چكيده:
تساهل و تلورانس در فرهنگ غرب داراى مبانى و فرايند تاريخى خاصى است كه با آنچه در فرهنگ اسلامى تحت اين عنوان مطرح شده تفاوت ماهوى دارد. در مكاتب گوناگون سخن از تساهل و عدم تساهل مطلق نيست. در هيچ مكتبى سازش و تحمّل رفتار مخالف و يا نابردبارى در برابر آن به طور مطلق تجويز نشده است بلكه بحث از تساهل و عدم تساهل نسبى است. بنابراين مهم تبيين موارد تساهل و عدم تساهل در مكاتب مختلف است. از آن جا كه سيره على(عليه السلام) تجسّم عينى اسلام است، براى راه يابى به موارد تساهل و عدم تساهل در مكتب اسلام مى توان سيره آن حضرت(عليه السلام)را مورد توجه قرار داد. نبشتار حاضر با اين هدف به سيره على(عليه السلام) نگريسته و اجمالاً روشن كرده است كه امام على(عليه السلام)با تمام وجود به اصول اساسى دين پاى بند بود و مداهنه و سازش درباره آن ها را روا نمى دانستند و در برابر ناقضان حدود الهى، تهديدكنندگان عدالت اجتماعى و توطئه گران براندازى نظام دينى سخت نامتساهل بودند. در عين حال، در مورد حقوق شخصى و مناظرات علمى بسيار با سعه صدر و متساهل بودند. در اين خصوص، نمونه هايى از سيره آن بزرگوار ارائه شده است.

مقدمه
واژه ها و اصطلاحات در هر فرهنگى معانى و خاستگاه ويژه خود را دارد و بدون توجّه به فرايند تاريخى و مبانى فكريى كه در پيدايش آن ها مؤثر بوده است هرگز نمى توان درباره آن ها داورى كرد. اين مطلب در مورد واضح ترين مفاهيم نيز صادق است; مثلاً، تعريف يك مسلمان از «خدا»، «انسان»، «دين» يا «اصلاح» غير از تعريف يك مسيحى است. يكى از مسائلى كه اكنون در عرصه فكر و انديشه، با آن مواجهيم، همين مسأله است كه افراد بدون ملاحظه پيشينه تاريخى و مبانى فكرى، برخى مفاهيم غربى را مطرح مى كنند و آگاهانه يا ناآگاهانه سعى مى كنند آن ها را منطبق با فرهنگ اسلام قلمداد نمايند; از جمله اين مفاهيم واژه «تسامح و تساهل» است. برخى «تسامح و تساهل» را مادرِ تمدن ها و عامل دين دارى واقعى و اكسيرى معجزه آسا براى

حلّ تضادهاى اجتماعى و سياسى مى دانند. اينان اهل تساهل بودن را از افتخارات خويش مى شمارند. برخى ديگر آن را آفت دين و مخالف كتاب و سنّت و ابزارى در دست مخالفان براى تقدّس زدايى از فرهنگ اسلام مى دانند. البته اگر اين مفهوم، كه از فرهنگ غرب واردادبيات ماشده است، به صورت علمى تبيين گردد ومبانى فكرى و پيش فرض هاى آن از منظر اسلام نقد و بررسى شود، به يقين، در بين دين باوران اختلاف فاحشى نخواهد بود. بسيارى از اختلافات موجود از خلط مباحث و عدم توجه به مبانى و پيشينه اين مفهوم ناشى مى شود. به تعبير اميرالمؤمنين(عليه السلام)، «اگر باطل از حق كاملاً جدا مى گرديد، بر آنان كه پى جوى حقيقتند پوشيده نمى ماند و چنانچه حق از باطل خالص مى شد، زبان معاندان ازآن قطع مى گرديد. ولى قسمتى از حق و قسمتى از باطل را مى گيرند و به هم مى آميزند. اين جاست كه شيطان بر دوستان خود چيره مى شود و تنها آنان كه مورد رحمت خدا بوده اند، نجات مى يابند.»( [۱])

موضوع تسامح و تساهل
تسامح و تساهل داراى مفهومى گسترده است كه با ابعادى گوناگون در زندگى دو فرد،دوخانواده، دوقبيلهوحتى رابطه دولت با ملت و دولت ها با هم مطرح مى شود.( [۲])
اجمال مطلب اين كه انسان در زندگى اجتماعى، وقتى با ديگران مواجه مى شود، اگر رفتار و گفتار آنان را مطابق انديشه ومرام خود بيابد مشكل خاصى پيش نمى آيد و اين هماهنگى موجب تقويت پيوند و ارتباط بين آن ها خواهد شد. اما اگر گفتار و رفتار آنان را مخالف مشى و رفتار خود بيابد، چگونه رفتارى شايسته مقام او خواهد بود؟ در اين جا، سه فرض متصور است: يا بايد تحمل كند و خون سرد باشد و حساسيتى نشان ندهد.

