دا نش حضرت علی علیه السلام

پس از درگذشت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم گروههايى از دانشمندان يهود ونصارا براى تضعيف روحيه‏مسلمانان به مركز اسلام روى مى‏آوردند وسؤالاتى رامطرح مى‏كردند. از جمله، گروهى از احبار يهود وارد مدينه شدند وبه خليفه اول گفتند:در تورات چنين مى‏خوانيم كه جانشينان پيامبران، دانشمندترين امت آنها هستند. اكنون كه شما خليفه پيامبر خود هستيد پاسخ دهيد كه خدا در كجاست.آيا در آسمانهاست‏يا در زمين؟

ابوبكر پاسخى گفت كه آن گروه را قانع نساخت; او براى خدا مكانى در عرش قائل شد كه با انتقاد دانشمند يهودى روبرو گرديد وگفت:در اين صورت بايد زمين خالى از خدا باشد!
در اين لحظه حساس بود كه على عليه السلام به داد اسلام رسيد وآبروى جامعه اسلامى را صيانت كرد. امام با منطق استوار خود چنين پاسخ گفت:
«ان الله اين الاين فلا اين له ; جل ان يحويه مكان فهو في كل مكان بغير مماسة و لامجاورة.يحيط علما بما فيها و لا يخلو شي‏ء من تدبيره » (۱)

مكانها را خداوند آفريد واو بالاتر از آن است كه مكانها بتوانند اورا فرا گيرند. او در همه جا هست، ولى هرگز با موجودى تماس ومجاورتى ندارد. او بر همه چيز احاطه علمى دارد وچيزى از قلمرو تدبير او بيرون نيست.
حضرت على عليه السلام در اين پاسخ، به روشنترين برهان، بر پيراستگى خدا از محاط بودن در مكان، استدلال كرد ودانشمند يهودى را آنچنان غرق تعجب فرمود كه وى بى اختيار به حقانيت گفتار على عليه السلام وشايستگى او براى مقام خلافت اعتراف كرد.

امام عليه السلام در عبارت نخست‏خود (مكانها را خداوند آفريد…) از برهان توحيد استفاده كرد وبه حكم اينكه در جهان قديم بالذاتى جز خدا نيست وغير از او هرچه هست مخلوق اوست، هر نوع مكانى را براى خدا نفى كرد. زيرا اگر خدا مكان داشته باشد بايد از نخست‏با وجود او همراه باشد، در صورتى كه هرجه در جهان هست مخلوق اوست واز جمله تمام مكانها واز اين رو، چيزى نمى‏تواند با ذات او همراه باشد. به عبارت روشنتر، اگر براى خدا مكانى فرض شود، اين مكان بايد مانند ذات خدا قديم باشد ويا مخلوق او شمرده شود. فرض اول با برهان توحيد واينكه در عرصه هستى

قديمى جز خدا نيست‏سازگار نيست وفرض دوم، به حكم اينكه مكانى فرضى مخلوق خداست، گواه بر اين است كه او نيازى به مكان ندارد، زيرا خداوند بود واين مكان وجود نداشت وسپس آن را آفريد.
حضرت على عليه السلام در عبارت دوم كلام خود (او در همه جا هست‏بدون اينكه با چيزى مماس ومجاور باشد) بر يكى از صفات خدا تكيه كرد وآن اين است كه او وجود نامتناهى است ولازمه نامتناهى بودن اين است كه در همه جا باشد وبر همه چيز احاطه علمى داشته باشد، وبه حكم اينكه جسم نيست تماس سطحى با موجودى ندارد ودر مجاورت چيزى قرار نمى‏گيرد.

