مقدمه
نزديك به چهار دهه از خاموشي جلال آل احمد نويسنده و روشنفكر مبرز ما مي گذرد. با گذشت هر چه بيشتر زمان حضور انديشه هاي وي در عرصه فكر و نقد مسايل اجتماعي بويژه رابطه ما با غرب، روشنفكران و وظايف آن، آزادي قلم و … بيشتر و بحث انگيزتر مطرح مي‎شود. از فرداي تشكيل جمهوري اسلامي كه تحقق برخي از نظريه هاي آل احمد را به نوعي دربرداشت جنبة سياسي و اجتماعي دكترين وي مورد توجه قرار گرفت و شايد بتوان گفت كه جنبة ادبي شخصيت و آثار وي در حاشيه قرار گرفت.

حضور جلال آل احمد در جريانات روشنفكري دهه هاي سي و چهل نمودار شرف و حيثيت جامعه روشنفكران بود. مردي كه تمامي حجم درد و عظمت رهبري روشنفكران زمان خودش را بر دوش كشيد و در چهل و شش سالگي ديگر تاب نياورد و خاموش گشت.
چهل و شش سال زندگي كرد و در اين ميان نزديك به سي سال نوشت و حدود پنجاه اثر از خود باقي گذاشت. اين بخشي از كارنامة زندگي جلال است.
جلال آل احمد روشنفكري بود كه حتي مخالفانش در وطن پرستي و عشق او به فرهنگ ملي ايران ترديد ندارند. نوشتن براي او عبادت بود. زبان و قلبش صريح بود و صراحتي كه در كمتر كسي مي‎توان سراغ گرفت.
زنده ياد جلال آل احمد با عشق به حقيقت زيست. زندگي ادبي و اجتماعيش سراسر است از اين شيفتگي به حق و تا آخر عمر خويش اينچنين زيست. آثار جلال آل احمد و زندگي پرفراز و نشيبش آنچنان گسترده و گوناگونند كه پرداختن به تمامي جنبه ها، در حوصلة اين صفحات نمي گنجد.

چکیده
« جلال آل احمد» متفكري است كه مهمترين دغدغة‌ او در دوران حياتش ، « بررسي مسائل اجتماعي ايران» بوده است انجام اين مهم را قالب داستانها ، مقالات وگزارشهاي او مي توان به وضوح مشاهده نمود. هر چند رشتة‌ تحصيلي آل احمد « ادبيات فارسي » بوده ، تعريف او از « ادبيات» با ديگران متفاوت است.
آل احمد به جدال «سنت» و «مدرنيسم» در ايران توجه دارد،‌ جامعة ايران را دچار به هم ريختگي و «آنومي» مي داند وبه دنبال ارائة‌ راه حلي براي اين جدال است.
آل احمد به نوعي « بومي – جهاني » مي انديشد وهويتي براي ايراني قائل است و خواهان آن مي باشد كه ايراني بتواند حرفش را به تمام جهان بزند.
آل احمد با « غربي شدن» به شدت مخالف است،‌ اما با « نوسازي » از اين باب كه برنامه ريزي نشده وبرون تدبير در ايران در حال پياده شدن است، مخالف مي ورزد،‌ نه بانوسازي به فضاي مطلق آن .

اهميت خاص غربزدگي از حيث دوران رژيم پهلوي،‌ در اين است كه جلال، دو واقعيت مهم را كه به عقيدة‌ او تحصيل كردگان ايراني از آن غافل بوده اند ، فهميده بود .
در مقولة «زنان» آل احمد در آثار داستاني خود ،‌ به دو تيپ از زنان توجه دارد. زن خرافي سنت زده ،‌ و زن غربزده كه به نقد هر دو تيپ مي پردازد .

زندگي نامة جلال (مثلاً شرح احوالات)
در خانواده اي روحاني (مسلمان- شيعه) برآمده ام. پدر و برادر بزرگ و يكي از شوهر خواهرهايم در مسند روحانيت مردند. و حالا برادرزاده اي و يك شوهر خواهر ديگر روحاني اند. و اين تازه اول عشق است. كه الباقي خانواده همه مذهبي اند. با تك و توك استثنايي. برگردان اين محيط مذهبي را در «ديد و بازديد» مي‎شود ديد و در «سه تار» و گله به گله در پرت و پلاهاي ديگر.

نزول اجلالم به باغ وحش اين عالم در سال ۱۳۰۲ بي اغراق سرهفت تا دختر آمده ام. كه البته هيچكدامشان كور نبودند. اما جز چهار تاشان زنده نمانده اند. دو تاشان در همان كودكي سر هفت خان آبله مرغان و اسهال مردند و يكي ديگر در سي و پنج سالگي به سرطان رفت.

