نكته ديگري كه توضيح آن ضروري به نظر مي رسد بحث دروني و يا بيروني بودن دلايل رشد و عقب ماندگي جامعه است علت اصلي عقب ماندگي جامعه ايران در بطن جامعه نهفته است. آن دسته از مراحل بيروني نيز اگر دروني شود نمي توانند اثرات تعيين كننده طولاني بر روند كلي حركت رشد جامعه داشته باشند پديده هايي چون پيدايش اسلام در ايران و هجوم قبايل همسايه را نمي توان بعنوان عوامل صرفاً بيروني ارزيابي كرد و آنها را عوامل تاريخي كندي توسعه ايران شمرد. در هيچ يك از دوره هاي تاريخ ايران پيش و پس از پيدايش اسلام، مطالعه جديد جامعه بدون توجه به نقش نهاد دين بعنوان عامل دروني ممكن نيست.

و حال اينكه آيا اسلام عامل عقب ماندگي جامعه بوده است؟ و يا آيا ادياني مثل سامي، يهوديت و مسيحيت و دين ايراني زرتشت از نظر محتوا با اسلام تفاوت بنياديني دارد؟ و ايا هيچ يك از اديان موجب پيشرفت جامعه شده است؟ و يا بعكس پيشرفت جوامع باعث دگرگوني هايي در بطن اديان گرديده است؟

بايد بدانيم كه اسلام در مكه ظهور كرد، ولي در سرزمين هايي پرورش يافت كه زادگاه پرسابقه ترين تمدن هاي بشري بوده است. در حالي كه عربستان يكي از عقب مانده ترين تمدن ها در عصر پيدايش اسلام بود، مناطق مجاور آن يعني امپراطوري بيزانس و ايران بسيار پيشرفته بودند بنابراين اين دو پايگاه در پرورش اسلام بعنوان تمدني جديد و جهاني بسيار نقش داشتند. ما براي شرح و بسط موضوع ابتدا زمينه رشد تمدن كشاورزي بين النهرين و بعد تمدن دامداري عربستان و در آخر اسلام به عنوان اهرم ايجاد يگانگي ديني، وحدت قومي و ساخت قدرت متمركز سياسي بررسي مي كنيم.

پيدايش و افول تمدن هاي اوليه در منطقه
سرزمين بين النهرين نزديك به ۳۰۰۰ سال پيش از ميلاد مسيح دربرگيرنده تمدن هايي بود كه اقوام مختلف را در يك جامعه جمع مي كرد. سرزميني كه خط نوشتاري در آنجا اختراع شد. اديان بسياري در آنجا ظهور كرده و شاهكارهاي معماري در آن بوقوع پيوست. دولت و دين دو نيروي سازنده اين تمدنها بودند. دليل اصلي پيدايش اين تمدن حاصلخيز بودن آن منطقه و رشد اقتصادي كشاورزي و ايجاد توليد مازاد بر مصرف بود. توليد مازاد بر مصرف اهرم توسعه جامعه و پيدايش تمدن هاي بزرگ بوده است.

از جمله تمدن هاي اين ناحيه (عراق كنوني) مي توان به تمدن هاي سومري كه تمدني ديني است، اشاره كرد سومري ها، مردمان جنوب عراق، معتقد بودند كه زمين ملك خدايان است و وظيفه اصلي آنها ساختن معابد براي اجراي وظايف ديني است. در اين تمدن ديني روحانيون در عين حال رؤساي ديني و سياسي نيز محسوب مي شدند. شهرهايي كه در اين مناطق برپا شده بودند نه براي تجارت و صنايع، بلكه مراكز معابد ديني بودند كه اقوام مختلف را در خود جمع مي

