عقل، كه قواى حسّى و خيالى را فرمان مىدهد.
قواى پنجگانه:
عبارتند از:
حسّ لامسه، حسّ بويايى، حسّ سامعه و حسّ باصره، كه با آنها، درك محسوسات خارجى انجام مىگيرد و در حقيقت، قواى نفس، در جلوه نازلهاند.
همچنين، اعتقاد دارند كه يك حسّ مشترك هم هست كه عبارت است از ادراكى كه محسوسات و فرآوردههاى حسّى به آن مىرسند و بنابراين، جامع و گردآورنده ديگر محسوسات است.

البته حسّ مشترك، حسّ ششم نيست، بلكه يك طبيعت مشترك ميان حواس پنجگانه است و ادراك حواس پنجگانه، در آن تجمع مىيابند، و تجمع حواس است كه شيئى را به صورت برداشت واحد، تصور مىكند.
خلاصه اين كه، جمع و نتيجه ميان محسوسات را حسّ مشترك نامند.
وهم و خيال:

از محسوسات است و باعث درك معانى مىگردد و به عبارت ديگر، نيروى وهم و خيال، آميزهاى از معنى و مادّه را تصوير مىكند.
در فصول آينده از وهم و خيال، بيشتر بحث مىشود.

عقل:
مراتبى گوناگون دارد و تمام شئون نفس (= حواس و وهم و خيال) را مىتواند تحت فرمان و نظارت خود درآورد.
اگر وهم و خيال و حواس، تحت نظارت و فرمان عقل نباشند، مشكلآفرين خواهند بود.

خلاصه مطلب اين كه نفس، با حسّ ظاهر متحد مىشود كه همان نفس حيوانى است در حالى كه اگر نفس با وهم و خيال و يا با عقل متحد شود، آن را نفس انسانى نامند.
اين مراتب نفس را حركت جوهرى نفس مىناميم و در ذات نفس است و نفس براى ارتباط با بيرون از بدن، توسط شئون خود، اين ارتباط را برقرار مىكند و باعث ايجاد ادراك مىشود كه ادراك، يك حالت غير مادى است و در خيال واقع مىشود، و در حقيقت، در نفس يك حالت تصويرگيرى به وجود مىآيد.
بنابراين:

نفس، جوهرى است كه در ذات و حقيقت خويش، قابليت تحوّل، دارد و از احساس تا وهم و خيال و سرانجام تا عقل و در نهايت، تا عقل كلّ، مىتواند كمال يابد.
همان طور كه ما، در آينه ظاهر، مادّه را مىبينيم، در آينه وجودى (نفس)، نيز تصويرگرى داريم; يعنى آينه وجودى ما، مثل يك نوار، فيلمبردارى مىكند، اما مادام كه در مرحله صورت (= ظاهر) و حسّ بماند، نتيجه اين انعكاس، مجازى خواهد بود، و اين امر، همان برداشت در حسّ و وهم و خيال است (منِ مجازى، اين جا مطرح مىشود); اما اگر تصويرگيريها در آينه وجودى ما (= نفس)، همراه و از روى عقل باشد، برداشت واقعى خواهد بود و سرانجام اگر در پناه عقل كلّ باشد، برداشت حقيقى و بينش حقيقى و نگاه اصلى خواهد بود.

انواع نفس
نفس امّاره:
يكى از جنبههايى كه در نفس انسان هست و مربوط به خودِ طبيعى است و تحت فرمان عقل نيست، همان نفس امّاره است.
اين نام، در قرآن هم آمده و نفس امّاره، انسان را به بديها سوق مىدهد، كه (انّ النّفس لامّارة بالسّوء).
]بىگمان، نفس به بدى امر مىكند.

[ اين نفس، حتّى تحت تأثير عقل جزئى، با شدتى بيشتر، در جهت ناصواب عمل مىكند.
خواست نفس امّاره، آرزوهاى ناصواب است و انسان را فريب مىدهد، مشغول مىكند، از حال بازمىدارد و قول آينده مىدهد.
نفس امّاره، پايگاه شيطان است.

نفس و شيطان هر دو يك تن بودهانددر دو صورت خويش را بنمودهاندآمال و آرزوهاى نفس امّاره پايانى ندارد; همچون آب شور كه هر چه بيشتر بنوشيم، عطش، فراوانتر مىشود.
دوزخ است اين نفس و دوزخ اژدهاستكو به درياها نگيرد كم و كاستهفت دريا را در آشامه هنوزكم نگردد سوزش آن حلق سوزتمام رذايل اخلاقى، در نفس امّاره شكل مىگيرد و ناشى از نفس امّاره است و بزرگترين پرستش را انسان براى نفس خود، كه صنم اكبر است، انجام مىدهد.
كسى كه مالك نفس خود نباشد، اگر همه دنيا را هم داشته باشد، به گوهر اصلى انسانى نخواهد رسيد كه:

اللّهم أعوذبك من الشّرك الخفىّ.
النّفس هى الصّنم الأكبر.
أعدى عدوّك نفسك الّتى بين جنبيك.
و همين است كه گفتهاند، پيامبر گرامى، همواره در سجده مىفرمودند:
إلهى لا تكلنى إلى نفسى طرفة عين أبداً.
البته گفتيم كه دشمن برونى، شيطان، و دشمن درونى، نفس است.

