دکتر علی شریعتی از تولد تا شهادت

شریعتی از تولد تا شهادت:
دکتر علی شریعتی در دوم آذر ماه سال هزار و سیصد و دوازده در روستای کاهک از توابع سبزوار به دنیا آمد . پدرش محمد تقی شریعتی از محققان و نویسندگان دینی معاصر و مادرش زهرا امینی است .

دوران دبستان را در مزینان گذراند و برای ادامه تحصیل در مقطع دبیرستان وارد دبیرستان فردوسی مشهد شد و در سال ۱۳۲۹ وارد دانشسرای مقدماتی مشهد شد. در سال ۱۳۳۱ دانشسرای مقدماتی را به پایان رساند و اقدام به تاسیس انجمن اسلامی دانش آموزان نمود.
در سال ۱۳۳۲ به عضویت نهضت مقاومت ملی در آمد و در سال ۱۳۳۳ موفق به اخذ دیپلم کامل ادبی شد و در همان سال اولین کتاب خود را که ترجمه ای از یک کتاب بود به چاپ رساند.

دکتر علی شریعتی در سال ۱۳۳۴ وارد دانشکده ادبیات مشهد شد و در همان سال اقدام به انتشار یکی از انقلابی ترین کتابهای خود یعنی ابوذر غفاری نمود .در سال ۱۳۳۶ به همراه عده ای از اعضای نهضت مقاومت ملی در مشهد دستگیر شد و در سال ۱۳۳۷ از دانشکده ادبیات با رتبه اول فارق التحصیل شد و با یکی از همکلاسیان خود به نام پوران شریعت رضوی ازدواج کرد .

دکتر علی شریعتی در سال ۱۳۳۸ با بورسیه دولتی برای ادامه تحصیلات عازم فرانسه شد و در آنجا هم دست از مبارزه بر نداشت و به سازمان آزادیبخش الجزایر پیوست و به همین دلیل مدتی را در زندان فرانسه به سر برد و در همانجا بود که با افکار نوین افرادی چون سارتر و فانون و … آشنا شد .
در سال ۱۳۴۱ بود که به همکاری با جبهه ملی و نهضت آزادی و نشریه ایران آزاد پرداخت و به همین دلیل پس از پایان تحصیلات و اخذ مدرک دکتری در رشته تاریخ و مراجعت به ایران در مرز دستگیر شد ولی پس از مدتی آزاد شد و به همکاری با اداره فرهنگ پرداخت و پس از آن به عنوان کارشناس بررسی کتب درسی منسوب شد .

اوج فعالیتهای دکتر در سال ۱۳۴۵ هنگامی که به عنوان استادیار رشته تاریخ دانشکده مشهد برگزیده شد ، شروع شد و در سال ۴۷ بود که به سخنرانیهای آتشین خود در حسینیه ارشاد پرداخت و به همین علت در سال ۵۲ به مدت ۱۸ ماه در زندان انفرادی شهربانی بود. که پس از آن از سخنرانی منع و خانه نشین شد و مجبور به ترک ایران شد که متاسفانه این سفر دیگر بازگشتی نداشت .

دکتر علی شریعتی در سحرگاه ۲۹ خرداد ۱۳۵۶ در سوت همپتون انگلیس جان به جان آفرین تسلیم می کند و دوستان و آشنایان با افکارش را در غمی بزرگ فرو می برد.

مجموعه آثار :
٣. زن ٢.چه بايد كرد ١.براي خود، براي ما،‌ براي ديگران
٦.انسان ۵.جهانبيني ايدئولوژي ٤.مذهب عليه مذهب
۹.بازشناسي هويت ايراني اسلامي ٨.علي (ع) ٧. انسان بي خود
١٢.اسلام شناسي مشهد ١١.ميعاد با ابراهيم ١٠.روش شناخت اسلام

١۵.گفتگوهاي تنهاي ١٤.هنر ١٣.ويژگيهاي قرون جديد
١٨.فرهنگ لغات ١٧.آثار گوناگون ١٦.نامه ها
٢١.با مخاطبهاي آشنا ٢٠.يك جلوش تا بي نهايت صفر ١۹.پدر، مادر، ما متهميم!
٢٤.بازگشت ٢٣.ابوذر ٢٢.خودسازي انقلابي

٢٧.شيعه ٢٦.حج ٢۵.ما و اقبال
۳٠.جهت گيري طبقاتي اسلام ٢۹.تشيع علوي، تشيع صفوي ٢٨.نيايش
۳۳.هبوط در كوير ٣٢.تاريخ تمدن جلد دوم ۳١.تاريخ تمدن جلد اول
٣٦.اسلام شناسي دوره سه جلدي ۳۵.-تاريخ اديان جلد دوم ٣٤.تاريخ اديان جلد اول
۳٧.حسين وارث آدم

آشنايي با تفكرات شريعتي
تمدن مصرفی
تمدن، پیشرفت و . . . هم ممکن است عامل استحمار شوند؛ در عربستان سعودی نمونه های این پیشرفت استحماری بسیار به چشم می خورد. عرب بیچاره در آنجا مثلا یک راننده تاکسی است. در آنجا کادیکلاک مثلا ً ۲۷ هزار تومان است اما در آمریکا ۳۰ هزار تومان، یعنی ارزانتر از آمریکاست و جریمه و آیین راهنمایی و رانندگی را هم ندارند. چون شرعا ً خوب نیست و اشکال دارد. پلیس های آنجا یک میله آهنی دستشان است که راننده ای که مثلا ً به اندازه هزار

تومان تخلف کرده، دقی می زنند روی کاپوت ماشین اش ، اسقاط و قراضه اش می کنند که جریمه نگیرند ! زیرا از لحاظ شرعی مشکل دارد. ولی با همان پای برهنه که هنوز قاچ قاچ است و معلوم است که پارسال از صحرا آمده و قبلا ً شترچران بوده و زندگیش در بادیه می گذشته، حالا رانندگی یاد گرفته، پشت یک فورد، یک شورلت می نشیند و آن چنان پز می دهد که اصلا ً خود آمریکایی هم به گردش نمی رسد( شما که با این پزها آشنا هستید و شب و روز می بینیدشان ! ) خیال می کند مال خودش است و نمی داند که تا کجا کلاه سرش گذاشته اند.

