجاهلون، سَنَعْرض عليهم كتابَ اللَّه ونَدْعُوهُم إلى‏الهُدى فإن أجابوا والّا ففي حدِّ السيف ما يُغنى إن شاءَاللَّه؛ نه، بين آنان وشريعه را باز بگذاريد تا آنان هم مثل ما آب ببرند وهرگز كارى كه نادانان انجام مى‏دهند من انجام نخواهم داد، بلكه من كتاب خدا را به آنان عرضه مى‏كنم وآنان را به سوى هدايت الهى مى‏خوانم اگر اجابت كردند چه بهتر واگر سر باز زدند لبه تيز شمشيرها ما را از اين كارهاى جاهلانه بى‏نياز مى‏كند ان شاء اللَّه تعالى.»(۵۳) اين آزاد سازى فرات در روزهاى آخر ذى‏القعدة الحرام سال ۳۶ قمرى(۵۴) يا ذى‏الحجة الحرام همان سال بوده است.(۵۵)