مقدمه

تلقی رایج از علم در عصر جدید، غالباً همان تلقی پوزیتیویستی بوده است که براسـاس آن، علم مساوي با دانش تجربی و آزمون پذیر فرض می گردد. این تلقی از علم پـس از آن رواج یافت که از قرن نوزدهم به بعد به دلیل غلبه معرفت شناسی آمپریستی، علم حسی یگانـه راه شناخت و ارتباط انسان با جهان خارج معرفی شد . معناي پوزیتیویسـتی علـم در نیمـه دوم قرن نوزدهم و نیمه نخسـت قـرن بیسـتم بـه اوج اقتـدار تـاریخی خـود رسـید و بـر تمـام حوزه هاي علمی، اعم از علوم طبیعی و انسانی، تسلط یافت. از آغاز قرن بیستم بـه بعـد بـه تدریج محدودیت ها و تنگناهاي این مکتب علمی محور توجه قرار گرفت. این مکتب هنوز در میان برخی دانشمندان طرفدارانی دارد، ولی تحولات جدیـد در فلسـفه علـم، مشـکلات اساسی آن را بیش از پیش آشکار کرده و امروزه عموم صاحب نظـران، دسـتکـم از برخـی خطاهاي آن آگاهاند.

قرن هاي نوزدهم و بیستم قرن هاي مکتبسازيهاي جدید علمی است و در کنار مکتـب اثبات گرایی، مکتب هاي فلسفی و علمی دیگري نظیر فلسفه انتقادي کانت، ابطال گرایی پوپر، پارادایم علمی کوهن، نظریه انتقادي حلقه فرانکفورت و امثال آنها پدید آمدند . با ظهور ایـن مکاتب، مفهوم پوزیتیویستی علم با ابهامات و پرسش هاي جدي مواجه شد و ارزش معرفتی

و جهانشناختی آن بهتدریج و طی چند مرحله در کانون تردید قرار گرفت. با آشـکار شـدن وابستگی دانش حسی و تجربی به دیگر حوزههاي معرفتی، نهتنها ارزش جهانشناختی علـم
و دانش تجربی انکار شد، بلکه دسترسی بشر به دانش علمـی نیـز بـا تردیـد جـدي مواجـه گردید. بدین ترتیب، ارزش معرفتی و جهان شناختی علم بهطور کامل فـرو ریخـت و نقـش ابزاري آن غالب شد.۱

رنه گنون، اندیشور فرانسوي، بحران ها و مسـائلی را کـه امـروزه دامنگیـر علـم گردیـده است، با تیزبینی کامل پیشبینی کرده بود. گنون این امـر را نتیجـه طبیعـی و اجتنـابناپـذیر مادي کردن فزایندة همه چیز معرفی میکند که حاصل آن چیزي نیست جز انواع منازعات و مشاجرات. به نظر وي بی نظمی و آشوب فکري و علمی، ویژگی جهانی است که همه چیـز در آن در حال صیرورت محض است و دیگر جایی براي امر ثابت و قطعـی وجـود نـدارد. وي وضعیت حاکم بر علوم نو را به درستی چنین ترسیم می کند: »پیـدایش متـوالی و سـریع

روششناسی فارابی و هابرماس  ۷۶

تئوري ها و فرضیات بی اساس که هنوز ساخته نشـده انـد، درهـم مـی ریزنـد و تئـوريهـا و فرضیات دیگر جایگزین آنها میگردد که باز هم حیاتشان کوتاه و ناپایدارتر است.۲«

علم امروزي به لحاظ روشی در مرحلهاي از بینظمی و بـیثبـاتی قـرار دارد کـه برخـی فیلسوفان طرح هرگونه شیوه و قواعـد کلـی و اصـولاً هرگونـه روشـی را بـراي علـم نفـی کرده اند . پاول فایرابند با طرح نظریه شناخت نظمگریزانه دربارة ماهیت و وضـع علـم تأکیـد می کند که هیچ روش شناسی موجود توانایی دست یافتن به حقیقت علم را ندارد . به نظر وي همه روش شناسی هاي علم، حدود خود را دارند و یگانه قاعدهاي که وجود دارد ایـن اسـت که همه چیز خوب است.۳

