زبان خصوصي

اهميت مسئله « زبان خصوصي» و رابطه آن با نظريه « معني»
مسئله زبان خصوصي يكي از مهمترين مباحث پژوهشهاي فلسفي است كه درباب آن نظريات مختلفي مطرح گرديده است. اكثر مفسران معتقدند كه ايدة عدم امكان « زبان خصوصي» محصول نظريه جديد ويتگنشتاين در باب معني و فهم آن است در پژوهشها معني به عنوان كاربرد معرفي مي شود به عبارت ديگر معني يك واژه عبادت است

از كاربرد آن در حوزة عمل اجتماعي و در نتيجه اين معادل سازي، معيار و ملاك فهم معنا عبارت است از قابليت و توانايي كاربرد واژه و جملات بر مبناي « قواعد» كاربرد آنها در صورتهاي خاصي حيات اجتماعي

. از نظر ويتگنشتاين تنها در صورتي مي توانيم بگوييم زباني را فرا گرفته ايم ومعناي واژه هاي آن را دريافته ايم كه قواعد استفاده از واژه ها را رعايت كرده باشيم( پژوهشها بند ۸۱) اصولاً از نظر ويتگنشتاين زبان براي اينكه معنايي داشته باشد از بعضي قواعد پيروي كند و از آنجا كه قواعد بوسيله جامعه و بر اساس توافق افراد جامعه ساخته مي شود و پيروي از قواعد نيز جنبه اجتماعي دارد و لذا نتيجه مي گيرد چيزي به نام زبان خصوصي وجود ندارد.

( بر اين مگي. فلاسفه بزرگ. صص ۵۵۷و۵۵۶) قبل از هر چند ابتدا بايد مشخص كنيم كه مواد و منظور ويتگنشتاين از مد زبان خصوصي، چيست، توجه با سخنان و مي توان گفت كه زبان خصوصي زباني نيست كه انسانها در تك گويي هاي خود بكار مي برند زيرا با اين امكان وجود دارد كه شخصي ديگري بتواند زبان آنها را به زبان ما ترجمه بكند

بلكه منظور او زباني است كه اصولاً غير قابل اشتراك و آموختن است زيرا واژه هاي اين زبان به چيزهايي دلالت مي كند كه فقط براي متكلم آن زبان قابل شناخت است يعني به تجربه هاي شخصي و مستقم او دلالت دارد: « اما آيا مي توانيم زباني را هم تصور كنيم كه در آن شخص بتواند تجربه هاي درون خود- احساسها، حال و هوا و غيرعه..

را براي كاربرد شخصي خود بنويسد يا به آن بيان شفاهي ببخشد… واژه هاي منفرد اين زبان قرار است به آنچه فقط براي شخص سخن گو مي توانند دانسته باشد ارجاع دهند.» ( پژوهشها بند ۲۴۳) از نظر پيرس اين بند و طرحي كلي از « زبان خصوصي است كه بر اساس آن زبان خصوصي، زباني است كه تنها مبتكر اين زبان

مي تواند واژه هاي آن را بفهمد و هيچ شخص ديگري قادر به فهم آن نيست. از نظر پيرس ويتگنشتاين، دلايل اثبات مي كند كه حتي مبتكر اين زبان نيز قادر به كاربرد اين زبان نيست زيرا هيچ معيار و محك عملي براي تشخيص صحت يا سقم كاربرد واژه هاي آن زبان وجود ندارد.(David pears False prison , p.p328-329)

نظر رايج درباب زبان خصوصي
اغلب مفسران بند ۲۴۳ پژوهشها را به عنوان آغاز بحث زبان خصوصي مي دانند و معتقدند كه اين بحث مربوط به زبان حسي و واژه هاي مربوط به احساسات مي باشد و به همين اساس در تعريف زبان خصوصي مي گويند زباني است كه واژه هاي آن براي بيان تجارب طني و خصوصي همچون درد، خارش، سوزش و ….. به كار مي روند

و لذا اسامي اين تجارب تلقي مي گردند. به نظر آنها كه ويتگنشتاين در زمينه« زبان خصوصي» به آن مخالفت مي كند اين است كه زبان خصوصي يك نوع بازي تسميه نيست يعني زباني نيست كه حاوي اسامي احساسات باشد زيرا واژه هايي كه معرف چنين احساساتي اند شرايط لازم تسميه را ندارند يكي از اين شرايط قابل تشخيص بودن است