كردند ولي همين تجمع ديني خود به خود كاركرد اقتصادي نيز پيدا مي كرد بخشي از اين كاركرد اقتصادي مستقيماً به معابد باز مي گشت. بنابراين معابد مراكزي اقتصادي نيز بشمار مي آمدند كه زير مديريت رهبران ديني اداره مي شدند. رهبران ديني هم امور اقتصادي و هم امور مربوط به اداره جامعه يعني سياست را در كنترلخ ود داشتند. اين مراكز ديني اندك اندك به نهاد دين شهرهايي بدل شدند. چندين تن از پيامبران يهود مانند سليمان و داود و اسحاق نمونه هايي از نهاد دين

شهرياري هستند ابتدا پديده شهر شاه پيدا شد و سپس به امپراطوري رسيد. منبع اصلي قدرت اين نهاد، جنگ جريان قبايل بودند. از جمله آكادي سارگون رئيس قبيله مردمان دام دار شمال مديترانه را مي توان نام برد كه دولتهاي شهري سومر را به تصرف درآورد، نخستين دولت واحد متمركز را در آكاد بنياين نهاد اين اولين امپراطوري تاريخ بود كه در ۲۲۵۰ سال پيش از ميلاد در وي تسخير مناطق شهري و ساكن توسط اقوام دامدار و كوچنده بوجود آمد- سارگون خود را پادشاه گيتي ناميد نوه اش نارامسين سلسله آكاد را گسترش داد و خود را ايزد قادر آكاد ناميد.

امپراطوري سارگون زياد دوام نيافت (حدود يكصد سالي) و بار ديگر معابد- شهرها استقلال خود را به دست آوردند پس از سارگون، حمورابي امپراطوري خود را در ۱۷۵۰ ق.م تشكيل داد.
حمورابي بنيان گذار قوانيين شد كه منشأ مناسبات ديني، اخلاقي، رفتاري و حكومتي مردمان اين مناطق گرديد. حكومت حمورابي نه تنها يك شهر، بلكه شهرهاي مختلف را زير كنترل داشت

. با كنترل شهرها- معابد نيز در اختيار شاه قرار گرفت. از اين پس منشأ قدرت روحاني نيز يافت و به عنوان خدمتگزار اصلي خدايان در آمد كه در واقع واسطه ميان مردم عادي و خدايان بود بنابراين او مي توانست از جانب خدايان مردم را به خدمت وادارد. قدرت سياسي و نهاد ديني به ابزار وحدت مردم براي اجراي سياست هاي شاه درآمد. از اين پس دستگاه شاه به نهادي پرقدرت با تشريفات و ضمايم فراوان از جمله ديوان اداري، ارتش منظم و آماده ، فرماندهان و سربازان حرفه اي،

تقسيمات حكمراني، دستگاه جاسوسي براي كنترل مردم تكامل يافت.
تمدن بين النهرين در حوزه سياسي، حقوقي، شهري، نظامي، صنايع و تجارت تا قرن ششم پيش از ميلاد پيشرفت هاي بسيار درخشاني داشت به نوعي كه جامعه باز بوجود آمد آنان از نظر ديني ضمن محدود كردن قدرت روحانيون به عنوان مسئولان معابد، دست به ساخت و سازمان دهي تالار نگهداري از خدايان Pantheon زدند.

پنته آ جايگزين اماكن فردي خدايان (معابد) شد. قوانيني حقوقي كه از زمان حمورابي وضع گرديده بود، باز هم گسترش يافت و دولت نه تنها به عنوان عامل سياسي بلكه عامل فرهنگي، ديني و قانوني جامعه درآمد و شاه به مقام كاملاً معنوي ارتقاء يافت. بطوريكه اگر خود را خدا نمي دانست دست كم شريك خدا و يا نماينده خدا بشمار مي آورد و اين حاصل پديده دين- شهرياري و سرمنشأ تمدن پيشرفته اين منطقه بود.

تا قدرت خود را خدا شهريار ناميدند و بر امكانات مادي و تجملي خود بيش از پيش افزودند افزون بر او استفاده بر از زمين و تغييرات جوي باعث فروكش كردن ظرفيت توليد در اين سرزمين ها شد تمدن هاي كهن خاورميانه اين گونه از دست رفت.