افول مکتب پوزیتیویسم و آشـکار شـدن هویـت ایـدئولوژیک و فرهنگـی آن، فرصـت جدیدي براي تغییر تئوري ها و نظریه هاي علمی با اسـتفاده از بنیـانهـاي فرهنگـی و دینـی جوامع اسلامی فراهم آورده است. دستیابی به این هدف مستلزم آن اسـت کـه جریـانهـاي علمی و فلسفی نیرومندي که در طـول قـرن هـا در جهـان اسـلام شـکل گرفتـه و اسـتمرار یافته اند، احیا، تجدیدبنا و بازسـازي شـوند. یـک شـیوة آن همـین بررسـی مقایسـهاي آرا و نظریات علمی و روششناختی فیلسوفان و دانشـوران برجسـته عـالم اسـلام بـا اندیشـوران معاصر است. در این میان فارابی، مؤسس فلسفه اسلامی و نخستین فیلسوفی کـه در جهـان اسلام به صورت نظام مند و جامع به شناسایی انواع علوم و طبقهبندي آنهـا اقـدام نمـوده، از اهمیت خاصی برخوردار است. هابرماس نیز یکی از جدي تـرین مـدافعان مدرنیتـه و عقـل روشنگري در زمان حاضر است و برجسته ترین نظریه پرداز کنونی نظریه انتقـادي محسـوب می شود. مطالعه مقایسـهاي نظـام علمـی و روشـی ایـن دو متفکـر و بررسـی شـباهتهـا و تفاوت هاي تفکرات آنها در حوزة معرفت شناسی و روش شناسی میتواند براي مسـائلی کـه فراروي این حوزه قرار دارد، ثمربخش باشد.

مکتب فارابی

پیش از پرداختن به موضوع اصلی لازم است به مکتـب فـارابی و اهمیـت و جایگـاه آن در شکل گیري فلسفه اسلامی اشاره کنیم. فـارابی از جملـه فلاسـفه و حکمـاي قـرون سـوم و چهارم است که در پیدایش و شکوفایی فرهنگ و تمدن اسلامی نقش مهمی ایفـا کـردهانـد. وي مکتب فکري خاصی را ارائه کرد که پس از او پیروان و شـاگردانش آن را پـیگرفتنـد و

۸۶  ، سال دوم، شماره دوم، بهار ۰۹۳۱

تعالیم او را بسط و گسترش دادند. یان ریچارد نتون، اندیشـور و محقـق برجسـته در حـوزة فلسفه و کلام اسلامی، این دوره را عصر فارابیگري مینامد کـه جـز فـارابی چهـار متفکـر برجسته دیگر را دربر میگیرد. این چهار اندیشهور کـه هریـک بـه طریقـی در یکـدیگر اثـر گذاشته یا عمقاًی از فارابی متأثر بودهاند، عبارتاند از: یحیبن عـدي، ابوسـلیمان سجسـتانی، ابوالحسن عامري و ابوحیان توحیدي. به گفته ریچـارد نتـون تفکـرات و عقایـد ایـن چهـار متفکر همراه با تفکرات فارابی، یک جریان عقلانی جهانی را با عنوان مکتب فـارابی مطـرح نمود. وي این عصر را عصر انقلاب شیعی و یکی از غنیتـرین اعصـار عقلانـی در توسـعه تفکر سدههاي میانه اسلامی به شمار آورده است ۴٫ اهمیت فارابی صرفاً در این نیست که معانی دین را با فلسفه تفسـیر کـرده یـا فلسـفه را

اساس دیانت دانسته است؛ زیرا قبل از او، چه در جهان اسلام و چه پـیش از ظهـور اسـلام، دیگران در این زمینه کوشیدهاند . همانگونه که رضا داوري میگوید، اهمیت فارابی ناشـی از آن است که فلسفه یونانی را بر مبناي اصول تازهاي تفسیر و به مدد آن اصول، مسئله دیانـت و فلسفه را طرح کرد. وي براي نخستین بار در تاریخ فلسفه، ممکنات را به دو جـزء عقلـی وجود و ماهیت، و ماهیت را به مقولات جوهر و اعراض نهگانه تقسیم کـرده اسـت و حـال آنکه مقولات ده گانه ارسطو مقولات وجود است، نه مقولات ماهیت . ایـن نحـوة تقسـیم بـه طرح بسیاري از مسایل اساسی در فلسفه اسلامی انجامیده است. به تبع این تغییر جهـت در فلسفه، معناي حقیقت و علیت هم تغییر کرده است.۵

