سعادت

فعل :چيزي كه در فعل است ،مانند اجرا شدن فرمان و نفوذ حكم، چيزي كه در انفعال است :مانند احساس محسوسات ملايم با طرح، همانند شنيدن آواز خوش.
خيرات يا در معقولاتند يا در محسوسات .
اقسام سعادت: چنان كه گفته شد سعادت خير نسبي است و به اختلاف موارد مختلف
مي شود و سعادت تمام كارهاي خير و مقصد و هدف آنهاست كه آدمي از روي اختيار انجام مي دهد و شيئي تمام و كمال به چيزي مي گويند كه وقتي انسان به او رسيد به چيز ديگري محتاج نباشد از اين رو سعادت برترين و بالاترين خوبيهاست ولي در اين خير تمام و كمال كه هدف كامل است به سعادتهاي ديگري نيازمنديم كه در بدن يا در خارج بدن است به اين معني كه اگر انسان در امور مربوط به بدن و دنيا راحت باشد مي تواند سعادت روحاني به دست بياورد.

ارسطو مي گويد : نمي شود انسان كار خوبي انجام دهد يعني ببخشد، به كاميابي برسد، براي خود دوستان فراوان داشته باشد اما از سلامت جسماني و ثروت و مال بي بهره باشد از اين رو مي گويد: ظهور شرافت و مقام حكمت نياز به ابزار قدرت ندارد و خوشبختي خالص آن موهبتي است كه در شريفترين منازل و بالاترين درجات خيرات از سوي خداوند و به انسان برسد و آن ويژه ي انسان كامل است اما كساني چون كودكان يا كساني كه به كمال نرسيده و عملشان رشد نكرده است از اين موهبت بي بهره اند.

اقسام پنجگانه سعادت به گفته ي ارسطو: ارسطو سعادت را پنج قسم مي داند به شرح زير:
۱- سعادتي كه به تندرستي و اعتدال مزاج و سلامتي نيروها و مشاعر مربوط است مانند درستي اعضا و قواي پنجگانه ي ظاهري (سامعه، باصره ،لامسه، شامه، ذائقه)كه سالم بودن آنها نوعي از سعادت است.

۲-مال و ثروت در صورتي كه بخشيده و انفاق شود، كسي كه مال را در جاي خود، خرج كند و به افراد مستحق بويژه دانشمندان بسيار ببخشد در اين صورت ياد خير او در ميان مردم شايع مي شود و از او به نيكي ياد مي كنند.
۳-سعادت مربوط به شهرت :كسي كه در ميان مردم به خوبي مشهور است و ذكر خير او در ميان فضلا و دانشمندان به خاطر احسان و بخشش منتشر مي شود و او بسيار مي ستايند از بخشي از سعادت برخوردار است.
۴-سعادتي كه به آرزوها مربوط است يعني در هر كاري كه وارد شود و به اتمام آن موفق شده به هوش برسد.

۵-سعادتي كه به انديشه مربوط است: يعني در عقايد ديني و كليه علوم و معارف داراي عقيده اي درست و انديشه اي سالم بوده و از اشتباه بدور باشد و در رايزني انديشه اي نو داشته باشد و خيرانديشي و خير خواهي كند. به اعتقاد اين حكيم، خوشبخت واقعي كسي است كه اقسام پنجگانه سعادت كه ياد شد در او جمع باشد و هر كس، بعضي از آنها را نداشته باشد به همان اندازه فاقد سعادت است.

حكماي پيش از ارسطو ،مانند فيثاغورث، بقراط، سقراط، افلاطون و نظاير آنها به اتفاق گفته اند: تمام فضيلتها و آنچه مربوط به سعادت است در نفس انسان تحقق مي يابد و اموري را كه خارج از نفس است از اقسام سعادت نمي شمارند و دارنده ي آن را سعادتمند نمي دانند از اين رو ،آنگاه كه حكما سعادت بشر را تقسيم مي كنند تمام آن را در قواي نفساني و جنبه هاي روحاني قرار مي دهند چنان كه ما نيز در اول كتاب گفتيم سعادت بشر در (حكمت و شجاعت و عفت و عدالت)است و نيز تمام حكما معتقدند كه سعادت بشر در همين ملكات چهارگانه اي است كه بر شمريم و

