سيري در تاريخ تحليلي صدر اسلام

مقدمه
ستایش برازنده خدایی است که فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْکُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيَما اخْتَلَفُوا فِيهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلَّا الَّذِينَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ فَهَدَي اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللّهُ يَهْدِي مَن يَشَاءُ إِلَي‏ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ ).

«مردم (در آغاز) يك دسته بودند; (و تضادى در ميان آنها وجود نداشت. بتدريج جوامع و طبقات پديد آمد و اختلافات و تضادهايى در ميان آنها پيدا شد، در اين حال) خداوند، پيامبران را برانگيخت; تا مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسمانى، كه به سوى حق دعوت مى‏كرد، با آنها نازل نمود; تا در ميان مردم، در آنچه اختلاف داشتند، داورى كند. (افراد باايمان، در آن اختلاف نكردند;) تنها (گروهى از) كسانى كه كتاب را دريافت داشته بودند، و نشانه‏هاى روشن به آنها رسيده بود، به خاطر انحراف از حق و ستمگرى، در آن اختلاف كردند. خداوند ، آنهايى را كه ايمان آورده بودند، به حقيقت آنچه مورد اختلاف بود، به فرمان خودش، رهبرى نمود. (اما افراد بى‏ايمان، همچنان در گمراهى و اختلاف، باقى ماندند) و خدا، هر كس را بخواهد، به راه راست هدايت مى‏كند».(البقره: ۲۱۳).

و گواهی می‌دهم که هیچ خدایی به حق جز خدای یگانه و بی‌شریک وجود ندارد، همچنانکه خداوند خود شهادت می‌دهد:
(شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِکَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ قَائِماً بِالْقِسْطِ لاَ إِله إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَکِيمُ)

«خداوند، (با ايجاد نظام واحد جهان هستى،) گواهى مى‏دهد كه معبودى جز او نيست; و فرشتگان و صاحبان دانش، (هر كدام به گونه‏اى بر اين مطلب،) گواهى مى‏دهند; در حالى كه (خداوند در تمام عالم) قيام به عدالت دارد; معبودى به حق جز او نيست، كه هم توانا و هم حكيم است».(آل عمران: ۱۸).

و گواهی می‌دهم محمد ص بنده و رسول خداست که سلسله نبوت با بعثت ایشان مهر خاتم خورد، و خداوند ایشان را وسیلۀ هدایت، اولیای خویش گردانید و در قرآن ایشان را اینگونه ستود: لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَاعَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْکُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ. فَإِن تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لاَإِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَکَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ﴾. «به يقين، رسولى از خود شما بسويتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است; و اصرار بر هدايت شما دارد; و نسبت به مؤمنان، رئوف و مهربان است. اگر آنها (از حق) روى بگردانند، (نگران مباش.) بگو: «خداوند مرا كفايت مى‏كند; هيچ معبودى به حق جز او نيست; بر او توكل كردم; و او صاحب عرش بزرگ است.». (التوبه: ۱۲۸-۱۲۹).

بهترین درود و کامل‌ترین سلام خدا بر او باد، اما بعد:
آنچه تقديم حضور عزيزان بلاخص قشر دانشجو ميگردد چكيده اي است از مسايل تاريخي و مذهبي از ديد گاه اسلام ازكتب معتبر شيعه و سني،كسانيكه هدفشان اشاعه اسلام ناب بوده و وقايع تاريخي و مذهبي را به قلم صدق و حقيقت نگاشته اند ،نه متعصبان مقلد كه فريب خورده استعمار غرب و دنباله رو يهود و نصاري هستند و هدفي جز اختلاف و در هم شكستن صفوف مسلمانان در ذهن ندارند.در اين كتاب سعي شده تمام مسايل اختلافي مسلمانان با مدارك علمي و تاريخي و با در نظر گرفتن خدا و قرآن و روشن نمودن حقايق بررسي و ارائه گردد،ومهمترين علتي كه بنده حقير را به گردآوري اين كتاب واداشت اصرار و تشويق دوستان عزيز دانشجويي كه طالب حقيقت هستند بوده ،و در پاسخ به توهيناتي كه به نام اسلام در كتب مختلف به خصوص كتاب تاريخ تحليلي صدر اسلام كه در دانشگاههاي كشور نيز تدريس مي شود ،مي باشد.اميد است خداوندمتعال به همه ماتوفيق