پزهای ما اینطوری است، پز تمدن مصرفی. به شما بگویم که تمدن مصرفی از وحشی گری بدتر است. آدمی که فقط در “مصرف” متمدن می شود وحشی از او مترقی تر است. چرا؟ برای اینکه وحشی شانس متمدن شدن از طریق تولید را دارد اما آنکه مصرف کننده می شود، بی آنکه تولید کننده باشد شانس تولیدش را بطور طبیعی از دست می دهد.

همین راننده تاکسی هفت تا ، ده تا شتر در صحرا داشته و به این حاجی ها که در آنجا قربانی می کنند، فروخته و قسط اول این کادیلاک آقا را پرداخته و بقیه قسط هایش را هم آنقدر جان کنده تا پرداخته، اما حالا چه دارد؟ ماشینی که همه اش در جریمه رفته است و فقط پزش مانده ! شترها را فروخت، چند روزی به جای شتر ، توی کادیلاک نشست . دستور داده بود تودوزیش را از لیف خرما درست کرده بودند و هزار و یکی از این رقاص بازی ها که مثلا ً عربی باشد ! پس از دو سال ، سه سال، شترها رفته اند و یک تکه آهن هم دارد. خودش مانده و هیچ. یا باید برود یک جایی دزدی کند یا گدا بشود یا نوکر کسی شود و یا در جایی بمیرد. این سرنوشت محتومش است. اما بقدری دعا گویند، بقدری خوشحالند که می گویند معجزه شده، آقا شما اگر ده سال پیش اینجا می آمدید مگر

اتومبیل بود؟ همه اش شتر بود و بدبختی. همه اش با شتر می رفتیم و می آمدیم؛ اما حالا ماشاالله با جت های بوئینگ، اتومبیل های فلان، تا جایی که امروز اگر یک پژو دست یک عرب ببینید ، می بینید که خجالت می کشد که پژو دارد ! ” خوب پیشرفت کردیم دیگر” بله که پیشرفت کردید ! امروز اگر یک اروپایی ، یک آمریکایی وارد ریاض بشود، واقعا ً چشم هایش لنگه به لنگه می شود از آن همه لوکسی، از آن همه اتومبیل نو، صد در صد مدل روز. در هیچ کشور دنیا این طور نیست. از اروپا به خاورمیانه که می آیی هر کشوری به همان میزان که از لحاظ سطح اقتصادی معیشتش عقب مانده تر است، به همان میزان از لحاظ لوکس

بودن و سطح تجمل پیشرفته تر است، بطوریکه وقتی از پاریس پرواز کنی به دارالسلام(پایتخت تانزانیا) که وارد بشوی، از زیبایی و شکوه و جلال ساختمان ها خیره می مانی با آن اتومبیل های آخرین مدلش !تجمل یعنی چه؟ یعنی پیشرفت در مصرف، تمدن در مصرف؛ آنچه که همه ماها را در پایش قربانی می کنند تا شانس تولید را از ما بگیرند. هم تولید فکری و هم تولید اقتصادی و ماشینی را. به چه وسیله؟
به وسیله تقلید، تقلیــــــــد . . .

استحمار در گذشته فقط نبوغ استحمارگران بود و ذوقشان و تجربه شان. امروز علم به کمکش آمده، همه وسایل ارتباط جمعی ، رادیو و تلویزیون و تعلیم و تربیت و مطبوعات و شرق و غرب و ترجمه و تئاتر و … به کمکش آمده، روانشناسی علمی، جامعه شناسی فنی، روانشناسی سیاسی، روانشناسی تعلیم و تربیت به کمکش آمده است. استحمار کردن تکنیکی شده، فنی شده و مجهز به علم شده ! این است که شناختنش هم به همان اندازه مشکل شده. ملاک: ” خود آگاهی انسانی ” و ” خود آگاهی اجتماعی “. هر مسئله ای که من مطرح کردم، اگر مساله علمی بسیار بزرگی بود، اگر مساله فلسفی بود، اگر مساله

تکنیکی بود، اگر حتی مساله پیشرفت جامعه و زندگی بود اما خود آگاهی انسانی و خود آگاهی اجتماعی نداشت، دعوتی است شوم و فریبنده و دروغین و در پایان به بردگی و ذلت افتادن و به استحمار دچار شدن وبه یک نوع خواب مغناطیسی مدرن فرو رفتن ! چه فرق می کند برده ی مدرن بودن یا برده ی قدیمی بودن ؟ کنیز مدرن بودن یا کنیز قدیمی بودن ؟ فرقی ندارد، فقط تعارفات فرق می کند. آن یکی می گوید ضعیفه، این یکی هم می گوید لطیفه و هر دو به معنی آدم نیستی ! بنابراین استحمار یعنی؛ انحراف ذهن آدم، آگاهی و شعور آدم، جهت آدم(چه فرد چه جامعه) از خودآگاهی انسانی و خود آگاهی اجتماعی. هر

