زندگينامه و احاديث امام حسين (ع)

امام حسين فرزند دومين امام علي و حضرت زهرا عليه السلام است . آن حضرت در شهر مدينه به روز سوم شعبان (مصباح المتهجد/۷۵۸) از سال سوم ( کافي ۴۶۳۸) يا پنجم شعبان از سال چهارم هجرت (ارشاد / ۱۹۸) ديده به جهان گشود . کنيه ايشان ابوعبدالله و از جمله لقبهايشان رشيد – طيب – وفي – زکي – مبارک – سبط و سيد آمده است ( کشف الغمه ۲۱۶/۲ ) آن حضرت شش ماه و ده روز با برادر مهترش امام حسن عليه السلام فاصله سني داشت و مراحل رشد و نمو خويش را مدت کمتر از هفت سال در مصاحبت با رسول الله

صلي الله عليه و آله و سي سال در کنار اميرالمومنين و ده سال با امام حسن عليهما السلام گذراند. ( تاريخ اهل البيت /۷۶) و به سال ۴۹ يا ۵۰ هجري پس از شهادت مظلومانه امام حسن عليه السلام امامت شيعيان را بر عهده گرفت .( کافي ۴۶۱/۱ و ۴۶۲ امامت آن حضرت مقارن با حکمراني معاويه بود و از آنجا که امام حسن عليه السلام با او صلح کرده بود ايشان نيز همان روش و سيره را ادامه داد . چه با مجاهدتهاي امام حسن عليه السلام حق و باطل براي مسلمانان شناخته شده بود و اصل اسلام در خطر جدي قرار نداشت . خطر از آنجا آغاز شد که معاويه به سال ۵۹ هجري تصميم گرفت پسرش يزيد را به عنوان خليفه پس از خود تعيين کند و براي اطمينان از وقوع چنين امري بر آن شد که در زمان حيات خود از

مردم براي او بيعت بگيرد .معاويه خود نخستين کسي شد که با پسرش يزيد دست بيعت داد . ( مروج الذهب ۳۶/۳ و ۳۷ ابن سعد در طبقات مي نويسد : حسين بن علي بن ابيطالب از جمله اشخاصي بود که با يزيد دست بيعت نداد . وي مي افزايد : با مرگ معاويه در سال ۶۰ هجري پسرش يزيد بر مسند خلافت تکيه زد و مردم با وي بيعت کردند. آن گاه يزيد با ارسال نامه اي به حاکم مدينه نوشت : مردم را فراخوان و از آنان بيعت گير . و از بزرگان قريش آغاز کن و نخستين آنان حسين بن علي باشد ( تراثنا ش ۱۶۴/۱۰ چون حاکم مدينه از امام حسين عليه السلام بيعت خواست حضرتش در پاسخ گفت : ما خاندان نبوت و معدن رسالتيم . و يزيد فاسق ميگسار و آدم کش است . و مثل من با مثل او بيعت نکنند .

و در سخني ديگر فرمود : و بر اسلام سلام باد آنگاه که اين امت به حاکمي چون يزيد مبتلا شود و غيره . مسعودي مينويسد : يزيد مردي عياش بود . پرندگان شکاري و سگ و ميمون و يوز نگه ميداشت و ميگساري مي کرد . . . و در ايام وي غنا در مکه و مدينه رواج يافت و لوازم لهو و لعب به کار رفت و مردم آشکارا ميگساري مي کردند .
و درباره رفتار او با رعيت مي گويد : فرعون در کار رعيت از او عادل تر و در کار خاصه و عامه مردم خويش منصف تر بود . ( مروج الذهب ۷۷/۳ و ۷۸

امام حسين عليه السلام چون اوضاع مدينه را واژگونه يافت درنگ در آن شهر مقدس را جايز ندانست و در روز يکشنبه دو روز مانده به آخر رجب از سال ۶۰ هجري به اتفاق اهل بيت و ياران خود راهي مکه شد . ( ارشاد / ۲۰۱
آن حضرت هدف از خروج خويش را در وصيتي به برادرش محمد بن حنفيه چنين بيان فرمود : حقيقت آنکه من از روي سرمستي و گردنکشي و فساد و ظلم خارج نشده ام و جز اين نيست که خارج شدم براي اصلاح در امت جدم صلي الله عليه و آله . اراده دارم امربه معروف و نهي از منکر کنم و مطابق سيرت جدم و پدرم علي بن ابيطالب عليه السلام رفتار کنم و غيره