تا حدود قرن نهم پيش از ميلاد تمدن اين منطقه به دوره سارگون تا حمورابي محدود مي شد ولي از اين مقطع تمدن هاي ديگري پا به عرصه وجود گذاشتند از جمله تمدن آناتولي، ايران و هستي را در يك شبكه مشترك قرار گرفتند و سپس به امپراطوري آشور بدل شدند كه بخش هايي از ايران، عراق و مصر را شامل گرديد سال ۶۱۲ ق.م ادامه يافت. مادها اين تمدن را تسخير كردند و به

دنبال آن هخامنشيان بزرگ ترين تمدن خاورميانه را بين سالهاي ۵۵۰ تا ۳۳۱ ق.م بوجود آوردند. حكومت هخامنشيان كليه اقوام ساكن اين مناطق را ساكن مي شدند كه در سرزميني ميان رودخانه نيل، داردانل و بلخ موسوم به جيحون (آمو) پراكنده بودند. اين تمدن ها را اسكندر مقدوني در سال ۳۳۰ ق.م در زمان داريوش سوم آخرين پادشاه هخامنشي تسخير كرد و پس از آن

سرزمين خاورميانه به ايران و عراق تقسيم شد. امپراطوري ايران به پارت ها يا اشكانيان رسيد كه تا ۲۲۴ پس از ميلاد حكومت كردند با تشكيل سلسله ساسانيان (۲۲۶-۶۳۹) در منطقه شرقي آن، امپراطوري ايران ادامه يافت و بخش غربي اين سرزمين به امپراطوري روم پيوست كه امپراتوري بيزانس را بوجود آورد. امپراتوري بيزانس، رقيب اصلي حكومت ساسانيان، سرزمين وسيعي از جمله جنوب اروپا، بالكان، آناتولي، شمال سوريه، بخشي از بين النهرين مصر، و شمال آفريقا را شامل مي شد. اين سرزمين ها از نظر ديني نيز از يكديگر تفكيك مي شود.

خدايان اوليه اقوام ساكن در خاورميانه خدايان خانوادگي، قبيله اي، دهكده اي و شهري بودند كه بعدها به خدايان جهاني بدل شدند و خدايان امپراتوري را بوجود آورند. اين تحول، سرآغاز رسيدن به پديده تك خدايي و يكتاپرستي بود. خداي اديان يكتاپرست، خداي تمام بشريت محسوب مي شد. اولين قومي كه به اين نوع دين رسيد بني اسرائيل بود كه دين يهود را پايه گذاشت. دين يهود كه تكامل يافته اينميسم (زنده انگاري/ روح باوري) بود در عين يكتاپرستي هنوز ديني قومي بود به دنبال آن ايرانيان با ظهور زردشت به يكتاپرستي معتقد شدند.

اگرچه گفته مي شود كه اولين پيامبر ايراني قبل از زردشت مهاباد (مه آباد) بود و كتاب او دساتير نام داشت. پس از زردشت مسيحيت و سرانجام اسلام از جمله ادياني هستند كه از ميان هزاران دين ديگر قومي و طايفگي توانستند دوام يابند و جنبه جهاني پيدا كنند با ظهور اسلام و تسخير قهري مناطق، اديان شيء پرست تقريباً از بين رفتند و يابطور پراكنده و ضعيف در نقاط مختلف باقي ماندند تا آنكه اسلام جاي آنها را گرفت. اسلام جايگزين دين زرتشت شد.

