سلجوقیان

دودمان سلجوقیان ایران
سلجوقیان
۱۰۳۷–۱۱۹۴
]]خوارزمشاهیان|→[[

اوج محدودهٔ فرمانروایی ترک‌های سلجوقی
پایتخت نیشابور
ری
اصفهان
زبان‌(ها) فارسی
عربی
ترکی اغوز
مذهب اسلام
دولت پادشاهی
تاریخچه
– تأسیس ۱۰۳۷
– انقراض

سلجوقیان « ۵۹۰- ۴۲۹ ق / ۱۱۹۴ -۱۰۳۸ م»
دولت سلجوقی که توسط دو برادر، چغری بیگ و طغرل بیگ ترکمان به دنبال غلبه نهایی ایشان بر مسعود غزنوی به وجود آمد، هر چند از لحاظ نظامی بر عناصر ترک و ترکمان متکی بود، اما از نظر اداری و سیاسی به همان اندازه دولت غزنوی، صبغه ایرانی داشت که بر بستری و آل سلاجقه نیز همچون غزنویان خود را وارث آیین و رسوم سامانیان می‏دانستند.
نیم قرن پس از آن که حکومت طغرل در خراسان پا گرفت، قلمرو جانشینان او از جیحون تا فرات و از فارس تا شام و آناطولی را در بر گرفت و بدین گونه یک خاندان غیر ایرانی پس از گذشت چهار سده که از سقوط ساسانیان می‏گذشت، حدود ایران را که به دست وی افتاده بود به وسعه عهد ساسانیان رساند و حتی فرهنگ ایرانی و میراث ساسانی را در سراسر آن نشر کرد. گرچه شیوه فرمانروایی آنها، با نظام ملوک الطوایفی، مرکز گریز و جنگهای بی وقفه و بیابانگردی، بیشتر یادآور دوران اشکانیان بود.
قدرت گیری سلجوقیان
آغاز کار سلجوق
پس از مرگ دُقاق، فرزند وی، سلجوق مورد توجه بیغو قرار گرفت و با لقب سباشی «= جلو دار لشکر» مفتخر شد. سلجوق چون خود را به بیغو بسیار نزدیک می‏دید، به خود اجازه داد، روزی در حرمخانه پادشاه رفته، بالاتر از زنان و فرزندان وی بنشیند. زنان بیغو این رفتار «ناپسند» را به پادشاه بردند و از وی تنبیه او خواستار شدند. چون سلجوق از عزم پادشاه در سیاست کردن خود، مطلع شد، با صد تن از خویشان و دلاوران و جنگجویان خود به همراه بار و بنه، ترکستان را ترک گفت و رهسپار ماوراءالنهر شد و راه سمرقند در پیش گرفت. چندی در جند اقامت کرد و در همانجا بود که اسلام آورد.
اعتبار نظامی سلجوق
در همین ایام و اقامت وی در جُند بود که برخی از طوایف ترک، از امیر جُند، درخواست باج و خراج کردند. سلجوق وی را از پرداخت باج بر حذر داشت و با دلاوران خود، با سپاهیان ایلک خان به جنگ پرداخت و آن‏ها را متفرق کرد. از آن پس، سلجوق اعتبار و قدرت زیادی کسب کرد و اغلب امیران و پادشاهان در دفع «کفار» از وی استفاده می‏کردند، چنان که، ابراهیم سامانی نز در نبرد با ایلک خان از سلجوق یاری طلبید.
پسران سلجوق :سلجوق چهار پسر داشت به نامهای؛ اسرافیل، میکائیل، موسی بیغو و یونس. میکائیل و موسی بیغو در روزگار جوانی در یکی از جنگها، زخم سختی برداشته و کشته شدند. میکائیل خود دارای دو پسر به نامهای؛ طغرل بیگ و چغری بیگ بود. همین دو برادر بودند که توانستند در عهد مسعود غزنوی، پایه‏های دولت سلجوقیان را مستحکم سازند.
رابطه سلاطین سلجوقی با خلفای بغداد
رابطه سلجوقیان با رهبر اسمی عالم اسلام؛ یعنی خلیفه بغداد نیز مبتنی بر یک سیاست روشن و پیروی از یک سلسله اصول دیپلماسی نبود. از همان عهد طغرل تا پایان فرمانروایی قوم، پادشاهان سلجوق، وقتی محتاج به تأیید خلیفه بودند، نسبت به وی اظهار فروتنی و خاکساری می‏کردند و هنگامی که از حمایت او بی نیاز، با وی دعوی رقابت و همسری داشتند و احیاناً برخوردهایی خشونت آمیز نشان می‏دادند.
خلیفه عباسی در دوران اقتدار این قوم، اگر چه مثل دوران آل بویه در شرایط ضعف نبود، اما با تعظیم و تکریم ظاهری هم که از سوی سامانیان و غزنویان در حق وی اظهار می‏شد، مواجه نبود.
در اغلب مواقع در این دوران، خلیفه بغداد قدرتش محدود به قلمرو کوچک خویش و نظارت بر امور شرعی بود، و حتی اتابکان و خوارزمشاهیان نیز، خلیفه را تنها در همین محدوده مورد تأیید قرار می‏دادند.
انتظام ملوک الطوایفی از طریق قدرت سلطان
ملوک الطوایفی رایج در این عصر هم از طریق قدرت فائقه سلطان تحت نظارت بود. چیزی که این نظارت را تا پایان عهد سلجوقیان تأمین کرد، ترتیبات دیوانی و نظام اداری بود که هر چند شاهزادگان و حکام – ملوک الطوایف – به آسانی به آن گردن نمی‏نهادند، اما به هر صورت نوعی انتظام قابل قبول را در سراسر قلمرو آل سلجوق برقرار می‏داشت.
از سوی دیگر، خوی بیابانی امیران ترک آل سلجوق و قدرت مطلقه و عشق به غارت و استبداد این امیران، نظام دیوانی و صاحبان دیوان را که به هر تقدیر نظم و نسق و حساب و کتاب از لوازم و ضرورتهای شغل آنان بود، این وزیران و دیوانیان را در مقابل سلطان قرار می‏داد زیرا استبداد و اِعمال قدرت بدون حسابرسی و حساب دهی پادشاهان، نظام دیوانی را بر نمی‏تافت.
به همین جهت بارها سلاطین سلجوقی، وزیران خود را کشتند و یا به کشتن دادند و یا به دست دشمنان سپردند و اموالشان را مصادره کردند.
زمینداری سلجوقی اقطاع و سستی بنیان های حکومت
با توسعه و رایج شدن نظام اقطاع، بزرگان و امیران خود را در مجرای قانونی انداخته و به نام قانون و حکومت، اقدامات مستبدانه را مشروع و مقبول ساختند. در عین حالی که، بنیانهای حکومت را نیز سست و بی دوام نمودند.
به هر حال این شبانان بیابانگرد، بعد از غلبه بر مسعود، در مرو و همچنین نیشابور، خطبه سلطنت به نام خود خواندند و آغاز فرمانروایی آل سلجوق را اعلام داشتند.
این جابجایی سلطنت از غزنویان به سلجوقیان دست کم برای مردم ایران با وجود استمرار برخی از معایب و مصیبتهای گذشته که ناشی از طبیعت این قوم و استبداد مطلقه حاکم بر ایران بود محاسن و منفعتهایی نیز به همراه داشت.
چه امیران اولیه قوم که تربیت شدگان وزیرانی با کفایت و مدبر و توانا همچون خواجه عمید الملک کندری، و خواجه نظام الملک طوسی بودند، این میزان درک و آگاهی منافع دراز مدت دولت خود را داشتند که بخشی از اموال ستانده شده را صرف رعایا، تعمیر جاده‏ها، امنیت راهها، ساختن پلها و رباطها کنند. بدون نظارت آنها بر احوال رعایایی که می‏باید بر وفق آیین حکومت، منافع مادی و نیروی نظامی آن را تأمین کنند، ممکن نبود.
وزارت وزیران با کفایت
به هر حال این نکته نیز از شگفتیهای تاریخ این مرز و بوم است که پر بارترین، پر آوازه‏ترین و طلایی‏ترین ادوار آن در پایان سده‏های نخستنی اسلامی، مقارن فرمانروایی قومی بیگانه، بیابانگرد بود که در عهد سامانیان و غزنویان بیشتر به حال بیابانگردی و راهزنی در اطراف بخارا و مرزهای شمالی خراسان سر می‏کردند و هیچ گونه پیوند قابل ملاحظه‏ای با تمدن و فرهنگ شهر نشینی نداشتند.
عامل عمده توفیق آنها در نیل به این موفقیت غیر منتظره، اتکاء آنها بر ایمان مذهبی و اعتمادشان بر دستگاه وزارت بود که هر چند در اواخر چندان استوار نماند، در همان آغاز کار به استقرار دولت و قدرت و شوکت آنها کمک بسیار کرد.
این که خواجه نظام الملک وزیر در اواخر عمر که از جانب سلطان تهدید به عزل شد، گفته بود
«دولت آن تاج به این دوات وابسته است»
نقش وزارت را درتوسعه و تنظیم دولت آنها خاطر نشان می‏کرد و حوادث بعدی نیز نشان داد که خواجه گزاف نمی‏گفت.
در مدتی که سلطنت سلاجقه به حمایت دستگاه وزارت و سازمان دیوان، مجال توسعه یافت، دوران فرمانروایی سلجوقیان دوران شکل گیری سنتهای اداری، و عصر ترقی و توسعه صنایع و معارف شد، که مساعی خواجه نظام الملک طوسی در این توفیق، نقش غیر قابل انکار داشت.
نتیجه آن شد که حکومت سلجوقیان در مقایسه با غزنویان که تنها متکی بر یک ماشین جنگی و مخرب و تهاجمی بود و علاقه‏ای به سازندگی و اهمیتی به حضور طولانی مدت خود، در مناطق تحت نفوذ نمی‏داد، بسیار موفقتر عمل کرد.
حکومت این فرمانروایان غیر ایرانی نمونه‏ای شد که در رعایت آداب عدالت و در حمایت از ارکان شریعت، خیلی بیش از آن چه حکومت غزنویان، در آغاز فرمانروایی خویش، داعیه آن را داشتند توفیق حاصل کرد و نتایجی نیکو و سنتهایی تمدن ساز در همین دوره برای آیندگان به یادگار گذاشتند.
اسامی فرمانروایان سلجوقیان
طغرل سلجوقی
جغری بیگ سلجوق
الب ارسلان سلجوقی
ملکشاه سلجوقی
برکیارق سلجوقی
محمد بن ملکشاه سلجوقی
سنجر سلجوقی
محمود بن ملکشاه سلجوقی
طغرل بن محمد بن ملکشاه سلجوقی
مسعود بن محمد بن ملکشاه سلجوقی
ملکشاه بن محمود سلجوقی
محمد بن محمود سلجوقی
سلیمان شاه بن محمد سلجوقی
سلطان ارسلان بن طغرل سلجوقی
طغرل بن ارسلان سلجوقی
طغرل سلجوقی «۴۵۵-۴۲۹ ق / ۱۰۳۸- ۱۰۶۳ م»
طغرل در آغاز محرم ۴۲۹ ق / اکتبر ۱۰۳۸ م وارد نیشابور شد و در کوشک شادیاخ بر تخت سلطنت نشست و خطبه به نام خود خواند.
