داستان نویسی

مقدمه:
نگارگر امروز چنانكه بايد پيرو شيوه نو است و در پي سواد برداشتن از طبيعت نيست در پي آن است كه احساس اصيل و نيرومندي را كه در خاطرش نقش بسته آشكار كند و شكل ببخشد در اين مقصود از همه نقش هاي عالم و از خطوط و رنگهاي گوناگون و تركيب صورتهاي طبيعت مدد مي طلبد و هرچه او را به كار آيد به هم مي پيوندد غم آن ندارد كه بعضي شكل ها در دستش مي شكند و رنگها از راه به در مي روند و خط مستي مي كند و زنده و بي جان در هم مي آميزد اگر جلوه رنگها است كه خاطرات را از كف برده رنگ بر عالم مي باشد و منظري از عشق و عشوه و غوغاي رنگها مي سازد و يا غم وجود را در دل رنگهاي تيره و پر درد مي نشاند و يا در مستي رنگها نشاني از عالم بي خودي و بي خبري به دست مي دهد با دو خط كه نمودار ابرو و بيني است جوهر چهره اي را آشكار مي كند، چند گردش قلم آن سادگي باطني را كه در اشكال پيچيده و دشوار طبيعت نهفته است به ما مي سپارد اگر نكته اي در دلش رخنه كرده و او را آرام نمي گذارد آن نكته را خواه صورتي باشد و خواه حالتي بصد گونه مكرر مي كند و همه عالم را جلوه گاه آن نكته مي سازد تا ما نيز با آن نكته كه كوچك مي نمود خو مي كنيم ژرف و پهناور آن پا مي گذاريم.

اگر طبع خيال انگيز داشته باشد و دست در كام نهانخانه خاطر كند نقش هاي بديعي در برابر ديدگان ما مي گسترد.
اگر شوخ طبع و تيز بين باشد اجزاء وجود را به بازي تركيب مي كند و نكته هاي طنز آميز خطوط و رنگها را به كنايه و اشاره آشكار مي سازد اما بي گمان تنها قرار تقليد طبيعت و در هم ريختن اشكال و خطوط نيز كسي را در صنف نقاشان اصيل و خلاق قرار نمي دهد آن چه هنرمندان اصيل را ممتاز مي كند و فاداري به دبد و احساس و شيوه اي شخصي است. نقاش اصيل عالمي خاص خود را دارد و گرفتار آن عالم است.

شيوه نقاشي در هر دوره مانند شيوه فكر و زندگي تابع تمدني است كه در آن دوره چيره است در عهد ما اين چيرگي نسيب تمدن غربي است. تمدن مغرب زمين از اواخر قرن ۱۹ نهضت تازه اي در هنر نقاشي و هنرهاي ديگر پديدار كرده كه هرچند در آغاز مانند همه جنبشهاي نو مخالفان پابرجا داشت امروزه كم و بيش عالم گير شده و در همه جامعه هايي كه فرهنگ و تمدن غربي در آن راه يافته است رسوم و سنتهاي دين را دگرگون كرده: نقاشي جديد زبان تازه دارد بايد با دستور و لغات و اصطلاحات آن آشنا شد اگر چنين كنيم مشكلات آن آسان خواهد شد و راه بهره مند شدن از آن هموار خواهد گشت.

ظهور هنر انتزاعي و اصطلاح انتزاعي
اصطلاح ((انتزاع)) به معني چيزي جدا شده از طبيعت. همواره موضوع مشاجره بوده است شايد به اين علت كه ((انتزاع كردن)) يك چيز را به معني كاستن از ارزش يا مقام آن تفسير كرده اند. موسيقي و معماري همواره هنرهايي انتزاعي بشمار رفته اند حال آنكه در سنت كلاسيك از روزگار ارسطو به بعد ادبيات و هنرهاي تجسمي، نقاشي و پيكر تراشي هنرهايي تقليدي تلقي شده اند هنرمندان دست كم از اواسط سده نوزدهم به بعد آگاهانه يا ناآگاهانه در جهت پي ريزي تصويري از نقاشي به عنوان يك پديده في نفسه مستقل و نه تقليد از

