زندگينامه
دکتر علي شريعتي در سال ۱۳۱۲ در روستاي مزينان از حوالي شهرستان سبزوار متولد شد. اجداد او همه از عالمان دين بوده اند…. پدر پدر بزرگ علي، ملاقربانعلي، معروف به آخوند حکيم، مردي فيلسوف و فقيه بود که در مدارس قديم بخارا و مشهد و سبزوار تحصيل کرده و از شاگردان برگزيده حکيم اسرار (حاج ملاهادي سبزواري) محسوب مي شد.

پدرش استاد محمد تقي شريعتي (موسس کانون حقايق اسلامي که هدف آن «تجديد حيات اسلام و مسلمين» بود) و مادرش زهرا اميني زني روستايي متواضع و حساس بود. علي حساسيتهاي لطيف انساني و اقتدار روحي و صلاحيت عقيده اش را از مادرش به وديعه گرفته بود. علي به سال ۱۳۱۹ در سن هفت سالگي در دبستان ابن يمين، ثبت نام مي کند، اما به دليل بحراني شدن اوضاع کشور ـ تبعيد رضا شاه و اشغال کشور توسط متفقين ـ خانواده اش را به ده مي فرستد و پس از برقراري آرامش نسبي در مشهد علي و خانواده اش به مشهد باز مي گردند. پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در ۱۶ سالگي سيکل اول دبيرستان (کلاس نهم نظام قديم) را به پايان رساند و وارد دانشسراي مقدماتي شد.

در سال ۳۱، اولين بازداشت علي که در واقع نخستين رويارويي مستقيم وي با حکومت و طرفداري همه جانبه او از حکومت ملي بود، واقع شد. در همين زمان يعني ۱۳۳۱ وي که در سال آخر دانشسرا بود به پيشنهاد پدرش شروع به ترجمه کتاب ابوذر (نوشته عبدالحميد جوده السحار) مي کند. در اواسط سال ۱۳۳۱ تحصيلات علي در دانشسرا تمام شد و پس از مدتي شروع به تدريس در مدرسه کاتب پور احمدآباد کرد. و همزمان به فعاليتهاي سياسيش ادامه داد. کتاب «مکتب واسطه» نيز در همين دوره نوشته شده است.

در سال ۱۳۳۴ پس از تاسيس دانشکده علوم و ادبيات انساني مشهد وارد آن دانشکده شد. در دانشکده مسئول انجمن ادبي دانشجويان بود در همين سالهاست که آثاري از اخوان ثالث مانند کتاب ارغنون (۱۳۳۰) و کتاب زمستان (۱۳۳۵) و آخر شاهنامه (۱۳۲۸) به چاپ رسيد و او را سخت تحت تاثير قرار داد. در اين زمان فعاليتهاي سياسي ـ اجتماعي شريعتي در نهضت (جمعيتي که پس از کودتاي ۲۸ مرداد توسط جمعي از مليون خراسان ايجاد شده که علي شريعتي يکي از اعضا آن جمعيت بود). آشنايي او با خانم پوران شريعت رضوي در دانشکده ادبيات منجر به ازدواج آن دو در سال ۱۳۳۷ مي گردد. و پس از چند ماه زندگي مشترک به علت موافقت با بورسيه تحصيلي او در اوايل خرداد ماه ۱۳۳۸ براي ادامه تحصيل راهي فرانسه مي شود.

در طول دوران نحصيل در اروپا علاوه بر نهضت آزاديبخش الجزاير با ديگر نهضتهاي ملي افريقا و آسيا، آشنايي پيدا کرد و به دنبال افشاي شهادت پاتريس لومومبا در ۱۹۶۱ تظاهرات وسيعي از سوي سياهپوستان در مقابل سفارت بلژيک در پاريس سازمان يافته بود که منجر به حمله پليس و دستگيري عده زيادي از جمله دکتر علي شريعتي شد. دولت فرانسه که با بررسي وضع سياسي او، تصميم به اخراج وي گرفت اما با حمايت قاضي سوسياليست دادگاه، مجبور مي شود اجراي حکم را معوق گذارد. وي در سال ۱۹۶۳ با درجه دکتري يونيورسيته فارغ التحصيل شد و پس از مدتي او به همراه خانواده و سه فرزندش به ايران بازگشت و در مرز بازرگان توسط مأموران ساواک دستگير شد.

شریعتی معلم انقلاب
به کارگیری عبارت «شریعتی معلم انقلاب» از طرف انقلابیون در سال های دوران انقلاب اسلامی بر اساس آگاهی و تعلق خاص به اندیشه و آرمان های او بود. کسانی که این شعار را به کار می بردند نه از کسی دستور گرفته بودند و نه قصد جسارت به دیگری را داشتند.