پس از آن برادرش چغری بیگ را کارگزار گشودن هرات نمود. چغری بیگ نیز پس از گشودن شهر، عموی خود را به امارت آن جا گذاشت و به مرو رفت و آن جا را به تصرف درآورد.
با غلبه نهایی بر مسعود در جنگ دندانقان، و چیره شدن طغری بیگ بر بلخ، تمامی نواحی خراسان به دست سلجوقیان افتاد. در زمان طغرل، خوارزم در اختیار شاه ملک بود که در ۲۲ ماه رجب ۴۳۲ ق / ۲۸ مارس ۱۰۴۱ م بر تخت پادشاهی خوارزم نشسته بود.
خبر کشته شدن سلطان مسعود غزنوی به چغری بیک رسید، وی با سپاهی به کنار آمویه رفت و به همراه اسماعیل خوارزمشاه که توسط شاه ملک از امارت خوارزم برکنار شده بود، رهسپار آن دیار شدند. اما به سبب سرمای زمستان کاری از پیش نبردند تا آن که در بهار سال ۴۳۳ ق / آوریل ۱۰۴۱ م در نبردی سخت، ملک شاه را شکست داده، بر خوارزم نیز چیره شدند.
چیرگی بر خوارزم و آغاز فتوحات سلاجقه در سراسر ایران
از آن پس فتوحات سلجوقیان و تسلط آل سلاجقه بر سراسر ایران آغاز شد. طغرل پس از تحکیم قدرت در خراسان، گرگان و طبرستان را به اطاعت خویش درآورد. بعد از آن نیز چندی در ولایات جبال تاخت و تاز کرد و بالاخره در ۴۴۶ ق / ۱۰۵۴ م به تسخیر آذربایجان پرداخت.
در ۴۴ ق / ۱۰۵۲ م، القائم بامر الله – خلیفه عباسی – فرستاده‏ای به نام ابو محمد هبة الله بن محمد بن حسن بن مأمونه را نزد طغرل گسیل داشت و او را به بغداد فرا خواند.
طغرل که سرگرم پیروزیها و فتوحات خود بود، مجال رفتن به بغداد را نداشت، از این رو، فرستاده خلیفه تا سه سال نزد طغرل باقی ماند. طغرل در «۴۴۷ ق / ۱۰۵۵ م» عازم بغداد شد.
القایم بامر الله چون خبر نزدیک شدن او را به شهر شنید، پیشکشهای گرانبها برای او فرستاد و ملک رحیم دیلمی تا نهروان به پیشواز طغرل آمد. اما به دستور امیر سلجوقی دستگیر و در دژ تبرک ری زندانی شد.
عراق عجم و عراق عرب در اختیار طغرل سلجوقی قرار گرفت
خلیفه با رسیدن طغرل به بغداد، پادشاهی عراق عجم و عراق عرب را به او بخشید. و دستور داد که نام طغرل بیگ را در خطبه بخوانند و سکه به نام او زنند و او را به لقب «سلطان رکن الدوله ابوطالب طغرل بیگ محمد بن میکائیل یمین امیرالمؤمنین» خواند. چندی بعد نیز به فتنه بساسیری را که موجب فرار خلیفه القائم از بغداد شده بود، پایان داد و خلیفه را با احترام به بغداد باز آورد. «۴۵۲ ق / ۱۰۶۰ م» آن گاه برای ایجاد یک پیوند استوار با خلیفه، با اصرار و الزام، سیدة النساء دختر خلیفه را به ازدواج درآورد «۴۵۴ ق / ۱۰۶۲ م»
و اندکی بعد به سبب بیماری و کهولت سن در سن هفتاد سالگی و در هشتم رمضان سال ۴۵۵ ق / پنجم سپتامبر ۱۰۶۳ م چشم از جهان فرو بست. چون برادرش جغری بیگ پیش از او دار فانی را وداع گفته بود، بعد از طغرل برادر زاده‏اش الب ارسلان به فرمانروایی آل سلجوق رسید.
وزیران طغرل
وزیران طغرل به ترتیب عبارت بودند از:
ابوالقاسم کربانی، ابا احمد دهستانی، و عمیدالملک ابو نصر کندری که از آن میان، عمیدالملک در خرد و دانش و تدبیر و سیاست انگشت نما بود.
جغری بیگ سلجوق «۴۵۲ – ۴۲۹ ق / ۱۰۶۰-۱۰۳۸ م»
جغری یا چغری بیگ برادر طغرل سلجوقی است که در تحکیم و بنیان گذاری دولت سلجوقیان، نقش عمده‏ای ایفا نمود. اتحاد و یگانگی بین این دو برادر که در تاریخ ایران زمین، کم نظیر است، موجب شد که قوای محدود سلجوقیان در اوان فرمانروایی خود، بتواند با هماهنگی در خور تحسینی، بیشترین کارایی را داشته باشد.
جغری بیگ به همراه برادرش طغرل در سال ۴۲۵ ق / ۱۰۳۴ م، به خوارزم رفت و از هواداران هارون پسر التونتاش شدند و به نشان دوستی، گروهی از سلاجقه به آن کرانه رفتند و شمار ایشان پیوسته رو به فزونی می‏گرفت.
در این احوال، علی تکین پادشاه ترکستان درگذشت و شاه ملک به جای او نشست. شاه ملک که با سلجوقیان دشمنی سختی داشت، به همین انگیزه از جُند، قرارگاه حکومت خویش، با شماری از سپاهیان و لشکریان به سوی خوارزم رهسپار شد و بر سلجوقیان شبیخون زد و به گفته مورخان حدود هفت هزار تن از آنان را از دم تیغ گذراند و تعداد زیادی نیز به اسارت برد.
هارون چون از این رویداد آگاه شد، به گروهی از سلجوقیان که از این جنگ جان سالم به در برده بودند، به خوارزم خواند و قول کمک به آنان داد. در همین ایام، هارون با شاه ملک پیمان دوستی بست.
چون خبر دوستی هارون با ملک شاه و حضور سلجوقیان در خوارزم به مسعود غزنوی رسید، سخت بیمناک شد و بر آن گردید تا به هر ترتیب ممکن، هارون را از میان بردارد. به توطئه‏ای که علیه هارون شکل گرفت و منجر به قتل او شد «۴۳۲ ق / ۱۰۴۰ م»، برادر او اسماعیل بر تخت امارت خوارزم نشست. اما حکومت او دیری نپایید، و شاه ملک دوست دیرین برادرش هارون، با سپاهی گران رهسپار خوارزم شد و اسماعیل به ناچار متواری شد و شاه ملک در ۲۲ رجب ۴۳۲ ق / ۲۸ مارس ۱۰۴۱ م، بر تخت پادشاهی خوارزم نشست.
نبرد جغری بیگ با شاه ملک
جغری بیگ با اطلاع از اوضاع خوارزم و با همدستی شاه مخلوع آن دیار – اسماعیل با سپاهیان خویش عازم نبرد با ملک شاه شد و دژی را که ملک شاه در آن مستقر بود محاصره کرد، اما به سبب سرمای زمستان کاری از پیش نبرد و بازگشت. بار دیگر و در بهار ۴۳۲ ق / آوریل ۱۰۴۱ م، به همراه برادرش طغرل به خوارزم لشکر کشید و پس از نبردی سخت، شکست خورده در عقب نشینی به غزنین و در بین راه درگذشت.
هنگامی که کار خوارزم پایان گرفت، امیران و بزرگان سلجوقی، سرزمینهایی را که به دست آورده بودند، میان خود تقسیم کردند تا بتوانند به آسانی به سر و سامان دادن به اوضاع کشورها و مناطق فتح شده خویش بپردازند. جغری بیگ بر خراسان چیره شد و مرو را به پایتختی برگزید، و موسی یبغو را به فرمانروایی بُست، هرات، سیستان و نواحی مجاور حکم کارگزاری داد. طبس و کرمان نیز به قاورد، پسر جغری بیگ سپرده شد. جغری بیگ در سال ۴۵۲ ق / ۱۰۶۰ م، پیش از برادرش طغرل دار فانی را وداع گفت.
الب ارسلان سلجوقی «۴۵۵ – ۴۶۵ ق / نوامبر ۱۰۷۲ – دسامبر ۱۰۶۳ م»
پس از وفات طغرل، برادر زاده‏اش، اَلْب ارسلان به جای او بر تخت سلطنت سلجوقیان نشست. درباره جانشینی الب ارسلان، بین مورخان اختلاف نظر وجود دارد.
برخی او را جانشین بلاواسطه طغرل دانسته‏اند و بعضی دیگر بر این باورند که الب ارسلان پس از یک نزاع محدود خانوادگی جانشین طغرلشد. از جمله حمدالله مستوفی بر این رأی است و می‏گوید که پس از طغرل، سلیمان بن جغری بیک، برادر الب ارسلان که در ری بود، بر تخت نشست.
قُتُلْمش پسر اسماعیل و عموزاده طغرل چون این خبر شنید به انگیزه این که جایگاه پادشاهی را از آن خود می‏دانست، با کمک گروهی از ترکمانان به جنگ سلیمان آمد و بر وی چیره شد.
الب ارسلان نیز پس از آگاهی از این رویداد، از خراسان رهسپار ری شد و در دامغان قتلمش را شکست داد و وی به هنگام فرار از اسب به زیر افتاد و در دم جان سپرد و پادشاهی سلجوقیان از آن الب ارسلان شد. راوندی، الب ارسلان را پادشاهی با هیبت، خوبروی، ورزیده و دلاور توصیف می‏کند که تیر او هرگز به خطا نمی‏رفت.
قتل خواجه عمید الملک کندری به سعایت خواجه نظام الملک
در زمان الب ارسلان، وزیر طغرل – خواجه عمید الملک کندری – به سعایت خواجه نظام الملک طوسی و به دستور پادشاه به قتل رسید «۴۵۶ ق / ۱۰۶۴ م» و مقام وزارت به نظام الملک سپرده شد.
سال بعد «۴۵۷ ق / ۱۰۶۵ م» رهسپار گرجستان و ارمنستان شد و در آن جا کر و فری کرد. شهرهای دربند خزر و ایخاز را گرفت و با پادشاه گرجستان، بقراط پسر گریگور، به جنگ پرداخت و او را شکست داد. گریگور به سلطان با سازش نشست و گروهی از بزرگان و امیران گرجی به اسارت درآمدند که تعدادی از آنها نیز اسلام آوردند. بقراط بن گریگور، دختر خود را به ازدواج الب ارسلان درآورد و سلطان نیز حکومت گرجستان را دوباره به گریگور داد.
پس از چندی، الب ارسلان، شاهزاده خانم گرجی را طلاق گفت و او را به عقد خواجه نظام الملک درآورد که یکی از پسران خواجه به نام احمد، از این زن است. الب ارسلان در ۴۵۸ ق / ۱۰۶۶ م، فارس را تسخیر کرد و در سال ۴۵۹ ق / ۱۰۶۷ م، برادر خود قاورد را از کرمان به جنگ فضلویه، پادشاه شبانکاره فرستاد. با پیروزی قاورد، تمامی کرانه فارس به قلمرو آل سلجوق افزوده شد. قاورد پس از این پیروزی، بر برادر خود الب ارسلان سرکشی آغاز کرد و نافرمان شد. سلطان الب ارسلان هم با سپاهی گران به فارس لشکر کشید و قاورد که تاب مقاومت در برابر سپاه الب ارسلان را نداشت، از برادر امان خواست و پادشاه او را به حکومت کرمان فرستاد.
