مقدمه :
دين را هم مي توان از وجهه نظر زيست شناختي بررسي و هم در آن آسيب شناسي كرد . همان گونه كه در علوم نيز ، « زيست شناسي » (Biolgy ) از سلول هاو بافتهاي زنده و ساز و كارهاي زيستي آن مانند تغذيه ، تنفس و تكثير سخن مي گويدو «آسيب شناسي »

از حالت آسيب مندهمان سلولها كه در اصل اركان حيات و زندگي هستند ولي بدليل رشد بي‌رويه يا ديگر دلايل وضع نامطلوبي پيدا كرده و بصورت يك تومور( lumor ) بدخيم و غده سرطاني ( ancer ) در مي‌آيد. گويا همه عوامل زيستي درمعرض آن است كه خود سبب اختلال گرديده و به آن آسيب برساند .

مذهب مثل همه چيزهاي ديگر چون صيانت ذات ، غرايز ، خرد ، دانش ، سياست و اقتصاد، در تاريخ انسان كه يك عامل همواره مثبت و زيستي نبوده، بلكه حالتهاي آسيب‌مند آن به زندگي آدمي لطمه‌هاي سختي هم رسانيده است. بعنوان مثال وسيله‌اي براي تحدير، توجيهي براي ترس و جهالت، اهرمي براي فريب ، استثمار، سلطه و خودكامگي، سببي براي تعارضات، تعصب‌ها و تشنج ها و عاملي براي خرافات و موهومات و عقب ماندگي و انحطاط هم مي‌شده است. بنابراين لازم است درآن، هم زيست شناسانه نگريست و هم آسيب شناسانه.

مذهب بخش مهمي از پيشينه و تاريخ انساني مابوده است. شواهد موجود تاريخي ، باستان شناسانه و مردم شناسانه حاكي از اين واقيت مي باشد . كاوش ها، حفاريها و آنچه در كشورهاي فرانسه و اسپانيا و پاي كوههاي اورال كشف شده است، آثاري كه از مقابر و كتيبه ها به دست آمده، نشان مي‌دهد كه بشر در دوره پيش از تاريخ به مقوله هايي چون خدا ، روح ، غيبت و زندگي پس از مرگ توجه پيدا كرده و دين جايگاه مهمي در زندگي او داشته است.

قرائت كتيبه‌هاي قديم مصر توسط شامپوليون فرانسوي در سال ۱۸۲۰ م. و ترجمه زبان سانسكريت هند قديم بوسيله ماكس مولر آلماني در سال ۱۸۴۶ م ، آگاهي گسترده اي از مذهب و داو مصري باستاني مربوط به دحدو د چهار هزار سال پيش به دست مي‌دهد

قديمي‌ترين تاريخ نگاران مثل هرورت ( ف ۴۸۴ق .م) و پلو تارك ( سده نخست ميلادي ) در كتب خويش از مذهب انسان و جايگاه آن در حيات ومناسبات وي سخن گفته اند . مذهب نهادي كهن و ريشه دار در انسان وتبليغ او و همراه و همپاي بشريت بوده است. همان‌گونه كه خانه و جاده و ابزار ساخته و سلاح و لباس تدارك ديده تجارب و احساس هاي ديني نيز داشته است .

طيف انگيزه‌ها و انگاره‌ها و رفتارهاي ديني همواره در انسان نفوذ يافته وبه عبارت بهتر، روح آدمي نسبت به احساسات، باورها و رفتارهاي مذهبي، خاصيت انحلال ونفوذ پذيري زيادي داشته و تحت تأثير قرار مي گرفته است . اين حس تعلق، هر چه و به هر دليلي كه باشد، در انسان پديد مي‌آمده است.

اشتياق و آروزهاي خويش را در مضمون آن مي‌جسته با آن ائيمي يافته،حيرت و كمال ‌جويي و بي نهايت طلبي خويش را با آن پاسخ مي‌گفته، رمز و راز هستي را درآن مي‌ديد. با آن به زندگي معني و مفهوم مي داده است. پيش از اين كه پديدار هاي هستي را بتوان به گونه اي فلسفي و آن گاه علمي و تجربي ، براي خود تبيين كند ،

انسان با همين اعتقادات ديني عطش ذهني خويش را فرو مي‌نشانده است . حتي روح جمعي ووجدان اجتماعي در هاله ا ي از تقدس مذهبي سر مي زده است ( توتم پرستي ) اميل دوركيم از اسپنسر ، مولر و تايلور نقل مي كند كه احساسهاي مذهبي چگونه در استراليا و آمريكا ي شمالي وجود داشته است . هم باستان شناسان وهم جامعه شناسان از انيسيم و فنيشسيم سخن گفته‌اند ( قداست و تبرك برخي اشياء و اعتقاد به ارواح ) كارل گوستاويونگ ـ روان شناس ، پزشك و فيلسوف سويسي ـ دين را قديمي ترين تظاهرات روح انساني عنوان كرده كه نه تنها يك پديده اجتماعي و تاريخي بلكه يك مساله شخصي روان شناختي است .

