زنگی نامه شمس تبریزی

شمس الدین محمد بن ملکداد تبریزی در شهر تبریز بدنیا آمد و از همان دوران کودکی ناآرام بود و رفتاری داشت که موجب اضطراب پدر می شد و او در جواب پدر می گفت: ما از دو جنسیم و مثال آورد که تخم مرغابی را چون در زیر مرغ خانگی بگذارند جوجه ها بزرگ و بزرگتر شده به حکم طبیعت به آب می زنند و مادر که شنا نمی داند در کنار جوی مانده از غرق شدن جوجگان خود به هراس می افتد و متوحش می شود ، نه می تواند مانند جوجه ها در آب رود ، نه دلش آرام میگیرد که آنها را در آب بیند ، حال من و تو بر این منوال است: «تو با من چنانی که خایه بط را زیر مرغ خانگی نهادند ، پرورد و بط بچگان گلان ترک شدند ، با مادر به لب جو آمدند ، در آب در آمدند.

مادرشان مرغ خانگی است. لب جو می رود ، امکان در آمدن در آب نی. اکنون ای پدر! من دریا میبینم مرکب من شده است و وطن و حال من اینست. اگر تو از منی یا من از توام درآ در این دریا و اگرنه برو برمرغان خانگی. »
این سخنان را شمس خود گفته است و در راه شناختن وی موثر و مفید پیدا است که از زمان کودکی ، با دیگر کودکان تفاوتهایی داشته است.
پدرش مردی پاکدل و با ایمان بوده و همینکه سخنی بر زبان میرانده است به گریستن می پرداخته و قطرات اشک بر رخسار و محاسن او روان می گشته است. اما از داشتن شور و عشقی که شمس خواهان و جویای آن می بوده بهره ای نداشته است. از او این سان یاد می کند: «نیک مردی بود و کرمی داشت. دو سخن گفتی ، آبش از محاسن فرو آمدی ، الا عاشق نبود. مرد نیکو کار دیگر است و عاشق ، دیگر »

هیچ بانگ کف زدن آد به در
ازبکی دست توبی دستی دگر؟
تشنه می نالد کوآب گوار؟
آب هم نالد که کو آن آب خوار؟

 

شمس و مولانا در خلوت
مولانا بعد از ملاقات با شمس ، محراب و منبر و مرید و درس و شاگرد ، همه و همه را وداع گفت و «یکسره بر هر چه که هست ، چارتکبیر» زد و «در خلوت به روی غیر» ببست. از سخنانی که این دو در خلوت گفته اند و شنیده اند کسی آگاهی ندارد و آنچه را هم که به تقریبی دریافته ایم هنوز امکان بازگو کردنش نیست. در آثار مولانا بخصوص مثنوی وفیه ما فیه بخشهایی است که طرح و رنگی از مشافهه آن دورادارا است ورنه رمزها و رازهائی که «آگاهان» با هم دارند و آموختنی ها ئی که می آموزند هیچگاه ثبت دفتر نمی شود و از خلوت آنان خبری به بیرون نمی رسد لیکن از شیفتگی و دیگرگونی بی سابقه مولانا و «از همه باز آمدن» و با شمس نشستن و توجه و تاکید بر اینکه «هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود» معلوم است که سخنان شمس از جنس سخنان کهنه متداول و پیش پا افتاده نبوده است. سلطان ولد گوید شمس ، مولانا را به دنیای عجیبی راهبر شد که هیچکس بخواب هم ندیده بود و مولانا دوباره به آموختن پرداخت و آنچه فرا گرفت «علم نو» و «سخن تازه» بود.