عاملی که این دو آگاهی را منحرف کند، یا فردی را، نسلی را و جامعه ای را، از این دو خودآگاهی دور کند، آن عامل، عامل استحمار است ولو مقدس ترین عامل ها باشد و هر اشتغالی جز این دو اشتغال و پرداختن به هر چیزی جز پرداختن به این دو خود آگاهی یا آنچه در مسیر این دو خودآگاهی است؛ دچار خواب خرگوشی شدن، دچار بردگی شدن، قربانی قدرت دشمن و به استحمار مطلق در آمدن است ولو هم دعوت و پرداختن به یک چیز مقدس باشد و بدبختی ما

(که نمی توانیم تشخیص بدهیم) این است که برای اغفال ذهن از آنچه باید بدان اندیشید غالباً ما را دعوت می کنند که به چیزهایی بسیار مترقی و عظیم و آبرومند و حتی بسیار سعادت بخش بیندیشیم و این است که گول زننده می شود و متوجهش نمی شویم. بدین سبب است که در جایی گفته ام : ” اگر در صحنه نیستی هر کجا خواهی باش ” . هدف این است که در صحنه نباشی، هر کجا که خواهی باش و اگر در آنجا که باید شاهد باشی و حاضر اما نیستی، هر کجا که خواهی باش.

چه به شراب نشسته باشی و چه به نماز ایستاده باشی، هر دو یکی است. برای استحمار کردن همیشه تو را به زشتی ها دعوت نمی کنند که نفرت زشتی ها تو را فراری بدهد و متوجه آنجایی بکند که باید به آنجا متوجه بشوی. بر حسب ” تیپ ” تو، دعوتت را انتخاب می کنند، گاه تو را دعوت می کنند به زیبایی ها. برای کشتن یک حق بزرگ، حق یک جامعه، یک انسان، گاه دعوتت می کنند که سرگرم یک حق دیگر باشی و به کمک یک حق، حق دیگر را می کشند.

و وقتی در خانه حریقی در گرفته است دعوت آن کس که تو را به نماز و دعا با خداوند می خواند، دعوت یک خیانتکار است تا چه رسد بکار دیگر؛ هر گونه توجه دادن به هر چیزی در آنجا (هر چیز مقدس و غیر مقدس) به جز توجه دادن به خاموش کردن حریق، توجهی است استحمار گرانه و اگر تو توجه بکنی، استحمار شده ای ولو با خداوند خودت صحبت کنی ولو به نماز ایستاده باشی، ولو مشغول مطالعه بهترین آثار علمی و ادبی بشوی یا مشغول یک کشف بزرگ علمی ! هر کاری که بکنی و” طرف ” سرت را به هر چیز که گرم کرد تو را دچار استحمار کرده، دیگر رفته ای ! آدم کم کم متوجه این طور چیزها می شود، متوجه مسایل

بیرون؛ لذت می برد از آنکه مثلا ً در ِ خانه اش جوری است که در آن محله هیچکس در ِ خانه اش مثل آن نیست؛ پارچه ای گیرش آمده که فقط یک قواره بوده و اتفاقا ً هم او سر بزنگاه رسیده و اگر کمی دیر رسیده بود، دیگر از دست رفته بود و آن وقت یک چنین پارچه ای ممکن بود گیر یک نفر دیگر بیفتد و آن وقت در مجلس، جشن یا … عوض اینکه این بپوشد، او می پوشید. ان وقت چه حسرتی، چه بدبختی ای بود؟!

بعد لذت ها و حسرت ها، نفرت ها و توطئه ها و بعد مقدمه چینی ها و بعد همه چیز را، که نمی دانیم قیمتش در انسان چیست، به سادگی قربانی بدست آوردن کثیف ترین چیزها ! می بینینم این آدمی که سرافراز است، سرش از مجموعه این گنبد وجود بیرون امده و تا خدا سرکشیده برای کسب احتمالی یک رتبه، یک نمره، یک زمین، یک درجه و حتی یک خیال به حدی ذلیل می شود که سگ استعداد ذلت او را ندارد ! که در بیشرمی و بدبختی نیز انسان استعدادی ماوراء همه موجودات دارد.

و بعد لذت ها . . . اگر لیستی از مجموعه چیزهایی که از انها لذت می بریم، چیزهایی که همواره در خیالمان مجسم می کنیم و می خواهیم بدست بیاوریم( هر چه می خواهد باشد، از هر مقوله ای، از لباس یا اتومبیل یا خانه، مقام و درجه یا تحصیل یا دوست یا هر چه) تهیه و نگاه کنیم، می بینیم که چه چیزهایی را برای بدست آوردن اینها فدا می کنیم. زمان را فدا می کنیم، آدم را، آگاهی را، استعداد را، غرور خدایی انسان را، امکان عصیان را، استعداد انتخاب آزاد را، استعداد و قدرت نفی را، قدرت خلاقیت و قدرت تغییر را، قدرت تبدیل سرنوشت را، قدرت فرو ریختن هر چه که به ما تحمیل شده و بعد جانشین کردن هر چه که خودمان می خواهیم را؛ همه اینها را از دست می دهیم بدون اینکه متوجه آنها باشیم بدون اینکه یک لحظه بتوانیم درباره آنها تأمل کنیم.

این است که آدم، در زندگی روزمره همه اش متوجه بیرون است، متوجه این چیزهایی که به او لذت می دهد و به طرف آنها کشیده می شود. بعد می بینیم که خود من ، این من که از جنس خداست، از آن بالاها آمده پایین در سطح لجن، مثل کرم؛ از لاشخوری به شعف آمده! و بعد این وجود من، که یک وجود پیوسته است، تکه تکه شده، هر تکه ای در چنگال ددی، دامی، لذت کثیفی، هوس پوچی، ایده آل مبتذلی و مجموعه اینها. همه چیز را فدا کردن، عزیزترین چیزها را برای بدست آوردن پلیدترین و کثیف ترین چیزها . . .

