زندگي ناصرخسرو

مقدمه
انسان موجودی قابل تکامل و مستعد برای تحول است ، اما براستی بسیار اندک هستند کسانی که توانسته باشند متحول شوند و همچون بودا ، ابراهیم ادهم و معدودی دیگر، از زندگانی خاصی دست کشند و به حقیقتی متعالی پی برده ، بقیه عمر را بر سر آن گذارند . این هجرت درونی و جهاد اکبر فیضی است که کمتر انسانی از آن مستفیض شده است و چشمه ای است که سیراب شدگان از آن چشمه معدودند .

تمدن ایرانی همواره و در همه جا به فرهنگ و ادبیات اصیل خود شناخته شده است . درمیان این فرهنگ کهنه چهره های ادبی بزرگی وجود داشته اند که این چهره ها و سرمایه های گرانبهای ادبیات ایران در طی زمان همچنان جاویدان مانده اند و همواره در فرهنگ مردم سرزمین خود تأثیر گذار بوده اند و آشنا شدن با زندگی این بزرگان تاریخ ادب ایران می تواند راهی باشد برای زنده نگه داشتن فرهنگ اصیل ایرانی و اسلامی .

چرا که شاعران و نویسندگان بزرگ ایرانی برای هر یک از مجموعه های گرانبهایی که از خود بر جای گذاشته اند رنجها و محنتهای فراوانی برده اند . مانند ناصرخسرو قبادیانی که از مردان بزرگ فرهنگ فارسی می باشد .

برخواستم از جای و سفر پیش گرفتم
نزخانه م یاد آمد و نز گلشن و منظر
پس بر عهدۀ ماست که در حفظ و نگهداری از گنجینه های با ارزش بزرگان ادب جهان و همچنین آشنا شدن با زندگی آنها و انتقال این دانسته ها به نسل بعد بکوشیم .
در محضر خسرو :
حکیم ابو معین ناصر خسرو قبادیانی ملقب به « حجت » از گویندگان و شاعران توانای زبان فارسی در دورۀ سلطان محمود غزنوی است . حکیم ناصر خسرو در سال ۳۹۴ هجری قمری در قبادیان از توابع بلخ متولد شد . او از خاندان محتشمی بود و ثروتی در بلخ داشت و از کودکی به کسب علوم و آداب اشتغال ورزید و پس از کسب علوم در جوانی به دربار سلاطین و امرا راه یافته و به مراتب عالی رسیده و به کارهای دیوانی مشغول بوده است .

خسرو پسر حارث از خاندانهای سرشناس و مورد احترام قریۀ قبادیان بود . قبادیان ناحیه ای از نواحی تابعه شهر بلخ در کنار یکی از شاخه های رود جیحون بنا شده بود و دارای چشمه های معروف آب شیرین ، باغات مصفا ، کشاورزی چشمگیر و درختهایی مخصوص بود که برگهایش در زمستان نیمی قرمز و نیمی سبز می شد و به چهرۀ برف گرفتۀ روستا رنگی زیبا می زد . رود اصلی شهر بلخ به دوازده شاخه تقسیم می شد که یکی از آنها بنام ” عزبنکی ” بود و آبرسانی این منطقه را بعهده داشت . اهالی روستا عموماً مسلمان و ایرانی الاصل بودند و گروهی از اعراب بنی تمیم هم از سال ۳۲ هجری که شهر بلخ توسط ” احنف ابن قیس ” فتح شده و در زمرۀ سرزمین های اسلامی در آمده بود در همین منطقه سکنا گزیده بودند . کار مردم کشاورزی و دامداری بود و چتر وسیعی از صمیمیت ، خلوص و روابط عاطفی بر سر منطقه سایه می گستراند .

اهالی این روستا ، همچون دیگرمناطق مشابه ، معمولاً سالی یکبار، برای بررسی مسائل عمومی شان در محضر بزرگی از بزرگان قریه جمع می شدند ؛ هر کس حرفی داشت می زد و تصمیمهای همگانی گرفته می شد . اکنون ( ذیقعدۀ سال ۳۹۴ هجری برابر با تیرماه سال ۳۸۲ شمسی ) مجمع سالانه مردم قبادیان در حضور خسرو فرزند حارث ، که از دبیران و افراد مورد اعتماد حکومت سامانیان بود ، تشکیل شده است و شربت خنک همراه با دانه های معروف منطقه و خربزه هایی که اختصاصاً برای خسرو از اطراف نیشابور آورده اند، برای مهمانان مهیا است .

در هوای گرم تیرماه ، مردان ِعلاقه مند گرد هم جمع شده اند تا به چند مسئله اساسی رسیدگی شود . یکی از عمده ترین این مسائل موضوع حمام ده و شکایت حمامی از برخی اهالی است که آنچه به عهده گرفته بوده اند ومی بایست بعنوان اجرت سالانه حمامی بپردازند ،نپرداخته اند و بعضی هم بی توجهی های دیگری کرده بودند که در نتیجه ، ” تاجیک ترمذی ” مردی که امور حمام را بعهده گرفته بود اظهار نارضایتی می کرد ؛ موضوع دوم شکا یت “چغری ” جوان مغولی الاصل بود که شبانی گلۀ ( شب چره) را داشت و مدعی بود که با وجود همۀ خطراتی که درکوه و بیابان گلۀ گوسفندان را تهدید می کند و او مجبور است گله را به مناطق دور دست ببرد و چندین ماه به خانه و خانواده اش بر نمی گردد ، آنچه دو سال پیش به عنوان دستمزد برایش تعیین کرده اند کم است و کفاف زندگی اش را نمی کند .