آيا اين عبارات كوتاه وپر مغز گواه بر علم گسترده حضرت على -عليه السلام وبهره گيرى او از علم الهى نيست؟
البته اين تنها مورد نبوده است كه امام عليه السلام در برابر احبار و دانشمندان يهود در باره صفات خدا سخن گفته، بلكه در عهد دو خليفه ديگر ودر دوران خلافت‏خويش نيز بارها با آنان سخن گفته است.
ابونعيم اصفهانى صورت مذاكره امام عليه السلام را با چهل تن از احبار يهود نقل كرده است كه شرح سخنان آن حضرت در اين مناظره نياز به تاليف رساله اى مستقل دارد ودر اين مختصر نمى‏گنجد. (۲)
شيوه بحث امام على عليه السلام با افراد بستگى به ميزان معلومات وآگاهى آنان داشت. گاهى به دقيقترين برهان تكيه مى‏كرد واحيانا با تشبيه وتمثيلى مطلب را روشن مى‏ساخت.
پاسخ قانع كننده به دانشمند مسيحى

سلمان مى‏گويد:
پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، گروهى از مسيحيان به سرپرستى يك اسقف وارد مدينه شدند ودر حضور خليفه سؤالاتى مطرح كردند.خليفه آنان را به حضور على عليه السلام فرستاد. يكى از سؤالات آنان از امام اين بود كه خدا كجاست. امام آتشى برافروخت وسپس پرسيد: روى اين آتش كجاست؟دانشمند مسيحى گفت: همه اطراف آن، روى آن محسوب است وآتش هرگز پشت ورو ندارد. امام فرمود: اگر براى آتشى كه مصنوع خداست طرف خاصى نيست، خالق آن، كه هرگز شبيه آن نيست، بالاتر از آن است كه پشت ورو داشته باشد; مشرق ومغرب از آن خداست وبه هر طرف رو كنى آن طرف وجه وروى خداست وچيزى بر او مخفى واز او پنهان نيست. (۳)

امام عليه السلام نه تنها در مسائل فكرى وعقيدتى، اسلام ومسلمانان ودر نتيجه خليفه را كمك مى‏كرد، بلكه گاهى نيز كه خليفه در تفسير مفردات وواژه‏هاى قرآن عاجز مى‏ماند به داد او مى‏رسيد. چنان كه وقتى شخصى از ابوبكر معنى لفظ «اب‏» را در آيه وفاكهة وابا متاعا لكم و لانعامكم (۴) سؤال كرد، وى با كمال تحير مى‏گفت:به كجا بروم اگر بدون آگاهى كلام خدا را تفسير كنم.
چون خبر به على عليه السلام رسيد فرمود: مقصود از اب، همان علف وگياه است. (۵)

اينكه لفظ اب در زبان عربى به معنى گياه وعلف است در خود آيه گواه روشن بر آن وجود دارد، زيرا پس از آيه وفاكهة وابا بلافاصله مى‏فرمايد: متاعا لكم ولانعامكم . يعنى: اين دو، مايه تمتع شما وحيوانات شماست.آنچه مى‏تواند براى انسان مايه تمتع باشد همان «فاكهه‏» است وآنچه مايه لذت وحيات حيوان است «اب » است كه قطعا گياه وعلف صحرا خواهد بود.

داورى حضرت على (ع)در باره يك مرد شرابخوار
خليفه اول نه تنها در كسب آگاهى از مفاهيم قرآن از امام على عليه السلام استمداد مى‏جست، بلكه در احكام وفروع دين نيز دست نياز به سوى آن حضرت دراز مى‏كرد.

مردى را كه شراب خورده ماموران به نزد خليفه آوردند تا حد شرابخوارى براى او جارى سازد. وى ادعا كرد كه از تحريم شراب آگاه نبوده ودر ميان گروهى پرورش يافته كه تا آن هنگام شراب را حلال مى‏دانسته‏اند. خليفه در تكليف خود متحير ماند. فورا كسى را روانه حضور على عليه السلام كرد وحل‏مشكل را از او خواست.
امام فرمود:
بايد دو نفر از افراد موثق دست اين فرد شرابخوار را بگيرند وبه مجالس مهاجرين وانصار ببرند واز آنان بپرسند كه آيا تاكنون آيه تحريم شراب را براى اين مرد تلاوت كرده‏اند يا نه. اگر آنان شهادت دادند كه آيه تحريم شراب را بر اين مرد تلاوت كرده‏اند بايد حدالهى را براو جارى كرد واگر نه، بايد او را توبه داد كه در آينده لب به شراب نزند وسپس رها ساخت.