علائمي كه به عنوان اسم احساسات بكار مي روند اين شرط را بر آورده نمي كنند( هارت ناك، ويتگنشتاين، صص ۱۱۶-۱۱۵و۱۱۱-۱۱۰) ويتگنشتاين براي اثبات اين امر مي گويد فرض مي‌كنيم كه من احساسي را حاصل مي كنم و علامت «S» را بريا تعيين آن بكار مي‌بريم و هر روز كه اين احساس را پيدا كردم علامت«S»را در ردفترچه يادداشت ثبت مي كنم

ويتگنشتاين مي پرسد در اينجا چگونه تشخيص مي دهم كه احساسات بعدي من همان احساسي است كه اولين بار تجربه كرده ام و آن را « S» ناميدم آيا تشخيص من و« S» ناميدن اين احساسات درست و صحيح است يا نه؟ از نظر ويتگنشتاين سخن گفتن از تشخيص درست و صحيح متظمن ملاك و مناط صحت است اما اين ملاك نيز بايد ملاكي بيروني باشد بطوريكه براي ديگران قابل فهم باشد«

پس كاربرد اين واژه نياز به توجيه دارد كه همه كس بفهمد» ( پژوهشها بند ۲۶۱) « توجيه عبادت است از توسل به چيزي مستقل» ( پژوهشها بند ۲۶۵) به همين خاطر مي گويد اين سخن كه « به نظر مي آيد كه همان احساس است» ملاك صحيحي نيست «آدمي مي خواهد بگويد. هر آنچه قرار است به نظرم درست بيايد درست است

و اين فقط يعني اينجا نمي توانيم دربارة «درستي» سخن بگوييم لذا از نظر ويتگنشتاين صرف عقيده من به اينكه چيزي چنان است نمي توان ملاك و معياري براي تعيين صحت تشخيص من باشد علاوه بر اين از نظر ويتگنشتاين حافظه نيز نمي تواند ملاك صحت كاربرد واژه هاي مربوط به احساس باشد از نظر او اگر ما در برخي موارد به حافظه خود توسل مي جوييم اما در اين موارد ملاك مناطي وجود دارد

كه به موجب آن صحت و نادرستي حافظه معلوم مي شود به عنوان مثال زماني كه ما مي خواهيم بدانيم ساعت حركت قطار چه ساعتي بوده است مي‌توانيم، با اعتماد به حافظه خود ساعت حركت قطار را نجاط آوريم اما در اينجا صحت تصوير ذهني جدول زماني حركت قطارها را مي توان با يك ملاك بيروني سنجيد در صورتيكه طبق برنامه قطار در ساعت مورد نظر حركت كند

حافظه من درست بوده است در غير اينصورت نادرست بوده اما در مورد احساسات اينگونه نيست و اگر بخواهيم براي صحت تشخيص احساس مان به حافظه توسط جوييم و هيچ ملاك بيروني و مستقل نداشته باشيم عمل نادرست همانند كسي خواهد بود كه چند نسخه از يك روزنامه را ؟؟ تا مطمئن بشود آنچه نوشته شده است راست است»

( پژوهشها ۲۶۵) از آنجايي ك ما در تعيين درستي يا نادرستي تشخيص احساسات دروني خود ملاك و مناطي نداريم لذا ميان اين او جمله تفاوتي نخواهد بود كه: در همان احساس است كه قبلاُ داشتيم«

« همان احساسي نيست كه قبلاً داشته ام.» قضيه ي كه چنان صورت يافته است كه صدق و كذبش يكي است اصلاً قضيه نيست پس علامت « S» اصلاً اسم چيزي نيست كه اشتباهاً به جاي اسم گرفته شده بود اسمي كه براي بكار بردنش ملاك و ماطي نباشد يعني قاعده اي براي استعماش نداشته باشيم اسم نخواهد بود جزء هيچ يك از «بازي هاي زباني يا لغوي» نيستو عمل و وظيفه اي ندارد

كه انجام دهد» ( هارت ناك، ويتگنشتاين، ص ۱۱۴) از نظر ويتگنشتاين كسي كه امكان زبان خصوصي را مي پذيرد منطق زبان را به درستي نفهميده است فلسفه مدرن كه از زمان دكارت امكان چنين زبان خصوصي را از پيش فرض گرفته اند دچار اين سوء تفاهم شده اند منشأ اين سوء تفاهم دو تصور غلط مي باشد: اولاً همه كلمات اسم مي باشند و معني آنها مدلول يا مسماي آنها مي باشد يعني ابژه اي كه آن واژه نمايانگرآن است ثانياً بر طبق اين مدل در مورد اصطلاحات روانشناسانه بايد گفت كه آنچه اين واژه ها نمايانگر آنند پديده هاي ذهني اند كه صرفاً براي شخص قابل فهم و در دسترس است از آنجايي كه پديده هاي ذهني همچون احساسات و تجارب . ..

