دولت و فرهنگ

دولت ٬ محصول فرهنگ و تمدن است و نه موسس و خالق آن.
مهدی بوترابی مدیر عامل گروه سایت های پرشین بلاگ در گفتگو با مجله ارتباطات و دین با بیان اینکه باید تمدن همگانی شود گفت : “ایجاد هر تمدن در جامعه امروزی نیازمند شکل گیری فرهنگ آن است و چنانچه بخواهیم تمدن اسلامی در جهان شکل بگیرد و یا احیا شود مقدمه ی شکل گیری آن احیای فرهنگ اسلامی است.”

وی در ادامه با اشاره به اینکه در گذشته نیز شکل گیری تمدن به همین روال بوده است ادامه داد : ” اگر تمدنی در گذشته شکل گرفته ، در مرحله نخست فرهنگ آن شکل گرفته و میتوان گفت فرهنگ اسلامی از قرن یکم هجری آغاز شد و تمدن اسلامی از قرن دوم و سوم مطرح میشود و اوج آن مربوط به قرن ۵ هجری است و تا به امروز تمدن جدید اسلامی در کشور ما شکل نگرفته است.”
بوترابی ادامه داد : ” بعد از قرن ۵ هجری تا کنون٬ کشور نتوانسته فرهنگی غنی ایجاد کند ولی می توان گفت امروزه مراحل شکل گیری یک تمدن جدید در کشور مشاهده می شود.”

وی اظهار داشت :”با توجه به رشد جامعه مجازی در کشور و ایجاد وبسایت های گوناگون و به خصوص نهضت علمی و فرهنگی و اجتماعی وبلاگها ، باید منتظر شکل گیری تمدنی مرتبط با این فرهنگ در آینده بود.

مدیر گروه سایتهای پرشین بلاگ با بیان اینکه ایران ما عضو حوزه فرهنگ اسلامی و جهانی است ادامه داد : “به نظر میرسد در شکل گیری و گشترش تمدن جدید اسلامی ، بلاگر ها بعنوان شهروندان و خبرنگاران مجازی و رسانه های مردمی می توانند نقش به سزایی ایفا کنند.
اطلاع رسانی مطمئن میتواند آینده ای روشن و فرهنگ یکپارچه ای را برای کشور رقم زند . و بخشی ازین اطلاع رسانی بر دوش بلاگر هاست.”
بوترابی در پاسخ به نقش دولت در زمینه ایجاد و اطلاع رسانی فرهنگ اسلامی در کشور گفت : “دولت باید سیاست گذار باشد و حضور خود را در حوزه های غیرمرتبط کمرنگ تر کند. دولت خود محصول فرهنگ و تمدن اسلامی است و نه موسس و خالق آن.”

بوترابی در پایان با بیان اینکه شکل گیری تمدن نیازمند ایجاد تحول در بین مردم است تصریح کرد “شکل گیری تمدن تعریف مشخصی دارد ، که با بخشنامه صورت نمیگیرد و زمانی شکل میگیرد که بین مردم پذیرفته شود و دولت در این زمینه نمی تواند نقش مستقیمی داشته باشد. وی گفت:‌ از طریق رسانه ها خصوصا رسانه های دیجیتال می تواند افکار عمومی را شکل داد و در شکل گیری فرهنگ و تمدن آینده ی ایران تاثیر گذار بود. “
سیاست ، دولت، فرهنگ و رابطهء منطقی آنها با یکدیگر

در جهان معاصر بحث انگیزترین مفاهیم و واژه هایی که بیشتر از همه مورد شور و بررسی قرار داشته و اکثریت پیشرفت، ترقی و تعالی و یا برعکس ویرانی، بدبختی و عقب ماندگی را بدان منسوب میدانند: واژه های سیاست، دولت و فرهنگ می باشند. سیاست علمی، معقول و راه گشا، بدون دولت مقتدر، ملی و عدالت گستر، امری است سراب گونه و این هر دو مهم ، بدون فرهنگ پر با ر، نیرومند و کهنسال ، خلعی است دردناک و درمان ناپذیر.
لذا سیاست ، دولت و فرهنگ، پدیده های اند منطقی و بهم مرتبط و مؤثر، که یکی بدون دیگری نه تنها چاره ساز نخواهد بود، که تداوم هریکی بدون همدیگر مسالهء ای است در خور تأمل و پرسش.