كودكيم در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. تا وقتيكه وزارت عدلية «داور» دست گذاشت روي محضرها و پدرم زير بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دكانش را بست و قناعت كرد به اينكه فقط آقاي محل باشد. دبستان را كه تمام كردم ديگر نگذاشت درس بخوانم كه: «برو بازار كار كن» تا بعد ازم جانشيني بسازد. و من بازار را رفتم. اما دارالفنون هم كلاسهاي شبانه باز كرده بود كه پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها كار؛ ساعت سازي؛ بعد سيم كشي برق، بعد چرم فروشي و ازين قبيل … و شبها درس. و با درآمد يك سال كار مرتب، الباقي دبيرستان را تمام كردم. بعد هم گاهگذاري سيم كشي هاي متفرق. بر دست «جواد» ؛ يكي ديگر از شوهر خواهرهايم كه اينكاره بود. همين جوريها دبيرستان تمام شد. و توشيح «ديپلمه» آمد زير برگه وجودم- در سال ۱۳۲۲- يعني كه زمان جنگ. به اين ترتيب است كه جوانكي با انگشتري عقيق به دست و سر تراشيده و نزديك به يك متر و هشتاد، از آن محيط مذهبي تحويل داده مي‎شود به بلبشوي زمان جنگ دوم بين الملل. كه براي ما كشتار را نداشتو خرابي و بمباران را. اما قحطي را داشت و تيفوس را و هرج و مرج را و حضور آزار دهندة قواي اشغال كننده را.

جنگ كه تمام شد دانشكدة ادبيات (دانشسراي عالي) را تمام كرده بودم. ۱۳۲۵ و معلم شدم. ۱۳۲۶ در حاليكه از خانواده بريده بودم و با يك كراوات و يكدست لباس نيمدار امريكايي كه خدا عالم است از تن كدام سرباز به جبهه رونده اي كنده بودند تا من بتوانم پاي شمس العماره به ۸۰ تومان بخرمش. سه سالي بود كه عضو حزب توده بودم. سالهاي آخر دبيرستان با حرف و سخنهاي احمد كسروي آشنا شدم و مجله «پيمان» و بعد «مرد امروز» و «تفريحات شب» و بعد مجلة «دنيا» و مطبوعات حزب توده … و با اين مايه دست فكري چيزي درست كرده بوديم به اسم «انجمن اصلاح». كوچه انتظام، اميريه. و شبها در كلاسهاي مجاني فنارسه درس مي داديم و عربي و آداب سخنراني. و روزنامة ديواري داشتيم و به قصد وارسي كار احزابي كه همچو قارچ روييده بودند هر كدام مامور يكيشان بوديم و سركشي مي كرديم به حوزه ها و ميتينگهاشان … و من مامور حزب توده بودم و جمعه ها بالاي پسقلعه و كلك چال مناظره و مجادله داشتيم كه كدامشان خادمند و كدام خائن و چه بايد كرد و ازين قبيل … تا عاقبت تصميم گرفتيم كه دسته جمعي به حزب توده بپيونديم. جز يكي دو تا كه نيامدند. و اين اوايل سال ۱۳۲۳٫ ديگر اعضاي آن انجمن «اميرحسين جهانبگلو» بود و رضاي زنجاني و هوشيدر و عباسي و دارابزند و علينقي منزوي و يكي دو تاي ديگر كه يادم نيست.

پيش از پيوستن به حزب، جزوه اي ترجمه كرده بودم از عربي به اسم «عزاداريهاي نامشروع» كه سال ۲۲ چاپ شد و يكي دو قران فروختيم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بوديم كه انجمن يك كار انتفاعي هم كرده. نگو كه بازاريهاي مذهبي همه اش را چكي خريده اند و سوزانده. اينرا بعدها فهميديم. پيش از آن هم پرت و پلاهاي ديگري نوشته بودم در حوزة تجديدنظرهاي مذهبي كه چاپ نشده ماند و رها شد.

در حزب توده در عرض چهار سال از صورت يك عضو ساده به عضويت كميتة حزبي تهران رسيدم و نمايندگي كنگره. و ازين مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در «بشر براي دانشجويان» كه گرداننده اش بودم و در مجله ماهانة «مردم» كه مدير داخليش بودم. و گاهي هم در «رهبر» اولين قصه ام در «سخن» درآمد. شمارة نوروز ۲۴٫ كه آنوقتها زير ساية صادق هدايت منتشر مي‎شود و ناچار همة جماعت ايشان گرايش به چپ داشتند. و در اسفند همين سال «ديد و بازديد» را منتشر كردم؛ مجموعة آنچه در «سخن» و «مردم براي روشنفكران» هفتگي درآمده بود. به اعتبار همين پرت و پلاها بود كه از اوايل ۲۵ مامور دشم كه زير نظر طبري «ماهانة مردم» را راه بيندازم. كه تا هنگام انشعاب ۱۸ شماره اش را درآورم. حتي ششماهي مدير چاپخانه حزب بودم. چاپخانة «شعله ور» .

كه پس از شكست «دموكرات فرقه سي» و لطمه اي كه به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارت مخروبة «اپرا» منتقلش كرده بودند به داخل حزب. و به اعتبار همين چاپخانه اي در اختيار داشتن بود كه «از رنجي كه مي بريم» درآمد. اواسط ۱۳۲۶٫ حاوي قصه هاي شكست در آن مبارزات و به سبك رئاليسم سوسياليستي! و انشعاب در آذر ۱۳۲۶ اتفاق افتاد. بدنبال اختلاف نظر جماعتي كه ما بوديم- به رهبري خليل ملكي- و رهبران حزب كه به علت شكست قضية آذربايجان زمينة افكار عمومي حزب ديگر زير پايشان نبود. و به همين علت سخت دنباله روي سياست استاليني بودند كه مي ديديم كه به چه بواري مي‎انجاميد. پس از انشعاب، يك حزب سوسياليست ساختيم كه زير بار اتهامات مطبوعاتي حزبي كه حتي كمك راديو مسكو را در پس پشت داشتند، تاب چنداني نياورد و منحل شد و ما ناچار شديم به سكوت.