دکتر علی شریعتی یکی از اندیشمندان جامعه اسلامی ایران است که بیش از اینکه به شرایط بعد از انقلاب و تحول بیندیشد، به شرایط و زمینه های قبل از تحول و فرآیند تحول اندیشیده است زیرا او ضمن اینکه فرزند زمان خود بود و تحت تاثیر شرایط پیرامونی اش قرار داشت، نمی توانست حدس بزند که نتیجه حرکتی که خود او هم بخشی از آن بود، چه خواهد شد. او کمتر می توانست به نوع نظام سیاسی بعد از انقلاب فکر کرده باشد. البته او حتماً از نتایج انقلابات محقق شده- انقلابات کمونیستی و لیبرالی در قرن های گذشته- اطلاع داشت.

بدین لحاظ هم هست که او را می توان یکی از منتقدان اندیشه و آرمان و نظام کمونیستی دانست، همان طور که منتقد اصلی آرمان لیبرالیستی غربی و گرایشات ملی گرایانه افراطی بود. حرکت او در میان اندیشه های جاری جلوه خاصی یافت و مخاطبان فراگیر پیدا کرد. او در عصر مطلق گرایی به نقادی مکاتب بزرگ و پرطرفدار پرداخت و در زمانی که سخن از اسلام حداقل در محافل آکادمیک دون شأن استاد و دانشمند و متفکر دانسته می شود با تمام وجود به بیان باور تمام عیار از اسلام و آن هم اسلام شیعی اقدام کرد و حرکت او موجب شد تفکر و فضای معنایی جدیدی تولید شود و هواداران موجود و لاحق را به نوع خاصی از عمل فراخواند.

به کارگیری عبارت «شریعتی معلم انقلاب» از طرف انقلابیون در سال های دوران انقلاب اسلامی بر اساس آگاهی و تعلق خاص به اندیشه و آرمان های او بود. کسانی که این شعار را به کار می بردند نه از کسی دستور گرفته بودند و نه قصد جسارت به دیگری را داشتند. در ادامه اینکه خمینی رهبر ماست، استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی، به گفتن شریعتی معلم انقلاب می پرداختند.

به کارگیری همه این شعارها با یکدیگر به طور وسیعی حکایت از معنی و اراده خاصی در میان مردم بود. کمتر دیده شد که در راهپیمایی ها کسی به بیان این شعار اعتراض کند. از شریعتی به عنوان رهبر انقلاب یاد نمی شد بلکه تاکید بر معلم انقلاب بود. از طرف دیگر، هرگز گفته نمی شد که او تنها معلم انقلاب است. در این صورت انقلابی که دامنه ظهور و شکل گیری و توسعه یی فراگیر داشت، می توانست معلمان دیگری هم داشته باشد، همان طور که معلمان دیگری هم داشت. گفته می شد شریعتی هم معلم انقلاب است. البته مدعیان این شعار در اول دانشجویان مسلمان بودند و بعدها از طرف اکثریت مردم هم تکرار می شد. فراگیری شعاری خاص حکایت از اثرگذاری پنهان شریعتی در حوزه فرهنگ و اندیشه جامعه بود. از این بحث می توان به یک نتیجه عمده و اساسی دست یافت؛ شریعتی معلم انقلاب اسلامی بود نه معلم شرایط بعد از انقلاب.

معلمی او به راهنمایی قشر تحصیلکرده برای حضور و مشارکت فعال در انقلاب اسلامی بود. بحث ها و دیدگاه های او بسیاری را مجاب کرده بود در این حرکت بزرگ شرکت کرده و هماهنگ با دیگران صدای ضدیت با استبداد و ظلم را سر دهند. در این زمینه کمتر شکی وجود دارد. عدم وجود شک برای کسانی بود که این شعار را به کار می بردند. البته کسانی هم بودند که از ذکر این شعار اجتناب می کردند. در نتیجه شک در معلم بودن شریعتی در انقلاب داشتند. آنها این داعیه را قبول نداشتند. عده یی در زمان حیات شریعتی نیز با او مخالف بودند. او را مبلغ وهابیگری می دانستند. عده یی او را منشاء سکولار شدن می دانستند. عده یی از سکولار ها و بی دین ها هم به دلیل اینکه شریعتی نگاه انتقادی نسبت به مارکسیسم و علم گرایی و ملی گرایی افراطی و خیال پردازی ها داشت، او را مورد لعن و نفرین با ادبیات علمی و دانشگاهی قرار داده بودند. آنها او را درس نخوانده می دانستند در حالی که می دانستند او شاگرد برجسته ترین صاحب نظران علوم اجتماعی زمان بود. عده یی او را مبلغ اسلام انقلابی و مدرن می دانستند.