آنچه میخواهم بگویم یک درس است ، سخنرانی و مجلس آرایی نیست. یک مسأله علمی است که مسائل اجتماعی از آن منشعب می شود و آن این است که در مذهب (منظورم غیر از مذهب سنتی و موروثی است،چه همه مذهب های سنتی مثل همند. زیرا به نظر من ، چیزی که ناآگاهانه ، ارثی و تکراری و برحسب عادت باشد ، هر اسمی داشته باشد ، فرق نمی کند چه شیعه چه سنی چه اسلام چه بودایی.

در جهل درجات وجود ندارد) انسان دارای یک برتر و شریف تر از همه پدیده های طبیعی است. این هم حرف مذهب است ، هم حرف اگزیستانسیالیسم و هم حرف سارتر است و یک ادعای مذهبی نیست ، خود سارتر هم با اینکه به خدا معتقد نیست، انسان را یک ذات کاملاً جدا از همه موجودات طبیعی می داند. او را غریبی می داند که ازآسمان بریده ، سرنوشتش به خودش واگذار شده و خودش سازنده تقدیر خویش است ،خالق خویش است ومسلط بر طبیعت و تسخیر کننده قوای طبیعت است، بر خلاف موجودات دیگر …

می بینیم که در اینجا مذهب و همچنین اومانیسم ، اصالت انسان و همچنین اگزیستانسیالیسم به یک حرف می رسند و آن این است که انسان یک ذات اشرف از طبیعت و عالم فیزیک است. به اصطلاح اسلام ، که عالی ترین تحلیل ها را از انسان به عمل آورده ، بگونه ای که در هیچ مکتب اومانیستی افراطی هم بشریت در این حد تجلیل نشده ، به این عنوان که ، انسان خویشاوند خداست ، شبیه خداست ، نماینده خداست و جانشین خدا در عالم طبیعت و نیز همه موجودات و همه قوای طبیعت در تسخیر انسان است و همه فرشتگان خداوند در برابر انسان به سجود و به بندگی تسلیم اند. یک چنین ” آقا ” ست در عالم و کارش؟ درست کاری که خدا در عالم وجود کرده و می کند ، او می تواند شبیه آن را در عالم طبیعت بکند.

چه کار؟ خالق بودن، آگاه بودن، تدبیر کردن، انتخاب کردن و آزاد از همه جبرها بودن. یک چنین موجودی که دارای ارزش های خدایی و ذات خدایی است، دنبال زندگی روزمره می افتد و این قاتل هر انسان زنده ای است. منجلابی است عزیزترین ارزش های خدایی انسان ، هر روز فرو می رود.

آدم در همان دور احمقانه زندگی ، زندگی روزمره، زندگی تکراری، زندگی دوری، همان زندگی دوری ای که بر همه زندگی ها، از آمیب ها و میکروب ها گرفته تا جانوران و نباتات، حاکم است می افتد. دوری که در آن، دائم بخورد، بخوابد، بلند شود، کار کند برای اینکه بخورد، بخورد برای اینکه کار کند، کار کند برای فراغت، فراغت برای کار، تولید برای مصرف، مصرف برای تولید، بطوری که هر کجایش را بگیری، همه دور است. درست مثل خر خراس (به قول علی) صبح راهش می

اندازند، با کوشش و تلاش حرکت می کند، می رود و می رود، غروب می بیند سر جای صبحش است. دور، دور، دور. این دایره معیوب، سرگذشت آدم است در گذشته و حال، متمدن و وحشی، شرقی و غربی. در این دور باطل آدم احساسات مخصوصی هم پیدا می کند، نیازها، عقده ها، ایدهآل ها، حسدها، کینه ها، عشق ها و دردهای مخصوص، در حدی که برای آدمی که اندکی آگاه باشد، چندش آور است. گاه می بینید آدمی با یک اهمیتی پیش شما می آید و می خواهد درد دل کند، ناله کند، با یک هیاهو و زمینه سازی و اعجابی سخن از دردی می گوید که واقعاً مضحک است و بر بلاهت این بدبخت باید خندید !

اگر مجموعه چیزهایی را که در شبانه روز آرزو می کنیم، در زندگیمان از آنها لذت می بریم و یا آرزوی داشتن آنها را داریم و یا نسبت به به هرکس که آنها را دارد حسد می ورزیم و یا غبطه می خوریم و همواره در تلاش بدست آوردن آنها هستیم (اگر مجموعه اینها را ) روی یک صفحه کاغذ بنویسیم و در یک حالت آگاهانه به آن نگاه کنیم، از ترکیب خودمان بیزار می شویم، از قیافه خودمان بیزار می شویم، از هیکلمان، از وجود خودمان، از زندهبودنمان متنفر می شویم …
درباره ی علی سخن گفتن بر خلاف آنچه که در وهله اول به ذهن می آید ، درباره یک شخصیت بزرگ سخن گفتن نیست، بلکه درباره یک معجزه ای که بنام

انسان و بصورت انسان در تاریخمتجلی شده است.
ای مردم، ما در زمانه ای پر عناد و بدکینه گرفتار شده ایم. انسان نیکدل و پاکدامن را در این روزگار بد می شمرند و ستمکاره در این عصر بر تندباد غرور و نخوتش می افزاید. آنچه می دانیم سودمان نمی بخشد و آنچه را نمی دانیم نمی پرسیم و از بدبختی کوبنده ای که فرا می رسد بیم نداریم تا آنگاه که بر سرمان فرود آید.
مردم بر چهار گروه اند:
یکی آنکه از پلیدکاری در زمین باز نمی ایستد مگر هنگامیکه جانش ناتوان گردد و تیغش کند و دستش تهی. دیگری آنکه شمشیر را بر کشیده و آتش شرارتش را بر افروخته و سواره و پیاده اش را بسیج کرده ،خود را فروخته و ایمانش را باخته است تا ثروت خلق را به غارت برد و یا بر سر سپاهی فرمان راند و یا بر سر منبری بالا رود. چه بد سودایی است که دنیای پست را بهای خویشتن خویش بینی و آن را در ازای آنچه نزد خدا داری بگیری. دیگری با کار دین در طلب دنیاست و نه با کار دنیا در طلب دین ؛ آرامش و وقار به خود می دهد و قدمهایش را آهسته و نزدیک بهم بر می دارد و دامن و ردایش را به پرهیزکاری فرا می چیند و خود را به درستکاری می آراید و پوشش خدا را پناه پلیدکاری و معصیت خدا می گیرد.