. انتقال ناپذيرند لذا از لحاظ معرف شناسي خصوصي مي باشند بدين جهت گفته مي شود كه هيچ كس نمي تواند درد من را داشته باشد يا بداند هنگاميكه من درد مي كشم چه احساسي دارم از نظر ويتگنشتاين مدل
« اسم- ابژه» تصور نادرستي درباب ذهن ( حالتها و فرايندهاي ذهني) ارائه مي كند كه در باب مفاهيم و اصطلاحات روانشناسانه ما را به اين تصور سوق مي دهد كه يك حوزه ي مرموز پنهاني به نام قلمرو امور« دروني» وجود دارد كه متمايز از قلمرو « بيروني» با فيزيكي مي باشد و از نظر ويتگنشتاين آنچه باعث مي شود، فريفته چنين مدل شويم مبناي زبان شناختي دارد او براي توضيح اين مطلب در كتابچه هاي آبي تمايز ايجاد مي كند ميان كاربرد ضمير اول شخص « من» به عنوان ابژه و كاربرد آن به عنوان سوبژه.

(The blue Books p.p66-67)
از نظر ويتگنشتاين عباراتي همچون « من يك مترفد دارم در دستم شكسته است» … نمونه هايي از كاربرد نوع اولند كه در آنها مي توان به جاي ضمير « من» واژه « بدن» را قرار داد جملاتي همچون « من دندان درد دارم» « من مي فهم »و …..نيز نمونه هايي از كاربرد نوع دوم است كه در آنها نمي توان به جاي ضمير«من» واژه « بدن» را به كار برد افعال اين عبارتها بر خلاف افعال عبارات نوع اول بر اعمال جسماني دلالت نمي كند

از نظر ويتگنشتاين در اينجا ما تمايل داريم بگوييم روحي وجود دارد و افعال فهميدن درد كشيدن بر يك سري فرايندها يا اعمال ذهني دلالت مي كنند ساختار زباني جملاتي كه در آنها ضمير «من» به عنوان سوبژه بكار مي‌رود شبيه ساختار زباني جملاتي است كه ضمير«من» به عنوان ابژه بكار مي رود اين ساختار زباني مشابه ما را دچار اين اشتباه مي‌كندكه بگوييم

در اين جملات ضمير من اشاره و ارجاع دارد لذا جملاتي توصيفي يا گزارشي مي باشند در اينجا ما به پيروي از دكارت تمايز ميان جسم و نفس ايجاد مي‌كنيم كه مبناي زبان شناختي دارد اين تصور غلط دو آليستي به اين نتيجه منتهي مي شود كه حالتها و وضعيتهاي روانشناسانه ذاتاً و في نفسه خصوصي اند ما هرگز نمي‌توانيم چيزي درباره اذهان اشخاص ديگر بدانيم و لذا هيچ كس ديگري نمي‌تواند معني و منظور ما را از واژه هايي كه بيانگر احساسات و حالتهاي ذهني من هستند.

( همچون واژه«درد») بداند.Wittgenstein sans the private Languaye Argument. pp2-4) ) ويتگنشتاين براي حل اين مشكل مي‌گويد زبان خصوصي (يا زبان مربوط به احساسات و فراينهاي ذهني) يك نوع بازي تسميه نيست و جملاتي كه دال بر احساسات و فرايندهاي ذهني مي كنند بر خلاف جملاتي كه دلالت بر اعمال جسمي دارند نقش خبري يا گذارشي ندارند اين دو تحت يك مقوله قرار نمي‌گيرند بلكه به نظر وي جملاتي همچون

« مي‌فهم»، « درد دارم» جزء مقوله عباراتي همچون « هورا» كه «آفرين» و .. هستند اين عبارات را ما به عنوان خبر يا وصفل تلقي نمي كنيم زيرا آنچه كه به عنوان خبر يا وصف تلقي مي كرد امكان صدق و كذب دارد اما سخن گفتن از صدق و كذب اين عبارات سخني بي معناست اين عبارات مفاد نشانه اي دارند مثلاً واژه « هورا» كه نشانه تعجب است از نظر ويتگنشتاين عبارات و توصيفات زباني همچون « من دندان درد دارم» جايگزين توصيفات طبيعي درد مصل گريه كردن و ناليدن مي شوند( دكتر احمدي فلسفه تحليلي ص ۴۶و۳۵)