كفايت مي كند و اگر صاحب آن ملكات شد ديگر در سعادتمند شدن به فضيلت مربوط به بدن و خارج آن محتاج نخواهد بود پس معلوم است كه هر فردي موفق و متصف به ملكات فوق شود، تمام سعادت نصيب او شده و ميتوان او را سهيل كامل ناميد و اگر بيمار و گرفتار بلاها شود يا نقصي در ب دنش باشد به سعادتش آسيبي نمي رسد مگر آن كه بيماري و گرفتاري او بگونه اي باشد كه در روحيه ي او تاثير منفي بگذارد مثلاً حواس او را مختل سازد و گرفتار كند ذهني و سست خردي شود. اما در نظر حكماي ياد شده ،فقر و گمنامي ،نقص اعضا و ديگر چيزها كه خارج از نفس و روح انسان است با سعادت منافاتي ندارد .رواقيون و جمعي از طبيعيون ،بدن را جزئي از انسان مي

دانند نه ابزار روح ،و گفته اند :سعادت نفساني و روحي كامل نمي شود مگر آنگاه كه همراه با سعادت بدني يا خارج بدن باشد كه با تلاش و يا شانس به دست مي آيد. ليكن محققان از فلاسفه به بخت و شانس و امثال آن توجهي ندارند و نام آنها را سعادت نمي گذارند زيرا سعادت را امري ثابت و نامتغير مي دانند و بزرگترين و والاترين چيزها، شيئي ثابت و دائمي است و پست ترين اشياء آن است كه متغير و غير ثابت باشد.
از اين دو پست ترين اشياء را كه متغير است و با فكر و انديشه به دست نمي آيد و فضيلتي ندارد، سعادت نمي شمارند از اين ديدگاه است كه پيشينيان در سعادت بزرگ اختلاف كرده اند و گروهي پنداشته اند كه سعادت بزرگ براي انسان حاصل نمي شود مگر پس از آن كه روح از بدن و تمام امور مادي جدا شود. اينان همان گروهي هستند كه از آنان نقل كرديم كه سعادت بزرگ تنها و روح مي دانند و انسان را تنها همان جوهر روحاني مي شناسند نه به داشتن بدن از اين دو حكم كرده اند كه روح تا در بدن است و به طبيعت و تيرگيها و آلودگيهاي بدن و نيازهاي جسماني و مادي

پيوستگي دارد سعادتمند مطلق نيست(سعادتمند نسبي است).همچنين چون ديده اند كه نفس تا زماني كه در تاريكي ماده پنهان است و عقل وي به طبيعت پاي بند است ،نمي تواند امور عقلاني را ادراك كند از اينرو نه كامل مي شود و نه به سعادت كامل مي رسد لذا پنداشته اند هرگاه نفس از تيرگيهاي مادي جدا شود از نادانيها نيز جدا مي شود و به صفا و خلوص و روشني مي رسد و نورانيت الهي مي پذيرد يعني عقل كامل مي شود. و به اعتقاد اين گروه سعادت كامل انساني فقط پس از مرگ و در آخرت حاصل مي شود. اما گروه ديگر گفته اند: بسيار زشت است كه چنين گمان رود كه انسان تا زماني كه زنده است و كارهاي خوب انجام مي دهد و اعتقادات

صحيح دارد و براي به دست آوردن خوشبختي خود در درجه اول و خوشبختي همنوعانش در درجه ي دوم تلاش مي كند و با اين كارهاي پسنديده خليفه خدا و در ميان خلق خدا مي باشد، شقي و بدبخت و ناقص است تا زماني كه بميرد و اين امور مادي را از دست بدهد آن وقت است كه به سعادت كامل مي رسد. ارسطو بر اين اعتقاد است چون او درباره ي سعادت انسان سخن گفته است و انسان را مركب از بدن و روح مي داند از اين رو انسان را به ناطق مي رنده و ناطق رونده ي به دو پا و مانند آن تعريف كرده است و اين گروه كه به ارسطو رئيس آنهاست معتقدند كه سعادت انساني براي انسان دو دنيا حاصل مي شود هرگاه براي سعادت تلاش كند و رنج بكشد تا به

آخرين درجه ي سعادت برسد و چون ارسطوي حكيم آن را ديد و مشاهده كرد كه مردم در اين سعادت انساني مختلفند و اشكالي به ظاهر نشدني بر آنها وارد شده است خود را نيازمند آن ديد كه رنج و زحمت به خود دهد و پرده از اشكال بردارد و سخن را در آن مورد طولاني كند و آن اين است كه فقير سعادت بزرگ را در ثروت و رفاه
مي داند و بيمار سعادت را در تندرستي و سلامتي مي داند و انسان ذليل و خوار ،سعادت را در قدرت و مقام ،و به اعتقاد شخص بر كنار شده از كار و مقام سعادت در دست يابي به همه ي خواسته هاي گوناگون است، و به اعتقاد عاشق، سعادت در رسيدن به معشوق است و دانشمند سعادت را در رساندن علوم و معارف به افراد مستحق مي داند، و به اعتقاد فيلسوف هرگاه تمام

