من ومادرم هم وضو گرفتيم . من به اتاقم رفتم تا نمازم را بخوانم . درهمين موقع ارغوان ازخواب بيدار شد .
گفت : ارمغان , حال بابا چطوره ؟
گفتم : به شكر خدا وكمكاي احمد آقا خيلي بهتره .
گفت : نماز صبحِ ؟
گفتم : بله
ازجا بلند شد وازاتاقم خارج شد. نمازم را خواندم . صداي مادرم را شنيدم كه ارغوان را نصيحت مي كرد .
مي گفت : تو را به خدا , مواظب خودت باش , يك وقت بار سنگين بلند نكني , يك وقت ازپله , تند بالا نري , ملاحظه خورد وخوراكت را بكن , بدنت حالا احتياج بيشتري به مواد غذايي داره , حتماً شير وماهي بخور , ميوه وسبزي تازه يادت نره و . . .
با خودم گفتم : بيچاره مادر , درهمه حال بايد نگران همه ما باشد . نگران پدر , علي وارسلان , ارغوان و من . . .
درهمين فكر بودم كه خوابم برد . نزديك ساعت نُه صبح بود كه ازخواب بيدار شدم . به اتاق پدرم رفتم به هوش آمده بود . به سمت او دويدم وخودم را ازخوشحالي درآغوش پدرم انداختم.

شروع به گريه ، كردم . اشكهايم روي صورت پدرم مي چكيد . مادرم سررسيد تا من را ديدگفت : دختر چه كار مي كني ؟ تو نمي فهمي كه بابات حالش خوب نيست ؟
پدرم با صدايي كه شبيه ناله بود گفت : اشكالي نداره . بذار كه دخترِ كوچولوم
پيشم باشه .
زود . خودم را كنار كشيدم ولي گريه ام قطع نمي شد. پدرم دستي به صورتم كشيد وگفت : گلم
ارمغانم ، اين جور اشك نريز . دلم خون شد ، بابا .
بادستهايم صورتم را خشك كردم وبا بُغضي درگلو گفتم : چشم بابا جون .
از اتاق پدرم . بيرون آمدم وبه آشپزخانه رفتم . ارغوان آنجا بود . به او گفتم : احمد آقا كجاست ؟
لبخندي زد وگفت : به مأموريتي كه به او داديد ، رفته .
گفتم : يعني . . . دنبال علي وارسلان . اما من كه آدرس به او نداده بودم .
خنديد وگفت : مگر فقط ، تو آدرس خانه مادربزرگ رو ياد داري ؟ خوب ، معلوم دختر ، آدرسو من دادم .
فكر مي كنم تا ظهر بياد وبراي خواهركوچولوم خبر خوش بياره.

نزديك ظهر نمازم راخواندم وحاضر شدم كه به مدرسه بروم ولي هنوز احمد آقا نيامده بود. تادرخانه رابازكردم ، كه خارج شوم ، احمد آقا راپشت درخانه ديدم . آب دهانم خشك شد.
احمد آقا سلام كرد وگفت : خبر ، خوشي براي شما دارم . آنها خانه مادربزرگتان بودند . اطراف اينجا پُر ازمأمور است . براي همين نتوانستند . خبري ازخودشان به شما بدهند .
درضمن آقا ارسلان ازشما خواسته تابه خانواده او خبر بدين . اميد نيز همين رو خواسته. چونكه خانه هاي آنها نيز تحت نظره . ازاو خد‌‌ا حافظي كردم وبه راه افتادم .
درخانه ارسلان زنگ زدم . مادرش در رابازكرد وباتعجب تا من راديد گفت : سلام ، عروس گلم ، چه عجب ازاين طرفها . چي شده كه ياد ماكردي ؟
گفتم : سلام مادرجان ، ببخشيد مزاحمتون شدم . خبري ازارسلان براتون دارم . او خونه مادربزرگمِ وگفته به شما خبر بدم كه نمي تونه بياد چونكه خانه شما هم تحت نظره .
مادر ارسلان گفت : خدايا . . . به من صبر بده ، به خدا عزيزم ، نمي دوني ، اين چند وقت چي به من گذشته ؟
گفتم : مي دونم مادر . ببخشيد ، من بايد مدرسه برم . خداحافظي كردم وازآنجا رفتم و رفتم . به درخانه مادر اميد رسيدم به او هم خبري راكه اميد داده بود، دادم وبعد به مدرسه رفتم .