در این مجلس هر کس سخنی می گفت ؛ پیرمردها دارای احترامی خواص بودند و وقتی یکی از آنها لب به سخن می گشود جوانترها ساکت می نشستند تا حرف او تمام شود . یکی از پیرمردها که انگشتان دست چپش بطرز دلخراشی بریده و قطع شده بود در تأیید چغری چوپان ، خاطره جوانی خود را که چوپان بوده و چگونه با چند گرگ گرسنه روبرو شده و برای حفظ گوسفندان با آنان بمبارزه برخاسته بود ، تعریف کرد و دست چپش را به عنوان سند به همگان نشان داد .

دیگری که بنام ” اسلم بیک ” صدا زده می شد و چند گاهی مشکل ” تون تابی ” و نظافت حمام و آب گرفتن برای ” خزینه ” و تنها ماندن با ” جن و پری ” ها را تجربه کرده بود ، از خاطرات خودش تعریف می کرد و طوری از وقایع آن زمان یاد می نمود که گویی همۀ حاضران را در ترس و وحشت و سختیهای کارش سهیم کرده است . او از یخ بستن مسیر آب در زمستان ، افتادن درمسیر یخ آب رودخانه بخاطر آب گرفتن برای حمام ، شنیدن سر و صدای جن و پری ها در غروب ها و شب ها که حمام خلوت بوده وکسی در رختکن حضور نداشته و ضمناً بدرفتاری بعضی از “هم ولایتی ها ” صحبت می کرد و اینهمه بر سرِافزودن به دستمزد سالیانۀ چوپان و حمامی بود ؛ حرفها زده شد هر کس هرتعداد گوسفند و بره یا هر مقدار گندم و جو ، کاه و یونجه و یا پول نقد را بعنوان مزد چوپان و حمامی بعهده می گیرد ، در دو مرحله بپردازد یکی اول میزان ( برابر اول مهر ماه ، آغاز فصل پائیز ) و دومی هم شب عید .

خسرو در تصمیم گیری نهایی بسیار مؤثر بود . او گفت : زندگی این دو نفر بدلیل اینکه زمین و باغ و گوسفند زیاد ندارند ، نباید معطل بماند ؛ باید طوری به آنها اجرت پرداخت شود که مثل یک کشاورز معمولی یا دامدار متوسط بتوانند زندگی کنند و به هر نفر هم یک ” جوان ” کمکی داده شود تا کم کم به فوت و فن کار وارد و در موقع ضروری بتواند جای آنها را بگیرد .

دراین موقع ، جوانی شادمان و خندان ، از آن طرف حیاط وارد شد ؛ خود را از میان افراد به سختی گذراند و به خسرو رسید ؛ کنارش بر روی زانو نشست و در گوش او چیزی گفت که چهرۀ خسرو نیز خندان شد و سر به آسمان بلند کرد و پس از ذکر کلماتی دعا گونه ، با شادمانی و با صدای بلند خطاب به حضار گفت : الان پیشکار من ، خبر خوبی بمن داد من از این خبر آنقدر خوشحال و شادمان شدم که حد ندارد ؛ و حالا بعنوان تشکر از خداوند بزرگ که دومین پسر مرا سالم بدنیا آورد و مادرش نیز سالم است ، من بشما اعلام می کنم که سهمیۀ ده خانوار که می بایست به چوپان و گرمابه دار قریه مان بدهند من می دهم و برای اینکه مستحق ترین خانواده ها انتخاب شوند . این کار را به عهدۀ جناب مولانا عبدالصمد هراتی می گذارم . ضمناً ازامروز بمدت سه شبانه روز مردم خوب قبادیان مهمان من هستند .

جمعیّت هلهله کشیدند و با شادمانی دست زدند ؛ صدای ” تبریک ” و ” چشم روشن ” از هر طرف بلند شد آنگاه یکی از میان جمعیت صدا زد ؛ جناب خسرو خان ؛ بفرمائید که اسم این نور چشمی چیست ؟! خسرو گفت : چون در حال یاری مردم برای امورشان بودیم ، اسمش را ” ناصر” می گذاریم . دوباره صدای شادمانی از مردم بلند شد و همان مرد ریش سفیدی که اسلم بیک خوانده می شد گفت : بنابراین ، ضمن چشم روشنی گفتن بحضور خسروخان که همیشه خودشان یاور واقعی ما مردم بوده و هستند ، از ایشان تقاضا می کنیم که بیش از این صبر نکنند و برای دیدن نور چشمشان به ” اندرونی ” تشریف ببرند . ما حرفهایمان را می زنیم و نتیجه را خدمتتان عرض خواهیم کرد تا هر چه بفرمائید عمل کنیم .