يا بايد به طور كلى، نسبت به آن نامتساهل باشد و در هيچ موردى سازش نكند و يا بايد در برخى موارد، نامتساهل و خشن باشد و در مواردى ديگر بردبار و متساهل. بدون ترديد، فرض نخست كه انسان در مقابل رفتار و كردار مخالف همواره تسليم باشد و از منافع خود چشم پوشى كند هر چند به قيمت از دست رفتن گران بهاترين چيزهاى او باشد، با هيچ منطقى سازگار نيست; زيرا اين بدترين نوع زبونى و فرومايگى است و اگر اين روحيه در خانواده يا ملّتى به صورت فرهنگ درآيد، قطعاً مورد تهاجم افراد سودجو و ملت هاى منفعت طلب قرار مى گيرد. فرض دوم يعنى اين كه در برابر ديگران در همه موارد نابردبار و نامتساهل بودن نيز مردود است; زيرا مانع سامان يافتن زندگى اجتماعى است و مشكلات عديده اى به همراه خواهد داشت. بنابراين، سخن از تساهل مطلق و عدم تساهل مطلق نيست، بلكه سخن از تساهل و عدم تساهل نسبى است.

تفاوت ديدگاه اسلام با ليبراليسم
اختلاف ديدگاه اسلام با ليبراليسم در موارد تساهل و خشونت است. از آن جا كه ليبرال ها براى عقايد و ارزش هاى معنوى هيچ اهميتى در جغرافياى فرهنگ و معرفت قايل نيستند و هويت آدمى را به اميال او مى دانند، نه عقايدش; مثلت سود، لذّت و امنيت را جايگزين حقيقت، اخلاق و عدالت كرده اند. از اين رو، نسبت به ارزش هاى معنوى و عقايد اهل تساهل و نسبت به منافع مادى، نامتساهل اند و در اين مورد، هرگونه خشونتى را مجاز مى دانند.

به عنوان نمونه، كسى كه امنيت يا بهداشت جامعه را تهديد كند، ليبرال ها سخت ترين مجازات را در حق او روا مى دانند; زيرا امنيت و بهداشت را از امور حقيقى و واقعى مى دانند كه در كام يابى دنيوى آنان مؤثر است. اما نسبت به كسى كه با ابتذال و ترويج مفاسد، اخلاق و معنويت جامعه را به انحطاط سوق دهد، با مسامحه برخورد مى كنند; زيرا اين امور را اعتبارى و غيرواقعى مى پندارند.( [۳]) آنان اين امور را از مسائل شخصى مى دانند و خارج از قلمرو اختيارات حكومت قلمداد مى كنند. اما مكتب اسلام، كه ارزش انسان را مديون عقل و اعتقادات او مى داند و با معيار حقيقت و عدالت به همه چيز مى نگرد، سود و لذت و امنيت را نيز در پرتو آن ها جست و جو مى كند و نسبت به مسائل معنوى و اخلاقى، بيش از منافع مادّى حساس است. بنابراين، همان گونه كه نسبت به اخلال گران حيات مادّى نامتساهل است، نسبت به تهديدگنندگان حيات معنوى جامعه نيز حساس و نابردبار مى باشد. اساساً از نظر اسلام، آنچه ارزش ذاتى دارد، حيات معنوى است و دفاع از آن، بيش از دفاع از حيات مادى از نظر اسلام، اهميت دارد. و مشروعيت دفاع، بيش از آن كه به دليل منافع مادى باشد، به سبب دفاع از دين و ارزش هاى دينى است; چنان كه خداوند متعال درباره حكم دفاع مى فرمايد: «اگر خدا بعضى از مردم را به بعض ديگر دفع نمى كرد، ديرها و كليساها و كنشت ها و مسجدها، كه نام خدا در آن بسيار ياد مى شود، ويران مى گرديد.»(حج:۴۰)