آن روز خيلي خوشحال بودم . چون خبر سلامت علي وارسلان را فهميده بودم . عصر كه به خانه آمدم . احمد آقا درخانه رابازكرد.
گفتم : سلام ، احمد آقا حال بابا چطور؟
گفت : عليك سلام ، خيلي خوب، برو داخل خانه تا خودت ببيني .
به سمت خانه دويدم . ناگهان پدرم راديدم كه سرپا ايستاده بود. باتعجب گفتم : باباجون ، حالتون خوبه ؟
او با چهره مجروح وكبودش گفت : بله عزيزم ، خيلي بهترم .
مادرم وارغوان ازآشپزخانه بيرون آمدند وبه من خنديدن ، پدرم هم شروع به خنديدن كرد . گفتم : يعني سوال من خنده دار بود ؟
ارغوان گفت : نه ، ولي اين قيافه تو وطرز سوال كردنت ، واقعاً خنده داره وبازشروع به خنديدن كردند.
باعجله وارد اتاقم شدم ,يك دفعه چشمم به يك شاخه گل مريم افتاد . ازاتاق بيرون رفتم . مادرم ، پدرم ، ارغوان واحمد آقا دراتاق پذيرايي نشسته بودند. به مادرم گفتم : مامان . . . ارسلان بوده ؟

گفت : نه ، فقط يك نامه ويك شاخه گل مريم ، برات فرستاده كه زحمت اون رو احمد آقا كشيدند. نگاهم به سمت احمد آقا برگشت وگفتم : احمد آقا ، اما ظهر كه به مدرسه مي رفتم ، شما هيچ چيز نگفتيد ؟
احمد آقا گفت : تقصير من نبود ، ارسلان آقا گفتن ، بعد ازمدرسه من يك شاخه گل مريم ازطرف او براي شما بگيرم ويك نامه هم به من دادند كه اونو روي ميز تحريرتان گذاشتم .
او گفت : اميدوارم كه شما سرِ قولتان با ارسلان باشيد ؟
وبه من گفت كه به شما بگويم : او نيز به قولش عمل خواهد كرد .
به سمت اتاقم دويدم . تانامه ارسلان راديدم ، آنرا برداشتم وبازش كردم وشروع به خواندن آن كردم . نوشته بود :
سلام ، سلام به گُلِ زندگي ام به ارمغانم . عزيزم اميدوارم كه حالت خوب باشد . ازاينكه نتوانستم ، به توخبري ازسلامت خودمان بدهم ، معذرت مي خواهم .
اميد بخشش ازتو دارم . هرچند تو اين قدر مهرباني كه از گناه من ، خواهي گذشت . اين نامه رادرحالي مي نويسم ، كه احمد آقا خبر از سلامت وصحّت پدرت برايمان آوردومارا ازنگراني درآورد.
عزيزم ، اميدوارم كه قولي را كه به من داده بودي ، يادت نرفته باشد وبه آن عمل كني. عزيزم ، درتمام لحظات زندگي ام به تو فكر مي كنم وگويي تو هميشه كنارم هستي.
ازتو مي خواهم كه صبر داشته باشي وبرايمان دعا كني . ممكن است تامدتها نتوانم به ديدنت بيايم . عزيزم دوستت دارم وازدور صورت مهربانت رامي بوسم .
دوستدار تو , ارسلان
نامه رابوسيدم وبه صورتم چسباندم . گويي ، گرماي دستان ارسلان را احساس مي كردم ، حتي با نامه اش . مدتي دراتاقم ماندم .
چند بار نامه ارسلان راازبالا تا پايين خواندم . هربار گويي اورا به خودم نزديكتر ازپيش احساس مي كردم .
به سراغ گل مريم رفتم . آن را بوييدم . صداي دراتاقم راشنيدم .