اما حقيقت اين است كه اگر نفس را در فرمان خويش درآوريم، شيطان نيز دستش كوتاه مىشود:
گر شود دشمن درونى نيستباكى از دشمن برونى نيستبنابراين، هميشه بايد دعاى ما اين باشد كه پروردگارا:
بازخر ما را از اين نفس پليدكاردش تا استخوان ما رسيد
نفس مطمئنّه:

اگر نفس انسان، از شرور و آلودگيها پاك شود و در پناه عقل كلّى قرار گيرد، به نفس مطمئنّه تبديل مىشود كه به تعبير قرآن كريم:
(يا أيّتها النّفس المطمئنّة إرجعى إلى ربّك راضيّةً مرضيّةً)
كه نفس، تحت فرمان عقل كلّى و در جهت خدا قرار مىگيرد.

۲ ـ منِ اصلى
منظور از «منِ اصلى»، گوهر اصلى انسانى، يا مقام روح است كه جلوهاى از ذات بارى تعالى است و يا آن چيزى است كه نشأت گرفته از روح است.
منِ انسان، يعنى خودِ انسان كه هست، و هستِ انسان، از هست خدا (به تجلّى) نشأت مىگيرد، و مجرّد است.
بنابراين، من، حد و زمان و مكان ندارد و مشمول مسائل مربوط به مادّه نيست.

من، توسط تن و حواس عمل مىكند و اينها، ابزارِ من هستند، و آثار من را نشان مىدهند.
براى مثال، در موردِ ديدن يا شنيدن، اين دو، پرتوى از مناند كه با ابزار چشم و گوش مىبيند يا مىشنود.
امّا دقت كنيم كه من، مركزى به اسم ديدن يا شنيدن ندارد، بلكه من، بتمامه ديدن و بتمامه شنيدن است و در عين حال، ديدن، عين شنيدن است (و همين طور يديگر شئون) و بين اين ديدن و شنيدن، وحدت است، و شأنى (مث ديدن)، او را از ديگر يشئون (مث شنيدن)، بازنمىدارد.
خلاصه اين كه مسأله حضور محض من، در همه شئون مطرح است.

ارتباط من، با عالم بيرونى به اين صورت است كه آن مادّه، يا هر چه در بيرون ماست، در عالم خيال يا مثال، در درون ما تصوير مىشود و از اين طريق، با عالم بيرون مرتبط مىشويم; ضمن اين كه هيچ گونه اختلاطى با آن عالم بيرونى (= مادّه)، نداريم، و ما از آن منقطع هستيم و توسط اين تصويرگيرى، با بيرون مرتبط مىشويم كه اين برداشت نيز توسط من صورت مىگيرد.
اما، ما به غلط گمان مىكنيم كه در بيرون از من، حالتى وجود دارد، در حالى كه ما آن را در نزد خود ابداع كردهايم.
نتيجه اين كه من، در موطن هر يك از شئونات و ادراكات (شنيدن، ديدن و …) جلوهاى مىيابد، يا اسمى مىشود، در آن شأن.
يعنى من، مىشود ديدن، شنيدن و … .

اين امر، چيزى جز حضور محض من، نيست.
از طرفى گفتيم كه من، تجلّى ذات حق است و هست من، نسبى و عين ربط با پروردگار است.
نتيجه اين كه، من از يك طرف مىبيند و مىشنود و … از يك طرف، تجلّى ذات حق است.
بنابراين، اگر منِ مجازى نباشد (حجابها نباشد) خدا، كه بصير و سميع است، او مىبيند و او مىشنود و … .

اگر در اين امر خيلى دقت كنيم، متوجه مىشويم كه معنى اين حديث كه:
«بنده من مىرسد به جايى كه من مىشوم چشم او، من مىشوم گوش او و… .»
يعنى چه.

