نام خاقانی :
نام او بنا بر آنچه از تذکره ها بر می آید بدیل است و علاوه خود او نیز در مواردی چند به نام خویش اشاره کرده و میگوید :
بدل من آمدم اندر جهان سنائی را بدین دلیل پدر نام بدیل نهاد
در تحفه العراقین گوید :
گر نه در تست سجده جایم پس من نه بدیل ، بوالعلایم
اما بعضی از تذکره نویسان نام او را ابراهیم و بعضی عثمان دانسته و ابو بدیل برای او کنیه آورده اند.
اما آنها که نامش را ابراهیم دانسته اند باستناد این بیت است که می گوید :
بخوان معنی آرائی براهیمی پدید آمد ز پشت آزر صنعت ، علی نجار شروانی
و این دلیل درست نیست زیرا در اینجا مقصود ابراهیم بت شکن است و یاء وحدت قرینه آن است که بآخر اعللام متصل نمی شود .
خانیکوف مستشرق معروف نیز نام او را ابراهیم ضبط کرده است .
پرفسور مینورسکی هم در رساله خود نام او را ابراهیم ذکر کرده است .

لقب :
در زمان حیاتش به افضل الدین شهرت داشته و همین لقب هم در اشعارش در موارد زیاد آمده و معاصرینش نیز او را باین لقب یاد کرده اند .
خود او در اشعارش چنین می گوید :
افضل ار زین فضولها راند نام افضل بجز افضل منهید
هم کرد مرا دعا گه نزع گفت افضل شرق و غرب بادی
در تحفه العراقین در مرتبه امام عماد الدین ابوالمواهب گوید :
تا آخر دم ز روز اول بودی بز بانش افضل افضل
و بعضی از تذکره نویسان نیز او را فضل الله و پدرش را ابراهیم و جدش را علی دانسته و نسبش را اینگونه ضبط کرده اند : فضل الله بن ابراهیم بن علی
بعضی گفته اند که شرو انشاه اخستان اورا سلطان الشعرا لقب داده اما در اشعار خود او یا معاصرینش این لقب نیامده است و لقبی که بیشتر در اشعارش آمده حسان العجم است و گویا از جانب عم خود کافی الدین عمربن عثمان این لقب یافته و در موارد زیاد از دیوانش خود را نیب حسان نامیده از جمله گوید :
خاقانیی که نایب حسان مصطفی است مداح بارگاه توحیدر نکوتر است
و نیز :
چون ز راه مکه خاقانی بیثرب داد روی پیش صدر مصطفی ثانی حسان دیده اند
نام پدر او چنانکه در اشعارش آمده علی و پیشه او درود گری بوده است چنانکه می گوید :
شیخ مهندس لقب پیر دروگر علی کآرزرواقلید سند عاجز برهان او
صانع زرین عمل پیر صناعت علی کزید بیضا گذشت دست عمل ران او
و نیز می گوید :

بخوان معنی آرائی براهیمی پدید آمد ز پشت آزر صنعت علی نجار شروانی
بنابراین قول آنانکه نام پدر اورا ابراهیم و جدش را علی دانسته اند درست نیست مادرش عیسوی نسطوری که بعد اسلام آورد و بطوری که اشاره می کند پیشه او طباخی بوده است : « هستم زپی غذای جانور – طباخ نسب زسوی مادر » و چنانکه بعداً خواهیم گفت محبت و علاقه ای خاص نسبت به مادر خویش ابراز داشته و خود را بمهر مادر در شروان پای بند دانسته است . در تحفة العراقین جدش را هم جولاه ذکر میکند بدین ترتیب:
جولاه نژادم از سوی جد در صنعت من کمال ابجد
تخلص :
قول صاحبان تذکره این است که در ابتدا حقایقی تخلص می کرده و پس از آنکه بوسیله ابوالعلاء گنجوی بدربار خاقان اکبر منوچهر شروانشاه راه یافته تخلص او خاقانی شده است .
تخلص او در دیوانش دو مورد بیشتر نیامده است باین ترتیب :
چون کار بکعبتین عشق افتد شش پنج زنش حقایقی باید
و دیگر :