خداوند نفرمود اگر قانون دفاع نبود، شهرهاى شما ويران و تعداد شما كاسته مى شد، بلكه فرمود: اگر قانون دفاع نبود، مراكزى، كه نام خدا در آن جا برده مى شد، ويران مى گشت.
علاّمه طباطبائى(رحمه الله) در تفسير آيه مذكور، مى فرمايد: «اين آيه در مقام تعليل، نسبت به تشريع قتال و جهاد قرار دارد و حاصلش اين است كه تشريع قتال به منظور حفظ مجتمع دينى از شرّ دشمنان دينى است كه مى خواهند نور خدا را خاموش كنند; زيرا اگر جهاد نباشد، همه معابد دينى و شعاير الهى ويران گشته، عبادات و مناسك از ميان مى رود… و اگر تنها «معابد» را نام برده، با اين كه اگر اين دفاع نباشد اصل دين باقى نمى ماند تا چه رسد به معابد آن، بدين جهت است كه معابد مظاهر دين و شعاير و نشانه هاى دين است كه مردم به وسيله آن به ياد دين مى افتند و در آن ها نشسته، احكام دين را مى آموزند و صورت دين را در اذهان مردم حفظ مى كنند.»( [۴]) در منطق دين باوران ارزش دين به مراتب، بالاتر از جان و مال است و در صورتى كه دين به خطر بيفتد، همه آن ها بايد فداى دين شوند. على(عليه السلام)در اين باره فرمودند: «آن گاه كه حادثه اى پيش آمد، اموالتان را سپر جانتان قرار دهيد و در حفظ جانتان بكوشيد. اما اگر حادثه اى پيش آمد كه دينتان در معرض خطر قرار گرفت، جانتان را فداى دينتان سازيد كه آن كس كه دينش از بين برود، نابود است و غارت زده كسى است كه دينش به غارت برود.»( [۵])

و از وظايف مهم حكومت اسلامى، حفظ دين و شعاير دينى است; چنان كه(عليه السلام)فرمودند: «خدايا، تو مى دانى كه حكومت را براى سلطنت كردن يا كام يابى از دنيا نمى خواهم، بلكه براى احياى نشانه هاى دينت مى خواهم.»( [۶])
امام على(عليه السلام); تجسّم حقيقت اسلام

يكى از راه هاى دست يابى به ديدگاه اسلام در زمينه هاى مختلف بررسى سيره اهل بيت(عليهم السلام)است. زيرا اهل بيت(عليهم السلام) تعيّن عينى اسلام هستند. امام على(عليه السلام) نيزمصداق عينى اسلام و قول و فعل او جلوه معارف و احكام الهى است. و براى همه كسانى كه در جستار راه كمال هستند، الگو و اسوه اى نيكوست. او قرآن ناطق است و كتاب خدا قرآن صامت. از اين رو، آن گاه كه معاويه به پيشنهاد عمرو عاص دستور داد كه قرآن ها را بر سرنيزه كنند و خواست افراد خام و ساده لوح رابفريبد، على(عليه السلام)فرمود: «قرآن ناطق منم.»( [۷]) پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به بيان هاى گوناگون، از جايگاه رفيع علمى و معنوى على(عليه السلام) خبر داده، تا جايى كه او را محور حق معرفى نموده است: «علىٌ مَعَ الحقُ و الحقُّ معَ على يَدوُرُ مَعَهُ حيثما دار»;( [۸]) على با حق معيت دارد و حق با على، و حق چونان پروانه بر گرد شمع وجودش مى چرخد.

روايات فراوان ديگرى نيز به همين مضمون در كتب روايى شيعه و سنّى آمده است كه همگى ما را به يك حقيقت رهنمون مى شود و آن اين كه بين حق و على(عليه السلام) تطابق و توزان وجود دارد و وجه اين توازن چيزى جز تعيّن و تقرّر حقيقت اسلام در على(عليه السلام) نيست. جايگاه بلند على(عليه السلام) را از آيه شريفه تطهير بايد جستوجو كرد كه بر اين اساس، به اتّفاق شيعه و سنّى، على(عليه السلام)جزو اهل بيت(عليهم السلام)است كه خداوند متعال رجس و پليدى را از آنان دور ساخته و عصمتشان را تأييد كرده است.( [۹]) بدين روى، اين مقال درصدد بررسى و كالبدشكافى مفهوم «تساهل و تسامح» در سيره اميرالمؤمنين على(عليه السلام)است.

