زندگی نامه حضرت علی ابن موسی الرضا

فهرست
مقدمه ……………………………………………………………………………………………..۲
دوران كودكي …………………………………………………………………………………….۳
صفات امام رضا…………………………………………………………………………………..۳
سير حيات امام هشتم ……………………………………………………………………………..۵
درخت بادام شفا دهنده اي كه امام رضا (ع) آن را كاشته بود ………………………………….۶ و كيفر كساني كه آن درخت را بريده و كندند

كمك خواستن كنجشك به امام رضا(ع)……………………………………………………۵
عشق و محبت بچه آهو به امام رضا(ع)…………………………………………………۵
خضوع وخشوع درندگان وحشي نسبتبهامام ضاوبه هلاكت رسيدن ينب كذابه توسط آن درندگان ………………………………………………۶
زنده شدن تصويرهاي دوشيروحشي دردربارمامون ودريدن وخوردندشمن امام رضا ……..۷
زنده شدن زني بعد ازگذشت يك سال ازمردناووزندگي كردن وبچهبه دنيا آوردن آن زن

مسلط شدن بر زبان عربي در يك لحظه۸
خبر غيبي امام رضا (ع) در مورد بدنيا آمدن دو فرزند پسر و دختر…………………….. ۹
شروع شدن باران و بند آمدن آن به دعاي امام رضا(ع)………………………………..۱۰
ساختن قبر امام رضا (ع) توسط ذوالقرنين …………………………………………….۱۱
حالات مادرامام رضا (ع) …………………………………………………………….۱۲
ميلاد حضرت رضا(ع)……………………………………………………………… ۱۳

چرا امام رضا (ع) ملقب به رضا شد…………………………………………………۱۴
علم حضرت رضا (ع)……………………………………………………………………… ۱۵
حديث قلين ………………………………………………………………………….۱۵
لباس امام رضا (ع)…… …………………………………………………………….۱۶
يك روز زندگي امام رضا ……………………………………………………………۱۶
سپيده دم فجر………………………………………………………………………… ۱۷
زوال آفتاب…………………………………………………………………………. ۱۷
مغرب………………………………………………………………………………..۱۸

عشاء‌ ………………………………………………………………………………..۱۸
شب…………………………………………………………………………………. ۱۹
بعداز فجر……………………………………………………………………………۱۹
روز جمعه…………………………………………………………………………..۲۰
اصحاب رس………………………………………………………………………..۲۱

اولوالعزم……………………………………………………………………………………۲۱
فرق بين عترت و امت در استد لا لهاي قراني امام رضا (ع)………………………۲۲
سه اصل مهم براي رسيدن به حقيقت…………………………………………….. ۲۲
تشويق به كسب فقه و دانش دين……………………………………………………۲۳
تعريف توكل…………………………………………………………………. ۲۳
يقين و توكل…………………………………………………………………. ۲۳
نيت كار خير هم ثواب دارد…………………………………………………..۲۳
عاق والدين……………………………………………………………………… ۲۴
نسبت ناروا به زنان پاكدامن…………………………………………………….. ۲۵

خوردن مال يتيم………………………………………………………………….۲۵
عهدشكني و قطع رحم…………………………………………………………..۲۶
استغفار واقعي…………………………………………………………………… ۲۶
وليعهدي امام رضا (ع)………………………………………………………………….۲۷
فرمان ولايتعهدي امام (ع)…………………………………………………………….. ۲۷
هدف مامون ازواگذاري ولايت عهدي به حضرت رضا(ع)…………………….. ۲۸
زمينه شهادت حضرت امام رضا (ع)………………………………………………….۲۸
شهادت حضرت امام رضا (ع)…………………………………………………………۲۹

مقدمه
شنا خت ومعرفت چهارده معصوم (ع) امري واجب وضروري است وهيچ عذروبهانه اي در ترك اين امرپذيرفته نيست وهركسي كه بدون معرفت و شناخت امام ازدنيا برود مرگ او همانند مرگ زمان جاهليت و مرگ گمراهان و كافران ومنافقان مي باشند(اصول كافي ۱ص۱۸۰)

ديگاه و شناخت شيعيان نسبت به چهارده معصوم (ع) بر دو نوع است: يك عده از شيعيان هستند كه قائل به پيامبري حضرت محمد (ص) و عصمت حضرت زهرا (ع) و امامت ۱۲ امام هستند ولي آنها را انسان هايي مي دانند كه فقط تا حدودي درعلم و تقوي از ديگر انسان ها برتر هستند و مسائل و احكام شرع مقدس اسلام را همانند فقهاء مي دانند و بيان مي كنند و از لحاظ مقام نيز كمي از مراجع تقليد بالاتر مي باشند (كه بايد به حال اين افراد افسوس خورد و به آنها گفت كه خاك بر سرتان با اين معرفتتان.)

عده اي ديگر هستند كه مقام اهل بيت(ع) را شناخته اند و آنان را اشرف خلايق و مظهر اسماي حسناي الهي و جلوه گاه صفات افعال الهي و محل اراده خداوند و فرمانده كل جهان هستي به اذن خداوند مي دانند حال ما بايد ببينيم كه كدام يك از اين دو گروه به واقيعت رسيده اند و توانسته به معرفت امام كه از واجب ترين واجبات است دست يابند با كمي كنكاش در آيات و روايات در مي يابيم كه اهل بيت (ع) از نطر مقام و رتبه بسيار بالاتر و برتر از اين هستند كه آنها را (نعوذ بالله) مقداري از مرجع تقليد بالاتر بدانيم اينگونه اعتقاد به آنها بي معرفتي و ظلم و ستم به آنها و خود انسان مي باشد
ما بايد بوسيله خود اهل بيت (ع) آنها را بشناسيم و با شناخت آنها خدا را بشناسيم و در مسير معرفت و محبت الهي به پيش برويم

هدف ازگردآوري اين مجموعه داستانهايي كه دراين كتاب آمده است و درسري اين كتاب ها خواهد آمد اين است كه تا حدودي هرچند ناچيزنسبت به مقام والاوعظيم اهل بيت(ع) آشناشويم وديگران را نيزآشنا كنيم وفرياد برآوريم كه اي مسلمانان! اي شيعيان!امام خودرابشناسيد وبيش ازاين درظلمت بيرون بيايدوباخورشيد ونورآن آشنا بشويم وحقايق راببينيد ودرك كنيدخداوند متعال اهل بيعت(ع) رابسيارعزيزوگرامي خلق كرده است وآنها رابرتمام مخلوقات جهان هستي برتري داده است وهيچ مخلوقي بهترازآنها وجودندارد وآنهابا معرفت ترين وبا محبت ترين ومطيع ترين مخلوقات نسبت به خداوند متعال هستند(بحار الانوار ج۱ص۱۰۷ )

دوران كودكي
هشتمين اخترتابناك آسمان امامت دهمين ستاره ازچهارده معصوم حضرت امام علي بن موسي الرضا(ع) درروزجمعه سوم ذيقعده سال يكصدوچهل وهشت هجري قمري درمدينه به دنيا آمد

كنيه امام رااباالحسن،ابوالقاسم،ابوعلي ذكرنموده اند پدربزرگوارش امام موسي كاظم ومادرش ام البنين كه اززنان متقي و پرهيزگاربوده ودرفضيلت اخلاقي وخدا پرستي شهرت داشته است يكي ا صحابه امام موسي كاظم ازايشان روايتي را نقل نمود كه روزي امام موسي كاظم كنيزي را خريداري نمود وفرمود: به فرمان پروردگاراو راخريده ام تا ازاوفرزندي به وجود آيد كه بهترين مردمان خواهد بود و نام وي راعلي راخواهم گذاشت درباره مادرآن حضرت دركتاب منتهي الامال علامه مجلسي آمده كه يك روزامام به يكي ازنزديك انش فرمودكه به ديدن يكي ازتجاري كه ازاروپاتعدادي كنيزباخودآورده است برويم بعد آنكه به نزد اورفتيم ازوي خواستيم تا كنيزكان خويش را به ما نشان دهد كنيزهاي خودرا آورداماامام آنها رانپذيرفت وفرمود:آيا كنيزديگري نداري؟

تاجربرده فروش گفت يك كنيزديگرهم داري ولي وي بيماراست اگراو را مي خواهيد بايد فردابراي خريداوبيايدامام فردامرابه آنجا فرستادتا اورا به هرقيمتي كه پيشنهاد نمودخريداري كند تاجربرده ازمن پرسيدآن شخصي كه ديروزهمراه تو بود كه بود من گفتم او امام موسي بن جعفر و ازسلاله پاك هاشمي بودتاجربرده فروش گفت حقا كه اين كنيزمطلق به اوست چون كه صاحب آن دراروپا به من گفت اونصيب عالمي ازمشرق زمين خواهد شد واز بطن وي فرزندي به وجود خواهد آمد كه دردنيا نظيرش يافت نخواهد شد بعد ازآنكه دخترك ار امام باردارشد دركمال شگفتي مشاهده نمودند كه ازدرون شكمش صداي خواندن قرآن وتسبيح و تقديس و تلاوت حمد به گوش مي رسد دخترك را هول و ترس برداشت تا اينكه امام به دنيا آمد و بعد از تولد دستها را بر زمين نهاد و سرش را به آسمان بلند نمود و شروع به مناجات كرد (منتهي الامال)

