سلطان سلیم اول و جنگ چالدران

سلطان سلیم و قیام برادران
سلیم که با کمک مؤثر ینی چریان به سلطنت رسیده بود، هنگام جلوس به تخت پادشاهی به هر یک از آنان انعام داد و پسرش سلیمان را حاکم استانبول کرد. سلیم که در سنگدلی و بی‌رحمی کم‌همتا و از خونریزان بنام تاریخ است از همان آغاز پادشاهی به کشتار شاهزادگان مبادرت ورزید. او نخست دستور داد ۵ نفر از برادرزاده‌های خود، پسران شهنشاه، عالمشاه و محمود را در بورسا خفه کنند. هنگامی که مأموران بچه‌های برادرانش را خفه می‌کردند او از اتاق مجاور کشته شدن برادرزاده‌های خود را تماشا می‌کرد و صدای استغاثه محمد را که ۷ سال داشت می‌شنید.

سلیم نگران برادرش شاهزاده احمد بود. احمد که با شاه اسماعیل رابطه نزدیک داشت پس از تاجگذاری سلیم به ملاطیه نزدیک ایران رفت تا ارتباط او با شاه اسماعیل آسانتر انجام گیرد. هنگامی که احمد در ملاطیه بود والی آن ناحیه در نامه خود به مصطفی پاشا وزیر اعظم نوشت که احمد «مرتبا با شاه اسماعیل در تماس است و چنانچه ]بین دو برادر[ آشتی صورت نگیرد به شاه اسماعیل پناهنده خواهد شد.»

سلیم برای از میان برداشتن شاهزاده احمد به نیرنگ متوسل شد. او نخست مصطفی پاشا وزیر اعظم را که طرفدار احمد بود کشت و سپس از طرف برخی از بزرگان دربار عثمانی نامه جعلی به احمد نوشت. او در آن نامه جعلی از قول آن بزرگان به احمد اطمینان داد آنان در کنار او با سلیم خواهند جنگید. احمد فریب نامه را خورد و با نیروهای خود از آماسیه به سوی قونیه و سپس بورسا حرکت کرد. سلیم نیروی بزرگی برای سرکوبی او اعزام داشت و خود نیز از بورسا به سوی او شتافت. احمد در جنگ با سلیم ابتدا پیروز گردید ولی سپس شکست یافت. او دستگیر شد و به دستور سلیم در شوال ۹۱۸ هـ. (دسامبر ۱۵۱۲ م) خفه گردید. شاهزاده مراد پسر احمد به شاه اسماعیل و شاهزاده قاسم فرزند دیگرش به سلطان مصر پناه بردند.

سلیم قورقود را نیز که پس از مدتی متواری بودن در غاری پنهان گردیده بود به دست آورد و هنگامی که او را به بورسا می‌آوردند به دستور سلیم در ۵ محرم ۹۱۹ هـ. (۱۳ مارس ۱۵۱۳ م.) خفه کردند.

انگیزه‌های جنگ چالدران
سلطان سلیم پادشاهی مغرور و جاه طلب بود. او رویه مسالمت‌آمیز پدر را در تحمل دشمنان تأیید نمی‌کرد. او مانند نیای خود سلطان محمد فاتح جنگ طلب و متعصب مذهبی بود و می‌خواست با برپا کردن جنگها، حدود متصرفات عثمانی را گسترش بیشتری دهد و پرچم اسلام رادر نقاط دوردست به اهتزار درآورد.

تا زمان سلطان سلیم، پادشاهان عثمانی توجه اسای خود را مصروف توسعه متصرفات خود در کشورهای اروپایی و جنگ با پادشاهان مسیحی آن قاره می‌کردند و با همسایگان شرقی خود کمتر رو به رو می‌شدند. تنها سلطان محمد فاتح ضمن داشتن توجه به غرب، پس از تصرف کنستانتینوپل پایتخت امپراتوری بیزانس- استانبول فعلی که عربان آن را قسطنطنیه نامیدند- به شرق روی آورد و ترابوزان و قرامان را تصرف کرد و با حسن بیک آق قویونلو (اوزون حسن به جنگ پرداخت. سلطان سلیم از همان آغاز پادشاهی به جهاتی که در زیر توضیح داده می‌شود تصمیم گرفت به شرق مسلمان روی آورد و اروپای مسیحی را به حال خود بگذارد.