امام حسين عليه السلام به فاصله ۵ روز در شب جمعه سوم ماه شعبان به مکه معظمه وارد گرديد . ( ارشاد / ۲۰۲ )
چون مردم کوفه در عراق از مرگ معاويه و امتناع امام حسين عليه السلام از بيعت يزيد اطلاع يافتند نامه هاي فراوان در پشتيباني از امام حسين عليه السلام امضاء کردند و حضرتش را به کوفه فراخواندند . آنان نوشتند : ما در انتظار تو با کسي بيعت نکرده ايم و در راه تو آماده جانبازي هستيم و بخاطر تو در نماز جمعه و جماعت ديگران حاضر نمي شويم . امام حسين عليه السلام در پاسخ به درخواستهاي مردم کوفه مسلم بن عقيل را در نيمه ماه مبارک رمضان به جانب کوفه روانه کرد . و به او گفت : نزد مردم کوفه برو . اگر آنچه نوشته اند حق باشد مرا خبر ده تا به تو ملحق شوم . مسلم به روز پنجم شوال وارد کوفه شد چون خبر ورودش انتشار يافت ۱۲۰۰۰ کسب و بقولي ۱۸۰۰۰ نفر با او بيعت کردند . وي اين مطلب را به امام حسين عليه السلام گزارش داد و از آن حضرت خواست به کوفه بيايد . اخبار کوفه به يزيد رسيد . وي در اولين عکس العمل نعمان بن بشير حاکم کوفه را عزل و بجاي او عبيد الله بن زياد را نصب کرد ( مروج الذهب ۶۶/۳ ) و به او فرمان داد که مسلم بن عقيل را به قتل برساند . ( تاريخ طبري ۲۵۸/۴ ) و از طرفي مزدوران خود را بسيج کرد تا امام حسين عليه

السلام را در شهر مکه غافلگير کرده ازميان بردارد چون امام عليه السلام از توطئه سوء قصد به جان مبارکش آگاهي يافت از سر حفظ حرمت و قداست بيت الله الحرام مناسک حج را به اضطرار پايان برد و به روز هشتم ذي حجه از سال ۶۰ هجري مکه را به قصد عراق وداع گفت . ابن عباس بعد از واقعه کربلا در نامه اش به يزيد مي نويسد : هرگز فراموش نخواهم کرد که حسين بن علي را از حرم پيامبر خدا ( ص ) به حرم خدا طرد کردي و آن گاه مرداني را پنهاني بر سر او فرستادي تا غافلگير او را بکشند . سپس او را از حرم خدا به کوفه راندي

وترسان و نگران از مکه بيرون شد با اينکه در گذشته و حال عزيزترين مردم بطحا بود و اگر در مکه اقامت ميگزيد و خونريزي در آن را روا مي شمرد از همه مردم مکه و مدينه در دو حرم بيشتر فرمان برده مي شد. ليکن او خوش نداشت که حرمت خانه و حرمت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم را حلال شمارد. و بزرگ شمرد آنچه را که تو بزرگ نشمردي از آنجا که در نهان مرداني در پي او به مکه فرستادي تا در حرم با او بجنگند. عبيد الله با حيله و تزوير مسلم بن عقيل و پناه دهنده او هاني بن عروه را در کوفه به طرز دلخراشي به شهادت رساند . ( تاريخ طبري ۳۰۰/۴ ) و از آنجا که مي دانست امام حسين عليه السلام رو به شهر کوفه مي آيد سپاهي به سرکردگي حر بن يزيد رياحي براي زير نظر گرفتن سپاه آن حضرت به

منطقه قادسيه گسيل کرد . حربن يزيد در محلي به نام شراف با امام حسين عليه السلام روبرو شد و سخناني بينشان رد و بدل گرديد. آن حضرت نامه هاي اهل کوفه را که دو خرجين بود به حربن يزيد عرضه کرد و دعوت آنان را خاطرنشان ساخت و راه خود را ادامه داد . . . تا آنکه به روز دوم محرم سال ۶۱ هجري به ناحيه نينوا وارد شد.
در اين زمين بود که ابن زياد در رسيد و نامه اي به حربن يزيد تسليم کرد . متن نامه اين بود : آن گاه که اين نامه تو را رسد و فرستاده ما پيش تو آيد بر حسين سخت گير و او را در بياباني فرود آر که نه دژ در آن باشد و نه آب.

حربن يزيد در اجراي دستور ابن زياد کاروان امام حسين عليه السلام را در نقطه اي به نام کربلا متوقف کرد . فرداي آن روز عمر بن سعد فرستاده عبيد الله بن زياد نيز با چهار هزار جنگجو وارد شد . شايان گفتن است که حربن يزيد پيش از شهادت امام حسين عليه السلام از کرده خود اظهار پشيماني و توبه کرد و در جرگه ياران آن حضرت به درجه رفيع شهادت نائل آمد . عمر بن سعد سه روز مانده به عاشورا پانصد سواره بر کرانه فرات مامور کرد تا کاروان حسيني به آب دسترسي نداشته باشد. ( تاريخ طبري ۳۱۱/۴ و ۳۱۲ ) و روز نهم محرم تاسوعا امام حسين عليه السلام و اصحابش به طور کامل در حلقه محاصره دشمن واقع شدند و دشمن يقين کرد که ديگر براي آن حضرت ياوري نخواهد آمد . عصر تاسوعا دستور حمله و آغاز جنگ از جانب دشمن صادر گرديد.
امام حسين عليه السلام چون تحرکات دشمن را بديد برادرش عباس بن علي عليهما السلام را فرمود : سوارشو – جانم به فدايت اي برادر – تا آنان را ديدار کني و بگويي : شما را چيست و چه در سر داريد ؟! و غيره .
حضرت عباس عليه السلام با آنان به مذاکره پرداخت و آنان پذيرفتند که حمله را تا فردا به تعويض اندازند . سر انجام آن فردا ( عاشورا ) فرارسيد .
عمربن سعد با سي هزار جنگجو حمله را آغاز کرد . ( امالي الصدوق / ۱۰۱ و ۳۷۴ ) و سپاه امام حسين که ۳۲ سواره و ۴۰ پياده بودند ( کامل ابن اثير ۵۶۰/۲ ) مردانه در برابر حملات ايستادند و شجاعانه جنگيدند و کشتند و کشته شدند . هر کس از ياران آن حضرت شهادت مي يافت جاي خاليش پيدا بود ولي سربازي که از سپاه يزيد بر خاک مي افتاد سربازي ديگر جايش را مي گرفت .