اعراب در توسعه اسلام چه نقشي داشتند:
هنجارهاي مردم عرب از طريق اسلام به جوامع غيرمسلمان غيرعرب منتقل گرديد. پيش از پيدايش اسلام، شبه جزيره عربستان سرزمين اصلي اقوام سامي به دليل وضعيت اقليمي اش سه نوع مناسبات معيشتي را در خود پرورش داده در منطقه جنوب و جلگه هاي حاشيه اي نزديك درياي

سرخ كشاورزي رايج بود. در منطقه حجاز- نواحي مكه و مدينه- كه در مسير كاروان هاي بازرگاني از مناطق بيزانس، سوريه، فلسطين و مصر به جانب حبشه و هندوستان قرار داشت، مناسبات تجارتي شكل گرفت و به يكي از مراكز مهم حيات اقتصادي اعراب بدل شد. بطوري كه طوايف بزرگ عرب از اين طريق به ثروت هاي بزرگي دست يافتند. سلطه سياسي بر مكه. سلطه بر ثروت آن نيز بود.
علاوه بر اهميت اقتصادي، مكه مركز نگهداري بيش از سيصد بتي بود كه نماينده قبايل مختلف عرب بودند. شهر مكه يكي از مراكز معبد- شهري بود كه از ديرزمان مركز تجمع و آمد و شد اقوام مختلف بشمار مي رفت. مكه در طول حيات خود از زمان حضرت ابراهيم (ع) به بعد دستخوش تحولاتي

 

شد، ولي مركزيت اقتصادي خود را از دست نداد. در ساير مناطق اين سرزمين وسيع خشك و شن زار- دام داري و صحرانشيني غالب بود. در سراسر شبه جزيره عربستان نه روخانه مهمي جريان داشت و نه منابع آبي قابل توجه ديگري بطوريكه كشاورزي جز در جلگه هاي مربوط به حاشيه اي ميسر نبود مردم در دو دسته بيابان گرد و شهرنشين ساكن شدند.

در مناطق تجارتي، به دليل رفت و آمدهاي كاروان تجارتي مسيحي ها، خريد و فروش برده نيز انجام مي گرفت در حالي كه جهان امپراتوري عمدتاً كشاورزي بود عربستان بطور بنيادي در دوران دام داري بسر مي برد و اين خود نمايانگر عقب ماندگي طبيعي اين سرزمين و مردمان آن بود.
چادرنشيني در ميان اعراب از اعتبار و منزلت بيشتري نسبت به كشاورزي و تجارت و حرفه هاي

صنايع دستي برخوردار بود با وجود اينكه اعراب از امور كشاورزي اطلاع نداشتند و آن را دون شأن خود مي دانستند منجر به ساخت شهرو شهرنشيني نمي گرديد زندگي در شكل بدوي و چادرنشيني و تحمل سختي هاي كوير براي آنها غرورانگيز بود و به زندگي شهري با ديده تحقير مي نگريستند.
در همان دوران در ايران، كشاورزي ستايش مي شد و مهم ترين مشغله زندگي به شمار مي آمد و تجارت و زندگي در شهر تقبيح مي شد. به طور همزمان در روم و به خصوص آتن، شهرنشيني، تجارت و صنعت از جمله مشاغل مهم و اصلي آنها بشمار مي رفت.

درباره هنر و حرف نيز اعراب بدوي از قديم، هنر و صنعت و دريانوردي را پست و كوچك مي شمردند. برعكس دريانوردي در نزد يونانيان و فنيقي ها بسيار پراهميت بود، زيرا دريا امكان مراوده بازرگاني با اقوام مختلف در دو سوي مديترانه را فراهم مي آورد. اين مراوده سبب ساز پيشرفت يوناني ها و فنيقي ها گرديد.
عربستان در آستانه ظهور اسلام
دعوت پيامبر از مردم عرب به دين اسلام براي نجات آنها از وضعيت اسف باري بود كه از يك سو طبيعت خشك و شبه جزيره عربستان بر آنها تحميل مي كرد و از سوي ديگر فقر مفرطي كه سران اجحاف گر قبايل مسبب اصلي آن بودند. دعوت پيغمبر راه چاره اي براي پايان بخشيدن به تفرقه و جدال ميان قبايل بود. جدال آنها گذشته از رقابت براي سلطه بر ثروت مكه، بر اثر پندارهاي باطل دفاع از ديني بود كه برپايه بت پرستي استوار شده بود.