صفات امام رضا
يكي از بركاتي كه خداوند نصيب ايرانيان نموده وجود بارگاه پر فيض و ملكوتي آن امام همام در مشهد مقدس مي باشد از كساني كه چون نويسنده سعادت سال ها هم جواري با آن امام را داشته و مجاور آستان قدس رضوي بوده اند آن حضرت را بيش از پيش درك و لمس نموده اند از صفات و خصوصيات ظاهري آن حضرت متوسط القامه بودن ايشان و صورتي گندم گون و با جمال و نوراني و چشماني جذاب بوده است امام هيچ گاه چون اكنون هيچ حاجتمدي را از درگاه خود دست خالي رد نمي كرده و او را شادان و خندان به ديار خويش مي فرستاد هنوز هم كه هنوز است بارگاه مقدس و نوراني آن حضرت نيازمندان را رفع نيازنموده و دردمندان را شفاي عاجل مي دهد چه بسيارند بيماراني كه از اقصا نقاط ايران و جهان به حرم مطهر امام مي آيند و بعد از بهبودي به زادگاه خويش باز مي گردند

صفات كلي امامان در وجود هشتمين ايشان تجلي نموده بود صبر و شكيبايي و بردباري و كم گويي و اينكه جز لبخندي بر لب با صداي بلند نمي خنديد ازخصوصيات بارز ايشان بود دادن صدقات به نيازمندان و به خانه تهيدستان رفتن و بر سر سفره ايشان نشستن و با ادب سخن گفتن و بيشتر شب ها را به عبادت گذرانيدن و روزها را روزه داشتن از ديگر صفات امام هشتم بود دبيرستاني كه نويسنده در آن درس مي خواند در مجاورت حرم رضوي قرار داشت از اين رو و با توجه به دور بودن منزل و دو شيفت بودن كلاسهاي درس در مدارس نظام قديم سال هاي سال ظهرها سعادت آنرا داشته كه ساعتي را در بارگاه مطهر امام به نيايش و راز و نياز بپردازد

هر چند زيارت بارگاه امام از عادات مجاوران آن حضرت مي باشد ولي ديدار هر روزه در آن سال هاي شباب براي جواني كه از اين چشمه سرشار مي توانست قدري بنوشد و رفع عطش نمايد غنيمتي بس بزرگ بود آن روزهاي خاطره انگيز همچون تخيلاتي شاعرانه در مخيله نويسنده كه اكنون سال هاي شباب را پشت سر گذاشته و از حرم رضوي به دور مانده هراز گاهي با رفتن به زادگاه خويش و زيارت حرم مطهر با خداوند خويش مي پرداخته باز مي گرداند و از سر چشمه پر فيض و نوراني از آسمان قدس رضوي دوباره جرعه اي نوشيده و از اينكه سعادت مجدد يار را داشته است خداوند را شكر مي گويد به قول حافظ :

قبر امام هشتم سلطان دين رضا از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش

سير حيات امام هشتم
زندگاني امام رضا (ع) را مي توان به سه بخش تقسيم نمود سالهاي اوليه عمر ايشان را كه قريب به بيست وپنج سال بوده و كودكي و جواني و شباب را شامل مي شده است در اين سال ها همواره همراه و در ركاب پدر بزرگوارش امام موسي كاظم (ع) بوده و از تجربيات و علم الهي او استفاده مي نموده است اما دومين دوره حيات آن امام بزرگ دوران امامت ايشان بود كه به تعليم و پرورش شيعيان خويش مشغول بود و از علومي كه خداوند به وي مرحمت داشته آنها را سيراب مي نمود اين دوران كه قبل از ولايتعهدي ايشان بودقريب به شانزده سال به طول انجاميد در اين روزگار درب خانه امام بر روي مشتاقان ايشان باز بود و آنها براي پاسخ به سؤالات خويش از اطراف و اكناف به مدينه روي مي آوردند و از فيوضات امام بهره مند مي شدند روايات فراواني از حضرت رضا نقل شده است كه حاكي از پشتكار و كوشش ايشان براي تدوين احاديث صحيح و معتبر مي باشند در دوران شانزده ساله امامت ايشان دانشمندان بسياري از اطراف و اكناف سرزمين هاي اسلامي به درگاه او مي آمدند

تا از جلسات درسي ايشان كسب بهره و فيض نمايند بخش سوم زندگاني امام دوران ولايتعهدي ايشان بود كه در صفحات آينده بيشتر به آن خواهيم پرداخت درك حقايقي از درگاه نوراني و بارگاه الهي امام هشتم (ع) براي مجاوراني چون نويسنده كه سال هايش سال افتخار زندگي در نزديكي آن حرم امن الهي را داشته و به عللي ناخواسته قضاو قدر او را از مجاورت آن آستان مقدس دوئر نموده شايد از كساني كه در عمر خويش جز دو سه بار بيشتر به زيارت آن بارگاه نوراني نمي روند ملموس تر و قابل درك باشد .

 

درخت بادام شفا دهنده اي كه امام رضا (ع) آن را كاشته بود و كيفر كساني كه آن درخت را بريده و كندند
خديجه دختر حمدان بن پسنده مي گويد : چون حضرت امام رضا (ع) داخل نيشابور شد و در سراي جده من پسنده وارد شد او به اين خاطر به پسنديده بود چون امام رضا (ع) وارد آن خانه شد در طرفي از آنجا بادامي را كاشت .
وقتي كه مردم فهميدند مي آمدند و بادام آن درخت را براي شفا مي بردند و به بركت امام رضا هر كسي كه مرضي به او مي رسيد و از آن بادام تناول مي نمود شفا مي يافت هر كس كه درد چشم داشت وقتي از آن بادام ها بر چشم خودمينهاد چشمش خوب ميشد زن آبستني كه زاييدن بر او سخت و دشوار مي گرديد وقتي از آن بادام ميخورد دردش ساكن مي گشت و در همان ساعت ميزاييد اگر چهارپايي قولنج ميشد از شاخه درخت مي گرفتند و بر شكم او ميكشيدند و آن خوب مي شد و باد قولنج از او مي رفت . روزگاري گدشت و ناگهان آن درخت خشك شد جد من كه حمدان نام داشت شاخه هاي آن درخت را بريد پس كور شد بعد

پسرش كه ابوعمرو نام داشت آمد و آن درخت را از زمين كند پس همه مال و اموالش كه هفتاد يا هشتاد هزار درهم بود از بين رفت و براي او هيچ نماند
ابوعمر و دو پسر به نام هاي ابوالقاسم و ابو صادق داشت كه هر دوي آنها نويسنده ابوالحسن محمد بن ابراهيم سمجور بودند آنها خواستند كه خانه اي كه آن درخت در آنجا بود را تعمير كنند و براي اين كار بيست هزار درهم خرج كردند و بيخ آن درخت را كه مانده بود كند ند پس پاي راست يكي از آن دو برادر سياه شد و گوشت از پايش ريخت و بعد از يك ماه مرد . برادر ديگر كه بزرگتر بود در ديوان سلطان در نيشابور مستوفي بود روزي جماعتي از كاتبان بالاي سرش ايستاده بودند و او خط مي نوشت يكي گفت :«خداوند چشم بد را از كاتب اين خط دور كند»

در همان ساعت دست او لرزيد و قلم از دستش افتاد و دانه اي در دستش پديد آمد پس به منزلش رفت
ابوالعباس كاتب با جماعتي نزد او آمدند و گفتند : « اين مرض تو از گرمي است و بايد امروز فصد كني تا خوب شوي »
پس او فصد كرد ناگهان دستش سياه شد و گوشت دستش ريخت و مرد ۱

كمك خواستن گنجشك به امام رضا(ع)
سليمان جعفري مي گويد : در داخل باغي در خدمت حضرت امام رضا(ع) بودم ناگهان در مقابل آن حضرت كنجشكي بر زمين نشست و شروع به صيحه زدن و اضطراب نمود كرد امام رضا به من فرمود :« اي فلاني !آيا مي داني كه اين گنجشك چه مي گويد ؟»
گفتم نه حضرت فرمود :« مي گويد كه ماري مي خواهد جوجه هاي مرا بخورد ؛ پس اين عصا را بردار و به داخل خانه برو آن مار را بكش.»
من عصا را گرفتم و داخل خانه شدم و ديدم ماري در آنجااست پس آن را كشتم .۲

عشق و محبت بچه آهو به امام رضا(ع)
عبد الله بن سوقه مي گويد :امام رضا (ع) از كنار ما گذشت و با ما درباره امامت خويش بحث نمود من و تيمم بن يعقوب سراج به امامت او قائل نبوديم و مذهب زيدي داشتيم
سپس با آن حضرت به صحرا رفتيم در آنجا جند آهو را ديديم امام رضا به يكي از بچه آهوها اشاره كرد و بچه آهو آمد و نزد حضرت ايستاد ايشان دست مباركش را به سر بچه آهو كشيد و آن را به غلامش داد آنگاه فرمود :« اي عبدالله !آيا باز ايمان نمي آوري ؟»