نبرد الب ارسلان با امپراتور روم
چندی بعد، سلطان سلجوقی در ملاذ گرد (= مناذ کرت) واقع در ارمنستان، در پیکار با (امپراتور روم) لشکر بیزانس را مغلوب نمود «ذی القعده ۴۶۳ ق / اگوست ۱۰۷۱ م» و رومانوس دیوجانس، قیصر بیزانس را اسیر کرد . دو سال بعد با دویست هزار سوار به جنگ با شمس التکین، پسر طمغاج، پادشاه ماوراء النهر، از خراسان رهسپار آن سامان شد و از رود جیحون گذشت و دژ برزم را محاصره و پس از چندی آن را گشود.
در این گیر و دار، یوسف برزمی مسئول دژ «= کوتوال» را به نزد سلطان آوردند. سلطان درباره شمار سپاهیان خان ماوراء النهر از وی پرسشهایی کرد، اما یوسف به درشتی به سلطان پاسخ گفت. الب ارسلان که سخت خشمگین شده بود، دستور داد او را بیرون برده به قتل رسانند، ولی یوسف خود را از چنگ غلامان رهایی داد و با خنجری که از آستین خویش بیرون آورد، به سوی سلطان شتافت.
غلامان از این کار جلوگیری کردند، اما الب ارسلان که به تیر اندازی خود مطمئن بود، دستور داد تا او را رها کنند و از کمان تیری به سوی او رها کرد، از قضا، تیر به یوسف اصابت نکرد و در این میان، یوسف خود را به سلطان رساند و با خنجر زخمی کاری بر او زد. الب ارسلان از این زخم در «ربیع الاول ۴۶۵ ق / نوامبر ۱۰۷۲ م» چشم از جهان فرو بست. القائم بالله – خلیفه عباسی – الب ارسلان را لقب «عضدالدین برهان المؤمنین» داده بود.
مورخان می‏گویند که هنگام بروز این واقعه، دو هزار غلام مسلح در خدمت سلطان بودند و از شگفت زدگی به اندیشه دستگیری قاتل نبودند، اما جامع نیشابوری سرکرده فراشان دربار، با میخکوبی که در دست داشت بر سر یوسف کوفت و او را از پای درآورد. پس از وفات الب ارسلان، پسرش ملکشاه جانشین او گردید.
نبرد الب ارسلان سلجوقی با قیصر بیزانس «۴۶۳ ق / ۱۰۷۱ م»
در ۴۶۳ ق / ۱۰۷۰ م، امپراتور روم شرقی – آرمانیوس دیوجانس – برای دستیابی به بغداد و از بین بردن خلیفه، و پراکنده کردن آیین مسیحیت در کشورهای اسلامی و نشاندن یکی از پیشوایان ترسایان در بغداد به جای خلیفه، با سپاهی گران از راه ارمنستان و ایران آهنگ بین النهرین «میانرودان» را داشت.
مورخان شمار سپاهیان امپراتور را با ناسازگاری ۲۰۰ هزار، ۳۰۰ هزار، و حتی ۶۰۰ هزار نفر نوشته‏اند. اما به نظر می‏رسید که گفته راوندی در این باره که رقم ۳۰۰ هزار را پذیرفته و ترکیب سپاه را از رومیان و ارمنیها دانسته، به حقیقت نزدیکتر باشد. چون الب ارسلان از قصد امپراتور روم آگاه شد با ۱۵ هزار سپاه رهسپار آذربایجان گردید و در ملاذگرد، بین اخلاط و ارزروم اردو زد.
اما پس از آن که از انبوهی شمار سپاه امپراتور آگاه شد، به اشاره ساوتکین فرمانده کل سپاه، فرستاده‏ای نزد آرمانیوس فرستاد تا درباره صلح و سازش گفتگو کنند. آرمانیوس این پیشنهاد الب ارسلان را نشان ضعف و ناتوانی سلطان دانست و در پاسخ گفت که در ایران با یکدیگر گفتگو خواهند کرد.
اسارت الب ارسلان به دست رومیان
از حوادث روزگار، روزی سلطان به همراه صد تن از سواران خود در شکارگاه بود که رومیان بر وی تاختند و الب ارسلان را با همراهانش اسیر و زندانی نمودند، اما نمی‏دانستند که سلطان در میان اسیران است.
چون خواجه نظام الملک از این رویداد آگاه شد، این راز را پنهان داشت و شایعه کرد که سلطان بیمار است و خود با پزشکان رفت و آمد می‏کرد. در این بین، نماینده‏ای از سوی امپراتور پیام آورد که دیوجانس آماده گفتگو درباره صلح است. خواجه نظام الملک گفت که سلطان بیمار است، اما پذیرفته که پیمان سازش منعقد شود.
در بازگشت روم، خواجه رو به آنها کرده و گفت، امپراتور از سویی خواهان صلح و سازش است و از سوی دیگر گروهی از بندگان شاه را در شکارگاه گرفته محبوس ساخته است. شما به زودی آنها را آزاد سازید تا به سازش نشینیم. نمایندگان چون نزد آرمانیوس رسیدند، پیام خواجه را گفتند و امپراتور دستور داد بی‏درنگ، اسیران را آزاد و باز فرستند. نظام الملک و امیران و بزرگان دولت در حال پیشواز، زمین را بوسیدند، رومیان چون این تعظیم و تکریم بدیدند در شگفت شدند و از فرصت از دست رفته افسوس خوردند.
تدارکات نظامی الب ارسلان جنگ با روم
الب ارسلان پس از سازش با امپراتور، بلافاصله به تبریز بازگشت و به گردآوری سپاه پرداخت. در یکی از بازدیدهایش از لشکر، غلامی باریک اندام خود را برای جنگ با رومیان به لشکر معرض کرد. فرمانده سپاه با شگفتی از غلام پرسید که از جثه کوچکی چون تو در این نبرد بزرگ چه کار آید، و سلطان به شوخی پاسخ گفت «شاید قیصر روم به دست وی گرفتار شود».
سران سپاه سلطان – سلیق، منکوچک، دانشمند، جاولی، و چالدوز – به همراه سلطان و با لشکری عظیم عازم قفقاز شد و در ملاذگرد با سپاه امپراتور مصاف داد که منجر به شکست سخت امپراتور شد. از قضا، همان غلام کوچک اندام، امپراتور را اسیر و به نزد الب ارسلان آورد.
سلطان، امپراتور را پذیرایی شایان نمود و انجمن جشن و سرور بر پا ساخت. هنگام باده گساری، الب ارسلان از امپراتور پرسید که اگر من به دست تو می‏افتادم چه می‏کردی؟ و امپراتور پاسخ داد که بی درنگ تو را سیاست می‏کردم. اما روز بعد که مستی از سر وی پرید به سلطان گفت «اگر پادشاهی ببخش، اگر قصابی بکش، و اگر بازرگانی بفروش. سلطان دو حلقه در گوش او کرد و فرمود به آسودگی و خوشدلی به کشور خود بازگرد.
فرجام قیصر روم
قیصر روم نیز پذیرفت که هر روز یک هزار دینار به عنوان خراج به سلطان بپردازد و این پول را در دو نوبت از سال بفرستد و هنگامی که سلطان نیاز پیدا کرد ده هزار سوار به کمک او گسیل دارد و اسیران مسلمان را که در روم زندانی بودند، آزاد کند.
با این شرایط قیصر به روم بازگشت و سلطان نیز رهسپار آذربایجان شد. چون امپراتور به کشور خویش رسید، از تعهدات خود سر باز زد و الب ارسلان به همین انگیزه به امیران سلجوقی دستور داد به شهرهای روم یورش برند و هر مکانی را که گشودند، فرزندان و بازماندگان امیران بر آن کرانه‏ها فرمانروا باشند. بنابراین امیر سلیق، از روم و کرانه‏ها آن و امیر آرتق، شهرهای ماردین و آمِد، و امیر دانشمند قیصریه و سیواس، چاولی؛ کرانه مرعشی و امیر منکوچک، شهرهای غازی، ارزنجان و کرانه‏های دیگر را گرفتند. اما به زودی بر سر بخش کردن قلمروهای متصرف شده به نزاع پرداختند تا آن که در زمان سلطان ملکشاه و به اشارت نظام الملک، امیر سلیمان فرزند قُتُلمش به فرمانروایی آن کرانه‏ها رسید و کار کشمکش و پیکار بین امیران پایان گرفت.
ملکشاه سلجوقی «۴۸۵ – ۴۶۵ ق / ۱۰۹۲- ۱۰۷۲ م»
الب ارسلان چندین پسر داشت، اما به انگیزه دلبستگی زیاد به ملکشاه که در دلاوری و تهور شهرت داشت، در زمان حیات، او را به ولایت عهدی خود برگزید. این پادشاه در ۴۴۷ ق / ۱۰۵۵ م دیده به جهان گشود و به هنگام امارت هجده ساله بود؛ قامتی تمام، شانه‏هایی پهن و بازویی نیرومند و ستبر داشت و با جمله سلاحها آشنایی و در سواری و چوگان بازی، بی اندازه چالاک بود.
ملکشاه در همان آغاز جلوس با مخالفت عموی خود، قاورد – حاکم کرمان – مواجه شد اما در جنگی که بین آن دو در کرج روی داد، قاورد را مغلوب و سپس به تدبیر نظام الملک در زندان مقتول شد. دو پسر قاورد – ایرانشاه و سلطان شاه – نیز در زندان نابینا شدند.
پس از تحکم قدرت خود، با توصیه خواجه نظام الملک به توسعه قلمرو خود پرداخت. نخست در بغداد، دختر خویش را به خلیفه المقتدی تزویج کرد «۴۸۰ ق / ۱۰۸۷ م». سال بعد به دعوت فقیهان ماوراءالنهر رهسپار خراسان شد و از آن جا با گروهی از سپاهیان زبده خویش به سمرقند تاخت «۴۸۱ ق / ۱۰۸۸ م»، و شهر را با عراده و منجنیق محاصره کرد.
سرانجام احمد خان، فرمانروای آن جا را تنبیه و او را به رعایت احوال رعیت الزام کرد. پس از آن به توسعه قلمرو خویش پرداخت و انطاکیه و دمشق و حلب را به تصرف درآورد و آن کرانه‏ها را بین امیران سپاه بخش کرد.
سپردن تدبیر امور را به دست با کفایت نظام الملک وزیر
سلطان بیشتر اوقات خود را به لهو و شکار می‏گذراند و تدبیر امور را به دست وزیر با کفایت خویش، خواجه نظام الملک سپرده بود. با این حال برای آگاهی از احوال رعایا، غالباً در اکناف مملکت به مسافرت اشتغال داشت و به آبادانی بلاد و امنیت راهها توجهی خاص داشت. در اکثر جاده‏ها، پلها و رباطها بنا کرد و خلیفه لقب «یمین امیر المؤمنین و قسیم امیر المؤمنین» بدو داد.
درباره دادگری و انصاف و دینداری ملکشاه، راوندی می‏نویسد: «دادگری و سیاست سلطان ملکشاه به اندازه‏ای بود که در روزگار او هیچ ستمدیده و دادخواهی نبود و اگر ستمدیده‏ای می‏آمد او را دربان و پرده داری نبود، ستمدیده با پادشاه به روشنی سخن می‏گفت و داد می‏خواست.