گفتم : بفرمائيد.
ارغوان داخل شد وگفت : دلت براي ،اونا خيل تنگ شده ؟
گفتم : بله .
گفت : احمد آقا ، يك چيز ديگر هم به من گفته تا به تو بِگم.
گفتم : چيزي شده ؟
گفت : نه , فقط علي به احمد آقا گفته ، ممكن است تامدتها با اين اتفاقاتي كه افتاد . نتونن به خانه بيان وهمونجا خانه مادرجون مي مونند وبه كارشان ادامه مي دَن.
گفتم : چطوري ؟ آخه تمام وسايلشان راكه ساواك برده ؟
گفت : به نظر ، امير تونسته ,دوباره همه وسايل مورد نيازشون رو تهيه كنه . درضمن ارسلان وعلي ازتو خواستن كه به خانه مادرجون نَري ، چون ممكنه ، محل جديد ومخفي اونا دوباره ازطريق تو رَديابي بشه و ساواك اونا را دوباره پيداكنه .
گفتم : ديگه دستوري ندادن ؟
خنديد وگفت : نه .
با عصبانيت گفتم : امان ازدست امير ،اگر وسايل رادوباره تهيه نمي كرد ، حتماً اُونا دست ازكار مي كشيدن و ديگر ادامه نمي دادن.
گفت : به نظر ، توخيلي هم ازاين كار خوشحال نيستي؟
گفتم : نه ، توقّع داري ، ازديدن برادر ونامزدم محروم بِشَم ، آن وقت خوشحالَمُ باشم ؟
گفت: برادرت يانامزدت ؟ راستشو بگو ؟
گفتم : بَرام هيچ فرقي ندارن ، چون هردوشونو دوس دارم .

هيچ نگفت وازاتاق بيرون رفت.
من تاكنكور سال ۱۳۵۷ هيچ خبري ازعلي وارسلان نداشتم ، هيچ كدام ازاعضاي خانواده طبق خواسته علي به خانه مادر جون نرفتند.
دلم مي خواست زودتر ازنتيجه كنكور باخبر مي شدم ، آيا ارسلان وامير هم دركنكور شركت كرده بودند يانه ؟
روز اعلام نتايج ، احمد آقا ، ارغوان ودختركوچكشان عطيه كه خيلي زيبا ودوست داشتني بود ، به خانه ما آمدند . احمد آقا يك جعبه شيريني دردست داشت . به ارغوان گفتم : اتفاقي افتاده ؟
احمد آقا گفت : اين شيريني ، قبولي يك زن وشوهر موفّق وبعد هم يك عروسي مفصّله .
گفتم : چه خبر شده ، زودتر بگين ؟
ارغوان ، عطيه را به مادرم داد. مادرم صورت عطيه رابوسيد وگفت : ازاحمد آقا بپُرس .
احمد آقا گفت : ارغوان خانم ، شما در رشته دبيريِ رياضي قبول شدي ونامزد شما آقا ارسلان هم دررشته پزشكي قبول شده وبه سلامتي هم كار خواهيم شد.
من باورم نمي شد.
چند روز بعد ازاعلام نتايج كنكور مادر ارسلان به خانه ما آمد وگفت : ارسلان با او تماس گرفته وخبر داده كه خانه ايي درنزديكي خريده وآماده گرفتن جشن عروسي است .
مادرم وارغوان جهيزيه من را آماده كردندو روز موعود فرارسيد. ناهيد وشوهرش اكبر آقا كه شغل آزاد داشت ومادرش به خانه ما آمدند.
اكبر آقا گفت : ارسلان كاميوني خبر كرده وسرساعت چهار بعد ازظهر كاميون خواهد آمد. كاميون آمد ولي ، ارسلان همراه آن نبود.
اكبر اقا تمام كارها را بادقت زياد انجام داد. چندباركش وسايل جهيزيه من راداخل كاميون گذاشتند وكاميون به آدرسي كه ارسلان به راننده داده بود، رفت.
مانيز سوار ماشين اكبر آقا شديم وبعد ازكاميون به راه افتاديم . نمي دانم چرا, ارسلان خودش رابه من نشان نمي داد، خدايا ، خدايا . . . ارسلان چي شده ؟
كاميون به آدرس رسيد . ماشين اكبر آقا هم بعد ازآن ايستاد . ناگهان ، ارسلان درخانه رابازكرد.