و متوجه مىشويم كه اگر يكى از اولياء الله بر سر سفرهاى بنشيند، اگر سفره، شبههناك باشد، دست او جلو نمىرود، يعنى چه.
و سرانجام در جهان هستى و در انسان، مىفهميم كه اين جهان و اين انسان، هستانى هستند كه هستى آنها از اوست.
كاشكى هستى زبانى داشتىتا ز هستان پردهها برداشتىكه يكى هست و هيچ نيست جز اووحده لا شريك الاّ هوسير در نفس خود و در عالم هستى، ما را به آيه مباركه رهنمود مىشود كه:

(سنريهم آياتنا فى الآفاق وفى انفسهم، حتى يتبيّن لهم انّه الحق)
به زودى نشانههاى خود را در افقها ]ى گوناگون[ و در دلهايشان بديشان خواهيم نمود، تا برايشان روشن گردد كه او خود حقّ است.
آيا كافى نيست كه پروردگارت خود شاهد هر چيزى است؟!و جان كلام اين كه، در حقيقت، ما محسوسات بيرون را توسط چشم، در من شهود مىكنيم (كه اين چيزى جز خود را ديدن نيست) و همين حالت را در رابطه با عالم غيب داريم.

بنابراين، همه ادراكها از درون است و در من.
اما چرا عالم محسوسات را بهتر مىبينيم و عالم غيب را كمرنگ؟ زيرا ارتباط با عالم محسوسات، آسان، و جنس آن، از نوع كثرت است و ما نيز خود در وضعيت كثرت (= دنيازدگى و حالت ايندنيايى) هستيم و من را به اين حالت كثرات، مشغول كردن، ما را از عالم غيب ـ كه حالت وحدت است ـ دور مىكند و اين در حالى است كه عالم كثرت، هستنماست و در حقيقت، عدم است، و وجود حقيقى، همان عالم غيب و وحدت است.

(خدا)بايد بدانيم كه بهترين دريچه ارتباط با حق، من است نه غير آن و سير در غير و كثرت، يعنى در ذهنيات و منِ مجازى و سير در منِ اصلى، يعنى سير به طرف خدا.
بنابراين، بايد مواظب باشيم كه آينه غير نشويم، بلكه آينه حق (محلّ تجلّى حق) بشويم.
چرا كه عالم كثرات از سنخ ما نيست، در حالى كه عالم غيب و وحدت، از سنخ ما و عين ربط با منِ اصلى است.

از طرفى، من انسان، به هر چه توجه كند، با آن متحد مىشود و به آن مشغول يمىگردد.
مث اگر به تن توجه داشته باشد، با آن متحد مىشود و اگر به نفسانيات توجه كند، با آنها متحد مىشود و همين طور اگر به خدا توجه كند، الهى مىشود.
هر چه اين، حالات و توجهات من به آن چيز مورد نظر، بيشتر شود، اين اتحاد قويتر مىگردد، و در مورد توجه به خدا، هر چه بيشتر به او توجه كنيم، من، شدتى بيشتر و هستى بيشتر مىيابد; زيرا اين امر، روشنتر شود.

توجه داشته باشيم كه موقع خواب، كه تعلق من به تن كمتر مىشود، در خواب، مثالى از خود مىبينيم، يا در موقع بيهوشى (در پزشكى و موقع عمل جراحى)، توجه من به تن كم مىشود و يا در موقع مرگ، اين توجه قطع مىشود.
در آن دنيا نيز منِ انسان است كه زنده است و ظهور دارد و البته بدنِ آندنيايى مىبيند و مىشنود، اما ظهور اين من در آن دنيا، بسته به نوع توجه او، در اين دنيا و حالاتش در اين دنيا، متغيّر است.

اگر تمام توجه و اهداف او در اين دنيا، غرايز و دنيا و مادّيات و شهوات ونفسانيات باشد، در آن دنيا چيزى ندارد و در حقيقت، به صورت منِ مجازى شهود مىيابد.
اما اگر توجه او در اين دنيا به عالم غيب و وحدت (خدا) باشد و دنيا و غرايز و خواستهاى تن و نفس را ابزار بندگى كرده باشد، ظهور آندنيايى من، به صورت منِ اصلى و مقام اصلى انسانى خواهد بود.

عاشق و معشوق را در رستخيزدو بدو بندند و پيش آرند تيزالمرء مع من احبّ.
هر كس با آن چيزى است كه آن را دوست دارد.
يولو أنّ رج يحبّ حجراً لحشر الله معه.
اگر كسى، سنگى را دوست داشته باشد، خدا او را با همان سنگ محشور مىكند.
در حالى كه در توجه به خدا مىفرمايد:
( يحبّهم ويحبّونه)

خدا آنان را دوست مىدارد و آنان ]نيز[ او را دوست دارند.
اگر انسانى، به خدا توجه كند، و اين توجه را افزون كند، منِ اصلى و هستىاش، شدت مىگيرد; چرا كه انسان از آن لحاظ كه هست، همه هستى را اشغال كرده و همه عالم از ملك تا ملكوت را دربرمىگيرد، اما خودش را در جايى حسّ مىكند كه به آن توجه دارد.
توجه به خدا چنان مىتواند شدت بگيرد كه انسان به جايى برسد كه خدا مىفرمايد:
«بنده من به جايى مىرسد كه من مىشوم چشم او، من مىشوم گوش او و … .»