عده یی هم اندیشه شریعتی را راهی در مشارکت زنان در جامعه می دانستند. چون مشارکت زنان در صحنه های انقلاب ناپسند بود، کار شریعتی هم ناپسند بود. در این صورت عده یی در جامعه ایرانی به دلایل متعدد که به بعضی از آنها در فوق اشاره شد، با او دشمنی کردند و از هیچ کار و اقدام و نسبت ناروایی در مورد او نیز کوتاهی نکردند. این مهم نیست زیرا او با وجود دشمنانش توانست بر اندیشه و رفتار جوانان مسلمان ایرانی اثرگذار بوده و منشاء او تحولات عمده فرهنگی و فکری شود. به همین دلیل هم هست که انقلاب اسلامی را از مناظر متعددی باید بر اساس فهم شریعتی مورد بازخوانی قرار داد.
شریعتی با شرایط و موقعیت قبل از انقلاب اسلامی بسیار مرتبط بود. اندیشه او از طرف هواداران و طرفداران وفادار و منصف او قوتی بود برای جریان انقلاب اسلامی. اکثر کسانی که از طریق اندیشه و آرای شریعتی به فرهنگ و اندیشه اسلامی در این دوران علاقه مند شده و راه دفاع از آن را آموخته بودند، در جریان انقلاب حادثه های مهم ساختند و بعدها هم در جنگ و هم در صحنه های سازندگی موثر واقع شدند.

در اینکه چه کسانی در چه گروه های سازماندهی شده به این عرصه ها وارد شدند، می توان به بحثی تاریخی پرداخت. بدین لحاظ است که می توان با صراحت اعلام کرد شریعتی از طرق گوناگون با شرایط و وضعیت قبل از انقلاب اسلامی مرتبط و موثر بوده است. هرچند در این زمینه بعضی ها به طرح مناقشه هایی پرداخته اند، خود او می گفت فرصت وارد شدن به این مناقشه ها نیست و باید از شرایط برای تقویت بنیه های فرهنگ و اندیشه اسلامی و آماده کردن جامعه در توجه به خود فرهنگی اش استفاده کرد تا درگیر بحث های حاشیه یی شدن. چون شریعتی فرصت حضور در شرایط بعد از انقلاب را نداشت او خود نتوانست به تنظیم رابطه اش با شرایط بعد از انقلاب بپردازد. کاش این شرایط فراهم شده بود و صورت دیگری از عمل مفید و موثر او را در صحنه فرهنگ و اندیشه شاهد بودیم.

در نتیجه در تنظیم رابطه او با شرایط بعد از انقلاب اسلامی وضع به طور کلی متفاوت بود. به عبارت دیگر، تعیین نوع و میزان رابطه شریعتی با شرایط بعد از انقلاب اسلامی بسیار سخت و توأم با مناقشه های متعدد است. بعضی از این مناقشه ها در ادامه مناقشه های قبل از انقلاب اسلامی بود. بعضی هم به لحاظ نوع عملکرد گروه هایی که خود را از یاران شریعتی می دانستند متناسب با اندیشه او عمل نکردند و بعضی از مناقشه ها ساخته شده شرایط جدید بود.
در ایجاد این شرایط چندین دلیل عمده می توان ذکر کرد؛

▪ اولاً شریعتی قبل از وقوع انقلاب اسلامی به دیار باقی شتافته است.
▪ ثانیاً جریان ها و دیدگاه های متعددی از شریعتی بعد از انقلاب اسلامی شکل گرفته و هر یک تعبیری متفاوت از اندیشه او ارائه داده و به دعوت از دیگران در فهم این اندیشه ها اقدام کرده اند. بیان بدون هیچ تغییری از آرا و دیدگاه های شریعتی تا بازخوانی همراه با بازبینی های متعدد وجود دارد. روایت های ارائه شده در مورد شریعتی به او ربطی ندارد، به کسانی که این روایت ها را ارائه دادند بیشتر ارتباط دارد. کسانی که به ادامه فهم ایدئولوژیک از دین اقدام کرده یا کسانی که به نقادی فهم ایدئولوژیک از دین پرداخته اند، دو جریان متفاوت اندیشه یی را ایجاد کرده اند.