چيزي ديگر گام برداشته اند. دشواري كاربرد واژه انتزاعي در مورد هنري كه در طبيعت شبيه سازي نمي كند از اينجا سرچشمه مي گيرد كه اين واژه را در توصيف تمام هنرهايي به كار برده اند كه موضوعشان در درجه دوم اهميت قرار داده يا كج نمايي شده است تا بدين وسيله بر ابزار تجسمي يا بياني تاكيد شود اين اصطلاح گاهي مسامحتاً در توصيف برخي از نقاشي هاي فووسيتي كه موضوع بر آنها غالب نيست و نمونه هايي از پيكره تراشي كوبيستي به كار برده مي شود ليكن تا زماني كه مختصر اثري از موضوع قابل تشخيص در ميان باشد انتزاعي يك برچسب واقعاً استثنا ناپذير نخواهد بود. كوبيسم مي تواند در مسير انتزاع قرار گيرد ولي في نفسه انتزاعي نيست.

تا كنون كوششهاي گوناگوني به عمل آمده است تا نامي رضايتبخش براي امواج نقاشي ها و پيكره هاي غير تقليدي آفريده شده در سده بيستم پيدا شود. تئو وان دوسبرگ در سال ۱۹۰۳ اصطلاح ((مجسم)) را پيشنهاد كرد و اصطلاح ((غير عيني)) نيز و سيعاً در توصيف انتزاعي هاي موندريان و پيروانش بكار برده شده است ليكن تا كنون هيچ جانشين رضايتبخشي براي اين اصطلاح پيدا نشده است و دليلي هم براي عدم استفاده از آن در آينده ديده نمي شود. كاندينسكي به نظر مي رسد كه بهتر از همه مي تواند ادعا كند نخستين نقاش انتزاعي بود كه به مفاهيم جنبي آثار غير نمايشي و اكسپرسيونيستي خويش پي برد بدون ترديد پيش از كاندينسكي نيز نقاشي هاي انتزاعي آفريده مي شده اند تعدادي از نقاشي هاي وان دولده و ديگران به شيوه هنر نو موضوع قابل تشخيص خاصي ندارند هر چند از راه مسامحه مي توان آنها را بر شكلهاي گياهي مبتني دانست. دلونه در سال ۱۹۱۱ نقش و نگارهايي رنگي مي آفريد كه موضوع ناتوراليستي عملاً از آنها رخت بر بسته بود و كوپكا نيز در همان زمانه به شيوه اي تماماً انتزاعي كار مي كرد.

آبستره
يكي از اقدامات متهورانه كه در نقاشي قرن بيستم به وقوع پيوست، نهضت هنر انتزاعي (آبستره) بود. درباره چگونگي و كيفيت اين نهضت هنري، همواره بحثها و جدلهايي بين حاميان آن از يك طرف و مخالفان از طرف ديگر صورت گرفته، مضافاً اينك در مورد بررسي ارزشهاي زيبايي شناسي آن اختلافهاي بسيار موجود است. پيرامون هنر انتزاعي مورد قبول واقع شده اند. زيرا از قواعد و قوانيني پيروي مي كنند هنر انتزاعي مورد قبول واقع شده اند.

زيرا از قواعد و قوانيني پيروي مي كنند كه متعلق به آنهاست و نيازي به جنبه ((نمايشي)) ندارند، در حالي كه شعر و نقاشي و مجسمه سازي تحت عنوان ((هنرهاي نمايشي)) قلمدار مي شوند آيا اين گونه تفكيك نمودن هنرها بايد همواره رعايت گردد؟ يا اينكه بايد به كمك اصول كلي زيبايي شناسي، كليه هنرها از جمله نقاشي و مجسمه سازي مانند موسيقي و معماري مورد سنجش و بررسي قرار گيرد؟

بنظر مي آيد كه نقاشي انتزاعي در مسير خودش به منظور رقابت با موسيقي به وجود آمده باشد زيرا با توجه به هنر ((كاندينسكي)) و ((موندريان)) برداشتهايشان نسبت به موسيقي و معماري، حد و مرزهاي هنر انتزاعي را مشخص نموده اند.