ارسلان ، . . . چرا اين قدر فرق كرده بود، گويي مرد سي ساله ايي بود ، حتي لابه لاي موهاي پركلاغي اش موهاي سفيد ، خودنمايي مي كرد.
او ازباركشها ، خواست تا جهيزيه من را بادقت و آن طوري كه ارغوان وناهيد به آنها مي گويند، بچينند .
تامدتي ، هيچ چيز نمي توانستم بگويم . ناهيد وارغوان وسايل را ازجعبه ها آهسته بيرون مي آوردند وهركدام را به جاي خودشان قرار مي دادند.
مادرم عطيه رانگه داري مي كرد . بعد ازاتمام كار مادرشوهرم وناهيد ، ازمادرم وارغوان به خاطر جهيزيه خوبي كه آنها به من داده بودند ، بسيار تشكر كردند.
شب بعد از آن شب عروسي من وارسلان بود . ارسلان وخانواده اش سر ساعت نُه شب دنبال عروسشان آمدند.
پدرم به رسم قديم ، بقچه نان وپنير به كمرم بست . درآن لحظه ، غم عالم دردلم وبرشانه هايم سنگيني مي كرد.
پدرم گفت : آينه وقرآن بياوريد . شروع به گريستن كردم . گريه ام به اختيار خودم نبود . ارغوان وناهيد جلو آمدند .
ارغوان گفت : بَسه ، اين قدر گريه نكن ، تمام زحمات آرايشگر بيچاره رو خراب كردي . بادستمالي صورتم راپاك كرد.

ارسلان راديدم كه دستم راگرفته ، دست ديگرم را پدرم گرفت . آنهامن راازميان جمعيت هلهله كنان ودست زنان عبور دادند . به ماشين اكبر آقا رسيديم .
آنرا با رمانها وگلهاي خوش رنگ تزئين كرده بودند . ارسلان درعقب ماشين را بازكرد من وارسلان نشستيم ، اكبر آقا هم كه راننده ماشين بود ، نشست .
ماشين عروس ، به همراه چند ماشين ديگر بوق زنان راه افتاديم . ماشينها ، يكي يكي درميان راه ازما جدا شدند ورفتند . به خانه رسيديم .
ارسلان ازماشين پياده شد ودرخانه رابازكرد . دستش را به طرفم دراز كرد ودستم رامحكم گرفت وكمكم كرد تا ازماشين پياده شدم .
درماشين رابست . اكبر آقا خداحافظي كرد ورفت . همانطور كه دستم دردستش بود ، وارد خانه شديم .
نمي دانم كارچه كسي بود ؟ روي تختخواب پرازشاخه هاي گل مريم بود وبوي عطر گل تمام فضاي خانه راگرفته بود . گل مريم . . . گل مريم . . .
ارسلان شروع به جمع كردن . آنها كرد و گلها رادرگلداني روي ميز آشپزخانه گذاشت وآن را آب كرد دوباره به اتاق خواب برگشت.
گفتم : ارسلان جان ، چرا با من حرف نمي زني ؟

به من نزديك شد . تور را از صورتم برداشت وگفت : عزيزم ، حرفي براي گفتن ندارم ، فقط مي خواهم لحظه ايي كنار تو بنشينم وارمغانِ تمام عمرم را ببينم .
او به من خيره شد، ولي انگار دنيايي حرف درسينه داشت كه هيچ نمي گفت. كنارم نشست . شروع به درآوردن گل سر وگيره هاي مويم كرد.
گفت : تو بدون اينها ، زيباترين زن دنيا هستي. ناگهان موهايم باز شد وبر روي شانه هايم ريخت . دستش رادرموهايم فروبرد وگفت : اين زيباترين رنگي است كه تا به حال ديده ام .
شروع به درآوردن گردنبند ، دستبند وگوشواره هايم كرد . تعجب كرده بودم ، گفتم : ارسلان ، چه كار مي كني ؟
گفت : حالا موقع اش است تا بهتر بگم ، امانتداريِ من چه ربطي به تو داره : وبعد لبخندي زد .
زيپ لباس عروس راازپشت سرم كشيد. شروع به درآوردن لباس ازتنم كرد .
او چنان با احساس اين كار رامي كرد كه گويي زمان راكُند كرده اند . لباسهايم را درآورد . دستم راگرفت .
من را روي تخت خواباند ، گفت : چند لحظه صبر كن ، الان برمي گردم وازاتاق بيرون رفت.
او بدون لباس ، فقط با لباس زير ، وارد اتاق خواب شد ، چراغ اتاق راخاموش كرد وچراغ خواب كنار ، تخت راروشن كرد .
نور ملايمي اتاق راروشن كرد ، شروع به درآوردن لباسهايش كرد . روي تخت به پشت درازكشيد . دستش راروي دستم گذاشت .
انگار مي خواست حرفي بزند ولي چيزي نگفت . به طرف من برگشت . گرماي نفسش به صورتم مي خورد.
او به من نزديك تر شد . پايش را روي پايم گذاشت .