در اين دورة سكوت است كه مقداري ترجمه مي كنم. به قصد فنارسه ياد گرفتن. از «ژيد» و «سارتر» و نيز از «داستايوسكي» «سه تار» هم مال اين دوره است كه تقديم شده به خليل ملكي. هم درين دوره است كه زن مي گيرم. وقتي از اجتماع بزرگ دستت كوتاه شد، كوچكش را در چارديواري خانه اي مي سازي. از خانة پدري به اجتماع حزب گريختن و از آن به خانه شخصي. و زنم سيمين دانشور است كه مي شناسيد. اهل كتاب و قلم و دانشيار رشتة زيباشناسي و صاحب تاليف ها و ترجمه هاي فراوان. و در حقيقت نوعي يار و ياور اين قلم. كه اگر او نبود چه بسا خزعبلات كه به اين قلم درآمده بود. (و مگر در نيامده؟!. از ۱۳۲۹ به اين ور هيچ كاري به اين قلم منتشر نشده كه سيمين اولين خواننده و نقادش نباشد.

و اوضاع همين جورها هست تا قضيه ملي شدن نفت و ظهور جبهة ملي و دكتر مصدق. كه از نو كشيده مي شوم به سياست. و از نو سه سال ديگر مبارزه. در گرداندن روزنامه هاي «شاهد» و «نيروي سوم» و مجلة ماهانة «علم و زندگي» كه مديرش ملكي بود. علاوه بر اينكه عضو كميتة نيروي سوم و گردانندة تبليغاتش هستم كه يكي از اركان جبهة ملي بود. و باز همين جورهاست تا ارديبهشت ۱۳۳۲ كه به علت اختلاف نظر با ديگر رهبران نيروي سوم، ازشان كناره گرفتم. مي خواستند ناصر وثوقي را اخراج كنند كه از رهبران حزب بود؛ و با همان «بريا» بازيها، كه ديدم ديگر حالش نيست. آخر ما به علت همين حقه بازيها از حزب توده انشعاب كرده بوديم. و حالا از نو به سرمان مي آمد.

در همين سالهاست كه «بازگشت از شوروي» ژيد را ترجمه كردم و نيز «دستهاي آلوده» سارتر را. و معلوم است هر دو به چه علت. «زن زيادي» هم مال همين سالهاست. آشنايي با «نيما يوشيج» هم مال همين دوره است. و نيز شروع به لمس كردن نقاشي. مبارزه اي كه ميان ما از درون جبهة ملي با حزب توده درين سه سال دنبال شد، به گمان من يكي از پربارترين سالهاي نشر فكر و انديشه و نقد بود.

بگذريم كه حاصل شكست در آن مبارزه به رسوب خويش پاي محصول كشت همه مان نشست. شكست جبهه ملي و برد كمپانيها در قضية نفت- كه از آن به كنايه در «سرگذشت كندوها» گپي زده ام- سكوت اجباري مجددي را پيش آورد كه فرصتي بود براي به جد در خويشتن نگريستن و به جستجوي علت آن شكستها به پيرامون خويش دقيق شدن. و سفر به دور مملكت. و حاصلش «اورازان- تات نشينهاي بلوك زهرا- و جزيره خارك» كه بعدها موسسه تحقيقات اجتماعي وابسته به دانشكدة ادبيات به اعتبار آنها ازم خواست كه سلسله نشرياتي را درين زمينه سرپرستي كنم. و اينچنين بود كه تك نگاري (مونوگرافي) ها شد يكي از رشته كارهاي ايشان. و گرچه پس از نشر پنج تك نگاري ايشان را ترك گفتم. چرا كه ديدم مي خواهند از آن تك نگاريها متاعي بسازند براي عرضه داشت به فرنگي و ناچار هم به معيارهاي او و من اينكاره نبودم. چرا كه غرضم از چنان كاري از نو شناختن خويش بود و ارزيابي مجددي از محيط بومي و هم به معيارهاي خودي. اما به هر صورت اين رشته هنوز هم دنبال مي‎شود.

و همين جوريها بود كه آن جوانك مذهبي از خانواده گريخته و از بلبشوي ناشي از جنگ و آن سياست بازيها سر سالم به در برده متوجه تضاد اصلي بنيادهاي سنتي اجتماعي ايرانيها شد با آنچه به اسم تحول و ترقي – و در واقع به صورت دنباله روي سياسي و اقتصادي از فرنگ و آمريكا- دارد مملكت را به سمت مستعمره بودن مي‎برد و بدلش مي‎كند به مصرف كنندة تنهاي كمپاني ها و چه بي اراده هم. و هم اينها بود كه شد محرك «غرب زدگي» – سال ۱۳۴۱- كه پيش از آن در «سه مقالة ديگر» تمرينش را كرده بودم. «مدير مدرسه» را پيش ازينها چاپ كرده بودم- ۱۳۲۷- حاصل انديشه هاي خصوصي و برداشتهاي سريع عاطفي از حوزة بسيار كوچك اما بسيار مؤثر فرهنگ و مدرسه. اما با اشارات صريح به اوضاع كلي زمانه و همين نوع مسايل استقلال شكن.

