سيرة پيامبر (ص)

سرپرستي عبدالمطلب
عبدالمطلب پدر بزرگ رسول خدا (ص) همواره مراقب محمد (ص) بود و راهنمايي انديشمند براي قريش در اداره امور محسوب مي شد.
وقتي براي سرايه دار کعبه و بزرگ قوم عبدالمطلب فرشي در سايه کعبه گسترده مي شد و فرزندان وي پيرامون مسند پدر مي نشستند تا پدرشان بيايد و در جاي مخصوص خود بنشيند گاهي رسول خدا بر روي مسند عبدالمطلب مي نشست و چون عمو هاي وي مي خواستند او را بر دارند عبدالمطلب مي گفت:
پسرم را رها کنيد. به خدا قسم که او را مقامي ارجمند است.

عبدالمطلب چنان از پيامبر اسلام حمايت مي کرد که گوئي عزيزترين و گرامي ترين فرد در نزد وي است و چنان از عظمت وي ياد مي کرد که گوئي خبر از بزرگ منشي و بزرگواري او دارد. چنانچه نقل ميکنند در هنگامي که بر مسند عبدالمطلب نشسته بود و پسران وي او را بلند مي کردند گفت:
او را رها کنيد چه اينکه او خود را به بزرگي و سلطنت خبر مي دهد.
سرپرستي عبدالمطلب ديري نپاييد که به اخ رسيد و رسول خدا در هشت سالگي پدر بزرگ خود را از دست داد. عبدالمطلب در “حجون” مکه به خاک سپرده شد.
اما قبل از وفات وي سرپرستي و نگهداري رسول خدا را به ابوطالب که با عبدالله از يک مادر بودند واگذاشت و گفت:
“اي عبد مناف تو را پس از خود درباره يتيمي که از پدرش جا مانده سفارش مي کنم. او در گهواره پدر را از دست داد و من همچو مادري دلسوز بودم که فرزند خويش را در اغوش مي کشيد. اکنون براي دفع ستمي يا محکم ساختن پيوندي به تو از همه فرزندانم اميدوارترم.”

بعد از عبدالمطلب که به قولي سن پيامبر به هشت سال و هشت ماه و هشت روز رسيده بود سر پرستي وي بر عهده عمويش ابوطالب قرار گرفت. فاطمه دختر اسد بن هاشم همسر ابوطالب رسول خدا (ص) پرورش داد . چنانچه از رسول خدا (ص) روايت شده است که:
بعد از وفات فاطمه دختر اسد فرمود امروز مادرم وفات کرد.

و چون به او گفته شد اي رسول خدا براي فاطمه سخت بي تاب گشته اي؟ فرمودند:
او به راستي مادرم بود چه اينکه کودکان خود را گرسنه مي گذاشت و مرا سير مي کرد و انان را گردالود مي گذاشت ومرا شسته و اراسته مي داشت.

سفر رسول خدا به سام همراه ابوطالب
بعد از رحلت عبدالمطلب سرپرستي رسول خدا (ص) را عمويش ابوطالب به عهد گرفت و همسر ابوطالب همانند مادري مهربان به انجام وظيفه در قبال پيامبر مشغول شد. پيامبر دوازده ساله يا نه ساله و يا به قولي سيزده ساله بود که همراه عموي خود ابوطالب براي تجارت به شام رهسپار گشت. اين سفر در دهم ربيع الاول سال سيزده واقعه فيل اتفاق افتاد و و چون کاروان به بصري

قصبه اي در سرزمين حوران از توابع دمشق رسيد راهبي به نام “بحيري” از دانايان دين مسيحيت از روي اثار و علائم رسول خدا را شناخت و به نبوت اينده وي خبر داد و ابوطالب را به مراقبت و نگهداري محمد (ص) سفارش نمود.