پيش از ظهور اسلام عربستان مورد تهديد شديدي بي نظمي و هرج و مرج قرار گرفته بود. كشاورزي ضعيف، تجارت وابسته به سياست غيرمتمركز و قبيله اي تحت الشعاع منافع ثروتمندان بود. در كنار اين مسايل سرزين عربستان. مي رفت كه زير نفوذ اديان ديگر قرار گيرد. پيامبر اسلام به دليل مسافتر هاي خود به مناطق متمدن تر شمال و جنوب عربستان به خوبي واقف بود كه راه دگرگوني و ضعيت اعراب ساكن شبه جزيره عربستان اتحاد و يگانگي آنهاست و اين جز از طريق نيروي ديني ممكن نبود. پيامبر به خوبي اين امر را دريافته بود و در تجارت خود و رفت و آمد با اقوا

م ديگر سامي در مناطق جنوب و شمال عربستان نتايج اديان يكتاپرستي و آسماني يهوديت و مسيحيت را ديده بود به ويژه آنكه اعراب در منطقه يمن و حجاز يعني مناطق غني عربستان به يهوديان و نصرانيان مي گردندن اين امر بيشتر باعث تفرقه اعراب مي شد. نفوذ مسيحيان در ميان اعراب چنان شده بود كه مي توان گفت اگر محمد ظهور نمي كرد عربستان در اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم ممكن بود يك كشور مسيحي بدل شود.

برخلاف ناحيه جنوبي در قسمت شمال و خاك اصلي عربستان از جمله منطقه حجاز شامل شهرهاي مكه و طائف و مدينه بيشتر مردم عرب قبايل صحرانشين و بدوي بودند. جمعيت ساكن حجاز و نيمه متمدن مستقلي از خود نساختند بلكه بيشتر تحت تأثير فرهنگ اقوام همسايه و مهاجران بودند. از جمله فرهنگ اعراب منطقه يمن، سوري- بيزانسي و سوري- ايراني بودند. بنابراين تضاد و تقابل عمدتاً ميان قبايل بدوي ساكن اين منطقه با قبايلي كه به اين مناطق رفت و آمد مي كردند و نفوذ تمدن خارجي بين خانوارهاي ساكن اين شهرها بود. اين تضادها اوضاع را براي ظهور اسلام آماده مي ساخت.

خلاصه
وضعيت اقليمي منطقه خشك و شن زار كوير شبه جزيره عربستان شيوه معيشت و فرهنگ خاصي را به بار آورد كه با تمدن هاي مجاور آن متفاوت بود. اسلام در اين سرزمين ظهور كرد. بنابراين نمي توانست از ويژگي هاي زندگي اعراب ساكن اين منطقه به دور باشد. زيرا در وهله نخست اين دين براي اعراب آورده شده بود اين ويژگي ها در زمان گسترش اسلام به جوامع ديگر در فرهنگ و تمدن آنها اثر گذاشت و از آنجايي كه اسلام در شكل قدرت ديني و سياسي و سپس اقتصادي بر جوامع حاكم شد دگرگوني هاي عميقي در فرهنگ آنها بوجود آورد. اين دگرگوني ها در بسياري مواقع نسبت به تمدن هاي پيشين عقب مانده تر بود.

ظهور اسلام در ابتدا همبستگي ملي ميان اعراب بوجود آورد و شرايطي ساخت كه آنها به تمدن هاي بزرگ جهان پست يافتند ولي طولي نكشيد كه ثورت هاي باد آورده به دربار خلفاي اسلامي آنها را به تجمل گرايي، خودكامگي مطلق و در عين حال ناز و نعمتي فراوان فرو برد و اندك اندك آنها را به سوي افول سوق داد.