خسرو ، شادمانه از جا برخواست ــ گرچه قبلا ً نیز خداوند پسری به او عطا کرده بود ، اما این بار خسرو از موقعیت جسمی همسرش نگران بود و شنیدن خبر سلامتی نوزاد و مادر او را خیلی خوشحال کرده بود . هر قدم که خسرو برمی داشت و از” بیرونی ” خانه به ” اندرونی ” می رفت ، صدای هلهلۀ مردم و سخنانی که رد و بدل می شد ، گنگ تر بنظرش می رسید تا آنکه فاصلۀ دو سوی عمارت را طی کرد و از بهار خواب ِ اندرونی گذشت وارد اتاق نشیمن شد …شادی از

نگاه همه موج می زد و خسرو در جلوی در ایستاد تا قنداقۀ فرزندش را برایش بیاورند . آنروزها مردان بزرگ برای دیدن بچه به اندرونی نمی رفتند بلکه نوزاد را برای ” دستبوسی پدر ” توسط قابله بحضورش می آوردند . خسرو روبروی اندرونی ایستاد ؛ سرفه ای کرد و بدین وسیله حضورش را اعلام نمود . مامائی زرنگ و جا افتاده قنداقۀ نوزاد را که در پوششی رنگین پیچیده شده بود ، پیش خسرو آورد و ضمن سلام و تبریک گفت : ” ایشالا خوش قدم باشد . یه پسر کاکل زری

مثل ماهه . میخوا مثل پدرش ازبزرگون بشه ، اهل کرم باشه و ضعیفا رو دستگیری کنه . خسرو که می دانست این تعارفات برای چیست ، بچه را از قابله گرفت و گفت : ” خیلی ممنون . دست شما دست خوبی یه ، الحمدلله که مادر و بچه هر دو سالم و خوبند . ” بعد صورت بچه را به آرامی بوسید و در حالیکه ظاهرا ً بخاطر حفظ ابهت و جبروت خودش سعی می کرد که خیلی هم با قابله خودمانی بنظر نرسد ، دستی به جیب کرد و یک سکۀ نقره بیرون آورده به قابله داد و گفت : انشاالله از حالا به بعد هم مواظبت از بچه بعهدۀ شماست . ببینید اگر مادرش شیر کافی ندارد ، یک دایۀ مناسب برای پسرم ناصر پیدا کنید . قابله

صورتش را بحالت سوألی درهم کرد و گفت: ” خسروخان بسلامت باشه ، چرا مادرش شیر نداشته باشد ، خیلی هم شیر داره . حالش هم خوب خوبه . ”
خسرو با گفتن : ” خوب ، الحمدلله ” ، قنداقه را به قابله برگرداند ، دستی به سیبیل و ریش خود کشید و در حالیکه سرش را بالا گرفته بود ، بطرف مردم برگشت و راهی قسمت بیرونی خانه اش شد . خسرو خیلی دلش می خواست همسرش را هم ببیند اما ظاهرا ً برابر آداب و رسوم آنزمان ، صحيح نبود كه مردها همسرشان را بيشتر از همان حد معمولی ببينند يااحترام كنند ؛ گویا به شخصیت مرد برمی خورد ، آنهم مردی مانند خسرو که در دیوان والی صاحب شغلی بود ، کسرشاءن بود که علاقه اش را به همسرش نشان دهد .

نخستین گامها :
نخستین روزهای زندگی ” ناصر ” که در گرمای تیرماه آغاز شده بود ، با ضعف و بیماری نسبی او همراه بود ؛ حکیم های محلی قبادیان علت ضعف ناصر را گرمازدگی و کم شیری توصیف کردند و چندی نگذشت که خسرو ناچار شد برای فرزندش ناصر ” دایه ” بگیرد تا هم نسبت به تأمین شیر فرزندش اقدام کرده باشد ، هم با تغییر محل زندگی کودک و فرستادنش به یکی از نواحی خوش آب و هوای کنار رود ” عزبنکی ” ، گرما زدگی مداوم وی را معالجه کند مادر ناصرنیز فوق العاده ضعیف شده بود و به استراحت بیشتر نیاز داشت . این اقدام نتیجه بسیار خوبی داشت و با گذشت حدود یکسال از عمر ” ناصر ” ، مادرش نیز سلامت کامل خود را باز یافت در بهار سال بعد ( ۳۸۳ شمسی ) خسرو باتفاق چند نفر از خدمه خود بهمراه هدایائی قابل ملاحظه به روستای ” عزبنکی ” رفت و ناصر را به نزد مادرش بازگرداند .

کم کم دوران رشد اولیه ناصر سپری شد و راه رفتن را آموخت . رفتار دوگانۀ پدرش را در برخورد با مردم معمولی و” عمال حکومت ” می دید . کم کم به سنی می رسید که پرسشهای مختلفی در ذهنش شکل می گرفتند و ” ناصر ” در اندیشه ی دستیابی به پاسخ آنها بود . کم کم محیط قبادیان برای ناصر تنگ شد و در عنفوان جوانی بهمراه عمویش به بلخ فرستاده شد تا معلمین ، اسا تید وبزرگان دانش زمان، به ترتیب ذهن و تکمیل معلومات ناصر همت گمارند .

روزهای بهاری ، در حا لیکه ناصر حدود بیست سال سن داشت ، آغازشد وحکیم مزبورتحت عنوان دوستی ازدوستان ناصر، به بلخ آمد و خود را به محل اقامت ناصر، که حجره ای ازحجرات مدرسۀ علمی معروف “محمدیه” دربلخ بود ، رسانید . ناصردرآن موقع به درس های متعددی می پرداخت وخود را تا حدودی بی نیازازحضورمداوم درمحضراساتید معینی می دانست ، زیرا اصولا ًدراین فکرنبود که بعنوان یک دانشمند یا طبیب یا منجم ویا کاتب وغیره شناخته شود بلکه سخت امیدواربود که با اندوختن بخشی ازهرعلمی ، هرچه زودتربه قبادیان بازگردد وبا استفاده ازموقعیت ویژۀ پدرش نزد امرای سامانی به شغلی معین منصوب شود و همچون درباریان وعمال دولت ، به راحتی و خوشی زندگی نماید .
در مجلس سلطا ن غزنوی :