دعوتش کرد در جهان عجب
که ندید آن بخواب ، ترک و عرب
شیخ استاد گشت نوآموز
درس خواندی بخدمتش هر روز
منتهی بود مبتدی شد باز

مقــتدا بـــود مقندی شد باز
گر چه در علم فقر کامل بود
علم نـــو بــود کو بوی بنمود

به قریه رواتیاتی که از خصوصیات و خلقیات شمس باقی مانده است می توان دریافت که آن رند عالمسوز از جمله کسانی است کهب به اصطلاح معروف بی گدار به آب نمی زند. از آنجا که وی واعظ و فقیه و فلسفی و صوفی و این قبیل ها را دیده و آزموده و از همه مایوس شده و سرخورده است به سهولت کسی را هر چند از مشایخ نامدار زمان باشد به هم صحبتی بر نمی گزیند. گفت و گوئی که در زیر می آوریم حاوی معنی دقیقی است زیرا که این گونه مکالمات بین اهل طریقت مرسوم و معتاد بوده است.
شیخ اوحدالدین کرمانی در بغداد به شمس می رسد و به دنبال گفت گوهانی اشتیاق خود را به هم صحبتی با شمس ابراز می کند. شمس می گوید: به صحبت من طاقت نداری. او حدالدین اصرار می ورزد. شمس پاسخ می دهد:

– بشرطی که علی ملا الناس در میان بازار با من نبید (= باده) نوشی کنی
اوحد: هیچ نتوانم
– از برای من نبید خاص توانی آوردن؟
اوحد: نتوانم
– وقتی که من نوش کنم با من مصاحبت توانی کردن؟

اوحد: نی ، نتوانم.
شمس بانگی بر وی می زند که : از پیش مردان دور شو .
در ملاقات شمس، حادثه بدین ترتیب ثبت شده است که اوحدالدین «روزی گفت چه باشد اگر با ما باشی؟» گفتم بشرط آنکه آشکارا را بنشینی و شرب کنی پیش مریدان، و من نخورم. گفت «تو چرا نخوری» گفتم: تا تو فاسقی باشی نیکبخت ، و من فاسقی باشم بدبخت. گفت: «نتوانم» بعد از آن کلمه ای گفتم سه بار دست بر پیشانی نهاد
شبیه این مرحله امتحانی راغ در مورد مولانا از خاطرات سلطان ولد روایت کرده اند:

«مولانا شمس الدین بطریق امتحان و ناز عظیم از حضرت والدم عظم الله ذکره شاهدی التماس کرد. پدرم حرم خود کراخاتون را که در جمال و کمال جمیله زمان و ساره ثانی بود و در عفت و عصمت مریم خود دست بگرفته در میان آورد. فرمود که : او خواهر منست ، بلکه نازنین پسری میخواهم که بمن صحبت کند. مولانا سلطان ولد را که یوسف یوسفان بود پیش آورد و گفت: امید آنست که به خدمت و کفش گردانی شما لایق باشد. فرمود که او فرزند دلبند من است حالیا اگر قدری صهبا دست دادی ، اوقات ؛ بجای آب استعمال می کردم که مرا از

آن ناگزیرست. همانا که حضرت بنفسه بیرون آمده دیدم که سبوئی از مرحله جهودان پر کرده بیاورد و در نظر او نهاد. دیدم که مولانا شمس الدین فریاد آورد و جامه ها را بخود چاک کرده سر در قدم پدرم نهاد و از آن قوت مطاوعت امر پیر حیرت نموده فرمود که: بحق اول بی آخر که از ابتدای عالم تا انقراض جهان مثل تو سلطانی در جهان وجود نه آمده و نه خواهد آمدن .»

معتقدات شمس
این گونه آزمایشها در تصوف مرسوم است تا جرات و جسارت و از خود گذشتگی سالک در مبارزه و میزان اعتقاد و سر سپردگی او به پیر معلوم شود. پیر هر چه کند به اعتقاد سالک کاریست خدایی ، رهبرست و رهدان و آنچه کند عین صواب. غرض از این اشارت آنکه بخشی از تربیت و سلوک درویشی باز گفته و نموده شود که منظور شمس نیز بفرض وقوع حادثه و صحت واقعه همین بوده است ورنه شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی می گفت و گومردیست پاکنهاد ، منزه ، یگانه و معتقد که ساحت وی از شائبه این قبیل امور نازل دنیوی بدور و مبرا است و در این باره احترام و اعتقاد بی چون و چرای مولانا به شمس و سخنان واضح و تاویل ناپذیر خود او ، خواناترین مهر تایید این عصمت و ایمان است: «بالای قرآن