سعادت،كاميابي و كمال عنايت فرمايد و همه مارا در شاهراه حقيقتخواهي ،حقيقتجويي و حقيقتگويي قرارداده و مار را از متعصب بودن و مقلد بودن كوركورانه بدور دارد. آمين
تذكر:خواننده گرامي،ترجمه آيات و احاديث كه در مباحث مختلف كتاب ذكر شده ترجمه دقيق متون نبوده و ممكن است با ترجمه ومعني اصلي مقداري تفاوت داشته باشد لذا اگر در ترجمه و معاني متون و يا در تايپ،جمله نويسي و چاپ مطالب اشتباه و اشكالي مشاهده كرديد آن را به حساب حب و بغض نگذاريد و بنده حقير را مورد عفو قرار دهيد.در ضمن شما مي توانيد جهت ارتباط با نويسنده جهت رفع مشكلات و عرض انتقاد و پيشنهاد به آدرس ايميلabolvafa_farughi@yahoo.com مراجعه كرده ومارا از موارد فوق آگاه سازيد . ومن الله توفيق

ابوالوفاء فاروقي(ع.ش)
بهار ۸۷

فصل اول:
اهل بيت و صحابه

بخش اول:اهل بيت كيست؟
تعريف شامل:
بنابر قول صحيح اهل بيت كساني هستند كه صدقه بر ‌آنان حرام است،‌ كه عبارتند از همسران، فرزندان و هر زن و مرد مسلماني كه از نسل عبدالمطلب باشد. مثل بني هاشم ابن عبدمناف.
ابن حزم در جمهرة أنساب العرب (ص۱۴) مي فرمايد:
«هاشم ابن عبدعناف فرزندي به نام شيبه داشت كه همان عبدالمطلب است و محور خاندان او همين شيبه است و براي هاشم جز از طرف عبدالمطلب نسل ديگري باقي نمانده است».

توضيح بيشتر جزئيات خاندان عبدالمطلب را در كتابهاي ذيل مي توانيد ملاحظه فرمائيد.
جمهره انساب العرب از ابن حزم ص ۱۴و ۱۵ و التبيين في انساب القرشيين از ابن قدامه ص ۷۶ ومنهاج السنه از ابن تيميه ۷/۳۰۴و۳۰۵ و فتح الباري از ابن حجر۷/۷۸و۷۹٫
پسر عموهاي پيامبر
دليل اينكه پسر عموهاي حضرت رسول در اهل بيت ايشان داخل هستند اين روايت صحيح مسلم است (شماره ۱۰۷۲) كه عبدالمطلب ابن ربيعه ابن الحارث ابن عبدالمطلب مي فرمايد:
«او و فضل ابن عباس خدمت رسول خدا رفتند و از ايشان خواستند كه آنها را در بيت المال استخدام فرمايد تا اينكه بتوانند از حقوقي كه از اين راه بدست مي آورند ازداوج كنند، رسول خدا فرمودند:

(إن الصدقه لا تنبغي لآل محمد إنما هي أوساخ الناس) «براي آل محمد صدقه مناسب نيست زيرا كه صدقه چرك مال مردم است ».
آنگاه دستور دادند كه آنها ازدواج كنند و مهرشان را از سهم خمس پرداختند.»
بعضي علماء از جمله امام شافعي(رح) و امام احمد(رح)، بني مطلب بن عبد مناف را در تحريم صدقه به بني هاشم ملحق كرده اند، به دليل اينكه در گرفتن سهم خمس الخمس با هم شريك بودند، زيرا در حديثي كه امام بخاري در صحيحش (شماره۳۱۴۰) از جبير ابن مطعم روايت مي كند آمده است كه:
«پيامبر به بني هاشم و بني مطلب سهم دادند و به برادران ديگرشان مانند بني عبد شمس و نوفل سهم ندادند، معنايش اين است كه بني هاشم و بني مطلب در يك حكم بودند.»

همسران پيامبر
دربارة اينكه همسران پيامبر ما در آل بيت ايشان داخلند دليلش اين ارشاد خداوندي است:
وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الجَاهِلِيَّةِ الأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ البَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً وَاذْكُرْنَ مَا يُتْلَى فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ وَالحِكْمَةِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ لَطِيفاً خَبِيراً

«و در خانه هاي خود بمانيد و چون زينت نمايي (عصر) جاهليت پيشين زينت ننماييد و نماز بر پاي داريد و زكات بپردازيد و از خداوند و رسولش فرمان بريد. ‌اي اهل بيت. جز اين نيست كه خداوند مي خواهد پليدي را از شما دور كند و چنانكه بايد شما را پاكيزه گرداند و هر آنچه را كه از آيه هاي خداوند و حكمت در خانه هايتان خوانده مي شود ياد كنيد، بي گمان خداوند باريك بينِ آگاه است.» (الأحزاب:۳۴-۳۲٫)