تانگي دوكنتن حس مذهبي و قدسي و يزداني را بعد چهارم روح آدمي ( علاوه برسه بعد مربوط به زيبايي ،نيكويي و راستي : هنر ، اخلاق و دانايي ) ناميده است .

انسان چگونه تاريخ خويش را انكار كند ؟ او از ديرباز سرگذشتي مذهبي داشته است چگونه بسادگي از اين عهدكهن ( كه در فرهنگ اسلامي از آن به فطرت و ميثاق الست تعبيير شده است ) طفره رود ؟ يونگ مي‌گويد آسمان خراش هتل و هرش وراش براي، طبقات زيرينش اعتقادات مذهبي است واگر اين طبقات زيرين نباشد ا

نسان ميان زمين و آسمان معلق ميماند »
وي اضافه مي كند كه دين در گذشته در خودآگاه بشر بروز مي كرد ولي امروز در هر فرصتي كه پيش مي آيد از ضمير ناخوداگاه وي سر بر مي آورد زيرا « چيزي كه طبيعي باشد به هر وسيله آن را از خود براني ، باز بسرعت بر مي گردد»

كساني مثل بونگ ويليام جيمز ، دوركيم ، پاسنز و شيلر از دين بلحاظ زيست شناختي سخن گفته اند و كساني مثل فونر باخ ، ماركس ، فرويد وراسل و گولدنر به جنبه‌هاي آسيب شناختي آن توجه و تاكيد داشته اند . اصولاً در سده هاي هجده و نورده اروپا كه عصر روشنگري و خرد نام يافت، بيشتر، زيست شناسي ديني تحت الشعاع آسيب شناسي آن قرار گرفت ولي از اواخر قرن نوزدهم و خصوصاً در قرن بيستم ، بار ديگر به زيست شناسي ديني اهميت داده شد.

آيا آسيب شناسي علم و تكنولوژي ، ماركسيسم ، پروتستانتسيم، ليبراليسم و دموكراسي وتوسعه، نسل جديد درقرن بيست و يكم را به ضرورت هرچه بيشتر زيست شناسي ديني فرا خواهدخواند؟پاسخ هر چه باشد ، دست كم در اين ترديد ي نيست كه به قول هنري برگسون : در حال حاضر منابع تازه اي از انرژي پتانسيل و نيروهاي بالقوه لازمند . اما اين بار منابع مذكو ر بايد اخلاقي و معنوي باشد .

بدني بزرگ و جسيم شده (است و ) منتظر «جاني» اضافي است . در صورتي ماشين ( تمدن و تكنولوژي مادي ) جهت حقيقي خود را باز مي يابد و خدمات را متناسب با قدرتش به انجام مي رساند كه بشريت باياري وي موفق گردد قدراست نمايد و سرافراز كند و به سوي آسمان بنگرد ، همان بشريتي كه در حال حاضر توسط ماشين ،قامتش بيش از پيش دو تا گشته وبه جانب زمين خم گرديده است .»

يكي از سنتهاي روشنفكري جوامع آسيايي ( نيمه قرن نوزدهم تاكنون) نيز رويكردهاي آسيب شناختي در دين بوده است . چيزي كه هست برخي يكسره هم از زيست شناسي آن غافل نبوده اند مثل ميرزا يوسف مستشار الدوله (ف ۱۳۱۳ه ) و طالبوف ( ۱۲۵۰ـ۱۳۲۹ه)در ايران ، طهطاوي (۱۲۱۶ـ۱۲۹۰ه)و طه حسين (۱۳۰۷ـ ۱۳۹۱ه) در مصر و تاگور (۱۸۶۱ـ۱۹۴۱م) در هند . ولي برخي تك نگرانه ، بيشتر آسيبها را ديده اند مانند آخوند زاده (۱۲۲۷ـ۱۲۹۵ ه) و ميرزاآقا خان