هیچ نیست ، بالای کلام خدا هیچ نیست.» بعد از ابراز این رای صریح به بیان آثار و برکاتی می پردازد که بر تلاوت قرآن مترتب است: «قرآن خواندن دل را صاف کند زیرا از انبیا یاد کنی و احوال ایشان ، صورت انبیا بر روح تو جمع می شود و همنشین شود.» سپس نشئه و فیضی را که از کلام خدا می گیرد با این بیان لطیف و کوتاه بزبان می آورد: «صد هزار خم خمر آن نکند که کلام رب العالمین کند.» و درباره پیامبر اسلام ، سخن او لبریز از ایمان و ستایش است: «جز بدست و دل محمد نیست حل و عقد خزانه اسرار.» در اینجا اندکی به حاشیه می رویم تال متن را روشنتر بنگریم:

رساله قشیریه از جمله متون معتبر و مهم تصوف است و حاوی اصول و آداب طریقت ، اثر ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن قشیری قوچانی (۳۷۶-۴۶۵) است و اهمیت و اعتبار آن در این است که پیران قوم و مشایخ بزرگ مانند شیخ نجم الدین کبری پیر مغزز درویشان و استاد نامدار صوفیان ، شیخ فرید الدین عطار پیشوای ارباب تصوف خراسان و علی بن هجویری غزنوی نویسنده کشف المحجوب بدان نظر داشته اند اما شمس که یا مکتب و مشرب خاص خود رودرروی قشیری قرار دارد و با بی اعتنایی به اثر او می نگرد. و می گوید: «کمترین چیزی از آن مصطفی ندهم بصد هزار ساله های قشری و قریشی و غیر آن بی مزه اند ، بی ذوق اند. » این نقد و بررسی تلخ و منفی بی سبب نیست: قشیری در دوران زندگی از شهرت ، ثروت و نفوذ وسیع برخوردار بوده ، مسند تدریس و تالیف آثاری چند ، خاندانی پر جمعیت و اهل علم ؛ شاگردانی فراوان و مشهور داشته و با کمک ایادی قوی و حامیان متنفذ خویش به رتق و فتق امور دنیایی می پرداخته است. طبعاً جمله این وسائل و اسباب در گسترش ابعاد شهرت و تحکیم قدرت و توسعه منطقه نفوذ در نیشابور و خراسان موثر بوده اند. وی با آنکه از اصول و مبانی تصوف آگاه است و او را از مشاهیر می دانند از حیث روش و مشرب با صوفیان وارسته آزاده کمتر شباهتی ندارد. شادروان بدیع الزمان فروزانفر استاد روشن نگر و محقق رند و آزادیش دربازره قشیری نوشته است: «وی از آن مردان آزاد فکر و بلند پرواز تصوف و رندان چالاک نیست که هرگز زندانی رسوم و حدود ظاهری نمی شدند و گام بر سر تعلیمات مسجد و مدرسه و خانقاه می نهادند