گفتم : من اصلاً نمي فهمم چه كار مي كني ؟
بعد لبخندي زد وگفت : هيچ فقط مي خوام امانتداري خودمو ثابت كنم .
دستش را به صورتم كشيد و گردنم وبعد پايين تر . . . تنم داغ شده بود . اوهم تنش مثل كوره داغ , داغ شده بود.
لبانش را روي لبانم گذاشت ، بوسيد گفت : عزيزم ، دوستِت دارم ، چقدر لطيف وزيبايي .
ارمغانم درذهنم ، اين شب رابارها تصوّر كردم . دوباره بوسه ايي ازلبانم كرد.
گفتم : ارسلان جان ، منم تو رو خيلي دوس دارم ، خودت هم اينو مي دوني .
اوبه من نزديك شد . من رامحكم درآغوشش گرفت وفشارم داد.
گفتم : آخ . . . ارسلان جان ، تو را به خدا ، اين قدر فشارم نده ، دارم لِه مي شَم .
گفت : مي خوام ، فشارهايي را كه اين سالها تحمل كردم بفهمي .
گفتم : تو را به خدا وِلم كن و اينقدر فشارم نده .
گفت : هنوزم ، هيچ چيز اَزَم حس نكردي ؟

گفتم : نه
او من راكشيد به روي خودش ومن نمي دانستم . منظورش ازاين كار چيست ؟ گفت : حالا فهميدي ؟
و من احساس كردم آن شب . او امانتداريش را به مادرم ثابت كرد ومن تازه فهميدم كه به من چه ربطي دارد.
فردا صبح ، مادرم با يك قابلمه آش زايماني يا به قولي كاچي به خانه ما آمد . مادرم صورتم رابوسيد و ازمن خداحافظي كرد.
هرچه ارسلان به او اصرار كرد كه پيش ما بماند ونهار را با ما باشد , مادرم قبول نكرد و گفت : نمي شه پسرم ، حاج آقا منتظره وبايد به خونه برگردم و رفت .
مادرم دَم درخانه كمي با ارسلان حرف زد ، خداحافظي كرد ورفت.
وقتي مادرم رفت ، ازارسلان پرسيدم : مامان قبل از رفتنش چي مي گفت ؟
گفت : مامانتون ، سفارش حال شما راكردن وگفتن كه شما امروز ازجايتان تكان نمي خوريد وازاين آش كه مامانت زحمت كشيده ، پخته و آورده ميل مي كني .
گفتم : آخه من كه حالم خوبه ؟
نزديكم شد وصورتم رابوسيد و گفت : عزيزم ، اميدوارم كه هميشه خوب باشي.
سعي كردم ازجا بلند شوم ولي ارسلان نگذاشت وگفت : انگار من باشما بودم و بعد يك نگاه غضب آلود به ديوار كرد وگفت : اي ديوار به تو مي گَم ازجات امروز تِكون نمي خوري وگرنه هرچه ديدي ازچشم خودت ديدي؟

خنده ام گرفت وگفتم : حالت خوبه ؟
خنديد و به من گفت : باديوار بودم عزيزم ، تو چرا ترسيدي؟
صورتم را نوازش كرد و گفت : چقدر خنده ات زيباست . كاش هميشه خندان باشي . عزيزم ، اگر مامانت مي گه بايد استراحت كني ، حرفشو گوش كن .
او اين همه راه پاي پياده به اينجا آمد و فقط همين حرف را زد و رفت . حتي يك چاي هم نخورد.
گفتم : هرچه آقا ارسلان دستور بِدَن ، ازامروز ما برده شمايم.
گفت : ازاينكه به حرفم مي كني ، خوشحالم ولي ازاين حرفت خيلي ، ناراحت شدم .
تو خانم اين خونه ايي اگر يك بار ديگه ازاين حرفهابزني ، باديوار يك برخورد دُرست وحسابي مي كنم . فهميدي؟
خنده ام گرفت .
ارسلان به آشپزخانه رفت وبعد ازچند دقيقه باسيني دردست به اتاق خواب آمد .
يك پشقاب ازآشي كه مادرم آورده بود رابايك قاشق ويك شاخه گل مريم به اتاق آمد. سيني را به دستيم دادوگفت :
خانم بفرمائيد ، شروع كنيد . تا يك قاشق از آش را به دهانم گذاشتم ، حالم بد شد . ارسلان ، قاشق راازدستم گرفت وشروع به دادن آش به دهانم كرد ،
چند قاشق را به هرزحمتي كه بود ، خوردم.
گفتم : بسه ، ديگه نمي تونم بُخورم .
گفت : نه .
گفتم : به جان تو ، ديگه نمي تونم .