۱- سلطان سلیم مانند اکثر پادشاهان عثمانی سنی متعصب بود. تندرویهای مذهبی شاه اسماعیل، کشتار سنیان، لعن مقدسان مذهبی آنان، خراب کردن آرامگاه ابوحنیفه خشم او را برانگیخته و در او احساس کینه توزانه برای انتقامجویی از شاه اسماعیل به وجود آورده بود.

ارسال پوست پر از کاه شده سر شیبک خان سنی برای سلطان سنی عثمانی، ضربه سنگینی به رابطه‌های دو کشور ایران و عثمانی وارد کرد. شاه اسماعیل با ارسال پوست سر شیبک خان، سلطان عثمانی را تحقیر کرد و تلویحا او را به مبارزه طلبید. بدیهی است این اقدام، دربار عثمانی، به ویژه عالمان مذهب سنی را که در بزرگان کشوری و لشکری نفوذ داشتند برآشفته می‌کرد و مخالفان سیاست صلح دوستی با یزید را تحریک می‌نمود که به دو فرزندش سلیم که مغرور و جنگ‌طلب بود و هیچ تحقیری را تحمل نمی‌کرد گرد آیند و پدر را ناگزیر به کناره‌گیری کنند. در صفحه‌های گذشته از قول نویسنده عالم آرای صفوی گفته شد که سلطان بایزید به تحریک فرزندش سلیم، ایلچی شاه اسماعیل که پوست سر شیبک خان را آورده بود به قتل رساند.

۲- شاه اسماعیل مانند نیاکان خود پیوسته کسانی را به نام خلیفه به اناتولی اعزام می‌داشت تا در تبلیغ طریقت صفوی و افزایش تعداد مریدان خاندان صفوی و کوچاندن آنان به ایران فعالیت کنند. آنان با توجه به سیاست مدارای سلطان بایزید دوم و با کوششهای خود موفق شدند گروههای زیادی از ترکان عثمانی را مرید و هواخواه شاه اسماعیل کنند و بدین ترتیب، بر میزان نفوذ و دخالت شاه اسماعیل در امور داخلی عثمانی بیفزایند. مریدان شاه اسماعیل در عثمانی گاهی اوقات به منظور طرفداری از شاه اسماعیل شورش می‌کردند و مانند شورش شاهقلی بابا مردم بسیاری را می‌کشتند؛ شهرها و روستاهای عثمانی را غارت می‌کردند؛ با نیروهای سلطان به جنگ می‌پرداختند و فرماندهان آنها را می‌کشتند.

سلطان سلیم هنگامی که والی ترابوزان بود فعالیت ترکان شیعه عثمانی را که علویان نامیده می‌شدند- و امروز نیز به همین نام نامیده می‌شوند – زیرنظر داشت و از تبلیغهای خلیفه‌های شاه اسماعیل در میان آنان آگاه بود. در آغاز پادشاهی سلطان سلیم به موجب یکی از سندهای توپقاپی، «زیاده از ۱۰۰۰۰ تن دور ملحدی به نام صوفی عیسی خلیفه اوغلی گرد آمده‌اند… چندین ده را تالان کرده‌اند؛ بسیاری را بکشتند و اسبها و اموالشان را یغما کردند. در اینجا علف بر زمین نمانده است… بیست هزار صوفی در آماسیه گرد آمده‌اند

و بسیاری از مسلمانان را کشتند و شاهزاده مراد (پسر شاهزاده احمد پسر بایزید دوم) را با خود به گولدوگون بردند و در آنجا فساد اعظم کردند. اساتید و پادشاها را فراری دادند و خود وارد شهر شدند. نوشیروان قاضی چوروم را کشتند… مردم شهر گریختند، عده‌ای به کوهها و عده‌ای به قلعه پناهنده شدند… وضع این دیار دیگر گونه شد و مسلمانان در مخاطره و تهلکه ماندند.

نکته شایان توجه در سند بالا آن است که مقامهای دولتی عثمانی بر پایه موج کینه‌ای که در فضای مذهبی کشور عثمانی برخاسته بود، خلیفه‌های شاه اسماعیل در ان کشور را «ملحد» می‌دانستند و روشن است که رفتار مسلمان قرن ۱۰ هجری در برابر کافر چگونه بی‌رحمانه بوده است.