و از آن سوی بشریت و نتایج و آثار آن پر و بال می گشودند و چه می توان گفت درباره کسی که تعصب او .. بجای برسد که برنای هفده ساله ای را … با وجود پیران کهن سال… با اصرار و ابرام بر کرسی ریاست مذهب در نیابور بنشاند و … با این و آن در آویزد و در خصومتهای محلی شرکت کند و نامه به علمای دین و شهرهای مختلف بفرستد و مردم را به مخالفت برانگیزد.» فروزانفر بعد از اشاره به راه و روش انسانی مشایخ وارسته و تمجید از دقایق و نکاتی که آنان درتربیت و ارشاد مستعدان بکار می بسته اند بر اعمال قشیری انگشت نهاده گوید: «اما نفرین و لعنت و دشنام و ناسزا و زدن و کشتن و سوختن و برکندن ، هرگز طریق صحیح تربیت نبوده و نیست و مردان حقیقت از این روش همواره بیزاری جسته اند و اجرای حدود و دره (= تازیانه) بر گرفتن و زدن را با محتسبان و عوانان رها کرده اند و بدین ترتیب جهت هر چند ما قشیری را از نظر علم و اطلاع می ستاییم ولی بناچار روش او را خلاف طریق می بینیم و گمان می کنیم که اینها هم تبعات قدرت و نفوذ مادی و اقبال عامه خلق بوده است.»
درویشی شمس با صوفیگری قشیری و همگنان او فرق دارد. درویشی شمس صاف و ساده و بی غش است و هنگامی که در گفتار به دنیا بی اعتنا می نماید در کردار نیز براستی از تعلقات دنیوی نوع تعلقات قشیری بدور است چه، صوفیگری قشیری دنیا دارانه و از جمله وسایل و راههایی است که او را به هدفها و مقاصد دنیوش می رساند. هنگامی که شمس می گوید: «حجاب بنده از خدا تن است. تن چهار چیزیست فرج است و گاوو مال و جاه.» یا زمانی که می گوید: «علامت عارف آن است که دنیا را به نزد او خطرنبود و عقبی را به نزد او اثر نبود و ملی را به نزد او بذل نبود.» به این معنی در حد کمال نهایت احوال و اصلان است اعتقاد دارد و آنچه بر زبان وی جاری می شود همانست که از ضمیر پاک و وجدان بیدار او می جوشد. مفاهیم عبارات را تا مغز استخوان حس می کند و راست می گوید. همانطور که می گوید همانطور هم عمل میکند و طبیعی است که با قشیری و اخلاف او که بر آداب و مراحل سیر و سلوک واقفند اما سخن تصوف را دستمایه اغراض و مقاصد دنیوی قرار داده، رو دررو قرار می گیرد. تازه در دوران شمس همین تصوف عابدانه و کاسبکارانه نیز به انحطاط گرائیده

