سبك شناسي هنر:
در اين بخش- كه از كتابي با عنوان سبكهاي هنري از امپراسيونيسم تا اينترنت، نوشته، كلوس ريچارد- سال ۱۳۸۳ گرفته شده- سبكهاي هنزي كه از نظر محتوايي و به خصوص بصري(فرمي) با جنون مرتبط و نزديك هستند، با اولويت و ترتيب تاريخي به شرح ذيل ارايه مي گردد.
هنر انتزاعي ۱۹۱۰ م .

Abstract Art
دوران هنر انتزاعي در حدود ۱۹۱۰ م . آغاز گرديد . پيش از آن مرجع تصاوير مبتني بر عينيت واقعي و بر مبناي تقليد از طبيعت بود . هنر انتزاعي اشاره به هنري غير ديداري به ويژه در نوع ويژگي هاي هنر اروپايي دارد .

آغاز تجرد در هنر به قبل از قرن نوزدهم به ويژه در آثار هنرمندان انگليسي ترنر بر مي گردد . منظره هاي وي در حدود ۱۸۴۰ م . از ويژگي غير ديداري برخوردار و رنگ آميزي آنها عاري از مراجع دنياي خارجي رسم شده بود .

در ۱۹۱۰ م . در مونيخ هنرمند نقاش متولد روسيه ، كاندينسكي آثار تجريدي و انتزاعي را نقاشي مي نمود . همچنين وي كتاب روحانيت در هنر را به رشته تحرير در آورد كه رساله فرضيات وي مبتني بر شكل و رنگ در هنر به صورت انتزاعي است . روش هاي رسيدن به هنر انتزاعي است . روش هاي رسيدن به هنر انتزاعي به دو صورت اساسي و مجزا است . يكي هندسي ، آن گونه كه در آثار موندريان ، ال ليسيتسكي و هنرمندان ساختار گرا ديده مي شود و ديگري بياني احساسي تر و وابسته به ادراك حسي و دروني كه در كارهاي كاندينسكي ، كوپكا و همچنين در آثار آمريكايي ها از جمله هارتلي وجود دارد

جريان هاي هنري انتزاعي و تجريدي توسط هنرمندان جوان خيلي سريع تابيعت و گسترش يافت و با تغييرات بي شماري همچنان پايدار ماند .
دادا ۱۹۱۶ م .
Data
در سال ۱۹۱۶ م . يك گروه از هنرمندان اروپايي در شهر زوريخ با يكديگر ملاقات كردند . نقاشان ، پيكره سازان و نويسندگاني كه خود را دادائيست معرفي كردند .
دادا يك كلمه محمل بود و فقط به عنوان هنري اعتراض آميز عليه زيبايي و زيبايي شناسي و انكار ، دست به خلاقيت زدند . آنها به وسيله وحشي گري و وحشت زدگي ناشي از جنگي مكانيزه اين احساس را داشتند كه تمامي ارزش هاي تمدن غربي بي اعتبار شده بود دادا يك شورشي بود كه نظم و قانون را دست مي انداخت و براساس هرج و مرج ، تاريكي ، اتفاقات ، خود بيگانگي ، طعنه و در حال دلقك بازي كردن به طور عمومي بيان مي شد . شروع اين جريان هنري علاوه بر زوريخ در پاريس و نيويورك نيز به وجود آمد.
سردمدران اين جريان هنري آرپ ، دوشامپ ، ارنست ، پيكابيا ، من ري و شويترز بودند

اين جريان هنري توسط نويسنده تريستان تزارا اعلام گرديد و نقاشان به زودي جهان بيني هيچ گرايي را در هنرهاي تجسمي اجرا كردند . تجربه اين هنرمندان با استفاده از كلاژهايي از پاره هاي كاملا نامربوط ديداري انتخاب مي شد و به دلخواه از كنار يكديگر قرار دادن آنها فرصتي آزمايشگرايانه تا حدي بر خلاف عقل سليم در برگزاري جشن هاي پيش پا افتاده انجام مي گرفت كه در آن با ايفاي نقشي با بيان كلمات التماس آميز ، بذله گويي هاي بي ارزش يا حتي تركيبات ديوانه وار كه وجود تناقض هاي تلفيق ناپذيري داشت ، بيان مي كردند .
شايد پيشروترين هنرمند دادائيست مارسل دوشامپ بوده است . وي يك آبريزگاه ، يك بيل زغال و يك جاي بطري در نمايشگاه هنري به نمايش گذاشت و به چنين توليدي آثار پيش ساخته اتلاق كرد و از نظر او اعتراضي بود تا اعلام كند هنر بد چنين است .