در روند تكاملي هنر انتزاعي كه نمايانگر هنر مدرن است، آيا مرز بين هنر نمايشي و غير نمايشي مشخص است؟ آيا مي توان از انواع هنر انتزاعي وابسته، و انتزاعي مطلق سخن بيمان آورد؟ آغاز و پايان هنر انتزعي كجاست؟ و بالاخره آيا هنر انتزاعي با تمام نمودهايش به قرن بيستم تعلق دارد، يا آنكه از نظر تاريخي به هنرهاي گذشته ارتباط دارد؟ …

اصطلاح ((آبستره)) به خودي خود داراي ابهام و نيازمند بحث و گفتگو است. زيرا بخوبي مي توان ادعا كرد كه تمام هنرها آبستره هستند، و يا اينكه مي توان با ((پيكاسو)) هم عقيده شد كه هنر آبستره اصلاً وجود ندارد، چنانكه هر اثر تكيه بر روشي خاص و نمودي از زندگي دارد. يكي از معروفترين مفسرين و مبلغين هنر انتزاعي ((ميشل سوفور)) فرانسوي است. در مورد هنر انتزاعي مي گويد. من هنري را انتزاعي مي نامم كه يادآور هيچ گونه واقعيت شكلي نباشد، حتي اگر نقطه اي باشد كه هنرمند از آن آغاز به كار كرده باشد.

هنر انتزاعي – كه با هر گونه نمايش واقعي از موضوعات سر ستيز دارد – داراي دو مورد حائز اهميت مي باشد، يكي ((فرم)) و ديگري ((رنگ)) اين دو عامل از لحاظ زيبايي شناسي داراي معيارهاي مخصوص به خود هستند.

اين هنر – كه سابقه نزديك به يك قرن دارد – همواره با هنر تزييني (دكوراتيو) مقايسه شده كه خود موجب شبهاتي نيز گرديده است. هنر تزييني داراي قوانين دقيق و مشخص مي باشد و در ضمن از آزاديهاي بسياري برخوردار است. در حالي كه هنر انتزاعي از قوانين مشخص پيروي نمي كند و حد و مرزي نمي شناسد از طرفي هنر انتزاعي را مي توان به عنوان عكس العمل در برابر ((واقع گرايي مدرسه اي)) قرن نوزدهم بحساب آورد كه نشانه هاي ظهور آن را مي توانيم در پايان همان قرن يعني نهضت امپرسيونيسم و سپس شيوه اي ديگر مشاهده كنيم.

نقاشي انتزاعي و انواع آن:
نقاشي انتزاعي را مي توان به دو نوع تقسيم كرد: نوع اول شامل هنرمنداني مي شود كه صرفاً به رنگ و فرم توجه دارند و اين دو عنصر تجسمي تنها بخاطر جلوه هاي مجرد آنها بكار مي گيرند. در تابلوهاي اين نقاشان اشكال و نقوش هيچ گونه شباهتي با نمونه هاي طبيعت و عالم واقع آنها ندارند. رنگها نيز از رنگهاي طبيعت پيروي نمي كنند و از رنگ تنها بخاطر خود رنگ و از فرم صرفاً بخاطر فرم استفاده مي شود.

نوع دوم شامل: آثار نقاشاني است كه رنگ و فرم را علاوه بر جلوه هاي مجرد هر يك با توجه به معاني و مفاهيم آنها بكار برده اند در اين روش رنگها و فرمها بدون آنكه موضوع يا شيئي را به نمايش درآورند حالات عاطفي خاصي را براي بيننده ايجاد مي كنند چنانكه مثلاً رنگ قرمز و نارنجي مي توانند براي انسان حالات هيجان و شور و التهاب ايجاد كنند، و برعكس رنگهاي سبز و آبي، آرام بخش و تسكين دهنده هستند، فرمها نيز به نوبه خود چنين حالات رواني ايجاد مي كنند. اين قبيل آثار را به نام حالتگرايي انتزاعي (آبستره اكسپرسيونيسم) مي ناميم.
دوره هاي تاريخي هنر انتزاعي
هنر انتزاعي به دو دوره تاريخي تقسيم مي شود دوره ابتداي آن از سال ۱۹۹۰ آغاز شد و تا سال ۱۹۱۶ ادامه يافت. در اين مرحله هنر انتزاعي شامل روند ضد طبيعت بود. دوره بعدي از سال ۱۹۱۷ شروع گرديد و با جنبش ((دستايل)) – كه در آن اصل ((انتزاع به خاطر انتزاع)) مورد نظر بود – همراه شد ولي به هر حال راه ويژه خود را پيموده است.