خليفه از دستور امام عليه السلام پيروى كرد وسرانجام آن مرد آزاد شد. (۶)
درست است كه امام عليه السلام در دوران خلافت‏خلفا سكوت كرد ومسئوليتى نپذيرفت، ولى هيچ گاه در باره‏اسلام ودفاع از حريم دين شانه خالى نكرد.
در تاريخ آمده است كه راس الجالوت (پيشواى يهوديان) مطالبى را به شرح زير از ابوبكر پرسيدونظر قرآن را از او جويا شد:
۱- ريشه‏حيات وموجود زنده چيست؟
۲- جمادى كه به گونه‏اى سخن گفته است چيست؟
۳- چيزى كه پيوسته در حال كم وزياد شدن است چيست؟
چون خبر به امام عليه السلام رسيد فرمود:
ريشه حيات از نظر قرآن، آب است. (۷) جمادى كه به سخن در آمده، زمين وآسمان است كه اطاعت‏خود را از فرمان خدا ابراز كردند. (۸) وچيزى كه پيوسته در حال كم وزياد شدن است‏شب وروز است. (۹)
چنان كه از اين سخنان على عليه السلام آشكار است امام معمولا براى اثبات سخن خود به آياتى از قرآن استناد مى‏كرد واين بر استوارى سخن او مى‏افزود. (۱۰)

 

حضرت على (ع) يگانه مرجع فتوا در عصر خليفه دوم
گسترش اسلام، پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، در ميان اقوام وملل گوناگون سبب شد كه مسلمانان با يك رشته حوادث نوظهور رو به رو شوند كه حكم آنها در كتاب خدا و احاديث پيامبر گرامى وارد نشده بود.زيرا آيات مربوط به احكام وفروع محدود است واحاديثى كه از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در باره واجبات ومحرمات در اختيار امت‏بود از چهار صد حديث تجاوز نمى‏كرد. (۱۱) از اين جهت، مسلمانان در حل بسيارى از مسائل كه نص قرآنى وحديث نبوى در باره‏آنها وارد نشده است‏با مشكلاتى مواجه مى‏شدند.

اين مشكلات، گروهى را بر آن داشت كه در اين رشته از مسائل به عقل وراى خويش عمل كنند وبا استفاده از معيارهاى ناصحيح، حكم حادثه را تعيين كنند. اين گروه را «اصحاب راى‏» مى‏ناميدند. آنان، به جاى استناد به دليل شرعى قطعى از كتاب وسنت، موضوعات را از نظر مصالح ومفاسد ارزيابى مى‏كردند وبا ظن وگمان حكم خدا را تعيين مى‏كردند وفتوا مى‏دادند.

خليفه دوم با اينكه خود در برخى از موارد، در برابر نصوص، به راى خويش عمل مى‏كرد وموارد آن در تاريخ ضبط شده است، اما نسبت‏به اصحاب راى بى مهر بود ودر باره آنان چنين مى‏گفت:
صاحبان راى، دشمنان سنتهاى پيامبرند. آنان نتوانستند احاديث پيامبر را حفظ كنند واز اين جهت‏به راى خود فتوا داده‏اند. گمراه شدند وگمراه كردند.آگاه باشيد كه ما پيروى مى‏كنيم واز خود شروع نمى‏كنيم ; تابع مى‏گرديم وبدعت نمى‏گذاريم. ما به احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم چنگ مى‏زنيم وگمراه نمى‏شويم.

با اينكه ياد آور شديم كه خليفه دوم در مواردى در برابر نصوص، به راى خود عمل مى‏كرد ودر مواردى بر اثر نبودن دليل، از پيش خود، راى ونظر مى‏داد، ولى در بسيارى از موارد به باب علم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، حضرت اميرمؤمنان -عليه السلام، مراجعه مى‏كرد.

