مقدمه

رویکرد فضــیلت به تربیت اخلاقی نســبت به بســیاری از رویکردهای دیگر، تقدم تاریخی دارد. در یونان باســتان، اخلاق فضـــیلت، رویکرد اخلاقی غالب به شـــمار میرفت؛ از این رو ســـخن گفتن از فضـــایل مترادف با ســـخن گفتن از اخلاق بود. اندیشـههای سـقراط ، افلاطون و به ویژه ارسـطو در زمینه فضـایل، از سـرچشـمه های نخستین اخلاق فضیلت است. رویکرد فضـیلت میان عناصـر مهم اسـتدلال صـحیح و رفتاردرسـت ، که هر دو برای اخلاق حیاتی هسـتند و انگیزش صحیح، در یک برداشــت منســجم از زندگی اخلاقی، اتحاد برقرار میکند و از این رو رویکرد فضــیلت، برداشــت دقیقتری از زندگی و تربیت اخلاقی استامروزه. نظریه بنیادی اخلاقِ فضیلت در فلسفه و رویکـرد کاربردیِ تربیت اخلاقیِ فضیلتگرا در تعلیم و تربیت، از دیدگاههای شـناخته شـده اسـت و رقیبی جدی برای دیگر نظریهها به شـمار می رود.دراین پژوهش برآنیم تابا بررسی مفاهیم اسـاسـی فضیلت وتعلیم وتربیت،به جایگاه ونسبتهای این دوعامل تاثیرگذاردرفلسفه اخلاقی ارسطوبپردازیم.بدون شک توجه به تعالیم اخلاقی ارسطو،می تواند راهگشای مسائل ومشکلات آموزشی وتربیتی به ویژه برای مربیان ودانش آموزان باشد.

فیلسـوفان اخلاق در ادوار مختلف تاریخ ، با تحلیل و تبیین مباحث نظری اخلاق و ارائه راههای عملی سعی در اصلاح اخلاق و حل مشـکلات علمی بشـری داشـتهاند. اندیشمندان مسلمان و مسیحی، در زمانهای مختلف کتابها و مقالاتی در اخلاق به نگارش در آوردهاند؛ و هریک به سـهم خود در بالندگی آن سـهیم بودند. ارسـطو بهعنوان فیلسـوف، از بسیاری جهات با همه ی اسـلاف خود فرق بسـیار دارد. وی نخستین فیلسوفی بود که معلّم وار به تدوین اندیشههای خود پرداخت .دراین زمینه یکی از بنیادیترین مفاهیم فلسـفه اخلاق ارسـطو، فضیلت است و شناخت این مفهوم، راه را برای شناخت و ارزیابی دستگاه اخلاقی او هموار میسـازد .اخلاق از جمله موضــوعاتی اسـت که فصــل خاصــی از تاملات فکری و پژوهشـهای فلســفی ارســطو را به خود اختصاص داده است.

ارســطو در علم اخلاق ســادگی واقع بینانه ای دارد. تربیت علمی او موجب شــد که از تبلیغ افکار مافوق اســتطاعت بشــری و نصـــایح توخالی پرهیز کند . ارســـطو آزادانه اعلام می کند هدف زندگی خیر فی ذاته نیســـت بلکه هدف حیات ، ســـعادت و خوشـبختی است . زیرا ما سعادت را به خاطر نفس سعادت می جوییم نه برای چیز دیگر ، در صورتی که لذت و شرافت و علم را برای آن می خواهیم که خیال می کنیم مارا به سوی سعادت رهبری کند.

تعریف فضیلت

در یونان، فضـیلت را ویژگی و ملکهای میدانسـتند که به نحو معقول و ثابتی در انسـان پدید میآید.از بررسی تعاریف مختلف مشـخص میشـود که در هریک از آنها، به جنبهی خاصـی توجّه بیشتری شده است. چنانکه در بعضی از آنها به ملکه شدن و حالت ثابت داشـتن اشـاره شده، در برخی خصایصی مثل عادت، مهارت و استعداد ذاتی بودن فضیلت مهم شمرده شده است و در برخی دیگر، به ملکه عقلانی بودن فضایل توجّه نمودهاند.
مفهوم فضیلت در نظام فلسفی ارسطو

فلسـفه اخلاق ارسـطو، غایتانگارانه و سـعادتمحور است و تعریف وی از سعادت، وامدار مفهوم کلیدی فضیلت. در اهمیت این مفهوم همین بس که ارسطو در مهمترین کتابش درباره اخلاق، اخلاق نیکوماخوس، نه فصل از ده فصل را به مباحث فضیلت و اقسـام آن اختصـاص داده اسـت. پس می توان فلسفه اخلاق ارسطو را به راستی فضیلت محور دانست؛ جریانی که در قرن اخیر نیز با رویکردی نو، هوادارانی فراوان یافته است.