(۱۲۷۰ـ۱۳۱۴ه) در ايران و انطون (۱۹۲۲م) شميّل (۱۲۶۹ـ۱۳۳۵) و صروف (۱۲۷۱ـ۱۳۴۶ه) در لبنان و مصراما نوانديشان اسلامي همچون سيد جمال ( ۱۲۵۵ـ۱۳۱۴ه) شيخ هادي نجم آبادي (۱۲۵۰ـ۱۳۲۰ه) ، عبده (۱۲۶۶ـ۱۳۲۳ه) ،

كواكبي(۱۲۷۱ـ۱۳۲۰ه) و عبدالرزاق ( متولد ۱۳۰۰ ه ) اقبال لاهوري ( ۱۲۸۹ ـ ۱۳۵۷ ه) آيةالله ناييني (۱۲۷۷ـ۱۳۵۳ه) و ديگران همواره كوشيده اند تا وجهه نظر آسيبي و زيستي را با هم در آميزند در آثار متأخريني نظير طالقاني ،بازرگان، شريعتي و مطهري نيز(با اختلاف وضع ومراتب و روش ها) به اين دو جنبه ، هم هنگام پرداخته شده است .

با تأييد براهميت و لزوم ادامة اين گونه مباحث ، براي اين كه آسيبهاي ديني نيز ، بنوبه خود و به دليل محدوديت كاربرد زبان و خصلت گزينشي بودن تحقيقات و پژوهشها، و خصوصاً با توجه به شرايط ذهني و عيني كنوني و بحران انديشه و رفتار ديني دربخش قابل توجهي از قشرهاي جوان ،موجب به فراموشي شپرده شدن جنبه هاي زيستي دين نگردد، برحسب وظيفه در اين مقاله شمه اي از زيست شناسي ديني انسان» ذكر مي شود .

۱ـ مذهب ، بازيابي هويت شرقي
۱ـ۱ خطر خودكم بيني در شرق
ما طرفدار جنگ و جدال بيين شرق و غرب نيستيم . شرق و غرب در انسانيت يگانه و همه فرزندان آدمند و در آفرينش زيك گوهر. علم و تمدن و بسياري از دستاوردهاي بشري ، درواقع نه شرقي است و نه غربي ، بلكه انساني است و آرمانهاي صلح و امنيت و حقوق بشر و عدالت و آزادي هم در شرق است و هم در غرب ولي آيا مي توان سلطه گري ، تعرض ، بدبيني ، خوي تجاوز و توسعه طلبي دول و قدرتهاي غربي را نسبت به جوامع شرقي ودر قرون اخير ناديده انگاشت و گذشت و برهويت شرقي و مصالح، منافع و سرنوشت آن پاي نفشرد ؟ امروز كه حلقه اخير تمدن بشر

، از غرب سر برآورده و در آنجا توسعه يافته است ، نسل جواني كه در شرق و بخصوص در كشورهاي كمتر توسعه يافته و در حال توسعه وبا صطلاح جنوبي زندگي ميكنند با خطر بي ريشگي ، خود باختگي ، با خود بيگانگي ، بريدگي و انقطاع تاريخي و احساس حقارت و بي اصل و تباري روبرو هستند . جوانان شرقي بايد بدانند كه تاريخ تمدن درسربندهاي خود از نسلي به نسلي و از قومي به قوم ديگر منتقل مي‌گرديده و دستاوردهاي آن دست به دست مي شده و از اين به آن ، ميراث مي مانده است .

روزگاري نخستين گهواره هاي تمدن بشري در خاورزمين حركت مي كرد ولي علل و عواملي دست به دست هم داده و حلقه اخير وجديد تمدن از مغرب سر برآورده است . اينك آنان حلو زده‌اند يا به تعبير ديگر ما عقب مانده ايم ! شكي نيست كه بايد از دستاوردهاي دانش و تجاربشان بگو نه اي خلاق و گزينشگرانه، اخذ و اقتباس كنيم.