اولين اثر نقاشي انتزاعي، در سال ۱۹۱۰ م . توسط هنرمندي روسي، به نام ((واسيلي كاندينسكي)) (۱۸۶۶ – ۱۹۴۴ م) بوجود آمد. اين اثر بوسيله آبرنگ با سطوحي رنگين، و با حالتي ديناميك، بدون توجه به جنبه نمايشي آنها، كشيده شده بود. در همين سال كاندينسكي كتاب معروف خود به نام ((روحانيت در هنر)) را به منظور توجيه كردن نكات استتيكي جهت يابي جديد هنر نقاشي، به رشته تحرير درآورد. اين اولين كتابي بود كه در زمينه هنر آبستره نگاشته شد. چيزي كه كاندينسلي را متوجه هنر انتزاعي نمود، ابتدا يك دامن خوش

رنگ و سپس يكي از تابلوهاي خودش بود كه تصادفاً به صورت وارونه در كنار كارگاهش قرار داشت. تحت اين شرايط كاندينسلي در نگاه اول با تابلويي روبرو گرديد كه داراي رنگ آميزي جالب و چشم گيري بود و وي قبلاً آن را نمي شناخت. همين تابلو وارونه نكته اصلي هنر انتزاعي را برايش روشن كرد. پس او چنين نتيجه گرفت كه در يك تابلو رنگها و فرمها هستند كه بصورت مجرد نقش اصلي را ايفا مي كنند. اما آنچه كه موجب كشف اصول زيبايي شناسي توسط كاندينسكي گرديد مطالعات و جستجوهايش در زمينه موسيقي بود. وي اولين طرحهاي خود را به نام ((بديهه سرايي)) و آثار كاملترش را تحت عنوان ((تركيب)) ناميد.

آثار نقاشي كاندينسكي بسيار متنوع و به شكلهاي متفاوتي عرضه شده اند. آثارش در ابتدا براي بيننده داراي ارزش نمايشي مي باشند و سپس با ارزش ساختماني جلوه مي كنند. زيرا بوسيله شكلهاي كوچك هندسي پوشيده، و از رنگهاي شديد بوجود آمده اند، لذا از نظر بصري مانند اشياء قيمتي به نظر مي آيند. علارقم ارزش فيلسوفانه آثارش، هنر او داراي نمودي تزئيني است، و اين همان خصوصيتي است كه در اكثر آثار شرقي مشاهد مي شود. كاندينسكي در مورد هنر انتزاعي خودش مي گويد: ((به همان اندازه و ترتيبي كه صداها و ريتمها موسيقي با هم جمع مي شوند، فرمها و رنگها نيز در نقاشي بايد بر طبق روابط كثيرشان، با يكديگر تركيب شوند.)) همچنين اضافه مي كند ((… رنگها و فرمها في نفسه و

بوسيله خود، قدرت رواني پرطنين فراهم مي آورند. كسي كه تابلويي را تماشا مي كند، بايد آن را چون امتزاجي از فرمها و رنگها – كه حالتي رواني را بيان مي كند – ببيند، و نه آنكه برگرداني از جنبه خارج اشياء را جستجو كند)). كاندينسكي از نقاشاني بود كه گرايشات عرفاني داشت و تمامي كوششهايي را كه انجام مي داد تحت الشعاع انگيزه هاي ضد ماده گرايي او قرار مي گرفت. او بارها در نوشته هايش، از روح شرقي، خاطرات سرزمين خود و فضاي رنگين و عرفاني كليساها نيز افسون تصاوير اولياء … سخن رانده است در هنر شرق