فارابی نخستین اندیشور اسلامی است کـه بـه شناسـایی انـواع علـوم پرداختـه و علـوم گوناگون را به صورت جامع و نظام مندي طبقه بندي کرده است. به همین دلیل اسـت کـه از وي پس از ارسطو معلم ثانی و مؤسـس فلسـفه اسـلامی شـمرده مـیشـود. ایـن فیلسـوف اسلامی، برخلاف برخی از فیلسوفان معاصر خویش، صرفاً به اقتباس علوم یونـانی و انتقـال آنها به جهان اسلام اکتفا ننمود، بلکه با نقد، ارزیابی و سنجش آنها بـه ابـداع فلسـفه خـاص

اسلامی همت گمارد.

موضوع معرفتشناسی و مشکلات گوناگون آن در سـدههـاي میانـه اسـلامی کـاملاً در کانون توجه بود و فلاسفه، اندیشوران و متکلمـان اسـلامی تمرکـز وسـیعی بـر ایـن مسـئله داشتند. مسائلی که در جهان اسلامی پیش آمد همانند مسائلی بود کـه در اروپـاي باسـتان و

روششناسی فارابی و هابرماس  ۹۶

میانه وجود داشت. شکاکیت افلاطون دربارة شناختی که از ادراك حسی به دست میآیـد، از جمله این مسائل بود. فلاسفه و حکمـاي اسـلامی،غالبـاً بـه نظرهـاي افلاطـون، ارسـطو و فلوطین استناد کرده و شناختشناسیهایی که از این سه مکتـب بـزرگ فلسـفی سرچشـمه گرفتهاند، بر اندیشوران اسلامی اثرگـذار بـوده اسـت. ولـی مکتـب فـارابی جریـان فلسـفی نیرومندي در جهان اسلام به پدید آورد که نمی تـوان آن را نسـخه عـین و تقلیـد صـرف از تفکرات یونان باستان دانست.

فارابی آثار گوناگون و متعددي در موضوعات مختلف گردآورده که برخی از آنها از بین رفته یـا منتشـر نشـده اسـت. تعـداد ایـ ن آثـار را تـا ۱۸۷ کتـاب در زمینـههـاي موسـ یقی، کیهانشناسی، کلام، منطق، طب، فلسفه، علمالنفس، سیاست، اخلاق، هندسه، ریاضی و غیره بیان کردهاند.۶

فارابی و هابرماس

فارابی و هابرماس نه تنها به لحاظ دورههاي تاریخی و حوزههاي جغرافیایی متفاوتاند، بلکه به لحاظ فرهنگی و تمدنی نیز به دو حوزةاملاًک متفـاوت تعلـق دارنـد. فـارابی مربـوط بـه دوران قدیمتر بوده و هابرماس متعلق به دوران جدید و معاصر اسـت. از لحـاظ فرهنگـی و تمدنی نیز یکی به حوزة فرهنگی تمدنی شرقی و اسلامی مربوط و داراي تفکر دینی و الهی است و دیگري به حوزة غربی تعلق دارد و به گونه غیرالهـ ی و مـادي مـیاندیشـد . ایـن دو متفکر در عین حال که به دو حوزة علمی، عرفی، گفتمانی و زبـانی مختلـف وابسـتهانـد، از نظر اندیشه و نظام فکري- علمی، داراي مشابهتهاي گوناگونی هستند. بررسـی مقایسـهاي تفکرات آنها در حوزة معرفت شناسی و روششناسی با توجه به همین تفاوتها و شباهتها صورت میگیرد.