امور ياد شده بر اساس عدالت باشد يعني در هنگام نياز و زمان لازم و آنچنان كه لازم است و نزد كسي كه واجب و لازم مي داند انجام شود، سعادت است ،بنابراين (با توجه به آيت ملاك)تمام موارد ذكر شده سعادت شمرده مي شود و در هر يك از موارد مذكور كه شخص چيز ديگري را قصد كند همان كه قصد كرده است شايسته ي نام سعادت است و چون هر يك از اين دو گروه نظر خاصي در سعادت داده اند لازم است آنچه حق است(به اعتقاد ما)و جامع هر دو عقيده است بيان كنيم از اين رو مي گوديم:

(عقيده ي مؤلف (ابو علي مسكويه)درباره ي سعادت)
انسان فضيلتي روحاني دارد كه با ارواح پاك به نام فرشتگان تناسب دارد و فضيلتي جسماني نه مادي دارد كه با چهار پايان مناسبت دارد چرا كه آدمي مركب از جسم و روح است بنابراين انسان با خير جسماني كه مناسب چهار پايان است مدتي كوتاه در اين عالم پست طبيعت اقامت دارد تا

جهان مادي را آباد كند و به آن نظم و ترتيب بدهد تا هرگاه به كمال لايق خود در اين جهان رسيد به عالم علوي (عالم فرشتگان )منتقل گردد و براي هميشه در آنجا اقامت گزيند و همنشين فرشتگان و ارواح پاك شود و لازم است فهميده شود كه مقصود ما از عالم علوي و سفلي همان است كه پيش از اين ياد كرديم (عالم علوي يعني عالم ملكوت و فرشتگان و عالم سفلي عالم طبيعت

است)چون در آنجا گفتيم كه مقصودمان از عالم علوي،مكان بلند از نظر حس ظاهري نيست و منظورمان از عالم سفلي مكان پائين و پست از نظر حس ظاهري نيست بلكه هر چه با حواس ظاهري ادراك مي شود اسفل است اگر چه در مكان اعلي حس شود و هر چه تعلق شود از عالم اعلي است اگر چه در مكان اسفل تعلق شود.

«اگر انسان قدم به مريخ بگذارد و مريخ را با حواس ظاهري درك كند ععالم اسفل محسوب مي شود و ا گر در كره زمين عقول و فرشتگان را ادراك كند عالم اعلي شمرده مي شود»و لازم است بدانيم كه ارواح پاك (مجردات)كه از بدن بي نيازند به هبچ كدام از سعادتهاي جسماني كه ياد كرديم محتاج نمي باشند و سعادت آنها فقط روحاني است كه همان معقولات ابدي يعني
حكمت است.

در اين صورت انسان تا انسان است سعادتمند كامل نمي شود مگر اين كه هر دو حالت (سعادت روحي و جسمي)را به دست بياورد و آن دو حالت كاملاً حاصل نمي شود مگر بوسيله ي چيزهايي

كه در رسيدن به حكمت ابدي سودمند هستند در اين صورت انسان سعادتمند در يكي از دو مرتبه و درجه است ،يا در مرتبه اشياء جسماني است و وابسته ي به احوال جسماني پست است و به وسيله آنها سعادتمند است و با اين حال به بررسي امور شريف و فضايل مي پردازد و در جستجوي آنهاست و به آنها مشتاق و به طرف آنها در حركت است و به آنها غبطه و رشك مي برد.
يا در مرتبه ي اشياء روحاني است و وابسته ي به حالات بلند روحاني است و به آنها سعادتمند است و با اين حال به امور بدني و جسماني مي پردازد و به آنها نظر و توجه دارد و به نشانه هاي قدرت الهي مي نگرد و دلايل حكمت رساي خداوندي را بررسي مي كند و به آنها اقتدار مي كند و به آنها نظم مي دهد و افاضه ي خيرات مي كند و به كارهاي خير سبقت مي گيرد و بر حسب توان

و پذيرش برتر و برتر را بر مي گزيند. و هر كس يكي از اين دو مرتبه را به دست نياورد در درجه ي چهارپايان قرار مي گيرد بلكه گمراه تر از آنهاست (اشاره به آيه ي كريمه ي قرآن دارد كه فرمود:«و لقد ذرانا لجهنم كثيراً من الجن و الانس ،لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها اولئك كالانعام بل همراضل،اولئك هم الغافلون.بسياري از جن و انس را براي دوزخ آفريده ايم،آنها دلها(عقلاني) دارند كه با آن (انديشه نمي كنند) نمي فهمند و چشماني دارند كه با آن نمي بينند و گوشهايي دارند كه با آن نمي شنوند آنها همچون چهار پايانند بلكه گمراه تر ،اينان همانند غافلانند.اعراف /۱۷۹٫