تساهل و عدم تساهل درسيره على(عليه السلام)
در يك بيان كلّى، مى توان گفت: على(عليه السلام)در مسائل مربوط به حقوق شخصى خودش، بسيار متساهل بود و هرگز به خاطر منافع شخصى با كسى دشمنى نكرد، اما در جايى كه حقوق مردم و يا حدود الهى و اصول اسلامى مورد تعرّض قرار مى گرفت، بسيار نامتساهل بود. او مظهررحمت وغضب خدابود; در مواردى، مهربان و اهل گذشت و در مواردى، بسيار خشن و نابردبار; از سويى، اشك يتيمى دل او را مى لرزاند و از سوى ديگر، وقتى درمقابل دشمنان خداواسلام قرار مى گرفت، تا جان آن ها را نمى ستاند آرام نمى نشست. جرج جرداق مسيحى در كتاب خود، مى نويسد: «آيا فرمانروا و حاكمى را ديده ايد كه بگويد من بايد به گرسنگى بسازم; چون در ناحيه دوردست مرزهاى كشورم، گرسنگانى وجود دارند؟ آيا اميرى را سراغ داريد كه دورترين افراد سر حدّ كشورش را مدّ نظر داشته باشد؟ و اگر نمى تواند همه آن ها را سير كند، خود نيز گرسنه بماند و حتى از فرزندان و اصحاب خود بخواهد كه آن ها هم گرسنه بمانند و غذايى سير نخورند؟ آيا سلطانى را مى شناسيد كه به نفس خود زنهار بدهد كه مبادا نان سير بخورد، چون در كشورش گرسنگانى هستند؟ آيا حكم رانى را سراغ داريد كه از پوشيدن لباس نرم خوددارى كند، زيرا كه در گوشه و كنار كشور، كسانى هستند كه لباس زبر به تن دارند؟ و بيم داشته باشد از اين كه درهمى پس انداز كند، چون در بين مردم، تهى دستان يا حاجتمندان وجود دارند؟

… خود او مى فرمايد: آيا من قانع باشم كه مرا اميرالمؤمنين بنامند و با آن ها در ناملايمات روزگار و رنج بسيار سهيم و شريك نباشم؟ و سوگند به خدا كه اگر هفت اقليم و آنچه را در زير اين افلاك هست به من بدهند كه از دهان مور ضعيفى پوست جوى را بگيرم وحق اوراسلب كنم،اين كاررا نخواهم كرد.»( [۱۰])

على(عليه السلام) كه اين چنين نسبت به بندگان خدا مهربان است، وقتى در برابر كسانى قرار مى گيرد كه حدّى از حدود الهى را نقض كرده اند، بدون هيچ تأملى آنان را مجازات مى كند; دست سارق را قطع مى كند و زانى و زانيه محصنه را سنگ سار مى نمايد و در برابر اخلال گران امنيت جامعه مى ايستد و هزاران نفر از آنان را به هلاكت مى رساند. اساساً انسان هاى هدف دار كه درباره منفعت خود نمى انديشند و در پى تحقق فكرى در اجتماع هستند، ممكن نيست كه با همه مردم به يك گونه برخورد كنند. شهيد مطهرى درباره اين صفت على(عليه السلام)مى نويسد: «على از مردانى است كه هم جاذبه دارد و هم دافعه. و جاذبه و دافعه او سخت نيرومند است … دوستانى دارد عجيب، تاريخى، فداكار، با گذشت، از عشق او همچون شعله هايى ازخرمن آتش، سوزان و پرفروغ اند; جان دادن در راه او را آرمان و افتخار مى شمارندو در دوستى او همه چيز را فراموش كرده اند … على به همين شدّت، دشمنانى سرسخت دارد; دشمنانى كه از نام او به خود مى پيچيدند. على از صورت يك فرد بيرون است و به صورت يك مكتب موجوداست.»( [۱۱])