شاه اسماعیل توسط خلیفه‌ها و مریدانش و با اعتقاد عمیقی که آنان نسبت به او داشتند در امور داخلی کشور عثمانی دخالت می‌کرد و با اخلال در نظم و امنیت کشور، نگرانی سلطان عثمانی را از تحریکهای خود شدت می‌بخشید. سلطان سلیم که هیچ گونه دخالتی را در امور کشور خود برنمی‌تافت برای آنکه به گونه قاطع و دایمی از اعزام خلیفه‌ها و تحریک علویان عثمانی به شورش علیه سلطان جلوگیری کند چاره را در آن دانست که با شاه اسماعیل به نبرد برخیزد و با سرکوبی او از تحریکهایش جلوگیری کند.

۳- هنگامی که سلطان سلیم به تخت پادشاهی نشست سفیران کشورهای بیگانه مانند روسیه، و نیز، مجارستان و مصر برای تبریک جلوس همراه با هدیه‌هایی به دربار او آمدند. ولی شاه اسماعیل که با احمد برادر سلیم و مدعی تاج و تخت که رسما نیز به این مقام برگزیده شده رابطه‌های نزدیک برقرار کرده بود، سفیری به دربار عثمانی اعزام نداشت. این امر به مفهوم آن بود که شاه اسماعیل، سلطان سلیم را پادشاه قانونی آن کشور نمی‌داند و او را به رسمیت نمی‌شناسد. بدین ترتیب، شاه اسماعیل از نظر سلطان سلیم، دشمن مذهب او، دشمن کشور او که در آن آشوبها برپا می‌کرد، و دشمن شخص او تلقی می‌گردید.

۴- سلطان سلیم پس از آنکه با توسل به نیرنگ بر شاهزاده احمد دست یافت و او را کشت با مخالفت مراد فرزند احمد رو به رو گردید. مراد در جنگی که رخ داد چون تاب ایستادگی در برابر نیروهای عموی خود را نداشت و آگاه بود که نورعلی خلیفه سردار قزلباش که شرح آن خواهد آمد در حوالی توقات به سر می‌برد با ۱۰۰۰۰ سپاهی خود به سوی او رفت و پس از همراهی با سردار قزلباش در آتش زدن شهر توقات رهسپار ایران گردید. شاه اسماعیل از مراد به گرمی استقبال کرد و دورمیش خان شاملو سردار برجسته قزلباش و خواهرزاده خود را مهماندار او کرد و کلیه نیازمندیهای او و همراهانش را از خیمه و خرگاه و اسب و شتر و لباسهای فاخر و ظرفهای طلا و نقره تأمین کرد و در اختیار او گذاشت. شاه به خاطر او مهمانیها برپا کرد و او را در شکارها شرکت داد و سپس او را به حکومت بخشی از ولایت فارس گماشت.

شاه اسماعیل با پذیرایی محبت‌آمیز از مراد و با واگذار کردن حکومت بخشی از ولایت فارس به او، میزان علاقه و اعتماد خود را به او آشکار داشت و نشان داد که مصمم است او را در پناه خود از هر گونه گزندی محفوظ نگه دارد. گر چه مراد هنگام عزیمت به محل حکمرانی در کاشان بیمار گردید و در اصفهان درگذشت ولی پناهندگی دادن به او که بر ضد سلطان سلیم به نبرد برخاسته بود، اقدامی خصمانه علیه سلطان سلیم که پافشاری در کشتن کلیه برادرزادگان خود داشت تلقی می‌گردید و سلطان عثمانی از این جهت نیز، شاه اسماعیل را دشمن شخص خود گمان می‌کرد.