گفتم :« چرا اي آقاي من !تو حجت خدا بر خلقش مي باشي و ازعقيده نادرستم توبه مي كنم » سپس حضرت به بچه آهو فرمود :«به چراگاهت برو » بچه آهو در حالي كه اشك از چشمانش سرازير بود آمد و بدن خودش را به پاهاي امام رضا (ع) كشيد و صدا كرد حضرت فرمود :«ميداني چه مي گويد؟»

حضرت فرمود :« اين آهو مي گويد : اول كه مرا خواندي خوشحال شدم و خيال كردم از گوشت منخواهي خورد و دعوتت را پذيرفتم ولي اكنون كه مرا امر به رفتن نمودي من ناراحت و غمگين شدم»۳

خضوع و خشوع درندگان وحشي نسبت به امام رضا و به هلاكت رسيدن زينب كذابه توسط آن درندگان
مي گويد : در خراسان زني بود كه او را زينب مي ناميدند او ادعا نمود كه وي علويه و از سلاله فاطمه زهرا (ع) است و بواسطه اين انتساب بر مردم خراسان مفاخرت مي كرد
زينب كذابه بر مامون وارد و خيال مي كرد كه وي دختر علي بن ابيطالب (ع) است و حضرت علي (ع) در حق وي دعا فرموده است كه تا قيامت باقي بماند . مامون به حضرت امام رضا (ع) عرض كرد :«آيا او درست ميگويد؟»
حضرت فرمود :« ما اهل بيتي هستيم كه گوشت ما بر حيوانات و درندگان حرام است يعني آنها بر ما چيره و خيره نمي شوند و جسارت نمي كنند و گوشت ما را نمي خورند هم اكنون تو اين زن را جلوي درندگان بينداز اگر او در ادعاي خود راستگو بوده و دختر علي (ع) باشد درندگان به او نزديك نميشوند و او را نميدرند .»
چون آن زن اين سخن را شنيد و خود را در معرض هلاكت ديد به مامون گفت :« اول خودم اين شخص به جلوي درندگان برود تا ثابت شود كه آيا خودش واقغا از نسل علي بن ابي طالب (ع) است يا نه ؟» مامون گفت «از روي انصاف و عدل سخن گفتي »
پس امام رضا (ع) به آنجايي كه حيوانات درنده را جاي داده بودند رفت و چون زينب آن حضرت را شروع به خنده و قهقهه كرد و از روي سخره و استهزاء به آن حضرت اشاره نمود امام رضا (ع) دو ركعت نماز در ميان درندگان بجاي آورد و به سلامت بيرون آمد
در اين هنگام مامون به آن زن كذابه امر كرد كه :« حالا به ميان درندگان برو.»
ولي آن زن قبول نكرد پس مامون دستور داد تا او را در ميان درندگان وحشي انداختند و درندگان او را دريده و خوردند در نقل ديگري آمده است كه چون ادعاي زينب كذابه را به عرض امام رضا (ع) رساندند آن حضرت ادعاي او رد كرد پس آن حضرت را به خدمت آن حضرت آوردند حضرت فرمود :«اين زني كذابه و دروغگو است»
زينب چون اين را شنيد شروع به سفاهت و جسارت نمود و گفت :« چنانكه تو نسبت مرا رد نمودي من نيز نسبت تو را رد مي نمايم .» پس امام رضا (ع) با آن زن به نزد مامون رفتند

مامون جايي داشت كه شيرها و درندگان وحشي را در آنجا به زنجير كشيده بودند تا در آنجا اشخاص مفسد را به هلاكت برسانند ،امام رضا (ع) به مامون فرمود :« اين زن به علي و فاطمه (ع) دروغ مي بندد و از نسل ايشان نيست ،زيرا هر كس كه واقعا از نسل علي و فاطمه باشد گوشت او بر درندگان حرام است پس وي را در جايگاه حيوانات وحشي بينداز اگر در اين انتساب درست گفته باشد درندگان به او نزديك نمي شوند و اگر دروغگو باشد درندگانش او را مي درند.»
چون زينب اين سخن را شنيد به آن حضرت گفت :«تو خود بسوي درندگان برو.»

امام رضا (ع) ديگر با زينب سخن نگفت و از جاي خوبرخاست مامون گفت :«كجا مي روي؟» حضرت فرمود :«بطرف جايگاه درندگان مي روم .»
مامون و مردم و اطرافيا ن برخاستند و به آنجا رفتند و درب جايگاه حيوانات وحشي را گشودند . پس امام رضا (ع) به آن جايگاه وارد شد و مردم از بالاي آنجا نگران و مضطرب نگاه مي كردند
چون امام رضا در ميان درندگان آمد همه حيوانات عاجزانه و با خشوع و خشوع خدمت آن حضرت آمدند و همگي دم خود را بر زمين مي ساييدند و آن حضرت نزديك هر يك از آن حيوانات مي رفت و دست رافت و مهرباني بر سر و صورت آنها مي ماليد و اضهار مرحمت مي فرمود. بعد حضرت از آن مكان بيرون آمد آنگاه به مامون گفت:« اين دروغگوي بر علي و فاطمه (ع) را داخل اين جايگاه بكن تا حقيقت بر تو آشكار شود.»
زينب از قبول اين امرامتناح نمود ولي مامون دستور داد تا او را به زور به آنجا بيندازند چون آن كذاب را داخل جايگاه كردند همه حيوانات و درندگان آنجا بطرف او حمله كردند و او را دريدند و خوردند از آن پس نام آن زن در خراسان به زينب كذابه مشهور شد

زنده شدن تصوير هاي دو شير وحشي در دربار مامون ملعون و دريدن و خوردن دشمن امام رضا
مي گويند : مدتي در ميان مردم كوفه گفتگو از عظمت و معجزات شگف ت انگيز امام رضا (ع) مخصوصا آمدن باران به دعاي آن حضرت بود تا آنكه بعضي از معاندين نزد مامون رفتند و او را ملامت كردند كه شرف و فخري كه خداي تعالي به تو ارزاني داشته بود از خاندان عباس به خاندان علي منتقل ساختي و هيچ كس با خود و اولاد خود اين چنين نكند

كه تو كردي علي بن موسي را طلبيدي و او را مشهور و معروف ساختي و حالا كار بجائي رسيده كه جميع خلق از تو برگشته اند و او را مستجاب الدعوه مي دانند بلكه اعجازش نام نهاده اند در حالي كه او ساحر و ساحر زاده است يكي از ايشان كه حميد بن مهران نام داشت گفت :« اگر خليفه به من اجازه دهد در ميان خلق با او مباحثه و مجادله مي كنم و او را شكست مي دهم و بر خلق ظاهر مي سازم كه او داراي علم و كمالي نيست .»
مامون گفت : « اگر مي تواني بكن مه در نزد من چيزي از اين كاردوست داشتني تر نيست .» پس مقرر شد كه در روز معيني علماء و فقهاء و اكابر و اهالي را جمع كنند و او با امام رضا (ع) حرف بزند . در روز موعود بعد از آنكه كجلس منعقد شد مامون كسي را به طلب آن حضرت فرستاد و التماس تشريف فرمايي امام (ع) را نمود و پيغام فرستاد كه :« مجلس عجيبي منعقد شده است و دوست مي دارم كه شما هم حاضر باشيد.»
چون امام رضا (ع) رسيد مامون برخواست و از آن حضرت استقبال نمود امام رضا (ع) آمد و بر جاي خود قرار گرفت .
حميد بن مهران از جاي خود برخواست و شروع به هذيان و باطليات كرد گفت:« مردمان در مورد تو عقيده فاسدي پيدا كرد ه اند و آمدن باران را به دعاي تو مي دانند در حالي كه اين اتفاقي بوده است بلكه هر چيز را كه حق تعالي در وقتي مقرر نموده باشد در آن وقت مي شود . اين رفعت مقامي كه براي تو بوجود آمده است از مامون است كه پايه تو را بلند گردانيده است والا تو داراي اين حال و مرتبه نبوده اي »
چون كلام آن ملعون به اينجا رسيد امام رضا (ع) فرمود :« اگرخلق شكر نعمت هاي الهي كرده باشند كه ايشان را باران داده باشد براي من نيست كه منع ايشان بكنم و اينكه مي گويي صاحب تو به من رفعت و مقام داده است بدان كه مرتبه و مقام را حق تعالي به من كرامت فرموده است نه اينكه مامون به من منزلتي داده باشند حال من با او مانند حال يوسف با حاكم مصر مي باشند»
حميد بن مهران گفت:« آمدن باران را نمي توان كرامت و اعجاز نام نهاد بلكه اعجاز آن چيزي است كه حق تعالي مرغاني را براي ابراهيم خليل زنده كرد حال اگر در آنچه ادعا مي كني راستگو مي باشي به اين عكس دو شير كه در اين مسند مي باشد زندگي عطا كن و به آنان دستور بده كه مرا بخورند و اگر نتواني اين كار را انجام دهي پس دروغگو هستي » سپس اشاره كرد به دو عكس شيري كه در تكيه گاه مامون بود و آن عكس ها را از ابريشم و ريسمان بر آن مسند نقش كرده بودند . در اين هنگام امام رضا(ع) غضبناك شده و خطاب به آن دو عكس شير فرمود:« اي دو شير !اين فاجر را بدريد و بخوريد و ذره اي از او باقي نگذاريد .»
ناگهان به اذن حق تعالي آن دو شير جان پيدا كرده و به جانب حميد بن مهران حمله ور گرديند و چنان او را دريدند و خوردند كه نه ذره اي از او بجا ماند و نه قطره اي از خونش بر زمين چكيد.
همه افراد از ديدن اين صحنه وحشناك و اعجاز انگيز متحير و مبهوت ماندند و چون شيران فارغ شدند رو به آن حضرت كرده گفتند : « اي ولي خدا!ديگر چه امر داريد ؟ آيا اجازه مي فرماييد آنچه را كه با آن فاسق كرديم با اين مرد هم بكنيم ؟» و اشاره به مامون كردند .