جنگ همچنان به راه خود ادامه مي داد تا بدانجا که اصحاب امام حسين عليه السلام همگي کشته شدند . در اين هنگام نوبت به خاندان حضرتش رسيد . اولين کس از آنان که پاي در ميدان گذارد پسر مهترش علي اکبر بود. ( تاريخ طبري ۳۴۱/۴ ) و به دنبال او ديگر کسان امام حسين عليه السلام از جمله فرزندان امام علي و امام حسن عليهما السلام و جعفر طيار و عقيل به ميدان رفتند و پس از رزمي دلاورانه شهد شهادت به کام ريختند . و عباس بن علي عليهما السلام هم که به قصد آب آوردن نبرد خويش را آغاز کرده بود مورد هجوم دشمن واقع شد و هستي خويش را فداي حسين عليه السلام ساخت.

حساسترين لحظه عاشورا آن هنگام بود که عزيز زهرا و جگر گوشه مصطفي بي يار و ياور باقي ماند و دشمن از هر سو به حضرتش حمله آورد و غيره .
حجاج بن عبدالله که خود در صحنه حاضر بود مي گويد : به خدا هرگز شکسته اي را نديده بودم که فرزند و کسان و يارانش کشته شده باشند و چون او ثابت قدم و آرام خاطر باشد . . . خدا پيش از او و پس از او کسي را همانندش نديدم . وقتي حمله مي برد پيادگان از راست و چپ او همچون بزغالگان از حمله گرگ فراري مي شدند.
همو اضافه مي کند : به خدا در اين حال بود که زينب دختر فاطمه به طرف آن حضرت آمد . . . در اين وقت عمر بن سعد نزديک حسين رسيد . زينب به او گفت : آيا ابو عبدالله کشته مي شود و تو نگاه مي کني !؟

گويد : گويي اشکهاي عمر را مي بينم که بر دو گونه و ريشش روان بود . وروي از زينب بگردانيد . . . ( تاريخ طبري ۲۴۵/۴
براي امام حسين عليه السلام شش ( ارشاد / ۲۵۳ ) يا نه ( تاريخ اهل البيت / ۱۰۲ ) يا ده ( کشف الغمه ۲۵۰/۲ ) فرزند از مادران مختلف شمرده اند که از آن فرزندان علي اکبر و عبدالله شير خوار ( علي اصغر ) در کنار پدر به شهادت رسيدند و امام سجاد عليه السلام پيشواي چهارم شيعيان گرديد .
الا … اي محرم!

الا… اي محرم!
تو آن خشم خونين خلق خدايي که از حنجر سرخ و پاک شهيدان برون زد. تو بغض گلوي تمام ستمديدگاني که در کربلا ، نيمروزي به يکباره ترکيد. تو خون دل و ديده روزگاري که با خنجر کينه توز ستم، بر زمين ريخت . تو خون خدايي که با خاک آميخت. تو شبرنگ سرخي، که در سال هاي سياهي درخشيد.

الا …. اي محرم!
تو خشم گره خورده سالياني، تو آتشفشاني، تو بر ظلم دشمن گواهي. تو بر شور ايمان پاکان نشاني. تو هفتاد آيه، تو هفتاد سوره ، تو هفتاد رمز حياتي، تو پيغام فرياد سرخ زماني. تو موجي ز درياي عصيان و خشمي که افتان و خيزان رسيده است بر ساحل روزگاران.

الا …. اي محرم!
تو فجري، تو نصري ، تويي « ليلة القدر» مردم . تو رعدي ، تو برقي، تو طوفان طفي، تويي غرش تندر کوهساران!

الا … اي محرم!
تو يادآور عشق و خون و حماسه. تو دانشگه بي نظير جهاد و شهادت. تويي مظهر « ثار» و « ايثار» ياران.

الا… اي محرم!
به هنگام و هنگامه هجرت کاروان شهيدان . تو آن راهبان روانبخش و مهمان نوازي که در پاي ره پوي آزادگان لاله ارغوان مي فشاني.

الا … اي محرم!
به چشم و دل قهرمانان و آزاد مردان که همواره بر ضد بيداد، قامت کشيدند و در صفحه سرخ تاريخ ، زيباترين نقش جاويد را آفريدند. تو آن آشناي کهن ياد و دشمن ستيزي که همواره در يادشاني.

الا… اي محرم!
تو آن کيمياي دگرگونه سازي که مرگ حيات آفرين را، به نام « شهادت» به اکسير عشقي که در التهاب سرانگشت سحر آفرينت نهفته است، چو شهدي مصفا و شيرين به کام پذيرندگان مي چشاني!