و در اين حال، انسان خدا نمىشود، بلكه خدا در انسان تجلّى پيدا مىكند.
در اين توجه به خدا، انسان به لذت و ابتهاج و انبساط حاصل از انس با خدا و اطمينان خاطر دست مىيابد و سپس نفس مطمئنّه و راضيه و مرضيه.
در حقيقت، انسان، هست خود را به هست خدا متصل مىكند.
البته، اين اتصال هست و محال است كه قطع شود و نمىتواند قطع شود; چرا كه خدا در حال تجلّى دايم و فيض دايم است، مهم اين است كه ما با توجه به غير او، از اين ارتباط غافل نشويم و اين ارتباط را كم نكنيم.
بندگى، اين قرب و اتصال را فزون مىكند:

گر در طلب منزل جانى، جانىگر در طلب لقمه نانى، نانىاين نكته به رمز گويمت تا دانىهر چيز كه اندر پى آنى، آنىاساساً ارزش انسان، در تعلّق است كه دارد و حدّش، با تعلّق معيّن مىشود.
حال اگر تعلّق او، خداست، الهى مىشود و اگر حدّش، مادّه و حيوانيت است، مادّى و حيوانى مىشود.
طالب هر چيز اى يار رشيدجز همان چيزى كه مىخواهد نديدبنابراين، اگر به حق توجه كنيم، حق با ما متحد و در ما جلوهگر مىشود و هر چه اين توجه بيشتر باشد، تجلّى بيشتر است.
اما در توجه به غير حق و مشغول شدن به غير او ـ گر چه به طور موقت مشغول شويم و حتى لذت بريم ـ در نهايت، چون توجه به غير حق، قوت جان ما نيست و قوت تن و نفس ماست، اقناع نمىشويم و سرخورده مىشويم، و ريشه همه نابسامانيهاى ما را بايد در همين پى جست.

(اَمْ تحسب أنّ أكثرهم يسمعون أو يعقلون إنْ هُم إلاّ كالأنعام بل هم يأضلّ سبي)
يا گمان دارى كه بيشترشان مىشنوند يا مىانديشند؟! آنان جز مانند ستوران نيستند، بلكه گمراهترند.
گر ز صندوقى به صندوقى روداو سمائى نيست، صندوقى بودذوق آزادى ندارد جانشانهست صندوق صور ميدانشانمنِ اصلى، هر چه دريافت كند، عين روشنى است:
عاقلى گر خاك گيرد، زر شود و حتى:
جهل آيد پيش او، دانش شود.

در منِ اصلى، در پناه نور و حق بسر مىبريم; در پناه نور و حق مىبينيم; در پناه نور و حق ارتباط برقرار مىكنيم; و سرانجام، بينش ما، در پناه نور و حق است و با روح و عصاره زندگى مرتبط مىشويم; با معانى و باطن امور برخورد مىكنيم، نه با نمودهاى سطحى و ظاهرى.
منِ اصلى، چشمهاى زاينده است در جان ما و كوثر است، درياست، همه چيز است و اتصال به همه بىنهايتها.

انسان فارغ از قالبها، كه به چيزى شدن، چيزى بودن و چيزى داشتن نمىانديشد، داراى حالات و كيفيات روحى و روانى خاصى است كه براى خود اوست و نمىخواهد آنها را به نمايش بگذارد و او براى خودش، كافى است (كه صاحب دل بداند آنچه حال است) و او، چيزى عميق و زنده و متحرك و پرمعنا در خود مىيابد كه متصل به همه بىنهايتهاست و او را از متعلقات خارجى، بىنياز مىكند و در نتيجه، او، بيرون را متهم نمىكند، احساس تهى بودن نمىكند; چرا كه وجودش از بىنهايت پر است.

نتيجه مهم حاكم شدن منِ اصلى اين است كه مثلث سازنده كمال، عشق و ايثار در انسان به وجود مىآيد; چرا كه من اصلى، به هدف عالى حيات، كه بىنهايت است (=خدا)، مىانديشد; همان كه كمال مطلق است و به اين كمال مطلق عشق مىورزد.

بنابراين، به عشق هم مىرسد و در عشق، ايثار را مىآموزد، كه ايثار چيزى جز از دست دادن منِ مجازى نيست.
البته، نتايج ثانوى بسيارى ديگر در اين مثلثِ كمال، عشق و ايثار، عايد انسان مىشود; من جمله، در توجه به كمال مطلق، بينش صحيح پيدا مىكند و در توجه به كمال مطلق، حلاوت جان خود را ـ كه حلاوت اصلى است ـ مىيابد و سرانجام، در حركت به سوى كمال و با مركب عشق، بينش صحيح مىيابد; زيرا در حركت به سوى كمال با مركب عشق، زشتى و بدى نيست، و بينش او، اصلاح مىشود (خويش را تعديل كن، عشق و نظر) و همه چيز را در عين زيبايى مىبيند و سرانجام، در مراتب بالاى اين راه، به يقين مىرسد كه يقين، خود، در مراتب بالاتر علت و ايجاد است كه عاليترين مرتبه آن، ظهور اراده خدا در انسان است.