انتشار «غرب زدگي» كه مخفيانه انجام گرفت نوعي نقطة عطف بود در كار صاحب اين قلم. و يكي از عوارضش اينكه «كيهان ماه» را به توقيف افكند. كه اوايل سال ۱۳۴۱ براهش انداخته بودم و با اينكه تأمين مالي كمپاني كيهان را پس پشت داشت شش ماه بيشتر دوام نياورد و با اينكه تأمين مالي كمپاني كيهان را پس پشت داشت شش ماه بيشتر دوام نياورد و با اينكه جماعتي پنجاه نفره از نويسندگان متعهد و مسئول به آن دلبسته بودند و همكارش بودند دو شماره بيشتر منتشر نشد. چرا كه فصل اول «غرب زدگي» را در شمارة اولش چاپ كرده بوديم كه دخالت سانسور و اجبار كندن آن صفحات و ديگر قضايا…

كلافگي ناشي ازين سكوت اجباري مجدد را در سفرهاي چندي كه پس ازين قضيه پيش آمد دركردم. در نيمة آخر سال ۴۱ به اروپا. به ماموريت از طرف وزارت فرهنگ و براي مطالعه در كار نشر كتابهاي درسي. در فروردين ۴۳ به حج. تابستانش به شوروي. به دعوتي براي شركت در هفتمين كنگرة بين الملي مردمشناسي. و به آمريكا در تابستان ۴۴٫ به دعوت سمينار بين المللي و ادبي و سياسي دانشگاه «هاروارد». و حاصل هر كدام ازين سفرها سفرنامه اي. كه مال حجش چاپ شد. به اسم «خسي در ميقات» و مال روش داشت چاپ مي شد؛ به صورت پاورقي در هفته نامه اي ادبي كه «شاملو» و «رويايي» در مي آورند.

كه از نو دخالت سانسور و بسته شدن هفته نامه. گزارش كوتاهي نيز از كنگرة مردمشناسي داده ام در «پيام نوين» و نيز گزارش كوتاهي از «هاروارد» ، در «جهان نو» كه دكتر «براهني» در مي‎آورد. باز چهار شماره بيشتر تحمل دستة ما را نكرد. هم درين مجله بود كه دو فصل از «خدمت و خيانت روشنفكران» را در مي آوردم. و اينها مال سال ۱۳۴۵٫ پيش ازين «ارزيابي شتابزده» را درآورده بودم- سال ۴۳- كه مجموعة هجده مقاله است در نقد ادب و اجتماع و هنر و سياست معاصر. كه در تبريز چاپ شد. و پيش از آن نيز قصه «نون و قلم» را- سال ۱۳۴۰- كه به سنت قصه گويي شرقي است و در آن چون و چراي شكست نهضتهاي چپ معاصر را براي فرار از مزاحمت سانسور در يك دورة تاريخي گذشته ام و وارسيده.

آخرين كارهايي كه كرده ام يكي ترجمة «كرگدن» اوژن يونسكو- است- سال ۴۵- و انتشار متن كامل ترجمة «عبور از خط» ارنست يونگر كه به تقرير دكتر محمود هومن براي «كيهان ماه» تهيه شده بود و دو فصلش همانجا درآمده بود. و همين روزها از چاپ «نفرين زمين» فارغ شده ام كه سرگذشت معلم دهي است در طول نه ماه از يك سال و آنچه بر او و اهل ده مي گذرد. به قصد گفتن آخرين حرفها دربارة آب و كشت و زمين و لمسي كه وابستگي اقتصادي به كمپاني از آنها كرده و اغتشاشي كه ناچار رخ داده. و نيز به قصد ارزيابي ديگري خلاف اعتقاد عوام سياستمداران و حكومت از قضية فروش املاك كه به اسم اصلاحات ارضي جاش زده اند.

پس از اين بايد «خدمت و خيانت روشنفكران» را براي چاپ آماده كنم. كه مال سال ۴۳ است و اكنون دستكاريهايي مي خواهد. و بعد بايد ترجمة «تشنگي و گشنگي» يونسكو را تمام كنم و بعد بپردازم به از نو نوشتن «سنگي بر گوري» كه قصه ايست در باب عقيم بودن. و بعد بپردازم به اتمام «نسل جديد» كه قصة ديگري است از نسل ديگري كه من خود يكيش … و مي بيني كه تنها آن بازرگان نيست كه به جزيره كيش شبي ترا به حجرة خويش خوانند و چه مايه ماليخوليا كه به سر داشت …
ديماه ۱۳۴۶

انديشه هاي جلال
مهمترين زمينه هاي فكري تأثير گذار بر انديشة آل احمد را اينگونه مي‎توان برشمرد:
– «انديشه هاي كسروي» كه در مذهب گريزي و مذهب ستيزي اولية آل احمد تأثير داشت؛
– «انديشه هاي ماركسيستي»- اعم از «ماركسيسم- لنينيسم» و «ماركسيسم انتقادي»- كه در ذيل آن، تئوري امپرياليسم «لنين» و افكار «ماركوزه» و تأثير آن بر انديشة آل احمد با مستنداتي مورد اشاره قرار گرفت؛
– «اگزيستانسياليسم» نيز از ديگر زمينه هاي فكري آل احمد بوده كه در اين ميان وي از افكار «هايدگر»، «سارتر» و «كامو» تاثيرهاي عمده اي را خصوصاً در باب «غربزدگي» و «نگرش به ماشين و تكنولوژي» و «نحوة نگارش داستانها» و «همدلي و درون بيني» شخصيتهاي داستاني پذيرفته است؛
– «نيهيليسم» (يونسكو، يونگر و داستايوفسكي) نيز در توجه آل احمد و نحوة نگرش او به «تكنولوژي»
مهمترين زمينه هاي فكري تأثير گذار بر انديشه آل احمد را اينگونه مي‎توان برشمرد:
– «انديشه هاي كسروي» كه در مذهب گريزي و مذهب ستيزي اولية آل احمد تأثير داشت؛
– «انديشه هاي ماركسيستي»- اعم از «ماركسيسم- لنينيسم» و «ماركسيسم انتقادي»- كه در ذيل آن ، تئوري امپرياليسم «لنين» و افكار «ماركوزه» و تأثير آن بر انديشة آل احمد با مستنداتي مورد اشاره قرار گرفت؛