از اين رو،حضرت على(عليه السلام) در مواردى، بسيار متساهل و در مواردى شديداً نامتساهل بودند. مهم اين است كه موارد تساهل و عدم تساهل در سيره حضرت(عليه السلام)تبيين شودو ملاك هاى آن ها مشخص گردد.
انعطاف ناپذيرى در اصول

اصول اعتقادى و ارزش هاى اساسى در اسلام ارزش هايى ثابت و واقعى است; هرگز تابع خواست و سليقه افراد نمى باشد تا بتوان درباره آن ها سازش يا تساهل كرد. (همان گونه كه ضروريات علم هندسه و رياضيات هرگز با خواست افراد گره نخورده و قابل مسامحه نيستند.)
در منطق اسلام، هدايت و ضلالت و حق و باطل يكسان نيست خداوند متعال مى فرمايد: «بگو: پليد و پاك يكسان نيست، هر چند فراوانى پليدتو رابه شگفت آورد.» (مائده: ۱۰۰)
ـ «بگو: آيا كسانى كه مى دانند با كسانى كه نمى دانند يكسانند؟» (زمر: ۹)

ـ «آيا كسى كه مؤمن است هم چون كسى است كه از فرمان > >] خداى [ بيرون رفته؟ هرگز برابر نيستند.» (سجده: ۱۸)
از افتخارات على(عليه السلام)، پاى بندى به اصول اساسى اسلام و عشق ورزيدن به آن هاست. مرورى اجمالى بر زندگى سراسر نورانى على(عليه السلام) اين حقيقت را نشان مى دهد كه اسلام از چنان عظمتى نزد آن حضرت(عليه السلام) برخوردار است كه براى جان خويش و فرزندانش در برابر اسلام هيچ ارزشى قايل نمى باشد و هرگاه اسلام به خطر افتاده با جان خود از ناوك دشمنان استقبال كرده است. در اين جا، تنها به يكى از بيانات على(عليه السلام) كه نشان دهنده نگرش امام(عليه السلام) و دل سپردگى او به اسلام است اشاره مى كنيم:

«آگاه باشيد! اسلام آيينى است كه خداوند براى خويشتن انتخاب نموده، آن را با علم خويش آماده ساخته (و سخت به آن اهتمام ورزيده)، بهترين مخلوقاتش (يعنى محمد(صلى الله عليه وآله)) را براى تبليغ آن برگزيده است، پايه هاى آن را بر محبت خويش قرار داده، اديان و مذاهب را با عزّت و قدرت اسلام ضعيف نموده، مذاهب ديگر را با اعتلاى آن پايين قرار داده، با احترام و نفوذ آن دشمنانش را خوار گردانيده، با نصرت و يارى آن مخالفان سرسختش را مخذول كرده، با نيرومند ساختنش اركان ضلالت را درهم كوبيده و تشنگان را از چشمه زلال آن سيراب ساخته است; (خداوند) اسلام را طورى قرار داد. كه هرگز پيوندهايش شكسته نشود، حلقه هايش گسسته نگردد، اساس و ريشه اش ويرانى نپذيرد، در پايه هايش زوال راه نيابد، درخت وجودش كنده نشود، مدتش پايان نگيرد و قوانينش غبار و كهنگى به خود راه ندهد …

بنابراين، اسلام … چراغى است كه شعله هاى آن برافروخته شده، منار هدايتى است كه مسافران راه حق با آن رهبرى مى شوند و پرچمى است كه براى راه نمايى پويندگان (راه خدا) نصب گرديده است. اسلام در پيشگاه خداى متعال، داراى اركانى مطمئن، بنايى بلند، دليلى درخشنده، شعله اى روشنى بخش، برهانى نيرومند و مناره اى بلند پايه است كه ستيز و معارضه با آن امكان پذير نيست. پس آن را گرامى داريد، از آن تبعيت كنيد، حق آن را ادا نماييد و آن را در جايگاه مناسب و شايسته خود قرار دهيد و آن چنان كه هست، آن را بپذيريد.»( [۱۲])