بازگشت ناصربه قبادیان با استقبا ل خانواده روبه روشد ،مخصوصاً ” ابوالفتح عبد الجلیل ” برادر بزرگ ناصر، که درمیان مردم سمت جانشینی پدرش راپیداکرده بود وبرامورقبادیان تسلط کامل داشت ازناصراستقبا ل شایانی کرد علیرغم آنچه دردوران نوجوانی ، ناصر را رقیب خود می دید ، با گذشت زمان همچون برادری مهربان به یاری ناصر شتافت و به او قول کمال مساعدت را داد و مجلسی با شکوه به مناسبت بازگشت ناصر برپا کرد و با اجازۀ پدرش خسرو ، این مجلس جشن را به صورت مجلس سرور و با حضور رقاصان و نوازندگان جشنی برگزار کرد .

پس از آنکه نیمی از شب گذشت و خوانندگان و نوازندگان مرخص شدند ، کم کم میان خسرو ، ناصر، عبدالجلیل و میهمانهای مختلف ، سخنانی از این درو آن درمطرح شد . از تحصیلات و مدارج علمی ناصرسؤال به میان آمد و ناصر توضیحاتی برای آنها داد و اعتراض وبی علاقگی اش به علوم دینی را هم علناً ابراز کرد . جام می مرتباً پر و خالی می شد و مجلس به محلی برای افشای عقاید درونی و بی پردۀ حضار تبدیل شده بود . هرکس به مناسبت یا بی مناسبت ،حرفی

می زد و مانند یک میدان مسابقه ، هر کدام می کوشیدند تا از دیگری عقب نمانند . شعرهایی فارسی و عربی خوانده می شد ؛ طنزهائی به مذهبی ها و اعتقادات مردم عوام بر زبان می آمد و طبعاً گل مجلس ناصر بود و محفوظات وی؛ و چون ناصر در ابتدا گفته بود که نظر خوشی در مورد عقاید و علوم مذهبی ندارد، صحبت ها بر همین محور می گردید. تا جائیکه یکی از حضاربا لحنی مستانه گفت: آقایان آیا خصلت بخل و خساست خصلت خوبی است؟. همه زدند زیر خنده و گفتند: حتماً نه، آن شخص گفت: خیلی خوب، آیا خدا می تواند خسیس و بخیل باشد؟. همه باز هم خندیدند و گفتند: نه، هرگز. آن مرد خندۀ بلندی کرد و گفت: پس خدایی که خسیس نیست حتماً یک گوشۀ کوچکی از بهشت را به من خواهد داد. منهم که آدم قانعی هستم به همان یک گوشه قانعم پس دیگر جای نگرانی نیست. خدا که می تواند هرکاری بکند حتماً اینکار را هم می کند.

حضار پیاله های شراب را بلند کردند و به تأیید او پرداختند و به سلامتی خانۀ کوچولوی او در بهشت جامهای خود را خالی کردند. ناصر که فرصت را مغتنم می دید و ترسی هم از اظهار افکار خودش نداشت، رو به پدر کرد و گفت: اگر پدر اجازه بدهند، من چند سطری شهر خطاب به خدا گفته ام، اینجا خیلی مناسب است که بخوانم. خسرو گفت: به به، شعرهای ناصر عزیزآنهم خطاب به خدا؟. خوب است، بخوان، بخوان. من نمی دانستم که پسر عزیزم شاعر هم شده

است، خوب بخوان ببینم که دست پخت تو در شعر چیست ؟. سکوت نسبی همه را فرا گرفت ، جامهای شراب به زمین قرار داده شد؛ ناصر سینه ای صاف کرد نفسی بلند کشید و گفت: البته من این شعرها را فقط برای دلم گفته ام ولی چون اینجا در حضور اهل دل هستم و حال خوشی داریم، بد نیست مقداری از آنرا که به یادم هست برایتان بخوانم تا جواب این دوست عزیزرا که فقط یک خانۀ کوچک در بهشت از خدا می خواهد، داده باشم . من چندی پیش درعالم تنهائی به خدا گفته ام :

خدایا عرض و طول عالمت را
نه وسعت در درون من آری
توانی در دل موری کشیدن
نه ازعالم سر موئی بریدن

تو بتوانی که در یک طرفه العین
نهال فتنه در دلها تو کشتی
تو در روز ازل آغاز کردی
تو گر خلقت نمودی بهرطاعت
زمین و آسمانی آفریدن …
در آغاز خلایق آفریدن
عقوبت در ابد بایست دیدن
چرا بایست شیطان آفریدن

حضار با شنیدن این جمله ناگهان زیر خنده زدند و یکی از آنها گفت: واقعاً که اگر خدا ابلیس را نمی آفرید ، ما به این روز نمی افتادیم . دیگری گفت : آقایان ساکت ، بگذارید نور چشممان ناصر کارش را بکند.
دوباره سکوت برمجلس حکفرما شد و ناصر ادامه داد:

سخن بسیار باشد جرأتم نیست
ندارم اعتقادی یک سر موی
کلام عارف دانا قبول است
ندانم در قیامت کار چون است؟.
اگر میخواستی کاینها نپرسم
اگر در حشر سازم با تو دعوی
اگرآن دم زبان از من نگیری
وگر گیری زبانم، دون عدلست
بفرما تا سوی دوزخ برندم
ولی بر بنده جرمی نیست لازم
تو دادی رخنه در قلب بشرها
نفس از ترس ، نتوانم کشیدن
کلام زاهد و عابد شنیدن