– «اگزيستانسياليسم» نيز از ديگر زمينه هاي فكري آل احمد بوده كه در اين ميان وي از افكار «هايدگر»، «سارتر» و «كامو» تاثيرهاي عمده اي را خصوصا در باب «غربزدگي» و «نگرش به ماشين و تكنولوژي» و «نحوة نگارش داستانها» و «همدلي و درون بيني» شخصيتهاي داستاني پذيرفته است؛
– «نيهيليسم» (يونسكو، يونگر و داستايوفسكي) نيز در توجه آل احمد و نحوه نگرش او به «تكنولوژي» بي تأثير نبوده است؛ ولي او به «پوچ گرايي» آن انديشه ها توجه چنداني نمي كند؛ بلكه فقط «بيمناك» بودن را از آن اقتباس مي‎كند؛
– «نيروي سوم» و خصوصاً انديشه هاي «خليل ملكي» نيز از عوامل ديگر اثرگذار بر انديشه هاي آل احمد مي‎باشد؛
– مذهب و مكتب «وابستگي» نيز در زواياي عمدة كارهاي آل احمد تأثير گذار بوده است.
آنچه ذكر گرديد، مهمترين منابعي است كه انديشه ها و افكار آل احمد از آنها اقتباس نموده است و اين به معناي آن نيست كه او فقط ترجمه كنندة افكار آنها بوده؛ بلكه آل احمد با رويكرد اقتباسي خود، آن افكار را با مسائل و دغدغه هاي خود محك زده و بعد از آفرينش تلفيقي نو كه گره گشاي مسائل ايران باشد، آنها را عنوان مي نموده است.

پايگاه اجتماعي جلال
۱- روحاني زادگي
آل احمد قبل از هر چيز، يك «روحاني زاده» بود و دوران كودكي و نوجواني را در محيط مذهبي خانواده سپري كرده بود: «چنانكه خودش برايم گفته است، در آغاز جواني سپري كرده بود: «چنانكه خودش برايم گفته است، در آغاز جواني سخت پايبند مذهب بوده و از نماز شب و جعفر طيار و انگشتر درّ و عقيق و امر به معروف و نهي از منكر، يك دم غافل نبوده است.» (دانشور، ۱۳۷۱). جلال «ريشه هاي عميق خانوادگي» داشته و پدر او از روحانيون برجسته اي بوده كه حضرت امام (ره) او را مي شناخته است و براي فوت او در قم مراسم برگزار مي نمايد.

آل احمد در بررسي مسالة روشنفكري، يكي از زادگاههاي آن را روحانيت مي داند بر اين مبنا روشنفكري خود او را نيز مي‎توان متاثر از «روحاني زاده» بودنش مي دانست. زيرا اين قشر بيشتر از اقشار ديگر با كتاب و مدرسه سروكار دارند. علاوه بر اين، مفهوم «رهبري» براي فرزندان روحانيون، از همان آغاز امري ملموس بوده كه اين خصيصه نيز آنها را به سمت روشنفكري هدايت مي‎كند. در كنار آن ، سختگيريهاي مذهبي نيز باعث بي طاقت شدن فرزندان آنها گرديده كه يكجا اصول و فروع را با هم كنار مي گذارند.

آل احمد در جواب «جمالزاده» كه در نقد مدير مدرسه تعجب كرده بود كه «در چنين محيط خراب و فاسد و متعفني، اين يك نفر جناب مدير از كجا اين همه حساس و باوجدان و درست بار آمده است!»، مي نويسد:
«بايد به استحضارتان برسانم اين فقير افتخار اين را دارد كه در يك خاندان روحاني تربيت شده است.»
و به نظر سيمين دانشور: «پدر و فرزند، هر چند از دو راه مي رفتند، ولي از نظر شخصيت بسيار شبيه هم بودند. پدرش روحاني قرص و حتي لجوجي بود و تحمل كوچكترين ترديدي را نداشت.»

اين محيط مذهبي در مرحلة اول زندگي (۲۲-۱۳۰۲)، او را مذهبي بار آورده بود و از آنجا كه اين وجه مذهبي او ناشي از سختگيريهاي مذهبي خانواده بود، در ۱۳۲۲ پشت پا به خانواده مي زند و نسبت به مرسومات ديني، سرخورده مي‎شود. مرحوم آيت الله طالقاني اين سرخوردگي آل احمد را ناشي از همين سختگيريها مي داند كه في المثل او را وادار مي نموده اند به «شاه عبدالعظيم» برود و «دعاي كميل» بخواند.
بعد از بسته شدن محضر پدر آل احمد در ۱۳۱۰ توسط وزير عدلية وقت (علي اكبر داور)، پدر جلال دچار بداخلاقي بيشتري مي گردد و سختگيريهاي او بيشتر مي‎شود. نتيجة اين سختگيريها تمايل جلال به حزب توده و نقد مذهب، خصوصاً نقد خرافات سنتي مي‎باشد كه در سه تار و زن زيادي مشهود است. اما پس از گذشت دو دهه با برگشت عميقي به مذهب، «مذهب» را عامل هويت جامعة ايران قلمداد مي نمايد.