مقايسه روش امام حسين با ساير ائمه
تقيه
يكى از موضوعاتى كه خوب است در اطراف آن بحث و تحقيق شود , مقايسه روش سيدالشهداء با ساير ائمه اطهار است . در نظر بسيارى از مردم اينطور است كه روش امام حسين ( ع ) با ساير ائمه اطهار مثل روش امام حسن و امام سجاد و امام باقر و امام صادق و ساير ائمه و حتى روش اميرالمؤمنين متفاوت و مختلف است و مثل اين است كه مكتب امام حسين مخصوص به خود اوست و هيچيك از ائمه ديگر تابع اين مكتب و اين روش نبوده اند و از روش و مكتب ديگرى پيروى مى نموده اند , و اين خود به خود عقده كور و اشكالى در دلها توليد مى كند , و به علاوه ما بايد بدانيم كه در عمل چه نوع رفتار كنيم , بايد تابع آن مكتب باشيم يا تابع اين مكتب . براى اينكه موضوع بحث بهتر مشخص شود عرض ميكنم روشى كه شيعه با آن روش شناخته شده و ائمه دين آن را مشخص كرده اند و از علامات و مختصات شيعه شناخته شده موضوع ( تقيه( است , به طورى كه كلمه ( شيعه) و ( تقيه) مثل ( حاتم) و ( جود) لازم و ملزوم يكديگر شناخته شده اند . همه ائمه دين تقيه مى كرده اند , حالا چطور شد كه امام حسين ( ع ) در اين ميان تقيه نكرد و قيام نمود ؟ اگر تقيه حق است چرا امام حسين تقيه نكرد و حال آنكه موجبات تقيه كاملا براى امام حسين فراهم بود . و اگر تقيه حق نيست پس چرا ساير ائمه اطهار تقيه مى كرده اند و به تقيه دستور مى داده اند ؟
و به علاوه , خود يك بحث اصولى است قطع نظر از اينكه روش ائمه با يكديگر متفاوت است و يا يكى است . فرض كنيم همه يك روش داشته اند , همه تقيه مى كرده اند و يا هيچكدام تقيه نمى كرده اند , اين خود يك بحث اصولى است كه از جنبه كلامى و اصولى مى توان بحث كرد كه اساسا تقيه مى تواند حق باشد ؟ و آيا با عقل و قرآن وفق مى دهد و يا نمى دهد ؟ اين مطلب هم بايد گفته شود كه هر چند معروف و مشهور اين است كه تقيه از مختصات شيعه است و غير شيعه قائل به تقيه نيست ولى اين شهرت , اساسى ندارد , در غير شيعه هم تقيه هست . اين مسئله نيز مثل مسئله تحريف قرآن است كه بعضى آن را از مختصات شيعه دانسته اند و حال آنكه اگر عده اى از شيعه قائل به تحريف قرآن هستند , از اهل سنت هم قائلند , عدد قائلين آنها كمتر از عدد قائلين شيعه نيست , و البته اگر همه علماء سنى قائل به تحريف قرآن نيستند همه علماء شيعه نيز قائل به تحريف قرآن نيستند .

اين مطلب به عنوان مثال گفته شد , فعلا وارد بحث تحريف قرآن نيستيم . اين مطلب را يك توسعه بيشتر هم مى توان داد كه از موضوع رعايت تقيه وسيعتر باشد , و مى شود گفت در بعضى امور ديگر هم در ابتدا بين سيرت و طريقه ائمه اطهار با يكديگر تعارض و تناقض ديده مى شود , ممكن است مثلا رسول اكرم ( ص ) يك طور عمل كرده باشد و اميرالمؤمنين طور ديگر , و يا اين كه هر دو بزرگوار طورى عمل كرده باشند و امام باقر و امام صادق طورى ديگر . اين تعارضها و تناقضهاى ظاهرى زياد ديده مى شود , و به عنوان مثال بعضى را عرض

خواهم كرد , و چون همه به عقيده ما معصومند و فعل همه آنها مانند قولشان حجت است پس ما در عمل چه كنيم ؟ تابع كدام سيرت و كدام عمل باشيم ؟ ما به دليل اينكه امامتاهل بيت عصمت را پذيرفته ايم و سخنان آنها و افعال آنها را حجت مى دانيم و معتقديم رسول خدا ما را به آنها ارجاع فرموده است از لحاظ آثار و ماثر دينى از اهل سنت و جماعت غنى تر هستيم , بيش از آنها حديث و خبر داريم , بيش از آنها حكمتهاى اخلاقى و اجتماعى داريم , بيش از آنها دعاهاى پر ارزش داريم كه خود دعاها باب بزرگى است از معارف و تعليمات

اخلاقى و اجتماعى اسلام و بايد مستقلا در اطراف آن بحث شود . آنها به اندازه ما سيرت ندارند و از اين جهت نيز ما از آنها غنى تر هستيم . لهذا كسانى كه حساب كرده اند مى گويند كه تمام صحاح سته اهل تسنن به اندازه كتاب كافى ما حديث ندارد . چون در مدتها پيش بوده كه ديده ام و البته خودم اين حساب و مقايسه را نكرده ام از قول ديگران نقل مى كنم , الان هم عدد و رقم اين دو يادم نيست , اجمالا آنچه به خاطرم مانده اين است كه ( كافى( متجاوز از شانزده هزار حديث دارد . اين به نوبه خود يك افتخارى براى شيعه شمرده