که گوهر از صدف باید خریدن
چو در پای حساب خود رسیدن
مرا بایست حیوان آفریدن
زبان را باید از کامم کشیدن

نیم عاجز من از گفت وشنیدن
چرا بایست عدلی آفریدن ؟..
چه مصرف دارد این گفت و شنیدن
تو خود می خواستی اسباب چیدن
فن ابلیس را بهر تنیدن
هوی را با هوس الفت تو دادی

شکمها را حریص طعمه کردی
نمیداند حرامی یا حلالی!
تقاضا می کند دائم سگ نفس
بجانم رشته لهو و لعب را
همه جور من از بلغاریانست

گنه بلغاریان را هم نباشد
خدایا راست گویم فتنه از توست
برای لذت شهوت چشیدن .
شب و روز از پی نعمت دویدن
همی خواهد بجوف خود کشیدن

درونم را ز هم ، خواهد دریدن
توانم دادی از لذت شنیدن
کزان آهم همی باید کشیدن
بگویم گر تو بتوانی شنیدن
ولی از ترس نتوانم چغیدن .

مجددا ً خنده و هلهلۀ حضار برخاست و هر کس به نوعی ناصر را تأیید می کرد و سخن به بلغاریان و کنیزان سیمین بدن بلغاری کشیده شد و دیگر فرصتی برای ناصر باقی نماند تا مابقی شعرش را بخواند ، و چون پاسی از شب گذشته بود ، یکان یکان مجلس را ترک کردند و به اتفاق خدمه خود بسوی منازلشان رفتند ؛ در حالیکه ناصر ، فرزند خسرو ، بعنوان جوانی خوش مشرب ، با سواد ، شاعر و خوش خط برای آنان شناخته شده بود .

کمتر از دو هفته از آن جشن خودمانی می گذشت که ناصر بطور علنی ورسمی بخدمت سلطان در آمد و همچون پدر و برادرش جزو خدمه حکومتی شد . کمک به داشتن حسابهای دیوانی ، حضور در مراسمی که طبق رسم زمان نماینده ای از حاکم لازم بود ، نگهداشتن حساب مداخل و مخارج حکومت در قبادیان و نواحی اطراف ، نظارت بر روابط مردم ، احضار متخلفین و دستور تنبیه آنان ، جمع آوری اطلاعات لازم بر مسیر تحقق سلطه حکومت ، و دهها مورد دخالتهای بجا یا بیجای متنوع از وظایف و مسئولیتهای کسانی بود که در زمرۀ عمال حکومت شناخته می شدند . دوران حکومت سلطان محمود غزنوی سر رسیده بود و ناصر

که در اوان جوانی و آغاز راه طولانی عمرش گام برمی داشت همۀ دنیا را از دید یک حاکم می نگریست ؛ حتی برای پیدا کردن موقعیتی بهتر نزد سلطان ، می کوشید تا با استنساخ و بهره گیری از اشعار شعرای معروف ، قصایدی در وصف و مدح سلطان بسراید و به ناموری و شهرت خویش بیفزاید . در همین ارتباط با سعی فراوان توانست به مجموعۀ جالبی که اشعار عنصری بلخی را شامل بود ، دست یابد و آن را دقیقا ً مطالعه کند ؛ ضمنا ً محیط کوچک قبادیان را نیز برای شروع آوازۀ خود تنگ و نارسا یافت و لذا با اجازۀ پدرش ، بهنگامی که مطلع شد سلطان محمود غزنوی به پایتخت دومش بلخ آمده است ، در حالیکه حدود ۲۵

سال داشت به اتفاق برادرش به بلخ رفت و در مجلس سلطان پذیرفته شد . دراین مجلس باشکوه بود که عنصری بلخی را از نزدیک ملاقا ت کرد وتحت تأثیر قوت طبع سلاست بیان و جلال و شکوه آن شاعر مداح بلخی قرار گرفت ، ناصر که بوضوح شیفتۀ جاه و جلال و شکوه عنصری شده بود تصور کرد که تنها راه آسایش و خوشبختی را یافته است زیرا از قدرت طبع خویش نیز آگاه بود و به خود می گفت اگر می شود با کنار هم گذاشتن یک سری کلمات و تصویر سازی شاعرانه

بچنان زندگی مرفهی رسید ، چرا از چنان آسایشی چشم بپوشد . ناصر با چشم خویش تعظیم و تکریم مردم نسبت به عنصری وصله و جایزۀ شاهانه سلطان غزنوی را می دید و هنگامیکه در آن مجلس کذایی ، عنصری اجازۀ قرائت قصیده ای در مدح سلطان را گرفت ، کلمات او بیش از هر کس دیگری در گوش ناصر خسرو خوش آهنگ می آمد و علاوه بر احسنت و آفرین حضار ، نوید یک آیندۀ روشن را می داد .
عنصری بلخی در آن مجلس قصیدۀ معروف خود را که با این مطلع :

مهرگان آمد ، گرفته فالش از نیکی مثال نیک وقت و نیک جشن و نیک روز و نیک حال

خواند . در آن قصیده ، پس از مقدمات شاعرانه ای که در وصف آسمان و گلستان سروده بود ،
شاعر ناگهان به مدح سلطان محمود “یمین الدوله ” پرداخته بود و چنین می گفت که :