اميرمؤمنان، به تصريح پيامبر اكرم، گنجينه علوم نبوى بودووارث احكام الهى، وبه آنچه كه امت تا روز رستاخيز به آن نياز داشت عالم بودودر ميان امت فردى داناتر ازا و نبود. از اين رو، در دهها مورد، كه تاريخ به ضبط قسمتى از آن موفق شده است، خليفه دوم از علوم امام -عليه السلام استفاده كرد وورد زبان او اين جملات يا مشابه آنها بود:

«عجزت النساء ان يلدن مثل علي بن ابي طالب‏».
زنان ناتوانند ازاينكه مانند على را بزايند.
«اللهم لا تبقني لمعضلة ليس لها ابن ابي طالب‏».
خداوندا، مرا در برابر مشكلى قرار مده كه در آن فرزند ابوطالب نباشد.

اكنون براى نمونه، برخى از موارد را ياد آور مى‏شويم.
۱- مردى از همسر خود به عمر شكايت‏برد كه شش ماه پس از عروسى بچه آورده است. زن نيز مطلب را پذيرفته، اظهار مى‏داشت كه قبلا با كسى رابطه‏اى نداشته است.خليفه نظر داد كه زن بايد سنگسار شود. ولى امام عليه السلام از اجراى حد جلوگيرى كرد وگفت كه زن، از نظر قرآن، مى‏تواند بر سر شش ماه بچه بياورد، زيرا در آيه‏اى دوران باردارى وشير خوارى سى ماه معين شده است:
وحمله و فصاله ثلثون شهرا . (احقاف:۱۵)

در آيه‏اى ديگر، تنها دوران شير دادن دو سال ذكر شده است:
وفصاله في عامين .(لقمان:۱۴)
اگر دو سال را از سى ماه كم كنيم براى مدت حمل شش ماه باقى مى‏ماند.
عمر پس از شنيدن منطق امام عليه السلام گفت:«لولا علي لهلك عمر». (۲۱)

۲- در دادگاه خليفه دوم ثابت‏شد كه پنج نفر مرتكب عمل منافى عفت‏شده‏اند. خليفه در باره‏همه آنان به يكسان قضاوت كرد، ولى امام عليه السلام نظر او را صائب ندانست وفرمود كه بايد از وضع آنان تحقيق شود.اگر حالات آنان مختلف باشد، طبعاحكم خدا نيز مختلف خواهد بود.
پس از تحقيق،امام عليه السلام فرمود: يكى را بايد گردن زد، دومى را بايد سنگسار كرد، سومى را بايد صد تازيانه زد، چهارمى را بايد پنجاه تازيانه زد، پنجمى را بايد ادب كرد.
خليفه از اختلاف حكم امام انگشت تعجب به دندان گرفت وسبب آن را پرسيد اما

م فرمود:
اولى كافر ذمى است وجان كافر تا وقتى محترم است كه به احكام ذمه عمل كند، اما وقتى احكام ذمه را زير پا نهاد سزاى او كشتن است.دومى مرتكب زناى محصن شده است وكيفر او در اسلام سنگسار كردن است. سومى جوان مجردى است كه خود را آلوده كرده وجزاى او صد تازيانه است. چهارمى غلام است وكيفر اونصف كيفر فرد آزاد است.پنجمى ديوانه است. (۳۱)
دراين هنگام خليفه گفت:

«لا عشت في امة لست فيها يا ابا الحسن!»در ميان جمعى نباشم كه تو اى ابو الحسن در آن ميان نباشى.
۳- غلامى در حالى كه زنجير به پا داشت راه مى‏رفت.دو نفر بر سر وزن آن اختلاف نظر پيدا كردند وهركدام گفت اگر سخن او درست نباشد زنش سه طلاقه باشد! هر دو به نزد صاحب غلام آمدند واز او خواستند كه زنجير را باز كند تا وزن كنند. وى گفت: من از وزن آن آگاه نيستم و از طرفى نذر كرده‏ام كه آن را باز نكنم مگر اينكه به وزن آن صدقه دهم.