ز در تو چند لافم که تو روزی از وفا بحقایقی نگفتی که سگ در منی
صاحبان لباب الا لباب نیز حسان العجم حکیم خاقانی حقایقی ضبط کرده است و مرحوم تربیت در دانشمندان آذربایجان لقب و نام و نسب اورا بدین ترتیب ذکر کرده و هر دو تخلص اورا آورده است :
« سلطان الفصحا و حسان العجم افضل الدین بدیل الحقایقی الخاقانی ابراهیم بن نجیب الدین علی النجار الشروانی »
موطن او :
بطوریکه از موارد بسیار از دیوان او و بعبارت مختلف برمیآید مولد اصلی خاقانی شهر شروان از بلاد اران است و در بسیاری از کتب تاریخ و جغرافیا و تذکره نیز موطن اصلی او شروان ذکر شده است.
اما بعضی او را شروانی ( با یاء ) دانسته اند و نخستین کسی که او را شیروانی دانسته نضیری نیشابوری متوفی به سال ۱۰۲۳ بوده است که گفته :
رشک ملک شیروان امروز شادروان اوست که به ازخاقان نظیری به زخاقانی نشست
و پس از او این اشتباه را صاحب آتشکده آذر و صاحب مجمع الفصحاء و دیگران تکرار کردند .
در بعضی کتابهای زمانهای اخیر نیز شیروان آمده چنانکه در بستان السیاحۀ حاج زین العابدین شیروانی و ریاض السیاحه تألیف همو ، حتی این مولف در کلمه شیروان تصریح کرده که نام دو موضع است یکی بلوکی در خراسان و دیگری کشوری در غرب مغان است .
اما در کتابهای معتبر همجا شروانست . چنانکه سمعانی در کتاب النساب در ضبط نسبت به شروان گوید :
« شروان به فتح شین معجم و سکون راء و فتح واو و در آخر آن نون ، و آن شهریست از شهرهای در بند خزران ، انوشروان آنرا ساخته و برای تخفیف ( انو ) را از آن انداخته اند و شروان مانده است »

یاقوت نیز در معجو البلدان شروان را به فتح اعراب گذاشته و گوید شهری از نواحی باب الابواب که ایرانیان آن را در بند میگویند انوشروان ساخت و بنام او نامیده شد سپس تخفیف یافت و قسمتی از نامش افتاد .
زکریابن محمد بن محمود قزوینی در آثار البلاد همین عبارت را آورده و گفته است به شروان ناحیه ای نزدیک باب الابواب ، گویند انوشروان کسری الخیر آن را آباد کرد .
این جا ممکن است کسانی که از ظاهر مطلب خبر دارند چنین اجتهاد کنند که چون این شهر را خسرو اول پادشاه معروف ساسانی ساخته … میتوان از کلمه نوشیروان شیروان ساخت هم چنانکه از انوشروان (شروان) ساخته اند … و این توجیه نادرست است .
اما شیروان در ایران نام سه آبادی بوده است یکی همان شهر کوچک از توابع قوچان ، دوم آبادی کوچکی در لرستان ، سوم روستائی در بخارا که یاقوت نام میبرد اما شهر شروان که از زمان قدیم در سرزمین اران بوده امروز در آذربایجان شوروی است و شعرای بزرگ از این شهر برخاسته اند . در قرن سیزدهم حاج زین العابدین شروانی نیز از مردم آن شهر بوده .
در بین کسانیکه در شرح حال خاقانی تحقیق کرده اند مستشرق معروف خانیکوف مولد اصلی او را گنجه ( لیزابت پول حالیه ) دانسته است . و اما برون در تاریخ ادبیات خود پس از نقل قول خانیکوف مینویسد که موطن اصلی او ( شیروان بوده است ) بوده است .

تاریخ تولد :
سال ولادت خاقانی به تحقیق معلوم نیست اما در اشعارش پندین جا از سال۵۰۰ هجرت سخن رانده و گفته است :
از لفظ من که پانصد هجرت چومن نزاد ماند هزار سال دگر مخبر سخاش
واز روی همین بیت بعضی سال تولد اورا ۵۰۰ هجری دانسته اند خانیکوف نیز خمین سال را سال ولادت او بشمار میآوررد و آن را با سال ۱۱۰۶ میلادی مطابق میکند و در تذکره های معروف به سال تولد او اشاره ای نشده است بسیاری دیگر از محققین سال ۵۲۰ را سال تولد او میدانند و مخصوصاً استاد ارجمند آقای فروزانفر این سال را به دلائل ذیل تولد خاقانی حساب میکنند :