جام پیروزه است گوئی بیضۀ عنبر درو
عالم فضل و یمین و دولت و اهل هنر
کامکاری را ثبات و نامداری را سبب
داور بی مثل و نیکو سیرت و عالی صله
خادم او باش تا مردان ترا خدمت کنند
پیش شاهنشاه پیروز اختر نیکو خصال
حجت یزدان ، امین دولت و عین کمال
پادشاهی را صلاح و شهریاری را جمال
خیربخش بی ریا و جنگ جوی بی ملال
سائل او باش تا شاهان کنند از تو سئوال

ناصر و دیگران که این ترکیب های عجیب را می شنیدند ، همگی بجز تحسین ابراز نظری نداشتند و سلطان که خود زبان فارسی را به سختی می فهمید و از بیشتر ترکیب های سخن سردر نمی آورد ، دستی به ریش و سبیل و دستی به فبضۀ شمشیر ، باد در غبغب انداخته ، با چشمانی حریص و جستجوگر تنها به تأثیر این زنجیره کلمات موزون در حضار می نگریست و گویی العیاذ بالله یکی از یاران پیامبر مشغول خواندن قرآن است .

ناصر و حتی خود عنصری هم بخوبی می دانستند که محمود غزنوی تنها با تکیه بر قدرت و خستگی ناپذیری جسمی و روحی ، بر اریکۀ سلطنت جلوس کرده است و این اوصاف در مدح وی نیست اما چه باک که اجتماع حاضر و مردم غایب با تحسین و تمجیدهایشان ، پرورش چنین استعدادهای انحرافی را می پذیرفتند . دیدن این صحنه ، شعلۀ درونی ناصر را دامن زد و او را واداشت تا در تصمیم خود نسبت به رفتن بسوی مداحی و شاعری استوارتر باشد .
این شاعر کیست ؟ ! !

ناصر خسرو ، با حضور در زمرۀ شعرای جوان و با انجام وظایفی دیوانی در بلخ ، قبادیان و حتی مرو ، زندگی نسبتاً مرفه دیوانی را می گذراند و به موفقیت هایی نیز می رسید ، او غرق در نیازهای گذرا و روزمرۀ یک جوان کامیافته و نام آور می شود ، از یک خانوادۀ مشهور بلخی دختری به زنی می ستاند ، خانه و کاشیانه ای تهیه می کند ، باغی مصفا می خرد ، خدم و حشمی اندک می یابد و کاملاً مستقل از پدرخویش و پدرزنش دارای نام و نشان و آوازه ای درخورتوجه می شود . چونان دیگر دبیران زمان ، پیوسته مورد رجوع مردم قرار می گیرد و علاوه بر برادر کوچکش که به وی سخت علاقه مند شده و در خانه اش مسکن گزیده بود ، همیشه چندین نفر از مریدان و خدمه اش بر سفرۀ وی می نشینند و میان مردم با او ارتباط های لازم را برقرار می کنند .

در سال ۴۲۵ هجری قمری ، در حالیکه ناصر برای انجام برخی وظایفش موقتاً در شهر مرو ساکن شده بود ، خبر می رسد که پدرش ناگهان دچار بیماری شده و با حالتی نزار منتظر دیدار فرزند است . لاجرم به تعجیل خود را به قبادیان رساند . فوراً او را به مرو آورد تا تحت معالجۀ حکما و اطباء آنجا قرار گیرد . خسرو روز بروز نحیف تر و ضعیف تر می شد کم کم دست هایش به نوعی رعشه مبتلا شده بود و نمی توانست آنها را ثابت نگاه دارد ، بالاخره در مدتی کمتر از دو ماه قوای جسمانی خسرو به تحلیل رفت و نتوانست در برابر عفریت مرگ مقاومت کند . زمان وداع سر رسید و خسرو در میان گریه و زاری نزدیکان ، هر چه داشت بجا گذاشت و جان بجان آفرین تسلیم کرد .

زندگی چه کوته و چه دراز
هم به چنبرگذار خواهد بود
خواهی اندر عنا و شدت زی
خواهی اندک تر از جهان بپذیر
این همه باد دیو بر جان است
این همه روز مرگ یکسانند
نه به آخر بمرد باید باز ؟

این رسن را اگر چه هست دراز
خواهی اندر امان به نعمت و ناز
خواهی از ری بگیر تا به طراز
خواب را حکم نی مگر که مجاز
نشناسی ز یکدیگرشان باز

یکی از کسانی که در مرو با ناصرخسرو آشنا بود پیرمردی ادب دوست ، خوش سخن و نسبتاً فاضل بنام زائرمحمد بود که در اموردیوانی نیز با ناصرخسرو ارتباط کاری داشت . این مرد قبلاً برای ناصرخسرو گفته بود بعلت رفتن به سفرحج و مریض شدن درمدینه منوره نتوانسته بود در مراسم قربانی و حج معمولی شرکت کند و بناچار حاجی واقعی نشده با کاروان خراسان برگشته بود و بهمین دلیل مردم او را زائرمحمد می نامیدند و در محاورۀ معمولی وی را زارمحمد صدا می زدند

، او برای ناصر خسرو احترام فراوان قائل بود و او را دبیر فاضل صدا می زد مردم نیز کم کم از او یاد گرفته بودند و ناصر را ادیب یا دبیر فاضل صدا می زدند ،وقتی ناصر از او پرسید که درمورد شاعری بنام کسائی چه اطلاعاتی دارد گفت : از زندگی این مرد اطلاعات خوبی دارم و او را بخوبی می شناسم . ناصرپرسید : پس چرا تا کنون از او نامی نبرده ای و شعری برایم نخوانده ای ؟! زارمحمد گفت : زیرا او شاعری شیعی و تندرو است و گمان بردم اگر نزد شما از وی سخن بگویم مرا ملامت کنی . ناصر کمی اندیشید سپس گفت : اکنون آنچه میدانی بگو .