گفت : معلومِ ، واقعاً نمي توني بخوري وگرنه همچنين قسم مهمي نمي خوردي ؟
يك قاشق آش به دهانش گذاشت وگفت : انصافاً حق داري ، همين قَدَرَم كه خوردي ، حتماً به خاطر روي گف من بود . خنده ام گرفت .
سيني را به آشپزخانه برد وتاشب نگذاشت ازجام تكان بخورم.
فردا صبح زود ، ازخانه بيرون رفته بود. ازخواب بيدار شده وبه آشپزخانه رفتم . ميز صبحانه را چيده بود . كره ، مربا ، پنير و نان تازه وكاغذي كه كنار گلدان گل مريم بود .
كاغذ رابرداشتم وخواندم . نوشته بود: سلام وصبح بخير به خانمِ خواب آلوده خودم.
ان شاء ا. . . كه خوب خوابيده واستراحت كرده باشي، از امروز زندگيِ مشترك ونامه ايي ماشروع شد. من دانشگاه رفتم .
امروز اولين جلسه كلاسها شروع مي شود. راستي چاي دَم كردم ، زودتر قوري رابردار تا چاي نجوشيده .
دوسال از زندگي مشتركمان به سرعت گذشت . سال ۱۳۵۹ دانشگاهها به خاطر انقلاب فرهنگي تعطيل شد .
يك سال بعد يك روز ، ارسلان ازخانه بيرون رفت تاعصر به خانه نيامد. به خانه مادرشوهرم رفتم . خانه آنها چند كوچه بالاتر بود.
او هم خبري ازارسلان نداشت . او به اكبر آقا تلفن زد واو يك ساعت بعد به خانه مادرشوهرم آمدوپرسيد چه اتفاقي افتاده ؟
گفتم : صبح ازخانه درآمده وتا حالا نيومده . من گفتم شايد اينجا باشه ولي نبود. باشما تماس گرفتيم.
گفت : ارمغان خانم دعوايي ، گفت وگويي ، ناراحتي چيزي پيش نيومَده ؟

گفتم : نه ، اكبر آقا شما بعد ازدوسال بايد اخلاق منو شناخته باشيد.
گفت : ببخشيد ، منظوري نداشتم . خوب راه بيافتيد ، شايد برگشته باشه.
با عجله حاضر شدم وبا او به خانه خودمان راهي شدم .
مادر ارسلان گفت : تو را به خدا ، اگر خبري ازاو بدست آوردين ، منو بي خبر نذاريد.
اكبر آقا گفت : حتماً مادر .
بعد ازچند دقيقه به خانه رسيديم . چراغها خاموش بود . به داخل خانه رفتم ولي ارسلان نيامده بود، چون هيچ چيز تغيير نكرده بود . ازخانه خارج شدم وبه اكبر آقا گفتم : نه . . . نيومده يعني چي شده؟
بَد جوري دلم شور مي زنه . اكبر آقا گفت : آروم باشيد . هرجا كه فكر مي كنيد ، آنجا باشه مي رويم و سرمي زنيم .
اول خانه مادرم ، ولي آنجا نرفته بود . خانه مادر بزرگ نبود. خانه اميد هم نبود .
امير كه موضوع رافهميد گفت من هم با شما مي يام . اونيز مثل ارسلان دركنكور ۵۷ قبول شده بود ، دررشته مخابرات .
اكبر آقا وامير ، جلو نشستند ومن هم عقب نشستم .
اكبر آقا به امير گفت : امير آقا مي بخشيد ، مزاحمِ شما شديم . شما جايي درذهن داريد كه ممكن باشه ، ارسلان به آنجا رفته باشه ؟
امير گفت : نه , ولي يكي ازدوستانم رامي شناسم كه گاهي با ارسلان درپارك دانشگاه راه مي رفت ممكن است او خبري ازارسلان داشته باشه .
اكبر آقا گفت : آدرس منزلش رو داريد ؟