۱- قصیده ای که در مدح علاءالدین اتسز بن محمد خوارزمشاه ساخته ظاهراًدر حدود سال ۵۴۴ بنظم آورده است و ضمن آن به ۲۴ سالگی خود اشاره میکند و میگوید :
ساعت روز و شب است سال حیاتم بلی جملۀ ساعت هست بست و چهار از شمار
۲- ابو العلاء گنجوی بنا به گفتۀ خودش پس از وفات سنائی بمرحله پنجاه پنجمین زندگی رسیده بود و ۱۶ سال پیش از آنکه به سن شصت رسد بشروان افتاد و اگر سال وفات سنائی را همان ۵۵ سالگی او فرض کنیم ۶۰ سالگش او برابر ۵۵۰ و سال آمدنش بشروان بر ۵۳۴ منطبق میگردد و خاقانی چون شاگرد ابو العلاء بوده هنگام شباب و بر نائی باو پیوسته است و عمر او به چهارده میرسیده و این از حقیقت دور نیست .
۳- خاقانی در یک بیت میگوید :

چون زمان دور سنائی در نوشت آسمان چون من سخن گستر بزاد
و مسلم است غرض ولادت مادی نیست بلکه ولادت وعنوی یعنی کمال نفس و شهرت مقصود است و تاریخ هیچیک از قصائد او بر قصیده مدح اتسز مقدم نیست و بر این فرض آغاز شهرت او باوفات سنائی مصادف است و ولادت او در حدود ۵۲۰ خواهد بود .
۴- در قصیدۀ مردف باصفهان گوید :
مدت سی سال هست کز سر اخلاص زنده چنین داشتم وفای صفهان
و آغاز اخلاص سال تولد اوست و این قصیده در سال۵۲۲ هجری سروده شده و فرض ۵۲۰ بواقع نزدیکتر است .

۵- در موقع حبس یعنی پیش از سنۀ ۵۶۹ و باحتمال قویتر ما بین ۵۶۳ و ۵۶۹ قریب به پنجاه سال داشته و در یکی از حبسیاتش گوید :
پس از چندین چله در عهد سی سال شوم پنجاهه گیرم آشکارا
مرا از بعد پنجه سال اسلام نزیبد چون صلیبی بند بر پا
و معلوم است که غیر مکلف چله نمی دارد و پس از بلوغ سی سال چله داشتن ۴۵ سال تحقیقی و ۵۰ سال تقریبی میشود . اما اینکه خاقانی در موارد بسیار بسال ۵۰۰ اشاره میکند در مقام مدح و افتخار و بیشتر بعقد کامل متوجه است چنانکه در یک بیت دیگر گوید :
وز پی حج در چنین روزی بپانصد سال باز – بر در فید آسمان را منقطع سان دیده اند . و این بیت در سفر دوم حج یعنی در سال ۵۶۹ گفته شده و ۶۹ سال آن را در نظر نیاورده است. بر این استدلال میتوان افزود که در بارۀ ممدوح خویش نیز همین سال پانصد را برای مدح و ستایش او سالی مهم و با افتخار دانسته است چنانکه در یک ترکیب بند در مدح جلال الدین اخستان شروانشاه گوید :
پانصد هجرت از جهان هیچ ملک چنو نزاد
از خلفای سلطنت تا خلفای راستین
و پیداست که سخن از همان نوع است که غالباً دربارۀ خود نیز گفته .
وقایع دوران زندگی او :

از مهمترین وقایع زمان زندگی خاقانی میتوان مسافرتها ، گرفتاری در زندان و مرگ زن و فرزند و خویشان را بشمار آورد .
۱- مسافرتها :
نخستین مسافرت خاقانی بر طبق قرائن در فاصله سال ۵۴۹ – ۵۵۰ اتفاق افتاده و در این سال بر حسب اجارۀ شروانشاه اخستان بقصد دیدار خراسان حرکت کرده ولی در ری که رسیده بیمار شده و والی ری نیز اورا منع کرده پس بشروان باز گشته و در سال ۵۵۰ که شروانشاه سد باقلانی را می بسته او به خدمتش رسیده است . کسب اجازۀ این سفر پس از رنجش خاطر شاعر و آشفتگی حال او بوده ودولتشاه سمرقندی در تذکره خود داستانی نقل میکنند که خاقانی بیتی ساخت و این بیت شروانشاه را بخشم آورد و شاعر پس از آن بوجهی عذر خواست و این اجازه پس از ملاطفت و مهربانی شاه صورت گرفت . خاقانی خود دربارۀ بیماریش در ری و خبر رسیدن فتنه غز و حادثۀ محمد بن یحیی و همچنین منع والی ری و اشتیاق خراسان اشاراتی دارد .