است و شمس با ترویج تصوف عاشقانه به احیا درویشی راستین پرداخته است. بنابراین اگر می گوید رساله قشیری و نوع آن «»بی مزه اند ، بی ذوق اند» حق با اوست و اینک که یادها و کردارهای هر دو در سینه تاریخ ثبت شده است معلوم می شود که شمس تبریزی متدین واقعی است و- قشیری دنیا داری صرف بوده است اما در مباحث مربوط به دین هم مانند بسیاری از پیشوایان که به تبعیت عام و عوام، حوادث از عام و عوام، حوادث و مسائل غیر مسلم را اموری وقوع یافته و متبع می پنداردند ؛ خشکه مقدس ، قشری و خوش باور

نیست. طنز گزنده و شیرین وی درباره ایوب نموداری از ذهن روشن و کنجکاو اوست: «ایوب با چندان کرم جهت آن صبر می کرد تا به آن دولت برسد ، می گویند دوازده هزار کرم بود. می گویند، من نمی گویم ، نشمرده ام ، گویی شمرده بودند. و می گویند از آن ، کرمی افتاد بر زمین ، بومی بر می گرفت بر تن خود می نهاد. آفتاب ازین نیمه تن او میزد از آن نیمه دیگر می نمود .»

زیبایی در همین است که با این دید روشن و فهم نافذ در پیروی از احکام دین و پرستش عاشقان هم فردی شاخص و یگانه است: «احوال عاشق داند خاصه چنین عاشقان را که در متابعت می روند. اگر متابعت را نشان دهم نوامیدی آید بزرگان را نیزومتابعت آنست که از امر ننالد و اگر بنالد ترک متابعت نگوید.» شمس تبریزی چندان به «عشق» امید بسته و عنایت دارد که توان گفت مذهب عشق است. بنظر او تنا پای عشق در میان نباشد نباشد هیچ کاری حتی مطربی ئو نوحه گری از پیش نمی رود:

«مطرب که عاشق نبود و نوحه گر که درد مند نبود ، دیگران را سرد کند ؛ او برای آن باشد که ایشان گرم کند.» ولایت در اصطلاح صوفیان «قیام عبد است به حق در مقام فنا از نفس خود» و ارتقا به این مقام شامخ خاص اولیا خدا است و شمس «که در مشایخ شهر این نشان نمی بیند و اهل تعارف و مجامله هم نیست آشکارا می گوید: «معنی ولایت چه باشد؟ آنکه او را لشگرها باشد و شهرها و دیه ها ؟… نی ، بلکه ولایت آن باشد که او را ولایت باشد بر نفس خویشتن ، و بر احوال خویشتن ، و صفات خویشتن و بر کلام خویشتن و سکوت خویشتن و قهر در محل قهر و لطف در محل لطف».

شمس و سماع
دربین مشایخ تصوف «سماع» از جمله مسائل بحث انگیز و محل اختلاف است و شمس با نظر موافق بدان می نگرد که «خواص را سماع حلال است ، زیرا دل سلیم دارند » لیکن سماعی که او مهر تایید بر آن میزند عملی است همعنان و مرادف عبادت و نیایش پروردگار «این تجلی و رویت خدا مردان خدا را در سماع بیشتر باشد. ایشان از عالم هستی خود بیرون آمده اند. از عالمهای دگر برون آردشان ، و لقای حق پیوندد. فی الجمله سماعی است که حرام گفت . کفر است آن چنان سماع. دستی که بی آن حالت برآید ،؛ البته آن دست به آتش دوزخ معذب باشد ، و دستی که با آن حالت برآید البته به بهشت رسد. و ساعی است که مباح است و آن سماع اهل و زهد است که ایشان را آب دیده و رقت آید. و سماعی

است که فریضه است و آن سماع اهل حال است که آن سماع حال است که آن فرض عین است چنانکه پنج نماز و روزه رمضان و چنان که آب و نان خوردن به وقت ضرورت فرض عین است اصحاب حال را ، زیرا مدد حیات ایشان است. اگر اهل مساعی را به مشرق سماع است صاحب سماع دیگر را به مغرب سماع باشد ، و ایشان را از حال همدیگر با خبر باشد».

غرایب احوال شمس
در مکتب شمس دشواری راه در اینست که اگر یاران با عشق و شوق و در نهایت دقت به نظام درویشی گردن نهادند یعنی در متابعت و رعایت احکام کوشا بودند و بر خود ولایت یافتند و از منهیات پرهیز کردند و تکروی نداشتند و به صحبت اهل دنیا مبتلا نشدند و در سماع به نیت نیایش و به قصد تقرب به حق قدم نهادند تازه باید در صدد فزودن نیکی ها و کاستن «خیانتهای پنهانی» بر آیند« اگر به تماشای پاکی و نیکی خود مشغول نباشی و آن خیانتهای پنهانی را پاک کردن گیری ، این پاکی و نیکی که داری بیشتر شود» به بیان دیگر درویش ، هر چند در مرحله ترقی باشد نباید در آن مرحله متوقف بماند بلکه باید پیوسته در اندیشه رسیدن به مرحله ای بالاتر باشد تا به کمال مطلق رسد.