خصوصياتي نهفته است كه مي توان آنها را با هنر انتزاعي كاندينسكي مقايسه كرد. در نقاشي چين. ژاپن علي رغم توجه بيش از حد نقاشان به طبيعت و گرايشهاي انتزاعي مشهود است. به همين نحو در اكثر نقوش و رنگهاي هنر ايران خواه هندسي و يا گياهي و بخصوص مينياتور ايراني مي توان ويژگيهاي هنرهاي انتزاعي را ديد. (اگرچه بايد اضافه كنيم كه در هنر اسلامي جنبه ديگري بر خصوصيات انتزاعي نقش و رنگ غلبه دارد كه موجب نزول ارزشهاي انتزاعي آن مي شود. اين جنبه بعد معنوي و محتواي عميق آثار هنري اسلام است كه در وراي نقشها و رنگها جاي دارد و طبيعتاً معيارهاي ديگري را كه در خور آن باشد براي ارزيابي مي طلبد و لازم است با بررسي عميق كه شايسته آن باشد مورد تحقيق قرار گيرد و به بحث گذاشته شود.)

پيروان هنر انتزاعي:
در سال ۱۹۱۲ م . ((كوپكا)) هنرمند چكسلواكي نيز آثار انتزاعي خويش را به نمايش درآورد وي از اولين نقاشاني بود كه با الهام از موسيقي به نقاشي پرداخت و لذا برخي از تابلوهاي خود را به نامهاي ((فوگ قرمز و آبي رنگ مايه هاي گرم)) ناميد.
او در حدود سال ۱۹۲۰ با همكاري چند هنرمند ديگر از جمله ((بلان گاتي)) و ((والنسي)) گروهي را تشكيل داد از نقاشان ديگري كه با گرايش به سوي هنر انتزاعي آثاري را بوجود آورد ((روبر دلونه)) بود دلونه آثار شعر گونه خود را با توجه به رنگهاي خالص بوجود مي آورد خود او در مورد نقاشي هايش از ((فرم – سوژه)) نام مي برد.

نهضت هنر آبستره مربوط به يك منطقه خاص نبود اين شيوه در تمام كشورهاي دنيا طرفداراني داشت كه هر يك به ترتيبي جداگانه به فعاليت مشغول بودند در عين حال از يكديگر تاثير مي پذيرفتند. مورگان روسل و مك دونالد رايت از نقاشان آمريكايي بودند كه از روبر – دلونه الهام گرفتند اين دو از سال ۱۹۱۳ به بعد در اين شيوه آثاري بوجود آوردند در فرانسه و آلمان نيز به طور همزمان هنر آبستره بوجود آمد، اما جنبش هنر آبستره در روسيه با كيفيت برتر نمودار شد به ترتيبي كه بسياري از نوابغ اين جنبش هنري از اين سرزمين برخاستند تعداد

نقاشاني كه تحت اين شيوه، نقاشي نموده اند بسيارند، در ميان آنها هستند نقاشاني كه با آثارشان گرايشات ديگري را بوجود آورده اند به ترتيبي مبتكر و معرف شيوه هاي جديدتري – كه در رابطه با هنر آبستره است – شده اند. اين شيوه ها عبارتند از: تاشيسم – سوپره ماتيسم – نئوپلاستي سيسم – كنستراكتيوئيسم، دو مسير عمده در هنر مدرن وجود دارد مسير اول – كه پايه هاي آن قبل از آغاز قرن بيستم در اروپاي غربي بويژه در فرانسه ريخته شد – تحت عنوان كوبيسم نامگذاري شده است. مسير دوم كه بيشتر متعلق به قرن حاضر

است. با عنوان هنر انتزاعي (آبستره)، از روسيه آغاز گرديد كه خود نيز به نحوي از كوبيسم تاثر گرديده است. در رابطه با اين مسير هنري ابتدا از واسيلي كانديسكي، نقاش روسي نام برديم كه از پايه گذاران و متفكرين هنر آبستره محسوب مي شود وي از اولين نقاشاني بود كه با حذف فيگور و برداشت مستقيم از طبيعت ارزشهاي مستقل رنگ و فرم را شناخت و به بيان خالص به هنر دست يافت. كاندينسكي كوشش نمود تا در تعمق در اصرار فوق طبيعي و جهان لاحوتي، رنگ و فرم را خارج از مفاهيمي كه در طبيعت دارند به منظور تجسم از دنيايي كه خود مي شناخت يا در پي شناخت آن بود به هم بياميزد و براي تجسم اين ذهنيت به عناصر عيني مجرد روي آورد. هدف نهايي او اين نبود كه نقاشي را از محتوا پاك كند.