چون نیست رخصه سوی خراسان شدن مرا هم باز پس شوم نکشم بس بلای ری
گر باز رفتم سوی تبریز اجازت است شکرا که گویم از کرم پادشای ری
باری پس از این مقدمات مجبور به بازگشت بشروان شد ولی در سال ۵۵۱ از شاه اجازۀ سفر حج گرفت و در این سفر در عراق بخدمت سلطان محمد سلجوقی رسید و در موصل جمال الدین محمد بن علی اصفهانی وزیر صاحب موصل را دیدار کرد .
این سفر بنا به اشارات خود او در سال ۵۵۱ اتفاق افتاده است و ضمن آن از راه بادیه به مکه رسیده و قصیده ای را که در صفت مکه و راه آن گفته بوده خواص مکه بزر نوشتند و مطلع آن قصیده این است :
صبح از حمایل فلک آهیخت خنجرش کیمخت کوه ادیم شد از خنجر زرش
و مطابق گفته خود او ماه ذیقعده بادیه میسپرده و روز اول ذیقعده موافق استخراج محاسبۀ مرحوم سید حسن طبسی مشکان در سال ۵۵۱ مطابق بوده است با دوم دی ماه ۵۳۵ شمسی ،پس او باید در سال ۵۵۱ بانجام حج موفق شده باشد .و در قصیده ای مه به معذرت مردم اصفهان سروده میگوید :
در سنه ثانون الف بحضرت موصل راندم ثانون الف سزای صفاهان
و ثانون الف ۵۱۱ است .

ودر همین مسافرت هنگام بازگشت باصفهان آمده و شرح آن بیاید . و نیز در همین سفر تحفة العراقین را بنظم آورده است . بازگشت او از این سفر در سال ۵۲۲ واقع شد و همان وقت بود که سلطان محمد سلجوقی بغداد را محاصره کرده بود و المقتفی بالله خلیفۀ عباسی بدفاع از این می پرداخت جمال الدین خلیفه را از دانش و فضل خاقانی آگاهی داد و گویا همین خلیفه او را شغل دبیری فرمود چه گوید :
خلیفه گوید خاقانیا دبیری کن که پایگاه ترا بر فلک گذارم سر
اما این مطلب مسلم نیست .

گفته اند که خاقانی باز هم می خواست سفر حج کند اما شروانشاه مانع بود و به شرحی که خواهد آمد فرار کرد و بامر شروانشاه دستگیر و زندانی شد . و بالاخره در سنۀ ۵۶۹ بشفاعت و میانجیگری عصمة الدین خواهر منوچهر از شروانشاه اجازت سفر خواست و هلال ذوالقعده را بر کنار دجله رؤیت کرد و پس از زیرت کعبه بزیرت مرقد حضرت ختمی مرتبت نائل آمد و دو قصیده در این باره گفت :
راجع به شفاعت آوردن عصمة الدین برای کسب اجازۀ سفر در قصیده ای که بمطلع :
حضرت ستر معلاّ دیده ام ذات سیمرغ آشکارا دیده ام
استاد فروزانفر در یک جا سفر دوم اورا به احتمال قویتر در سال ۵۶۷ دانسته و نوشته اند که در اشعارش اشاراتی هست . از جمله در قصیده ای که در وصف مناسک حج ساخته و نام المستضئی بالله در آن آمده ،از توافق عیداضحی و جمله سخن رانده و گوید :
حج ما آدینه و ما غرق طوفان کرم خود به عهد نوح هم آدینه طوفان دیده اند
و عید اضحی بر حسب محاسبۀ مرحوم مشکان بسال ۵۶۷ با جمعه مطابق بوده است در بازگشت ازاین سفر خاقانی از دیدن خرابه های مدائن متأثر شد و قصیدۀ معروف خود ایوان مدائن را باین مناسبت سرود .
در سال ۵۸۰ خاقانی باز بخیال مسافرت بخراسان افتاد و این تاریخ از قصید ه ای که در اشتیاق به خراسان گفته بر میآید و قصیده به این مطلع است :
رهروم مقصد امکان به خراسان یابم تشنه ام مشرب احسان بخراسان یابم
و ضمن آن گوید : « چند گوئی که دو سال دگر است آفت خسف – دفع را رأفت رحمان به خراسان یابم . » و مراد از خسف قرانی است که در سال ۵۸۲ بوده و در دو سال پیش از آن سال ۵۸۰ هجری است .