و چهارمین؛ کسی که از عجز خویش، از دست یافتن به قدرت در مانده است و از بیچارگی خویش به بیچارگی خو کرده و به ضعف و فقر و ذلت زندگی خویشتن داده است. آنگاه بنام قناعت خود را آرایش می دهد و به جامه ی پارسایی خود را زینت می بخشد در حالیکه نه در خانه ، نه در بیرون نه در دل و نه در زندگی ، مرد این کار نیست !

در این روزگار تنها تک مردانی باقی مانده اند که یاد روز بازگشت چشم هایشان را فرو بسته و هول محشر اشکهایشان را جاری کرده است. اینان از معرکه اجتماع رانده شده اند. بیمناک و بی کس، لب دوخته و خاموش، دعوت کننده پاکدل، سوگوار و دردمند. در دریای تلخی و شور بختی غوطه می خورند. دهانشان بسته و دلشان مجروح، پند دادند و از پا افتادند و در راه آگاهی و هدایت خلق کوشیدند و خسته و دل شکسته گشتند، شکست خوردند و در توان کم شدند، کشته شدند و باز در شمار کم شدند.

پس ای شما ؛ این چنین دنیایی باید در چشمتان از تفاله درختی که دباغان از آن رنگ گرفته اند و از ریزه هایی که از مقراض پشم چینان به خاک ریخته است، حقیرتر آید. پیش از آنکه نسل های آینده از سرنوشت شما عبرت گیرند، شما از روزگار پریشان پیشینینانتان عبرت گیرید. این زندگی پست و زبونی را که بدان چسبیده اید رها کنید و آزاد شوید که سخت بی بها و بد نهاد است که او دنیا پرستانی که پیش از شما به او دل بسته بودند و به او عشق می ورزیدند را رها کرد.

بله می شود! خیلی هم ساده و سریع ، بطوری که آب هم از آب تکان نخورد و کسی هم نفهمد. روحانی حلال مشکلات است، چنان حلال را حرام و حرام را حلال می کند که شاخ در می آوری . آن هم چنان شرعی و قانونی و قرآنی که حظ می کنی! مگر نمی بینی رباخواری را که در قرآن دشمنی با خدا اعلام شده است، چه قشنگ و چه ساده و بی زحمت درستش کرده اند که سخت گیرترین بازرسان شرع هم اگر بخواهند رسیدگی کنند، می فهمند که ربا است و کلاه و کلک ، اما کوچکترین ایراد قانونی نمی توانند بگیرند. چرا؟
اولاً اسکناس فرموده اند پول نیست ! خلاص ! پس ربا وقتی مصداق پیدا می کند که پول خرده رد و بدل
شود.اسکناس و چک و سفته آزاد است.

ثانیاً ربا چیست؟ سود پول، یعنی اگر صد هزار تومان ، به نیت ربا دادی و سر ماه صد و بیست هزار تومان پس گرفتی، بیست هزار تومانش به نیت ربح، حرام است. بدتر از حرام ، فاجعه ای هولناک است. بگفته صریح قرآن ربا خوار در آتش جاودانه است، کفار اثیم(کفر پیشه ی تبهکار) است. اعلام کننده جنگ با خداست و با پیامبرش. اما معامله که حرام نیست، ثواب هم دارد.الکاسب حبیب الله. بسیار خوب ، برو پیش آقا راه تبدیل ربا را به معامله یادت دهد تا اشکال شرعی پیدا نکند. چطور؟ خیلی ساده ، عقل جن هم نمی رسد.این دفعه که خواستی پول نزول دهی ،به نیت ربا مده، بیع شرط کن.چطور؟ صد هزار تومان را قرض الحسنه میدهی، بیست هزار تومان سود آن را یک سیر نمک به او می فروشی به بیست هزار تومان.دیدی چطور شد؟ حالا فرض کن روز قیامت هم شده و تو را کنار ترازوی عدل الهی سرپا نگه داشته اند و محاکمه ات می کنند. می توانند چه بگویند؟

-آقا مگر هر کسی آزاد نیست جنسی را به هر قیمتی که خودش خواست بخرد؟ اگر صاحب جنس هم رضایت داد، شرعاً جایز نیست؟ ناچارند بگویند چرا.
– آقا من دلم خواسته یک سیر نمک را بیست هزار تومان بخرم، مگر شرع، شهرداری است که بر قیمت هانظارت داشته باشد؟ مجبورند جواب بدهند نه.
-پس کسی که جنسی را از مومنی به رضایت طرفین بخرد ، معامله نکرده است؟ مگر می توانند بگویند

نه؟آن وقت تو هستی که طلبکار خدا هم می شوی و می گویی: پس به تصدیق خودتان و طبق فقه و شرع
خودتان، من در قضیه نمک ربا خوار نبوده ام ، کاسبکار بوده ام، پس حبیب خدا بوده ام نه دشمن خدا !
مگر می توانند نفس بکشند؟ روحانیت زبان شرع را با یک سیر نمک می بندد !