در دراز مدت اين روش هاي اجرايي نمي توانست براي هنرمند به عنواني يك بيان راضي كننده باشد دادا در واقع يك گذرگاه مقصد پاياني محسوب مي شد .
بعضي از هنرمندان دادائيست به مكتب سورئاليسم پيوستند و تا زماني كه بيانيه آنها در سال ۱۹۲۴ م . تغيير يافت همچنان وجود داشتند .
نقاشي متافيزيك ۱۹۱۷ م .
Pittura Metafisica
يك سبك نقاشي ايتاليايي است و بر طبق فرهنگ و بستر متافيزيك اين گونه تعريف شده است شاخه اي از فلسفه است كه به اصول و مباني اوليه رسيدگي و جستجوگري هايي را براي شناخت طبيعت و توضيح حقيقت مشخص مي نمايد .
در سال ۱۹۱۷ م . دكريكو به همراهي كارا روشي را براي دست يابي به اين سبك هنري به دست آورد . دكريكو به عقل سليم و فكر منطقي در هنر اعتقادي نداشت و معتقد بود كه يك شاهكار هنري حقيقتا عميق كه به وسيله يك هنرمند پديد مي آيد ، از دورترين اعمال وجودش حاصل مي شود . اين شيوه هنري در واقع يك عكس العمل مستقيم ايتاليايي نسبت به مكتب فوتوريسم بود .

دكريكو و كارا اعلام كردند كه بايستي برگزاري نمايشگاه هاي تكنولوژي و خشونت آميز به اتمام برسد . در عوض با يك هنر شاعرانه كه افكار مخاطبين را به بيرون از دنياي كنوني پر اغتشاش ، به يك عالم خيال دوران باستاني و يك تجديد بي گناهي سرور آميز از مناظر ايتاليايي دوران كلاسيك و آثار آن مواجه گرداند . هنوز تصورات آنها براي نمايان ساختن تمام بي گناهي ، اغلب مه گرفته بود . آدمك هاي ناشناس ، اشكال و اندام هاي بدون جنسيت در مكان هاي شهري ساكت و بي حركت ايستاده ، خانه هاي متروك درهاي قفل شده و پنجره هاي بسته شده ، درختان ، چمن زارها همه بدون گل ديده

مي شدند و يك خورشيد نامرئي سرد اشكال ترسناك را روشن مي كرد و اهدافي تغيير ناپذير ، با نقش دادن به آرزوها به وجود مي آورد كه بيانگر رمان حقيقي و معمايي جانشين موضوعات روزمرگي بود . مناظر و مرايايي اغراق آميز با مكان هاي پوچ و فضاهاي شهري كه در قلمروهاي خيالي دگرگون شده پر از دلواپسي كه با بي انتهايي ، بي حسي و تنهايي آشكار مي شد . نقاشي متافيزيكي با نشانه هاي روان شناختي ، بيگانگي و دنياي ظالمانه مصنوعي را بيان مي كرد .
به طور ناگهاني دكريكو در سال ۱۹۲۰ م . متقاعد شد كه شيوه كارش نامناسب است و تصميم گرفت شيوه هنري اش را تغيير دهد . بدين ترتيب گروه، سه سال دوام آورد و بعد از آن از هم فرو پاشيد .

سوررئاليسم ۱۹۲۴ م .
Surrealism
دوره هنري مكتب سورئاليسم در اصل يك جريان فرانسوي است كه با پيشوند فرا كه بيانگر فراتر يا والاتر از واقعيت تعيين شده است .
اين جريان هنري با تأكيد بر عناصر بصري و با استفاده از ضمير نيمه هوشيار و يا تصورات
رويايي و با يك روش مبتني بر اصول واقع گرايي آثار خود را به نمايش مي گذارد . اين مكتب در سال ۱۹۲۴ م . با يك گروه تركيبي از نويسندگان و هنرمندان با بيانيه اي كه توسط آندره برتون رهبر گروه بيان گرديد، خود را معرفي نمودند .