مساله را به نزدخليفه آورند.وى نظر داد:اكنون كه صاحب غلام از باز كردن زنجير معذور است، بايد آن دو شخص از زنان خود جدا شوند.آنان از خليفه درخواست كردند كه مرافعه را نزد على عليه السلام ببرند. امام عليه السلام فرمود: آگاهى از وزن زنجير آسان است. آن گاه دستور داد كه طشت‏بزرگى بياورند واز غلام خواست كه در وسط آن بايستد. سپس امام زنجير را پايين آورد ونخى به آن بست وطشت را پر از آب كرد. سپس زنجير را با آن نخ بالا كشيد تا آنجا كه همه‏آن از آب

بيرون آمد. آن گاه دستور داد كه زنجير را با آن نخ بالا كشند تا آنجا كه همه آن از آب بيرون آيد. آن گاه دستور داد كه طشت را با آهن پاره پر كنند تا آب طشت‏به حد اول برسد. وسرانجام فرمود:آهن پاره‏ها را بكشند.وزن آنها، همان وزن زنجير است. به اين طريق، تكليف هرسه نفر روشن شد. (۴۱)
۴- زنى در بيابان دچار بى آبى شد وعطش سخت‏بر او غلبه كرد. ناگزير از چوپانى آب طلبيد واو به اين شرط موافقت كرد كه به زن آب دهد كه خود را در اختيار چوپان بگذارد. خليفه دوم در باره حكم زن با امام عليه السلام مشورت كرد

. حضرت فرمود كه زن در ارتكاب اين عمل مضطر بوده وبر مضطر حكمى نيست. (۵۱)
اين داستان ونظاير آن، كه بعضا نقل مى‏شود، حاكى از احاطه امام على عليه السلام به قوانين كلى اسلام است كه در قرآن وحديث وارد شده است وخليفه از آن غفلت داشت.
۵- زن ديوانه‏اى مرتكب عمل منافى عفت‏شده بود. خليفه او را محكوم كرد، ولى امام عليه السلام با ياد آورى حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را تبرئه كرد وحديث اين است كه قلم از سه گروه برداشته شده است كه يكى از آنها ديوانه است تاخوب شود. (۶۱)

۶- زن بار دارى اعتراف به گناه كرد. خليفه دستور داد كه او را در همان حال سنگسار كنند. امام عليه السلام از اجراى حد جلوگيرى كرد وفرمود:تو بر جان او تسلط دارى، نه بركودكى كه در رحم اوست. (۷۱)
۷- گاهى امام عليه السلام با استفاده از اصول روانى مشكل را حل مى‏كرد. روزى زنى از فرزند خود تبرى جست ومنكر آن شد كه مادر اوست ومدعى بود كه هنوز بكر است، در حالى كه جوان اصرار داشت كه وى مادر اوست. خليفه دستور داد به جوان، به سبب چنين نسبتى تازيانه بزنند. چون

ماجرا به اطلاع امام عليه السلام رسيد، آن حضرت از زن وبستگان او اختيار گرفت كه وى را در عقد هركس كه خواست در آورد وآنان نيز على عليه السلام را وكيل كردند. امام رو به همان جوان كرد وگفت: من اين زن را در عقد تو در آوردم ومهر او ۴۸۰ درهم است. سپس كيسه‏اى كه محتوى همان مبلغ بود در برابر زن قرار داد وبه جوان گفت: دست اين زن را بگير وديگر نزد من ميا مگر اينكه آثار عروسى بر سر وصورت تو باشد.

زن با شنيدن اين سخن گفت:«الله، الله، هو النار، هو والله‏ابني!» يعنى:پناه به خدا، پناه به خدا، نتيجه اين جريان آتش است. به خدا قسم اين پسر من است. سپس علت انكار خود را بازگو كرد. (۸۱)

رفع نيازهاى علمى عثمان ومعاويه
كمكهاى علمى وفكرى امام عليه السلام به خلفا به دوران خلافت ابوبكر وعمر منحصر نبود، بلكه وى به عنوان سرپرست وحامى ودلسوز دين، نيازهاى علمى وسياسى اسلام ومسلمانان را در دوره‏هاى مختلف خلافت‏برطرف مى‏كرد. از جمله، خليفه سوم نيز پيوسته از افكار بلند وراهنماييهاى داهيانه على -عليه السلام بهره مى‏برد.