شاخ گل هر جا كه مي رويد گل است
خم مل هر جا كه ميجوشد مل است
گر زمغرب برزند خورشيد سر
عين خورشيد است ني چيز دگردر اين اثنا آنچه اهميت دارد« اعتمادبنفس» شرقي ماست. شرقي بايد بداند كه او نيز در تمدن بشري نقش و سهم داشته است در هزاره هاي كهن ، مشرق زمين ، تمدنهاي سومري ، بابلي ، آشوري ، مصري ، هندي، چيني، فينيقي و ايراني را در مهد خود پرورده است كه معماري ،كشاورزي ، سيستم آبياري منظم ، دستگاه بذرافشاني ، قنات ، صنعت مفرغ ( مس و قلع ) ريخته گري ، جواهر سازي ، قوانين حمورابي ، ن

ساجي ، كاشي‌هاي لعابدار، رياضيات ، نجوم لوحه‌هاي گلي پخته شده حاوي مدارك و مسائل پزشكي ، استفاده از نفت و آهن، شيشه‌گري، كتابخانه، ادبيات ، كاغذ (پاپيروس) ،محاسبه اهرام، الفبا، حمام، عمومي، سيستم فاضلاب، ظروف، سكه، سلاح، طب، چاپ، مركب، قطب نما، چيني، نقاشي و باروت و….داشتند.

تا اين كه يونان در چند سده پيش از ميلادي از طريق تجارت و مهاجرت و… با آثار تمدن شرقي آشنا و با استفاده از شانس شرايط مساعد و بهره يابي از دستمايه اندوخته شرقي شكفيد،به تعبير ويل دورانت علم يونان چونان جزيره اي كوچك بود كه درياي شرق گرداگردش فراگرفته بود . جرج سارتن نيزمي گويد : « اين فكر بسيار كودكانه است كه انسان چنان تصور كند كه علم با يونان آغاز كرده است . برمعجزة يونان ، هزاران سال كار مصر و بين النهرين واحتمالاً سرزمينهاي ديگر مقدم بوده است و علم يونان بيشتر جنبه تجديدحيات داشته است تا جنبه اختراع .

براي جوانان شرقي شايسته است كه خود را از انفصال و گسستگي تاريخي ايمن دارند و پيوندشان رابا پيشينه‌ها و هويت شرقي حفظ كنند كه تا « ريشه درآب است اميد ثمري هست » آنان بايد تاريخ داشته باشند مبدأ داشته باشند، با اصل و تبار خويش انس و الفت پيدا كنند و بدانند كه همچون گذشته ، استعداد خلق تمدن و مشاركت خلاق در دانش ، صنعت، مدنيت و فرهنگ انساني را دارا هستند و با اين استقلال نفس و مناعت طبع و خودباوري از غرب اخذ و اقتباس و با آن همكاري و همراهي نمايند.

۲ـ۱ مذهب و بازگشت به خويشتن شرقي
مذهب در تار و پود اجتماعي نظامات شرقي شريان پيدا كرده و حكومت ، قانون و مقررات، جنبه‌اي ديني داشت . اعتقادات ديني ، رايج و مقاومت مذهبي به همراه مقامات لشگري و كشوري از موقعيت خاصي برخوردار بودند . درمصر دانش نجوم به دليل پرستش آسمان و نخستين بار در ميان كاهنان پيش رفت و تقويمهاي نجومي پديد آمد .

در ايران ، پرستش شايع بود و آن گاه زرتشت پيامبر، همانگونه كه در گاتها يا سرودهاي مذهبي اوستا آمده براي اصلاح آيين كهن آريايي كه به سحر و جادو در غلتيده بود بپا خاست اما خود اين آيين نيز بتدريج وضع نامطلوبي يافت ، باري نهاد مذهب يكي از نها دهاي تاريخ در اين ديار است . در دوه مادها ، هخامنشيان و اشكانيان ، مغان و روحانيان از طبقات ذي نفوذ اجتاعي بوده ، حتي به پزشكي ، آموزش و پرورش ، ستاره شناسي و سالنامه نگاري مي‌پرداختند. در دوره ساساني كيش زرتشتي دين رسمي ايران اعلام گرديد . حكومت ساساني برپايه دين بنياد گرديده و دين ملك دو برادر هم پشت خوانده شد. بعدها نيز اسلام در اين مرز و بوم گسترش و نفوذ و ريشه دوانيد.