اندیشه و آرمان شریعتی افزون بر مخالفان سرسخت اولیه که مدعی بودند او به انحراف اسلام و جامعه اسلامی از فهم سنتی از دین کمک کرده است، مدافعان و مخالفان جدیدی نیز پیدا کرد. عمل او به این دلیل که دنیاپرستان دین گریز را مورد خطاب قرار داده بود، می توانست به آزردگی محافظه کاران و محتاطان معاصر هم بینجامد. این گروه از افراد در ایران که کم هم نیستند در طول بیش از دو دهه اخیر تلاش کردند اندیشه و نام شریعتی به فراموشی سپرده شود. همه تلاش و همت در این بود که از شریعتی در کتب، کلاس درس، کنفرانس و در بحث تاریخی از انقلاب اسلامی یادی نشود. فرض بر این بود که اگر از او یادی نشود اثرگذاری او کم شده و اندیشه رقیب به سهولت و سادگی فراگیر می شود. اینکه هزینه این فراموشی چیست و چه منفعتی برای جامعه در پیش خواهد بود، نیاز به بحث و گفت وگو و دقت نظر بیشتری است.

درست است که شریعتی متعلق به شرایط قبل از انقلاب اسلامی بود و او را معلم انقلاب می خواندند، ولی به دلیل اینکه دارای آثار متعدد بود، بر شرایط بعد از انقلاب اسلامی نیز اثرگذار شده است. آثار باقی مانده از شریعتی بعد از انقلاب اسلامی در یک نگاه کلی عبارتند از؛
۱) کتب به چاپ رسیده
۲) سخنرانی هایی که بعد از انقلاب در قالب مجموعه کتب به چاپ رسید
۳) خاطره هایی که او در تعامل با جریان روشنفکری ایرانی به یادگار گذاشت و از طریق افراد و گروه های اجتماعی نقل شده است
۴) شاگردان و طرفداران تاثیرپذیرفته از حضور در کلاس درس و بحث، خواندن آثار و پیگیری اندیشه اش
۵) ارتباط او با حسینیه ارشاد به عنوان کانونی که در آن داعیه احیاگری اسلامی در دهه های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ سر داده شده بود و می توانست به این سنت وفادار بماند و اندیشه دینی در دنیای معاصر را مطرح کند

۶) مخالفان و منتقدان او که سعی کردند یا از طرح اندیشه او جلوگیری کنند یا اینکه او را مورد نقادی قرار دهند
۷) دیدگاه ها و ادعاهای متعددش در حوزه های فکری، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی.
آثار و وقایع فوق به بقای اندیشه شریعتی یا طرح مجدد از او در شرایط بعد از انقلاب اسلامی کمک کرد. البته او دیگر در شرایط جدید نمی توانست معلم بعد از انقلاب اسلامی باشد. اندیشه او- به هر شکل که ارائه شود یا نقد و بررسی شود- حوزه معنایی شد برای نقد شرایط فرهنگی و اجتماعی. در این صورت جامعه با حضور جدیدی از اندیشه شریعتی در شرایط بعد از انقلاب اسلامی روبه رو شد. در این شرایط شریعتی بیشتر با آسیب شناسی فرهنگ اسلامی و تشیع تناسب دارد تا طرح جدید از اندیشه در حوزه دین. او قبل از انقلاب روایت جدیدی از اندیشه دینی را مدعی بود در حالی که در دوره جدید اندیشه او بیشتر با حوزه نقد فرهنگی و نقد دینی و آسیب شناسی دینی و فرهنگی مرتبط و متناسب است. اگر اندیشه او را در این ساحت دنبال کنیم کاری روا انجام داده و ضمن آرام کردن حوزه فرهنگ و اندیشه و جلوگیری از فشارهایی که بوی بنیادگرایی می دهد، فضای اندیشه یی شفاف و متعادل تولید خواهد شد.

در اینکه چه افراد و گروه های اجتماعی و سیاسی در شرایط بعد از انقلاب با اندیشه شریعتی ارتباط و تناسب بیشتری داشته اند، کمی کاوش و بررسی تاریخ معاصر لازم است. اول باید معلوم شود که صف بندی های فکری و سیاسی موجود در جامعه از کدام حوزه فکری و اندیشه یی متاثر هستند. فردیدی ها و غیرفردیدی ها چه کسانی اند؟ پوپری ها چه کسانی اند؟ متاثران از سنت های فکری (فلسفی) فرانسوی در مقابل سنت های فکری آلمانی و انگلیسی و امریکایی چه کسانی هستند و چگونه مسائل جامعه ایران را مورد بررسی قرار می دهند؟ مجموعه گروه های فکری اجتماعی اشاره شده- که البته در جای دیگری نامگذاری شده اند- چه نوع ارتباط و تناسبی با جریان های فکری اجتماعی متعلق به این سرزمین دارند؟ تناسب صدرایی ها و سینایی ها با فردیدی ها و پوپری ها چیست؟ در این میان اندیشه شریعتی چه موضوعیتی دارد؟ اندیشه استاد شهید مرتضی مطهری کجاست و چه تناسبی با هر یک از آنها دارد؟ اقتضائات فکری و فلسفی آنها، الزامات روش شناختی آنها، و نوع بررسی مسائل و میزان تعهدات و عمل به باورها و ارزش های جامعه چگونه است؟ ببینید وارد شدن به اندیشه شریعتی و داوری در مورد او و تعیین رابطه اش با شرایط معاصر آن هم با دو جریان سیاسی و فکری کاری ساده نیست، نیاز به تاملی اساسی در تاریخ معاصر ایرانی دارد.