در آستانه پيدايش اسلام منطقه خاورميانه به دو قلمرو سياسي و فرهنگي بزرگ ساسانيان و بيزانس تقسيم مي شد ر هريك از اين دو سرزمين پهناور و امپراتوري يك دين غلبه داشت. آيين زردشتي در ايران و مسيحيت در سرزمين امپراتوري بيزانس. در هر دو سرزمين دين بخش سازمند و تشكل يافته حكومت بشمار مي آمد.

بطوريكه حمايت سياسي دين باعث تقويت نظام و سلسله مراتب كليسا و يا معابد زرتشتي مي شد و بطور متقابل حمايت دستگاه ديني از حكومت موجبات تقويت و تداوم آنها را فراهم مي ساخت.
زماني كه امپراتوري ايران و بيزانس به كشاورزي رسيده بودند عربستان در مرحله دام داري به سر مي برد از نظر رشد زندگي مدني در حالي كه جهان امپراتوري به رشد و گسترش شهر رسيده بوده عربستان هنوز محل خيمه و قبايل چادرنشيني بود. از نظر سياسي نيز جهان امپراتوري بسيار سازمان يافته بود، ولي عربستان بسيار پراكنده و بدون دولت مركزي بود. هنگامي كه دنياي امپراتوري از نظر ديني به دين تك خدايي رسيد عربستان بطور غالب شيء پرست بود و سرانجام اينكه در جامعه عربستان مانند هر جامعه قبيله اي ديگر تفكيكي ميان حقوق فرد و گروه بوجود نيامده بود. در مجموعه از هر حيث جامعه عربستان بسيار عقب مانده تر از همسايگان خود بود. بطوري كه اعراب چون به سوريه در آمدند، از آن فرهنگ غني در شگفت شدند.

اسلام در سرزميني بسيار متفاوت از همسايگان خود تولد يافت، اما عرصه پرورش اسلام كه صرفاً عربستان بلكه سرزمين و تمدن هاي پيشرفته تر اقوام مجاور بود. اين در هم آميختگي، سازنده تمدن جدد به نام تمدن اسلامي گرديد. خلافت اسلامي در شكلمناسبات قبيله اي، نخستين شكل قدرت حكومتي اين تمدن بود كه به زودي متحول شد. رفته رفته اسلام خود به امپراتوري بزرگي بدل شد و سپس پايه و اساس هنجارهاي فرهنگي و سياسي مردمان خاورميانه گرديد. ا

ز اين پس، اسلام به عنوان دين غالب در بطن هنجارهاي اجتماعي، حتي بدون پشتوانه مستقيم قدرت سياسي (خلافت اسلامي) در اين جوامع درآمد كه تا به امروز دوام يافت. بطوري كه امروزه شناخت اين جوامع بدون شناخت نقش اسلام در آنها عملي نيست.

تمدن اسلامي مي توانست در بطن فرهنگ و تمدن متحول يوناني، نه تنها عربستان بلكه ايران را هم در مسير رشد بيشتري قرار دهد، ولي برداشت ايستا و جزم انديشانه از دين و تلاش براي انطباق معيار و ارزش متحول جامعه با سنت هاي گذشته، عقب ماندگي را به صورت پديده اي هميشگي درآورد.

كشمكش بين اين نيرو كه قدرت حكومتي را در اختيار دارد، و نيروي متحول اجتماعي كه بر نيازهاي جديد انسان و جامعه استوار است. ستيزي ميان اين دو نيروي كهنه و نو بوجود آورد كه تا پذيرش رسمي پويايي حركت جامعه و استقلال كامل دستگاه حكومتي ادامه خواهد يافت. اين ستيز نه بر سر دين، بلكه بر سر قدرت است. مي بايد قدرت حكومتي از نهاد و اعتقادات ديني جامعه جدا شود و افراد براي نوع دين خود حق انتخاب داشته باشند.