شده و به همين دليل شيعه خود را محتاج به قياس و استحسان نديده است و هميشه به اين مطلب افتخار كرده است . حال مى خواهم عرض كنم همين چيزى كه نقطه قوت شيعه شمرده شده ممكن است با توجه به اشكال بالا نقطه ضعف شيعه شمرده شود , گفته شود شيعه چون يك معصوم و يك پيشوا ندارد و چهارده پيشوا دارد و چون از هر يك از اين پيشواها راه و رسمهاى مختلف نقل شده در نتيجه يك نوع حيرت ويك نوع ضلالت و يك نوع سرگيجه براى شيعه پيدا مى شود و يك نوع هرج و مرج براى مردم شيعه پديد مىآيد , آنوقت اين خود يك وسيله خوبى هم براى مردمى كه دين را وسيله مقاصد خودشان قرار مى دهند و فساد را بانيروى مقدسى مى خواهند مجهز نمايند مى شود , هر كسى دلش مى

خواهد طورى عمل كند , از يك حديث و يك عمل يكى از ائمه در يك مورد بالخصوص شاهد ودليل مىآورد . نتيجه اينها تشتت است و هرج و مرج و اصل ثابت اخلاقى و اجتماعى نداشتن , و واى به حال ملتى كه اصول ثابت و واحدى نداشته باشد و هر كسى از خود طرز فكرى داشته باشد . اين درست مصداق همان مثل است كه مى گويد اگر مريض طبيبش زياد شد اميد بهبود در او نيست .

والحق هم بايد گفت كه اگر روى اين روشهاى به ظاهر مخالف , حساب و تحقيق و اجتهاد نشود , همين آثار سوء هست , يعنى چه آن كه ما چند پيشواى مختلف الطريقه داشته باشيم و يا آنكه پيشوايان ما همه بر يك طريق باشند ولى در ظاهر اختلافى ببينيم و حتى اينكه يك پيشوا داشته باشيم ولى در مواطن مختلف روشهاى مختلف در او ببينيم و نتوانيم اختلافها را حل كنيم به يك اصل معين , همين هرج و مرج كه گفته شد پيدا مى شود .

مثلا به عنوان مثال عرض مى كنم : ما از يك طرف وقتى كه به سيرت رسول اكرم مراجعه مى كنيم مى بينيم كه فقيرانه زندگى مى كرده است , نان جو مى خورده است , لباس وصله دار مى پوشيده است , اميرالمؤمنين همينطور , و قرآن هم مى فرمايد : لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و اليوم الاخر ( ۱ ) , پس همه مردم موظفند از روش و سيره رسول اكرم پيروى كنند , همه فقيرانه زندگانى كنند , همه نان جو بخورند , لباس وصله دار بپوشند . ولى وقتى مى رويم زندگانى امام مجتبى را مى بينيم و يا زندگانى امام صادق و امام رضا را مى بينيم , مى بينيم آنها فقيرانه زندگانى نمى كرده اند , غذاى خوب مى خورده اند و جامه خوب مى پوشيده اند و مركب خوب سوار مى شده اند , از طيبات دنيا

استفاده مى كرده اند . امام صادق وقتى به خانه شخصى مى رود و مى بيند آن شخص خانه كوچكى دارد با اينكه متمكن است , مى فرمايد : چرا خانه وسيعترى براى خود تهيه نمى كنى ؟ مى گويد : اين خانه , خانه پدرى من است , پدرم در اينجا زندگانى كرده است . مى فرمايد : شايد پدرت شعور نداشته , آيا تو هم بايد مثل او شعور نداشته باشى ؟ ! تو مى خواهى يك عمر جرم بى شعورى پدرت را بدهى ؟ !

اين امور است كه در ظاهر مخالف يكديگر شمرده مى شود , و اين است امرى كه ممكن است يك نقطه ضعف در تشيع شمرده شود . ولى نه , اين طور نيست , من از همين مثال استفاده مى كنم كه اينطور نيست و نقطه قوت شيعه در همين است . مقدمه عرض مى كنم ما اگر يك پيشواى معصوم داشته باشيم كه بيست سال يا سى سال در ميان ما باشد و يا يك پيشوا داشته باشيم كه ۲۵۰ سال در ميان ما باشد , البته اگر تنها ۲۰ سال در ميان ما باشد آنقدرها تحولات و پيچ و خمها و تغييرها و موضوعهاى مختلف پيش نمىآيد كه ما عمل آن پيشوا و طرز مواجه شدن آن پيشوا را با صورتهاى مختلف و شكلهاى مختلف موضوعات ببينيم و در نتيجه استاد بشويم و مهارت پيدا كنيم كه ما هم در اين دنياى متغير چگونه

مواجه شويم و در اين زندگى متغير چگونه اصول كلى دين را با موضوعات مختلف و متغير تطبيق كنيم , زيرا دين يك بيانى دارد و يك تطبيقى و عملى , عينا مانند درسهاى نظرى و درسهاى عملى . درسهاى عملى طرز تطبيق نظريه ها است با موضوعات جزئى و مختلف . ولى اگر ۲۵۰ سال يك پيشواى معصوم داشته باشيم كه با اقسام و انواع صورتهاى قضايا مواجه شود و طريق حل آن قضايا را به ما بنماياند ما بهتر به روح تعليماتدين آشنا مى شويم و از جمود و خشكى و به اصطلاح منطق ( اخذ ما ليس بعلة) و يا( خلط ما بالعرض بما