اما پیش ازینکه به رابطه ی منطقی و اثرات خوب و بد آنا بالای یکدیگر بپردازیم، بایسته میدانم تا دیدگاه روشن و تصویر معینی از هریکی آنها به خورد خواننده داده، بعداً در پرتو این نگرش ها برسیم به دنبالهء این بحث که درعین هماهنگی، تأثیرات ویژه ای آنها بالای یکدیگر چگونه خواهد بود؟

۱- سیاست: سیاست درزبان –دری بمنی “تنبه” و “بیدارکردن” است ، معنی ژرف و دقیق آن یعنی: آگاهی و بیداری د رامر ادارهء یک ملت و یک کشور. به بیان دیگر، سیاست درحقیقت آن مرحله ای از بیداری و آگاهی است، که انسان یک جامعه براساس آن آگاهی میتواند چنان نظم و اداره ای را پی ریزی نماید که متضمن ” جان و مال وآزادی” آحاد آن ملت باشد. یعنی دریافت هنر برقراری نظم، ثبات و ادارهء یک ملت در یک جغرافیای بخصوص را سیاست نامند.

برخی از دانشمندان و پژوهشگران، سیاست را شأنی از ممتازترین زندگی انسان میدانند، یعنی دریافت شیوهء بهتر زیستن نیز در ذات خویش سیاست نامیده می شود، زیرا انسان مادامی میتواند، ثبات ، امنیت و با هم بودن و بهتر زیستن را فراچنگ آورد، که بمعنی زندگی و جامعه از منظر دانش اِشراف پیدا نماید، اینجاست که میداند با خود و دیگران چگونه مناسبت در پیش گیرد، تا در کنار امنیت و آرامش خاطر، شاهد به آغوش کشیدن رمز زندگی بهینه باشد.

انسان مادامی به این مبرمیت پی بُرد که به زندگی از زاویه خِرَد و آگاهی نگریست. روی آوردن به زندگی مدنی، یعنی سیاسی شدن زندگی است. انسان مدنی یعنی همانا انسان سیاسی، زیرا نیاز و اهمیت به ادارهء آگاهانهء یک جمعیت زمانی متبارز گردید، که انسان دیگر با زندگی مغاره ی وداع گفته با گسستن بند زندگی طبیعی، به زندگی متمرکز و تشکیلاتی در چهارچوب ساختار جدیدی بنام شهر، روی آورد.

پس زندگی مدنی یا شهری، نخستین پله های زندگی سیاسی است، که انسان با آگاهی و تد بیرآغاز مینماید. زیرا هدف نهائی سیاست، برآوردن نیاززندگی است ویا به بیان دیگراهداف غایی سیاست از نیاززندگی اجتماعی سرچشمه میگیرد، وبرآوردن این نیازها بدون تشکیلات سازمان یافته ای که از قبل پیشروی خویشتن اهداف معینی را قرار میدهد، ممکن نخواهد بود.

اگر معنی و مفهوم زندگی، حرکت آگاهانه بسوی تعالی است، تا بقای صرف و تن دادن به مقدرات طبیعت؛ لذا اینگونه زندگی هدفمند میسر شدنی نیست مگردرپرتو بیداری و آگاهی، که به معنی دیگر، سیاست نامیده می شود و زندگی سیاسی نیز مادامی عملی است که سازمان یافته و متشکل باشد. و این هردو (زندگی سیاسی و سازمان یافته ) ایجادگر جامعهء سیاسی است. بگونهء خلاصه جامعهء سیاسی یک تلاش و پویایی انسانی هدفمند در روند زندگی است و صرفاً یک رویداد ساده و تصادفی نیست، بلکه آفرینش بیداری و آگاهی انسان است، که بمنظور انجام اهداف مهم تشکیل گرد یده و آگاهانه و مدبرانه اداره میگردد.

برخی از بینش وران عرصهء سیاسی، سیاست را مانند امور دیگر یک امر ذهنی پنداشته ، آنــــــــرا سطحی و عادی جلوه داده، کوشیده اند تا ا زراه آموزش و ممارست آنرا فراگیرند و یا بدیگران فــــرا دهند. به پنداشت دیگری که بردرست بودنش بیشترتأکید میگردد، سیاست پیش از آنکه امر ذهنی و نظری باشد، امری است عملی. سیاست هنر است- هنر بزرگ و عالی. از اندیشمندان کهن، افلاطون نخستین کسی است که ا ز “هنر سیاست” سخن بمیان آورده است.