اینکه گفته شود چه کسی خادم است و کدام فرد و گروه اجتماعی به مارکسیسم وابسته است و کدام ضد آن است بیش از اینکه راهگشای فهم و ارائه پاسخ به سوالات فوق باشد، بر ابهام می افزاید. حوزه فرهنگ و اندیشه هم همان آفت کلی حوزه سیاسی را دارد. در زمانی که وارد بحث و گفت وگو برای درک عمیق تر می شویم عده یی راه می افتند و بانگ خیانت عده یی و خدمت عده یی را سر می دهند. در یک نگاه کلی و گذرا و کمی هم سیاسی در مقابل این سوال که دو گروه صف بندی شده در حوزه سیاسی به نام «محافظه کاران» و «اصلاح طلبان» چه تناسبی با اندیشه شریعتی وجود دارد این دو جناح سیاسی در کل از متن شرایط معاصر درآمده و افت و خیز شرایط به تغییر در سازمان ها و گرایش ها و نیروهای آنها خواهد انجامید. صف بندی دو جناح سیاسی به شرایط نظام جمهوری اسلامی در سطح داخلی و جهانی معطوف است. تنظیم رابطه بین اندیشه شریعتی با این دو جریان سیاسی و فکری خالی از لطف هم نیست.

اندیشه و آرای دکتر شریعتی با هر دو جناح سیاسی مرتبط است زیرا او مدعی تغییر در جامعه بود و قصد داشت بر اساس تعالیم دینی نظامی سیاسی با محوریت شیعه در دوره معاصر شکل بگیرد. او قصد داشت نظام سیاسی جدید متفاوت از نظام های سیاسی دیگر محقق و موجود در جهان پیرامونی اش باشد. این همان خواسته دو جناح سیاسی موجود در جامعه ایران در دوره معاصر است. از طرف دیگر، همان طور که برای شریعتی دین اسلام و اسلام شیعی کانونی بود برای دو جناح سیاسی اسلام شیعی نیز کانونیت دارد و عمل اجتماعی و سیاسی متناسب با این نگاه است که مورد تایید است.

افزون بر موارد فوق، شریعتی داعیه های دیگری هم داشت. یکی از اصلی ترین داعیه های او اصلاح گری دینی بود. اصلاح گری دینی او از طریق آسیب شناسی دینی و تقویت نیروی جدیدی تحت عنوان روشنفکری اسلامی برای احیا و اشاعه اندیشه دینی ممکن می شد. شریعتی مدعی است تحجر و قشری گرایی به انحطاط فکر دینی انجامیده است. آسیب های حادث شده بر اندیشه دینی که ریشه طولانی دارد از همکاری مثلث زر و زور و تزویر توانسته است در متن جامعه و فرهنگ و اندیشه ماندگار شود. از نظر او تنها آگاهی است که به فروپاشی و نابودی انحرافات می انجامد. این آگاهی در دست توانای روشنفکران دینی است؛ روشنفکرانی که دینداری و آگاهی به جهان مدرن را با هم ملازم می دانند. ماده اندیشه آنها اسلام و ظرف آن جهان مدرن است. از نظر او تحقق روشنگری دینی آگاه شرایط ضدیت همه جانبه علیه مثلث شوم را فراهم می کند. این آگاهی در بنیان ها و ریشه ها- اسلام شیعی- با محوریت پیامبر(ص)، علی(ع) و دیگر ائمه (ع) دارد که حاصل آن احیاگری و بازگشت به خویش فرهنگی و فکری و دینی است.