اينكه عثمان از نظرات امام عليه السلام استفاده مى‏كرد جاى شگفت نيست; شگفت اينجاست كه معاويه نيز، با تمام عداوت وبغضى كه به امام داشت، در مسائل علمى ومشكلات فكرى دست نياز به سوى آن حضرت دراز مى‏كرد وافرادى را به

 

صورت ناشناس به حضور امام روانه مى‏ساخت تا پاسخ بعضى مسائل را از آن حضرت بياموزند.
از جمله، گاهى فرمانرواى روم از معاويه مطالبى را مى‏پرسيدوپاسخ آن را از او مى‏خواست.معاويه، براى حفظ آبروى خود – كه خويش را خليفه مسلمين معرفى مى‏كرد – افرادى را به نزد على عليه السلام گسيل مى‏داشت تا به گونه‏اى پاسخ را از امام فرا گيرند ودر اختيار معاويه بگذارند.
در اينجا نمونه‏هايى از مراجعه خليفه سوم ومعاويه به امام عليه السلام رامنعكس مى‏كنيم:
۱- از جمله حقوق زن در اسلام اين است كه اگر مردى همسر خود را طلاق دهد وپيش از آنكه عده زن سپرى گردد مرد در گذرد، زن همچون ورثه ديگر از شو

هر خود ارث مى‏برد; تو گويى كه تا عده زن سپرى نشده است پيوند زناشويى برقرار است.
در زمان خلافت عثمان، مردى داراى دو زن بود – يكى از انصار وديگرى از بنى هاشم.از قضا مرد، زن انصارى خود را طلاق گفت وپس از مدتى درگذشت.زن انصارى نزد خليفه رفت وگفت: هنوز عده من سپرى نشده است ومن ميراث خود را مى‏خواهم. عثمان در داورى فرو ماند وجريان را به اطلاع امام عليه السلام رسانيد.حضرت فرمود:اگر زن انصارى سوگند ياد كند كه پس از رگذشت‏شوهرش سه بار قاعده نشده است مى‏تواند از شوهر خود ارث ببرد.
عثمان به زن هاشميه گفت: اين داورى مربوط به پسر عمت على است ومن دراين باره نظرى نداده‏ام.

وى گفت: من به داورى على راضى هستم. او سوگند ياد كند و ارث ببرد. (۹۱)
اين جريان را محدثان اهل تسنن به گونه ديگر، كه متن آن با فتاواى فقهاى شيعه تطبيق نمى‏كند، نيز نقل كرده‏اند. (۱۲)
۲- مردى كه براى اداى فريضه حج‏يا عمره احرام بسته است نمى‏تواند حيوانى راكه در خشكى زندگى مى‏كند شكار كند. قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد:
وحرم عليكم صيد البر ما دمتم حرما .(مائده:۹۶)

شكار حيوان خشكى بر شما، در حالى كه محرم هستيد، حرام است.
ولى اگر فردى كه محرم نيست‏حيوانى را شكار كند، آيا فرد محرم مى‏تواند از گوشت آن استفاده كند؟ اين همان مسئله اى است كه خليفه سوم در آن از نظر على -عليه السلام پيروى كرد. قبلانظر خليفه اين بود كه محرم مى‏تواند از گوشت‏حيوانى كه غيرمحرم شكار كرده است استفاده كند

. اتفاقا خود او نيز محرم بود ومى‏خواست دعوت گروهى را كه براى او چنين غذايى ترتيب داده بودند بپذيرد، اما وقتى با مخالفت امام روبرو شد از نظر خود برگشت. على -عليه السلام ماجرايى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را نقل كرد كه او را قانع ساخت. ماجرا بدين قرار بود كه براى پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم، در حالى كه محرم بود، مشابه چنان غذايى آوردند. آن حضرت فرمود:ما محرم هستيم. اين غذا را به افرادى بدهيد كه در حال احرام نيستند.