هنرمندان آن شامل آرپ ، دكريكو ، آرنست ، ماگريست ، ماسون ، ماي ري و ميرو مي شدند و در سال ۱۹۲۷ م . تانگي و در ۱۹۲۹ م . نيز دالي به آنان پيوستند و گروه هنري سورئاليسم كامل گرديد . آنها به طور كلي هيچ سبك متحدي را به وجود نياورند ، بلكه با توجه به مقاصد و ايده هاي خود ابداعات شخصي ، دست ورزي و غايت هنري كارشان بسيار متغير بيان مي شد .
اتحاد آنها در الهام از روش هاي روانكاوي زيگموند فرويد مشترك بود كه انديشه ، احساس و بيشتر رفتار در ضمير ناخود آگاه را كشف كرده بودند و همگي اينها اساس نيروهاي شخصيتي انسان را شكل مي داد .

اين كشف يك منبع عظيم را فراهم نمود كه موضوع اصلي كار سورئاليست ها را تأمين مي كرد و سعي آنها در اين بود كه در قلمرويي غرق شوند كه زندگي روزانه ناديده گرفته شده بود و تصورات خود را تجلي مي دادند تا اينكه يك حقيقت جديد آشكار گردد . نقاشي هاي آنان شامل چيزهايي معمولي بود كه تركيب آنها با اهداف الهامي بي سابقه اغلب در كنار يكديگر و با ايجاد مفاهيم عجيب، غير منطقي به نظر مي رسيد .

تصوراتي كه توضيح منطقي را به صورتي ترسناك و غير واقعي ، رسوا كننده و حتي گاهي طعنه آميز و اغلب با ظاهري باطل، بيان مي كند .
هنوز در اين آثار احساس و قوه عقلاني نيز وجود داشت . طبيعت توسط تصورات اين هنرمندان با به كارگيري روش ها و فنون جديد فروتاژ ( مدادساب ) و كلاژ عكس بر گردان ها ( كهنه كردن ورقه هاي نقاشي شده ) پديد مي آمد .
فعاليت اين هنرمندان در هيچ جاي ديگري مانند فرانسه تا اين حد حياتي و اساسي نبود ، به همين علت پاريس توانست بار ديگر به عنوان يك مركز پيشرفت بين المللي در هنر شناخته گردد .

هنر ضد ديكتاوري و شكنجه و هنر غير رسمي ۱۹۳۲ م .
Art Against The Dictators Per Secution and Unofficial Art
زير پوشش نازيسم ، آلمان با نيرويي پيشرو و بين الملل در يك درنگ غير منتظره جريان هنري خاص را مطرح كرد . سوء ظن به وجود آمده يك جريان هنري گرديد كه باعث اعلام خطر و به صورت يك انتقاد بر عليه رژيم و با مقابله با شيوه هاي تبليغاتي مطرح شد سال ۱۹۳۳ م . شروع يك سري آزار قانوني نسبت به هنرمندان مستقل بود كه مانع ايجاد
نمايشگاه ها و حتي توليد آثار هنري توسط آنان مي شد .

در سال ۱۹۳۵ م . مجموعه كارهاي برنامه ريزي شده اي در نمايشگاه ها پديد آمد و در سال ۱۹۳۷ م . در نمايشگاه هنر فاسد با كنار هم چيدن آثار هنري نوين با محصولات بي ارزش از كارهاي ديوانه وار و بدوي گرايي مردم به وجود آمد .

هنرمندان شاخص اين جريان بوميستر ، ديكس ، هكل ، هوفر ، نولده ، پش اشتاين ، رولفس ، شلمر و اشميت- روتلوف و ديگراني از قبيل : آلبرز ، بكمان ، فاينينگر ، گروس هارتونگ ، كاندينسكي ، كله ، كوكوشكا و شويترز بودند .
در ايتاليا همچنان كمي آزادي وجود داشت . گروه گوتوسو و كورنت شجاعانه با عقايد فاشيست ها مخالفت مي كردند و هنرمندان مصالحه گر توانستند به كار غير كليشه اي پس از سقوط رژيم باز گردند .

در اسپانيا سال ۱۹۳۷ م . با توجه به وضعيت سياسي اش تابلوي گئورنيكا توسط پيكاسو اجرا گرديد و با نمايش ويراني شهر توسط بمب افكن هاي فرانكو آن را بيان كرد . در حدود سال ۱۹۶۰ م . هنرمندان آزادانه تر كار كردند .