۵- شاه اسماعیل با توجه به آشفتگیهای عثمانی در آغاز پادشاهی سلطان سلیم و گرفتاریهای او در دفع برادرانش، چون «خبر انقلاب در ولایت روم» را شنید به نورعلی خلیفه روملو حاکم ارزنجان دستور داد به داخل خاک عثمانی تجاوز کند و مریدان دودمان صفوی را جمع‌آوری و به ایران کوچ دهد. او نیز دستور شاه را اجرا کرد و در قره حصار شرقی قریب «سه چهار هزار سوار با خانه کوچ (زنان و فرزندان)» به وی ملحق شدند. فایق بیک حاکم ملاطیه برای بیرون راندن او از خاک عثمانی به مقابله با او شتافت ولی در جنگی که در توقات روی داد

شکست یافت و کشته شد. نورعلی خلیفه در شهر تاقوت که متعلق به عثمانی بود خطبه به نام شاه اسماعیل خواند و بدین ترتیب انضمام آن ناحیه را به ایران اعلام داشت. او سپس به سوی ارزنجان حرکت کرد و در محل قازچایری، مراد پسر احمد با ۱۰۰۰۰ سپاهی خود به او ملحق گردید. سردار قزلباش از او به گرمی استقبال کرد و با او به توقات بازگشت. این بار مردم شهر درهای قلعه را بستند و با او به نبرد پرداختند. نورعلی خلیفه با غلبه بر نگهبانان قطعه آن را گشود و پس از غارت شهر، آن را آتش زد و به ویرانه‌ای بدل ساخت.

در توقات، مراد از نورعلی خلیفه جدا گردید و رهسپار ایران شد و سردار قزلباش عازم محل حکومت خود در ارزنجان گردید. سلطان سلیم سپاهیانی به فرماندهی سنان پاشا برای سرکوبی او فرستاد ولی او در آن جنگ نیز پیروز شد و سنان پاشا و گروه زیادی از پادشاهان عثمانی را کشت و «با اموال بی‌اندازه و فتوحات تازه» به ارزنجان بازگشت.
نیاز به توضیح ندارد، تجاوز به خاک عثمانی، کوچاندن خودسرانه مردم آن به خاک ایران، تصرف توقات و خطبه به نام شاه اسماعیل در شهر عثمانی خواندن و سپس غارت کردن و آتش زدن آن شهر، با نیروهای عثمانی جنگیدن و فرماندهان و سپاهیان آنها را کشتن چه تأثیری در طبع مغرور و کینه‌توز سلطان سلیم به جای گذاشته و تا چه حد او را به جنگ با شاه

اسماعیل و انتقامجویی تحریک کرده است. تجاوزهای نورعلی خلیفه آشکار می‌دارد که شاه اسماعیل در جنگ با عثمانی پیشگام بوده و جنگ چالدران دنباله قهری و اجتناب‌ناپذیری آن بوده است. پرسشی که ذهن را قویا به خود مشغول می‌دارد طرز عمل شاه اسماعیل است. اگر او مصمم به جنگ با عثمانی و تروجی مذهب شیعه در آن کشور بود. ضمن آنکه فرصت شاهزاده احمد را از دست داد و مراد را نیز به جای آنکه کمک کند و بر ناحیه‌ای از خاک عثمانی مستولی سازد از حدود مرزهای عثمانی نیز دور کرد و به حکومت بخشی از ایالت فارس

فرستاد، چرا خود با استفاده از بهم ریختگی اوضاع عثمانی و آگاهی از وجود «انقلاب در ولایت روم» با سپاهیان کافی به اناتولی شرقی حمله نکرد و سلطان مصر را که با او متحد شده بود تشویق به حمله به خاک عثمانی ننمود و اگر تصمیم به جنگ با عثمانی نداشت چرا به عملیات ایذایی پرداخت و سردار خود را مأمور اجرای آن نمود و با این اقدام خود دشمنی و کینه سلطان عثمانی را برانگیخت.

۶- در گذشته گفته شد شاه اسماعیل پس از فتح دیار بکر، حکومت آن ولایت را به خان محمد استاجلو سپرد. خان محمد که جنگاوری شجاع بود حمله‌های مکرر علاءالدوله ذورالقدر را برای تصرف دیاربکر دفع کرد و پسران او را نیز کشت. غرور پیروزیها، خان استاجلو را که جویای نام بلند آواز بود برانگیخت که سلطان سلیم را در آغاز پادشاهی خود به مبارزه فرا خواند. او ابتدا نامه‌ای برای سلطان سلیم فرستاد و «او را تهدید نموده راغب به جنگ گردانید» سپس بار دیگر «مکتوبی تهدیدآمیز با یک قبضه شمشیر و یک دست رخت زنانه مثل معجر و غیره جهت او فرستاد… از این حرکت نالایق قیصر روم برآشفته در باب خصومت و لشکرکشی بیشتر از پیشتر ساعی گشت.