وقتى امام عليه السلام اين جريان را نقل كرد دوازده نفر نيز در تاييد آن حضرت شهادت دادند. سپس على عليه السلام افزود: رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نه تنها از خوردن چنين گوشتى ما را بازداشت،بلكه از خوردن تخم پرندگان يا مرغان شكار شده نيز نهى كرد. (۲۲)
۳- از عقايد مسلم اسلامى معذب بودن كافر پس از مرگ است. در زمان خلافت عثمان، مردى به عنوان اعتراض به اين اصل عقيدتى جمجمه كافرى را از قبر بيرون آورد وآن را نزد خليفه برد وگفت: اگر كافر پس از مرگ در آتش مى‏سوزد، بايد اين جمجمه داغ باشد، در حالى كه من به آن دست مى‏زنم واحساس حرارت نمى‏كنم!

خليفه در پاسخ عاجز ماند ودر پى على عليه السلام فرستاد. امام عليه السلام، باايجاد صحنه‏اى، پاسخى در خور به معترض داد. فرمود كه آهن (آتش زنه) وسنگ آتش زايى بياورند وسپس آن دو را بر هم زد تا جرقه‏اى از آن جستن كرد. آن گاه فرمود: به آهن وسنگ دست مى‏زنيم واحساس حرارت نمى‏كنيم، درحالى كه هر دو داراى حرارتى هستند كه در شرايط خاصى بر ما ملموس مى‏شود. چه مانعى دارد كه عذاب كافر در قبر نيز چنين باشد؟

خليفه از پاسخ امام خوشحال شد وگفت:«لولا علي لهلك عثمان‏». (۲۳)
اما مواردى كه معاويه به امام عليه السلام مراجعه كرده است.
تواريخ اسلامى موارد هفت گانه‏اى را ياد آورى شده است كه معاويه دست نياز به جانب على عليه السلام دراز كرده وشرمندگى وسرشكستگى خويش را به وسيله‏علم امام برطرف كرده است.
اذينه مى‏گويد: مردى از معاويه مطلبى را پرسيد.معاويه گفت: اين موضوع را از على بپرس.سائل

گفت:خوش ندارم از او سؤال كنم; مى‏خواهم از تو بپرسم.وى گفت: چرا خوش ندارى ازمردى سؤال كنى كه پيامبر در باره‏اش گفته است:«على نسبت‏به من به سان هارون نسبت‏به موسى است جز اينكه پس از من پيامبرى نيست‏» وعمر مشكلات خود را با او در ميان مى‏نهاد؟ (۲۴)
وقتى خبر شهادت امام عليه السلام به معاويه رسيد گفت: «فقه وعلم مرد». برادر معاويه به او گفت:اين سخن را مردم شام از تو نشنوند. (۲۵)

اينك فهرست مواردى را كه معاويه از على عليه السلام استمداد كرده است: (۲۶)
۱- حكم كسى كه مدتها نبش قبر مى‏كرد وكفنها را مى‏برد.
۲- حكم كسى كه فردى را كشته است ومدعى است كه او را درحالى كشته كه با همسر او مشغول عمل جنسى بوده است

.
۳- دو نفر در باره لباسى اختلاف كردند. يكى از آنها دو شاهد آورد كه اين لباس مال اوست وديگرى مدعى شد كه آن را از ناشناسى خريده است.
۴- مردى با دخترى ازدواج كرده است، ولى پدر عروس، به جاى او، دختر ديگرى را به حجله روانه كرده است.

۵- يك رشته سؤالاتى كه فرمانرواى روم در باره كهكشان وقوس وقزح و… از معاويه كرده بود واو ناشناسى را به عراق فرستاد تا پاسخ سؤالات را از على عليه السلام دريافت كند.
۶- فرمانرواى روم مجددا سؤالاتى از قبيل موارد مذكور را از معاويه پرسيد وباجگذارى خود را مشروط به دريافت پاسخ صحيح آنها كرد.
۷- براى بار سوم، سؤالى از دربار روم به معاويه رسيدوپاسخ آن را طلبيد. عمرو عاص، با حيله خاصى، جواب آن را از امام عليه السلام دريافت كرد.