تقویم جلالی نیز به الزام یا تشویق او به وجود آمد. به شعر و ادب علاقه داشت و در نوشته‏های شخصی هم گه گاه ابیات و اشعار فارسی نقل می‏کرد. غالباً در اصفهان و گه گاه در نیشابور به سر می‏برد. در نگهداشت شعرا خیلی بیش از پادشاه قبل از خود – الب ارسلان و طغرل – اهتمام کرد. معزی، مداح و شاعر معروف دربار او تخلص خود را از یکی از القاب او، معزالدین ، گرفت.
بخش ملکشاه از نظام الملک وزیر
در اواخر سلطنت از قدرت و سلطه نظام الملک ملال خاطر یافت. گویند ترکان خاتون، دختر ابوالمظفر عمادالدوله ابراهیم طمغاج بن نصر که همسر ملکشاه بود، بر سلطان نفوذ فراوان داشت. وزارت ترکان خاتون با مرزبان بن خسرو فیروز تاج الملک ابوالغنائم بود و این بانو می‏کوشید وی را به جای نظام الملک به وزارت سلطان بنشاند.
به همین انگیزه به بدگویی از خواجه نظام الملک می‏پرداخت و در این کار به اندازه‏ای پافشاری نمود که رأی سلطان را نسبت به خواجه برگرداند. انگیزه اصلی این دشمنی ترکان خاتون آن بود که کودک خود را به جانشینی ملکشاه برگزیدند، ولی خواجه، برکیارق، پسر زبیده خاتون، دختر امیر یاقوتی را که فرزند ارشد سلطان بود، برای این جایگاه سزاوارتر و شایسته‏تر می‏دانست. عاقبت ملکشاه جایگاه نظام الملک را به تاج الملک واگذار کرد و وزیران زیردست او را نیز از مناصبشان بی‏کار نمود. چنان که جایگاه شرف الملک ابوسعد مستوفی را به مجدالملک ابوالفضل قمی و جایگاه کمال الدین ابوالرضا عارفی را به سدید الملک ابوالمعالی داد.
مرگ خواجه نظام الملک وزیر
سلطان ملکشاه در «۴۸۵ ق / ۱۰۹۲ م» رهسپار بغداد شد و خواجه نظام الملک به دنبال او شتافت. از این رو وقتی خواجه در راه اصفهان به بغداد، در حدود سهنه «صحنه» و به قولی در بروجرد رسید، ابوطاهر، یکی از فداییان اسماعیلی ظاهراً، به تحریک تاج الملک قمی، خواجه را به ضرب خنجر از پای درآورد «رمضان ۴۸۵ ق / اکتبر ۱۰۹۲ م». خواجه در زمان مرگ هفتاد و هفت سال سن داشت، و البته ملکشاه نیز از مرگ خواجه و فقدان او اظهار تأثر نکرد.
خود سلطان نیز چند هفته پس از مرگ خواجه، در پایان یک شکار بیمار شد و چشم از جهان فرو بست «رمضان / شوال ۴۸۵ ق / اکتبر / نوامبر ۱۰۹۲ م». پس از ملکشاه، پسرش برکیارق، بعد از درگیریهای خانوداگی با حمایت و تدبیر پسران خواجه نظام الملک بر تخت امارت سلجوقیان نشست.
برکیارق سلجوقی « ۴۹۸-۴۸۵ ق / ژانویه ۱۱۰۵- ۱۰۹۲ م»
با مرگ ملکشاه، برکیارق می‏باید به جانشینی پدر بر تخت سلطنت سلجوقیان بنشیند، اما، ترکان خاتون یکی از همسران ملکشاه که بر او نفوذ فراوانی داشت، کوشش فراوانی مبذول داشت تا با دسیسه چینی و حتی جنگ با برکیارق، فرزند خود را بر تخت امارت بنشاند. این کشمکش که از زمان حیات ملکشاه آغاز شد، نتایج ناگواری به همراه آورد، از جمله منجر به برکناری خواجه نظام الملک و نهایتاً مرگ او شد.
برکیارق هنگام مرگ پدر در اصفهان بود. از سوی دیگر، ترکان خاتون در بغداد از خلیفه خواست تا خطبه به نام فرزند او بخواند. اما چون محمود فرزند ترکان خاتون، خردسال بود، خلیفه از پذیرفتن آن خودداری می‏کرد. عاقبت این زن با فریفتن اطرافیان خلیفه و بخشیدن زر و سیم فراوان به درباریان المتقی، و با برانگیختن ابوجعفر، پسر خلیفه، خطبه به نام پسر خود محمود گرفت.
پس از آن، ترکان خاتون، یکی از امیران خود را به نام کربوغاز، به اصفهان فرستاد تا به هر وسیله‏ای که شده، برکیارق را دستگیر و وسایل آمدن محمود را به اصفهان فراهم نماید. اما غلامان نظامی که منسوب به خواجه نظام الملک بودند، چون از این قصد آگاه شدند، به کمک و یاری برکیارق برخاستند و او را به ری برده بر تخت نشاندند. همچنین بیست هزار سپاه به برکیارق پیوستند. در این میان، ترکان خاتون به همراه پسرش به اصفهان آمد و فرزند خود محمود را بر تخت نشاند. چون برکیارق با بیست هزار سپاهی برای فتح اصفهان شتافت، مجدالملک قمی و تاج الملک ابوالغنائم که از پیشکاران ترکان خاتون بودند، با پرداخت مبلغ پانصد هزار دینار به برکیارق، او را از فتح اصفهان منصرف ساختند. برکیارق پس از آن به همدان رفت.
دسیسه های ترکان خاتون علیه برکیارق
ترکان خاتون پس از آن، ملک اسماعیل، دایی برکیارق را با نوید این که او را به همسری خویش خواهد پذیرفت، فریفته، به جنگ برکیارق فرستاد. در آغاز ۴۸۶ ق / فوریه ۱۰۹۳ م، دو سپاه در نزدیکی کرجِ همدان با یکدیگر رو به رو شدند. جنگ سختی درگرفت و ملک اسماعیل شکست خورد و در ماه رجب ۴۸۶ ق / آگوست ۱۰۹۳ م به دستور برکیارق کشته شد.
در همین ایام، مدعی دیگر تاج و تخت، تَتُش، عموی برکیارق بود که علیه وی برخاسته بود. از این رو برکیارق با شمار کمی سپاه به اصفهان رفت، اما در آن جا دستگیر و زندانی گردید و قرار بود که بر چشمان او میل کشیده، کورش سازند. از قضا، در همین زمان، محمود برادر ناتنی او در اصفهان به بیماری آبله دچار شد و به زودی درگذشت.
از این رو، امیران، برکیارق را از زندان آزاد و او را به تخت نشاندند «۴۸۷ ق / ۱۰۹۴ م». برکیارق نیز بعدها طی یک زد و خورد نزدیک ری، تتش را مغلوب و مقتول کرد «صفر ۴۸۸ ق / فوریه ۱۰۹۵ م».
پسران خواجه در خدمت برکیارق
برکیارق سلطنت خود را مدیون حمایت و تدبیر پسران خواجه نظام الملک بود، اما چون نتوانست با آنها سازگاری کند، آنها را از خود برنجاند. مؤید الملک پسر خواجه که از برکیارق رنجیده خاطر بود، به گنجه نزد محمد، پسر دیگر ملکشاه رفت و او را به مخالفت وی برانیگخت.بین دو برادر در طی سه سال، پنج جنگ روی داد، اما عاقبت کار به صلح و سازش کشید. در این صلح «۴۹۶ ق / اکتبر ۱۰۱۲ م» مقرر شد که آذربایجان و اران و ارمنستان از آن محمد باشد و عراق و اصفهان و جبال تحت فرمان برکیارق و بدین گونه قلمرو سلاجقه تجزیه شد. معهذا سلطنت برکیارق چندان طولانی نشد.
در اواخر کار، در حالی که از عمرش به زحمت بیست و هفت سال می‏گذشت و بیش از دوازده سال سلطنت نکرده بود، در راه بغداد به شدت بیمار شد. برکیارق از جوانی به بیماری سل مبتلا بود و در این هنگام شدت بیماری او را در بین راه به توقف در بروجرد وادار کرد. همان جا هم پس از چهل روز توقف در ربیع الثانی ۴۹۸ ق / ژانویه ۱۱۰۵ م وفات یافت. پسر چهار ساله‏اش را که ملکشاه بن برکیارق نام داشت بزرگان به امارت برداشتند، اما عمویش محمد بن ملکشاه او را بر کنار و قلمرو برکیارق را به متصرفات خود ملحق کرد.
محمد بن ملکشاه سلجوقی «۵۱۱ – ۴۹۸ ق / آوریل۱۱۱۸ -۱۱۰۵ م»
با مرگ برکیارق، امارت کودک چهار ساله‏اش دیری نپایید و عموی او، محمد بن ملکشاه که پس از سه سال نبرد با برکیارق، طی توافقی، امارت آذربایجان، اران و ارمنستان را داشت، قلمرو برادر را ضمیمه متصرفات خویش ساخت و خود را سلطان محمد خواند.
لقب او «غیاث الدنیا و الدین ابو شجاع محمد بن ملکشاه قسیم امیر المؤمنین» بود. سلطان محمد در هجدهم شعبان ۴۷۴ ق / ۲۱ ژانویه ۱۰۸۲ م دیده به جهان گشود و به هنگام مرگ برادر ۲۴ ساله بود.
در آغاز پادشاهی خویش برای از میان برداشتن دو تن از غلامان برکیارق – صدقه و ایّاز – رهسپار بغداد شد و در جنگی که روی داد صدقه را در میدان جنگ به قتل رساند و ایاز را اسیر و سیاست کرد.
سپس برادر دیگر خود را به نام احمد سنجر که با او از یک مادر بود، از جانب خویش حکومت خراسان داد و در واقع حکومت احمد یازده ساله را که از سال ۴۹۰ ق / ۱۰۹۷ م امارت خراسان داشت، تأیید و تثبیت نمود.
فتنه اسماعیلیه در عهد محمد بن ملکشاه
از جمله حوادث مهم دوران محمد بن ملکشاه، فتنه اسماعیلی شاهدژ اصفهان بود. هنگامی که برکیارق و محمد در کشمکش و جنگ بودند، اسماعیلیان از فرصت سود جسته، با فرستادن داعیان و مبلغان به شهرهای گوناگون، دعوت خود را آشکار می‏ساختند؛ کار آنها به زودی بالا گرفت و گروه زیادی از مردمان به آیین اسماعیلیه گرویدند.
در اصفهان ادیبی به نام عبدالملک عطاش، نخست خود را شیعه دوازده امامی شناساند، اما چندی بعد، باورهای شیعه هفت امامی و باطنیه را آشکار نمود.
علمای اصفهان بر وی شوریدند. عبدالملک از شهر گریخته به ری رفت و به حسن صباح که کیش اسماعیلی داشت، پیوست.
فتنه شاهدژ
از زمان سلطان ملکشاه، به منظور نگهداری گنجینه‏ها و خزانه شاهی، نزدیک اصفهان دژی استوار بنا نهادند که به قلعه دژ و بعدها به شاهدژ مشهور شد. در این دژ گروهی از دختران سرای پادشاهی و بستگان پادشاه می‏زیستند. احمد بن عبدالملک عطاش به عنوان آموزگار کودکان، به آن دژ رفت و آمد داشت و هر بار که از اصفهان می‏آمد برای ساکنان دژ، جامه‏های گرانبها می‏خرید. نگهبانان دژ از دیلمیان بودند که عبدالملک، به تدریج با آنها بنا دوستی نهاد و اندک اندک، نگهبانان را با اصول و فروع کیش اسماعیلی آشنا و علاقمند ساخت.