نظريه كاربردي
مسأله زبان و بالويژه مسأله « معنا» در دورة دوم فعاليت فلسفي نيز از اهميت قابل توجهي برخوردار است اهميت آن به اين خاطر است كه مفهوم «معني» يكي از مفاهيمي است كه به خطاهاي فلسفي زيادي منجر گرديده است. واقعيت اين است كه واژه « معني» به علت داشتن صورت « اسعي» با ما از ابژه اي سخن مي گويد كه فراسوي اين علامت است و اين علامت بدان استاره دارد اين مطلب را مي توان بطور واضحتري درباب واژه« Bedeutug» ( معني مرجع ) ملاحظه كرد.

زيرا اين واژه از « beuten» به معني « اشاره كردن» مي آيد. اكثريت نظرياتي كه در باب « معني» مطرح گرديده است فريفته صورت اسمي اين اصطلاح گرديده اند. Awittgenstein dictionary P 377 برخي از آنها ابژه‌ي خارجي را به عنوان معني تلقي كرده اند و برخي نيز تصوير ذهني و يا مفهوم را. از جملة آنها مي توان به نظريه دلالت ( معناي يك واژه چيزي است كه واژه بر آن دلالت مي كند). نظريه تصوير ذهني ( معني يك واژه، تصوير ذهني آن است) و نظريه مفهوم ( معناي واژه عبارت است از مفهوم آن واژه) اشاره كرد.

(Parkinsan, in theory of Meaning: p . 2-12)
آنچه در تمامي اين نظريات مشترك است اينست كه در مورد « معني» شما بايد به دنبال چيزي باشيد كه بتوانيد به آن اشاره كنيد. خواه بصورت عيني و يا بصورت ذهني و بگوئيد « اين معني است» ويتگنشتاين در اين زمينه مي گويد: در بگوئيد مسأله واژه نيست بلكه معناي آن است و شما فكر مي كنيد معنا هم چيزي است مثل واژه، هر چند متفاوت از آن هم هست. اينجا واژه، آنجا معنا، يكي پول و يكي گاوي كه با آن پول مي خريد» ( پژوهشها بند ۱۲) از نظر ويتگنشتاين اين نظريات درست نمي باشد زيرا تمامي مواردي كه در اين نظريات به عنوان معني تلقي مي گردد،

در مورد برخي از واژه ها به خوبي عمل نمي كنند به عنوان مثال واژه هاي « يا»، « نه» و…. مرجع مسمائي ندارند كه واژه هاي مذكور بر آنها دلالت كنند و همچنين نمي توان گفت كه معناي همة واژه‌ها تصوير ذهني آنها ست زيرا هيچ تصوير ذهني به عنوان مثال از واژة « فضاي چهار بعدي» نداريم علاوه بر اين تصاوير ذهني خود علامت هستند و متشكل رابطه تصوير ذهني با واقعيت همچنان باقي است

زهمانطور كه در كتابچه اي آبي مي گويد اگر ما معني يك عبارت را تصوير ذهني، تجربه اي روانشناسانه يا مفهوم آن واژه بدانيم، از آنجايي كه همه اينها امروز هستي و شخصي هستند، لذا واژه به تعداد كسانيكه آنرا به كار مي بردند، معاني مختلف خواهد داشت ( the blule boooks p.65) از نظر ويتگنشتاين اگر ما روش مشاهده و تحقيق را به كار بريم. برايمان معلوم مي گردد كه واژه مي توانند معني داشته باشند

حتي زمانيكه هيچ مرجع و مدلول نداشته باشند و هيچ تصوير ذهني درباب آنها وجود نداشته باشد، مشاهده و تحقيق به ما نشان خواهد داد كه آنچه كه درباب معني واژه ها همواره لازم و ضروري است چيزي جز كاربرد آن نيست زيرا واژه به منظور اينكه معنايي داشته باشد و به عنوان كلام تلقي گردد و صرفاً صداها و آواهايي صرف نباشند،

بايد به روش خاص و معيني به كار رود. علاوه بر اين كاربرد برخلاف تصاوير و مفاهيم ذهني امري شخص و ذهني نمي باشد همچنين نظر به كربردي با مشكل « اشاره كردن» نيز روبرو نيست زيرا كاربرد ابرژه‌اي نيست كه بتوان به آن اشاره كردند يك ابژه مادي و نه يك موجر نامعلوم و خيالي كه بايد آنرا خلق كرد، در صورت عدم وجود ابژه اي مادي كه مطابق، با اسم باشد و به آن معني دهد. ( IbId. p36-37) لذا مي‌توان نظريه كاربردي ويتگنشتاين را به عنوان « تيغه اكام» معرفي كرد. كه فرض وجود يكسري موجوداتي كه مطابق با واژه‌هاي زبان باشد را رد مي‌كند.