دلاورى على (ع)
چون به شجاعت و دلاورى آن حضرت كه زبانزد همگان است‏بنگريم، درمى‏يابيم كه او از سن بيست‏سالگى يا اندكى بيشتر در جنگها مباشرت داشته، و حال آنكه با جنگاوريى كه على (ع) از خود به نمايش گزارد، نام شجاعان پيش از خود را به بوته فراموشى سپرد و نيز نام دلاوران پس از خود را از صفحه گيتى پاك كرد.خواهيم ديد كه على (ع) در شجاعت‏بر تمام مردم برترى دارد، اين امر آن‏چنان بديهى و روشن است كه سخن گفتن و ايراد شواهد براى اثبات آن بر انسان زشت و قبيح

جلوه مى‏كند. آنچه على در جنگ كرد، تا روز قيامت‏به عنوان ضرب المثل به جاى خواهد ماند.براى اثبات شجاعت آن حضرت همين قدر كافى است كه وى در هيچ ميدانى از دشمن گريزان نشد و خود را در مقابل لشگريان آنان نباخت و با كسى گرم كارزار نشد، مگر آنكه او را بكشت و هرگز ضربه‏اى بر دشمن وارد نكرد كه بخواهد دومين ضربه را نيز بر او بزند. ضربات او بس سهمناك

بود.هرگز از پيش دشمنى نمى‏گريخت.چون به مبارزه‏اى فراخوانده مى‏شد باك نمى‏داشت.اينها همه از امور حيرت‏آورى است كه جز براى پسر ابو طالب فراهم نشد.و چه بسا كه بتوان شجاعت وى را بيش از اينها مورد توصيف قرار داد.او خود مى‏فرمود: «با كسى به نبرد نپرداختم مگر آنكه من و او در ميدان بوديم.»يكى از موارد افتخار اعراب، ايستادگى در برابر على (ع) در صحنه‏هاى پيكار بود.آنان و دار و

دسته‏شان افتخار مى‏كردند كه على (ع) با ايشان به جنگ پرداخته است.حى بن احطب سيد قبيله بنى نضير يكى از كسانى است كه‏بر اين امر باليده و گفته است: «اينها كشتگانى شريف به دست انسانى شريفند.»خواهر عمرو بن عبدود در شعرى كه در رثاى برادرش سروده است، به

كشته‏شدن وى به دست على (ع) مى‏بالد.هنگامى كه حسان در يكى از سروده‏هايش به قتل عمرو بن عبدود باليد، يكى از مردان قبيله بنى عامر در جواب او اشعارى گفت كه برخى از ابيات آن چنين است:

۱٫دروغ گفتيد و به خانه خدا سوگند كه ما را نكشتيد اما به خاطر تيغ برنده على (ع) بر خود بباليد ۲٫به شمشير پسر عبد الله يعنى احمد در جنگ و به پنجه نيرومند على (ع) بدين حال دست‏يافتند، پس كوتاه كنيد ۳٫على است آنكه در فخر مقامى والا دارد پس بيهوده ادعا مكنيد و پست و كوچك شويد (گم شويد)
مشركان كارزار على (ع) را مورد ستايش قرار مى‏دادند و آن را افتخارى براى على به شمار مى‏آوردند و با اين وجود، علت افتخار ايشان، تنها آن بود كه على كشنده آنهاست.مسافع بن جمحى در سوگ عمرو و كشته شدن او به دست امير المؤمنين (ع) شعرى سروده كه يكى از ابيات آن چنين است:
على پيروز شد و من

به مانند اين افتخار دست نيافته و با مردى چنين قدرتمند روبه‏رو نشده بودم
هبيرة بن ابى وهب در رثاى عمرو و قتل او به دست على (ع) چنين مى‏سرايد:
از تو اى على، اين دليرى

كه در ميدان به خرج دادى در جاى ديگرى نديدم و من بر نجد مقدم، همچون پيرى متوقف شدم.
به چه پيروزى شگفتى دست‏يافتى كه همين براى فخر تو بس است و تا زمانى كه زنده‏اى از خوارى و زبونى در امان مى‏مانى.