مامون را از شنيدن اين سخن غش كرده و بيهوش شد امام رضا (ع) دستور فرمود كه گلاب و بوي خوش آورده و با زحمت زيادي مامون را به حال خود آوردند . چون مامون چشم باز كرد شيران دوباره گفتند :« اجازه مي دهيد كه او را به آن كسي كه هلاكش ساختيم ملحق سازيم ؟»
حضرت فرمود :« اجازه نمي دهم چرا كه حق تعالي در بودن او حكمت و تدبيري دارد و او بايد باشد تا آن امر را امضا كند.» و اين سخن امام رضا (ع) اشاره بود به زهر خوراندن مامون به آن حضرت . سپس شيران گفتند :« اي ولي خدا! به ما چه خدمتي را امر مي فرمايي ؟» حضرت فرمود:« به جاي خود برگرديد چنانجه بوديد .»

پس شيران رفته و بهمان تكيه گاه چسبيدند چنانچه از اول بودند
چون مامون خاطر جمع شد به امام رضا (ع) عرض كرد :« الحمد الله كه حق تعالي شر حميد بن مهران را از من دور گرداند . اي فرزند رسول خدا ! اين امر از معجزات جد شما بود و حالا براي شماست از شما تقاضا مندم كه در مقام خود بنشيني و بر من منت گذاري.»

امام رضا (ع) فرمود :« اگر مرا ميل آن بود با شما در اين مدت آن قدر مدارا نمي كردم خداي تعالي جميع مخلوقات خود را مطيع و منقاد من ساخته است چنانچه از اين دو شير ديدي حق تعالي به من امر نموده است كه بر تو اعتراض نكنم و در تحت حكم تو باشم چنانچه يوسف با پادشاه مصر بود بعد از اين واقعه هميشه مامون در ترس و واهمه بود تا اينكه به امام رضا (ع) زهر خورانيد و آن حضرت را شهيد كرد.۴
زنده شدن زني بعد از گذشت يك سال از مردن او و زندگي كردن و بچه به دنيا آوردن آن زن
ابراهيم سهل مي گويد: خدمت امام رضا(ع) رسيدم و عرض كردم «بسياري گمان مي كنند كه پدرتان در مورد امامت شما وصيتي نكرده است و شما از طرف خودتان ادعاي امامت كرده ايد !»
امام رضا(ع) فرمود:«دلايل امام نزد تو چيست؟»
گفتم:« خبر دادن از خارج و زنده كردن و ميراندن.»
حضرت فرمود :« هر دو را انجام مي دهم اما امر خارج از اين خانه اين است كه تو به همراه خود پنج دينار داري (كه صحيح بود )
و اما امر ديگر اينكه همسر تو يك سال است كه مرده من اكنون او را زنده كردم و او را تا يك سال ديگر نزد تو مي گذارم سپس به اذن خدا او را مي ميرانم تا بداني من امام هستم .» چون امام رضا (ع) اين فرمايش را نمود يك باره بدنم لرزيد و منقلب و مظطرب شدم حضرت فرمود:«ترس را از خود دور كن كه تو در امان هستي .»سپس از خدمت حضرت مرخص شدم و به منزل خود رفتم وقتي داخل خانه شدم همسرم را مشاهده كردم كه در خانه نشسته است با تعجب به او گفتم «چه كسي تو را زنده كرد و به اينجا آورد.»

او گفت :«شخصي با چنين اوصافي (كه مطابق اوصاف امام رضا(ع)بود) نزد من آمد و فرمود: برخيزو نزد شوهر خود بروكه تو بعد از مرگ فرزندي به دنيا مي آوري.»
به خدا قسم بعد از آن خداي تعالي به بركت امام رضا(ع) برزندي به من عطا كرد

مسلط شدن بر زبان عربي در يك لحظه
اسماعيل بن سندي مي گويد:«شنيدم كه در عرب راهنمائي هست و حجت الله وقت است پس تفحص كنان رفتم تا به مدينه رسيدم و مرا به خدمت امام رضا(ع) راهنمايي كردند.
در آن وقت كلمه اي از عربي نمي دانستم چون به خدمت امام رضا(ع) به زبان سندي تكلم نمودم پس آن حضرت به زبان خودم با من صحبت نمود و من با زبان سندي سؤال هايم را پرسيده و جواب شنيدم سپس گفتم :«من شنيدم كه حجت خدا در عربستان مي باشد پس به طلب او به اينجا آمده ام .»
حضرت فرمود:«آن حجت خدا من هستم حال هر چه مي خواهي بخواه .»
عرض كردم :«من از زبان عرب چيزي نميدانم اگر دعا مي فرمودي كه به زبان عربي مسلط شوم عنايت زيادي به من نموده ايد .»

پس امام رضا (ع) دست مباركش بر لب من ماليد و ناگهان من در يك لحطه به زبان عربي مسلط شدم بنحوي كه از همه كس بهتر حرف مي زدم ۵
خبر غيبي امام رضا (ع) در مورد بدنيا آمدن دو فرزند پسر و دختر
حسن بن علي وشا مي گويد:روزي امام رضا(ع) در مرو مرا طلب كرد و فرمود:«اي حسن!علي بن ابي حمزه بطائني در اين روز مردو در همين ساعت داخل در قبرش شد و دو ملك وارد قبر او شدند و سؤال كردند:«پروردگار تو كيست؟»
او گفت:«الله تعالي.»
گفتند:«پيغمبر تو كيست؟»
گفت:«محمد(ص).»
گفتند:«ولي تو كيست؟»

گفت:« علي بن ابيطالب(ع)»
گفتند:«بعد از او كيست؟»
گفت:« امام حسن (ع)»
پس يك يك امام ها را گفت تا اينكه به موسي بن جعفر (ع) رسيد از او پرسيدند:«بعد از موسي (ع) كيست؟»
در اين هنگام او سخن در دهان گرداند و جوابي نگفت پس زجرش دادندو گفتند:«بگو كيست؟»
دوباره سكوت كرد گفتند:«آيا موسي بن جعفر (ع) تو را به اين امر كرده است؟»
پس او را با عمودي از آتش زدند و قبر او را تا روز قيامت برافروخته و شعله ور ساختند.»

بعد از پايان سخنان امام رضا(ع) من از نزد آن حضرت بيرون آمدم و تاريخ آن روز را يادداشت كردم . پس از مدتي كوتاهي نامه هاي اهل كوفه آمد كه در آن نامه ها از مرگ و دفن بطائني در آن روزي كه حضرت فرموده بود خبر دادند .۶

شروع شدن باران و بند آمدن آن به دعاي امام رضا(ع)
مي گويند : چون مامون علي بن موسي الرضا(ع) را وليعهد كردو مدتي بر آن گذشت فيض آمدن باران منقطع شد. چون اين خبر را به مامون رسيد نگران شدو كسي را به خدمت امام رضا(ع) فرستاد كه « اگر به طلب باران به صحرا مي رفتيد بد نبودند.»
امام رضا(ع) فرمود:« بلي امشب جدم رسول خدا (ص) را با امير الؤمنين در خواب ديدم فرمودند كه روز دوشنبه به دعاي استسقاء بيرون برويد كه حق تعالي به دعاي تو باران را نازل خواهد كرد.»
چون روز دوشنبه شد امام رضا(ع) بيرون آمد و به منبر رفته و اداي حمد الهي و نعمت رسالت پناهي نمود و دعا كرد مقارن دعاي آن حضرت رعدو برق و ابرو باد بهم رسيدو باز متفرق شد
امام رضا(ع) فرمود:«اين ابر از فلان زمين است.» وهمچنين ده ابر آمدو رفتو چون ابر يازدهم رسيدحضرت فرمود:«اين ابر از آن شماست اما ملازم شما خواهد بود تا شما را به خانه هايتان برساند و بعداز آن چندانكه شما بخواهيد خواهد باريد.»

پس مردم بطرف هانه هاي خود رفتند و چون به منازل خود رسيدند باران شروع شد و چنان باريد كه دشت و بيابان را سيراب گرداند و حوضها و بركه ها پر كرد
سپس مردم آمدند و گفتند:« ديگر بس است كه اگر باريدن باران ادامه پيدا كند خرابي مي رسد و خانه ها خراب مي شوند.»
پس امام رضا(ع) دعا فرمود و باران بند آمد.

ساختن قبر امام رضا (ع) توسط ذوالقرنين
مي گويند:وقتي ذوالقرنين به همراهي گروهي از علماو دانشمندان و بزرگان و لشكريان در روي زمين براي رسيدن به آب حيات سير مي كردند تا اينكه به سرزمين خراسان رسيدند.