بايد از تاريخ آموخت . تاريخ شرق از جمله خاورميانه نوعاً و بطور طبيعي مذهبي بوده است. پيامبران در آن مبعوث شده اند . چشمه هاي دين از دامنه كوههايش جوشيده است . آفتاب معنويت از قلل آن «اشراق » كرده است ادريس ، نوح ، ابراهيم ،موسي، بودا،كنفوسيوس ، زرتشت ، مسيح و محمد (ص) به شرق تعلق دارد . اين است جغرافياي شرق . از هزاره هاي نخستين آباء و اجداد ما براي تعديل بي اعتداليهاي رفتاري و تأ مين نيازهاي فكري و روحي و تكميل اخلاق اجتماعي ،

نيازمند تعليم و تربيت ديني بوده‌اند، زندگي و مناسباتشان دين شكل مي‌گرفته، قلم و هنرشان با دين همراه بوده ، با سن و آداب ديني خو گرفته و زبان وفرهنگشان بوي دين داشته است. نسل جوان شرقي با استفاده خردمندانه و معقول از ميراث وسنن مذهبي ، خود را به تاريخ و جغرافياي طبيعي شرقي پيوند ميزند، واقع گرايانه هويت شرقي خويش را مي پذيرد و «خود بودن » را تجربه مي كند زيرا مذهب يكي از اجزاي اصلي هويت اوست يكي از الياف رشته‌اي كه او را به تاريخ خويش ربط مي دهد ، يكي از رگهاي حياتي اوست . يكي از موجبات اعتماد بنفس و استقلال شخصيت اوست و يكي از لوازم خود آگاهي تاريخي اوست . با آ ن به وطن مألوف بازگشت مي كند و از پريشاني غربت مي‌رهد .۲ـ مذهب ، تبارنامه تمدن ايراني ، عربي و اسلامي

۱-۲ اسلام ، عرب ، ايران
اسلام كه از آيين‌هاي سامي و اديان توحيدي منتهي به حضرت ابراهبم (ع) (هزاره دوم ق.م) و نوح (ع) ( هزاره چهارم ق.م )بود و سلسله نبوتهاي الهي با آن ختم گرديده است در سده هفتم ميلادي (۶۱۰م) بود از ماوراء طبيعت بر طبيعت تابيد و در جزيره العرب فوران كرد ظهور اسلام ، بت پرستي و جاهليت و خرافات را مغلوب ساخت بر توحش و عصبيتهاي قبيله‌اي عرب فائق آمد، و حدتي بيسابق بين آنان پديدآورد

، با اخلاق و اداب نيكو و تجربه پيشرفته اي از زندگي مدني و ايمان وعشق متعالي آشنايشان ساخت و دگرگوني اجتماعي و علمي و فرهنگي مثبتي درآنها به وجود آورد . سواد، ادبيات و فرهنگ مكتوب عرب جداً چيز در خور ذكري بود و تنها در پرتو قرآن و سنت اسلامي تولد واقعي يافت، بگونه‌اي كيفي و خارق العاده جهش كرد و گسترش شگفتي پيدا نمود . آنان با تكيه براسلام از انزواي جغرافياي در امده و پا به صحنه روزگارشان گذاشتند

و در خلق تمدن عظيم مشاركت كردند نام و آوازه و عزت به دست آوردند و تاريخ دار شدند . امروز حتي آن دسته از روشنفكران و ناسيوناليستهاي عرب كه هيچ علاقه و تربيت اسلامي ندارد محمد (ص) و اسلام را بعنوان يگانه مبدأ و ميراث تاريخي براي آنچه آنان فرهنگ و تمدن عربي مينامند تأكيد مي‌نمايند. شبلي شميل (۱۸۵۰ـ۱۹۱۷م) هر چند رسماً يك ماترياليست بود در وصف پيامبر و قرآن شعر سروده و جرجي زيدان روشنفكر عرب مسيحي ( ۱۸۶۱ـ۱۹۱۴م) «تاريخ تمدن اسلامي » و «مشاهير شرق»و …نوشته است.
اما ايران ما هم پيش ا زحمله عرب، به لحاظ س

ياسي ، اجتماعي ، مذهبي و فرهنگي ديگر فرسوده شده بود. مردم از نظام و آيين طبقاتي و جور و استنداد خسروان ناخرسند گشته بودند، مالياتهاو جنگها و ناامني، آنها را از پاي در آورده بود ، دين و دولت تباه شده بود . نيروي معنوي موجود در ايران در برابر نيروي معنوي بزرگ و بالندة اسلام بسيار ضعيف و متحجر مي نمود . آيين زرتشت ، هم دربرابرماني و مزدك و هم در برابر پيشرفت