فارابی و هابرماس هر دو فیلسوف و براي عقل و فلسفه، ارج و حرمت بسیاري قائلانـد. توجه ویژه به عقل و اهمیت دادن به دلیل عقلی و استدلال، مضمون مشترك آرا و آثـار ایـن دو متفکر به شمار می رود. فارابی فلسفه و حکمت را راه اصلی کشف حقایق مـیدانسـت و می کوشید مبناي عقلانی و فلسفی براي دین فراهم آورد و دیـن را بـر بنیـاد فلسـفه اسـتوار سازد. هابرماس نیز اهیمت ویژه اي براي عقل و فلسفه معتقد است، ولی برعکس فارابی کـه فلسفه را اساس دیانت میدانست، وي کوشیده است عقل و فلسفه را جانشین دین کنـد. بـه

۰۷  ، سال دوم، شماره دوم، بهار ۰۹۳۱

نظر وي دین به دورة خاصی از تحول ذهنی و اجتماعی بشر تعلـق داشـته و در عصـر جدیـد کـه عصر عقلانیت است، عمر مفید دین به سر آمده و باید جایگاه خود را به علم و عقل واگذارد.

در حوزة معرفت شناسی و روش شناسی نیز فارابی و هابرماس تشـابهات و تفـاوتهـاي گوناگونی با یکدیگر دارند. وجه تشابه آنها این است که معرفت و دانش را به دانش تجربـی

و آزمون پذیر یا همان علم به معنی مصطلح امروزي آن محدود نمیدانند، بلکه انواع مختلفی براي معرفت و شناخت قائلاند. به لحاظ روشی نیز این دو متفکر عقلگرا و کلیگرا هسـتند

و بر تعدد و کثرت روش ها در علوم تأکید می ورزند. فارابی آشکارا نمودگرایی صـرف را از نوع آنچه مورد نظر کانت و جامعه شناسی اثباتی او بوده ظـن و پنـدارگرایی دانسـته اسـت. هابرماس نیز با انتقاد از اثبات گرایی این مکتب را نوعی علمگرایـی و اعتقـاد علـم بـه خـود می داند. با این حال، این دو متفکر هریک داراي نظام علمی و روشی مختص به خود اسـت

و هریک به شیوة خاصی به شناسایی و طبقهبندي انواع علوم پرداخته است.

مخالفـت بــا نســب یگرایــی افراطــی و تأکیــد بــر ویژگــی جهــانشــمولی عقــل از دیگــر مضمون هاي مشترك آرا و آثار فارابی و هابرماس به شمار مـیرود. آنهـا در عـین حـال کـه ویژگیهاي خاص اجتماعی و حتی فردي و شخصی انسانهـا و جوامـع را مـیپذیرنـد، بـر همسانی، تعامل و تناسب میان انسـانهـا و اجتما عـات و حتـی زبـان هـاي مختلـف تأکیـد می ورزند. به نظر فارابی افراد و جوامع انسانی در عین حال کـه در صـورت کثـرت دارنـد، داراي بنیادهاي حداقل و مشترکی به صورت ثابت و عام نیز هستند؛ بنیادهایی که مبناي فهم و مفاهمه و ارتباطات و تبادلات را تشـکیل مـیدهنـد. وي عقـل را اسـاس فهـم و مفاهمـه به شمار آورده و معتقد است که چون اصول و بنیادهاي نخستین عقل ثابت و عـام انـد، ایـن مفاهمه و تبادل یافتهها و برداشتها ممکن و قابل ارزیابی است. هابرمـاس نیـز بـا پـذیرش هماهنگی دانش و شناخت به لحاظ اجتماعی و اینکه در هر لحظه تجربه تاریخی ما آنهـا را مشروط می سازد، بر ویژگی عام و جهان شمول عقل تأکید مـیکنـد. وي در عـین حـال کـه زمینه مند بودن عقل را می پذیرد، ولی برخلاف پست مدرنیست ها معتقد است کـه معیارهـاي خود عقل مستقل از زمینه خاص آن است.۷

معرفتشناسی و روششناسی

روش شناسی یک علم درجه دوم است که موضوع آن، بررسـی روش یـا روشهـاي کسـب علم و معرفت است. این علم از عوامل مختلفی که در تعینات معرفت دخیـلانـد، از جملـه

روششناسی فارابی و هابرماس  ۱۷

معرفـتشناســی، اثــر مــیپــذیرد. روش شناســی علمــی فــارابی و هابرمــاس نیــز مبتنــی بــر معرفت شناسی خاص آنها و متناسب و هم سنخ با آن است. این دو متفکر هریک به شـیوة خـاص خود به روشها و روششناسی علمی و بنیادهاي معرفتشناختی آنها توجه کرده است.