دليل گمراه تر بودن چنين انساني از حيوانات اين است كه حيوانات در معرض اين كارهاي خير نيستند و قدرتي به آنها نداده اند كه با آن قدرت به طرف اين درجات بالا حركت كنند و تنها با نيروهاي خدادادي خود به طرف كمالات شايسته و لايق خود در حركتند ولي انسان در معرض آن خيرات است و به سوي آنها فرا خوانده شده است با اين حال آنها را به دست نمي آورد و به طرف

آنها سعي نمي كند. بعلاوه ضد آن را (امور حيواني را ) بر مي گزيند و نيروهاي شريف خود را در كارهاي پست به كار مي گيرد و چهارپايان كمالات مخصوص به خود را به دست مي آورند در اين صورت هرگاه چهارپايان از خيرات مخصوص به انسان ممنوع شده باشند از مجاورت ارواح پاك(فرشتگان) و وارد شدن و بهشت عدني كه به پرهيز كاران وعده داده شده محرومند و معذور ،اما انسان معذور نمي باشد.

مثل و حكايت گروه اول(چهارپايان)حكايت نابينايي است كه از راه منحرف شود و در چاه افتد كه مورد ترحم قرار مي گيرد و نكوهش هم نمي شود و داستان گروه دوم(انسان)داستان شخص بينايي است كه با داشتن چشم مي گذرد و در چاه مي افتد كه م نكوهش مي شود و هم مورد خشم قرار مي گيرد .و چون روشن شد كه شخص سعيد ناگزير در يكي از دو درجه اي است كه

ياد كرديم ،در نتيجه روشن نمي شود كه يكي از آن دو گروه نسبت به ديگري ناقص است و ناقص تر آنها (آن كه از گروه ناقص تر است)برهنه و تهي از رنجها و حسرتها نيست چون گرفتار نيرنگهاي طبيعت و ظواهر فريباي حسي است كه بر عارض مي شود و مانع ملاحظه او در كارها مي شود و مانع او مي شود كه بطور شايسته در آن مرتبه و درجه ترقي مي كند و او را سرگرم امور جسماني و مادي مي كند .بنابراين صاحب اين درجه بطور كلي كامل نيست و خوشبخت كامل هم نيست.

ولي صاحب درجه ي ديگر (انسان ملكولي) خوشبخت كامل و واقعي است و ا و كسي است كه بهره ي خود را از مملكت برده و با حالت روحاني كه دارد و در ملاي اعلي(عالم فرشتگان) اقامت مي كند و ا ز فرشتگان كمك گرفته و به لطايف حكمت مي رسد و به نور الهي منور مي گردد و به تناسب توجه آن شخص به لطايف حكمت و كمي موانع از رسيدن به لطايف حكمت بر فضايل خود مي افزايد .از اين دو همواره از رنجها و حسرتها تهي است همان رنجهايي كه صاحب درجه ي اول (انسانهاي انعام صفت) از آنها خالي نيستند-و هميشه شادمان است و به حال خود شك مي برد و از فيض نور آرزويي كه برايش همواره حاصل مي شود خوشحال است و به چيزي جز همين حالات

شادمان نمي شود و بر هيچ چيزي رشك نمي برد جز به همين نيكلها و شادمان نمي شود مگر با اظهار حكمت و دانش در ميان اهل دانش و در آسايش نيست مگر با كسي كه با او نزديك است يا مناسبت روحي دارد و دوست دارد كه از او چيزي بگيرد .و اين مرتبه اي است كه هر كس به آن برسد به آخرين درجات سعادت رسيده است و به جدايي از دوستان دنيوي اهميت نمي دهد و بر نعمتهاي از دست رفته در دنيا افسوس نمي خورد و او كسي است كه جسم و مال و همه خيرات دنيوي كه تمام آنها را در شمار سعادتهاي بدني و بيرون از بدن شمرديم سرباري بر دوش خود احساس مي كند و آنها را فقط نيازهاي جسماني مي داند كه به آن وابسته است و چاره و توان