افلاطون این مطلب را مانند بیشتر مطالب خود از زبان “سقراط” نقل میکند. بهر حال اگر نسبت این آثار به افلاطون درست باشد، باید او را کهن ترین متفکر غربی دانست که دراین زمینه آشکارا، سخن گفته است: او د رکتاب “پروتا گوراس” یا “درباره تربیت” سقراط را با پروتاگوراس به گفت و شنود کشانیده است- مناظره و گفت و شنود بسیار دل انگیز- سقراط میگوید: ” پروتاگوراس چون حرف مرا تا آخیر شنید جواب داد: سقراط تو بسیار خوب سوال میکنی و من هم از جواب دادن به کسانیکه راه سوال کردن را بلدند خوشم می آید. اگر هیپوکرات شاگرد من شود، بلاهائی که به سر شاگـــــــــردان سوفیست های دیگر می آید، بسر او نخواهد آمد. زیرا سوفیست های دیگر، با جوانها رفتار بسیار بدی می کنند یعنی این جوانها را که تازه از رنج درسهای مدرسه خلاص شده اند- برخــــــلاف میل آنها به درسهای دیگر می کشانند . . .اما آنچه او در پیش من بدست خواهد آورد عبارتست از بصـــــــیرت و درایت، خواه درکارهای تخصصی و خصوصی – که

چگونه خانه خـــــــود را اداره کند – و خــــواه درکارهای دولتی- که چگونه و از چه راه بتواند ا زعهده ی اداره ی کارهای مملکت برآید و یادربارهء آنها سخن براند.
گفتم: اگرگفتهء ترا درست فهمیده باشم، منظور تو ” هــــــــنر سیاست” است و کار تو اینست که برای ادارهء امور دولت، مردان لایق تربیت کنی؟

گفت آری، همین است آنچه من همواره و همه جا داو طلب تعلیم آن هستم. گفتم: اگر تو این هنر را دارا باشی باید گفت که صاحب هنر بسیار خوبی هستی، اما پروتاگوراس عقیدهء من تا حال این بوده که این هنر قابل آموختن نیست، ولی وقتیکه تو میگویی آموختنی است نمی دانم چگونه گفتهء ترا قــــبول نکنم کنون باید بی پرده بگویم که چرا به عقیدهء من این هنر نه یاد دادنی است و نه کسی میــتواند آنــــرا به دیگران ببخشد” (۱)
“پروتاگوراس ، من به نوبهء خود خیال نمی کنم که قابلیت سیاسی آموختنی باشد” (۲) همچنان جای دیگری میخوانیم که “فضیلت”، قابلیت” و “هنرسیاست” آموختنی نیستند. (۳)

اشپنگلر سیاست را امری بزرگ و ما فوق تمام امور زندگی میداند. ” . . . سیاست بزرگ بمعنای هنری آن ، با حوادث و امور ممکنه ی این جهان سروکار دارد نه با امور عقلی و خیالی . همان هنر سیاسی که از هر نظام تصوری و از هر و همی مبرا و بیزار است، سرجای آن خواهد آمد آنچنان سیاستی که با کمال چابکی و مهارت با امور محققه بازی میکند . . . (۴)

از آنجائیکه هدف نهائی سیاست برخاسته و ناشی ا زنیاز زندگی اجتماعی است، و زندگی اجتماعی ترکیبی از پویائی ساختارهای زنده (دودمان، مردم و یا ملت ) در مسیر روند انقطاع ناپذیر زمانی که تاریخ نامیده می شود، مادامی این سیاست و تحرکیت ارتقائی ، میتواند دوام بیاورد که در پرتو آگاهی و هنر بکار برد آن که همانا سیاست است، مورد ارزیابی قرار گیرد ، به بیان دیگر سیاست شیوه ای است که این موجود سیال که در حقیقت زندگی اجتماعی است، بگونهء منطقی حفظ شود بمعنی دیگر خود زندگی سیاست است. چنانکه اشپنگلردرین زمینه میگوید: “اگر جامعه های بشریت را به نهر هائی تشبیه سازیم ، جریان و حرکت این نهرها را تاریخ نامند، ولی اگر آن چیز ها ئی را که حرکت میکنند منظور نظر قرار دهیم، آنرا خانواده ، دودمان ، مردم یا ملت گویند، سیاست طریقه ایست که این وجود سیال موجودیت خود را حفظ کند، نشو و نما نموده، برسایر نهر ها تسلط یابد ، اصلاً زندگانی سیاست است و این حقیقت، از تمام سجایای انسانی وجوهر درونی او هویدا است”(۵)

اشپنگلر سیاست را از امور عقلی و خصوصی و فردی بکلی جدا میکند و معتقد است: “سیاست مسئله ایست مربوط به جامعه ها و اجتماعات . مسایل شخصی و فکری و عقلی کاری به سیاست ندارد. ازینرو سیاستهای برنامه ای و آیدیولوژیک برای کشیش ها خوب است نه برای سیاستمداران” (۶)
بصیرت و درایت د رامور امری است کلیدی و ضروری و آنرا نمیتوان د رمتون و کلیشه ها جستجو نمود و آنچه که درین رابطه محوری و تعین کننده است، هنر بکارگیری این بصیرت و درایت است.