حسن روملو پس از ذکر پیروزیهای درخشان سردار استاجلو در تمام نبردها می‌نویسد «از واسطه این شجاعت، عجب و غرور و عظمت و جبروت و بادبروت او از حد اعتدال در گذشته به سلطان سلیم مکاتبت پرتهدید و بیم ارسال داشت و او را بر مقاتله و مجادله ترغیب و تحریک می‌کرد بلکه چیزی چند مثل معجر و غیره که موجب فتنه و فساد بود به وی می‌فرستاد.
بدون تردید، خان استاجلو با اجازه و موافقت شاه اسماعیل به انجام چنین کاری مبادرت ورزیده بود. زیرا علاوه بر آنکه هیچ یک از سردارانش تا پیش از جنگ چالدران از هیبت خشم شاه اسماعیل جرأت اقدام خودسرانه، آن هم با سلطان عثمانی را نداشت، اصولا همه او را به حد ستایش دوست داشتند و بدون جلب رضای او هیچ اقدامی نمی‌کردند.

اقدام خان محمد استاجلو، سرداری که در میدانهای جنگ رشادتها ابراز داشت ولی در میدان سیاست، ناآگاه و بی‌تجربه بود، و صحیحتر، اقدام شاه اسماعیل در موافقت با چنان عملی، همان گونه که مؤلف جهانگشای خاقان گفت «حرکت نالایق» و طبق نظر حسن روملو «موجب فتنه و فساد» بود و سلطان عثمانی را برای ابراز «خصومت و لشکرکشی» به ایران بیش از پیش مصمم ساخت.

۷- پیش از پیدایی شاه اسماعیل، دو قدرت بزرگ زمان در منطقه غرب آسیا و شمال آفریقا، دولتهای عثمانی و ممالیک مصر بودند. دودمان ایوبیان که بنیانگذار آن صلاح‌الدین ایوبی از تبار کردان است گروهی از بردگان را وارد سپاهیان خود کرد. این بردگان، دودمان ایوبیان را در ۶۴۸ هـ. (۱۲۵۰ م) برانداختند و به نام ممالیک بر قلمرو آنان حکومت کردند. ممالیک نیز به دو دودمان، ممالیک بحری و ممالیک برجی تقسیم می‌گردند. ممالیک برجی از ۷۴۸ هـ (۱۳۴۷ م) قدرت را به دست گرفتند. آنان چون از جنگجویان چرکس بودند به فرمانروایان چرکسی مصر نیز شناخته شدند. حدود متصرفات ممالیک برجی در اسیا شامل حجاز، یمن، شام، بخشی از دیار بکر و ولایت جزیره و در آفریقا از مصر تا حدود تونس بود.

در ۶۵۹ هـ. (۱۱۶۳ م)، هنگام فرمانروایی ممالیک بحری و پس از سرنگونی خلافت عباسیان به دست هلاکوخان مغول، یکی از افراد آن خاندان به نام احمد به بیبرس اول (۶۵۸ تا ۶۷۶ هـ. – ۱۲۶۰ تا ۱۲۷۷ م.) پناه برد و او که پادشاهی قدرتمند و جاه طلب بود و مغولان را در ۶۵۸ هـ در عین جالوت شکست داده بود احمد را پناه داد. بیبرس برای آنکه قدرت مذهبی را پشتیبان قدرت سیاسی خود کند سازمان به ظاهر مستقل خلافت دینی را در قاهره تشکیل داد و احمد را با لقب المستنصربالله به نام خلیفه مسلمانان بر مسند آن نشاند، ولی از دخالت او در امور کشور جلوگیری کرد. او امید داشت همان‌گونه که مسلمانان از خلیفه‌های عباسی اطاعت می‌کردند از خلیفه دست نشانده او نیز پیروی کنند و قاهره در امور دینی جانشین بغداد گردد.

بدین ترتیب، ممالیک برجی نه تنها بر قلمرو وسیعی حکومت می‌کردند بلکه با در دست داشتن مکه و مدینه در حجاز و در اختیار داشتن خلیفه عباسی در قاهره از قدرت مذهبی نیز برخوردار و قدرت نیرومند زمان خود بودند.