حال لازم است ببینیم کدام یک از دو گروه، جناح و جریان سیاسی که تبلورهای فکری و اجتماعی نیز دارند، مدعی احیاگری دینی، آسیب شناسی دینی و اهمیت و کانونی بودن روشنفکری دینی که ادعای اصلی علی شریعتی معلم انقلاب بود، هستند. برای بیان این وضعیت لازم است مروری بر جایگاه فکری و اجتماعی مدافعان دو جریان سیاسی و فکری در ایران داشته باشیم. این مسلم است که بیشتر مدعیان جریان اصلاحات در ایران از میان روشنفکران دینی اند و مدعی اند راه اصلی نجات جامعه تقویت حوزه اندیشه و تفکر و ایمان است. آنها به تحول اندیشه همراه با تحول اجتماعی و سیاسی تاکید دارند و تحول اجتماعی را بیشتر از طریق نیرو های اجتماعی چون جوانان، زنان و روشنفکران ممکن می دانند. این همان مدلی است که شریعتی در احیاگری و اصلاح باور داشت. در حالی که محافظه کاران با تاکید بر جامعه یی توده یی و همسانی تمام گروه های اجتماعی بر حرکت های توده وار هم تاکید کرده و باوری به تمایز گروه های اجتماعی ندارند. آنها بیشتر بر فهم عام و کلی از اسلام تاکید می کنند. احیاگری را کاری تخصصی و درون گروهی می شناسند تا جمعی.
با این تمایزگذاری می توان مدعی شد شریعتی به لحاظ فکری بعد از انقلاب با جریان سیاسی و اجتماعی اصلاحات تلازم بیشتری دارد تا محافظه کاران. از طرف دیگر، در ادبیات و کلام دو گروه سیاسی بیشتر اصلاح طلبان به اندیشه و آرای شریعتی مراجعه کرده اند تا محافظه کاران. بعضی از افراد شاخص اصلاح طلبی در ایران معاصر بازخوانی شریعتی را مطرح کرده اند در حالی که جریان سیاسی محافظه کاری در مسکوت گذاشتن شریعتی و تلاش در فراموشی اندیشه او تلاش کرده اند.

یکی از دیگر عناصر تمایزآفرین و تعلق خاص جریان اصلاحات به شریعتی، تاکیدی است که بر نقش و سهم روشنفکران دینی در تحولات اجتماعی ایران شده است. شریعتی مدعی است اسلام از طریق روشنفکران طرح و اشاعه می یابد. اصلاح طلبی در ایران نیز جریانی فکری اجتماعی با محوریت روشنفکر دینی است. غایب بودن روشنفکر دینی در ایران زمینه شکل گیری تحجر و واپس گرایی است. بدین لحاظ است که قرابت بیشتری بین اصلاح گرایی ایرانی با اندیشه و تلاش شریعتی با محوریت روشنفکری دینی است.

اتکا و محوریت شریعتی امکانی در متمایز کردن گروه های متعدد اجتماعی درون جریان اصلاحات ایرانی است زیرا کسانی که به شریعتی باور دارند ایرادی به لحاظ نظری و تجربی در پیوستگی و تلازم بین دین و دموکراسی نمی شناسند در حالی که مخالفان شریعتی از میان صاحبان قلم و اندیشه در ایران تضاد بنیادی بین دین گرایی و دموکراسی می شناسند. توجه به اندیشه شریعتی تمایز بخش جریان روشنفکری سکولار و روشنفکری دینی است. معتقدان به او مدافع سرسخت روشنفکری دینی اند و مخالفان شریعتی در میان صاحبان قلم مدافعان روشنفکری سکولار هستند. در نهایت این پدیده آنها را از باور به اصلاح گرایی در جامعه ایرانی با کانونیت اسلام و باور به دموکراسی و دین گرایی می کشاند. در سطحی دیگر از بحث و عمل، بی اعتقادی به اندیشه شریعتی در میان اصحاب قلم، مثلاً روشنفکران با پیشینه اندیشه های مارکسیستی و ملی گرایی، همصدایی با راستگرایی افراطی را فراهم می کند. کسانی که از قدیم با شریعتی ضدیت داشتند و مخالف تز روشنفکری دینی او بودند در دوره جدید همراه با جریان محافظه کاری در حوزه اندیشه و فکر شده اند.

بیشترین نقدهای مطرح شده در مورد شریعتی از طرف توده یی های دیروز و ملی گرایان افراطی دیروز و روشنفکران مدافع ایرانیت امروز صورت گرفته است، زیرا در شرایطی که نفی شریعتی حسن جلوه می کند چرا گروه رقیب او- مارکسیست ها و ملی گراهای افراطی- که مخالف تز احیای اسلام در مقابل اندیشه ماده گرایانه مارکسیست های ایرانی و تز ایرانی گرایی ملی گراهای افراطی ایرانی بودند، از فرصت پیش آمده برای سرکوب شریعتی استفاده نکنند. این کار را با همه توان انجام داده و در جریان به گورسپاری معلم انقلاب شرکت کردند. بدین لحاظ است که یکی از وظایف جریان اصلاح طلبی ایرانی برای تقویت جریان روشنفکری دینی، بازبینی اندیشه شریعتی با توجه به شرایط بعد از انقلاب اسلامی ایران است.