(Grath, Wittgenstein,s defiition of meaning asuse p.76,86-87,93,99)
بدنين ترتيب كاربردي متشكل واژه هاي كه مرجع آنها از بين رفته است را حل خواهد كرد طبق اين نظريه علت اينكه جمله« ذوالفقار تيغة بتري دارد.» با وجود از بين رفتن مداول واژه« ذوالفقار، هنوز هم معنا‌دار به اين خاطر است كه اين نام در غياب صاحبش در بازي زباني خاص خود به كار مي رود ( يعني كاربرد دارد.

( پژوهشها بند ۴۴) همچنين شكل واژه هاي كه بيش از يك معنا دارند نيز حل مي گردد زيرا بر طبق اين نظريه معناي يك واژه را بايد با توجه هب كاربرد آن واژه در بافت و زمينه اجتماعي و موقعيت كاربردش تعيين كرد به عبارت ديگر معناي يك واژه چيزي غير از نقشي كه در زبان بازي مي كند نيست و ممكن است كه نقش متفاوت باشد لذا معاني متفاوت نيز خواهد داشت.(bren silsy Meaningand Represen tation. p. 63)

تمثيل جعبه ابزار
ويتگنشتاين براي توضيح نظريه كاربردي خود از تمثيل « در جعبه ابزار» بهره مي گيرد:
« به جمله به صورت يك ابزار، و به معنايش به عنوان به كارگيري آن بنگريد.» در ابداع يك زبان مي تواند به معني ابداع ابزاري باشد براي مقصودي خاص….» ( پژوهشها. بندهاي ۴۹۲و۴۲۱) مهمترين نكته اين تشبيه اين است كه ابزارها روشهاي خاصي براي كاربرد دارند كه به واسطه آن روش خاص براي هدفي خاص مفيد خواهند بود واژه ها نيز همينگونه اند. معني يك واژه به واسطه روش كاربرد آن در اوضاع و احوال خاص معين مي گردد نكته ديگر تشبيه اين است كه كاربردهاي ابزار طبق نيازهاي تعمير كار متنوع و كتير است كاركردها واژه نيز بر طبق نيازهاي سخنگو به همان اندازه زياد است.

(Dr. Brucel. Gordon. Wittgenstein,s Meanins and use in philosphical Investigatisn.)
ويتگنشتاين براي توضيح تنوع كاربردهاي يك واژه مثال دستگيره هاي يك لوكوموتيو را ذكر مي كند تمامي اين استكير، ظاهر همساني دارند اما ابن همساني امري صرفاً ظاهري است هر يك از آنها كاربرد خص خود را دارند

و عدم توجه به كاربردهاي متفاوت هر يك از آنها ايجاد متشكل خواهد كرد. از نظر ويتگنشتاين وضعيت واژه ها نيز تا هنگامي كه كاربرد آنها براي ما به روشني ارائه نشده باشد همينطور است. اگر بخواهيم به ظاهر همسان آنها نگاه كنيم واژه كاربردهاي مختلف آن غفلت كنيم مسلماً دچار اشتباهات فلسفي خواهيم شد اكثر نظريات سنتي دچار چنين اشتباهي شده اند و تعريف واحدي را در باب همه واژه ها مطرح كرده اند و مثلاً گفته اند كه « هر واژه اي در زبان بر چيزي دلالت دارد.»

اين تعريف ما درست مانند تعريف كسي است كه در باب ابزارهاي يك جعبه ابزار مي گويد همة ابزارها به درد تغيير چيزي مي خورد هر دو اين تعاريف نادرستي مي باشند كه در همه موارد صدق نمي كنند. ( پژوهشها بند ۱۵) از نظر ويتگنشتاين تنوع و كثرت كاربردها « چيز ثابتي نيست كه يكبار براي هميشه داده شده باشد بلكه نسخه هاي تازه اي از زبان، …..بوجود مي آيند