راهب مسيحي شاهد نشانه هايي در سيماي محمد بود که با انچه که وي در مورد بشارت عيسي به پيامبري به نام “احمد” که پس از او ميايد داشت مطابقت مي کرد. نشانه ها و علائم از اين قبيل بود که اين کاروان در نزديکي صومعه او فرود امده و ابري را ديده بود که بر سر کاروانيان سايه مي افکند و بالاخره شاهد آن بود که هر گاه اين کاروان به سايه درختي پناه مياورد شاخه درخت فرو مي ريزد و به همين سبب کروانييان را اکرام نموده و براي انان ميهماني ترتيب داد و از

انها خواست که تمام افراد اعم از زن و مرد و کوچک و بزرگ شرکت جويند کاروان قريش همه امدند به جز محمد که به دليل کم سن و سال بودن مراقب اموال انان بود. راهب مسيحي وقتي در فرد فرد انها نگريست نشانه هاي نبوت را نيافت پرسيد ايا فردي هست که در اين مهماني شرکت نکرده باشد گفتند فقط پسر بچه اي است که نزد اموالمان براي مراقبت گذاشته ايم.
به دستور بحيرا او را اوردند و به محض مشاهده آن کودک نشانه ها و علائم نبوت را در

او ديد و در نزد خود نشاند و از کسانش در کاروان پرسيد. ابوطالب جلو امد و خود را معرفي نمود. بحيرا دست رسول خدا را در دست گرفت و گفت:
اين سرور جهانيان و فرستاده سرور دو جهان است که خداوند او را به عنوان رحمتي بر جهانيان

مبعوث مي دارد. در اينجا پيران قريش گفتند تو از کجا چنين اگاهي به دست اورده اي ؟ او گفت چون شما در استانه ورود به اين سرزمين قرار گرفته ايد هيچ سنگ و هيچ درختي نماند مگر انکه به سجده در افتاد واين در حالي است که جز در پيشگاه پيامبري از پيامبران خدا سجده روا نيست ونيز من او را از مهر نبوتي که در پايين استخوان شانه اش قرار دارد مي شناسم. بحيرا پس از اين گفتگو در پي کار خود رفت.
کاروانيان همه اين ماجرا ديداند و ابوطالب نيز نصيحت راهب را پذيرفت واز بيم انکه يهوديان ممکن است محمد را به قتل برسانند با شتاب و سريع او را به مکه باز گرداند.
پيامبر خود به اين سفر بسيار مشتاق بود چه اينکه خصوصيت اخلاقي ايشان ايجاب مي کرد که مستقل و ازاد منش باشد و از نظر اقتصادي به خود متکي باشد و همين استقلال طلبي و ازادگي بود که پيامبر را در اوايل نوجواني به سفر و استفاده از تجربيات بازرگاني وادار نمود.

ويژگي هاي ظاهري پيامبر
آن چنانکه ذکر شد ويژگي هاي منحصر به فرد اخلاقي او را مشتاق يافتن راه هاي استقلال اقتصادي کرده بود. اما قبل از بيان ويژگي هاي سيرتي به بيان ويژگي هاي صورتي ايشان مي پردازيم.
براي مثال امام حسن مجتبي (ع) از دائي ناتني خود خواهش کرد تا جدش را توصيف نمايد.
او نيز چنين پيامبر را وصف کرد:

رسول خدا (ص) بزرگ بود و در چشم ها بزرگ مي نمود و رخساره اش همچو شب چهارده مي درخشيد. قدش از کوتاه قدان بلند تر و از بلند قدان کوتاه تر بود. چهره اش سپيد. پيشاني اش گشاده. ابروانش کماني و ميان ابروانش رگي بود که به هنگام خشم از خون پر مي شد. بينيش کشيده و باريک بود. محاسن حضرت پر پشت گونه هايش برجسته دهانش بزرگ دندان هايش با فاصله گردنش چون نقره زيبا و سينه اش پر مو اندامش معتدل شکم و سينه اش برابر سينه اش

پهن و دستان و پاهايش محکم و درشت بود استخوانهاي دست و پايش بلند گودي کف پايش زياد و پاشنه هايش صاف بود بيشتر چشمانش را به زمين مي دوخت به کسي خيره نميشد و به نگاهي بسنده مي کرد و همواره در سلام کردن پيشي مي گرفت.