(در قسمت بندگى و يقين، اشاراتى بيشتر به اين مطالب خواهيم كرد.)
۳ ـ منِ مجازى
در صفحههاى قبل، منِ اصلى را شرح داديم و در اين قسمت، به من مجازى مىپردازيم.
لازم به ذكر است كه خواستهاى منطقى تن و نفس، كه در پناه شرع و عقل و منطقند، جايز و صحيح هستند و تأمين آنها، خواست خداست و براى زندگى ما و براى رسيدن به منِ اصلى، توجه به آنها، بسيار مطلوب است.

آنچه خواستهاى غير منطقى و غير عقلى، تن و نفس است، در چارچوب منِ مجازى، و مذموم است.
من مجازى، ساختمانى موهوم است كه در نفس خود ساختهايم، و اين ساختار، بر اساس توهّمات و افكار مجازى ماست.
منِ مجازى، از يك طرف، رابطه ذهن را با اعماق وجود ما (= منِ اصلى)، قطع مىكند و از طرفى ديگر، مانند يك نوار است كه تنها ويژگى ضبط و انعكاس دارد و آنچه مىخواهد، براى سوداگرى، پُز و نمايش مىخواهد.

همچو جوى است او نه آبى مىخوردآب از او بر آب خواران مىرسدآب در جو، زان نمىگيرد قرارز آنكه آن جو، نيست تشنه و آبخواروجود خود را چون جوى آب، حمل كننده آب مىكند، اما خود از آن آب بهره نمىيابد; مىخواهد، اما براى صِرفِ داشتن، براىپُز دادن، و سرانجام چون ويترين عرضه شده، و «چون بيايد مشترى، خويش برفروخت» و اگر مشترى نيايد، برافروخته مىشود.

واقعاً، زيانى بزرگ است كه انسان، از درون ببرد و اسير توهّمات بيرونى شود، و از طرفى، به ظرفيتها و استعدادهاى درونى خود، خيانت كند و از طرف ديگر، خود را به يك كارخانه بدل كند كه بدلى خرهايى نظير خودش را در اين سوداگرى، خواهان است.

او، در اين وضعيت، أداى انسانيت را درمىآورد، در حالى كه از گوهر اصلى انسانى خود غافل است; اداى محبّت را درمىآورد، ودر حالى كه از عشق حقيقى، بىخبر است.
اين حالتِ من مجازى، يك وضعيت مىگيرد و مشكل و پوچى را براى او به وجود مىآورد كه براى اين وضعيت، رنج و عذابى شديد را نيز متحمل مىشود و مشكل اين جاست كه هر چه را در منِ مجازى دريافت كنيم، منِ مجازى آن را از جنس خود مىكند; يعنى آن را مجازى مىكند:
«ناقص ار زر برد، خاكستر شود.»
و يا «جهل شد، علمى كه در ناقص رود.»

روشنايى به مزاق منِ مجازى، خوش نمىآيد.
او خفاشگونه است; از نور بيزار است.
ليك اغلب هوشها در افتكارهمچو خفاشند و ظلمت دوستداراما نتيجه اين وضعيت، بسيار مهلكتر است و آن اين كه مجبوريم خود را در كرى و منگى و ماتى و كورى فرو بريم، تا اين سرمايه هيچ و پوچ را حفظ كنيم و پوچ را به حساب هستى واقعى بگذاريم و خواب را به حساب بيدارى و ظلمت را به حساب روشنايى.
خويشتن را كور مىكردى و ماتتا نينديشى ز خواب و واقعاتتا دمى از هوشيارى وارهىننگت خمر و بنگ بر خود مىنهىمىگريزى از خودى در بىخودىيا به مستى يا به شغل اى مهتدىهمان طور كه در منِ اصلى، مثلث سازنده كمال، عشق و ايثار، حاكم مىشود، در منِ مجازى مثلث مخرّب شهوات (= ميلها و تعلقات)، قياسها (= چون و چرا، تعبير و تفسير) و كينه قرار دارد.
و اين سه ـ يعنى شهوات، قياسها و كينهها ـ به صورت سه عامل مرتبط و اصلى عمل مىكنند و سيكل معيوبى را به وجود مىآورند و زندانى معذّب براى انسان پديد مىآورند و حجاب يا كلافى سردرگم، به دور منِ اصلى مىكشند و همه نابسامانيهاى ما را در پى دارند.
اين پديده (من مجازى و نفسانيات) عاريتى و عارضى و بيگانه است و علت دستور به توبه نيز همين عاريتى و عارضى بودن نفسانيات است و چون «خوى بد در ذات تو عاريتى است» در نتيجه:

آن بد عاريتى باشد كه اوآرد اقرار و شود او توبهجو
۱ ـ شهوات
شهوات، همه ميلها (= خواستنها و تعلقات) است كه مربوط به منِ مجازى و نفسانياتند.
و اينها چون يك حركت برونگرا هستند، ذهن انسان را از منِ راستين دور مىكنند، و اين، غفلتى تأسفبار است.
البته، واضح است كه خواستنها و تعلقاتى كه در حد منطقى و شرعى براى تن و نفس، و در چارچوب بندگى مورد نيازند، معقول و پسنديدهاند و بىتوجهى به آنها مذموم است.
منظور ما از شهوات، زيادهخواهىهايى است كه با منطق و عقل و شرع، هماهنگى ندارند و ما را از من اصلى و هدف اعلاى حيات دور مىكند و خلاصه، منظور خواستههاى مجازى هستند.

شهوات يا ميلهاى غير خدايى حالت خوردن آب شور را دارند، هر چه بيشتر بياشاميم، عطش ما را بيشتر مىكنند; ضمن اين كه اين شهوات، حلاوتى موقتى دارند، اما حلاوت جان ما نيستند، بلكه سرمايههاى موقتى و سراب مانند هستند.
خفته باشى بر لب جو خشك لبميدوى سوى سراب اندر طلبزين حجاب اين تشنگان كفپرستزاب صافى او فتاده دوردستويسه و معشوق هم در جان تو استوين برونىها همه آفات تو استدر من مجازى، به دنبال هيچ و پوچ مىرويم، و نتيجهاش معلوم است:

لا شيئى بر لا شيئى عاشق شده استهيچ نى مر هيچ نى را ره زده استو آن وقت همه نابسامانيها شروع مىشوند.
نه ز جان يك چشم جوشان مىشودنه بدن از سبز پوشان مىشودنه صداى بانگ مشتاقى در اونه صفاى جرعه آبى در اوو در وضعيت بدى قرار مىگيريم; از يك سو، اگر خواستههاى مجازى را تحقق نبخشيديم، احساس پوچى و ملامت و نقص و كمبود مىكنيم (و خود را خلع سلاح و بدبخت مىدانيم) و نتيجه اين امر، همان كينههاست كه رأس ديگر مثلث و نتيجه حاكم شدن منِ مجازى و خواستههاى مجازى است.

و از سوى ديگر اگر به خواستههاى مجازى، در منِ مجازى برسيم، كبر و غرور و سرمستى مجازى به ما دست مىدهد.
بنابراين، زندگى ما مىشود نوسانى بين اين دو، و در حقيقت به روى دو سكهاى مىافتيم كه هر دو طرفش پوچ است; چرا كه پاى جان و منِ اصلى و هدف اعلاى حيات در ميان نيست.
چون گرسنه مىشوى سگ مىشوىتند و بد پيوند و بد رگ مىشوىچون شدى تو سير مردار مىشوىبى خبر بىپا چو ديوار مىشوىپس دمى مردار و ديگر دم سگىچون كنى در راه شيران خوش تكى؟بنابراين، نتيجه اين احوال، يعنى خواستههاى مجازى، براى من مجازى مشكلات زير خواهد بود:
۱ ـ حرص:
مادام كه به دنبال خواستههاى مجازى، براى منِ مجازى هستيم.
۲ ـ هراس:
هر وقت به آن خواستههاى مجازى برسيم، هراس نگهدارى آنها ما را رنج مىدهد.
۳ ـ غم:
نگرانى از دست دادن آن خواستههاى مجازى.
نتيجه اين كه، خواستههاى نفس، خواستههاى مجازى است; قوتِ اصلى ما نيست، جان ما را سيراب نمىكند و گونهاى سراب است.
قوتِ اصلى بشر نور خدا استقوت حيوانى مر او را ناسزا استليك از علت در اين افتاد دلكه خورد او روز و شب از آب و گلقوت اصلى را فراموش كرده استروى در قوت مرض آورده استنوش را بگذاشته، سم خورده استقوتِ علت، همچو چوبش كرده است
۲ ـ قياسها

در اين وضعيت، چون و چرا و تعبيرها و تفسيرها و مقايسههايى است كه ابزار آن، وهم و خيال يا فكرى است كه در منِ مجازى شكل گرفته; يعنى فكر مجازى.
در اين حال، انسان در تصورات ذهنى به سر مىبرد و تصورات ذهنى را با صورتها و ظواهر مرتبط مىكند و به چون و چرا مىپردازد و بعد نتيجهگيرى مىكند و عجيب است كه از تصورات ذهنى خود، تصوير بيرونى مىسازد، اما نتيجه اين دو پوچى، حقيقى است و آن هم هلاكت اوست.
براى روشن شدن مطلب، مثالى مىزنيم:

در جنگلى، شيرى بود كه خود را سلطان جنگل مىپنداشت (پندار، وهم، خيال و غرور) و حيوانات جنگل را طعمه مىكرد، تا نوبت به خرگوش رسيد.
خرگوش با توسل به قياسهاى شير، نقشهاى كشيد و به شير گفت:
«شير ديگرى آمده و مىگويد من سلطان جنگل هستم، با او چه كنيم؟» شير از خرگوش پرسيد:
«آن شير دوم كجاست؟» خرگوش گفت:
«در فلان چاه مسكن دارد.»