چندی نگذشت که آن گروه به کیش اسماعیلی گرویدند و عبدالملک را به فرمانروایی دژ برگزیدند. پس از آن در نزدیکی دژ، در جایی به نام دشت گور، مردم را به کیش اسماعیلی دعوت می‏کردند و هر شب گروهی از اهالی اصفهان به آن دشت آمده به سخنان داعیان گوش می‏سپردند.
رفته رفته، سی هزار تن از اهالی اصفهان به مذهب اسماعیلی پیوستند توسط مورخان ثبت شده است.
در مورد اسماعیلیه ، اکثر مورخان با دیدی منفی قضاوت کرده اند. شاید یکی از این دلایل آن باشد که آنها نظم حاکم بر جامعه ی آن روز خود را نپذیرفته بودند. البته قضاوتها یی که در مورد این فرقه شده است خالی از یک سویه نگری و خرافات نیست. چرا که این فرقه یک فرقه ی مخفی بودند و اطلاعات دقیقی از آنها در اختیار مورخان نبوده است. البته باید به خاطر داشت که خیلی از کتابهای آنها در حمله هلاکو به ایران از بین رفت.
کوشش ملکشاه در باز پس گیری شاهدژ
در هر حال، احمد بن عبدالملک عطاش در دژ شاهی اسلحه و مهمات و آذوقه فراوان گرد آورده بود تا در موقع لزوم بتواند در برابر سپاهیان سلجوق پایداری کند. سلطان پس از سیاست کردن صدقه و ایاز به اصفهان آمد و شاهدژ را در محاصره خود درآورد. اما این محاصره طولانی شد و چند سال به درازا کشید.
از جمله طولانی شدن این محاصره، همدستی وزیر شاه، سعدالملک آبی با عطاش بود که با وجود انذار بزرگان دین، سلطان از قبول این ادعا خودداری می‏کرد، تا آن که سعدالملک به فکر از میان بردن سلطان افتاد، اما پیش از اقدام، توطئه‏اش فاش و توسط سلطان به قتل رسید.
چند روز بعد هم، شاهدژ سقوط کرد و عبدالملک عطاش به اسارت سلطان افتاد. عبدالملک را دست بسته بر اشتری نشاندند و به اصفهان برده در کوچه و بازار گرداندند و انبوه جمعیت از زن و مرد و کودک او را سنگباران کردند. هفت شبانه روز به دیوار آویخته بود و تیر بارانش می‏کردند تا آن که به دستور شاه جسدش را پایین آورده و سوزاندند.
محمد بن ملکشاه پس از فرو نشاندن فتنه عطاش، به محاصره الموت پرداخت، اما نتیجه‏ای از آن به دست نیاورد «۵۰۳ ق / ۱۱۰۹ م».
در اواخر عمر نیز لشکر به شام برد و با صلیبیهای آن دیار به جنگ پرداخت، اما شکست خورده به اصفهان بازگشت «۵۰۹ ق / ۱۱۱۵ م».
دو سال پس از این لشکرکشی در سن ۳۷ سالگی در ذی الحجه ۵۱۱ ق / آوریل ۱۱۱۸ م دیده از جهان فرو بست. مورخان سلطان محمد بن ملکشاه را فرمانروایی شجاع و عادل و مدبر دانسته‏اند. ابن خلکان او را – رجل ملوک سلاجقه – مرد پادشاهان سلجوقی نامیده است. پس از مرگ وی، سلطنت سلاجقه به برادرش سلطان سنجر رسید.
سنجر سلجوقی « ۵۵۲- ۵۱۱ ق / ۱۱۵۷-۱۱۱۸ م»
سنجر پسر ملکشاه، ملقب به السلطان الاعظم معز الدنیا و الدین ابو الحارث سنجر بن ملکشاه برهان امیر المؤمنین، بنا به گفته ابن فلکان در شهر سنجار، در نواحی موصل، در رجب ۴۷۹ ق / اکتبر ۱۰۸۶ م چشم به جهان گشود. وی به هنگام وفات پدر «۴۸۵ ق / ۱۰۹۲ م» هفت ساله و به قولی شش ساله بود، که به امارت خراسان فرستاده شد. بعدها به هنگام فرمانروایی برادرش – محمد – امارت او بر خراسان تأیید و تثبیت شد «۴۹۰ ق / ۱۰۹۶ م».
سنجر پس از وفات برادرش محمد بن ملکشاه، در خراسان داعیه استقلال یافت و خود را به القاب پدرش، ملکشاه، معزالدنیا و الدین خواند. برادر زاده‏اش محمود بن محمد را که مایل به پذیرش استقلال او نبود، در نزدیک ساوه مغلوب کرد «۵۱۳ ق / ۱۱۱۹ م»، اما او را بخشود و ولایت عراق را که قلمرو محمد بن ملکشاه بود به او واگذاشت و حتی ولیعهدی خویش را نیز بدو داد.
فتح غزنه توسط سلطان سنجر
سنجر، در آغاز فرمانروایی، قصد تصرف غزنین را کرد که تا زمان وی، هیچ یک از پادشاهان سلجوقی به آن سامان لشکر نبرده بودند. وی پس از گرفتن غزنه، فرمانروایی آن دیار را به بهرامشاه غزنوی واگذار کرد. سپس برای دفع شورش احمد خان، فرمانروای ماوراء النهر، لشکر به آن نواحی کشید و شهر سمرقند را برای چهار ماه محاصره کرد.
سرانجام دژ آن شهر را گشود و احمد خان را دستگیر و قسمتهایی از آن نواحی را که در دوران پادشاهی پدرش، جزو سرزمینهای ایران بود، باز پس گرفت «۵۲۴ ق / ۱۱۳۰ م». همچنین سیستان و خوارزم را نیز متصرف شد و ملک تاج الدین امیر ابوالفضل را به فرمانروایی سیستان، و اتسز پسر نوشتکین را امارت غرجستان داد.
در ۵۲۶ ق / ۱۱۳۲ م، مسعود پسر محمود بن محمد، برادر زاده خود را سودای جنگ با سنجر داشت، در عراق و باختر ایران بنای سرکشی و شورش گذاشته بود، با ۱۶۰ هزار سپاه و مرد جنگاور به پیکار او شتافت. دو لشکر در دینور با یکدیگر رو به رو شدند و پس از نبردی خونین که چهل هزار کشته بر جای گذاشت، مسعود شکست خورد و این فتنه نیز فرو نشست.
فرونشاندن نا آرامی های ماوراء النهر
سنجر، مسعود را به خاطر خویشاوندی بخشود و از آن زمان، وی در خدمت عموی خویش سنجر بود و پادشاهی عراق عجم و آذربایجان را به او و فرمانروایی عراق عرب را به برادر مسعود طغرل – واگذار کرد و خود به خراسان بازگشت. در ۵۳۵ ق / ۱۱۴۰ م، احمد خان، حاکم ماوراء النهر که از جانب سلطان سنجر حکومت سمرقند را داشت، بنای سرکشی و شورش گذاشت.
سنجر برای گوشمالی او رهسپار سمرقند شد و پس از ۶ ماه محاصره، شهر را گشود. احمد خان که در آن ایام بیمار بود، بر روی تخت روان به خدمت سلطان آورده شد. سنجر او را از امارت خلع و پسرش نصر خان را به جای پدر نشاند. سلطان سنجر پس از این واقعه به مرو رفت. سال بعد «۵۳۶ ق / ۱۱۴۱ م»، به سلطان خبر رسید که ترکان قرلق، گورخان قراختایی را به جنگ ا او تحریک کرده‏اند، بنابراین بار دیگر عازم ماوراء النهر شد.
جنگ سلطان سنجر با گورخان قراختایی
گورخان با یکصد هزار تن از سپاهیان قراختایی و چهل هزار تن از ترکان قُرلَق در نزدیکی سمرقند اردو زد و سلطان سنجر نیز در برابر وی صف آرایی نمود. جنگ خونینی درگرفت و علی رغم رشادتها و دلاوریهای ملک تاج الدین ابوالفضل، والی سیستان، سلطان سنجر شکست خورد و از قطران به خراسان گریخت. چندی پس از این واقعه، اتسز خوارزمشاه بر سلطان شورش کرد و خراسان و نیشابور را به باد غارت و چپاول داد. سلطان سنجر بارها با او جنگید و هر بار نیز او را شکست داد.
جنگ سلطان سنجر با علاء الدین حسین بن غوری
در سال ۵۴۴ ق / ۱۱۴۹ م، پس از آن که بهرامشاه غزنوی، سر بریده سیف الدین سوری را با پیشکشهای فراوان به نزد سلطان سنجر فرستاد، برادرش علاء الدین حسین بن غوری که لقب جهانسوز داشت، به خونخواهی برادر، آهنگ پیکار با سلطان کرد. سلطان از مرو رهسپار هرات شد و در اوبه، در برابر دشمن صف آرایی نمود.
در جنگی که بین دو سپاه روی داد، سلطان سنجر پیروز و علاء الدین حسین دستگیر و اسیر شد. اما پس از چندی بار دیگر او را به غور فرستاد. در اواخر عمر با (فتنه غز) مواجه شد و در جنگی که با آنها کرد مغلوب و به همراه زوجه خود، ترکان خاتون به اسارت افتاد «۵۴۸ ق / ۱۱۵۳ م». خراسان به دست غز، عرصه قتل و غارت شد و سنجر سه سال در اسارت آنها باقی بود، بالاخره، پس از رهایی از دست ترکان به مرو بازگشت و دوباره به سلطنت نشست.
ما برای دفع غُز، مهلت نیافت و چندی بعد بر اثر اندوه، وفات یافت «ربیع الاول ۵۵۲ ق / آوریل ۱۱۵۷ م». سنجر، فرمانروایی کامکار بود. با آن که ثروت بسیار داشت، لباس ساده بر تن می‏کرد، اما در مال بخشی و عشرت جویی افراط داشت. علاقه به شعر و ادب، دربار او را در مرو یادآور دربار محمود غزنوی در غزنه می‏کرد. در بین شاعران دربارش؛ معزی، انوری، عبدالواسع جبلی و ادیب صابر در شعر فارسی، خوش درخشیدند و نام و آوازه او را جاودان ساختند.
مرگ سلطان سنجر و خروج خراسان از دست سلاجقه
خراسان بعد از سنجر، به اندک مدتی از دست سلجوقیان خارج شد و اولاد سلطان محمد، که سلاجقه عراق خوانده می‏شدند، هرگز موفق به استرداد آن از دست مدعیان نشدند.
با مرگ سنجر، سلطنت سلجوقیان به قول مؤلف تاریخ گزیده دیگر «رنگ و بویی نماند» و دستخوش منازعات امرای سنجر، و میدان رقابت شاه مازندران، امیران غور و خوارزمشاه شد و سرانجام به دست خوارزمشاهیان افتاد.
جنگ سنجر سلجوقی با غزان «۵۴۸ ق / ۱۱۵۳ م»
در دوران فرمانروایی سلطان سنجر، حدود چهل هزار خانوار ترکمانان غز، درختلان، چغانیان و کرانه‏های بلخ و قهندز به سر می‏بردند و این محدوده چراگاه چهارپایان آنان بود. ترکان غز در برابر این زیست و چراگاه، پیمان داده بودند که سالانه بیست و چهار هزار رأس گوسفند به آشپزخانه سلطان بفرستند.