در زمان سلطان سلیم، مملوک مصر به قول مورخ ترک، سلطان «قانصوغوری مکنی به ابوالنصر و ملقب به سیف‌الدین… از دوستداران و متعهدان و میثاقین شاه اسماعیل بود» او در ۸۵۰ هـ. (۱۴۴۶ م.) به دنیا آمد و در ۹۰۵ هـ. (۱۴۹۹م.) طبق رسم چرکسان مصری به پادشاهی انتخاب گردید.

قانصوغوری که به درستی دریافته بود شاه اسماعیل جوان و قدرت دوست می‌تواند نیرویی برای حفظ موازنه قدرت در منطقه و عامل مؤثری در جلوگیری از تمایلات جاه‌طلبی سلاطین عثمانی باشد، پس از مأیوس شدن از بایزید دوم که شرح آن گذشت، به شاه اسماعیل روی آورد و کوشید با او که دشمن مذهبی او بود بر علیه بایزید دوم که همکیش او بود متحد گردد. قانصوغوری مصلحت قدرت خود را در آن می‌دانست با یکی از دو قدرت بزرگ زمان خود، عثمانی و یا ایران متحد گردد تا در هنگام لزوم، به کمک آن بتواند قلمرو خود را از هر گونه تجاوزی حفظ کند. وقتی که اتحاد با بایزید دوم عملی نگردید، او سیاست دوستی و متحد شدن با شاه اسماعیل را در پیش گرفت و نشان داد که الزامات حفظ قدرت را بر الزامات مذهب و همکیشی برتری می‌دهد.

دوستی و اتحاد سلطان مصر با شاه اسماعیل با اعزام سفیران و مبادله نامه‌ها پی‌ریزی گردید. در گذشته دیدیم حاجی رستم بیک کرد در پاسخ نامه بایزید دوم، اعلام داشت که شاه اسماعیل با «چراکسه مصر» متحد شده است. سلطان مصر نیز پس از فتح مرو سفیری با هدیه‌ها به نزد شاه اسماعیل فرستاد و پیروزی او را بر شیبک‌خان تبریگ گفت.

پس از آنکه سلطان سلیم پدر پیر خود را برکنار کرد و قدرت را به دست گرفت، قانصوغوری به شاه اسماعیل نزدیک شد. یکی از مورخان ترک می‌نویسد سلطان مصر یکی از ندیمان خود به نام عجمی جناقچی را به نزد شاه اسماعیل فرستاد تا موجب برقراری اتحاد بین دو کشور علیه عثمانی شود. او به شاه اسماعیل پیام داد پس از میان برداشتن سلطان سلیم «ممالک روم از آن تو و مرا با آن کاری نیست.» شاه اسماعیل نیز که با سلطان سلیم روش خصمانه در پیش گرفته بود سفیری با هدیه‌های گرانبها و یک یوزپلنگ زنده به مصر گسیل داشت و علاقه‌مندی خود را به اتحاد با سلطان مصر علیه سلطان سلیم ابراز داشت.

سلطان سلیم به جاسوسی و کسب خبر از کشورهای همسایه، به ویژه ایران و مصر اهمیت بسیار می‌داد. او توسط جاسوسی که به ایران اعزام می‌داشت از کلیه تصمیمهای دربار صفوی به موقع آگاه می‌شد. «امرای عثمانی امر تجسس را طوری منظم ساخته بودند که هر روز جاسوس از ایران آمده خبر صحیح می‌آورد و غالب ]آنان[ جاسوسهای شاه اسماعیل بودند که عثمانیان اینها را به زور زر فریب داده با خودشان مع ساخته بودند… ]عثمانیان[ در عوض اطلاعات صحیح، اخبار کاذب جعل کرده شایع می‌کردند که جاسوسها همان اخبار را به دربار صفوی ایصال نمایند. گذشته از جاسوسهای عثمانیان، حکمداران شروان، و گیلانات و مازندران و نیز انبوهی از اکابر سنیان ایران که غالب آنها ظاهرا قبول مذهب شیعه نموده بودند به دست آورده اطلاع کامل حاصل می‌کردند.»