زارمحمد گفت : ابوالحسن علی بن محمد کسایی از همشهری های مشهور ماست که عمری طولانی دارد و زندگی اش بسیار پر ماجرا است . ناصر پرسید : مگر زنده است ؟! زارمحمد گفت : تا آنجا که من می دانم هنوز نمرده است ، او در اوایل جوانی همچون وضعیت فعلی شما با شعر شاعری در مدح امیران و بزرگان سرگرم بوده است و مردی فاضل و ادیب بوده اما دقیقا نمی دانیم که چه واقعه ای باعث شد تا ابوالحسن کسایی ناگهان تغییر حال داد و از مداحی بزرگان و زندگی نسبتا ً مرفه خود چشم پوشید و از مذهب معمول مردم نیز کنار کشید و به اهل کسا و شیعیان پیوست . ناصر گفت : اهل کسا یعنی چه ؟! زارمحمد گفت : شیعیان معتقدند که روزی حضرت رسول خانواده خود را که ابوالحسن ، فاطمه زهرا ، حسن و حسین بن علی (علیهما سلام ) بوده اند ، زیر یک کسا قرار داده و گفته است که اهل بیت من اینها هستند نه دیگران .

ناصر به برخی مفاهیم قصیده کسایی می اندیشید ، او که بسیاری از آیات قرآنی را از حفظ می دانست و ذکاوت خاصش به او فرصت می داد که اکثر آیات و احادیث و اشعاری را که از حفظ کرده براحتی به یاد آورد ، در اعماق ذهنش دنبال ربط برخی مفاهیم شعر کسایی با اطلاعات خود بود ، داستان “مباهله ” ، قضیه جنگ احزاب و جمله لافتی الاعلی لاسیف الاذوالفقار ذهن ناصر را برای چند لحظه مشغول داشت . زایرمحمد گفت : قطعا ً کسانی هستند که این شاعر و امثال او را وادار می کنند تا درعالم اسلام و میان برادران اسلام تفرقه بیاندازند و به امیرالمؤمنین توهین کنند . واین که کسایی و امثال او از چشم مردمان پنهانند از ترس جانشان است آنها خوب می دانند که اگر بدست جوانان مؤمن ما بیفتند سزای گستاخی شان را خواهند دید . ناصر در اندرون خود احساس وجود یک سؤال بزرگ می کرد که نمی توانست پاسخ آنرا بیابد، سؤالی که هم از لحاظ اجتماعی و موقعیت شغلی و هم از لحاظ مذهبی ، ناصر شجاعت ابراز آن را نداشت .

سفر بزرگ
احساسی ویژه و شاید ناخودآگاه ناصر را به سوی قبله می کشانید او که قبلاً در مورد چنین سفری تحقیق کافی نکرده بود ، تنها به اتکا قلب منقلب و جستجوگر خویش ، ناگهان از تمامی علایق دنیوی اش چشم پوشید . زن و فرزند و آوازه و خاندان نامور خویش را رها کرد به سوی قبله شتافت . تنها سرگرمی ناصر از همان آغاز راه قلم و کاغذ بود که به دست گرفت و بیست و سوم شعبان ۴۳۷ هجری را که روز آغاز سفر بود ، یادداشت کرد و در میان راه برای ابوسعید توضیح داد که : قصد دارم آنچه می بینم و بنظرم از عجایب یا اطلاعات ، مفید می آید عیناً بنگارم تا هم برای بازگشتنمان رهگشا باشد وهم برای کسانی که

لذت مسافرت را درک نکرده اند ، در موقع مراجعت ارمغانی به حساب آید . در میان راه ابوسعید متوجه رباطی نوساز شد و آن را به ناصر نشان داد ، ناصر گفت : بهتر است به سوی رباط رویم ، غذایی طلبیم و نمازی بخوانیم وسپس به راه ادامه دهیم . ناصرخسرو از ساکنان آن رباط علاوه بر خواستن مقداری نان وشیرو پرداختن بهای آن ، توضیح خواست که این بنا را چه کسی ساخته است ؟! گفتند : این رباط از وجه صلۀ حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی ساخته شده است که سلطان محمود از برای او فرستاده شده است .

ناصر در مورد فردوسی اطلاع بیشتری خواست ؛ آنان گفتند ، متأسفانه چندی است که دهقان بزرگ طوس فوت کرده است و چون وارث او صلۀ پدر را نپذیرفته اند ، مأموران شرح ماجرا را برای سلطان محمود نوشتند ؛ سلطان گفت : همانجا که ابوالقاسم طوسی درگذشته است با این وجه رباطی بسازید و این رباط از صلۀ فردوسی ساخته شد . وقتی سخن به اینجا رسید ، جوانی که بدنبال نان و شیر رفته بود ، در حالیکه ظرفی سفالین پراز شیر و چند قرص نان تازه در دست داشت به محفل آنان آمد و نان و شیر را به کامل مردی که بزرگ آنها محسوب می شد ، داد و رفت . ناصر و همراهان خواستند بهای آن را بدهند ولی بزرگ رباط نپذیرفت و گفت : من به این افتخار که ناصرخسرو را دیده ام اکتفا می کنم .