بلكه هدف او اين بود كه: ((قالبي مجرد براي تجريدات ذهني خويش بيافريند. زيرا همان طور كه حس رفعت جويي هنرمندان ((گوتيك)) موجب شد كه معماري گوتيك مفهوم ((عناصر عمودي)) خود را كشف كند. به همان گونه نيز كاندينسكي تبعين آرمانهاي عقيدتي خويش را در ريتمهاي ويژه فرم و رنگ جستجو مي كرد. كيفيت پوياي عناصر، ((تم)) اصلي آثار كاندينسكي را تشكيل مي داد ولي اين پويايي بيشتر ناشي از حركتي خود بخودي و دروني بود تا جنبشي آينده گرا. لذا در آثار او همه چيز در وحدانيت حركتي پيوسته و فضايي بيكران مستغرق است. و هيچ چيز را ياراي گريز از اين هستي هماهنگ و موزون نيست، ((كل)) بر ((جزء)) رجحان اساسي دارد، و روح بر ماده پيشي مي گيرد.))

جنبش هنر آبستره در روسيه با كيفيت برتر نمودار شد و از آنجا هنرمندان برجسته اي در عالم نقاشي مدرن ظهور كردند از آن ميان بايد به ((كازيمير مالويچ ۱۹۳۵ – ۱۸۷۵)) اشاره كنيم كه خود پايه گذار نهضت ديگري به نام سوپر ماتيسم شد. مالويچ ابتدا به شيوه فرناند لژه نقاش كوبيست كار مي كرد سپس با تاكيد نمودن بر خطوط عمودي و افقي و فرمهاي هندسي آثاري بوجود آورد. و در سال ۱۹۱۳ نمايشگاهي از آثار جديد خود را در مسكو به نمايش گذاشت در اين نمايشگاه تابلو معروف خود را كه عبارت بود از ((يك مربع سياه در زمينه سفيد)) به معرض نمايش درآورد اين تابلو نظر بسياري از منتقدان هنري را متوجه خود ساخت و عنوان ((سوپر ماتيسم)) را به خود اختصاص داد. مالويچ در سالهاي بعد، با همان فرمهاي هندسي ساده، تابلوهاي متعددي بوجود آورد كه در رنگ آميزي آنها از رنگهاي ساده بهره مي گرفت. در سال ۱۹۱۹ از وي دعوت بعمل آمد تا در مدرسه هنرهاي كاربردي به تدريس بپردازد. در

سالهاي بعد كه دولت جديد قدرت گرفت. براي ادامه كار او مشكلاتي بوجود آمد و وي به ناچار به شهر لنينگراد رفت تا در آنجا مادام العمر به كار تدريس بپردازد و به عبارتي در تبعيد بسر برد. مالويچ در سال ۱۹۲۶ موفق شد كه از روسيه خارج شود و در آلمان با همكاري مدرسه هنري ((باوهاس)) كتابي تحت عنوان ((دنياي غير تصويري)) كه حاوي تئوريهاي سوپرماتيسم است – انتشار دهد.

سالهاي اوليه انقلاب روسيه (۱۹۱۷ – ۱۹۲۱)، سالهاي اوج هنر مدرن در اين كشور بود. در اين زمان هنرمندان با شور و اشتياق و آزادي توانستند در پيشبرد هنر مدرن سهم بسزايي بازي كنند و گرايشها و نظريه هاي جديدي به عالم نقاشي عرضه دارند. اما اين آزادي عمر طولاني نداشت، و دولتمردان انقلابي جديد، بعد از رتق و فتق امور سياسي، متوجه فعاليت هنري هنرمندان گرديدند و هنرمندان بيشتري را در تنگنا قرار دادند. دولت جديد از هنرمندان مي خواست تا آثاري بوجود آورند كه براي عامه قابل فهم باشد و از طرف ديگر مردم را متوجه هدفهاي سياسي دولت نمايد. در اين شرايط دولتمردان از ميان انواع هنرها، هنر را مي پسنديدند. براين اساس بعد از زماني كوتاه اكثر فعاليتهاي هنري پيشرو راكد شد و جايي براي عرضه فريضه هاي تازه هنري باقي نماند. در نتيجه هنرمندان مجبور به ترك وطن شدند و هر يك راه كشوري در پيش گرفتند. گابو كه يكي از پايه گذاران نهضت كنسترا كتيويسم است علت مهاجرت خود و همفكرانش را از روسيه چنين توجيه مي كند: ((دولت با ما موافق نبود، و فقط ما را تحمل مي كرد. هيچ گونه همدلي و همدردي با رهبران رسمي حزب كمونيست نداشتيم. در دوران جنگ داخلي يعني تا سال ۱۹۲۰ آنها واقعاً فرصت پرداختن به ما و ايجاد مزاحمت نداشتند…