برای آوردن این گوسفندان، خوان سالار سلطان، شخصی را به نزد ترکمانان می‏فرستاد. در یکی از این مأموریتها، یکی از کارگزاران سلطان درباره گزینش گوسفندان فربه با غزان بنای درشتی گذاشت. امیران غز این رفتار را بردباری نکردند و کارگزار را کشتند. خوان سالار که از این واقعه آگاه شد، از ترس خشم سلطان، در این باره گفتگویی به میان نیاورد و خود گوسفند می‏خرید و به آشپزخانه می‏فرستاد.
تا آن که امیر تاج ممتاج، والی بلخ، به مرو نزد سلطان آمد و خوان سالار آن چه را که درباره غزان و خودداریشان از دادن گوسفند و قتل کارگزار می‏دانست به وی گفت. ممتاج هنگامی که به خدمت سلطان رسید، پیشنهاد کرد که وی را به عنوان شحنگی غزان به آن دیار روانه سازد تا سالی سی هزار گوسفند از غزان گرفته به آشپزخانه سلطان پیشکش کند.
پادشاه این پیشنهاد را پذیرفت و امیر ممتاج به همراه فرزندش ملک المشرق رهسپار قرارگاه خویش در بلخ که نزدیک ختلان بود، شد و کسی را برای آگاهی از کشته شدن فرستاده خوانسالار نزد غزان روانه کرد. ولی ترکمانان فرستاده او را با اهانت تمام باز گرداندند.
این خشونت بر ممتاج گران آمد و به جنگ غزان رفت، اما در کارزار، شکست خورد و خود و پسرش هر دو کشته شدند. چون خبر این واقعه به دربار رسید، امیران و بزرگان سلجوق سخت به خشم آمده، سلطان را وادار کردند تا خوئد رهسپار نبرد و تنبیه غزان گردد.
برخورد سنجر با غزان
سنجر با سپاهی گران راهی ماوراء النهر شد، اما در بین راه به خاطر مصائب و دشواریهای فراوان، بسیاری از سربازان وی هلاک شدند. هنگامی که خبر رهسپاری سلطان به غزان رسید، اندیشناک شد، نماینده ای نزد سلطان فرستادند و پیام دادند که «ما بندگان پیوسته فرمانبردار بوده و بر حکم فرمان رفته‏ایم.
چون ممتاج آهنگ خانه ما کرد برای نیاز و آرامش کودکان و زنان خود کوشیدیم تا او و پسرش کشته شدند. اینک سه هزار دینار و هزار غلام ترک می‏دهیم تا پادشاه از سر گناه ما درگذرد.
سنجر در ابتدا حاضر به پذیرفتن پیشنهاد شد، اما امیران او را گفتند که «با کشته شدن ممتاج، ترکمانان بر جرأت و گستاخی خود می‏افزایند و بیشتر از این گستاخی می‏نمایند و شاه را وادار به حرکت کردند. …. در این هنگام آن تیره ناله و زار بسیار کرده گفتند که اگر سلطان از گناه ما بندگان درگذرد از هر خانه یک من نقره با آن چه که پیش از این پذیرفته بودیم، خواهیم داد.
جنگ با غزان
پادشاه خواست دست از پیکار با غزان بکشد و به دیار خود برگردد، ولی امیران پافشاری کرده، او را به جنگ واداشتند. اما بخشی از سپاه سنجر که از فرمانده خود مویه آی به، ناراضی بودند، دست از جنگ کشیدند. از این رو، سلطان سنجر که با پافشاری بزرگان سلجوق به جنگی ناخواسته کشیده شده بود، بدون سپاه ماند و از غزان شکست سختی خورده، خود و زوجه‏اش به دست غزان اسیر شدند.
غزان سنجر را به مرو بردند و آن شهر را که پر از گنجینه‏های زر و سیم و خزانه شاهی بود، غارت کردند و مردم را زیر شکنجه و آزار قرار می‏دادند تا مخفیگاه مال خود را فاش کنند. در اندک زمانی از مرو جز تل خاکستری باقی نماند. سپس به نیشابور رفته و آن جا را نیز غارت و چپاول کردند و مسجد جامع منیعی و مسجد مطرز را ویران ساختند و به آتش کشیدند و عده زیادی از مردمان و اهل علم و ادب شهر را به قتل آوردند. طولی نکشید که سراسر خراسان عرصه تاخت و تاز این قوم وحشی شد و به جز هرات که برج و بارویی استوار داشت، دیگر نواحی خراسان به مدت افزون بر سه سال عرصه غارت این قوم بود.
مرگ سلطان سنجر
ترکان خاتون همسر سلطان سنجر در اسارت و در سال ۵۵۱ ق / ۱۱۵۶ م درگذشت. سلطان پس از وفات همسرش به کمک احمد ممتاج و موید آی به و با فریفتن و رشوه دادن به نگهبانان، توانست خود را از اسارت آزاد سازد و به مرو رود. اما چون تمامی سرزمینهای خود را ویران دید، دچار غم و اندوهی سخت شد و به بستر بیماری افتاد تا آن که در ربیع الاول ۵۵۲ ق / آوریل ۱۱۵۷ م، چشم از جهان فرو بست.
محمود بن ملکشاه سلجوقی « ۵۲۵- ۵۱۱ ق / ۱۱۳۱-۱۱۱۸ م»
محمود نواده ملکشاه و ملقب به سلطان مغیث الدین نیا محمود بن محمد بن ملکشاه یمین امیرالمؤمنین، پس از مرگ پدرش سلطان محمد در ۵۱۱ ق / ۱۱۱۸ م، بر تخت نشست. چون هشت ماهی از امارت او گذشت، علیه عمویش؛ سلطان سنجر برخاست، اما در نبرد شکست خورد و با اظهار ندامت و پشیمانی، سلطان سنجر دوباره او را به امارت عراق فرستاد. محمود علاوه بر عراق، ولایات آذربایجان، دیار بکر، بغداد، فارس، گرجستان، و ارمنستان را نیز جزو قلمرو وی بوده است. مه ملک خاتون دختر خود را به ازدواج وی درآورد. چون مه ملک خاتون در هفده سالگی درگذشت، دختر دیگر خود را به او داد. محمود در ۵۲۰ ق / ۱۱۲۶ م، با مسترشد – خلیفه عباسی – ناسازگار شد و به بغداد لشکر کشید و شهر را در محاصره خود گرفت و خلیفه را ناچار به سازش کرد. مرگ محمود در یازدهم شوال سال ۵۲۵ ق / ۶ سپتامبر ۱۱۳۱ م« روی داد. وی دلبستگی زیاد به شکار داشت و در ۲۷ سالگی چشم از جهان فرو بست. محمود در بستر بیماری، پسر خود داود را به جانشینی برگزید.
طغرل بن محمد بن ملکشاه سلجوقی «۵۲۵ – ۵۲۹ ق / ۱۱۳۱ – ۱۱۳۴ م»
طغرل نواده ملکشاه ملقب به «سلطان رکن الدنیا و الدین ابوطالب طغرل بن محمد بن ملکشاه یمین امیر المؤمنین» در ماه محرم سال ۵۰۳ ق / آگوست ۱۱۰۹ م« چشم به جهان گشود.
طغرل به هنگام مرگ سلطان محمود بن ملکشاه، در دربار سلطان سنجر به سر می‏برد و سلطان سنجر بر خلاف سفارش محمود که به هنگام مرگ، فرزند خود داود را به جانشینی برگزیده بود، مسعود را به پادشاهی عراق و سرزمینهای مجاور فرستاد.
طغرل چون برای گرفتن کرانه‏های قلمرو پدر به عراق آمد، ناگزیر به جنگ با برادرش مسعود شد. در نبردهایی که بین قوای دو برادر روی می‏داد، گاهی پیروزی با مسعود و برخی مواقع با طغرل بود.
این جنگها بین سالهای ۵۲۷ – ۸ ق / ۱۱۳۳ – ۳۴ م» دوام یافت تا آن که سرانجام طغرل بر برادر چیره شد. مدت فرمانروایی طغرل سه سال و دو ماه بود و وی در محرم سال ۵۲۹ ق / نوامبر ۱۱۳۴ م، در شهر همدان چشم از جهان فرو بست.
مسعود بن محمد بن ملکشاه سلجوقی « ۵۴۷-۵۲۹ ق / ۱۱۵۲ -۱۱۳۴ م»
سلطان مسعود بن محمد ملقب به «سلطان غیاث الدنیا و الدین ابوالفتح مسعود بن محمد بن ملکشاه قسیم امیر المؤمنین»، هنگامی که سلطان طغرل در سرای علاءالدوله همدان درگذشت، در بغداد بود.
امیران سلجوق فرستاده‏ای نزد مسعود گسیل داشته وی را به همدان خواندند. از سوی دیگر محمد بن محمود را که با اتابک قراسنقر در تبریز به سر می‏برد، نیز از مرگ طغرل مطلع ساختند.
مسعود زودتر به همدان رسید و بر امارت تکیه زد و محمد را به جانشینی خود برگزید و گوهر خاتون، دخترش را به ازدواج او درآورد. در همین احوال مسترشد – خلیفه بغداد – به آهنگ عراق و مهستان و خراسان از بغداد رهسپار شد، اما چون با مسعود اختلاف نظر یافت، در حوالی دینور با خلیفه جنگید و او را به اسارت گرفت، خلیفه در طول اسارت در مراغه، عاقبت به دست فدائیان کشته شد.
پسرش راشد هم، چندی بعد در همان اوقات به دست فرقه اسماعیلیه به قتل رسید و مسعود و حتی سلطان سنجر – رئیس خاندان سلجوق – به تبانی قاتلان در این ماجرا متهم شدند.
اقدام مسعود هم در جنگ با اسماعیلیه که برای تسخیر قلعه‏ای در نزدیکی قزوین روی داد، نتیجه‏ای نداشت و این سوءظن عامه را در حق او افزود.
مسعود به مدت هجده سال فرمانروایی کرد، اما هرگز قلمرو او روی صلح و امنیت را به خود ندید. سرانجام در اول ماه رجب ۵۴۷ ق / دوم اکتبر ۱۱۵۲ م« در بستر بیماری چشم از جهان فرو بست. جسد وی را در همدان در مدرسه سربرزه به خاک سپردند.
ملکشاه بن محمود سلجوقی « ۵۵۵- ۵۴۷ ق / ۱۱۶۰- ۱۱۵۲ م»
ملکشاه پسر محمود ملقب به «سلطان مغیث الدین و الدنیا ملکشاه بن محمود یمین امیر المؤمنین»، پس از مرگ عموی خویش مسعود بن محمد، در ماه رجب سال ۵۴۷ ق / اکتبر ۱۱۵۲ م« بر تخت امارت نشست.
چون این پادشاه به امیران و سران سپاه توجهی نداشت و پیوسته به خوشگذرانی مشغول بود، خاصبک حاجب، به همراه دیگر بزرگان، بر آن شدند تا وی را برکنار سازند. با این اندیشه، خاصبک حاجب، ملکشاه را به سرای خویش مهمان نمود و او را در منزل خود، دستگیر و به زندان افکند. سپس فرستاده‏ای نزد سلطان محمد فرستاد تا از خوزستان بیامد و بر تخت نشست.