على(عليه السلام) به دليل همين بينش و اعتقاد درباره اسلام، هرگز سازش درباره آن را جايز نمى داند و مبارزه با تهديدكنندگان اسلام و حكومت دينى را لازم مى شمارد. يادآورى اين نكته لازم است كه نتيجه عشق به اسلام و يقين به درستى آن، ستيز با ديگران نيست. على(عليه السلام) در دوران حكومت خود، نسبت به پيروان ساير مكاتب و اديان با بردبارى و مدارا رفتار مى كردند، حقوق آن ها در چارچوب مقررات اسلام رعايت مى شد و همواره باب گفتوگو و مناظره در مورد اساسى ترين اصول دين باز بود. مناظرات على(عليه السلام) با مخالفان اسلام گواه اين است كه آن بزرگوار در زمينه معرفت با سعه صدر با آنان برخورد مى كردند.( [۱۳])

از نظر اسلام، مدارا با پيروان ساير مكاتب به معناى احترام به عقيده باطل و خرافى آن ها نيست; زيرا از نظر اسلام، اين كار نوعى اغراى به جهل است كه عقلاً و شرعاً ممنوع مى باشد. اگر عده اى گرفتار خرافه هستند، عقل و شرع آگاهى دادن به آن ها را لازم مى داند، نه آن كه كارى كنيم كه آن ها بيش تر در جهل غوطهور شوند. برخورد حضرت ابراهيم(عليه السلام) با بت هايى كه مورد پرستش واحترام بت پرستان بود و هم چنين روش پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)درفتح مكّه با بت هايى كه به كعبه آويزان بودند، قابل تأمل است. استاد مصباح يزدى در اين باره مى فرمايد: «نظام ارزشى كه امروزه در دنيا تعريف مى شود … تسامح و تساهل است كه معناى آن اين است كه نسبت به كسانى كه عقايد، اخلاق و رفتارشان مخالف ماست، احترام بگذاريم و عكس العمل تندى نشان ندهيم، چه اين عقايد دينى باشد يا سياسى و علمى. و تبليغ مى كنند انسان سالم و با اخلاق و ارزشمند كسى است كه ديگران را تحمل كند و به عقايد ديگران احترام بگذارد; اگر كسى بت پرست است در مقابل بت سجده مى كند … بايد به عقيده او احترام بگذارند; همه بايد تسامح و تساهل داشته باشند و عقايد افكار و رفتار ديگران را تحمل كنند.

اما از نظر اسلام، ارزش اين است كه شما پايبند به اصول اسلامى باشيد و به جاى احترام به بت و گاو، به خداوند احترام بگذاريد.بگوييد عقيده حق چيست، عقيده باطل كدام است، براى مردم دليل بياوريد و آن ها را از كار زشت بازداريد. اين منطق اسلامى و قرآنى است.»( [۱۴])

تساهل و حقوق شخصى
على(عليه السلام) در مواردى كه رفتار و گفتار ديگران به گونه اى موجب تضييع حقوق شخصى آن حضرت (عليه السلام) بودوعفو و گذشت به معناى ظلم پذيرى و موجب تقويت فساد و تباهى متخلِّف تلقى نمى گرديد، با تساهل و تسامح برخورد مى نمود. آيات و رواياتى نيز كه به حلم، عفو، صفح، مدارا، رفق و رأفت سفارش مى كند، عمدتاً در همين جهت مى باشد; چه اين كه تساهل در حقوق اجتماعى و حدود الهى، نوعى از بين بردن قوانين و مقررات فردى و اجتماعى اسلام و مستلزم كمك به ظلم و فساد است كه آيات فراوانى از آن نهى كرده است.

در اين باره، فرمايش مرحوم علاّمه طباطبائى(رحمه الله) بسيار گوياست. وى در تفسير آيه شريفه «خُذِ العَفْوَ و أمُرْ بِالْعُرفِ وَ اَعْرِض عنَ الْجاهلينَ» (اعراف: ۱۹۹)، مى فرمايد: «معناى اين كه فرمود: «بگير عفو را»، اين است كه همواره بدى هاى اشخاصى را كه به تو بدى مى كنند، بپوشان و از حقِ انتقام، كه عقل اجتماعى براى بعضى بر بعضى ديگر تجويز مى كند، صرف نظر نما و هيچ وقت اين رويه را ترك مكن. البته اين چشم پوشى، نسبت به بدى هاى ديگران و تضييع حق شخصى است و اما مواردى كه حق ديگران با اسائه به ايشان ضايع مى شود، عقل در آن جا عفو و اغماض را تجويز نمى كند; براى اين كه عفو در اين گونه موارد، وادار كردن مردم به گناه است و مستلزم اين است كه حق مردم به نحو اشد، تضييع گردد… پس منظور از اين كه فرمود: «خُذالعفو» اغماض و نديده گرفتن بدى هايى است كه مربوط به شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله) بوده و سيره آن حضرت(صلى الله عليه وآله)نيز همين بود كه در تمام طول زندگى اش از احدى براى خود انتقام نگرفت.»( [۱۵])