می گویی من در دستگاه ظلم و گناه و خلاف شرع و خیانت به جمع خدمت می کنم و حقوق می گیرم،
اشکال شرعی ندارد؟ مسلم است که دارد، خیلی هم اشکال دارد. اسلام کسی ا که می بیند ظلمی بر دیگری
واقع شده است و او ساکت مانده نمی بخشد، چطور خدمتگزاری رسمی ظلمه اشکال شرعی ندارد؟ چطور پولی که از محل غیر مشروع بدست آمده، از دست حاکم غیر شرع می توان گرفت؟
– پس چکار کنم؟ دست بکشم؟

– نه راه دارد.
– چه راهی؟
-دست گردان
-یعنی چه؟

خیلی ساده، روحانی راهش را بلد است، او متخصص کلاه شرعی است. او بر قامت زور، ردای تقوی می پوشاند و بر سر کفر ، کلاه شرع می گذارد.روحانی کارش توجیه دستگاه حاکم است و ناچار است برای همکاری مومنین متشرع با دستگاه حکومت غیر شرعی، راهی پیدا کند و برای اینکار باید تکنیکی اختراع کند که بتواند پول حرام را حلال کند. کاری ندارد، حقوقت را که گرفتی(از هر جا و به ازای هر کاری) باید قبول کنی که این پول مشروع نیست پس مال تو نیست. صاحبش معلوم نیست، به کی می رسد؟

البته این جورپول ها به حاکم شرع که همان خود روحانی است می رسد. پس ماه به ماه حقوقت را که گرفتی، چون پولی نا مشروع است دست نمی زنی، راست می آیی خدمت آقا ، همه را به دست آقا می دهی یعنی که رد کردم به حاکم شرع. تمام ! پس پول شد مال آقا. در نتیجه ، پول نامشروعی دستت نیست. آن وقت آقا می بیند که تو یک فرد مسلمان مستحقی هستی، خرج داری، زن و بچه داری، از بابت وجوهات بریه و شرعیه، به اندازه احتیاجات حیاتی ات و مخارج زندگی ات، هر مبلغی را که خودشان بعنوان حاکم شرع ونایب امام تشخیص دادند و صلاح دیدند به تو کمک می کنند و فی المجلس به دستت می دهند. نگاه می کنی می بینی اتفاقاً درست معادل همانحقوق ماهیانه ات است که از دستگاه خلاف شرع گرفته ای و ظلمه برایت تشخیص داده اند و صلاح دیده اند ! جل الخالق !

تمام این فعل و انفعالات مکانیکی و استحاله شیمیایی که مال حرام را در کیمیاگری روحانیت، برق آسا بدل به حلال می کند و حقوق بگیر ظلمه را فی المجلس با یک چشم بندی ماهرانه حقوق بگیر ائمه می سازد، تشریفات اداری خیلی ساده ای دارد. یک تئاتر پانتومیم جادویی است با یک هنر: می دهی به دستش، می دهد
به دستت. والسلام. برو راحت خانه ات، برای ظلمه کار کن، مزدش را از ائمه بگیر ! در عین حال این جور کلک های شرعی(که ما آدم های جسمانی و نااهل را به شگفتی می آورد و بر سرمان شاخ می رویاند) برای روحانی آب خوردن است و حلال را حرام کردن و حرام را حلال کردن(جوری که دفاتر حساب و کتاب قیامت۰نامه اعمالت هم خدشه پیدا نکند و در محکمه روز حساب و عقاب نتوانند ایراد شرعی بگیرند) کار هر جوجه روحانی است. بقدری در فریب دادن خدا(و مکرو و مکرالله و الله خیر الماکرین) زیر دست اند و گستاخ و با وجدان راحت و روی خوش انجام می دهند که حالت استثنایی و غیر عادی بودنش را از دست داده و یک سنت معمول و مقبول شده و خود یک نوع راه حل شرعی و شیوه عملی اسلامی تلقی می شود.

مذهب تلاش انسانی است به هست آلوده تا خود را پاک سازد و از خاک بخدا باز گردد ، طبیعت و حیات را که دنیا می بیند، قداست بخشد و اخری کند. و عرفان تجلی التهاب فطرت انسانی است که خود را در اینجا غریب می یابد و با بیگانگان، که همه موجودات و کائنات اند، همخانه. بازی است که در قفسی اسیر مانده و بیتابانه خود را به در و دیوار می کوبد و برای پرواز بیقراری می کند و در هوای وطن مألوف خویش، می کوشد تا وجود خویش را نیز که مایه اسارت اوست و خود حجاب خود شده است، از میان بر گیرد. و هنر نیز تجلی روحی است که آنچه هست سیرش نمی کند و هستی را در برابر خویش ندک می یابد و سرد و زشت و حتی بگفته سارتر، احمق و هاری از معنی و فاقد روح و احساس و او اضطراب و تلخکامی صاحبدلی بلند پرواز و اندیشمندی بزرگ و سرمایه دار معنی و

احساس و معرفت را دارد که در انبوه مردمی بیدرد و بیروح و پست و خوش گرفتار آمده است و خود را با دیگران – جز با خویشتن – تنها می یابد و با این زمین و آسمان و هر چه در این میان، بیگانه. و هنر زاده چنین بینشی بیزار و احساسی چنین تلخ از هستی و حیات، می کوشد تا آن را تکمیل کند، آنچه را هست به آنچه باید باشد نزدیک سازد و بالاخره به این عالم آنچه را ندارد ببخشد.