شمس گوید راه همین است که نمودم و سخن همین که گفتم و لیکن بعضی ها راه نمی جویند بلکه طریق بحث و مناظره می پویند. معلوم است که قصد استفاضه ندارد و نیازی حس نمی کنند . در آن صورت ، مرا با آنان کاری نیست و دیگر کاری نیست و دیگر سختی نمی ماند دست بزیر چانه می نهم و خاموشی گزیده می شنوم «اگر سخن من چنان خواهد استماع کردن به طریق مناظره ، و بحث از کلام مشایخ ، یا حدیث یا قرآن ، نه او سخن تواند شنیدن ، نه از من برخوردار شود. و اگر به طریق نیاز و استفادت خواهد آمدن و شنیدن که سرمایه نیاز است ، او را فایده باشد. وگرنه ، یک روز نی بلکه صد سال ، او می گوید ما دست در زیر زنخ نهیم ، می شنویم» شمس می گوید ، تعجب نکنید ، حال من اینست: «من سخت متواضع می باشم با نیازمندان صادق ، اما سخت با نخوت و متکبر باشم باد گران» اینکه می گوید شاید حمل بر خود ستایی او شود ولی عین واقع و حقیقت است «وجود من کیمیایی است که بر مس ریختن حاجت نیست. پیش مس برابر می افتد همه زر می شود، کمال کیمیا چنین باید.» و به دنبال سخن خود می افزاید که این حدیث را بیاد آرید که گوید: من عرف نفسه فقد عرف ربه اما خورشید ، چشم را میزند این مولانا مهتاب است ، به وجود من دیده در نرسد ؛ الا به ماه در رسد. از غایت و روشنی ، دیده طاقت آفتاب را ندارد» در مورد دیگری گوید سخنان من برای شنوندگان غرابت دارد. اگر با این سنخ مطالب الفت ندارند حق به جانب آنانست ، خود اعتراض میکنم «این مردان را حق است که با سخن من الفت ندارد؛ همه سخنم به وجه کبریا می آید ، همه دعوی می نماید … سختی می شنوند نه در طریق طلب و نه در نیاز ، از بلندی به مثابه ای که بر می نگری کلاه می افتد» بعضی ها چنین حال هائی دارند سخن حسین منصور حلاج را بلیا اورید.«نقلست که در شبانروزی در زندان هزار رکعت نماز کردی. گفتند می گوئی که من حقم این نماز کرامیکی؟ گفت: ما دانیم قدر ما» آری ، ما دانیم قدر ما.
یکی از حالات درویشان «مراقبه» است. یک روز «جماعتی گفتند … سربرزانو نهید و مراقب شوید زمانی. بعد از آن ، یکی سر برآورد که تا اوج عرش و کرسی دیدم ، و آن یکی گفت که نظرم از عرش و کرسی هم برگذشت… آن یکی گفت من تا پشت گاو و ماهی می بینم و آن فریشتگان که موکل اند بر گاو و ماهی میبینم.» این لعبتهای «خوش به احوال» آنگاه از شمس می پرسند تو در چه مراقبه چه می اندیشی؟ … پاسخی که به این حضرات «خوش به احوال» می دهد گویای قدرت معنوی ، بینش رندانه و عظمت مقام بزرگ مردی چون اوست: «چندانکه میبینیم به همه انواع ، جز عجز خود نمیبینم»

در جای دیگر باز به زشتی رفتار و گفتار معاصران و بزرگواری او بر می خوریم. گوید کسانی دشنامم می دهند اما من ، هر دشنام دهنده ای را «دعا می گویم که خدایا او را از این دشنام دادن ، بهتر و خوشتر کاری بده تا عوض این ، تسبیحی گوید و تهلیلی ، مشغول عالم حق گردد. »

مردمانی که دوروی و منافقند راستی و صراحت را نمی پسندند اهل صراحت نیز از دورویی در عذابند. سخن شمس مانند آئینه ، جامعه زمان وی و وضع خود را منعکس می سازد: «فی الجمله ترابیک سخن بگویم: این مردمان به نفاق خوشدل می شوند و به راستی غمگین می شوند. او را گفتم تو مرد بزرگی و در عصر یگانه ای خوشدل شد و دست من گرفت و گفت مشتاق بودم و مقصر بودم. و پارسال با او راستی گفتم ؛ خصم من شد ، و دشمن شد. عجب نیست این؟ … با مردمان بنفاق میباید زیست تا در میان ایشان با خوشی باشی ، همین که راستی آغاز کردی به کوه و بیابان بیرون می باید رفت که میان خلق راه نیست »