شير و خرگوش، بر سر چاه رفتند.
شير در آب نگاه كرد، تصوير خود را ديد (تصوير منِ مجازى را ديد، نه تصوير حقيقى خود را) و بر آن پريد (منِ مجازى و تصوير من مجازى كه هر دو پوچ بودند) و نتيجهاش هلاكت شير (نتيجه حقيقى از آن دو پوچى) بود كه در چاه افتاد و خفه شد.

وانگهى از خود قياساتى كنىمر خيال محض را ذاتى كنىشير خود را ديد در چه وزغلوخويش را نشناخت آندم از عدوعكس خود را او عدوى خويش ديدلا جرم بر خويش شمشير كشيدبنابراين، مثل حالت خواستن، كه منِ مجازى و خواستههاى مجازى آن مطرحند و دنبال آن خواستهاى مجازى، اثرات حقيقىاش، يعنى مشكلات و رنجها به وجود مىآيند، در قياسها نيز منِ مجازى و تصويرش، كه آن هم مجازى است، حاصل مىشود، اما نتيجه نهايىاش، مشكلات و رنجهاى ما خواهد بود.

البته در اين جا نيز قياسهايى كه بر مبناى عقل و منطق باشند، مطلوبند و عيبى ندارند، بلكه منظور ما، قياسهايى است كه اساس آنها، نفسانيات و منِ مجازى است.
خلاصه بحث اين كه، در وضعيت قياسهاى مجازى و در منِ مجازى، به حقيقت امر نرسيدهايم و در تاريكى هستيم، در حالى كه در منِ راستين، عين علم، عين ديدن، عين شنيدن و عين يقين هستيم.
آن حقيقت كه بود عين عيانهيچ تأويلى نگنجد در ميانجانشناسان از عددها فارغاندغرقه درياى بى چوناند و چندجان شو و از راه جان، جان را شناسيار بينش شو، نه فرزند قياسجان چه باشد با خبر از خير و شر؟شاد از احسان و گريزان از ضرر؟گفتيم كه در منِ راستين، رسيدن به كمال و عشق و ايثار مطرح است.
پس، تأويل و تفسير و چون و چرا مطرح نيست; چرا كه در منِ راستين، جان ما با جان جهان مرتبط است و در بحر جان، ذهنيات مطرح نيست; حق اليقين مطرح است.
نفس نمرود است و عقل و جان خليلروح در عين است و نفس اندر دليلبا توجه به اين كه گفتيم ساختمانى كه به نام منِ مجازى در خود به وجود مىآوريم، بر اساس توهمات و افكار مجازى است، عدهاى عقيده دارند كه شناخت منِ مجازى معنى ندارد و هر حركتى را در منِ مجازى، حركتى بىهدف مىدانند و معتقدند كه حركات فكرى و ذهن در چارچوب منِ مجازى، راه به جايى نمىبرند.

منِ مجازى، منكر حقيقت است و حجابى است روى منِ اصلى، و خروج از اين حجاب با حركتهايى از جنس خودش، محال است و حتى منجر به تقويت بيشتر من مجازى مىشود.
(خون به خون شستن محال است و محال.) مثال آن، كسى است كه در زندان باشد (زندان منِ مجازى)، امّا مرتباً در زندان، معلومات خود را ـ اما در چارچوب خودِ زندان ـ زياد مىكند، نه در چارچوب خروج از زندان يا خارج از زندان.
ديده تن دائماً تنبين بودديده جان جان پرفنبين بودهر درونى كه خيالىانديش شدچون دليل آرى، خيالش بيش شدديده تن، عين وهم و پندار است.
چنين ديدهاى، نمىتواند روح و محتواى قضايا را ببيند.

وقتى ذهن از غبار وهم و پندار پوشيده شود، هر حركتى، حكم غلتيدن بيشتر در وهم و پندار بيشتر را خواهد داشت.
وهم و خيال، ابزار ارتباط با قشر و پوسته و ظواهرند.
پس چه كنيم؟ هيچ كارى نياز نيست، بلكه:
«تو خود حجاب خودى حافظ از ميان بر خيز» همين و بس.
فقط از خود مجازى بگذر.