امير گفت : بله ، او هنوز درخانه پدرش زندگي مي كن وآدرسش را به اكبر آقا داد.
بعد ازنيم ساعت به آنجا رسيديم . امير واكبر آقا ازماشين پياده شدند . امير زنگ زدوبعد ازچند دقيقه ، آقاي نسبتا ميانه سالي در را بازكرد.
اكبر آقا به من گفت : ارمغان خانم ، شما داخل ماشين بمونيد . اگر خبري شد ، حتماً به شما مي گَم.
گفتم : آخه ، اكبر آقا . . . ؟
گفت : ازشما خواهش مي كنم . . .
من به داخل ماشين رفتم . شيشه ماشين راپايين كشيدم . صداي مبهم آنها را مي شنيدم .
بعد ازچند دقيقه ، امير واكبر آقا با او دست دادند، خداحافظي كردند وبه سمت ماشين آمدند.
ازماشين بيرون آمدم وبا عجله پرسيدم : اكبر آقا چي شده ؟
گفت : خواهش مي كنم ، سوارشيد.
امير واكبر آقا هم سوار شدند. گفتم : بالاخره مي گيد چي شده يا نه ؟ ازارسلان خبري داشت ؟
اكبر آقا گفت : چيزي نشده .
امير گفت : اونيز خبري ازآنها نداشت وگفت كه پسرش ازصبح به خانه نيومده و آنها هم نگرانند ازما خواست اگر خبري از پسراو يا ارسلان بدست اُورديم ، او رو هم بي خبر نذاريم .
امير گفت : حالا دير وقته ، بهتر شما به خانه بريد . فردا صبح ، ان شاء ا. . . به دنبالش مي ريم .
اكبر آقا ازمن پرسيد ارمغان خانم ، كجا مي ريد ؟

گفتم : خانه مادرم .
سال ۱۳۶۰ بود و يك سال ازجنگ تحميلي ايران و عراق مي گذشت.
امير گفت : من عازم جبهه هاي جنوب ، هستم ولي تمام سعي ام روتا قبل از رفتنم مي كنم تا خبري ازاو بدست بيارَم . تا خدا چه بخواد.
به خانه مادرم رسيديم . ازماشين پياده شدم ، درزدم . علي در رابازكرد وپرسيد : ارمغان چي شد ؟ بعد ازخانه بيرون آمد.
امير واكبر آقا هم ازماشين پياده شدند . به داخل خانه رفتم . گويي به پاهايم وزنه هاي آهن وفولاد بسته بودند.
مادرم ازخانه بيرون آمد تا من راديد پرسيد : ازمغان چي شده ؟ آقا ارسلان كجاست ؟
دهانم بسته شده بود بعد ازچند دقيقه علي وارد خانه شد در را بست . صداي روشن شدن ودور شدن ماشين اكبر آقا را شنيدم .
مادرم رو به علي كرد وگفت : شما، خواهر وبرادر ، چرا هيچ حرفي نمي زنين ؟
علي دستم را گرفت .
من را كه مثل يك تنه خشك درخت شده بودم را به سمت داخل خانه برد. مادر پشت سَرِ ما داخل شد .
علي به آشپزخانه رفت ويك ليوان آب قند برايم آورد . مادرم پرسيد : بالاخره مي گين چي شده يا نه ؟
علي گفت : هيچ ، ان شاءا. . . فردا معلوم ميشه .
مادرم به من گفت : ارمغان جان ، براي ارسلان اتفاقي افتاده؟
نمي دانستم چه بگويم ، گفتم : مامان نمي دونم ، هيچ كس به من چيزي نمي گه .

فردا صبح زود ، علي ، امير و اكبر آقا و من راهي شديم .
اول به كلانتري محل رفتيم ولي خبري نداشتند . به ما گفتند كه به بيمارستانها هم سربزنيم .
به هربيمارستاني كه درشهر بود ، سرزديم . ولي انگار ارسلان آب شده وبه زمين فرو رفته بود.
امير رو به اكبر آقا كرد وگفت : ديروقته ، عصر شده ، بهتر است ، فردايك سر به پزشك قانوني هم بزنيم .
گفتم : نه . . . يعني ممكنه ؟
علي گفت : خواهر ، آروم باش . هنوز كه چيزي معلوم نيست . صبر داشته باش وسوره والعصر روبخون.
اكبر آقا ما را به خانه رساند وباامير رفت . علي درخانه رابازكرد وبه داخل حياط رفتم . انگار نفس كشيدن برايم مشكل بود . گويي اكسيژني درهوا نبود .