۲- معلمي
آل احمد پس از بريدن از خانواده و ورود به دانشگاه، معلم دبيرستانهاي تهران مي‎شود و در دبيرستانهاي «شرف» و … به تدريس مي پردازد. معلمي آل احمد به عنوان يكي از شاخصهاي پايگاه اجتماعي او، باعث شد كه به گفتة خود او زاوية ديدش معطوف به فرهنگ شود. او مي نويسد:
«فرهنگ دريچه اي است كه نگاه من هميشه در چارچوب آن بوده است.»
تأثير معلمي آل احمد را بر انديشة او به وضوح مي‎توان مشاهده نمود. روايت كنندة اغلب داستانهاي آل احمد «معلم» ها هستند؛ و داستانهاي او اغلب از نگاه يك «معلم» بيان مي‎شود. داستان «جاپا» و «دفترچة بيمه» در زن زيادي و داستانهاي مدير مدرسه و نفرين زمين و … همگي از زبان معلمها و از زاوية ديد آنها خلق شده است. حتي او گاهي در نوشته هايش نيز لحن معلمي به خود مي‎گيرد و با حالت آمرانه سخن مي گويد و در نامة به «جمالزاده»، اين روحيه را متوجه مي‎شود و مي نويسد: «مي بخشيد كه به زبان معلمها مي نويسم- عادت شغلي است.»

آل احمد نظر به معلم بودنش، توجه خود را به مقولاتي كه مربوط به «فرهنگ» و «آموزش» مي شود، معطوف مي نمايد. «بلبشوي كتابهاي درسي»، «خط و زبان فارسي» و بخش «فرهنگ و دانشگاه چه مي گويد؟» در غربزدگي كاملاً از مسائلي هستند كه آل احمد به خاطر ارتباط شغلي با آنها به طرح معضلات مي پردازد.
آل احمد دربارة معلم بودن خود مي گويد:
«نمي دانم خانمها و آقايان اطلاع دارند كه من معلمم- كه البته فعلا از افتخار تدريس محرومم- ولي اينجا وضع جوري است كه از صورت معلمي درميام؛ اما در عين حال نمي خواهم از حدود معلمي خارج بشوم؛ چون فرقي هست بين يك معلم و يك مبلغ. يك مبلغ از «يقين» شروع مي‎كند و با يقين حرف مي زند؛ و بعد اينكه روش كار يك مبلغ «قياس» است؛ در حالي كه روش كار يك معلم، «استقراء» است. و من از نظر شغل، معلمم، اما ضمناً خالي از تبليغ هم نيستم.»
(آل احمد، ۱۳۴۶)

۳- تحصيل دانشگاهي
علاوه بر اين، توجه به تحصيلات آل احمد نيز اهميت دارد. او فارغ التحصيل رشتة ادبيات بود؛ اما- همانگونه كه ذكر شد- آثار داستاني او اغلب «اجتماعيات در ادبيات» مي باشند. تحصيل در رشته ادبيات از يكسو و فعاليت سياسي و حزبي از سوي ديگر، باعث آن گرديد كه آل احمد به امور اجتماعي بپردازد و اين مهم را با استفاده از قالب ادبيات به ثمر برساند. و با رويكردي جامعه شناختي به مسائل اجتماعي ايران بپردازد.

۴- استادي دانشگاه
هر چند آل احمد از «حاشيه» نشينان دانشگاه بود، ولي چند براي در دانشگاه تدريس داشته است. «سيمين» در مورد وقتي كه «جلال» به اتفاق «ساعد» قصد رفتن به «هروآباد» را براي مطالعه «تات نشينها» داشتند، مي نويسد: «مي دانست كه باز هم بيكارش مي كنند؛ يعني از درس در هنرسراي عالي نارمك هم معافش خواهند كرد. بار اولش كه نبود؛ به اين جور از كار بيكار كردنها عادت كرده بود. پيشترها از تدريس در دانشسراي عالي، از دانشسراي مامازن، از دانشكدة علوم تربيتي، پس از ۳ سال ، ۲ سال، يك سال تدريس، معذورش داشته بودند و اتفاق تازه اي نيفتاده بود كه هنرسراي عالي نارمك راه آن رهروان را نرود.»

البته به دلايل سياسي نيز كلاسهاي آل احمد تعطيل مي شد ولي اغلب با اعتصاب دانشجويان عليه اين اقدام مواجه مي گرديد. هر چند آل احمد كرسي دانشگاهي نداشت، اما نزد دانشگاهيان از ارج و منزلت خاصي برخوردار بود و معمولاً براي سخنراني از او دعوت مي شد..
«گفتگوي دراز با دانشجويان تبريز» يكي از اين موارد است كه ابتدا از او خواسته مي‎شود از «ادبيات معاصر» سخن بگويد؛ اما او از دانشجويان مي خواهد كه جلسه با پرسش و پاسخ آغاز گردد. همچنين «چند نكته دربارة مشخصات كلي ادبيات معاصر» را در «تكنيكال اسكول» آبادان ايراد مي نمايد:
«وقتي دانشگاهمان از داشتن كرسي ادبيات معاصر سرباز مي زند و بزرگان قوم، به تبعيت از يك رسم كهن، فقط در بند احياء مردگانند، ناچار آدمي غيردانشگاهي و حقير چون من بايد در يك محفل دانشگاهي دعوي قضاوت دربارة ادبيات معاصر را بكند.»