ذوالقرنين دستور داد كه شب را در آن جا استراحت كنند و خودش به خواب فرو رفت در عالم رؤيا ديد كه ستاره اي مانند خورشيد درخشيد و از آسمان فرود آمد و در آن سرزمين غروب كرد صبح كه از خواب بلند شد تعبيركنندگان را طلب كرد و خواب خود را به آنان گفت
آنان گفتند:«اي ذوالقرنين ! يكي از اولاد پيغمبر آخرالزمان كه علي بن موسي الرضا(ع) نام دارد در اين مكان دفن مي شوند.»

ذوالقرنين بلافاصله دستور داد كه كحل غروب و فرود ستاره اي كه در خواب ديده بود را قبري بسيار محكم ساختند و شهري بسيار زيبا در اطراف آن قبر و بقعه بنا كرد و به عده اي از افراد دستور داد كه در همان جا بمانند و زندگي كنند

حالات مادرامام رضا (ع)
حميده امام كاظم (ع) از جمله اشراف و بزرگان عجم بود كنيزي خريد و نام او را تكتم گذاشت و آن كنيز سعادت مند از نظر عفل دين و حياء بهترين زنان زمان بود و خاتون خودش حميده را خيلي تعظيم و احترام مي كرد و از روزي كه حميده خاتون او را خريد بخاطر احترام و تعظيم و مقامي كه براي حميده خاتون قائل بود هرگزنزداونمي نشست
چون حميده تكتم مادر امام رضا (ع) را خريد شبي حضرت رسول را در خواب ديد و آن حضرت به او گفت كه :اي حميده ! تكتم را به فرزند خود موسي تمليك نما كه او فرزندي متولد خواهد شد كه بهترين اهل عالم باشد به اين سبب حميده خاتون تكتم را به آن حضرت بخشيد و او با كره بود ۷
حميده روزي به حضرت موسي (ع) گفت : اي فرزند گرامي!تكتم كنيزي است كه من در زيركي و محاسن اخلاق بهتر از او نديدم مي دانم هر نسلي كه از او بوجود آيد پاكيزه و مطهر خواهد بود و او را به تو مي بخشم و از تو مي خواهم حرمت او را رعايت بنمايي وقتي كه حضرت رضا (ع) از او متولد شد او را طاهره ناميدند حضرت رضا(ع) زياد شير مي آشاميد روزي تكتم (طاهره) گفت كه : مرضعه ديگري بياوريد كه مرا ياري كند . گفتند :مگر شير تو كم است ؟ گفت: به خدا سوگند شير من كم نيست وليكن نوافل و اورادي كه قبلا داشتم و به آنها عادت كرده بودم به سبب شير دادن كم شده است به همين دليل معاون و كمك مي خواهم كه اوراد و نوافل خودم را ترك ننمايم

ميلاد حضرت رضا(ع)
شيخ صدوق به سند معتبر از تكتم مادر امام رضا (ع) روايت كرده كه گفت : وقتي حامله شدم به فرزند به هيچ وجه سنگيني حمل در خودم احساس نمي كردم وقتي كه به خواب مي رفتم صداي تسبيح و تهليل و تمجيد حق تعالي را از شكم خود مي شنيدم و وقتي كه بيدار مي شدم صدايي نمي شنيدم وقتي كه فرزندم به دنيا آمد دست هاي خود را به زمين گذاشت وسر مطهر خود را به سوي آسمان بلند كرد و لبهاي مباركش حركت مي كرد

و سخني مي گفت كه من نمي فهميدم در همان ساعت امام موسي (ع) نزد من آمد و گفت گوارا يت باد اي تكتم ! كرامت پروردگارت بعد آن فرزند سعادت مند را در جامه در جامه سفيدي پيچيدم و به آن حضرت دادم در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه گفت و آب فرات طلبيد و كامش را با آن برداشت بعد به دست من داد و فرمود :بگير اين را فانه بقيه الله في ارضه كه بقيه خداست در زمين و حجت خداست بعد از من ۸

از امام موسي (ع) روايت شده كه مي فرمود: شنيدم از پدرم جعفر بن محمد مكرر به من فرمود كه عالم آل محمد در صلب تو است كاش من او را درك مي كردم و به درستي كه او هم نام امير المؤمنين (ع) است اسم شريف آن حضرت علي و كنيه اش ابوالحسن و مشهور ترين القاب حضرت رضا مي باشد ايشان را صابر و فاضل نيز گفته اند

چرا امام رضا (ع) ملقب به رضا شد
شخصي خدمت امام جواد (ع) رسيد و عرض كرد كه گروهي از مخالفان شما گمان مي كنند كه پدرشان را مامون ملقب به رضا گردانيد در آن وقتي كه حضرت را براي ولايتعهدي خود انتخاب كرد حضرت فرمود : به خدا قسم دروع مي گويند خداوند پدرم را به رضا مسمي گردانيد براي آنكه پسنديده خدا بود در آسمان و زمين ونيز رسول خدا و ائمه هدي (ع) از او خشنود و راضي بودند و او را براي امامت پسنديدند گفتم :آيا همه پدران شما پسنديده خدا و رسول و ائمه هدي نبودند؟ فرمود:چرا . گفتم پس چرا فقط پدر شما را به اين لقب گرامي داشتند؟ فرمود : براي اينكه مخالفان و دشمنان او را پسنديدند و از او راضي بودند

همان طور كه موافقان و دوستان از او راضي بودند و اينكه دوست و دشمن از حضرت خشنود بودند فقط مخصوص پدرم مي باشد به اين دليل خداوند او را به رضا ملقب گردانيد امام جواد در ادامه فرمود: بله ساير پدرانم را موافقان به امامت آنها راضي بودند و دشمنان راضي نبودند اما به امامت پدرم همه كس راضي بود و دوست و دشمن به جلالت و بزرگي و عطمت او اقرار نمودند ۹

علم حضرت رضا (ع)
حديث قلين
امام رضا (ع) مي فرمايد :رسول خدا (ص) در آخرين روزهاي زندگي خود فرمود :گويا مرا خواند ه اند و مرگم فرا رسيده است . من دو چيز گرانبها در ميان شما مي گدارم .يكي از آن دو بزرگتر از ديگري است :۱- كتاب خدا كه ريسمان كشيده شده از آسمان به سوي زمين است۲- عترت و خاندانم . پس شما نظر كنيد كه با اين دو پس از من چگونه رفتار خواهيد كرد.(۱۰)

لباس امام رضا (ع)
امام عسگري (ع) از پدرشان نقل كرده اند كه امام رضا لباس را از سمت راست خود مي پوشيد و هر گاه مي خواست لباس جديدي بپوشد يك كاسه آب طلب ميكرد و ده بار سوره قدر و ده بار سوره توحيد و ده بار سوره قل يا ايها الكافرون بر آن مي خواند آنگاه آب را بر آن لباس مي پاشيد و مي فرمود :هر كس قبل از اين كه لباس جديد خود را بپوشد چنين كند مادامي كه يك نخ از آن لباس باقي باشد زندگي با وسعت و راحتي خواهد داشت .

حضرت امام رضا(ع) در نمازهاي فريضه و نافله خويش به صورت گسترده اي سوره هاي قرآن را تلاوت ميكرد كه مروري بر عيادات و نمازهاي آن حضرت اين مطلب را آفتابي مي كند ۱۱
يك روز زندگي امام رضا
سپيده دم فجر
چون سپيده مي زد نماز بجا مي آورد سپسس در سجاده خود مي نشست و تا طلوع خورشيد مشغول تسبيح و ذكر و صلوات مي شد معمر بن خلاد مي گويد امام رضا در خراسان كه بود هر روز پس از نماز صبح در سجاده خود مي نشست و تا طلوع آفتاب به تعقيب نماز مي پرداخت آنگاه مسواك مي كرد و پس از مسواك مقداري كندر مي جويد سپس آن را در كنار مي گذاشت و شروع به قرا‍ِئت قران ميكرد (مكارم الاخلاق:۳۰۵ ) سپس به سجاده مي رفت و آن را طول مي داد تا اين كه خورشيد بالا مي آمد آن گاه از سجاده نماز برمي خواست و تا زوال آفتاب به مسايل مردم مي پرداخت ، و براي شان حديث مي گفت و آنان را موعظه و پند مي داد .
زوال آفتاب
تجديد وضو مي نمود و به مصلاي خود باز مي گشت ،و چون زوال آفتاب ظهر مي رسيد،شش ركعت نماز به سه تشهد و سلام بجاي مي آورد ،در ركعت اول بعد از حمد ،سوره قل ياايها الكافرون ودر ركعت دوم بعد از حمد ،سوره توحيد ميخواند ودر چهار ركعت ديگر بعد از حمد،سوره توحيد را قرايت ميكرد.