وظیفه شیخ در مکتب شمس
در مکتب شمس وظیفه مشایخ دشوار و خطیر است. کافی نیست که شیخ ، مردمدار و خوش سخن و خوش خلق و خوش رو باشد. او سازنده و مربی انسانهاست و از همه جهت مظهر کمال است وراهنمای سالکان به کمال «زنهار، از شیخ به همین صورت خوب و همین سخن خوب و افعال و اخلاق خوب راضی مشوید که ورای آن چیزی هست ، آن را طلبید»
در این طریقت ، شیخ مسئول و جوابگوست و گناه لغزش و خطای مرید بر گردن شیخ است «من شیخ را می گیرم و مواخذه می کنم نه مرید را ، آنگه نه هر شیخ را ؛ شیخ کامل را » عامه مردم به رهبران می نگرند و از آنان می آموزند. هر ایرادی هست متوجه درس خواندن ، روشنفکران و استادان است. مقام علمی و موقع اجتماعی آنان هر قدر بالاتر باشد

مسئولیت آنان بیشتر است. آنان که داعیه رهبری دارند و در مقام انسان کامل و واصل نشسته اند کاری بس خطیر را به عهده گرفته و مسئولند «مرا با عوام کار نیست ، برای ایشان نیامده ام؛ این کسانی که ره نمای عالمند به حق ، انگشت بر رگ ایشان می نهم» کوتاه سخن آنکه با انگاره ها و اندازه هائی که دارد تمامی مشایخ را مردود می داند و تنها یک تن را به عنوان نمونه می پسندد «من خود از شهر خود تا بیرون آمده ام ، شیخ ندیده ام ؛ مولانا شیخی را شاید اگر بکند.»

شمس تبریزی اهل مداهنه و تعارف نیست. سخنانش نیشدار و گزنده و دشمن ساز است و تمامی مشایخ در صف دشمنان وی قرار دارند و مرد ، یک تنه در چند جبهه پیکار می کند ؛ به جنگ همه بزرگان و قدرتمندان رفته رودرروی آنان بر ضعفها و حقارتهاشان انگشت می گذارد.

مشایخ و علما رهبران توده مردم هستند. مردم اسباب بزرگی و آسایش آنان را فراهم ساخته اند. یکی از آنان وبزرگترین آنان که از زندگی او آگاهی هائی در دست است شیخ صدو الدین قونیوی؛ پسر خوانده محیی الدین عربی مشهور به «شیخ اکبر» است او شارح آثار پدر خوانده خود و موسوم به شیخ کبیرست و خانقاه وی مانند کاخی است.

غلامان و کنیزان و خدمتکاران و پرده داران و دربانان دارد. در حرم سرای او خواجه سرایان خدمت میکنند و مربدان معتقدند که این احتشام و جلال و دستگاه به معنویت و وارستگی شیخ آنان خللی وارد نمی سازد.. صدرالدین دنباله رو مشرب و ذوق ابن عربی است. «طریقت محیی الدین بیش از آنکه به شوق و جذبه و عشق و وجد و ایمان و اعتقاد متکی باشد به علم و تاویل یعنی به اقناع خود به خودی انسان اتکا دارد» مریدان این شیخ محتشم و کسانی که در محضر درس او حضور می یابند همگی از وزیران و اکابر و اعیان و مالکان هستند و از آنچه در این میان نشانی نیست بر خلاف روش شمس و مولانا رنگ مردمی خانقاه و درویشی است. در حقیقت صدرالدین محتشمی دنیادارست در کسوت درویشی که به کمک اصطلاحات این قوم بازتار خود را رونق بخشیده است.
چشم داشت مردم آنست که این مشایخ بزرگ اگر در غم و رنج آنان شریک نیستند لااقل در راه تخفیف آلام و دردهاشان قدمی بردارند و سخن تازه ای بیاورند که باری از دوش ستمدیدگان برداشته برداشته شود. شمس که میبیند حضرات ، همان گفته های هزاران بار گفته و شنیده را دستمایه کار و کسب خود کرده اند و همچنان که درباطن ، نور و گرمی و صفائی ندارند در ظاهر هم با توده مردم همدردی نمی نمایند خشمگین و انتقامجو مترصّد است تا بی اعتبارشان سازد. اتفاق را یک روز در خانقاهی اجلاس عظیمی بر پا شده بود و