ويژگي هاي سيرتي پيامبر
ويژگي هاي سيرتي ايشان از او پيامبري وارسته ساخت چنانچه قران درباره او مي فرمايد:
“انک علي خلق غظيم”

 

اي پيامبر همانا تو داراي سيرت اخلاقي بزرگ هستي
بنابراين انچه حضرت را از ديگران متمايز مي ساخت و در چشم ها بزرگ جلوه مي کرد و دوستان را مجذوب او و دشمنان را مرعوب او مي ساختسيرت و منش اخلاقي پيامبر بود. محمد سالها پيش از انکه به پيامبري مبعوث شود در جامعه اي که قتل و قارت سنت شده و تجاوز به اموال ديگران شجاعت بود در ميات اشنا و بيگانه به “امين” معروف شده بود. راستي و درستي محمد زبانزد همگان بود و پس از بعثت دشمنان اسلام همه تهمت ها را به او داداند بجز خيانت و دروغگويي.
يکي از بارزترين ويژگي هاي پيامبر داشتن شرح صدر بود. خداوند در مورد اين ويژگي پيامبر در قران کريم مي فرمايد:

“الم نشرح لک صدرک”
آيا ما سينه تو را گشاده نساختيم و به تو شرح صدر نداديم

ساير ويژگي هاي پيامبر
شجاعت گذشت عفو اغماض عبادت و خوشرويي از ديگر صفات پيامبر بود.
امير مومنان علي (ع) درباره شجاعت پيامبر مي فرمايد:
هنگامي که اتش جنگ تافته مي شد و کارزار دشوار مي گشت به پيامبر اکرم پناه مي برديم و او را سپر خود مي کرديم در آن هنگام او از همه ما به دشمن نزديک تر بود.

درباره عفو پيامبر همين بس که ابوسفيان فرمانده مشرکان در جنگ بدر و احد و احزاب را عفو کرد. او که اندک ترديدي در مبارزه با پيامبر نداشت همسرش هند جگر خوار که وحشي را تشويق کرد تا حمزه سيدالشهدا را در جنگ احد بکشد و پس از شهادت حمزه پهلويش را شکافت و جگرش را در اورد و به دندان گرفت اما پيامبر در برابر اين همه کينه توزي در فتح مکه اعلام کرد هر کس به خانه ابوسفيان نيز برود در امان است.

ازدواج پيامبر با خديخه
برنامه ازدواج پيامبر با خديخه در دعوت خديجه از حضرت محمد براي سر پرستي و مديريت کاروان تجاري و بازرگاني پي ريزي شد.
پيامبر نيز چون ديگران با سرمايه اندک خود به تجارت مي پرداخت و در ضمن به امانت داري و پاک دامني شهرت يافته بود. تخصص در امر تجارت و تعهد شخصيت والاي محمد امين خديجه را وا داشت تا براي مديريت گروه بازرگاني خود از وي سود جويد به همين خاطر از محمد امين دعوت به همکاري نمود.
خديجه دختر خويلد پانزده سال پيش از واقعه فيل تولد يافت. مادرش فاطمه دختر زائدة بن اصم بود.
خديجه زني تجارت پيشه و ثروتمند و شرافتمند بود.

مردان را براي امور بازرگاني اجير مي کرد و حقي را به انها مي داد. همچنانکه گفتيم امانتداري و تخصص محمد امين را شنيده بود به سراغ او فرستاد و از او تقاضا کرد که همراه غلام او ” ميسرة ” براي تجارت از مکه رهسپار شام شود. پيامبر پيشنهاد خديجه را پذيرفت و به شام رفت.
مدير کاروان خديجه در اين زمان بيست و پنج ساله بود. وقتي کاروان تجاري محمد امين به بصري رسيد نسطور راهب پيامبر را ديد و ميسرة را به پيامبري او مژده داد. ميسرة نيز در سفر کراماتي را از پيامبر ديده بود که در بازگشت همه وقايع را براي خديجه بازگو کرد و خديجه در ازدواج با رسول خدا رغبت نمود.