هنر غير رسمي در شوروي زير نظر استالين شديداً به اختصار عمل مي شد و خيلي از هنرمندان را از كار كردن منع كردند و يا به تبعيد فرستادند و با انتقادات خورشچف از بد رفتاري هاي استالين در سال ۱۹۵۶ م . به سختي هنر پيشرو پديدار شد كه از فعاليت ها و پيشرفت هاي هنر غربي پيروي مي كرد .
اصلي ترين شكل هنري در انتهاي دهه ۱۹۷۰ م . در دوران گورباچف ( ۹۱- ۱۹۸۹ ) با هنري مستانه و طعنه آميز با دوباره سازي از واقع گرايي اجتماعي با آثار كومار و ميلاميد به عنوان برجسته ترين نمايندگان آن ظهور يافت .

هيجان گرايي انتزاعي ( ايالات متحده ) ۱۹۴۵ م .
Abstract Expressionism The United States .
هيجان گرايي انتزاعي همانند يك مكتب هنري توانست با قوانين خاص و نقاشي هاي خود در تقدم محتوا يا موضوع اصلي توصيف گردد و براي اولين بار در تاريخ هنر نوين ، آمريكا نقطه آغاز و شروع يك پيشرفت عمده گردد . اين زمينه كار از سال ۱۹۳۶ م . پديد آمد و هنرمندان آمريكايي با تشكيل يك گروه انتزاعي معروف به” AAA ” كار خود را آغاز كردند .
در پايان جنگ دوم جهاني در سال ۱۹۴۵ هيجان گرايي انتزاعي از آمريكا پديدار گرديد و روش نويني را در ايجاد نقاشي باعث شد از اين پس نيويورك و پاريس جاي خود را به عنوان مركز هنر جهاني عوض كردند .

هيجان گرايي انتزاعي يك شيوه تعريف شده اي نبود ، بلكه به طور عملي هرگونه اتفاق و امكاني را در بيان هنري ايجاد مي كرد و ديگر نمي توانست به عنوان يك واقع گرايي محض بيان شود .
همچنين يك راه دستيابي به شيوه اي جديد بود كه بتواند نشانه هاي حس نيمه هوشيار را از شيوه هاي قبلي از قبيل عالم ماوراي واقعيت را با تكيه بر تصورات رؤيايي ، اورفيسم با رنگ هاي شاد يا مكتب دادا كه تأكيدش بر استفاده از تصادف بود را به دست آورد .
با اين تأثير پذيري هنرمندان به توانايي هاي ديگر خود پي بردند و بوم نقاشي يك ميدان عرصه جدال بدون مانع گرديد كه با روش ها و وسايل نقاشي ، ضربات قلم مو ، ريزش ،‌ انداختن ، پرتاب كردن و چكاندن به كار مي رفت .

هنرمندان به احساس هاي خود آزادي بي قيد و شرطي را هنگام نقاشي كردن مي دادند كه نتيجه آن به كارگيري فرصت ها ، بديهه گويي و يك زمينه بيان ذهني با شكل ، رنگ و به طور افراطي نقاشي در سطح را در آمريكا پديد آورد .

مسير بزرگ هيجان گرايي انتزاعي با سه راه ديگر فرعي همزمان مي شد، جريان اول، انتزاع گرايي تغزلي ( غنايي ) كه به وسيله پولاك بيان مي شد و آن با يك روش اجرايي بي سابقه نيروي غير معمول در نقاشي توليد مي شد كه با يك ريزش مستقيم از قوطي رنگ و يا با پاشيدن رنگ به روش نقاشي چكه اي بدان دست يافته بود .
جريان دوم ، كه به طور سنتي با به كارگيري عملي رنگ و با ادراك غريزي و احساسي عميق به نمايندگي گوركي ، كلاين ، دكونينگ و مادرول صورت مي گرفت .
سومين جريان ، نقاشي ميدان رنگ كه به وسيله نيومن و روتكو بيان شده بود .
هيجان گرايي انتزاعي ( اروپا ) ۱۹۴۵ م .
Abstract Expressionism Europe
در سال ۱۹۴۵ م . يك بار ديگر پاريس كانون تحول هنري ديگري گرديد . هر چند كه سرچشمه اين هنر در آمريكا پايه گذاري شده بود ولي توانست با حرارت زيادي توسط هنرمندان اروپايي نيز پذيرفته گردد .
پيشتازان اين هيجان گرايي انتزاعي يك گروه بزرگ هنري بود كه در انجمن هنري پاريس شركت داشتند و مشتركاً در سال ۱۹۴۵ م . شروع به كار كرده و آثار خود را به نمايش گذاشتند ، در صورتي كه بايد ياد آور شد هنر انتزاعي پايه هايش را در اروپا