بالذات) نجات پيدا مى كنيم. ( خلط ما بالعرض بما بالذات( يعنى دو چيزى كه همراه يكديگرند يكى از آنها در امر سومى دخالت دارد و همراهى آن ديگرى با آن امر سوم اصالت ندارد بلكه به اعتبار اين است كه به حسب اتفاق همراه اولى بوده است و ما اشتباه كنيم و بپنداريم كه آن چيزى كه مستلزم امر سوم است اوست . فرض كنيد الف و ب در ظرفى همراه يكديگر بوده اند و الف توليدج مى كند , بعد ما خيال كنيم كه ب مولدج است يا خيال كنيم در توليد كردن الف ج را , ب هم دخالت دارد . در سيره پيشوايان دين شك نيست كه آنها هم هر كدامدر زمانى بوده اند و زمان و محيط آنها اقتضائاتى داشته است و هر فردى ناچار است كه از مقتضيات زمان خود پيروى كند , يعنى دين نسبت به مقتضياتزمان , مردم را آزاد گذاشته است . حال در زمينه تعدد پيشواى معصوم و يا طول عمر يك پيشوا انسان بهتر مى تواند روح تعليمات دينى را از آنچه كه مربوط به مقتضيات عصر و زمان است تشخيص دهد , روح را

بگيرد و امور مربوط به مقتضيات زمان را رها كند . ممكن است پيغمبر يك عملى بكند به حكم اينكه روح دين اقتضا مى كند , و ممكن است يك عملى بكند به حكم مقتضيات زمان , مثل

همان مثالى كه راجع به زندگانى فقيرانه عرض كردم كه رسول خدا فقيرانه زندگى مى كرد و امام صادق مثلا نه . حال يك داستانى نقل مى كنم كه خوب روح اين مطلب را بشكافد :
در حديث معروفى كه هم در ( كافى( و هم در ( تحف العقول( است آمده كه سفيان ثورى آمد به حضور امام صادق و نسبت به اينكه امام لباس لطيفى پوشيده بود اعتراض كرد كه پيغمبر چنين لباسى نمى پوشيد . حضرتفرمود : تو خيال مى كنى چون پيغمبر چنان بود مردم تا ابد بايد آنطور باشند ؟ ! تو نمى دانى اين جزء دستور اسلام نيست ؟ ! تو بايد عقل داشته باشى , اينقدر عقل و قوه حساب داشته باشى , آن عصر و زمان و آن منطقه را در نظر بگيرى . در آن زمان زندگانى متوسط همان بود كه پيغمبر داشت .

دستور اسلام مواسات و مساوات است . بايد ديد اكثريت مردم در آن زمان چگونه زندگى داشته اند . البته براى پيغمبر كه پيشوا و مقتدا بود و مردم جان و مال خود را در اختيار او مى گذاشتند همه جو زندگى فراهم بود , ولى هرگز رسول اكرم با وجود چنان زندگى عمومى , براى شخص خودش امتيازى قائل نمى شد . آنچه دستور اسلام است همدردى است , مواسات و مساوات است , عدل و انصاف است , روش نرم و ملايم است كه در روح فقرا توليد عقده ننمايد , آن كسى كه رفيق يا همسايه يا ناظر اعمال اوست ناراحت نشود . اگر در زمان پيغمبر اين وسعت عيش و اين رخص مى بود پيغمبر آنطور رفتار نمى كرد . مردم از اين جهت آزادند كه اينطور لباس بپوشند يا آنطور , كهنه بپوشند يا نو , اين پارچه را انتخاب كنند يا آن پارچه را , اين طرز را يا آن طرز را . دين به اين چيزها اهميت نمى دهد , آنچه كه اهميت مى دهد آن چيزهاست يعنى اصولى مانند همدردى , مساوات , و عدل و انصاف.

بعد فرمود : ولكن من را كه اين طور مى بينى هميشه متوجه حقوقى كه به مال من تعلق مى گيرد هستم . . . پس بين روشن من و روش پيغمبر اختلاف اصولى و معنوى نيست . و لهذا در حديث است كه در زمان امام صادق خشكسالى پيدا شد , امام صادق به ناظر خرج خود فرمود : برو گندمهاى ذخيره ما را در بازار بفروش , از اين پس نان خود را به طور روزانه از بازار تهيه مى كنيم ( و نان بازار از گندم و جو با هم تهيه مى شد( . اسلام نمى گويد نان گندم بخور يا نان جو و يا گندم و جو را با هم مخلوط كن , مى گويد روش تو بايد در ميان مردم مقرون به انصاف و عدالت و احسان باشد . حال ما از اين اختلاف روش رسول اكرم و امام صادق بهتر به روح اسلام پى مى بريم . اگر امام صادق اين بيان را نمى كرد و توضيح نمى داد

, ما آن جنبه از عمل رسول خدا را كه مربوط به مقتضيات عصر آن حضرت است جزء دستور اسلام مى شمرديم و بعد به ضميمه آيه ۲۱ از سوره احزاب كه مى فرمايد به پيغمبر تأسى كنيد صغرى و كبرى تشكيل مى داديم و تا قيامت مردم را در زير زنجير مى كشيديم , ولى بيان امام صادق و توضيح آن حضرت و اختلاف روش آن حضرت با روش پيغمبر درس آموزنده اى است براى ما , و ما را از جمود و خشكى خارج مى كند , به روح و معنا آشنا مى سازد . البته در اينجا امام صادق شخصا بيان دارد , اگر هم بيانى نمى داشت باز خود ما بايد اينقدرها تعقل و قوه اجتهاد داشته باشيم , اينها را متناقض و متضاد و متعارض ندانيم .