سلطان سلیم با شبکه وسیع جاسوسی که سازمان داده بود و با کمک «انبوهی از اکابر سنیان» ایران که با شاه اسماعیل به خاطر وادار کردن آنان به تغییر مذهب و دشنام دادن به مقدسات مذهبیشان دشمنی می‌ورزیدند از کلیه رابطه‌های ایران و مصر آگاه می‌شد. او که پادشاهی باهوش و دوراندیش بود به اهمیت اتحاد دو قدرت بزرگ علیه خود و خطری که قدرت او را تهدید می‌کرد پی برد و بر آن شد ضمن اعزام سفیر و ارسال نامه‌های دوستانه و مؤدبانه برای سلطان مصر، از اتحاد او با شاه اسماعیل جلوگیری کند و آن گاه کلیه نیروهای خود را برای از میان برداشتن شاه اسماعیل بسیج نماید. خطر اتحاد سلطان مصر و شاه اسماعیل، از انگیزه‌های مهمی بود که سلطان سلیم را به جنگ با شاه اسماعیل مصمم ساخت.

۸- عامل مؤثری که موجب سیاست خصمانه سلطان سلیم علیه شاه اسماعیل گردید قدرت روزافزون دولت نوبنیاد صفوی بود. شاه اسماعیل در ۹۲۰ هـ. که جنگ چالدران آغاز گردید بخش بزرگ ماوراءالنهر و افغانستان کنونی، سراسر ایران و عراق امروز و دیاربکر و بخشی از خاک ترکیه امروز تا حدود ارزنجان را در تصرف داشت. مرز قلمرو شاه اسماعیل با عثمانی در آن سال، «در غرب از حوالی «سوشهری» امروزه شروع می‌شد و تا سواحل دریای سیاه ادامه داشت. ارزروم، ارزنجان و کماخ در داخل مرز ایران» قرار داشت. هر دو قدرت نیرومند با داشتن مذهب جداگانه متخاصم و همچنین تمایلات توسعه‌طلبی خصم یکدیگر بودند و افزایش قدرت و توسعه قلمرو خود را در گرو ناتوانی و جدا شدن بخشی از خاک دیگری

می‌دانستند. سلطان سلیم مانند نیاکانش خواهان آن بود زیر سرپوش گسترش مذهب اسلام، بخشی از کشورهای اروپایی را به تصرف درآورد. وجود قدرت نیرومند و ستیزه‌گری چون شاه اسماعیل در شرق عثمانی مانع آن بود که سلطان سلیم بتواند با فراغ خاطر به غرب حمله کند و با زمامداران اروپا به نبرد بپردازد. او مصلحت قدرت خود را در سرکوبی قدرت شاه اسماعیل می‌دانست و با توجه به انگیزه‌هایی که در بالا شرح داده شد تصمیم گرفت که جنگ با شاه اسماعیل را مقدم بر کلیه لشکرکشیهای خود کند و همة قدرت نظامی خود را برای از میان بردن و یا لااقل ناتوان کردن شاه صفوی به کار برد.

اقدامات سلطان سلیم پیش از جنگ چالدران
۱- سلطان سلیم همان گونه که در حمله به کشورهای اروپایی، نگران شرق عثمانی و هجوم شاه اسماعیل بود، در لشکرکشی به ایران نیز از هجوم کشورهای اروپایی به ویژه مجارستان بیمناک بود. او که فرماندهی با تدبیر و دوراندیش بود از جنگ در دو جبهه، آن هم با مسافت دور از یکدیگر، پرهیز می‌کرد. سلطان سلیم فرستادگان بغدان (ملداوی در شرق رومانی)، افلاق (والاشی که شهر مهم آن بخارست پایتخت رومانی است)، ونیز و مسکو و مجارستان را پذیرفت و با کلیه آنان پیمان صلح منعقد کرد. او بدین ترتیب خاطر خود را از جانب مغرب آسوده ساخت و تمام توجه خود را به تمرکز نیروها برای سرکوبی شاه اسماعیل منعطف نمود.