گذاشته بود . گستره اين جريان جديد از هيجان گرايي انتزاعي بسيار وسيع و با دستورالعمل هاي متعدد بيان شد .
برخي از اين جريانات و گونه هاي مختلف ، هيجان گرايي غنايي ، انتزاع گرايي رنگي ، نقاشي ناب ، نقاشي عيني ، هنر غير رسمي ، تاشيسم ، نقاشي كنشي ، نقاشي چكه اي ، نقاشي ميدانرنگ و نقاشي جسمي را شامل مي شد .

هدف اصلي هنر هيجان گرايي انتزاعي تنها ايجاد اعتماد به احساسات و تحريك كننده هاي دروني ناگهاني بود . با اين وجود اصل شيوه هاي قبل در ابتداي شيوه هنري كنوني وجود داشت و رفته رفته سبك هيجان گرايي انتزاعي به يك استقلال و آزادي فردي دست يافت .
همچنين با استفاده از فنون و مواد خاصي مرزهاي هنري نيز به وضع سابق خود برگردانده شد و هنرمندان از همه چيز استفاده مي كردند و هر چيزي مي توانست به ايده ها و تصورات آنها كمك كند تا به مخاطب مفاهيم را انتقال دهند .

از هنرمندان متعدد تشكل هنري پاريس مي توان از ، راجر بيس ، ژان فورته ، آلفرد مانسه، جرج ماتيو ، سرژپولياكوف ،‌ پيرسولاژ ، نيكلاس داستايل و ماريا النا ويراداسليوا نام برد . در ايتاليا هم مي توان از آلبرتوبوري ، لوچيوفونتانا ، اميليود دووا و در اسپانيا آنتونيوسورا و آنتوني تاپيس را نام برد . در آلمان نيز هنرمندان اصلي ، هارتونگ ، ولز ، بوميستر و اعضاء گروه ذن ( پايه گذاري شده در سال ۱۹۴۹ م . ) ، گوتس ، شوماخر و شمار زيادي از گروه ۴ (پايه گذاري در سال ۱۹۵۲ م . ) را مي توان نام برد .
هنر خام ۱۹۴۵ م .
Art Btut
همواره تعدادي آثار هنري به وسيله افراد تعليم نيافته ، اشخاصي كه هرگز به مدرسه هنري راه نيافته اند ، توليد شده است . كودكان نيز در سنيني خاص شروع به نقاشي مي كنند ، هنرمندان نائيو يا نقاشان يكشنبه ( مشهورترين آنها روسو ) صحنه هايي ساده گرايانه از زندگي روستايي يا تصاوير چهره هاي خانوادگي آنان را به تصوير مي كشيدند . همچنان واسطه هاي اعتقاد به ارواح و فالگيران و رمالان را با تركيب هاي عجيب و غريب و با تصورات شان يا افراد بسيار تندرو كه از نظر رواني بيمار و اغلب مبتلا به بيماري دو شخصيتي ( اسكيزوفرني ) هستند را به تصوير در آورده اند .

افرادي هستند كه با اين شيوه ها به گونه اي سخت قرينه اي ( مانند تركيبات عظيمي از لساژ ) يا با كارهاي اندامي تزئيني ولفي كار كرده اند .
با انتشار ‹‹ هنر بيگانه ›› در سال ۱۹۲۲ م . حس همدردي به وسيله مجموعه دار هنري دكتر روانشناس هاينريش پرنيزهورن در هايلدلبرگ و پيش از آن نيز توسط نقاش فرانسوي دوبوفه به وجود آمد و آنان شروع به جمع آوري و ترجمه اين آثار به عنوان هنر خشن در سال ۱۹۴۵ م . كردند و آن را به عنوان انكار هنر درست قرار دادند . هنر خشن تقريبا همانند هنر خام يا هنر ناتمام ترجمه گرديد .