اين جمود مخصوصا در اخباريين زياد است كه حتى شرب دخان را منع مى كنند .
عليهذا يكى از طرق حل تعارضاتى كه در سيرتهاى مختلف است , به اصطلاح حل عرفى و جمع عرفى است كه از راه اختلاف مقتضيات زمان است . حتى در حل تعارضات قولى نيز اين طريق را مى توان به كار برد گواينكه فقهاء ما توجه نكرده اند .
يك مثال ديگر : به على ( ع ) عرض كردند درباره اين حديث كه غيروا الشيب و لا تشبهوا باليهود . على ( ع ) خودش اين حديث را روايت مى كرد ولى عمل نمى كرد , يعنى خودش رنگ نمى بست و خضاب نمى كرد . على (ع ) فرمود : اين دستور , مخصوص زمان پيغمبر است , اين تاكتيك جنگى بود كه دشمن نگويد اينها يك عده پير و پاتال هستند , يك حيله جنگى بود كه رسول اكرم به كار مى برد ولى امروز فامرء و ما اختار .

حال اگر سيرت على نبود و توضيح على نبود ما مى گفتيم پيغمبر فرمود ريشها را خضاب كنيد , تا قيامت به ريش مردم چسبيده بوديم كه حتما بايد ريشها را رنگ ببنديد . پس اين خود يك طريق حل تناقض است . البته اين كار مطالعه كامل لازم دارد .
يكى از علماى مطلع كه مستقل فكر مى كرد يادم هست كه درباره اخبار تفويض كه خيلى قرع سمع هم مى كند كه چگونه خدا اختيارات مى دهد ( مثل اختيارات وزير دادگسترى ) مى گفت مثلا . . .
اين نكته را بايد بدانيم كه يك عده مسائل داريم كه اين مسائل روح تعليمات دين است , دستورهاى كلى الهى است . اينها به هيچ نحو قابل تغيير و تبديل نيست , ناشى از مصالح كلى و عالى بشريت است , تا بشريت هست اين دستورها هم هست , بشر از آن جهت كه بشر است بايد اين دستورها را به كار بندد .
امام حسين (ع ) با برادر

پس از شهادت حضرت علی (ع )، به فرموده رسول خدا (ص ) و وصيت اميرالمؤمنين (ع ) امامت و رهبری شيعيان به حسن بن علی (ع )، فرزند بزرگ اميرالمؤمنين (ع )، منتقل گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد که به فرامين پيشوايشان امام حسن (ع ) گوش فرادارند. امام حسين (ع ) که دست پرورد وحی محمدی و ولايت علوی بود، همراه و همکار و همفکر برادرش بود. چنان که وقتی بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ ، امام حسن (ع ) مجبور شد که با معاويه صلح کند و آن همه ناراحتيها را تحمل نمايد، امام حسين (ع ) شريک رنجهای برادر بود و چون مي دانست که اين صلح به صلاح اسلام و مسلمين معاويه ، در حضور امام حسن (ع ) وامام حسين (ع ) دهان آلوده اش را به بدگويی نسبت به امام حسن (ع ) و پدر بزرگوارشان اميرمؤمنان (ع ) گشود، امام حسين (ع ) به دفاع برخاست تا سخن در گلوی معاويه بشکند و سزای ناهنجاريش را به کنارش بگذارد، ولی امام حسن (ع ) او را به سکوت و خاموشی فراخواند، امام حسين (ع ) پذيرا شد و به جايش بازگشت ، آن گاه امام حسن (ع ) خود به پاسخ معاويه برآمد، و با بيانی رسا و کوبنده خاموشش ساخت .

امام حسين (ع ) در زمان معاويه

چون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) از دنيا رحلت فرمود، به گفته رسول خدا (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و وصيت حسن بن علی (ع امامت و رهبری شيعيان به امام حسين (ع ) منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبری جامعه گرديد. امام حسين (ع ) مي ديد که معاويه با اتکا به قدرت اسلام ، بر اريکه حکومت اسلام به ناحق تکيه زده ، سخت مشغول تخريب اساس جامعه اسلامی و قوانين خداوند است ، و از اين حکومت پوشالی مخرب به سختی رنج مي برد، ولی نمي توانست دستی فراز آورد و قدرتی فراهم کند تا او را از جايگاه حکومت اسلامی پايين بکشد، چنانچه برادرش امام حسن (ع ) نيز وضعی مشابه او داشت .امام حسين (ع ) مي دانست اگر تصميمش را آشکار سازد و به سازندگی قدرت

بپردازد، پيش از هر جنبش و حرکت مفيدی به قتلش مي رساند، ناچار دندان بر جگر نهاد و صبر را پيشه ساخت که اگر برمي خاست ، پيش از اقدام به دسيسه کشته مي شد، و از اين کشته شدن هيچ نتيجه ای گرفته نمي شد. بنابراين تا معاويه زنده بود، چون برادر زيست و علم مخالفتهای بزرگ نيفراخت ، جز آن که گاهی محيط و حرکات و اعمال معاويه را به باد انتقاد مي گرفت و مردم را به آينده نزديک اميدوار مي ساخت که اقدام مؤثری خواهد نمود. و در تمام طول مدتی که معاويه از مردم برای ولايت عهدی يزيد، بيعت مي گرفت ، حسين به شدت با او مخالفت کرد، و هرگز تن به بيعت يزيد نداد و ولي عهدی او را نپذيرفت و حتی گاهی سخنانی تند به معاويه گفت و يا نامه ای کوبنده برای او نوشت . معاويه هم در بيعت گرفتن برای يزيد، به او اصراری نکرد و امام (ع ) همچنين بود و ماند تا معاويه درگذشت …