و نسخه هاي ديگري منسوخ و فراموش مي شوند» ( پژوهشها بند ۲۳) در توضيح اين مطلب مي توان تمثيل « شهر قديمي» را مطرح كرد كه بر اساس آن هر شهري در دوره هاي مختلف افزوده هاي جديدي را پيدا مي كند

در حوزة زبان نيز در دوره هاي مختلف صورت هاي جديدي ايجاد مي گردد گلوك در توضيح اين تمثيل مي گويد: مركز ابن ستهر، يهني زبان روزمره معمول، يك جاي پر پيچ و خم با خيابانهاي كج و خميده است در حالي كه بخشهاي اضافه شده جديد، يعني سبك و لهجه هاي ويژه اي همچون زبان شيمي يا رياضيات، حومه شهر را تشكيل مي‌دهد كه داراي راهها و خطوط مستقيم و يك شكل هستند.» (A Wittgenstein Dictionary. p 197)

بازي هاي زباني
تمثيل ديگري كه ويتگنشتاين براي توضيح مهمترين خصوصيات زبان و عملكرد آن به كار مي برد ايدة تشبيه زبان به بازي است. در واقع ايدة تشبيه زبان به بازي از نظريات فرماليستها برمي‌خيزد كه طبق نظر آنها رياضيات به بازي اي تشبيه مي گردد كه در آن با نمادها و علائم بازي مي شود. (Ibid,p 193)

در تعريف اصطلاح « بازي زباني» مي توان گفت كه بازي زباني موقعيت خاصي كه در آن واژه يا جملات به كاربرده مي شود و يا به عبارتي بهتر، موقعيتي است كه در آن به كار مي‌رود. با توجه به اين اوضاع و احوال كاربرد واژه ها و جملات مي توان معني آنها را تعيين كرد عدم توجه به اين اوضاع و احوال ما را به فهمي درست از معني واژه ها و جملات نائل نمي‌كند.

زيرا مي‌توان آنها را در اوضاع و احوال مختلفي به كار برد و نقشهاي مختلفي نيز در بازي به آنها داد و از اين رو معاني مختلفي نيز بدست خواهند آورد. « اما تفات بين خبر يا گزارش« پنج تا تحت» و امر « پنج تا تحت! » چيست؟ خوب، تفاوت در نقشي اي است كه اداي ابن واژه ها در بازي زباني به عهده دارد بدون ترديد لحن صدا و نگاهي كه هنگام اداي آن همراه است و خيلي چيزهاي ديگر نيز متفاوت خواهند بود.» ( پژوهشها بند۲۱)

ويتگنشتاين بازي هاي زباني كثيري را مطرح مي كند و مي گويد هر يك از آنها يك بازي زباني خاص و كامل است: « دستور دادن و اطاعت از آن.. گزارش يك رويداد، …. تشكيل و آزمون يك فرضيه – ارائه نتايج يك آزمايش….. خلق يك داستان و خواندن آن… خواهش، تفكر، فحش، خوشامد، دعا»( پژوهشها بند ۲۳) هر يك از اين بازي هاي زباني قواعد خاص خود را دارند به طوري كه از يك جمله مي‌توان يك حادثه تصور كرد با بخشي از يك داستان. از آنجايي كه هر يك از اين بازي ها قواعد خاص خود را دارند لذا هيچ دليلي وجود ندارد كه فكر كنيم معنايي كه در يكي از اين بازي ها به يك واژه نسبت داده مي شود مرتبط با آن معنايي باشد كه به آن واژه در بازي زباني ديگر نسبت داده مي شود. (The Grammar ot yustitication. p56)

با توجه به تنوع كابردهاي واژه ها و جملات و امكان برداشت هاي مختلف از آنها بر حسب قواعد مختلف زبانها ويتگنشتاين مي گويد انواع بيشماري از كاربرد « نماد»،
« واژه» و جمله وجود دارد( پژوهشها بند۲۳) هارتناك با توجه به اين مطالب مي گويد:
در لفظ و زبان ، اسم امر واحدي نيست…… بلكه اسم طبقه اي از تعدادي بازي هاي لغوي غير معين يا نامحدود است… عدة اين بازيهاي زباني يا لغوي غير محدود است اين عدم محدوديت نه فقط از اين حيث است

كه مي توان بازي هاي لغوي جديدي تصور كرد، بلكه از اين حيث هم كه حد آنچه بدين نام خوانده مي شود واضح نيست و غير متمايز است بعني لبة معيني ندارد. شخص كه جلو مرا مي‌گيرد و مي‌گويد: « ورود ممنوع» يك قسم بازي لغوي به كار مي برد.