جنگ داخلي به پيروزي انجاميد و كمونيستها از جنگ به خانه ها بازگشتند، و به مرتب كردن خانه هاي خود و همه بخشهاي دولتي پرداختند. از نظر هنري همگي متفق الراي بودند كه بايد به ((رپين)) رجعت كرد، و ميدانيم كه رپين يكي از خدايان آكادميك هنر رسمي دوران تزاري بود. آنها بر اين نوع هنر ارجع مي نهادند و بالطبع از كار ما روي برمي گرداندند. روزي بطور ناگهاني كارگاه هاي گروه ما بسته شد و از هر گونه وسايل گسترش عقايه خود به محصلين و به مردم محروم شديم. بحث و جدل به هيچ وجه امكان پذير نبود، زيرا عاقبت يك چنين جسارتي به زندان منجر مي شد. به اين ترتيب براي من هيچ چاره اي جز ترك كشور در پيش نبود.))
از هنرمندان پيشرو كه در روسيه ماندگار شدند، عده اي هنر خود را در جهتي كه حكومت جديد از آنها مي

خواست، بكار انداختند و عده اي نيز در زمينه عكاسي آفيشهاي تبليغاتي و آرايش دادن محيط، مشغول بكار شدند.
با پراكنده شدن هنرمندان پيشرو روسيه در كشورهاي مختلف، هنر انتزاعي در كشورهاي ديگر رواج يافت. مهمترين مركز هنري كه از وجود آنها بهره گرفت، مدرسه ((باوهاس)) بود كه در سال ۱۹۱۹ ميلادي توسط ((والتر گروپيوس)) معمار معروف آلماني تاسيس يافته بود اين مدرسه هنري مهمترين مركز هنري پيشرو زمان خود محسوب مي شد و هنرمنداني چون ((پل كله))، ((موهولي ناگي)) (۱۸۹۵ – ۱۹۴۶) و كانديسكي در پايه گذاري آن نقش بسزايي داشتند در اين مدرسه، همه هنرها منجمله معماري، نقاشي، مجسمه سازي تدريس مي گرديد و كوشش مي شد تا با پيوند دادن اين گونه رشته ها به يكديگر هنري را پايه ريزي كنند كه به خواستهاي اجتماعي و صنعتي زمانه پاسخ بگويد، چنانكه گروپيوس در اعلاميه افتتاحيه آن مي گويد: ((ما مي خواهيم وجوه مختلف فعاليت هنري و همچنين صنعتگران و هنرمندان را هماهنگ نماييم و آنها را در تصور تازه اي از هنر سازندگي با هم پيوند دهيم ما در پي آنيم كه جامعه تازه اي از هنرورزان بوجود آوريم كه در ميان آنان ديگر تعصب حرفه اي كه اكنون چون ديواري بلند هنرمندان و صنعتگران را از يكديگر جدا مي سازد وجود نداشته باشد. ما همه بايد براي بناي ساختمان تازه آينده كه در آن معماري و نقاشي و پيكره سازي به هم خواهند پيوست متحد شويم))

هنرمنداني كه باوهاس را بنا نمودند، همگي به شيوه تجريدي و خصوصاً به معماري – كه در آن رعايت اصول هندسي اهميت خاص دارد – نيز طراحي صنعتي تمايلي داشتند. با روي كار آمدن هيتلر در آلمان و به خدمت گرفتن هنر بري اهداف سياسي دولت نازي، مدرسه فوق به تعطيلي كشيده شد.
تعداد نقاشاني كه به نهضت نقاشي آبستره پيوسته اند بيشمارند، معرفي يكايك آنان در اين مقالات مختصر نه چندان ضروري است و نه امكان پذير مي باشد. در اين ميان تنها از نقاش ديگري كه در زمره هنرمندان بزرگ قرن حاضر به شمار مي آيد، نامي به ميان آوريم. اين نقاش ((پيت موندريان)) (۱۸۷۲ – ۱۹۴۴) نام دارد اين نقاش هلندي مبتكر شيوه ((نئوپلاستي سيسم)) بود.