زیارت شیخ العارفین بایزید :
روز اول ذیقعده بود که به ناصر اطلاع داده شد امام آمادۀ سفر است ، ناصر نیز به اتفاق همراهان تدارک سفر دید و روز دوم ذیقعده ، کاروان محترم و معززی به احترام وجود خواجه موفق نیشابوری که خواجۀ سلطان بود ، نیشابور را به قصد قومس ترک کرد . مسیر این کاروان از راه کوان انتخاب شده بود . به تناسب اینکه مقصد امام شهر بسطام بود و ناصر نیز اظهار کرده بود به خواستار کمال اخلاقی و دفع رذایل از خویش است با آنکه ظاهراً امام موفق مردی متشرع و اهل حوزه و فضل بود شاید عمداً امام نامی از شیخ بایزید بسطامی بمیان آورد و گفت : آیا این شیخ معروف را که تربتش در بسطام است می شناسی ؟ ناصر گفت : آوازه

اش را شنیده ام و می دانم شیخی اهل کرامت بوده است اما بخوبی وی را نمی شناسم چون تا چندی پیش اصلاً حاضر نبودم که در مورد این افراد چیزی بدانم زیرا تصورمی کردم صوفیه، فرقه ای بیکاره اند که چون نتوانسته یا نخواسته اند به سختی های زندگی تن دردهند ، با نام صوفیگری از زیر بار زندگی مسئولانه شانه خالی کرده اند .
امام لبخندی زد وگفت قطعاً در میان اهل خانقاه عناصری غیرصوفی وجود دارند و بحث ما برسر مرام و مکتب آنها نیست ، سخن این بود که آیا شیخ بایزید بسطامی را می شناسی یا خیر؟. ناصر گفت : در یک کلمه خیر؛ و بسیار خوشوقت خواهم شد اگر حضرت خواجه در مورد وی بیاناتی بفرمایند . کاروان همچنان در راه بود و صحرای نسبتاً خشک در پیش . امام نگاهی به اطراف کرد و گفت : هرچند اکنون برای شما بیان چنین جمله ای سخت ،زود است اما کم لطفی است که کسی در بیابانی وسیع باشد و سخن از شیخ بسطام بمیان آید و آن جملۀ عمیقش را فرا یاد نیاورد ، که گفته است : به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده ، چنانکه پای بر برف فرو شود به عشق فرو می شد . چهرۀ امام بهنگام بیان این جمله آنچنان شکفته و زیبا بود که گوئی زیباترین لحظات زندگی خویش را می گذراند و چشم به درخشانترین و ملیحترین صورتهای جهان دارد گویی زیبایی ها را یکجا می دید .

ناصر به کلمات خواجه می اندیشید و در اندرون خویش برخی از مفاهیم آن کلمات را بوضوح می یافت ، اما این پرسش را در ذهن داشت که : پس چرا همه آدمیان حداقل یکی از این وسایل را بکار نمی بندند و بسیاری از مردم پس از طی عمری طولانی و بی نتیجه سر به حفره گور می برند ؟. دیگر همراهان نیز به احترام سکوت خواجه و تفکر ناصر ، ساکت مانده بودند . کاروان همچنان به پیش می رفت و ناصر نمی دانست این پرسش را مطرح کند یا خیر ؟ بهرحال دل به

دریا زد و آنرا از خواجه پرسید ، خواجه گفت : فرزندم اگر بشر طوری خلق شده بود که قهرا ً و تبعا ً به یکی از وسایل فوق متوسل می شد و بحقیقت می رسید ، آنوقت انسان مجبور خلق شده بود ؛ ولی اراده ازلی بر این قرار گرفته است که بشر بتواند خیر یا شر اعمالش را انتخاب کند و نتیجه اعمالش را ببیند ، اگر مردم همه ، بدون اراده به کار خیر می رفتند ، خیر ارزشی نداشت و تکامل مفهومی نمی داد . مثلا ً اکنون که ما در بهار سرسبزی تنفس می کنیم ، بفرموده حضرت ختمی مرتبت : ” اَن فی ایام دهرکم نفخات الا فتعرضوا علیها ” ( در روزهای زندگی گهگاه نفخه هایی می وزد که باید از آن استفاده کرد . ) اکنون وجود نعمت باد بهار را می بینیم ، همگی هم می توانیم از آن بهره گیریم ؛ حال بسته به همت و علاقه ما آدمیان است که تا چه حد از این خان نعمت الهی بهره

گیریم . آن دل و چشم و گوش هم الطاف الهی بر این است که هرکس خود بدنبال استفاده از این امکانات برود ، به نتیجه رسد و هر کس کاهلی کند از راه باز ماند . ناصر این استدلال را پسندید و با خویش گفت : باید همت کرد تا بیش از گذشته دل ، چشم و گوش را بکار کشید . آنگاه به دنبالۀ نقل خاطراتی در مورد شیخ العارفین با یزید بسطامی پرداختند و هر کس آنچه می دانست نقل می کرد و خواجه برخی از آنچه را گفته می شد توضیح می داد ، تا بالاخره پس از طی چند روز مسافت میان نیشابور و بسطام طی شد و ناصر با راهنمایی یک مرد بسطامی خود را بر سر تربت شیخ یافت .