جدايي از تنها را ندارد مگر هرگاه خدا بخواهد و او همان كسي است كه به هم نشيني با همگنان و ديدار ارواح پاك كه با او تناسب جنسي دارند اشتياق دارد و آرزومند همنشيني با فرشتگان مقرب مي باشد ،او كسي است كه كاري نمي كند جز آنچه را كه خدا از او خواسته است و بر نمي گزيند مگر آنچه را كه او را به خدا نزديك كند و در هيچ چيزي از خواسته هاي پستش با او(خدا)مخالفت نمي كند و گول نيرنگهاي دنيا و جهان ماده را نمي خورد و به چيزي كه او را از سعادتش باز دارد توجه نمي كند. او كسي است كه بر از دست دادن دوستي غمگين نمي شود و از دست دادن خواسته اي افسوس نمي خورد .
تنها تفاوتي كه اين مرتبه ي آخري دارد اين است كه درجات در اين مرتبه سخت متفاوت است يعني مردمي كه به آن مرتبه مي رسند صبقاتي فراوان هستند كه به هم نزديك نمي باشند و اين دو مرتبه همان دو مرتبه اي است كه حكيم (يعني ارسطوي حكيم)در مورد آنها سخن گفته است و در ميان آن دو مرتبه ،مرتبه ي آخري را برگزيده است و آن را در كتاب خود كه «فضائل النفس»نام دارد، برگزيده است و من كلمات و الفاظ او را كه به عربي ترجمه شده است ،عيناً بيان مي

كنم«كتاب فضائل النفس ارسطو از يوناني به عربي ترجمه شده است و ابو علي مسكويه عين كلمات و الفاظ عربي را از فضائل النفس عربي نقل كرده است.«نخستين درجات فضائل »نخستين درجات فضائل سعادت نام دارد و آن اين است كه ا نسان اراده و تصميم خود را در جهان طبيعت و امور محسوس به امور مربوط به نفس و روح و بدن منصرف سازد و آنچه به آن دو پيوستگي دارد و شريك آنهاست از امور مربوط به روح و تصرفش در احوال امور محسوس تصرفي نباشد كه از حالت اعتدالي كه مناسب با احوال حسي است خارج شود. اين حالت ،حالتي است كه گاه انسان در آن

حالت سرگرم خواهشهاي نفساني مي شود اما لازم است كه به اندازه ي معتدل باشد افراط نكند و آن حركت به سوي چيزي است كه سزاوار است كه انسان به آن نزديك شود يعني كار خود را به طرف تدبير درست كه همان حد متوسط هر فضيلتي است به جريان اندازد و از انديشه و اندازه گيري آن خارج نشود اگر چه گرفتار امور محسوس و تصرف در آن هاست پس از آن مرتبه دوم است و آن مرتبه اي است كه انسان در آن اراده و همتش را متوجه امري برتر از صلاح نفس و بدن مي سازد بدون اينكه خود را به چيزي از خواهشهاي نفساني گرفتار سازد و به امور نفساني هم

سرگرم نمي شود مگر به اندازه ضرورت و لزوم سپس در ا ين قسم از فضيلت درجه ي انسان رو به فزوني مي نهد چرا كه جاها و درجات در اين قسم از فضائل بسيار است بعضي مافوق بعضي ديگر است و علتش اولا اختلاف طبيعتهاي مردم است، ثانياً به تناسب و مقتضاي عادات مردم است ثالثاً بر حسب مقامات دانش و معرفت و فهم آنهاست رابعاً به تناسب همتهاي آنهاست خامساً بر حسب اشتياق و رنجهائي است كه تحمل كرده اند و نيز به مقتضاي كوششي است كه انجام داده اند. پس از آن كه در اين دو فضيلت به كمال رسيد به فضيلت ديگر منتقل مي شود كه آن را فضيلت الهي مي گويند. آنگاه كه آدمي به اين مرتبه رسيد ديگر شوقي به آينده و توجهي به

گذشته ندارد و منتظر حالي هم نيست، و از چيزي خوف و هراس ندارد و از ناخوشايندي بي تابي نمي كند و به حالي عشق نمي ورزد و به طلب بهره اي از بهره ها اهتمام نمي كند و در طلب فضيلتي از فضائل نفساني يا روحاني نمي كوشد بلكه در رفع نيازهاي بدن نيز مسامحه و سهل انگاري مي كندليكن به جوهر عقل در بالاترين مراتب فضايل تصرف مي كند و در عالي ترين مراتب

كمال متمركز مي شود و اين مقام كسي است كه تمام هم خود ر ا در تقويت آن جزء الهي مصروف گردانيده و باريكهاي بسيار و همتي والا بدون اين كه توقع اجري و عوضي باشد مي كوشد بلكه تمام تحمل آن سختيها و مقاومتها به خاطر ذات آن كمالات است نه اجر و پاداش و آن كمالات است كه موجبات نزديكي او را به خدا فراهم مي سازد.