دو بوفه اين هنر خشن را اين چنين به واسطه هنر بي فرهنگي و تحت تأثير هنر بدوي قرار داده و آن را نام گذاري كرد . اين هنر تحت تأثير آزادي و موادي كه مي توان با آن اين چنين آثاري را خلق نمود بدون مقدمه و پيش بيني خلق شد . دوبوفه كارهايش را بر روي بوم يا چسب ، شن ، رزين و مواد ديگر انجام مي داد و با روش نقاشي كردن به يك بيان ناهنجار خشن و ظاهرا بي قاعده و با تصوراتي آشفته منتهي مي گرديد .
به نظر مي رسد اين فن آوري نقاشي بي سابقه كه به ناظر بسيار نزديك شده است و دوبوفه نه به عنوان يك اثر ناهنجار ، بلكه به عنوان اين پرسش كه هنجار چيست ؟ هنر ديوانگي اي بيش نيست و مردم به دو گونه معترض هستند .

بيان هيجان گرايي در تصاوير دوبوفه تأثير به سزايي بر روي هنرهاي ديگر از قبيل گروه كبرا و تاشيسم گذارد .
دوبوفه آثارش را به طور كلي از هنر جدا كرد و به آن ارزش روشنگري داد و همانند يك كودك يا يك مبتدي كار كرد بدون آنكه در نظر داشته باشد كه فرهنگ يا هنر چه
مي گويد .

هنر وي ‹‹ بيگانه ›› از هنر بود و بدين جهت آن را ‹‹ خام ›› يا ‹‹ ناشي ›› نام گذاشت در سال ۱۹۴۵ م . او هوادارنش را مجبور كرد كه به تنهايي درباره هنرش نظر دهنده ، لكه هاي بي قاعده ، اشتباهات خام دستي ، شكل ها كه آشكارا نادرست هستند و با حقيقت مخالف است و رنگ هايي كه با يكديگر جور در نمي آيند ، همه چيز براي او غير قابل تحمل و حتي برانگيزنده بود و در بعضي مواقع نتيجه نامطلوبي نيز داشت . با اين حال پذيرفت كه به عنوان يك بدوي مي توان دست نقاش را در تصوير باز شناخت . براي اينكه شي مجاز نيست كه اشيا ديگر را تحت نفوذ خود در آورد و يك شكل بيش از حد دقيق را در تصوير بيان كند .
تاشيسم ۱۹۴۵ م .

Tachisme
تاشيسم يكي از شيوه هاي ساده هيجان گرايي انتزاعي است . نام فرانسوي آن از يك توصيف فن آوري نقاشي “La Tache” به معني لكه اي داراي رنگ محو مشتق شده و به كار مي رود . سطوح و خطوط روي بوم بدون استفاده از تركيب از پيش تعيين شده و يا طرح مقدماتي نقاشي مي شود .

اين جريان نقاشي ناگهاني ،‌ توانايي هايي را به وجود آورد كه هنرمندان بتوانند حساسيت دروني خود را مستقيما با احساس بيان كنند . بوم نقاش در اين حالت تقريبا يك عرصه براي بيان احساسات ناخودآگاه ، جرأت ها و ايده ها و اصالت عمل اين جريان يك معيار معتبر براي قضاوت حسي گرديد . هنرمندان در اين باره تصميم گرفتند هر چيز معتبر باقيمانده از ويژگي هاي زيبايي شناسي قدما را به كار گيرند . به طور حتم ، فقدان محتواي آشكار در اين نقاشي ها مانعي به وجود آورد تا ناظرين عادات ادراكي را به مبارزه بطلبند و خود را رها سازند تا بتوانند به گونه اي خيالي به دنياي هنرمند داخل شوند .

اولين هنرمندان اين روش ولز است كه نقاشي هاي بي سابقه اي را در نمايشگاه وين سال ۱۹۴۵ م . در سن سي و دو سالگي عرضه كرد .
ماتيو هنرمندي تاشيسم است كه آن را به قرار زير توصيف كرده است ، ‹‹ چهل شاهكار ، همه ويرانگر ، بر هم زننده و اميدوار به آينده . يك اتفاق ، از هنگامي كه مطمئناً از مهمترين كارهاي ون گوگ ارائه شده است . ولز همه چيز را ويران كرد و پس از وي همه چيز دوباره آغاز شد . در ابتدا ولز شيوه اي را در يك راه ناگزير و شكست ناپذير و درخشان استفاده كرد و به اوج رسيد ›› .