ارسطو برای توضیح مفهوم فضیلت، از سعادت آغاز کرده است. هر عمل و دانش و شیئی برای غایتی خواسته میشود، که بسا آن غایت نیز خود غایتی دیگر داشته باشد؛ بدینترتیب بنا بر اصل عقلی امتناع تسلسل، آنچه در نهایتِ غایات است، تنها برای خود خواسته میشود و غایت و خیر اعلاست. این غایت را ارسطو موضوع معتبرترین دانش میداند و آن را دانش سیاست اعلام میکند؛ این بدان سبب است که او خیر جامعه را بزرگتر و کاملتر از خیر فرد میداند.ارسطو از نیکبختی به عنوان »بسندگی

برای خویش « یاد می کند ومنظور از بسندگی آن چیزیست که به تنهایی زندگی را مطبوع وبی نیاز از هر چیز می سازد. به این معنا نیکبختی غایت نهایی قرار می گیرد ، چرا که تنها برای خودش خواسته می شود . اما به یک معنای دیگر مبداء نخستین است چرا که مبداء صدور همه ی فضائل و امور خیر است. پس ارسطو غایت فضیلت را نیکبختی وسعادت می داند و آن را غایت دیگر غایات و خیر اعلی بر می شمرد . انسان با عمل به »فضیلت « که غایت اصلی اوست می تواند خود را سعادتمند ونیکبخت بگرداند . پس این کاملا درست است که بگوییم غایت فضیلت ، نیکبختی است.اما اینکه نیکبختی چیست دارای اختلاف نظرها ایست .

ازنظرارسـطو فضـیلت ملکهای اسـت که حد وسطی را انتخاب میکند که برای ما درست، و با موازین عقلی سازگار است. حد وسـط، میان دو عیب، یعنی افراط و تفریط قرار دارد. و در حالی که رذیلت، در حوزهی عواطف و اعمال از آنچه درســت است و باید باشـد عقب میماند یا از آن تجاوز میکند، فضیلت، حد وسط را مییابد و میگزیند. بدین جهت، فضیلت از لحاظ ماهیّت و تعریف، حد وسـط اسـت و از حیث نیکی و کمال، والاترین ارزشها. ارسطو جنس فضیلت را نه استعداد و نه عاطفه، بلکه ملکه مربوط به سـیرت می داند؛ زیرا از نگاه او، فضـیلت جزو حالات راسخ آدمی است که برخلاف عاطفه و استعداد، از طبیعت آدمی ناشی نمیشود(ارسطو،.( ۶۱-۶۶: ۱۳۸۵

در نظر ارسطو نیکبختی ، والاتر از فضیلت است . چراکه فضیلت تمهیداتی است برای رسیدن به نیکبختی.او می گوید وقتی از فضیلت ، سخن می گوییم باید دانست منظور از آن فضیلت بدن نیست بلکه فضیلت نفس است. او در ادامه ، مباحث دقیقی در خصوص نفس و حالات آن بیان می کند و در نهایت فضایل را به دو گروه کلی تقسیم می کند : فضایل عقلی و فضایل اخلاقی. فضایل عقلی ، خود شامل سه دسته می گردد : حکمت نظری ، حدت ذهن ، حکمت عملی. وفضایل اخلاقی عبارتست از : گشاده دستی ، شجاعت ، خویشتن داری و … ارسطو راه رسیدن به نیکبختی را عمل به فضایل می داند. نیکبختی دارای دوام و ثبات است و سختی ها و مشکلات زندگی ، فرد نیکبخت و دارای فضیلت را از پای درنمی آورد. و در صورت بروز مشکلات با سعه صدر و درایت ، مشکلات را پشت سر میگذارد. انسان دارای فضیلت همواره به حد وسط ارزشهای انسانی عمل می کند وهمواره عقلانیت را محور و اصل انتخاب ها وعمل های خود قرار می دهد، این عمل ها هم در شناخت فضائل است وهم در انجام آنان ، چنین فردی از افراط و تفریط که موجب رذیلت است و به دور از عقلانیت ، همواره پرهیز دارد .