در اينجا بود که علاقه مندي خود را به ازدواج با محمد امين اظهار نمود. پيامبر نيز با عموي خود نزد بزرگ خديجه رفت و خديجه را خواستگاري کرد.
تاريخ ازدواج دو ماه و بيست و پنج روز پس از بازگشت از سفر شام بود. مهريه جديجه بيست شتر جوان و خطبه عقد را ابوطالب عمي پيامبر ايراد کرد.
خديجه قبل از ازدواج با پيامبر نخست به ازدواج ابوهاله تميمي و سپس به ازدواج عتيق بن عابد بن عبدالله بن عمر بم مخزوم در آمده بود و حدود بيست و پنج سال نيز با رسول خدا (ص) زندگي کرد و در شصت و پنج سالگي در سال دهم بعثت وفات يافت.
آغاز بعثت

قول مشهور شيعه اماميه در تاريخ بعثت پيامبر بيست و هفتم ماه رجب و نظر ديگر فرقه هاي اسلامي ما رمضان بوده است.
روايتي از امام باقر (ع) نقل شده که در روز دوشنبه هفدهم ماه رمضان در کوه حرأ فرشته اي بر رسول خدا (ص) که در آن زمان چهل ساله بود نازل شد. آن فرشته که وحي آورد جبرئيل بود.
يکي از مورخين شهير اسلامي مي نويسد:
بعثت رسول خدا (ص) در سال بيستم پادشاهي خسرو پرويز بوده است.

بايد توجه داشت که پيامبر اسلام قبل از بعثت به غار حرا رفته و عبادت خدا را به جا مي اورد. پيامبر رحمت يکي از ماههاي سال را براي عبادت در غار حرا به سر مي برد.
از نوشته بعضي استفاده مي شود که علاوه بر رفتن رسول خدا (ص) به غار حرا رفته قريش چنين ائيني داشته. چنانچه امده است:

رسول خدا (ص) در هر سال يک ماه به غار حرا مي رفت و در آنجا به عبادت مي پرداخت. اين کار يکي از آئين هاي عبادي قريش در دوران جاهليت بود.
درباره آغاز وحي نوشته اند که:
نخستين چيزي که وحي با آن آغاز شد روياي صادقه بود او هيچ خوابي نمي ديد مگر آنکه همانند صبح روشن تحقق مي يافت. سپس در خلوت و انس محبوب او قرار گرفت و در غار حرا با خداي خود خلوت مي کرد و در شبهاي ذوات العدد ( شبهاي دهه اخر ماه رمضان ) و پيش از اينکه به نزد خانواده اش برگردد در آن غار به عبادت مي پرداخت و توشه بر مي گرفت و سپس به نزد خديجه باز مي گشت و براي رفتن به اعتکافي ديگر خود را آماده مي ساخت اين کار ادامه يافت تا زماني که وحي حضرت حق بر او فرود آمد در حالي که در همان غار بود.

اين روايت حاکي از آن است که آغاز اشراق الهي و اتصال به خداوند به وسيله رويا صورت پذيرفته است. اما در سيره ابن هشام مطلبي آمده است که شروع وحي را با رويا دانسته است.
چنانچه مي نويسد:
جبرئيل به امر پروردگار فرود آمد.