مسيحيت در غرب و بودايي در شرق نفوذ خود را باخته بود اگر اسلام هم نمي امد ،مسيحيت در ايران بر زرتشتي‌گري چيره مي‌شد. روحانيون سخت جسماني گشته، به تعصب و كژ خويي گرفتارآمده بودند. مذهب زرتشت، پيشتر همه عشق به نيكي در روشني بود، به كار و كوشش فرا مي‌خواند، زندگي با مردم و اجتماع را مي‌آموخت. با باده‌گساري ستيزمي‌كرد عمل ومسؤليت رامي‌نمود نيروهايي سرشار براي هدايت و ارشاد مردم بود اما تاب بركشيدن دستگاه عظيم وفاسد ساساني را نداشت و در اين راه از پاي درآمده

و از ميان تهي شده بود . خلل وفساد تا مغز و بن ساختار سياسي رخنه كرده بود. سرداران بر مي‌شوريدند هر از چندي شاهزاده اي برتخت مي نشست و موبدي شر مي انگيخت . حتي بعضي ايرانيان به عرب در فتح ايران راهنمايي كردند و ياري رسانيدند و عامه مردم بيزانس مقدم مهاجمان را با علاقه استقبال نمودند . اسلام نخست در ظل تفوق نظامي و سياسي عرب و سپس از طريق تسري ورواج اجتماعي

و فرهنگي در متن وزواياي اين مرز و بوم نفوذ پيدا كرد . بسياري از ايرانيان از همان آغاز كار دين مسلماني رابا شور و شوق پذيره شدند دين تازه اي را كه عريان آورده بودند از آيين ديرين نياكان خويش برتر مي يافتند و مثنويت مبهم و تاريك زرتشتي را در برابرتوحيد محض و بي‌شائبه‌اي شرك وكفر مي‌شناختند … با اين همه در عين آن كه دين عرب را پذيرفتند آنان را تحت نفوذ و تأثير فرهنگ و تربيت خويش گرفتند»

عربيان بعدها به ستمگري پرداختند . بني اميه نظام خلافت و تبعيض و اشرافيتي عربي به نام اسلام را بر ايراني تحميل و حقوق او راتضييع و از موقعيتهاي اجتماعي محروم نبودند. امويان خصوصاً در زمان حجاج زبان و ادب و فرهنگ ايراني را كوبيدند ايرانيان دربرابر اين مظالم واكنش نشان دادند ( شعوبيگري و سياه جامگان ) اين واكنشها اغلب به افراط كشيده شده و از راه راست و حقيقت خواهي به در مي‌رفت.

با وجود اين در پايان دوره اموي( ۱۳۲¬۴۱ه ) بيشتر فقها ، بيشتر قضات و حتي عده زيادي از عمال ، از ايرانيان بود طاهريان هم كه دولت مستقلي از بغداد تشكيل دادند از اسلام جدا نشدند . باري فرهنگ ايران، اسلام را جذب كرد با آن در آميخت و در اين تأثير وتأثر متقابل و همكنشي بود كه آميزه‌اي فرهنگ بارور ايرني ـ اسلامي شكوفا شد و آن روند افول يابنده و انحطاطي كه فرهنگ ايراني مقارن ظهور اسلام داشت پس از وارد آمدن شوك سخت بتدريج جاي خود را يه يك سيرصعودي و آن گاه يك جهش عظيم داد. ايرانيان اسلام و حتي زبان عربي را بيش از خود عرب گسترانيدندو سهم و نقش برجسته و ممتازي در بسط فرهنگ جديد و پايه گذاري علوم وتمدن درخشان اسلامي ايفاء نمودند.

۲ـ۲ تمدن «ايراني ـ عربي» اسلامي
استعداد و قابليت هاي دوباره رو به رشد ايراني وديگر اقوام مسلمان شده تبرك و هندي و چيني و مغولي و آفريقايي و حتي اقليتهاي مذهبي ( اهل كتاب) موجود در قلمرو اسلامي ، با نيروي بالنده عرب جمع شد ئبا هم در پرتو اسلام و تحت تأثير آن ، تمدن درخشاني در سده هاي هشتم تا سيزدهم ميلادي درقلمرو وسيعي از تركستان تا اسپانيا خلق كردند.

« معجزه تمدن اسلامي » عناصر يوناني، اسكندراني ، ايراني ، هندي و غير آن را برگرفته، تركيب و تكميل كرد و بانك فرهنگ ومدني عظيمي به وجود آورد ودر سده هاي ده تا دوازده ميلادي به اوج درخشش شگرفي رسيد كه دكتر زرين كوب درباره اين «معجزه » مي نويسد «شايد جز نهضت علمي صد ساله اخير ژاپن هيچ نظيري در تاريخ عالم براي آن نتوان يافت ».