آخرين سخنراني و پرسش و پاسخ او با دانشجويان در يادبود «نيما يوشيج» (۱۷/۱۱/۱۳۴۷) در تالار دانشكدة هنرهاي زيباي دانشگاه تهران است كه به بررسي وضعيت و رسالت شعر آن زمان مي پردازد. آل احمد از محيطهاي دانشگاهي چندان دور نبود تأثير بسزايي بر اين محيطها داشت. دانشجويان متعددي به او رجوع نموده و از او راه حل مي خواستند. نامة «اصغر شيرازي» به آل احمد- كه او را «استاد آل احمد» خطاب مي‎كند- يكي از اين نامه هاست. اين ارتباط با دانشگاه و فرهنگ باعث آن گرديد كه توجه آل احمد به مقولة «فرهنگ» برجسته تر از موضوعات ديگر باشد و در نوشته هايش به دانشگاه و مسائل آن توجه زيادي داشته باشد.

۵- روزنامه نگاري
«روزنامه نگار» بودن آل احمد نيز از شاخصهاي پايگاه اجتماعي آل احمد است. او روزنامه نگار بود و از ۱۳۲۴ – كه اولين اثر خود را در مجلة «سخن» به چاپ رسانيد- تا اواخر عمر خود اين حرفه را دنبال نمود، همين امر او را به روزنامه نگاري حرفه اي تبديل كرد.
روزنامه نگار بودن آل احمد دليل بر روزمره بودن و سطحي بودن او نيست؛ بلكه با مرور بر سابقة درخشان آل احمد در عرصة نويسندگي و مديريت روزنامه، متوجه دقت او در مساله يابي و شناخت مسائل روز مي شويم.

جلال اغلب نوشته هاي خود را قبل از چاپ به صورت كتاب، در روزنامه ها و مجلات منتشر مي كرد. حتي اين كار شامل غربزدگي و در خدمت و خيانت روشنفكران نيز كه از كتب پرمحتواي اوست مي‎شود. البته اغلب روزنامه ها با چاپ نوشته هاي آل احمد به تعطيلي كشيده مي‎شدند، به همين خاطر او معمولاً خود، امتياز نشريه اي را مي گرفت تا پس از توقيف، شخص ديگري متضرر نشده باشد.

يكي از فايده هاي انتشار مطالب آل احمد در روزنامه ها، وسعت خوانندگان آن بود كه نوشته هاي او از اين طريق برد بيشتري مي يافت. البته استقلال جلال در چاپ اين «روزنامه ها» و «كتابها» باعث آن شده بود كه براي «خود» بنويسد؛ نه براي كس ديگر؛ و به همين دليل آنچه را در انديشه داشت، مي نگاشت.
آل احمد از آنجا كه متصدي هيچ پست دولتي نبود و دائماً از احراز اينگونه پستها فرار مي كرد، نسبت به نظام سياست حاكم،‌ صريحترين انتقادها را بيان مي نمود. حريف شغلي او باعث آزادي در گفتارش شده بود. هر چند آل احمد معلم بود و معلمي نيز شغلي دولتي محسوب مي شد، ولي وي به آن هم دل نبسته بود. او همواره مي گفت:

«بالاتر از سياهي آقا معلمي كه رنگي نيست.»
پديدة غربزدگي از ديدگاه جلال
آل احمد از انديشمنداني است كه در مواجهة با غرب، درصدد اخذ عناصر تمدن غربي، مثل «ماشين»، «تكنولوژي»، «علوم تجربي و فني» و «دموكراسي» بنيادين و وانهادن خصايص ديگر غرب مي‎باشد. براي او، «غرب» كليتي نيست كه نتوان پاره اي از آن را اخذ كرد؛ بلكه: «ما يك چيزهائي را از غرب لازم داريم بگيريم» و بايد رويكردي اقتباسي نسبت به غرب داشته باشيم.
آل احمد با غرب در ستيز نبود و در اينكه او را «غرب ستيز» بناميم، بايد تأمل نمود:
«گمان مي كنم معلوم باشد كه غرض از اين طرح [غربزدگي]، مخالفت با غرب نيست يا مقاومت در برابر ماشين و تكنولوژي كه از غرب مي آيد؛ چون حالا ديگر مسلم است كه ماشين اگر نه سرنوشت اختياري بشري، دست كم سرنوشت جبري اوست. هيچ دروازه اي نيست كه به روي ماشين بسته بماند. تكنولوژي، ابزار دقيق كار و زندگي مردم قرن بيستم است.»