۲- سلطان سلیم در مذهب سنی تعصب داشت و از نفوذ مذهب در میان ترکان عثمانی آگاه بود. او می‌دانست که اکثریت عظیم ترکان اناتولی شیعه هستند و بسیاری از آنان هواخواه شاه اسماعیل می‌باشند. سلطان سلیم برای مبارزه با شاه اسماعیل لازم دانست پایگاه عمده قدرت او را در اناتولی ضعیف کند و در فضای مذهبی آن، جوی به وجود آورد که شیعیان نه تنها نتوانند آزادانه به تبلیغ مذهب خود بپردازند بلکه از بیم کشته شدن و آزار دیدن- همان گونه که شاه اسماعیل درباره سنیان ایران کرد- مذهب خود را ترک کنند و یا ناگزیر به تقیه گردند.

سلطان سلیم برای رسیدن به مقصود از عالمان مذهب سنی خواست رساله‌هایی در باب انحراف مذهب شیعه از دین اسلام و تکفیر شیعیان بنویسند. از جمله کسانی که در این باب رساله نوشت «شمس‌الدین احمد معروف به ابن کمال یا کمال پاشازاده دانشمند معروف عثمانی است» سلطان سلیم برای آنکه بتواند همان کینه‌ای که شاه اسماعیل در شیعیان ایرانی درباره سنیان به وجود آورد، در سنیان اناتولی درباره شیعیان ایجاد کند و احساسات آنان را علیه شیعیان برانگیزاند عالمان مذهب سنی را فراخواند و در نتیجه بحثهای آنان، مفتی استانبول فتوا داد که قتل هر فرد شیعه ثواب کشتن هفتاد مسیحی (کافر حربی) را دارد. در صفحه‌های پیش گفته شد که شیخ حیدر پدر شاه اسماعیل با تشکیل فرقه تندرو حیدریه این عقیده را در میان پیروان خود رواج داد که قتل یک سنی برابر با ثواب کشتن پنج کافر حربی است. و اکنون مفتی استانبول واکنش سخت‌تر نشان داد و پنج نفر را به هفتاد نفر رساند.

عاملی که به تحریک سنیان و صدور فتوای بالا کمک کرد کتابی بود که «شیخ فضل الله نامی از حیدریه در قوزان در میان قبایل یورک… به اسم حیدر ثانی شایع ساخت و نسخه‌ای از آن به توسط مفتشین … به دست سلطان سلیم ملقب به یاووز رسید» وجود کتاب بالا که در مدح شیخ حیدر و بر ضد مذهب سنی بود، سلطان سلیم را در رسیدن به مقصود، یاری کرد.
۳- هر کنشی، واکنشی را به دنبال می‌آورد. کشتن سنیان مقیم ایران و تحریکهای خلیفه‌های شاه اسماعیل برای شوراندن شیعیان اناتولی موجب گردید بزرگترین کشتار مذهبی که تا آن زمان در جهان روی داده بود و یکی از بزرگترین قتل عامهای تاریخ بشر انجام گیرد.

سلطان سلیم از هنگام حکومت خود بر ولایت ترابوزان در کنار دریای سیاه که نزدیک مرز ایران بود از قدرت شیعیان در اناتولی و تحریکهای خلیفه‌های شاه اسماعیل در میان آنان اطلاع داشت. او با به یاد داشتن شورشهای آنان، به ویژه شورش شاهقلی بابا به طرفداری از شاه اسماعیل برای آنکه هنگام لشکرکشی به ایران از پشت جبهه خود آسوده خاطر باشد مرتکب جنایت هولناکی گردید. او مأموران ویژه‌ای انتخاب کرد و به آنان و والیان ولایتها دستور داد درباره تعداد شیعیان طرفدار شاه اسماعیل تحقیق کنند. طبق دستور سلطان سلیم مأموران و والیان، به ویژه والیان اناتولی شرقی، قرامان و تکه که اکثریت عظیم ساکنان آن شیعه بودند موظف گردیدند به گونه پنهانی شیعیان حیدری را که تعصب افراطی ضد سنی داشتند از ۷ سالگی تا ۷۰ سالگی شناسایی و نام آنان را در دفتر مخصوص ثبت کنند. آن گاه «بنا به فتوای علما زیاده از ۴۰۰۰۰ نفس که بر آن عقیده بودند قتل عام کرده زنان و دختران و پسران نابالغ آنها را قسمت بر لشکر نمودند».