اين رتبه نيز و درجات بسيار دارد و ميان كساني كه ادراك اين مقام را نموده اند تفاوت بيشماري است، و هر كه اشتياقش بيشتر و همتش عالي تر و طبعش قوي تر و ايمانش محكمتر باشد نزديكي او به ذات حق بيشتر است و راه وصول و رسيدنش به خدا نزديكتر مي گردد و كسي كه

اين مقام را به دست بياورد و به منزلتي كه اوصافش را بر شمرديم برسد آنگاه خويشتن را در افعال خود شبيه به علت نخستين (يعني ذات حق تعالي) مي سازد و به او اقتدا مي كند يعني تمام افعال الهي او خير محض و خالص مي شود (خدا گونه مي شود و همه چيز او را مي توان به خدا منتسب كرد.)

آخرين درجات كمالات: آخرين مرتبه ي فضائل اين است كه تمام كارهاي انسان خالص براي خدا باشد و چون افعال الهي خير محض است افعال انساني كه قصدش خداست نيز خير محض مي شود، و افعال بشر آنگاه خير محض خواهد بود كه فاعل آن افعال غير از خوبي خود فعل ، قصد ديگري در نظر نداشته باشد، زيرا هر فعلي كه خير محض باشد ذاتاً نامطلوب است و هدف فاعل حصول خود عمل است نه اثر و فايده اي كه بر آن عمل مترقب مي شود بويژه اگر آن عمل ارزنده در آخرين درجه ي عظمت باشد. و هرگاه تمام كارهاي آدمي الهي و خير محض شود روشن است كه كارهايش از نيروي الهي و لب عقل كه در واقع همان ذات و جوهر نفس است ،نشأت گرفته است

و ديگر انگيزه هاي نفساني مانند ميل طبيعي و شهواني . آنچه از قواي حيواني بر انگيخته مي شود ذايل مي گردد و آنچه به بدن و قواي حسي و تخيلات و موهوماتي كه از آنها پديد مي آيد ، مربوط مي شود ،نمي تواند با قواي الهي ستيز كند بلكه مي ميرند و نابود مي شوند و پس از آن هيچ اراده اي و كوششي خارج از خود عمل مطلوب او در وي باقي نمي ماند بلكه غرضش در كارهاي خيري كه انجام مي دهد ، خوبي خود آن عمل است نه نتيجه و فايده اي كه از آن حاصل مي شود. طريق الهي و آخرين درجه ي كمال آدمي و فضيلتي كه مي تواند از خداوند بپذيرد و به او اقتدار نمايد و كارهاي خود را الهي محض گرداند همين است يعني در اعمال و فعاليتهاي خود بهره

و عوضي و پاداشي نمي خواهد بلكه هدف (او)عمل خوب است و آن را براي مقصود ديگري انجام نمي دهد فقط خود آن عمل ذاتاً هدف اوست و بس.به عبارت ديگر : چون خداي سبحان در كارهاي خود غرض و فايده اي جز خوبي عمل در نظر ندارد و تمام افعالش خير محض است، انسان كاملي كه نماينده و مظهر صفات خداست نيز لازم است به مولاي خود اقتدا كند و در اعمال و كردار خود جز به خوبي آن عمل چيزي را در نظر نگيرد تا افعالش الهي شود و هرگاه انسان در اعمال و ا فعال

خود جز خوبي عملي چيزي منظور ندارد و تمام افعالش خير و حكمت محض مي شود و غرض او از فعل همان اظهار اوست نه فايده ي آن .و افعال ويژه خداوند چنين است كه به قصد اولي معلل به غرضي زايد بر فعل نيست يعني كار حق از روي سياست و جهتي كه برخي از آنها را بر شمرديم نمي باشد زيرا اگر فعل خدا معلل به غرض و فايده اي غير از خوبي خود فعل باشد لازم مي آيد امور خارجي در فعل خدا دخالت داشته باشند و اسباب و علل فعل خداوند مي شوند.

در نتيجه افعال او براي بدست آوردن اموري است كه خارج از ذات اوست كه غايت فعل ا ست و براي تدبير آن اهتمام به آن عمل ورزيده است ، بنابراين لازم آيد اشياء خارجي اسباب و علل فعل او شوند(به وسيله غير كامل شود)و اين امر درباره ي خداوند محال است.
اگر خداي سبحان به چيزي كه خارج از ذات مقدس اوست و يا عملي كه موجب نظام جهان شود ،توجهي كندبه قصد ثانوي از او صادر مي شود و براي چيزي غير از ذات خود او نيست و بازگشت آن به ذات اوست زيرا ارزش ذات او به ذات خويش است نه به چيزي كه خارج از ذات اوست .