ظاهراً خاقانی در نظر داشت که در این سفر به خوارزم نزد تکش بن ایل ارسلان و دبیر وی بهاءالدین محمد برود و میخواست که این سفر از راه طبرستان پیش گیرد زیرا در سفر اول در ری بیمار شده و نالان و ناتوان بازگشته بود و در ضمن همان قصیدۀ اشتیاق به خراسان می گوید :
از ره ری به خراسان نکنم رای دگر که ره از ساحل خزران بخراسان یابم
سوی دریا روم و بر طبرستان گذرم کآفتی بر طبرستان به خراسان یابم
ولی مسافرت خراسان هرگز انجام نشد و خاقانی تا آخر عمر این آرزو را داشت .
۲- گرفتاری در زندان :
گفته تذکره نویسان در بارۀ زندانی شدن خاقانی اینست که او بر اثر فرار از شروان به امر شروانشاه دستگیر و زندانی شده است . از جمله دولتشاه سمرقندی در تذکره خود اینطور مینویسد :

« در آخر اورا ذوق فقر و شکست نفس و صفای باطن ظاهر شد و از خاقان کبیر منوچهر انارالله برهانه از ملازمت و خدمت استعفامی خواست که به خدمت اهل سلوک مشغول گردد و خاقان چون دلبستۀ صحبت او بود اجازت نمیداد تا آنکه بی اجازت خاقان از شیروان گریخت و به بیلقان رفت گماشتگان شروان او را گرفته بدرگاه فرستادند و خاقان او را بند فرمود در قلعۀ شابران و مدت هفت ماه مقید و محبوس از غایت ملالت و دلتنگی در قلعه این قصیده میگوید و حالات ترسایان و لغات و اصطلاحات ایشان بیان میکند و این قصیده مشکل است و شیخ عارف آذری شرح این ابیات مشکله در جواهر الاسرار میکند … »
ما عماد الدین زکریا بن محمد بن محمود قزنوی در کتاب آثار البلاد ضمن داستانی علت زندانی شدن اورا اینطور شرح می کند :

« افضل الدین خاقانی حکیمی بود شاعر و در شاعری سبکی از خود اختراع کرده که مخصوص به خود است درفن سخن پردازی قدرتی تمام داشت و از رذایلی که شعرای دیگر خود را به آن آلوده میسازند جداً محترز بود و تا آنجا مراتب جوانمردی و دیانت را رعایت میکرد که وقتی پادشاه شروان خواست او را به راهنمائی وزیر خود به شغلی بگمارد اما چون قبول آن را به خاقانی تکلیف کرد زیر بار نرفت و گفت من مرد این کار نیستم . وزیر شاه را بر آن داشت که اجباراً این شغل را به خاقانی تحمیل کند لیکن او باز نپذیرفت . بالاخره برای آنکه وی به قبول این شغل تن در دهد بحبسش افکندند اما این عمل نیز نتیجه نداد پس او را از حبس انفرادی بیرون آوردند و در زندان جانیان و گناهکاران انداختند و با دزدان و راهزنان در یک منزل کردند . در این حبس غالباً دزدان و جانیان پیش خاقانی میآمدند و از او میپرسیدند که بچه جرم به این زندان رانده شده ای و بعضی از ایشان نیز از خاقانی میخواستند که قصیده ای در مدح آنان بنظم بیاورد . چون خاقان یخود را گرفتار چنین درد و در چنگال چنان مصاحبان نا جنس معذب دید بپادشاه پیغام داد که برای نجات از این حال بهر چه امر رود راضی است به همین جهت او را از زندان بیرون آوردند و بهمان شغل که ابتدا به او تکلیف شده بود گماشتند . »