به نظر می رسد ما هنوز نیازمند درک روشن تری از خویشتن فرهنگی مان هستیم. با وجود اینکه مارکسیسم و کمونیسم دچار افول شده است ولی همچنان خطر تحجر و اعوجاج فرهنگی وجود دارد. بدین لحاظ است که استفاده از مدل شریعتی در طرح نظام مفهومی بازگشت به خویشتن می تواند راهگشای جامعه ایرانی باشد. فهم دقیق این مدل و رفتار راهی در اجتناب در دام افتادن بنیادگرایی فرهنگی و فکری و دستیابی به فهم روشن تری از بومی گرایی خواهد بود زیرا در اندیشه شریعتی بازگشت به خویش همسان با بومی گرایی می تواند بیان شود. در بازگشت به خویش مرجعیت اصول و مبانی اندیشه یی مطرح است.

به گواه تقويم، ‪ ۲۹‬خرداد ماه سالروز شهادت انديشمندي مسلمان و ايراني به نام دكتر”علي شريعتي” است كه به‌حق سهم بسزايي در روشنگري در عرصه‌ايران قبل از انقلاب بر عهده داشت.

در توصيف جايگاه و ارزش علمي شريعتي همان بس كه تاكنون كمتركسي رامي‌توان يافت كه مانند او در فضاي گفتماني و روشنگري قبل از انقلاب در دو حوزه دين و سياست صراحت بيان و تاثير كلام داشته‌باشد.
شناخت انديشه شريعتي نيازمند تاملي ژرف در تفكرات و مطالعاتي است كه وي در طول سال‌هاي كسب كرد.
شايد به همين دليل و با توجه به‌تغييرات چشمگيري كه به خصوص پس از انقلاب در حوزه انديشه سياسي شكل گرفته به سختي بتوان ماهيت و شاكله اصلي انديشه شريعتي را شناخت و اين به دليل گسستي است كه (خواسته يا ناخواسته) ميان فضاي انقلاب با گفتمان قبل از انقلاب افتاده است.
انديشه روشنفكري ديني نزد شريعتي داراي ابعادي عميق و متاثر از تعاليم ديني و آكادميك وي است كه با شخصيت دروني وي در هم آميخته و هارموني سحرانگيزي را در فضاي سياسي و به خصوص در افكار روشنفكران ايجاد كرد.

تاثير انديشه شريعتي بر جريان روشنفكري سالهاي ‪ ۱۳۴۵‬تا ‪ ۱۳۵۷‬از چنان قوام و دوامي برخوردار است كه با گذشت بيش از ربع قرن، هنوز در حوزه‌هاي مختلف مي‌توان نشانه‌هاي محكمي از انديشه وي را يافت.
تاثير اين انديشه در جريان يادشده تاجايي است كه جز در پاره‌اي از موارد نمي توان به جز سخنان شريعتي را (البته با بياني ديگر) از زبان شخصيت‌هاي برجسته حوزه‌هاي انديشه ديني و سياسي شنيد و ملاحظه كرد.

به عبارت ديگر،افكار،نوشته‌ها، سخنان و انديشه‌شريعتي از چنان بازتابي در حوزه انديشه نوين ديني و سياسي برخوردار است كه با اندكي تسامح مي‌توان بسياري از يافته‌هاي جريان روشنگري در سال‌هاي اخير را ناشي از (و يا برداشتي) “انديشه و تفكر” وي دانست.
برخي از مخالفان انديشه شريعتي كوشيدند تا در نوشته‌ها و تفسيرهاي خود وي را متهم به “التقاط گرايي ” كرده و يا به نوعي او را به “بنيادگرايي سلفي ” تشبيه كنند كه به نظر مي‌رسد نه‌در آثار و نه در انديشه شريعتي سنخيتي با اين موضوعات وجود ندارد و اساسا شريعتي با ارايه انديشه‌اي نو در حوزه “معرفت شناسي” دين و از منظر جامعه شناختي رويه‌اي مخالف و نقيض سلفي گري و دگماتيسم را ارايه داد.
بدون ترديد انديشه شريعتي مبتني بر اسلام اصيل و بر پايه آموزه‌هاي مكتب تشيع و با توجه به گفتمان حاكم بر فضاي زمان خود، پارادايمي خلاق و نوآور محسوب مي‌شود.