علم اخلاق از دیدگاه ارسطو

چنان که می دانیم، نظرگاه افلاطون؛ یا به تعبیر درستتر سقراط در باب اخلاق یک نظریه مطلق انگارانه است. بر اساس این دیدگاه عملِ خلاف اخلاق یا عمل بد نتیجه جهل و نادانی اسـت و هیچ کسـی دانسته و از روی علم و آگاهی مرتکب عمل بد و نادرسـت نمی شود. او همچنین معتقد بود که قواعد اخلاقی در تمام اوضاع و احوال و شرایط ثابت و مطلقاند؛ یا به تعبیر دیگر فقط یک نوع نحوه زندگی خوب برای همه مردم وجود دارد و خیر، مستقل از همه آدمیان است.

اما ارســطو به خلاف اســلاف خود که رفتار و امور اخلاقی را به قوانین طبیعت اســتناد میدادند، تلاش نمود برای مســائل اخلاقی، طریقی تجربی و علمی پیـدا کنـد. او بـه خوبی از نقیصـــه نظریـه مطلق گرایـانه افلاطونی آگاه بود و لذا این که همه انســانها با وجود اختلافات شــدید روحی، فردی، اجتماعی ، جغرافیایی، جســمی و جنســی باید یک قانون عام و کلی را نصــب العین خود قرار دهند و از آن متابعت کنند برای او قابل پذیرش نبود. از این رو درصدد برآمد زندگی خوب برای همه آدمیان را از طریق تفکرو تعقّل و مشاهده و بررسی تجربی و عینی رفتار و گفتار انسانها بدست آورد.

ارسـطو برای اخلاق جایگاه ویژهای قائل است تا جایی که برای اینکه یک حکومت در وضع عادی را با یک حکومت فاسد، از هم متمایز کند، استناد به ملاکها و موازین اخلاقی را پیشنهاد میکند و خوبی و بدی حکومتها را با ملاکهای اخلاقی محک میزند. مسیر علمی ارسطو در علم اخلاق با سایر تعالیم فلسفی او توافق دارد؛ یعنی در اخلاق نیز مانند همهی ابواب حکمت در پی آن میرود که غایتی را مشخّص کند.

ارسـطو در پایان دریافت که زندگی خوب برای آدمی عبارت است از ائودایمونیا یا زندگی سعادت- مندانه. اما پرسش بعدی این بود کـه ائودایمونیا چه نوع زندگی اســـت. آیا زندگی قرین با لذت و شـــادی را ائودایمونی مینامند یا زندگی توأم با کامیابی و شهرت را. آیا چنان که سقراطگفته اند، برای ائودایمونیا صرفاً فضیلت مند بودن کافی و بسنده است یا این که باید هم داستان با ارسطو خیرات و امور خارجی را نیز برای آن ضروری دانست؟ در پاسخ به این پرسش سه اثر مهم و ارزشمند از ارسطو برجای مانده است:

ارسـطو در دفتر نخست اخلاق نیکوماخوس،خیرات یا امور نیک را به دو بخش غایت و وسیله تقسیم می کند و غایت زندگی یا

خــیــر اعــلاء راســــعــادت مــی نــامــد. ســــپــس مــی افــزایــد ســــعــادت یــا ائــودایــمــونــیــا دو گــونــه اســــت:
الــف) ســــعــادت یــا ادمــونــی کــه جــنــبــه تــحصــــّلــی دارد، بــه مــعــنــای لــذت، ثــروت و افــتــخــار.
ب) حالت کلی یا سـالم نفس انسـانی. او سپس به بررسی اقسام زندگی میپردازد تا دریابد که سعادتماهیتاً چیست. از این رو سـه نوع زندگی را از هم تمیز می نهد:زندگی توأم با لذّت ، زندگی توأم با سـیاست و بالاخره زندگی وقف نظر . او در پایان دفتر نخسـت به این نتیجه میرسـد که سـعادت عبارت است از فعالیت روحی بر طبق عقل ؛ زیرا عقل عالیترین فضایل است. (گمپرتس، (۱۴۷۱ : ۱۳۷۵

جایگاه عقل در نظام اخلاقی ارسطو

نظریه اخلاقی ارسـطو از آن رو عقل گرایانه اسـت که در آن عقل عالیترین قوه انسان و تأمل نظری عالیترین فعالیت عقل اسـت. (کاپلسـتون، .(۳۹۸ :۱۳۸۰ او در دفتر شـشم اخلاق نیکوماخوسی در بدو امر فضایل عقلی را به دو قوه عملی و حسابگر تقسیم میکند. قوه عملی عقل به بررسی امور غیرممکن میپردازد و فضایل آن معرفت نام دارد. او در تقسیمبندی کلی خود این قوه را حکمت نظری یاسـوفیا مینامد. اما قوه حسابگر عقل با چیزهای ممکن سروکار دارد و فضایل آن فن و هنر است و در تقســـیمبنـدی کلی، حکمـت عملی یـافرونِزیس نـامیده میشـــود که خود به ســـه بخش جزئیتر تقســـیم میشـــود. مفسرین ارسطو جایگاه »عقل« در نظام اخلاقی ارسطو را در سه مورد خلاصه نمودهاند:

الف)اختیار و انتخاب

ارسـطو در بخشهای مختلفی از کتاب اخلاق نیکوماخوسـی خاطرنشان میگردد که برای رسیدن به عدالت یا فضیلت، انجام امور و افعـالی کـه انســـان عـادل انجـام میدهـد کفایت نمیکند. بلکه باید فرد خودش فعل عادلانه را آگاهانه و به طور ارادی »انتخاب«کند. به بیان دیگر هر عمل نیک و درسـتی متضـمن تمرین انتخاب توسط خود فرد است، امّا انتخاب چیست؟ فصل دوم و سـوم از دفتر سـوم اخلاق نیکوماخوسـی به این موضـوع اختصـاص داده شده است و ارسطو در پایان نتیجه میگیرد که انتخاب، امری عقلانی است .( ارسطو،(۲۶- ۳۰ : ۱۳۸۵

ب) حکمت عملی:

ارسـطو همچنین اصـرار میورزد که فضیلت نیازمند حکمت عملی است و حکمت عملی متضمن توانایی برای اندیشیدن و تعقّل اسـت . انسـانی که صـاحب حکمت عملی اسـت صرفاً به اهداف جزئی و خاص نمیاندیشد؛ بلکه به زندگی نیک، به طور عام، به بهترینها و به نیک بختی میاندیشـد. در عین حال متأثر از زندگی نیک و افعالی خاص است. او در دفتر دوم به تبعیت از افلاطون خاطر نشـان میگردد که آشنا شدن با فضیلت عقلانی زمان زیادی را میطلبد و فضیلت از راه عادت کسب میشود.

( ارسطو،(۱۱۴۳: ۱۳۸۵

ج) آموزش و تعالیم اخلاقی:

سومین موضوعی که ارسطو عقل را در آن تأثیرگذار میداند عبارت است از آموزش تعالیم اخلاقی . ارسطو معتقد بود که عادت به تنهایی نمیتواند انسان را به فضیلت برساند، در عین حال در این راه بسیار حائز اهمیت است. عادت ، بخشی از آموزش اخلاقی است .( ارسطو،(۱۱۴۳: ۱۳۸۵ معرفت و یادگیری عادتاً از ادارک امر جزئی آغاز می شود و به تدریج به سمت اهداف کلّیتر میرود . بنابراین باید به افکار و عقاید افراد مسن تر و با تجربه که دارای حکمت عملیاند توجه نمود؛ ولو این که این آراء بدون دلیل و برهان باشند. تجربه حتی میتواند کاری کند که کودکان نیز صاحب تجارب و حکمت بزرگترها گردند و بدین

طریق خود را به ائودایمونیا برسانند. ( ارسطو،.(۱۱۴۱ : ۱۳۸۵

نسبی گرایی در اندیشه اخلاقی ارسطو

نظریه اخلاقی ارسطو همچنین به خلاف رویکرد مطلقگرایانه افلاطونی، نظریهای نسبی گرایانه و در عین حال رئالیستی است. او در پاسخ به این سؤال که آدمیان برای این که به سعادت نائل شوند چگونه باید عمل کنند ، نظریه معروف خود؛ یعنی نظریه اعتدال را معرفی میکند که گاهی نیز آن را قانون اعتدال طلایی نامیدهاند . به موجب این نظریه راه رسیدن به سعادت و نیکبختی رعایت اعتدال و میانهروی در انجام امور است. در عین حال ارسطو به مشکلات نظریه مطلق انگارانه افلاطون واقف بود و حد اعتدال را برای همه آدمیان، واحد و یکسان نمیدانست. او معتقد بود که حد وسط به نسبت با افراد، زمان، مکان و سایر شرایط فیزیولوژیکی بدن تغییر میکند. به عنوان مثال در این که حد اعتدال و مناسب غذا خوردن چه اندازه است، به نظر او به عواملی چون وزن، قد، سن، جنسیّت و نوع فعالیّت افراد بستگی دارد و لذا آن چه برای یک فرد، خوب و فضیلت است،