قيام حسيني

يزيد پس از معاويه بر تخت حکومت اسلامی تکيه زد و خود را اميرالمؤمنين خواند، برای اين که سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبيت کند، مصمم شد برای نامداران و شخصيتهای اسلامی پيامی بفرستد و آنان را به بيعت با خويش بخواند. به همين منظور، نامه ای به حاکم مدينه نوشت و در آن يادآور شد که برای من از حسين (ع ) بيعت بگير و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان . حاکم اين خبر را به امام حسين (ع ) رسانيد و جواب مطالبه نمود. امام حسين (ع ) چنين فرمود: “انا لله و انا اليه راجعون و علی الاسلام السلام اذا بليت الامة براع

مثل يزيد”. آن گاه که افرادی چون يزيد، (شراب خوار و قمارباز و بي ايمان و ناپاک که حتی ظاهر اسلام را هم مراعات نمي کند) بر مسند حکومت اسلامی بنشيند، بايد فاتحه اسلام را خواند. (زيرا اين گونه زمامدارها با نيروی اسلام و به نام اسلام ، اسلام را از بين مي برند.) امام حسين (ع ) مي دانست اينک که حکومت يزيد را به رسميت نشناخته است ، اگر درمدينه بماند به قتلش مي رسانند، لذا به امر پروردگار، شبانه و مخفی از مدينه به سوی مکه حرکت کرد. آمدن آن حضرت به مکه ، همراه با سرباز زدن او از بيعت يزيد، در بين مردم مکه و مدينه انتشار يافت ، و اين خبر تا به کوفه هم رسيد. کوفيان ازامام حسين (ع ) که در مکه بسر مي برد دعوت کردند تا به سوی آنان آيد و زمامدار امورشان باشد. امام (ع )

مسلم بن عقيل ، پسر عموی خويش را به کوفه فرستاد تا حرکت و واکنش اجتماع کوفی را از نزديک ببيند و برايش بنويسد. مسلم به کوفه رسيد و با استقبال گرم و بي سابقه ای روبرو شد، هزاران نفر به عنوان نايب امام (ع ) با او بيعت کردند، و مسلم هم نامه ای به امام حسين (ع ) نگاشت و حرکت فوری امام (ع ) را لازم گزارش داد. هر چند امام حسين (ع ) کوفيان را به خوبی مي شناخت ، و بي وفايی و بي ديني شان را درزمان حکومت پدر و برادر ديده بود و مي دانست به گفته ها و بيعتشان با مسلم نمي توان اعتماد کرد، و ليکن برای

اتمام حجت و اجرای اوامر پروردگار تصميم گرفت که به سوی کوفه حرکت کند. با اين حال تا هشتم ذي حجه ، يعنی روزی که همه مردم مکه عازم رفتن به “مني ” بودند و هر کس در راه مکه جا مانده بود با عجله تمام مي خواست خود را به مکه برساند، آن حضرت در مکه ماند و در چنين روزی با اهل بيت و ياران خود، از مکه به طرف عراق خارج شد و با اين کار هم به وظيفه خويش عمل کرد و هم به مسلمانان جهان فهماند که پسر پيغمبر امت ، يزيد را به رسميت نشناخته و با او بيعت نکرده ، بلکه عليه او قيام کرده است . يزيد که حرکت مسلم را به سوی کوفه دريافته و از بيعت کوفيان با او آگاه شده بود، ابن زياد را (که از پليدترين ياران يزيد و از کثيفترين طرفداران حکومت بنی اميه بود) به کوفه فرستاد. ابن زياد از ضعف ايمان و

دورويی و ترس مردم کوفه استفاده نمود و با تهديد ارعاب ، آنان را از دور و بر مسلم پراکنده ساخت ، و مسلم به تنهايی با عمال ابن زياد به نبرد پرداخت ، و پس از جنگی دلاورانه و شگفت ، با شجاعت شهيد شد. (سلام خدا بر او باد). و ابن زياد جامعه دورو و خيانتکار و بي ايمان کوفه را عليه امام حسين (ع ) برانگيخت ، و کار به جايی رسيد که عده ای از همان کسانی که برای امام (ع ) دعوت نامه نوشته بودند، سلاح جنگ پوشيدند و منتظر ماندند تا امام حسين (ع ) از راه برسد و به قتلش برسانند. امام حسين (ع ) از همان شبی که از مدينه بيرون آمد، و در تمام مدتی که در مکه اقامت گزيد، و در طول راه مکه به کربلا، تا هنگام شهادت ، گاهی به اشاره ، گاهی به اعلان مي داشت که : “مقصود من از حرکت ، رسوا ساختن حکومت ضد اسلامی يزيد و صراحت ، برپاداشتن امر به معروف و نهی از منکر و ايستادگی در برابر ظلم و ستمگری است و جز حمايت قرآن و زنده داشتن دين محمدی هدفی ندارم “.