همچنين مرحوم علاّمه در تفسير آيه شريفه «فَبما رَحْمَة مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُم و لَوْ كُنْتَ فَظاً غليظَ الْقَلب لانَفَضُّوا مِنْ حَولِك فاعْفُ عَنْهم و اسْتَغْفر لَهُم» (آل عمران: ۱۵۹)، مى فرمايد: «عفو و استغفار چنان مطلق نيست كه حتى اگر فردى مرتكب قتل شد، او را هم ببخشايد و يا اگر زنا كرد، تنها برايش طلب مغفرت كند و حدّ شرعى را بر او جارى نسازد. چون اگر اطلاق تا اين مقدار شمول داشته باشد، باعث لغو شدن تشريع مى گردد.»( [۱۶])

برخى از مدعيان روشن فكرى به دليل غفلت از اين حقيقت و بدون تفكيك مسائل از همين آيات براى تساهل در مسائل فرهنگى، اجتماعى و سياسى استفاده كرده اند.( [۱۷])
اميرالمؤمنين(عليه السلام) هرگز به دليل منافع شخصى خودش با كسى، دشمنى نكردند و از كسى بدين سبب، انتقام نگرفتند. ايشان درباره ماجراى غصب خلافتش مى فرمايند: «به خدا سوگند، ابن ابى قحافه (ابوبكر) رداى خلافت را بر تن كرد، در حالى كه به خوبى مى دانست كه من براى پيشوايى مسلمانان همچون محور آسيا هستم. و هم چنين مى دانست كه من به منزله كوه بلندى هستم كه سيل دانش و فضيلت از دامنه ام سرازير است و هيچ مرغ بلندپروازى را ياراى اوج گرفتن بر افكار و انديشه هاى بلندم نيست … با اين حال، از خلافت صرف نظر كردم ولباس خلافت را رها ساختمو دامن خود را ازآن درپيچيدم.»( [۱۸])

البته اين تدبير على(عليه السلام) بر اساس مصالحى بود كه در جاى خود، تبيين شده است. نكته قابل توجه در اين زمينه، فرمايش حضرت(عليه السلام)در ماجراى بيعت باعثمان است كه فرمودند: «به خدا سوگند، مادامى كه كار مسلمانان رو به راه باشد و تنها بر من جور شده باشد، مخالفتى نخواهم كرد و هم چنان خاموش خواهم ماند. و اين كار را به خاطر آن انجام مى دهم كه اجر و پاداش برم و از زر و زيورهايى كه شما به سوى آن مى دويد پارسايى ورزيده باشم.»( [۱۹])

هم چنين على(عليه السلام) با الهام از كلام خداوند، كه مى فرمايد: «ولْيَعْفُوا ولْيَصْـفحُوا اَلا تُحِبُّونَ اَنْ يَغْفِرَاللّهُ لكُمْ» (نور: ۲۲۱)، درباره ابن ملجم مرادى مى فرمايند; «… اگر زنده بمانم، خودم ولّى خون خويشم و اگر بميرم، مرگ ميعاد و قرارگاه من است. اگر عفو كنم، عفو براى من، موجب تقرّب به خداست و براى شما نيكى و حسنه. بنابراين، عفو كنيد. آيا دوست نداريد خدا شما را مشمول عفو و آمرزش خويش قرار دهد؟»( [۲۰])

آن بزرگوار، حلم و بردبارى نسبت به جاهلى را كه از روى سفاهت و نادانى به انسان اهانت مى كند كارى شايسته مى دانند و در اين باره مى فرمايد: «انسان نادانى كه از روى جهل با من روبه رو مى شود (بد مى گويد)، من كراهت دارم جواب او را بدهم; او به جهل خويش مى افزايد و من بر حلم خود;مانندعودى كه درآتش مى سوزد، ولى بوى خوشى از آن ساطع مى گردد.»( [۲۱])