سلطان محمد، ملکشاه را در زندان نگه داشت و وی به مدت پانزده روز در آن جا بود. سرانجام شبی با ریسمان خود را از زندان رهایی داد و به خوزستان رفت. چون برادرش محمد درگذشت و سلیمان شاه در همدان بر تخت امارت نشست، از خوزستان به اصفهان آمد و آن شهر را گرفت. اما تنها برای پانزده روز پادشاهی کرد و در ربیع الاول سال ۵۵۵ ق / مارس ۱۱۶۰ م چشم از جهان فرو بست.
محمد بن محمود سلجوقی « ۵۵۴- ۵۴۸ ق / ۱۱۵۹ – ۱۱۵۳ م»
سلطان محمد بن محمود ملقب به «سلطان غیاث الدنیا و الدین ابو شجاع محمد بن محمد بن ملکشاه قسیم امیر المؤمنین» در آغاز محرم ۵۴۸ هجری / آوریل ۱۱۵۳ م با کمک و یاری برخی از امیران سلجوقی به همدان آمد و بر تخت شاهی نشست.
در این میان که حاجب خاصبک نقش عمده‏ای در فرمانروایی محمد داشت، اما محمد که بر او اعتمادی نمی‏کرد، همین که بر تخت نشست، علی رغم پیش کشهای فراوان خاصبک، سلطان دستور داد تا درباریان او را گرفته به قتل برسانند. پس از این عمل، سپاهیان به چپول اموال خاصبک پرداختند.
چون این خبر در آذربایجان به شمس الدین ایلدگز و نصرت الدین آق سنقر، فرزند خاصبک رسید، سلیمان شاه بن محمد بن ملکشاه را به پادشاهی برداشتند و با سپاهی فراوان رهسپار همدان شدند. سلطان محمد که نیروی کافی برای مقابله نداشت، به اصفهان گریخت و سلیمان شاه به امارت نشست.
اما چن از شورش سپاهیان هراس داشت و بر جانش می‏ترسید، با شایعه‏ای که همسرش مبنی بر احتمال یاغی شدن لشکر به او الغاء کرد، شبانه به مازندران گریخت. با فرار او، سربازان به غارت گنجینه‏های شاهی پرداختند و پریشانی و نابسامانی رو به فزونی گذاشت.
محمد شاه که چندی بعد از خیزش و نافرمانی سپاه سلیمان شاه مطلع شد، فوراً به همدان رفت و با سرکوب شورش، بار دیگر به امارت نشست. پس از آن به تعقیب سلیمان شاه پرداخت و در کنار رود ارس در نبردی سخت او را شکست داده، سلیمان شاه ناچار به موصل گریخت.
محمد شاه پس از این پیروزی به انگیزه آن که مقتضی – خلیفه عباسی – از سلیمان شاه هواداری کرده است، لشکر به بغداد کشید و نزدیک بود که آن جا را بگشاید اما در همان هنگام شورش سپاهیان ملکشاه در خوزستان پراکنده شد و شایعه گردید که قصد تسخیر همدان را دارد.
بنابراین سلطان محمد از بغداد بازگشت. در نزدیکی همدان، ملکشاه آن دیار را ترک گفت و رهسپار خوزستان شد. پس از این رویداد، در سرزمینهای قلمرو سلطان محمد آرامش برقرار گردید. این پادشاه به مدت هفت سال فرمانروایی کرد و در سن سی و دو سالگی در ذی الحجه ۵۵۴ ق / دسامبر ۱۱۵۹ م درگذشت.
سلیمان شاه بن محمد سلجوقی « ۵۵۶- ۵۵۵ ق / ۱۱۶۱-۱۱۶۰ م»
سلیمان شاه نوه ملکشاه ملقب به «سلطان معزالدین و الدنیا ابوالحارث سلیمان بن محمد بن ملکشاه قسیم امیر المؤمنین» در ماه رجب سال ۵۱۱ ق / نوامبر ۱۱۱۷ م« دیده به جهان گشود.
وی در ۵۵۵ ق / ۱۱۶۰ م به کمک اتابک ایلدگز در دوازدهم ربیع الاول ۲۳ مارس همان سال رهسپار همدان شد و بر تخت امارت نشست. به الزام اتابک برادر زاده خود ارسلان بن طغرل را که مادرش در حباله اتابک بود ولیعهد خویش کرد.اما چندی بعد به علت شرابخوارگی و بد خویی نسبت به نزدیکان، توسط بزرگان سلجوقی دستگیر و در یکی از کوشکهای پادشاهی زندانی شد و پس از یک ماه او را به دژ علاء الدوله فرستادند. سلیمان شاه در دوازدهم ربیع الاول ۵۵۶ ق / دوازدهم مارس ۱۱۶۱ م در زندان چشم از جهان فرو بست.
سلطان ارسلان بن طغرل سلجوقی « ۵۷۱- ۵۵۶ ق / ۱۱۷۵- ۱۱۶۱ م»
با مرگ سلیمان شاه، ولیعهد او ارسلان بن طغرل به سلطنت رسید و چون حمایت و نظارت اتابک ایلدگز را داشت، در دفع مدعیان خانگی موفق عمل کرد و با مشکل عمده‏ای رو به رو نشد.
به علاوه در دفع هجوم انجازیان، و هم در مبارزه با اسماعیلیه پیروزیهایی عایدش شد که موجب تحکیم دولت وی گشت.
همچنین لشکر خوارزمشاه را که به تحریک یک والی شورشی به بهانه حمایت او تا حدود قزوین و زنجان پیش آمده بود شکست داد «۵۶۱ ق / ۱۱۶۶ م».
اما این پیروزیها در واقع از آن اتابک ایلدگز بود، که سلطنت واقعی به او تعلق داشت و ارسلان فقط نام آن را داشت. خبر هجوم مجدد انجاز، مرگ مادر، و وفات ایلدگز پایان عمر او را تیره کرد.
سلطان ارسلان بن طغرل در ۵۷۱ ق / ۱۱۷۵ م چشم از جهان فرو بست.
طغرل بن ارسلان سلجوقی «۵۹۰- ۵۷۱ ق / ۱۱۹۴-۱۱۷۵ م»
طغرل پسر سلطان ارسلان ملقب به «رکن الدنیا و الدین ابو طالب طغرل بن ارسلان قسیم امیر المؤمنین» در ۵۷۱ ق / ۱۱۷۵ م، پس از مرگ پدر بر تخت شاهی نشست.
قدرت اتابک ایلدگز هم پس از مرگ او به پسرانش محمد جهان پهلوان و عثمان قزل ارسلان رسید و آنها در جلوس طغرل بن ارسلان وی را همچون برادر زاده خویش تحت حمایت گرفتند. طغرل در آغاز پادشاهی با تدبیر و اندیشه اتابک محمد جهان پهلوان ایلدگز بر مشکلات و سختیها فائق آمد و توانست برای مدت یک دهه آسوده خاطر امارت کند،
چه پدران و نیاکان وی، کشوری آباد و پر نعمت و گنجینه‏های گرانبها و خزانه سرشار برای او بر جای گذاشته بودند. اتابک ایلدگز در ظرف مدت یک ماه، فارس و اصفهان را از بودن سرکشان و شورشیان پاک ساخت و پادشاه انجاز را که به تصرف آذربایجان علاقه داشت، بر جای خود نشاند. حکومت بغداد نیز با بودن اتابک و کاردانی وی به هیچ وجه نتوانست در ناتوان کردن طغرل به روش دیرینه خلفا اقدامی کند و روز به روز پایه‏های دولت طغرل استواری بیشتری می‏یافت.
پایان ثبات فرمانروایی طغرل سلجوقی
دوران ثبات فرمانروایی طغرل با مرگ جهان پهلوان به سر آمد و امیران و بزرگان کشور در فرمانبرداری از طغرل و قزل ارسلان مردد شدند. از آن پس تا پایان زندگی قزل ارسلان، طغرل هیچ گاه از وی ایمنی نداشت.
کار این دو بارها به اختلاف و دشمنی کشید تا آن که قزل ارسلان، طغرل را به حبس انداخت و در صدد بر آمد تا سلطنت را به نام خود کند، اما ناگهان در شعبان ۵۸۷ ق / سپتامبر ۱۱۹۱ م به قتل رسید. ظاهراً قتل قزل ارسلان را به فدائیان اسماعیلیه نسبت داده‏اند.
درگیری ها در غرب و شرق قلمرو سلجوقی
جنگ طغرل با خلیفه ناصر الدین
از جمله حوادث دوران فرمانروایی طغرل، جنگ وی با خلیفه ناصر الدین بالله بود. چون خبر پریشانی اوضاع و درگیریهای طغرل با قزل ارسلان به اطلاع خلیفه بغداد رسید، خلیفه در بهار ۵۸۴ ق / مارس ۱۱۸۸ م، برای قزل ارسلان جامه و خلعت پادشاهی فرستاد و مقرر شد که سپاهیان خلیفه به سوی همدان رهسپار شوند و در کرمانشاه و دینور اردو زنند تا اتابک قزل ارسلان به جلال الدین عبدالله بن یونس، وزیر خلیفه بپیوندد و از آن جا به سوی همدان رفته، سلطان را از میان بردارند.
سپاهیان خلیفه در روز هشتم ربیع الاول ۵۸۴ ق / هفتم می ۱۱۸۸ م به نزدیکی همدان رسیدند. در نبردی که بین دو سپاه روی داد، طغرل از خود شایستگیهای زیادی نشان داد و با دستگیر ساختن وزیر خلیفه، سپاه بغداد متواری و تسلیم شد. در این پیکار غنایم جنگی بی شمار از زر و سیم و اسلحه به دست سلطان طغرل افتاد.
نظامیه‏ها در عصر سلجوقی
در زمینه مدارس، تقریباً سراسر این عصر به خاطر نظامیه‏هایش ممتاز است. اما نظامیه‏ها، بر خلاف آن چه گه گاه مورخان ادعا کرده‏اند، به هیچ وجه نخستین مدارس در ایران محسوب نمی‏شوند و این که برخی مورخان خواجه نظام الملک طوسی را بانی اولین مدارس در عالم اسلامی خوانده‏اند، البته مسامحه آمیز است. در ایران بیش از عهد سلجوقیان، مدارس مختلفی وجود داشت و حتی شیعه که درآن زمان جزو اقلیت مذهبی بود در اکثر بلاد در قم و کاشان و ری و بیهق و آوه و بلاد دیگر برای خود مدارس خاص داشت. عصر سلجوقی علی رغم دستاوردهای غنی فرهنگی و تمدنی آن، هنوز بازشناسی جامعی توسط محققان و پژوهشگران برای آن دوره پر رونق از تاریخ و هنر و فرهنگ ایرانی به عمل نیامده است و بازتاب انوار پرتلألوء آن در ادوار بعدی شناخته نشده است.
مشربهای مذهبی در عهد سلجوقیان
جامعه ی سلجوقی توسعه و دانش در منطق، حکمت و کلام، لغت، تفسیر و ادبیات عرب در عصر سلجوقی و ایجاد مدارس مذهبی متعدد مدارس نظامیه و درخشیدن بسیاری از مشایخ و کبار علوم دینی در این عصر که مستعد بروز آن بود، از یک سو موجب شکوفایی این علوم گردید و آثاری را از خود باقی گذاشت که برای تاریخ علم خالی از اهمیت نیست.