(آل احمد، ۱۳۴۶)
او غرب را يك «موجوديت و كليت يكپارچه» نمي دانست كه نتوان جزئي از آن را برگرفت؛ بلكه معتقد بود:
«از غرب يك مقدار چيزها لازم داريم بگيريم؛ اما نه همه چيز را. از غرب يا در غرب، ما در جستجوي تكنولوژي هستيم. اين را وارد مي كنيم. علمش را هم ازش مي آموزيم؛ گرچه غربي نيست و دنيايي است.» (آل احمد، ۱۳۴۶)
اينكه ما از غرب چه چيزهائي را نبايد بگيريم، موضوعي است كه پس از تشريح مسألة «غربزدگي» به آن اشاره مي كنيم، زيرا آنچه نبايد اخذ كنيم، اموري است كه خود مي توانيم از پس آن برآئيم و غربزدگي ماست كه باعث مي‎شود گمان كنيم همه چيز را بايد از غرب بگيريم.
در يك طبقه بندي كلي مي‎توان ۳ حوزة فكري عمده را در رويكرد به غرب، از يكديگر تفكيك نمود:

الف- غرب ستايي؛
ب- غرب ستيزي؛
ج- غرب گزيني.
الف- حوزة فكري غرب ستايي: به ستايش هر آنچه از غرب مي آيد، مشغول است. اين حوزة فكري، راه افراط و اغراق را مي پيمايد و شعار عمده آن عبارت است از: «از فرق سر تا نوك پا فرنگي شدن».

ب- حوزة فكري غرب ستيزي: به ستيز با هر آنچه از غرب مي آيد، مي پردازد. اين گروه با پيمودن راه تفريط، «در برابر هر چه كه از غرب و كشورهاي غربي وارد مي شد، موضعگيري شديداً منفي داشتند و چون غرب را جزء بلاد كفر مي دانستند، هر چيزي را كه از غرب مي آمد، اعم از انديشه و يا كالا و مواد غذايي و … ، همه را محكوم به «نجاست» مي دانستند و خوردن «گوجه فرنگي» يا «ارمني بادمجان» را به قول استاد مطهري، جزء مهمترين گناهان مي شمردند.»
ج- حوزة فكري غرب گزيني : در برخورد با غرب، دست به گزينش مي زند و آنچه را لازم مي بيند و براي اخذ كردن ، مناسب (چه به جبر و چه به اختيار)، برمي گيرد. اين حوزه به ستيز با معايب و نقصانهاي غرب و ستايش از محسنات غرب مي پردازد.

دو حوزة اوليه را كمتر مي‎توان «حوزة فكري» قلمداد كرد؛ زيرا در هر دو حوزه، عمل احساسي صورت مي‎گيرد و تدبيري در آن موجود نمي باشد. به عبارت ديگر، اين دو حوزه «غرب» را به مثابة كليتي در نظر مي گيرند كه قابل تفكيك و تجزيه نمي باشد؛ بنابراين يا مي بايد آن را به طور كامل پذيرفت و يا اينكه به طور كامل طرد نمود؛ در حالي كه حوزة فكري «غرب گزيني» چنين كليتي را براي غرب قائل نمي باشد و در پي اخذ اموري از غرب و طرد اموري ديگر مي‎باشد. البته اينكه آيا غرب، كليت يكپارچه اي مي‎باشد يا خير، بحث مجزايي را مي طلبد كه در حوصله اين مجمل نمي باشد؛ اما با توجه به آثار و نوشته هاي آل احمد، اينگونه به نظر مي رسد كه حداقل او غرب را كليت يكپارچه نمي داند و به همين دليل قائل به اخذ پاره هايي از تمدن غرب و وانهادن پاره هاي ديگر آن مي‎باشد.
حوزة فكري «غرب گزيني» وجه ديگري نيز دارد و آن «احيا سنت» است. آنچه كه تحت عنوان «بازگشت به خويش» ذكر مي شود، در اين مقوله مي گنجد. البته مراد از «بازگشت»، برگشتن به سنتهاي قديم به طور كلي نمي باشد؛ بلكه در اين بازگشت نيز گزينش صورت مي‎گيرد، چه آنكه بسياري از خرافات در قالب سنت، خود را موجه مي نمايند و اين در حالي است كه اين حوزة فكري در صدد احيا سنت اصيل و طرح خرافات است.
از آنجا كه رويكرد آل احمد به غرب، «غرب گزيني» است، مهمترين وجه مطرود غرب در نظر او، وجه استعماري آن بوده است.
آل احمد «غرب ستيز» نيست؛ بلكه «غربزده ستيز» است. به نظر او كساني كه گمان مي كنند ما بايد همه چيزمان را از غرب بگيريم، غربزده اند و نبايست ملاكهاي زندگي غربي را گرفت و جانشين ملاكهاي زندگي و ادب و هنر خود كرد. ما بايد شخصيت فرهنگي- تاريخي خودمان را در قبال هجوم ماشين حفظ كنيم و دچار خودباختگي فرهنگي نشويم.

به نظر آل احمد، غربزدگي عارضه اي است كه از بيرون آمده و در محيطي آماده براي بيماري، رشد كرده است.
ديدگاه آل احمد در برخورد با غرب، منفعل نيست؛ بلكه «فعال» عمل مي‎كند و اين از محاسن كار اوست: «نظر مرحوم آل احمد، دست انسان را در عمل مي گشايد و برخورد نقادانه با فرهنگ غرب را تلقين مي‎كند. مي گويد كه «بلائي» و صحيحتر بگوئيم «حادثه اي» آمده است اما در برابر آن نبايد دستپاچه شد، نبايد دچار اضطراب شد و نبايد به تقليد ناشيانه دست برد. بايد آن را شناخت و بايد كمر همت را بست و به قوت در برابرش ايستاد؛ عناصر قابل جذب را جذب كرد و عناصر قابل طرد را طرد كرد و براي مقاومت، دست به سنت برد و فرهنگ خفته را بيدار كرد.» (سروش، ۱۳۷۱).