«جمیع شیوخ و علما و عرفا و امرا و حکما حاضر بودند و هر یکی در انواع علوم و حکم و فنون کلمات میگفتند و بحثها میکردند مگر شمی الدین در کنجی مراقب گشته بود ، تا ناگاه بر خاست و از سر غیوت بانگی بر ایشان زد که تا کی از این حدیثها می نازید؟ یکی در میان شما از «حدثنی قلبی عن ربی » خبری نگوئید. این سخنان که میگویند از حدیث و تفسیر و حکمت و غیره سخنان مردم آن زمان است که هر یکی در عهدی بمسند مردی نشسته بودند و از درد حالات خود معانی میگفتند و چون مردان این عهد شملئید اسرار و سخنان شما کو؟»
اگر تصور شود که «شیوخ و علما و عرفا و امرا و حکما» یعنی تمام افراد هیئت حاکمه از انتقادات صریح این درویش بی دم و دستگاه چشم پوشیدند تصوری باطل است.
همان گونه که او در عرصه پیکار چشم پوشی و گذشت و اغماض ندارد مخالفان و دشمنان نیز با او نه تنها سر آشتی و سازگاری ندارد بلکه به خون وی تشنه اند. جادوگر و سحر کار و ملحدش می خوانند تا از میدان بدر رود و او که مرد میدان است بی اعتنا بدین ترتیب ترهات و بی آنکه قدمی منحرف شود راه خود را دنبال می کند و طعمه زنان به مخالفان و دشمنان جواب می دهد «خوشی من در الحاد من است ، در زندقه من ، در اسلام من چندان خوشی نیست » به بیان دیگر اسلام و دینداری اگر قبله ساختن دنیا ، پس پشت افکندن دین

سازش با علمان حکومت و تن پروری و شکمپارگی بوده باشد من ملحد و زندیقم اما نتیجه آن زندقه و الحاد ، یافتن و پروردن و در سخن آوردن موحدی بی مانند چون مولانا است که توانا تنرین معرف و سخنگوی مکتب عشق و تصوف عاشقانه فرهنگ اسلامی ایران است.

تنها اثری که از شمس باقی مانده «مقالات» یا گفتارهای او است . «مقالات شمس تبریزی» مجموعه ایست نا منظم و ناپیوسته ازسخنان وی دئرباره مباحث گوناگونی که یاران و اصحاب در اتوقات مختلف مطرح ساخته اند و او پاسخ داده یا خود طرح آنها را ضروری دیده است. این سخنان حاوی مجموعه ای از مسائل متنوع است که درباره زندگی او و سوانح و حوادثی که بر وی گذشته ، درباره بر خورد با بزرگان و نامداران معاصر و مباحثی که در میان آمده ؛ درباره امور درویشان و اصول تشکیلاتی و روابط خانقاهی و لزوم همبستگی و اتفاق

رای و عمل یاران ؛ درباره آداب سلوک و سیر و اصول تصوف ؛ در انتقاد از گفتار و رفتار صوفیان ؛ در اشاره به زندگی مشایخ تصوف ؛ در تفسیر آیات و احادیث بر وفق مکتب و مشرب او ؛ در مورد عقاید فلسفیان و دیگر ارباب رای نظر و امثال این مباحث ، معلومات و مطالب مفید و دست اول دارد. در پاره ای موارد سخنان او رمز گونه می نماید . اما با همه غموض و ابهامی که در این عبارات نهفته است «مقالات» چراغی است فرتا راه روشنایی که بخواهند «مکتب شمس» را بشناسند.