مذهب و عرفان از اینجا راهشان با هنر جدا می شود که آن دو انسان را از غربت به وطن رهنمون می شوند،از واقعیت بازش می دارند تا به حقیقت نزدیکش سازند. مذهب و عرفان هر دو بیقراری در اینجایند و فلسفه گریز؛ آن به جایی و این به هر جا که اینجا نیست. اما هنر فلسفه ماندن است، وانگهی چون می داند که اینجا جای ماندن نیست، می کوشد تا با تصوری و بقولی با خاطره ای که از خانه و وطن خویش و زندگی در آن دارد، همین جا را بر گونه آن بیاراید و با خلقت های هنری،زبان،اصوات،اشکال و رنگ های آن دیار ِ ناپیدای آشنا و زیبا در این پیدای ِ بیگانه و زشت تقلید کند. هر هنری حتی در پست ترین مراحلش – تقلید و تفنن – و بویژه در عالیترین انواعش، تجلی دغدغه انسانی است که از کمبود عالم می نالد و یا نمایشگر آفرینش های اوست تا آن را تکمیل کند. از این رو مذهب و عرفان دری است به بیرون از این زندان و هنر پنجره ای.

خویشاوندی میان مذهب و عرفان و هنر را تاریخ نیز شاهد بوده است. هنرها مذهبی ترین و عرفانی ترین موجودات این عالمند، در دامن مذهب و عرفان زاده اند. هر هنری معراجی است و یا شوق معراجی که در آن ، هنرمند، هر چه از بار هست سبکبارتر است، سدرة المنتهایش از زمین دورتر است و روشنایی و گرما و قداست و زیبایی ماوراء را بیشتر احساس می کند، چهره سرد و کریه واقعیت را به تدبیر هنر به زیبایی های حقیقت می آراید. بی شک همچون انسانها که در فاصله های متفاوت، میان لجنزار و نفخه ی روح خدا منزل دارند، هنرها نیز به میزانی که از زمین فاصله می گیرند جلوه گاه صادق اضطراب و ح سرتی می شوند که در هر که انسان تر است ، دردناک تر است.

هنر سخن از ماوراء است و بیان آنچه می بایست باشد و نیست و از همین رو است که مسأله پیچیده ای که در ادب و فرهنگ فارسی مطرح است روش می گردد که چرا عرفان ما تا چشم می گشاید،خود را در دامن شعر می افکند و به تعبیر بهتر تا زبان باز می کند به شعر سخن می گوید وبرخورد این دو خویشاوند همدرد و همزبان با هم زیباترین و شورانگیزترین واقعه تاریخ معنویت شرق پر معنی است، چه عرفان که رنج غربت بیقرارش کرده با شعر، که پیداست زبان محاوره این عالم نیست و به یاری کلمات شعری و نیز با اشارات ویژه آن، پرواز روح بیتاب را از حصار گنگ و خفه این تبعید گاه تسهیل می کند.

انتخاب مطلب برای روزی که تاریخ ، آخرین مبشر و منذر خدا را از دست می دهد بی نهایت دشوار بود. اگر این شخصیت فردی همچون محمد باشد عجز به اوج می رسد. در میان همه پیروان محمد ، هنوز کسی که یک کتاب جامع و کامل در وصف شخصیت غیر دینی و جدای از مذهب او نوشته باشد وجود ندارد ، کسی که محمد را برای محمد بودنش کنکاش کند نه برای پیامبر بودنش؛ بهترین راه این بود که از کسی همانند محمد سراغ بگیریم ، کسی مثل علی …
متنی که ذیلاً از نظر شما می گذرد نوشته ای تحت عنوان “علی تنهاست” از کتاب علی نوشته معلم شهید علی شریعتی است.هر چه تلاش کردم عنوان دیگری برای این نوشته بیابم(مثل چیزی که از ازل تا ابد فقط یک نام برازنده آن است) نتوانستم و هیچ نامی بهتر از علی تنهاست شایسته این متن ندیدم…

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند تو همچنان که هستی

یکی از عواملی که انسان را در جامعه اش تنها می گذارد، بیگانه بودن اوست با آنچه که مردم همه می شناسند؛ تشنه ماندن اوست در کنار جویبارهایی که مردم از آن می آشامند و لذت می برند؛ گرسنه ماندن اوست بر سر سفره ای که همه خوب می خورند و سیر می شوند. روح به میزانی که تکامل می یابد و به آن انسان متعالی ای که قران از آن بنام قصه آدم یاد می کند، می رسد تنهاتر می شود. چه کسی تنها نیست؟ کسی که با همه، یعنی در سطح همه

است.کسی که رنگ زمان بخود می گیرد، رنگ همه را بخود می گیرد و با همگان تفاهم دارد و در سطح موجودات و با وضع موجود ، به هر شکلش و هر بعدش منطبق است. این آدم احساس تنهایی و تک بودن و مجهول بودن نمی کند، چرا که از جنس همگان است. او در جمع است ،با جمع می خورد و می پوشد و میسازد و لذت می برد. احساس خلاء مربوط به روحی است که آنچه در این جامعه و زمان و در این ابتذال روزمرگی وجود دارد نمی تواند سیرش کند. احساس گریز، احساس تنهایی در جامعه و در روی زمین و احساس عشق که عکس العمل این گریز است، او را بطرف آن کسی که می پرستدش و با او تفاهم دارد میکشد، به آن جایی که جای شایسته اوست و متناسب با شخصیت او، احساس تنهایی و احساس عشق در یک روح به میزانی که این روح رشد می کند، قویتر و شدیدتر و رنج آورتر می شود.