كشور هلند، سه نابغه به دنياي نقاشي عرضه داشته است. اولي ((رامبراند)) (۱۶۰۶ – ۱۶۶۹)، دومي ((وان گوگ)) (۱۸۵۳ – ۱۸۹۰) و سومي ((پيت موندريان)) است. موندريان در خانواده اي مذهبي بدنيا آمد و نزد پدرش – كه حرفه آموزگاري داشت – پرورش يافت. وي پس از طي دوره هاي ابتدايي مدارس هنري، در سال ۱۸۹۲ به آكادمي آمستر دام وارد شد و در آنجا بود كه استعداد هنري خود را بروز داد او بعد از طي اين مراحل، علي رغم شرايط سخت زندگي، تمام وقت خود را نقاشي مي كرد اما به ندرت موفق به فروش آثار خود مي شد. وي براي تهيه مايحتاج زندگي به ناچار از آثار نقاشي موزه ها كپي برداري مي كرد و يا به طراحي موضوعات علمي مشغول مي شد.

بهترين موفقيتهاي او در اين دوره، نقاشي از مناظر هلند و خانه هاي دهقاني است كه معمولاً از زاويه اي مكرر با رنگهاي خاكستري و سبز خاموش نقاشي مي كرد. وي طي اقامت كوتاه كه در سال ۱۹۰۳، نزد دهقانان كاتوليك كرد، افقهاي جديدي را جهت نقاشي در برابر، چشم خود باز يافت و فرصت كرد تا به مطالعه كتابهاي عرفاني و مذهبي تعمق بيشتري نمايد. و كمي بعد به عضويت جمعيت عرفا درآيد. موضوعات نقاشيهاي اين دوره او از خانه هاي حقير چوبي و متروكه تشكيل مي شوند كه با رنگهاي ارغواني و خاكستري رنگين شده اند.

وي در سال ۱۹۰۸، به يكباره شيوه خود را عوض كرد و پس از آشنا شدن با نقاشي بنام ((توروپ)) به شيوه ((ديويزيونيسم)) روي آورد. با اين تغيير، نور تازه اي به پالت رنگي تابلوهاي او تابيده شد، و رنگهاي ارغواني كم كم جاي خود را به آبيهاي روشن، سفيد، صورتي و طلايي داد. او در سال ۱۹۱۱، به توصيه دوستان راه – پاريس را در پيش گرفت تا در آنجا با نقاشان كوبيست آشنا شود. نقاشيهاي اين دوره او شامل يك سري تابلو از درختان است كه در مراحل مختلفي از حالتهاي طبيعي به فرمهاي هندسي تجزيه شده اند. اين سري تابلوهاي

موندريان از معروفترين تابلوهاي دوران آبستره مي باشند كه چگونگي سير تحولي، از طبيعت به آبستركسيون را نمايش مي دهد وي با كشيدن تابلوهاي ديگري سعي نمود تا به عمق كوبيسم نفوذ كند و در بعضي قسمتها با تغيير مسيري موشكافانه، به دنياي تازه اي از نقاشي دست يابد كه در آن همه چيز مبدل شده باشد به ((ريتم))، ((نظم خطوط))، ((تعادل بين رنگها)) كه هيچ گونه واقعيت طبيعي را نمايش نمي دهد از اين پس در آثار وي كم كم انواع خطوط به ساده ترين صورت خود مبدل شدند تا جايي كه فقط بصورت خطوط عمودي و افقي درآمدند. حال آنكه رنگها به رنگهاي اصلي ((زرد و آبي و قرمز)) تمايل پيدا مي كردند تا با ((سياه، سفيد، خاكستري)) به مقايسه درآيند.