معرفتشناسی شاخهاي از فلسفه است که با نظریه شناخت ارتباط دارد و در آن مسـائل مختلف مرتبط با شناخت در کانون بررسی قرار میگیرد. از لحاظ سنتی مسائل اصلی و مهم معرفتشناسی عبارت اند از: طبیعت شناخت به طور کلی، منابع شناخت و انـواع روشهـاي کسب شناخت. این مسائل را میتوان در قالب چند پرسش طرح کرد؛ مانند اینکـه شـناخت چیست؟ انسان چه چیز را میتواند بشناسد؟ و چگونه میتـوان شـناخت؟ در طـول قـرون پاسخهاي بسیار متفاوتی به این پرسشها داده شده و این مسئله از جهات متعـددي در ادوار مختلف، بررسی گشته است . بررسی مقایسه اي دیدگاه هاي فـارابی و هابرمـاس در اینجـا بـا توجه به همین مسائل اصلی که در معرفتشناسی مطرحاند، دنبال خواهد شد.

شناخت چیست؟

یکی از مسائل مهمی که معرفت شناسی به آن می پردازد، ماهیت و طبیعت شـناخت بـه طـور کلی است . این مسئله را می توان در قالب این پرسش طرح کرد کـه شـناخت چیسـت و بـا عالم عین و واقع چه نسبتی دارد؟ در مورد چیستی علم و نوع نسبت آن با عـالم خـارج یـا کاشفیت آن از عالم واقع تا کنون مباحث فراوانی طرح شده و حداقل چهـار مکتـب عمـدة فکري و فلسفی در این زمینه پدید آمده است. این مکاتب عبارتاند از: مکتب واقعگرایانـه، مکتب قراردادي، مکتب ذاتگرایانه و مکتب ابزارگرایانه.

واقعگرایی فلسفی نوعاً متضمن مفهوم صدق یا حقیقت است. هدف علم نزد واقعگرایان توصیف صادق چگونگی واقعی جهان است . براساس این مکتب، نظریـهاي کـه چهـرهاي از جهان و چگونگی رفتارش را به طور صحیح وصف کند، صادق است و در صورتی که آن را به صورتی غلطی وصف کند، کاذب است. ابزارگرایی نیـز متضـمن نـوعی از صـدق اسـت؛ لیکن به صورتی محدودتر . براساس این نظریه، توصیفات جهان مشاهدهپذیر به حسب اینکه آن را صحیح وصف کنند یا نه، صاق یا کاذب اند؛ اما ساخته هاي نظري که براي ایجاد کنترل ابزاري جهان ابداع شده اند، با توجه به فایده و نقش ابزاريشـان ارزیـابی مـیشـوند، نـه بـه حسب دو مقوله صدق و کذب.۸

۲۷  ، سال دوم، شماره دوم، بهار ۰۹۳۱

نگرش فارابی به علم و کاشفیت آن از عالم خارج، مبتنی بر واقعگرایی فلسفی است کـه متضمن صدق و حقیقت است. بنابراین، حـق و حقیقـت علمـی نـزد وي عبـارت از همـان صدق است. وي یکی از تعاریف علم را این میداند: علم عبارت است از حصول معرفت بر وجود شیء و معرفت بر سبب آن، به گونهاي که این معرفت عین صـورت پدیـدة خـارجی باشد، به نحوي که خود آن شیء عینی به صورتی غیر از آن صـورتی کـه در ذهـن حاصـل شده است نباشد.۹ به عبارت دیگر، تعریف علم عبارت است از شناخت موجودات درسـت مطابق با عین واقعیت وجود آنها . بهطور کلی از نظـر فـارابی علـم بـهمعنـاي اعـم، ادراك و معرفت انسانی دربارة پدیدهها و نوعی احاطه درونی انسان است. وي معتقد اسـت بـا روش تقسیم و ترکیب، حدود و تعاریف پدیدهها و عناصر حاصل میآیند.