پيامبر مي فرمايد:
او در حالي که من خوابيده بودم قطعه اي از ديباج آورد که نوشته اي در آن بود پس گفت بخوان گفتم نميخوانم. پيامبر مي فرمايد: پس بر من فشار آورد که گمان کردم مرگ مرا فرا رسيده است سپس رهايم ساخت و گفت بخوان گفتم چه بخوانم؟ سپس بر من فشاري وارد آورد که گمان کردم اين مرگ است که فرا رسيده. سپس رهايم کرد و گفت بخوان گفتم چه بخوانم ؟

اين سخن را از بيم آن گفتم که ديگر بار آن کرده خود را با من تکرار نکند. پس گفت بخوان به نام خدايت که آفريد انسان را از علق. بخوان به نام پروردگار بزرگ خويش که انسان را با قلم بياموخت. انسان را آنچه نمي دانست بياموخت.
اگر چه نمي توان آغاز رسالت را با روياي صحيح دانست ولي قدر مسلم اين است که حضرت در سال هاي نزديک به بعثت از مردم کناره مي گرفت و شايد وجود رويا هايي در زندگيش دگرگوني ايجاد کرده و او را به گوشه گيري تشويق نموده بود.

بهر حال در يکي از سال هاي عزلت وقتي در حرا مشغول عبادت بود جبرئيل نازل شد و آيه هايي از سوره علق را به پيامبر اکرم (ص) تلقي نمود.
بعد از اعلان رسالت که تا آن شب براي او سابقه نداشت طبعي بود که قبل از انجام هر کاري به منزل برود. در خانه وي سه نفر يعني خديجه و علي بن ابي طالب و زيد بن حارثه بود. وقتي آنها از قضيه اطلاع پيدا کردند اولين کساني بودند که به پيغمبر گرويدند.
ابتدا دعوت به صورت مخفي و پنهاني انجام مي گرفت.
در دومين روز بعثت تشريع حکمي از احکام اسلام اغاز شد و ان فرمان به نماز بود.
يعقوبي مي نويسد:
نخستين نمازي که بر مي واجب گشت نماز ظهر بود. جبرئيل فرود آمد و وضو گرفتن را به او نشان داد و سپس نماز خواند تا به پيامبر نشان دهد که چگونه نماز بخواند. آنگاه خديجه رسيد و رسول خدا او را خبر داد پس وضو گرفت و نماز خواند. آنگاه علي بن ابي طالب (ع) رسول خدا را ديد و آنچه را ديد انجام مي دهد انجام داد.
در اين مدت مسافران گاه به گاه در کنار کعبه مردي را مي ديدند که به نماز ايستاده است در سمت راست او پسري جوان و در سمت چپ او زني به نماز مشغولند. شگفت زده از ديدن اين افراد سوال مي کردند.

دوران دعوت نهاني سه سال طول کشيد طي اين سال ها چند تن از جمله يزيد بن حارث و جعفر بن ابي طالب و زبير بن عوام و ابو سلمه مخزومي و ارقم بن ابي ارقم و ابوبکر بن ابي قحافه و عثمان بن مظعون و اسمأ دختر ابوبکر و ام فضل همسر عباس بن مطلب طلحة بن عبيدالله و عبدالرحمن بن رئوف و خباب بن ارت و… ايمان آوردند.

 

اولين اسلام آورندگان
همچنانکه قبلا بيان کرديم پيغمبر (ص) بعد از نزول وحي نخستين بار در وهله اول به منزل آمدند و اولين کساني که از رسالت ايشان مطلع گشتند خانواده ايشان و امير المومنين (ع) بودند. آنها به پيامبر ايمان آوردند چنانچه روايت شده است که عمر بن عبسه مي گفت:
در آغاز بعثت نزد رسول خدا شرفياب شدم و گفتم: آيا کسي در امر رسالت تو را پيروي کرده؟

گفت: آري زني و کودکي و غلامي و مقصودش خديجه و علي بن ابي طالب و زيد بن حارثه بود.
برخي مي نويسند: پس از زيد بن حارثه و ابوبکر بن قحافه و بر اثر دعوت وي عثمان بن عفان بن ابي العاص و زبير بن عوام و عبد الرحمن بن عوف زهري و سعد بن ابي وقاص و طلحه بن عبيدالله اسلام آوردند اين افراد در پذيرفتن اسلام بعد از خديجه و علي و زيد بن حارثه بر همه سبقت جسته اند سپس مردم دسته دسته از مرد و زن به دين اسلام در آمدند.