من نكردم خلق تا سودي كنم بلكه تا بر بندگان جودي كنم
(هر چيز كه خارج از ذات الهي است و مخلوق اوست و خالق به مخلوق نياز ندارد.)
روش اولياء و مقربان درگاه خداوند و آنان كه به آخرين درجه ي كمال رسيده اند نيز چنين است زيرا آنها به مقدار ممكن به حق تعالي اقتدا كرده و غرض از عمل آنها كه از جوهر عقل الهي آنها نشأت مي گيرد ،خود تحمل است نه فايده اي كه از آن پديد مي آيد زيرا انسان كامل در عمل ،طالب مقام و فخر و جلب بهره و دفع ضرورت كه ديگر فاعلها در نظر دارند و هدف حكمت و فلسفه نيز همين

است و آدمي به اين درجه نمي رسد مگر آنگاه كه تمام آرزوهايش و آنچه به امور طبيعي مربوط مي شود، در او فاني گردد و عوارض نفساني نيز از او سلب شود و اموري كه از عوارض نفساني در قلب وي خطور مي كند بكلي در او بميرد و ناچيز به شمار آيد و درون قلب او از شعاع نور الهي روشن شود و پيرامون دل او را حكمت و اسرار خلقت فرا گيرد، آنگاه تمام كار و تلاش او الهي مي شود .

آري: قلب انسان هرگاه از امور نفساني و آلايش طبيعي كاملاً تصفيه و پاك شود براي فيوضات نامتناهي خداوندي آماده مي شود و براي پذيرش تابش نور الهي جا باز مي كند و موفق مي شود و از مرتبه پست و بي ضروري به درجه ي عالي علم صعود مي كند و به آن نور، دانشي كه در دل او طلوع كرده شوق سرشاري در قلب او پديد مي آيد و هرگاه آن شوق با كار نيك همراه شود آدمي را در دانش و معرفت به حد يقين مي رساند و در برابر اضطرابهاي طبيعت آرامش قلبي به او دست مي دهد و امور الهي در قلب او ثابت و متمركز مي شود همان طوري كه قضاياي اوليه كه به

آنها علوم اوليه مي گويند(بديهيات و ضرورياتي كه در اثبات آن محتاج به دليل نيستيم مانند كل بزرگتر از جزء است و تصنف چهار است)ثابت است بلكه در يقين به درجه اي مي رسد كه در تصور عقلي و علوم الهي و موقت حقيقي به درجات بسيار آشكارتر و لطيفتر از علوم ضروري است و ظهور و انكشاف آن از قضاياي اوليه (بديهيات)كه آن علوم را علوم اوائل عقليه گويند بيشتر مي شود (علوم اوائل عقليه همان بديهيات اوليه است كه توضيح داده شد)اين بود عبارات ارسطوي حكيم كه به نقل آن پرداختيم .اين عبارات را ابوعثمان دمشقي از يوناني به عربي برگردانده است و او به هر

دو زبان يوناني و عربي آشنا بوده از اين رو ترجمه اش مورد پسند تمام كساني است كه اين دو زبان را مطالعه كرده اند و در عين حال سخت در جستجوي لغتي است كه استعمالش صحيح است و از الفاظ و معاني يوناني الفاظ و معاني عرب را قصد نمي كند كه در لفظ و معني مختلف باشد و هر كس به اين كتاب به نام فضائل النفس رجوع كند اين الفاظ را چنان كه ترجمه كرده ام خواهد يافت.)
اين مرتبه ي از علم به دست نمي آيد كه در آن مرتبه ،صاحب سعادت كامل ترقي كند، مگر پس از آنجا كه تمام اجزاي حكمت را بطور صحيح بداند و كاملاً درجه به درجه عملش زياد شود چنان كه در كتابمان به نام ترتيب السعادات، آن را مرتب ساخته ايم (ترتيب تحصيل علوم و حكمت را بيان كرده ايم)
و هر كس بپندارد كه به غير از راهي كه ارائه كرديم مي تواند به سعادت برسد ،پنداري باطل است و از حقيقت بسيار دور شده است .در اينجا لازم است اشتباه بزرگي را كه گروهي بدان گرفتار شده اند تذكر دهيم، آنان پنداشته اند كه با تعطيل كردن نيروهاي عالمه و مهمل گذاشتن آنها و توجه ويژه نكردن به عقل و اكتفا كردن آنها به اعمالي كه از راه حكمت مدني و تشخيص عقل به دست مي آيد مي توانند به سعادت برسند،اينان خود را گروه عالمه و ناجيه ناميده اند(گروهي از صوفيه كه پنداشته اند بدون تهذير اخلاق و اكتساب علم و حكمت مي توان قوس صعود و پرواز به سوي خدا را پيمود)

از اين رو اين كتاب (طهاره الاعراق و تهذيب الاخلاق)را پس از آن كتاب (ترتيب السعادت) قرار داديم تا از آن دو كتاب ،سعادت كامل كه مطلوب آدمي است به وسيله حكمت به دست آيد.
و با شست و شو كردن و پاك كردن نفس از امور مادي و شهوتهاي جسماني ،براي آن حكمت خالص ، و مهذب و مهياي پذيرش آن شود از اين رو آن را (طهاره الاعراق)ناميدم.