بنا بر گفتۀ تذکره نویسان و شارحان دیوان ، خاقانی به امر منوچهر شروانشاه بزندان افتاده است ولی از گفته ها ی خود او و سائر قرائن چنین برمیآید که در زمان اخستان بن منوچهر بزندان افتاده و زندانی شدنش پس از سفر نخستین حج بوده است . بعضی تاریخ زندانی شدن او را در حدود سال ۵۷۰ دانسته اند که در آن موقع مطابق گفته اش در قصیدۀ مسیحیت ۵۰ سال داشته است . اینکه گفتیم خاقانی به امر اخستان بن منوچهر بزندان افتاده است دلائل دیگری نیز دارد .
۱- خاقانی در زمان اخستان بقصد مسافرت حج از شروان بیرون آمده و اخستان بوی نامه نوشته و اورا باز خوانده و او در جواب نامه ای نوشته که در دست است و قصیده ای هم به این مطلع گفته است .
کوی عشق آمد شد ما بر نتابد بیش از این دامن تر بردن آنجا بر نتابد بیش از این
۲- خاقانی خود در قصیده مسیحائیه میگوید :
مرا از بعد پنجه سال اسلام نزیبد چون صلیبی بند بر پا
در موقع حبس ۵۰ سال تقریبی و ۴۵ سال تحقیقی داشته و این مصادف می شود با سال ۵۶۵ که اخستان فرمان روای شروان بوده است .
۳- اگر بفرض حبس او بفرمان منوچهر باشد سفر دوم خاقانی باجازت اخستان و در زمان وی بوده و در این صورت ترتیب حج دوم بر آزادی از بند باطل خواهد گشت و گفته تذکره نویسان بر خلاف این است و ظاهراً بعضی صاحبان تذکره میانه منوچهر و اخستان فرق نمی گذاشتند .

مینو رسکی که دربارۀ شرح و ترجمه و شرح حال ممدوح قصیدۀ حبسیۀ معروف خاقانی ( ملک کژ رو تر است از خط ترسا ) رساله ای نوشته قول دولتشاه را که هفت ماه در شابران زندانی بوده است مردود میداند و میگوید :
« شابران چنانکه میدانیم از طرف اخستان و تنها به کمک همدستان مسیحی او دوباره تسخیر گردید و در این قصیده هیچ اشارتی بتسخیر مجدد شابران ، که در حوادث محلی آن زمان اهمیت داشته است ، نمیشود . این نکته بیشتر احتمال دارد که خاقانی را در شماخی یا باکو حبس کرده باشند که طبق قول خانیکوف مقر سلطنت گاه بگاه بین آن دو بلده تغییر میکرد . »

۳- مرگ خویش و زن و فرزند :
پس از گرفتاری زندان و سایر مشقات زندگی و حسد ورزی حسودان و بدخواهان و امثال آن دردناکترین حوادث و سخت ترین مصائب زندگی خاقانی مرگ فرزند و زن و خویشان او بوده است و در دیوانش به این مناسبت اشعار بسیار غم انگیز و سوز ناک هست و در این زمینه یعنی دلسوزی و شدت احساسات نسبت به افراد خانواده در میان شعرای ایران منحصر بفرد است .
نخستین ضربتی که از این جهت بر روح خاقانی وارد آمد مرگ کافی الدین عمر بن عثمان عم او بود که تربیت او را به عهده داشت و این در جوانی شاعر اتفاق افتاد و در قصیده ای که در جواب رشید وطواط گفته باین معنی اشاره کرده است و چنین میگوید :
بسال عمرم ازو بیست و پنج بخریدم شش دگر را شش روز کون بود بها
حیات بخشا در خامی سخن منگر که سوخته شدم از مرگ قدوةالحکما
فروغ فکر و صفای ضمیرم از عم او بود چو عم بمرد ، بمرد آن همه فروغ و صفا
در قصیدۀ دیگری در تسحر بر مرگ عم خویش بمطلع ذیل گوید :
راه نفسم بسته شد از آه جگر تاب کو هم نفسی تا نفسی رانم از این باب

۴- مرگ پسرش رشید الدین :
پس از بازگشت خاقانی از سفر دوم بزرگترین مصیبتی که در زندگی او اتفاق افتاد حادثۀ مرگ فرزندش رشید الدین بود که بسال ۵۷۱ در بیست سالگی درگذشت و پدر را داغدار کرد و در این زمینه چندین قصیده و قطعۀ سوزناک و تأثر انگیز سروده و با مؤثرترین بیانی این واقعه را شرح کرده است و پس از مرگ رشید الدین ، امام عمدة الدین محمد بن اسعدامام شافعی نیز در گذشت و بیش از پیش خاقانی رااندوهگین ساخت . خاقانی در این بیت به عمر رشید الدین هنگام مرگ اشاره میکند :
دریغ میوۀ عمرم رشید کز سر پای به بیست سال بر آمد بیک نفس بگذشت