شريعتي با الهام از روح مكتب تشيع به نقد “ايدئولوژي متحجر و متصلب” پرداخت و با ارايه گفتماني جديد توانست بسياري از جوانان را به خود جلب كند و ضرورت گفتمان ايدئولوژيك مبتني بر مكتب ناب اسلام را نزد آنان احيا گرداند.
اين دريافت به همراه احساس خطري كه وي از ترويج و گسترش فرهنگ ابتذال و مصرف گرائي كه با تبليغات شديد وسايل ارتباط جمعي همراه بود و بيم آن مي رفت كه گرايشات به غرب به بالاترين حد خود برسد، منجر به پايه‌گذاري روشي نوين و جذاب براي معرفي هر چه بهتر دين و سياست توسط وي شد كه به حق بايد وي را در تبيين اين روش موفق دانست هر چند كه همين موضوع نيز در نهايت موجب شهادتش شد.
زمان‌گوياي آن است كه چگونه نامش جاودان و انديشه‌اش در”بازگشت به‌خويشتن” پايدار ماند.

علي در سال ‪ ۱۳۱۲‬در خراسان متولد شد و سرانجام پس سال‌ها مبارزه و تلاش در ‪ ۲۹‬خرداد سال ‪ ۱۳۵۶‬در شرايطي مشكوكي در “ساتمپتون انگلستان” توسط عامل رژيم شاه به شهادت رسيد و در سوريه به خاك سپرده شد.
درپايان باذكر چند جمله از سخنان دكتر چمران (كه ‪ ۳۱‬خردادماه نيز شهادت اين بزرگ مرد تاريخ ايران اسلامي است) بر مزار شريعتي كه درسال ‪ ۱۳۵۶‬ايراد شد، ياد و نام اين متفكر و انديشمند مسلمان را گرامي مي‌داريم.

“اي علي ، تو مفهوم واقعي اسلام را در معركه حيات نشان دادي و برتري بي‌چون و چراي آن را بر مكاتب فكري ديگر ثابت كردي ، تو اصالت انقلابي اسلام را از زير پرده‌هاي جهل و وسواس و تقيه بيرون كشيدي و ضرورت مبارزه و التزام ايماني ، و مسئوليت اجتماعي را معرفي كردي و اعجاز شهادت را نشان دادي و انسان را از زير بار جبر و ذلت تسليم آزادي كردي ، تو پرچم رسالت بزرگي را به دوش كشيدي ، رسالت انسانيت ، حق و عدالت ، مبارزه با ظلم و ستم ، اسلام واقعي و تشيع حسيني و هزاران مومن ملتزم مسئول گرد پرچم تو جمع آمدند. و دست به مبارزه‌اي بي‌امان زدند ، عده‌اي شربت شهادت نوشيدند و عده‌اي ديگر در انتظار شهادت و فداكاري و جانبازي مي‌كنند.

اي علي ، در تاريخ معاصر ايران ، تو مصدق بزرگ را با خميني عاليقدر پيوند دادي و بينش سياسي را با روح خداپرستي در اميختي ، فرهنگ ملي و غني تاريخي ما را با علم جديد و شيوه‌هاي نوين مجهز كردي، خدا را از تجرد خشك آزاد نمودي و او را از آسمان‌هاي سرد و دور به قلب گرم و پر تب تاب اجتماع وارد كردي و دين را از زاويه مسجد بيرون كشيدي و در صحنه حيات در خدمت مردم به كار انداختي و هيج گاه حقيقت را فداي مصلحت نكردي.

روزگار پيش از انقلا ب و در جريان مبارزات مردم عليه رژيم شاه، افراد بزرگ و موثري درگذشتند که مرگشان در هاله اي از ابهام قرار گرفت و روايت هاي متفاوتي از فوت آنها وجود داشت. اين افراد همه در يک چيز اشتراک داشتند و آن مخالفت با رژيم پهلوي بود اما محل و شيوه مرگشان – همچنان که محل و شيوه زندگي شان – با هم تفاوت هاي بسياري داشت. رژيم مرگ همه اين افراد را مرگ طبيعي مي دانست و مردم مبارز آنها را شهيد مي دانستند.
دوشنبه ۱۸ دي ماه ۱۳۴۶ مردم خبر درگذشت جهان پهلوان بزرگ و مردمي زمان خود، مرحوم غلام رضا تختي را شنيدند که روزنامه ها طبق اعلام ساواک، مرگ او را خودکشي در هتل آتلا نتيک گزارش دادند اما در تمام مراسم مردمي، از او با عنوان “شهيد” نام برده مي شد.