با این همه، بنای مدارس که موجب اشاعه دانشهای شرعی و مخصوصاً ترویج زبان عربی در بین طبقات نخبه اهل عصر در بلاد ایران و حتی انگیزه ادامه تصنیف کتب به زبان عربی می‏شد، در عین حال عامل عمده‏ای در ترویج تعصبات مذهبی و فرقه‏ای در سراسر ایران شد.
با رونقی که بر اثر وجود این مدارس، و نیز مدرسه‏هایی که از جانب سلطان برای حنفیها و از سوی خلیفه برای پیروان بیشتر مذاهب معروف فقهی ایجاد شد، علوم دینی همه جا مورد توجه و علاقه عام واقع شد.
نفوذ علما هم پا به پای رونق علم در پایتخت و در بلاد مختلف قلمرو آل سلجوق، فوق العاده بالا گرفت. چنان که خاندان بعضی علماء در شهرها نفوذی همچون حکام و وزیران پیدا کردند. و ریاست ولایات به دست آنها افتاد.
از جمله در بخارا، آل برهان، شوکت و قدرت فوق العاده به دست آورد.
در اصفهان، آل خجند که ریاست شافعیان شهر با آنها بود، و آل صاعه که ریاست حنفیان شهر را داشتند، قدرت و نفوذ بسیار حاصل کردند و بست و گشودن کارها اغلب به دست آنها بود.
سادات ترمذ، سادات بیهق، سادات ری و قم، خاندانهای بزرگی بودند که به غیر از مقام علمی، ریاست دنیوی هم داشتند و عظمت مقام دنیوی آنها، طلاب جوان را همه جا به سعی در کسب علم و روی آوردن به مدارس جلب و تشویق می‏کرد.
محیط مذهبی عهد سلجوقی
محیط مذهبی عصر، محیط مشاجرات و تعصبات بود. تعدد مدارس و کثرت روز افزون طالبان این مدارس هم استمرار این مشاجرات و تعصبات را در بین عامه تشدید می‏کرد.
قسمتی از این تعصبات بر ضد فرق مختلف شیعه بود که مخصوصاً به سبب وحدت منشأ با اسماعیلیه از سوی متعصبان اهل سنت مورد تهقت و سوء ظن بیشتر واقع بودند، به علاوه بروز کشمکش در بین فرق مختلف اهل سنت نیز وجود داشت. تنازع فرقه‏های مذهبی، در این عصر، جامعه اسلامی ایران را همچنان مثل دوران غزنویان و آل بویه د حال تفرقه و تشتت نگه داشت. کرامیه در قلمرو غوریان، معتزله در قلمرو خوارزمشاهیان در این ایام همچنان فعال بودند.
مذاهب اهل تشبیه در نواحی جبال، مذاهب جبریه در ماوراء النهر، هنوز بیش و کم رایج بود و در سیستان تا پایان عهد، هنوز بقایایی از خوارج دیده می‏شد.
پیروان این مذاهب حتی اگر در فروع با یکدیگر اختلاف نداشتند، در اصول عقاید دائم یکدیگر را تحطئه و تکفیر می‏کردند و بدین ترتیب، امکان مسالمت جویی اجتماعی را از مردمان سلب نمودند.
چیزی که در حمله ی مغول، نیل به هر گونه توافق و وحدت را بین آنها برای مقابله با مهاجمان، غیر ممکن ساخت. حتی استمرار این اختلافات در قسمت عمده‏ای از قلمرو سلجوقیان، منجر به توفیق فرقه اسماعیلیه شد که در ایجاد یک قدرت پایدار در نواحی مختلف ایران، نقشی مخرب، ویرانگر و ارتجاعی ایفا کردند.
مناسبات اجتماعی عصر سلجوقی
به هر حال علی رغم تخطئه و احیاناً تکفیر صاحبان عقاید علیه یکدیگر و اشاعه سوء ظن و تهمتهای نادرست که امکان حصول هر گونه همزیستی و سازگاری صلح آمیز را در جامعه اسلامی عصر تحقق ناپذیر می‏ساخت، نقش مناسبات اجتماعی و طبقاتی موجود نیز غیر قابل انکار است.
این مناسبات هنوز به درستی شناخته نشده و تحقیقاتی فراگیر و پر دامنه نیز از آن به عمل نیامده است. قسمت عمده «اسنادی» که امکان نوعی شناخت از واقعیتهای اجتماعی ایران عهد سلجوقی را فراهم می‏کند، بیشتر از نوشته‏های مورخین و نیز عالمان دینی و مذهبی است که خود آنها از واقعیتهایی که با آن در تماس بوده‏اند، از نقطه نظر خصوصیتهای طبقاتی و ایدئولوژیکی و عقیدتی خود، توصیف کرده‏اند.
بنابراین برای آشنایی با اوضاع و احوال آن دوران بررسی نوشته هایی که از این راویان بر جای مانده، اهمیت و جایگاه ویژه خود را داراست. شکی نیست که بروز اختلافهای مذهبی و مسلکی، دامنه آن نیز به محدوده حکومتی و اجازه برخورداری از حقوق اجتماعی یا محرومیت از آن بی‏تأثیر نبوده است.
چنان که خواجه نظام الملک وزیر، با تعصب ویژه‏اش، حضور بسیاری از طرفداران و پیروان دیگر عقاید را در نظام حکومتی بر نمی‏تافت و از آن به جد و با وسواسی خاص جلوگیری می‏کرد. نظام اقطاع و اجاره دادن املاک خالصه سلطانی به امیران و بزرگان درباری که خود از مواهب دوستی بود، به ویژه پس از مرگ خواجه و وسعت یافتن نظام دیوانی، موجبات نارضایتی هر چه بیشتر مردمان و روستاییان را فراهم ساخت.
بدین گونه عصر رنسانس تمدن اسلامی ایران از آفات آن چه آن را به یک عصر کلاسیک تبدیل می‏کرد، بی گزند نماند.
مقابله ی طرفداران فرقه های مختلف در عصر سلجوقی
هرچند توسعه آیین تصوف، بنای خانقاهها و تداول رسم سماع و طریقه اهل ملامت، روحیه تسامح را نیز در بعضی موارد در بین عامه ترویج کرد، باز اختلافات فرقه‏ای و مذهبی در طی این دوران، بارها منجر به درگیری طرفداران مشربهای مختلف شد و بارها در بغداد و ری و شهرهای دیگر متعصبان فرقه‏ها را به سوزاندن و ویران کردن محلات یکدیگر و حتی به مجروح کردن و کشتن طرفداران مذاهب مخالف واداشت. استمرار تعصبات داخلی در قلمرو خلافت و مخصوصاً در ایران و میانرودان «بین النهرین» از اسباب عمده‏ای بود که مسلمانان را در این نواحی از سعی در دفع تهاجمات صلیبیها و بعدها، مقابله با مغول در ماوراء النهر و خراسان و عراق مانع آمد. در واقع شکل گیری مناسبات اجتماعی میان مردمان بر مبنای عقاید مذهبی و مسلکها و مشربهای عقیدتی، آن هم به صورتی که خود و عقیده خود را حق مطلق و دیگران و عقاید آنها را باطل مطلق می‏دانستند و برای مخالفان خود حقی برای زندگی قائل نبودند، شرایط پیچیده و پر تضاد و کلاف سردرگمی را در جامعه سلجوقی به وجود آورد.
بر این شرایط ناگوار، استبداد و مظالم حکومتی، ملوک الطوایفی و دست به دست شدن شهرها و ولایات، نیز مزید بر علت شد. از این رو بین مردمان آن عهد، نه «وحدت ملی» که وجودش با توجه به اوضاع و احوال آن دوران ممکن نبود، که «وحدت سرنوشت» را نیز که می‏توانست عامل اتحاد و بازدارندگی تهاجمات آتی باشد، نیز وجود نداشت.
تصوف در دوره سلجوقی
هماهنگی با علمای مدارس
تصوف هم که اساس آن الزام تسامح را اقتضا می‏کرد، تحت تأثیر احوال مذهبی عصر از لوازم تسامح دور شد و با ایجاد سلسله‏ها و تعدد آداب خانقاهها، به تدریج دچار روحیه تفرقه جویی و فرقه گرایی گردید. خاصه آن که چون صوفیه از جانب علمای مدارس غالباً به تمایلات الحادی متهم بود، برای رفع این اتهام ،مشایخ غالباً به ترویج، یا دست کم به هماهنگی با روحیه تعصب رایج در بین اهل عصر ناگزیر می‏شد. از جمله برای رفع اتهام گرایشهای الحادی در مخالفت با فلسفه و اهل حکمت، ناچار به افراط شدند. کسانی از آنها، که در رفع این اتهامات از خود و از ساختار تصوف موفق نشدند، مثل عین القضاة همدانی معروض حبس و قتل گردید یا مثل شیخ عبدالسلام گیلانی دچار عقوبت و اهانت متعصبان گشتند.
شیخ اشراق، شهاب الدین یحیی بن حبش سهروردی، که آثار او رنگ تصوف داشت نیز تا حدی به خاطر همین گونه اتهامات به فتوای فقهای شام کشته شد.
ابوالفرج بن الجوزی مؤلف کتاب بلقیس ابلیس را به گرایشهای الحادی منسوب کردند. بی‏شک تا حدی همین جو اتهام و تحطئه موجب شد تا شهاب الدین عمر سهروردی – شیخ الشیوخ بغداد – خود را به تألیف رساله رشف النصایح الایمانیه، در نقد و ردّ فلسفه و اهل حکمت یونان موظف دید.
پراکندگی فرقه های تصوف
به هر حال، هر چند برخی سلاطین و امیران عصر و حتی اقلیت قابل ملاحظه‏ای از طبقات عوام در این ایام به تصوف علاقه نشان دادند، اکثریت عامه و بیشترین بزرگان و حکام عصر، نسبت به تصوف نظر مساعد نداشتند. تعدد سلسله‏های قوم هم که به تدریج مشایخ را معارض یکدیگر ساخت، افکار عامه را بر ضد آنها برانگیخت.
روحیه فرقه گرایی، سلسله‏های معروف رایج در عصر همچون:
قادریه، سهروردیه، کبرویه، چشتیه
و امثال آنها را غالباً رقیب و تا حدی معارض و مزاحم یکدیگر می‏ساخت و رفته رفته صوفیه عصر را به حالتی درآورد که بعدها سعدی بر سبیل طنز و انکار در باب آنها گفت «پیش از این طایفه‏ای بودند به ظاهر پریشان و در معنی جمع و اکنون قومی هستند به ظاهر جمع و در معنی پریشان». به علاوه روحیه تعصب گرایی عامیانه، بعضی از مشایخ این طایفه را به شدت از تسامح دور کرد و کسانی چون خواجه عبدالله انصاری، شیخ ابواسحق کازرونی، و شیخ احمد جام، در امر به معروف و نهی از منکر، حتی از فقیهان متشرعه هم پیش افتادند.
سَلجوقیان یا سَلاجقه، یا آل سلجوق، نام دودمانی ترک نژاد است که در قرن‌های پنجم و ششم هجری قمری (یازدهم و دوازدهم میلادی) بر بخش‌های بزرگی از آسیای غربی، شامل ایران کنونی، فرمانروایی داشتند.
سلجوقیان زبان فارسی را زبان رسمی و درباری قرار دادند و وزیران این دوره، به‌ویژه عمیدالملک کندری و خواجه نظام‌الملک، خدمات مهمی به ادبیات فارسی و گسترش دانش‌ها کردند.

پیشینه سلجوقیان