سپس اذان و اقامه مي گفت وبه نمازظهر مي ايستاد ،وچون سلام نماز را مي داد،به تسبيح و تكبير وحمد پروردگار مي پرداخت ،سپس به سجده شكر ميرفت و در آن صد مرتبه شكرالله مي گفت ،بعد سر از سجده برمي داشت و مي ايستاد و شش ركعت نماز ديگر بجا مي آورد ،ودر هر ركعت بعدحمد ،سوره توحيد قرايت مي كرد ،سپس اذان مي گفت ودو ركعت نماز ديگر مي خواند.
عصر
چون سلام نماز را مي داد ،بلند مي شد و نماز عصر را اقامه مي كرد ،وپس از نماز در مصلاي خود مي نشست و به تسبيح و تكبير و تهليل و حمد خدا مشغول مي شد ،سپس به سجده مي رفت و در آن ،صدمرتبه «حمدالله» مي گفت
مغرب
غروب كه مي شد،و هوا تاريك مي گشت ،وضو مي گرفت و اذان و اقامه مي گفت ،و نماز مغرب را اقامه مي فرمود .پس از سلام نمازبه تسبيح و تكبير و تهليل و حمد پروردگار مي پرداخت ،بعد سجده شكر بجامي آورد ،سپس سر برداشت ،و بدون اين كه با كسي حرف بزند چهار ركعت نماز به دو سلام ،اقامه مي كرد در ركعت اول بعد از حمد ،سوره قل ياايها الكافرون ودر ركعت هاي ديگر بعد از حمد ،سوره توحيد را مي خواند و پس از نماز به تعقيب پرداخت

عشاء‌
بعد از نماز مغرب و افطار ،قدري استراحت مي كرد ،تا پاسي از شب بكذرد ،آنگاه به نماز عشاء مي پرداخت ،پس از نماز ،به تسبيح و تكبير و تهليل و حمد خدا مشغول ميشد ،و بعد از تعقيب ،سجده شكر بجا مي آورد .
شب
ثلث آخر شب كه ميشد از بستر خواب برخواسته با ذكر تسبيح و تكبير و تهليل و استغفار به مسواك دندان هاي خويش مشغول مي شد سپس وضو مي گرفت و به نماز شب می پرداخت هشت ركعت هر دو ركعت به يك سلام و در هر ركعت بعد از قرايت حمد ، سي بار سوره توحيد را مي خواند آنگاه چهار ركعت نماز جعفر طيار را مي خواند و آن را از نماز شب ،محسوب مي فرمود . (در ركعت اول نماز جعفر، بعد از سوره حمد اذا زلزلت ، و ركعت چهارم در ركعت دوم بعد از حمد سوره والعاديات ،و در ركعت سوم بعد از حمد سوره

نصرو در بعد از حمد سوره توحيد قرايت ميشود) سپس برخاسته ودو ركعت ديگر مي خواند در ركعت اول بعد از حمد سوره ملك و درركعت دوم بعد از حمد سوره هل اتي علي الانسان مي خواند ،پس از اين دو ركعت ،برمي خواست و به نماز شفع مي پرداخت ،در هر ركعت بعد از حمد ،سه بار توحيد را قرايت مي نمود .بعد از شفع به نماز يك ركعتي وتر ،مي ايستاد و در آن بعد از حمد ،سوره توحيد را سه بار و سوره فلق و سوره ناس را هر كدام يك بار قرايت مي نمود .در قنوتش بعد از دعا ،هفتاد بار مي گفت : چون نزديك طلوع فجر مي شد ،دو ركعت نماز فجر رامي خواند،ودر ركعت اول بعد از حمد سوره قل ياايها الكافرون و در ركعت دوم بعد از حمد ،سوره توحيد را قرايت مي نمود .
بعداز فجر

چون فجر ،طلوع مي كرد ، اذان واقامه مي گفت ،ودو ركعت نماز صبح را بجا مي آورد آن حضرت در تمام نمازهاي واجب ،در ركعت اول بعد از حمد،سوره قدر ودر ركعت دوم بعد از حمد ،سوره توحيد را مي خواند بجز نماز صبح و ظهر وعصر روزهاي جمعه ،كه در آن اوقات سوره حمد و جمعه و منافقين را قرايت مي كرد و در نماز عشاي شب جمعه در ركعت اول پس از حمد، سوره جمعه ،ودر ركعت دوم بعد از حمد سوره سبح اسم ربك الاعلي را مي خواند ،ودر نماز صبح روز دوشنبه وپنجشنبه در ركعت اول سوره حمد ،و سوره هل اتي الانسان و در ركعت دوم بعد از حمد ،سوره هل اتاك حديث الغاشيه را قرايت مي فرمود .۱۲

روز جمعه
احمد بن ابي نصر بزنطي مي گويد :امام رضا(ع) شب هاي جمعه در نمازهاي خود ،سوره جمعه و سبح اسم ربك الاعلي، ودر صبع جمعه سوره جمعه و قل هوالله احد،و در روز جمعه وسوره منافقين را مي خواند.
اصحاب رس
در اين كه قوم رس چه كساني بودند در ميان مورخان و مفسران گفتگوو بحث زياد است. مرحوم علامه طباطبايي در تفسير الميزان مي فرمايد :بعضي گفته اند كلمه رس نام رودخانه اي بوده كه قوم رس بر كناره آن منزل داشته اند .و روايات شيعه نيز مؤيد اين احتمال است يكي از اقوامي كه در قران ،بدان اشاره شده «قوم رس است» .اباصلت هروي مي گويد امام رضا (ع) فرمود :مردي از اشراف و بزرگان قبيله بني تميم بنام عمرو،سه روز قبل از شهادت علي خدمت آن حضرت رسيد و گفت :يا اميرالمؤمنين !مرا از اصحاب رس خبر دهيد و بگوييد در چه زماني بودند؟ و در كجا زندگي ميكردند؟و پادشاهشان كي بود و آيا خدا براي آنها پيغمبري فرستاد ؟و به چه وسيله اي هلاك شدند ؟چون در قران نام آنها را مي بينم ولي از سرگذشت آنان چيزي نمي دانم .علي به او فرمود :از من مطلبي پرسيدي كه قبل از تو كسي آن را نپرسيده است ،و كسي بعد از من هم تو را آگاه نخواهد كرد مگر از قول من در كتاب خدا هيچ آيه أي نيست مگر اين كه من تفسير آن را مي دانم و محل نزول آن را كه در بيابان بوده ،و يا كوهستان ،و همچنين وقت نزول آن را كه شب بوده يا روز ،مي دانم

و در اينجا (اشاره به سينه مباركش كرد) علوم فراواني است لكن طلاب و جويندگان آن كم اند و به همين زودي پشيمان شوند ،ولي آنگاه مرا در ميان خود نمي بينند . بدان اي برادر تميمي !آنان گروهي بودند كه درخت صنوبر را مي پرستدند ،آن درخت را شاه مي گفتند،يا فث بن نوح آن درخت را كنار چشمه اي كه به آن دو شاب مي گفتند غرس كرده بود و آن درخت بعد از طوفان ، براي حضرت نوح عليه السلام روييد . آن جماعت را از آن جهت«اصحاب رس» مي گفتند ، كه آنان پيغمبر خود را زنده به گور كردند و اين قضيه

بعد از حضرت سليمان (ع) بود . آنها دوازده قريه داشتند كه در كنار رود رس، كه يكي از تهرهاي دمشق است،قرار گرفته بود .اين نهر را از اين جهت «رس» مي گفتند كه در آن ايام نهري پرآب تر و شيرين تر و قوي تري از آن نبود و منطقه اي آباد تر غير از آنجا در جاي ديگر وجود نداشت .آن دوازده قريه مذكور ،آبان،آذر ، دي،بهمن،اسفند،فروردين،ارديبهشت
،خرداد،تير،مرداد،شهريورو مهر مي گفتند . شهر بزرگ آنها ،اسفند دار بود و پادشاه آنها در همين شهر زندگي مي كرد كه به او (تركوز) از نوادگان نمرود ،