بشوى دفتر، اگر هم رزم مائىحديث عشق، در دفتر نباشداى برادر موضع ناكشته باشدفتر اسپيد نانبشته باش
۳ ـ كينهها
پس از اين كه منِ مجازى، يعنى شهوات (=ميلها و خواستهها) و قياسها، وجود ما را پر كرد، وجود ما، چيزى جز، سرابهايى كه جان ما را سيراب نكردهاند، نيست و لذا موجودى پركينه و گرفته و غضبناك هستيم.
هر چه مجازها در ما قوت مىگيرند، كينهها نيز در ما بيشتر مىشوند، و اين كينه و نفرت، نسبت به خودمان، نسبت به ديگران و نسبت به هستى، عكس العمل طبيعى و برآيند طبيعى آن مجازهايند.
هنگامى كه حكومت منِ اصلى و در نتيجه، رسيدن به كمال و عشق و ايثار، وجود ما را پر نكنند و منِ اصلى در حجاب من مجازى، قرار گيرد، دورى از خدا، نتيجه آن است و(أَلا بذكر الله تطمئنّ القلوب):
«آگاه باش كه با ياد خدا دلها آرامش مىيابد.»
شامل حال ما نيست، و درونى عقدهدار، خشمگين، و مالامال از همه رذايل اخلاقى خواهيم داشت.
داستانى درباره منِ مجازى و منِ اصلى
مولوى، در مثنوى داستانى زيبا دارد.
در اين داستان، عقل كلّى (= منِ اصلى) را كه عاقبتبين است مثال زده كه همواره در حال كشش به سوى حق است، اما مىخواهد با ابزار تن و نفس اين حركت را انجام دهد، و نفس (= منِ مجازى) نيز براى خود، خواستههايى دارد و محبوبهايى كه متوجه آنهاست و بايد به هوش باشيم كه دست كم، منِ مجازى، از من اصلى پيشى نگيرد.
متن داستان، از اشعار ۱۵۳۳ به بعد در دفتر چهارم است:
روزى، مجنون سوار بر شتر خود شد تا به كوى ليلى رَوَد.

(مجنون، منِ اصلى و عقل است و ناقه يا شتر، هواى نفس و تن است، و ليلى، هدفى كه بايد منِ اصلى به آن برسد، و بچّه شتر، خواستِ ناقه، يعنى خواست نفس و تن است.) مجنون، شتر را مىراند، اما شتر نيز براى خود ليلى ديگرى داشت كه بچهاش بود، اما هر چه مىراند، به هدف نمىرسيد.
هوى ناقتى خلفى و قدامى الهوىوانى ايّاها لمختلفونيعنى هواى ناقه، پشت سر من بود، و هواى من، پيش روى من، من و ناقه در هوا، و مقصد اختلاف داشتيم.
به موجب مصداق «الضّدان لا يجتمعان.»

(= دو ضد با هم جمع نمىشوند) همراه مناسبى براى همديگر نبودند.
از اين رو، هرگاه ناقه، افسار خود را سست مىديد، يا درمىيافت كه مجنون، به خواب رفته و از او غافل شده است، فوراً حركت خود را معكوس مىكرد و به سوى بچه شتر برمىگشت، و موقعى كه مجنون به خود مىآمد، متوجه مىشد كه از مقصد اصلى دور شده است.
خلاصه، براى مسافت سه روزه كه تا منزل ليلى فاصله بود، سالها طى طريق كرد، و به اين نتيجه رسيد كه مجنون (=منِ اصلى)، با ناقه (=منِ مجازى)، به كوى ليلى نخواهند رسيد:
گفت اى ناقه چو هر دو عاشقيمما دو ضد بس همره نالايقيمنيستت بر وفق من مهر و مهاركرد بايد از تو عزلت اختياراين دو، گرچه همراه يكديگر بودند، راهزن يكديگر نيز بودند; چرا كه اهداف اين دو مختلف است.
جان ز هجر عرش اندر ناقهاىتن ز عشق خاربن چون ناقهاىجان گشايد سوى بالا بالهاتن زده اندر زمين چنگالهاناگهان، مجنون به هشيارى عجيبى رسيد و تصميم گرفت خود را از ناقه پايين اندازد و اين كار را كرد و در حين افتادن، پايش هم شكست.
پاى را بربست و گفتا گو شومدر خم چوگانش، غلطان مىرومپس از سالها، تردد و در جا زدن، مجنون به عقل كلّى رسيد (به منِ اصلى رسيد) و دريافت كه ناقه (=نفس و منِ مجازى) كه با عقل جزئى حركت مىكند، او را به كوى ليلى نمىرساند.
عقل كلّى را گفت ما زاغ البصرعقل جزئى مىكند هر سو نظرو مجنون دريافت كه در راه عشق (= هدف)، بايد مجازها را رها كرده، ابزار را هدف قرار ندهد (حتى از مركب پا هم بايد گذشت) و چون گوى (=سمبل بى شكلى)، غلطان، به سوى هدف حركت كند.