ممکن است برای دیگری بد و رذیلت باشد. از این رو عقل نمیتواند بدون بررسی و آزمایش علمی حکمی در مورد حد وسط صادر کند. (پاپکین، .(۱۷ :۱۳۸۳

موضع ونقش رویکرد فضیلت برای تربیت اخلاقی

از دید رویکرد فضــیلت، تأکید برخی رویکردها بر تربیت اخلاقی از راه تســلط بر فرایندهای شــناختی، پذیرفتنی اســت اما محدود کردن تربیت اخلاقی بر اکتساب مطالب شناختی، خیر؛ چرا که از دید رویکرد فضیلت، جدای از اینکه امور واقع اخلاقی وجود دارند یا خیر، تمسـک فرد به آنها، فقط در ترکیب با آمادگیهای انگیزشـی او اهمیت دارد و نه بهتنهایی؛ هرچند باب این پرسش که آیا امر واقع اخلاقی وجود دارد یاخیر، نیز باز است.

بر اساس تبیین باور ـــ تمایل ، در توضیح عاملیت اخلاقی انسان باید هم به دخالت باورها و هم به تمایلات توجه داشت؛ چرا کـه باورها برای آگاهانیدن و اطلاع دادن، و تمایلات برای جهت، هدف و انگیزه دادن به افعال و داوری های اخلاقی لازمند. پس بدون اطلاع از باورهای فرد یا بدون آگاهی از تمایلات او نمیتوان پیشبینی صحیحی از اعمال فرد داشت. اینامر که حتی افراد ضــعیف النفس وخلافکار نیز قادرند برای انجام ندادن همان امور خلاف، دلایلی اقامه کنند، نشــان میدهد که اســتدلالهای اخلاقی که پیشگیرنده از اعمال غیراخلاقی هستند تنها از جنس شناخت نیستند؛ بلکه دلایلی عملی یا معرف مَنِش می باشند. (غفاری،(۱۷۵ :۱۳۸۰

توفیق ها و شـکسـت های اخلاقی نیز تابعی از تعاملات گوناگون عقل، احسـاس و شرایط هستند؛ بدین گونه، فضیلت به اداره صحیح تکــــانه ها یا احساسات مثبت و منفی (از طریق رعایت حد اعتدال زرین ) اشاره دارد و رذیلت به اداره غلط آنها. از نظر ارسـطو اینکه فرد مصـدر مؤثری برای عمل اخلاقی باشد، از ارتباطهای طبیعی انسانی او همچون خویشاوندی، دوستی، عشق و نظیر آن، ناشـی میشود و لذا برای اخلاقی بودن، هیچ لزومی به فرونشانی عواطف نیست. از سوی دیگر باید اشاره کرد که برای پرورش اخلاقی مطلوب، نه تنها نیازی به فرونشانی عواطف و تمایلات نیست، بلکه برعکس، هر نوع توسعه در کیفیتهای اخلاقی در ارتباط با ترویج یا تکمیل حسـاسیتها و کششهای طبیعی معین قرار دارد؛ بهگونه ای که اگر اینها طی اجتماعی شدن اولیه خفه شده باشند، (بطور مثال در افراد روانبیمار یا اجتماع ستیز احتمالاً) فرد دور از تأثیر پذیری اجتماعی قرار خواهد داشت. البته فرد ناخوددار را نمیتوان دچار آســـیبهای روان شـــناختی قلمداد کرد؛ بلکه از آنجا که وی در مواجهه با این واقعیت که

میتوانسـت بهتر از این باشد شرمگین میشود، کاملاً از افراد فوق متمایز است. چرا که افراد روانبیمار و اجتماع ستیز ظاهراً به دلیـل غافل بودن از خوبی، از کرده خود پشـــیمان نیســـتند؛ امری که با تحلیل ســـقراط از ضـــعف اخلاقی منطبق اســـت. (غفاری،(۱۷۴ :۱۳۸۰

نسبت فضیلت به تعلیم وتربیت درفلسفه اخلاقی ارسطو

ارســـطو به تعلیم و تربیت اخلاقی بیشـــترین توجه را دارد و تأکید او برتعلیم و تربیت، در نظریاتش که راجع به مواظبت و مراقبتپیش از تولد و بازیهای کودکان اسـت کاملاً مشـهود است. ارسطو با هر تعلیم و تربیتی که تأکید بر تربیت فنی و عملی دارد کمترین موافقـت را داشـــت، به این دلیل که چنین طرحی اســـتعدادهای عالیتر نفس را به کار نمی گیرد و بدین ترتیب انسان را برای نیل به غایت خاص خود، که مقصود تعلیم و تربیت است