طاغوت زمان حضرت ابراهيم مي گفتند و چشمه و درخت صنوبر نيز در همان شهر بود .
آنان بذر صنوبر را در همه اين دهكد ه ها ،كاشته بودند .بذرها روييده و هر يك درخت بزرگي شده بود و نهر آبي از آن چشمه ،كه نزديك درخت صنوبر بود،بطرف اين نهال هاي صنوبر كشيده بودند . آنها آب چشمه و نهرهايي را كه از آن جاري ساخته بودند ،بر خود حرام كرده ،و نه خود از آن مي خوردند و نه به چهار پايانشان مي دادند ،و كسي كه مرتكب اين عمل مي شد ،او را مي كشتند ،و مي گفتند :اين آب مايه حيات خدايان ماست و كسي حق ندارد ريشه حيات آنها را قطع كند .لذا خود و چهارپايانش از نهر رس آب مي آشاميدند
اصحاب رس در هر يك از ماههاي سال در يكي از قريه هاي دوازده گانه جشن و عيد مي گرفتند و همه در آن جا جمع جمع مي شدند و بر شاخه هاي درخت صنوبر پارچه اي از حريز كه بر آن تصاويري گوناگون بود آويزان مي كردند
سپس گاو و گوسفند مي آورند ،و قرباني درخت صنوبر مي كردند ، و آتش روشن مي نمودند و هنگامي كه دود و آتش به آسمان بلند مي شد ،و بين آنها و آسمان حايل مي گرديد ،با صورت به زمين افتاده و درخت صنوبر را سجده مي كردند و با گريه و فرياد و التماس مي خواستند تا درخت ،از آنها راضي شود در همين حال شيطان مي آمد و برگ هاي در خت را تكان مي داد و مانند كودكان فرياد ميزد و مي گفت :بندگان من از شما راضي شدم ناراحت نباشيد و خوشحال باشيد آنها هم سرهاي خود را از سجده بر مي داشتند و شروع به خوردن شراب مي كردند و مشغول نواختن ساز و آواز مي شدند و سنج مي زدند .آن شب و روز را به همين شكل مي گذاندند و پس ازاتمام اين مراسم به خانه هايشان بر مي گشتند بعد از اين مراسم اهالي آن به يكديگر مي گفتند اين عيد فلان قريه تا اين كه نوبت عيد قريه بزرگ مي رسيد و در آن كوچك و بزرگشان جمع مي شدند و در كنار درخت صنوبر و چشمه مذكور خيمه اي از ديبا كه منقوش به انواع تصاوير بود سراپا مي كردند
براي آن خيمه دوارده در درست كرده بودند كه اهلي هر يك از دوارده قريه از يكي از آن درها وارد ميشدند و درخت صنوبر بزرگ را كه خارج از خيمه بود سجده مي كردند و قرباني هاي خود را كه بيشتر از قرباني هاي ده خودشان بود تقديم مي كردند
در اين هنگام خود ابليس سر دسته شياطين مي آمد و درخت صنوبر را محكم به حركت در مي آورد و تكان مي داد و از درون آن با فرياد بلند سخن مي گفت و به آنها وعده و نويد بقاء و عمر زياد مي داد كه اين وعده ها و نويد ها از آن شياطين كه در آن درخت ديگر بودند بيشتر بود آنگاه سرهاي خود را از سنجده بر مي داشتند در حالي كه آنقدر شاد و خوشحال بودند كه چيزي نمي فهميدند و حرف نمي زدند و به شرب خمر و لهويات مشغول مي شدند
اين برنامه تا دوارده روز برگزار ميشد بعد از اين مراسم به خانه هايشان بر مي گشتند
چون كفر و طيغان آنها نسبت به خداوند بزرگ و عبادت آنها غير خدا را به طول كشيد خداوند پيامبري از بني اسراييل از اولاد يهودا فرزند حضرت يعفوب (ع) را به سوي آنان فرستاد اين پيامبر مدت زيادي در ميان آنها زندگي كرد و آنان را به عبادت خدا و پيروي از او و ترك شرك دعوت كرد لكن آنها از وي پيروي نكردند و دعوت اورا نپذيرفتند .

آن پبغمبر چون اصرار و پيشروي آنها در ضلالت و گمراهي و قبول نكردن دعوت خداوند تكامل آفرين و حيات بخش را از آنها ديد در هنگامي كه موسم عيد بزرگ آنها رسيده بود گفت: پروردگارا! بندگان تو از قبول گفته هاي من سرباز زدند و مرا تكذيب كردند و به تو كافر شدند و اينك درختي را مي پرستند كه نفع و ضروري براي آنها ندارند پس درخت آنها را خشك كن و قدرت و توان خود را به آنها بنمايان آن مردم چون صبح كردند مشاهده نمودند كه درخت خشك شده است

اصحاب رس از اين قضيه بسيار مضطرب و ناراحت شدند و به دو گروه تقسيم شدند گروهي گفتند: اين مرد كه گمان مي كند فرستاده پروردگار آسمان و زمين به سوي شماست خدايان شما را سحر كرده تا نظر شما را از خدايان خودتان برگردانده و به سوي خداي خود متوجه كند
گروه ديگر گفتند :چنين نيست بلكه خدايان شما از اين مرد خشمگين شده اند چون او از آنها عيب جويي مي كرد و شما را به عيادت غير آنها مي خواند و الان اين درخت غضب كرده و خرمي و شادابي خود را از شما دريغ داشته است تا شما به غيرت آييد و خشمگين شويد و از او دفاع كميد پس راي و نطرشان بر اين شد كه پيغمبر را بكشند لذا لوله هايي كه دهانه آنها به اندازه اي كه انساني از ميان آنها عبور كند ساختند سپس آنها را در قعر چشمه قرار دادند

و تا سطح آب بالا آورده و روي هم چيدند مانند آبگذرها و جوبهايي كه روي آن را مي پوشانند آنگاه آبهايي كه از منافذ وارد فضاي لوله ها شده بود تخليه كردند و در پايين آن يعني زير چشمه چاه عميقي حفر كردند و آن پيغمبر را در ميان آن چاه افكندند و بعد سنگ بزرگي روي چاه قرار دادند تا آب داخل چاه نفوذ نكند سپس آن لوله ها را برداشتند
پس از اين پيغمبر خدا را به اين صورت در قعر آن چاه قرار دادند و گفتند :اميدواريم با اين كاري خداي ما از ما راضي شده باشد چون ديد كه ما كسي را كه بدگويي مي كرد و از عبادات او جلوگيري مي نمود كشتيم و زير آب و گل دفن كرديم اينك بار ديگر طراوت درخت صنوبر بر خواهند گشت آن جماعت در تمام آن رور فرياد و ناله پيغمبر را مي شنيدند كه مي گفت :خداي من! تنگي مكان و شدت ناراحتي مرا مي بيني بر ضعف و سستي و ناچاري من رحم كن و در قبض روحم تعجيل فرما و در اجابت دعايم تاخير روا مدار تا اينكه از دنيا رفت
پس از اين ماجرا ، خداوند به جبرئيل گفت : آيا اين بندگاني كه صبر و بردباري من آنها را مغرور كرده و از مكر من ايمن هستند و غير مرا عبادت مي كنند و فرستاده مرا مي كشند گمان مي كنند در آسايش و امنيت خواهند بود و يا از زير سلطه من خارج خواهند شد ؟چطور!و حال آنكه من ازكساني كه مرا عصيان كنند و از عذاب و عقاب من نهراسند انتقام مي گيرم به عزت و جلالم قسم ياد كرده ام كا آنها را عبرت بخش جهانيان قرار دهم پس چون روز سالگرد عيدشان فرا رسيد و به محل برگزاري جشن ها رفند ناگهان باد شديدي وزيدن گرفت و آن جماعت حيران و سرگردان شدند و از شدت وحشت نتوانستند كاري براي نجات خود انجام دهند و به هم ديگر پناه مي بردند زمين زير پايشان سنگ كبريت شده و مي سوخت و ابر سياه قيرگوني بر سرشان سايه افكند و بدن هاشان همانند سرب كه در آتش ذوب مي شود ذوب شد از عضب خدا و نزول بلا به خدا پناه مي بريم و لا حول و لا قوه الا

اولوالعزم
«فاصبر كما صبر اولوالعزم من الرسول و لا تستعجل لهم» (احقاف۳۵)
پس صبر كن آن گونه كه پيامبران اولوالعزم صبر كردند و براي (عذاب) آنان شتاب مكن
حسن بن فضال مي گويد حضرت رضا(ع) فرمود:پيامبران اولوالعزم را از اين جهت اولوالعزم گفتند كه داراي شريعت بودند .مطلب از اين قرار است كه پيغمبران بعد از نوح به شريعت و كتاب او عمل مي كردند تا هنگامي كه حضرت ابراهيم مبعوث شد وقتي ايشان رحلت كرد پيامبران بعد از ايشان تابع شريعت و كتاب او بودند تا وقتي كه موسي پيامبري برگزيده شد پس از حضرت موسي پيامبران از شريعت و كتاب او متابعت مي كردند تا اين كه حضرت عيسي بن مريم مبعوث شد و بعد از او به كتاب و شريعت او عمل مي كردند.
تا آگاه كه حضرت محمد به رسالت مبعوث شد اين پنج نفر پيامبران اولوالعزم هستند آنان افضل انبياء مي باشند شريعت محمد تا روز قيامت منسوخ نمي شود و هر كس بعد از شريعت محمد بعد از قران ادعاي نبوت و كتاب كند خونش هدر است ۱۳
فرق بين عترت و امت در استد لا لهاي قراني امام رضا (ع)
ريان بن صلت مي گويد امام رضا (ع) در مجلسي كه مأمون درمرو ترتيب داده بود حاضر شدند در آن مجلس عده اي از علماي عراق و خراسان حضور داشتند مأمون از علماء پرسيد: معني اين آيه را برايم بگوييد:

«ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا»(فاطر :۳۲)
(سپس كتاب را به عنوان ارث به كساني از بندگانمان كه آنان را برگزيده بوديم ،داديم.)
علماء گفتند :مراد خداوند ،تمامي امت است. مأمون گفت :يا ابالحسن نظر شما چيست؟
امام رضا(ع) فرمود : با آنان هم عقيده نيستم بلكه به نظر من ،مراد خداوند عترت طاهره حضرت محمد (ص) است.