ارسطو در كتاب الاخلاق خود گفته است: نوجوانان و كساني كه طبيعت نوجوانان را دارد از اين كتاب چندان بهره اي برند و منظور از نوجوانان در اينجا نوجوان از نظر سني نيست بلكه مقصود كسي است كه سيرتش جواني و بي خردي است و در پي شهوتها و لذتهاي جسماني است، چون زمان در اين موضوع دخالتي ندارد.

اما من (مؤلف كتاب)مي گويم: علت بيان اين مرتبه ي اخير سعادت آن است كه به گوش افراد جوان سيرت و شهوت پرست برسد و بدانند كه در اينجا درجه ي ديگري از سعادت وجود دارد و آن مخصوص كساني است كه از مرتبه ي طبيعت به مرتبه بالاتري صعود كنند. من به خوانندگان اين كتاب توصيه مي كنم، اخلاقي را كه توصيف كردم به دست بياورند و ا گر پس از آن ،توفيق يارشان شد و اشتياق و حرص زياد و آنچه از ارسطو نقل كرديم كمكش كرد و به درجه حكمت ترقي كند و با سعي خود به آن درجه صعود كند كه خداوند او را كمك مي كند و او را موفق مي دارد. پس وقتي

انسان به اين درجه از سعادت برسد آنگاه جسم كثيف وي از اين دنياي پست جدا شده و روحش از دين دنيا رخت بر بست همان روحي كه از آلودگيهاي طبيعت تطهير كرده است و براي آخرت والاي خود مهيا ساخته ،رستگار مي شود و خودش را براي ديدار خالق از نظر روحي آماده كرده است ،اين روح ديگر به بدن و نيروهاي آن كه مانع سعادت او بود ندارد چون از جسم و بدن پاك شده و اراده ي رجوع به بدن را ندارد و نسبت به آن حريص نيست، چرا كه روح را فقط براي ديدار خداوند خالص و براي قبول كرامتهاي او آماده ساخته است و نيز براي دريافت نوري مهيا شده كه قبلاً آماده ي آن نبود و پذيرش بخشش او را هم نداشت و چنان كه بارها به آن اشاره شد در اين هنگام به بهشتي كه به متقيم و نيكوكاران وعده داده شد مي رسد .خداي متعال فرمود: هيچ كس نمي داند چه پاداشهاي مهمي كه مايه ي روشني چشمها مي گردد براي آنها نهفته شده است(سجده.۱۷) و در گفتار پيامبر (ص)است كه: در آنجا يعني بهشت نعمتهائي است كه نه چشمي(نظير آن را)ديده و نه گوشي شنيده و نه به قلب انساني خطور كرده است.
نخستين درجه ي اين سعادت اخير
اينك كه به اختصار اين دو درجه از سعادت نهايي را ياد آور شديم و توضيح كافي داديم كه يكي از آن دو درجه نسبت به ما درجه اول است و ديگري درجه دوم و محال است كه پيش از رسيدن به درجه ي اول دوم برسيم، لازم است كه برگرديم و درجه ي نخست سعادت اخير را شرح دهيم و اخلاقي را كه كتاب خود را بر آن اساس بنيان نهاده ايم بطور كامل شرح دهيم و درجه دوم را به

زماني ديگر واگذاريم ،بنابراين مي گوييم: كسي كه به بعضي از نيروهاي ياد شده توجه كند و به بعضي توجه نكند يا در زماني به اصلاح آن قوا بپردازد و زماني نپردازد برايش سعادت حاصل نمي شود ، حال يك مرد در تدبير خانه اش نيز چنين است پس هرگاه به برخي كارهاي آن توجه كند و به برخي نكند يا زماني توجه كند و زماني نكند مدبر خوبي براي خانه نيست.حال مدبر شهر را نيز مي توان چنين دانست پس اگر به گروه و قشري توجه كند و به گروهي بي اعتنا يا زماني توجه

داشته باشد و زماني بي توجه باشد شايسته نيست كه نام رئيس بر او نهاد. ارسطو مي گويد:(مثال) پيدايش يك شب پره، بر طبيعت بهار دلالت نمي كند و يك روز كه هوايي معتدل دارد مژده ي بهار نمي دهد(با يك گل بها نمي شود)پس هر كسي كه خواهان سعادت است لازم است سيرتي را بطلبد كه به اعتقاد او خوشايند است و همواره از آن شادمان باشد چون اين سيرت فقط يكي است و ذاتاً لذت بخش است