درد انسان، درد انسان متعالی، تنهایی و عشق است.
و می بینیم علی (به همان میزانی که می شناسیم) همان علی که می نالد و دائما فریاد می زند ، سکوتش درد آور است، سخنش درد آور است و همان علی که عمری شمشیر زده، جنگ ها کرده، فداکاریها نموده و جامعه ای را با قدرت و جهادش پی ریخته و بوجود آورده است، هنگامی که این نهضت پیروز شده او در میان جمع یارانش تنها است و بعد می بینیم که نیمه شبهای خاموش، مدینه را ترک می کند و سر در حلقوم چاه می نالد. آن همه یاران، آن همه همرزمان، آن همه نشست و برخاست با اصحاب پیغمبر برای علی تفاهمی بوجود نیاورده است. در سطح هیچکدام از آنها نیست، می خواهد دردش را بگوید، حرفش را بزند گوشی نیست، دلی نیست، تجانسی نیست.در یثرب، یعنی شهری و جامعه ای که به شمشیر او و سخن او پی ریخته شده، هیچ آشنا نمی بیند و نیمه شب به نخلستان پیرامون شهر می رود و در دل تاریک و هراسناک شب به اطرافش نگاه می کند که کسی متوجه نشود.

رنج بزرگ یک انسان این است که عظمت او و شخصیت او در قالب فکرهای کوتاه و در برابر نگاه های پست و پلید و احساس او در روح های بسیار آلوده و اندک و تنگ قرار گیرد. چنین روحی در چنان حالی همیشه هراسناک است که این نگاه ها، این فهم ها و این روح ها او را ببینند، بفهمند و بشناسند. بقول یکی از نویسندگان: روزها شیر نمی نالد! در برابر نگاه روباهان، در برابر نگاه گرگها و در برابر نگاه جانوران، شیر نمی نالد. سکوت و وقار و عظمت خویش را بر سر

شکنجه آمیزترین دردها حفظ می کند. اما، تنها در شبها است که شیر می گرید. نیمه شب بطرف نخلستان می رود، آنجا هیچکس نیست، مردم راحت آرمیده اند. هیچ دردی آنها را در شب بیدار نگاه نداشته است و این مرد تنها، که روی زمین خودش را تنها می یابد، با این زمین و این آسمان بیگانه است و فقط رسالت و وظیفه اش او را با این جامعه و شهر پیوند داده، پیوند روزمره و همه روزه. ولی وقتی بخودش بر می گردد می بیند که تنها است؛ به نخلستان میرود و هراساناست که کسی او را و در آن حال نبیند که شیر در شب می گرید و تنهایی و باز برای اینکه ناله او بگوش هیچ فهم پلیدی و هیچ نگاه آلوده ای نیالاید، سر در حلقوم چاه فرو می کند و می گرید. این گریه برای چیست؟ افسوس که گریه او یک معما برای همه است، زیرا حتی شیعیان او نمی دانند علی چرا می گرید. از اینکه خلافتش غصب شده؟ از اینکه فدک از دست رفته؟ از اینکه فلانی روی کار آمده است؟ از اینکه او را از مقامش ….؟ از اینکه ………؟ از ……….؟ واقعاً که چندش آور است.

یک روح تنها در دنیایی که با آن بیگانه است، در جامعه ای که دائماً در آن زندگی می کند، اما نتوانسته خودش را با آن بند و بست ها و با آن کششها و با آن خودخواهی ها و با آن سطح درکی که یاران پیغمبر از اسلام داشته اند منطبق کند، تنها مانده است و می نالد. علی همانطور که فلسفه ها می گویند می نالد، برای اینکه انسان است و بخاطر اینکه تنها است.

این حرفی که می زنم هم مذاهب به آن معتقدند و هم مردی مانند “سارتر” که اصولا به مذهب و خدایی معتقد نیست، انسان را یک تافته ی جدا بافته می داند و می گوید: همه موجودات یکجور ساخته شده اند؛ اول ماهیت آنها ساخته شده و بعد وجودشان، بجز انسان که اول وجودش ساخته شده و بعد ماهیتش. می بینیم که سارتر هم که بخدا اعتقاد ندارد، معتقد است که انسان یک عنصر کاملاً ممتاز از عالم مادی است و بیگانه با آن و انسان هر چه از مرحله حیوانی و نیازهای غریزی که طبیعت بر او تحمیل کرده دورتر می شود، در طبیعت تنهاتر می شود و گرسنه تر و تشنه تر و علی یک انسان مطلق است.

علی کسی بود که هیچ پیوندی با جامعه یثرب نداشت مگر شمشیرهایی که بخاطر حق زده و رنجها و خطرهایی که بخاطر حقیقت کشیده و همین شمشیرها او را تنها گذاشته، بنابر این علی در مدینه تنهاست. از این درناکتر، اینکه علی در میان پیروان عاشقش نیز تنهاست…

در میان امتش که همه عشق و احساس و همه فرهنگ و تاریخ اش را به علی سپرده است، تنها است. او را همچون یک قهرمان بزرگ، یک معبود و یک الهه می پرستند، اما نمی شناسندش و نمی دانند که کیست، دردش چیست، حرفش چیست، رنجش چیست و سکوتش چراست؟ در زبان فارسی، هنوز نهج البلاغه ای که مردم بخوانند وجود ندارد. تنهایی مگر چیست؟ هنوز پس از گذشت قرنها سخن علی بزبان فارسی ای که نسل ما بخواند و بفهمد وجود ندارد و هنوز ملتی که تمام هستی اش را در راه عشق علی نثار کرده، از او کلمه ای و سخنی درست نمی شناسد. این است که علی در میان پیروانش هم تنهاست. این است که علی در اوج ستایش هایی که از او می شود مجهول است.

درد علی دوگونه است: یک درد، دردیست که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس می کند و درد دیگر، دردیست که او را تنها در نیمه شبهای خاموش به دل نخلستان های اطراف مدینه کشانده و بناله در آورده است. ما تنها بر دردی می گرییم که از شمشیر این ملجم در فرق سرش احساس می کند. اما، این درد علی نیست … دردی که چنان روح بزرگی را بناله آورده است، تنهایی است که ما آنرا نمی شناسیم. باید این درد را بشناسیم نه آن درد را ، که علی درد شمشیر را احساس نمی کند وما درد علی را …