مأمون گفت:چطور نظر خداوند فقط عترت بوده نه امت؟ حضرت فرمود :زيرا اگر مراد تمام امت باشد همگي آنان بايد اهل بهشت باشند زيرا خداوند مي فرمايد :
فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد ومنهم سابق بالخيرات باذن الله ذالك هو الفضل الكبير(فاطر:۳۲)
«بعضي از آنان به خود ستم مي كنند و بعضي ميانه رو هستند و بعضي ديگر به اذن خدا در خيرات پيش قدمند و از ديگران سبقت مي گيرند.اين است فضل بزرگ »
سپس همه را اهل بهشت قرار داده و فرموده :
جنات عدن يدخلونها يحلون فها من اساور من ذهب (فاطر :۳۳)
پس وراثت مخصوص عترت پيامبر است نه ديگران .
مامون گفت عترت چه كساني هستند ؟
حضرت رضا (ع) فرمود :همان كساني كه خداوند آنان را در كتابش اين گونه وصف نموده است :
«انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا(احزاب :۳۳)
خداوند فقط مي خواهد پليدي را از شما اهل بيت دور كرده و شما را پاك و مطهر نمايد
وآنان همان كساني هستند كه پيامبر (ص) درباره آنان چنين فرموده است :
«اني مخلف فيكم الثقلين كتاب الله و عترنتي اهل بيتي الا و انهما لن يفترقا حتي تردا علي الحوض فانظروا كيف تخلفوني فيهما ايها الناس لا تعلمو هم فانهم منكم .
من دو چيز گران بها كه عبارت از خدا و عترت و اهل بيتم است در ميان شما باقي مي گذارم .آن دو از يكديگر جدا نخواهد شد تا در حوض بر من وارد شوند ببينيد بعد من در مورد آن دو چه مي كنيد ؟
اي مردم به آنان چيزي نياموزيد زيرا آنان از شما داناترند
علماء گفتند:اي يا ابالحسن آيا عترت همان آل است يا شامل افراد ديگري هم مي گردد؟ امام رضا (ع) فرمودند:عترت همان آل است

علماء گفتند : از رسول خدا (ص) روايت شده كه فرمودند : امت من آل من است و اين حديث را صحابه به سند مستفيض و غير قابل انكاري نقل كرده اند كه آل محمد (ص) امت اويند
امام رضا (ع) فرمودند: بگوييد ببينم آيا صدقه (زكات واجب) بر آل حرام است؟گفتند:بله؟ حضرت فرمود :آيا صدقه بر امت حرام است؟گفتند :خير
امام رضا (ع) فرمودند: اين فرق بين آل و امت است آخر شما را كجا مي بردند؟آيا از قرآن روي گردان شده ايد ؟آيا از حد تجاوز نموده ايد ؟آيا نمي دانيد كه مساله وراثت و طهارت در مورد برگزيدگان هدايت يافته است نه ديگران ؟!علماء گفتند : از كجا اين مطلب را مي فرماييد يا اباالحسن؟

امام رضا (ع) فرمودند :از اين آيه :
و لقد ارسنا نوحا و ابراهيم و جعلنا في ذريتها النبوه و الكتاب فمنهم مهتد و كثير منهم فاسقون (حديد:۲۶)
نوح و ابراهيم را فرستاديم و در نسل آن دو نبوت قرار داديم بعضي از آنان هدايت يافته اند و زيادي از آنان فاستند .»
در نتيجه وراثت پيامبري و كتاب مختص به هدايت بافتگان است نه فاسقين آيا نمي دانيد وقتي نوح از پروردگارت در خواست كرد :
رب ان ابني من اهلي و ان وعدك الحق و انت احكم الحاكمين (هود :۴۵)
«خدايا پسرم جزء خانواده من است و وعده تو نيز حق است و تو بهترين حاكمي »
و اين بدين جهت بود كه خداوند به او وعده داده بود كه او و خانواده اش را نجات دهد و خداوند در جواب او فرمود:
يا نوح انه ليس من اهلك انه عمل غير صالح فلات سالن ما ليس لك به علم اني اعظك ان تكون من الجاهلين .(هود:۴۶)
« اي نوح او از خانواده تو نسبت زيرا كار او كاري است ناشايست پس چيزي را كه نمي داني از من در خواست مكن من تو را نصيحت مي كنم كه از جمله نادان نباشي .»
مامون گفت: آيا خداوند عترت را بر ساير مردم برتري داده است ؟
امام رضا (ع) فرمودند : خداوند فضل و برتري عترت را بر ساير مردم در كتابش شرح داده است مامون گفت:در كجاي قرآن؟ امام رضا (ع) فرمودند: در اين آيه :
ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين ذريه بعضها من بعض و الله سميع عليم .(آل عمران :۳۴-۳۳)

« خداوند آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برگزيند آنان نسلي هستند كه از يكديگر مي باشند و خداوند شنواي داناست.»
و در جاي ديگر مي فرمايد:
ام يحسدون الناس علي ما آتاهم الله من فضله فقد آتينا آل ابراهيم الكتاب و الحكمه و اتيناهم ملكا عظيما (نساء:۵۴)

آيا به مردم مردم به خاطر فضيلتي كه خدا به آنان داده است حسد مي ورزد؟ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان پادشاهي بزرگ عطا نموديم
سپس بعد از اين آيه خطاب را به ساير مؤمنين متوجه نموده و مي فرمايد:
يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم (نساء :۵۹)
« اي كساني كه ايمان آورده ايد از خدا و رسول و اولي الامر اطاعت كنيد »
يعني همان كساني كه آنان را با كتاب و حكمت قرين كرده و به خاطر آن دو مورد حسادت واقع شده اند پس منظور از آيه (ام يحسدونالناس) اطاعت از برگزيدگان و پاكان است و پادشاهي در اين آيه همان اطاعت از ايشان است .
علما گفتند : آيا خداوند برگزيدگان را در ظاهر قرآن در دوازده آيه تفسير نموده است و اين غير از مواردي است كه در باطن و تاويل قرآن آمده است :
مورد اول آيه شريفه : و انذر عشيرتك الاقربين (شعراء :۲۱۴) فاميل نزديك خود را انذار كن
و اين مقامي است رفيع و فضلي است عظيم و شرافتي است بلند مرتبه آنگاه كه خداوند با اين كلام آل را مورد نظر قرار داده و براي رسول خود ذكر فرمود.
آيه دوم : در معني اصطفا و برگزيدگان آيه تطهير است:

انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا(احزاب :۳۳)
« خدا مي خواهد پليدي را از شما اهل البيت دور كند و شما را كاملا پاك و مطهر نمايد .»
و اين فضلي است كه هيچ كس از آن بي اطلاع نيست و آن را انكار نمي كند مگر دشمن معاند گمراه زيرا فضلي و برتريي بالاتر از طهارت متصور نيست .
آيه سوم : آيه مباهله است :وقتي خداوند پاكان خلق خود را جدا نمود ودر آيه مباهله پيامبرش را امر كرد كه به همراه آنان اقدام به مباهله كند فرمود:

فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندعابناءنا و ابنائكم ونسائنا و نسائكم وانفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله علي الكاذبين(آل عمران :۶۱)
« اي محمد بعد از اين كه در باب عيسي حق را دانستي هر كه در اين مورد به بحث پرداخت به او بگو بياييد پسران خودمان و پسران خودتان و زنان خودمان و زنان خودتان و نيز خودمان و خودتان را فراخوانيم سپس دست به دعا برداريم و نفرين خدا را براي دروغگويان طلب كنيم »
بعد از اين دستور الهي حضرت الهي حضرت رسول (ص) علي وحسن و حسين و فاطمه را بيرون آورد و آنها را با خود همراه ساخت آيا مي دانيد معناي اين عبارت «خودمان و خودتان » چيست؟علماء گفتند :پيامبر از اين عبارت خود را در نظر داشته است.
امام علي فرمودند:اشتباه مي كنيد .منظور آن جناب ،علي بن ابيطالب بوده است و دليل بر اين مطلب جمله اي است از رسول اكرم كه فرمودند :«اين بنو وليعه دست از اين كارها بر مي دارند ،يا مردي همانند خودم را به سوي آنها روان مي كنم

» كه منظور حضرت علي (ع) بوده است و مراد از ابناء در آيه حسن و حسين(ع) و مراد از انساء فاطمه مي باشد اين خصوصيت و ويژگي است كه هيچ كس در آن برايشان مقدم نيست و فضيلتي است كه هيچ بشري در آن فضيلت به آنان نمي رسد و شرفي است كه احدي از مردم در آن شرف بر آنان سبقت ندارد چون پيامبر نفس علي (ع) را همانند نفس خود قرار داده است

آيه چهارم : پيامبر اكرم (ع) همه مردم به جز عترت خود را از مسجد خارج نمود به گونه اي كه مردم و حتي عباس عموي پيامبر در اين موضوع زبان به اعتراض گشوده و گفتند :علي را باقي گذارده و ما را خارج كردي ؟حضرت فرمود :من نيستم كه او را باقي گذارده و شما را خارج كرده ام بلكه خداوند چنين كرده است و اين مطلب ،اين فرمايش پيامبر اكرم را كه به علي (ع) فرمود :اي علي ! نسبت تو به من ،مانند هارون به موسي است» روشن مي كند علماء گفتند :اين موضوع در كجاي قرآن است؟

امام رضا (ع) فرمودند :در اين باره برايتان از قران شاهد مي آورم و بر شما مي خوانم علماء گفتند :بياور .
آيه دهم :آيه اي از سوره نساء است كه مي فرمايد:
حرمت عليكم امها تكم و بناتكم و اخواتكم (نساء :۲۳)
مادران و دختران و خواهران شما بر شما حرام شد.