اين آيه به طور حتم دلالت مي كند كه امهات المؤمنين در اهل بيت داخلند،‌ زيرا سياق قبل و بعد از اين آيه خطاب به آنها است.آيات ديگري نيز در قرآن اشاره به اين امر دارد از جمله:( (الصافات: ۱۳۳ ـ۱۳۵)و(العنكبوت: ۳۲-۳۳)و(النمل: ۵۷)و(الأعراف: ۸۳).و(يوسف: ۲۵)و…)
دفع يك اشكال

بايد توجه داشت كه اين با روايتي كه در صحيح مسلم (شماره ۲۴۲۴) به نقل از ام المؤمنين عايشه ا آمده منافات ندارد.
ملاحظه فرمائيد: حضرت عايشه ا مي فرمايد:
«پيامبر هنگام چاشت كسايي كه از موي سياه بافته شده بود بر تن داشتند و از خانه بيرون رفتند، حسن ابن علي م آمد او را باخود زبر كساء داخل كردند، ‌سپس حسين آمد با ايشان داخل شد، سپس فاطمه آمد او را داخل كردند سپس علي آمد او را هم داخل كردند، ‌آنگاه فرمودند:
(إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهركم تطهيرا)

« اي اهل بيت. خداوند مي خواهد پليدي را از شما دور كند و چنانكه بايد شما را پاكيزه گرداند».
زيرا آية كريمه دلالت آشكار دارد كه امهات المؤمنين در اين فضيلت داخلند چونكه خطاب در آيات مذكوره متوجه آنها است، و علي و فاطمه و حسن و حسين م با دلالت سنت كه در اين حديث ذكر شده مشمول اين فضيلت مي گردند.
دفع يك اشكال ديگر

اينكه پيامبر اين چهار نفر م را بطور خصوص در اين حديث ذكر فرمودند مستلزم اين نيست كه اهل بيتش منحصر به همينها باشد و بقيه را شامل نشود، حد اكثر دلالت حديث اين است كه آنها از خصوصي ترين افراد اهل بيت ايشان هستند.
يك مثال
مثال دلالت اين آيه بر دخول همسران پيامبر در اهل بيتش و دلالت حديث حضرت عائشه ا كه گذشت بر دخول علي و فاطمه و حسن و حسين م در اهل بيتش مثل دلالت اين ارشاد خداوندي است:
لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أحق أن تقوم فيه
« به راستي مسجدي كه از روز نخست بر تقوي بنيان نهاده شده است سزاوار تر است كه در آن بايستي».(التوبة:۱۰۸).
كه مراد از آن مسجد قباء است. و دلالت سنت در حديثي كه امام مسلم در صحيحش (شماره۱۳۹۷) نقل مي كند كه:
« مراد از مسجدي كه بر تقوي بنا شده مسجد خود حضرت صلى الله عليه و آله و سلم است».

‌اين مثال را شيخ الاسلام ابن تيميه رحمة الله عليه در رساله اش( «فضل اهل البيت و حقوقهم» (ص ۲۰-۲۱) ذكر كرده است.
همسران حضرتش در لفظ «آل» داخلند زيرا مي فرمايند: (إن الصدقة لا تحل لمحمد و لا لآل محمد)
«بي ترديد براي محمد و آل محمد صدقه حلال نيست».

دلالت حديث از اينجاست كه از خمس به اٌمهات المؤمنين سهم داده مي شد.
و همچنين روايت ابن ابي شيبه در مصنفش (ج۳/۲۱۴)كه با اسناد صحيح از ابن ابي مليكه نقل مي كند كه:
(إنّ خالد بن سعيد بعث إلي عائشه ببقرة من الصدقة فردتها و قالت: إنا آل بيت محمد لا تحل لنا الصدقة)
« خالد بن سعيد خدمت حضرت عائشه ا از مال صدقه گاوي فرستاد، ام المؤمنين آنرا رد كرد و فرمود: براي «ما اهل بيت محمد» صدقه حلال نيست».
دلائلي بر دخو ل ازواج مطهرات در اهل بيت

ابن قيم رحمة الله عليه در كتابش جلاء الأفهام (ص۳۳۱-۳۳۲) در تأييد كساني كه به دخول ازواج مطهرات در اهل بيت حضرتش قائل هستند دلائلي ذكر مي كند از جمله مي فرمايد: آنها مي گويند:

« اينكه عموما همسر جزو اهل بيت شخص بشمار مي رود،‌ بخصوص همسران پيامبر علتش اين است كه آنرا به نسب تشبيه مي كنند چون رابطه آنها با پيامبر قطع نشده است به دليل اينكه آنها چه در حيات و چه بعد از وفات حضرتش بر غير ايشان حرامند، چون مادر همه مؤمنان هستند، لذا آنها چه در دنيا و چه در آخرت همسران خود پيامبر هستند،‌ پس سببي كه آنها با پيامبر هستند يعني نكاح، قائم مقام نسب است. لذا پيامبر فرموده اند كه به آنها درود فرستاده شود، به همين جهت است كه بنا بر قول صحيح،- چنانكه امام احمد رحمة الله عليه نيز بر اين باور است- صدقه بر آنها حرام است زيرا صدقه چرك مال مردم است، ‌و خداوند شان و منزلت اين شخصيت استثنائيو اهل بيت ايشان را از چرك مال مردم محفوظ داشته است.

ابن قيم مي گويد: تعجب مي کنم كه چگونه همسران ايشان در اين فرموده حضرت (اللهم اجعل رزق آل محمد قوتا) و در اين فرموده شان درباره قرباني (اللهم هذا عن محمد وآل محمد) و در فرموده حضرت عائشه ا كه (ما شبع آل رسول الله من خبز بر) و در دعاي نماز گذار (اللهم صلى علي محمد و علي آل محمد) داخلند ولي در اين فرموده حضرت (إن الصدقة لا تحل لمحمد و لا لآل محمد) داخل نيستند با اينكه صدقه چرك مال مردم است، قطعا همسران رسول الله از بقيه اولي ترند كه از آن پاك و دور باشند.

اگر گفته شود که صدقه بر آنان حرام است بر موالي يعني غلامان و كنيزان آزاد شده شان نيز بايد حرام باشد چنانكه وقتي صدقه بر بني هاشم حرام شد بر موالي شان نيز حرام گرديد، به روايت صحيح ثابت است كه بر بريده كه كنيز ام المؤمنين حضرت عائشه ا بود حرام ندانست؟ مي گوئيم: درست است، شبهة كساني كه آنرا براي همسران پيامبر حرام دانسته اند همين است. پاسخ اين است كه تحريم صدقه بر همسران پيامبر اصالتاٌ نيست، بلكه مبني بر تحريم آن بر خود رسول الله است، زيرا قبل از رابطه آنان با پيامبر صدقه بر آنان حلال بوده است، پس آنها در اين تحريم فرع هستند و تحريم بر مولي فرع تحريم بر سيد است، از ‌آنجايي كه تحريم بر بني هاشم اصل بود، بر موالي شان نيز به تبع آنان حرام گرديد، و چونكه تحريم بر همسران حضرتش تابع بود ممكن نبود كه تحريم موالي بر آنان بنا شود زيرا كه فرع بر فرع بنا نمي شود گفته اند، خداوند متعال فرموده:

 

يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفَاحِشَه مُبَيِّنه يُضَاعَفْ لَهَا العَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً 
«اي زنان پيامبر، هر كس از شما كار ناشايست آشكاري انجام دهد، عذاب در حقّ او دوچندان افزوده مي شود. و اين بر خدواند آسان است.» (الأحزاب:۳۰)
وَاذْكُرْنَ مَا يُتْلَى فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ وَالحِكْمَةِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ لَطِيفاً خَبِيراً (الأحزاب:۳۴)
«و هر آنچه را كه از آيه هاي خداوند و حكمت در خانه هايتان خوانده مي شود، ياد كنيد، بي گمان خداوند باريك بينِ آگاه است».
سپس مي فرمايد:
بنابر اين همسران پيامبر در اهل بيت داخل هستند زيرا اين خطاب در سياق ذكر آنان است و به هيچ عنوان درست نيست كه آنان از بخشي از اين خطاب خارج گردانيده شوند». پايان سخنان ابن قيم (رح)
دليلي ديگر

دليل ديگري كه بر تحريم صدقه بر موالي بني هاشم دلالت دارد روايت ابو داود در سنن (شماره ۱۶۵۰) و ترمذي (شماره۶۵۷) و نسائي (شماره۲۶۱۱) است كه با سند صحيح ثابت شده، البته لفظ ذيل از أبو داود است.
«از ابو رافع روايت شده كه پيامبر شخصي را براي گرفتن صدقه- زكات- از بني مخزوم مكلف فرمودند،‌ آن شخص به أبو رافع گفت تو هم با من بيا، ‌تا اينكه به تو هم از مزد دريافتي، چيزي برسد، گفت بايد از پيامبر بپرسم، وقتي پرسيد فرمودند: (مولي القوم من انفسهم وانا لا تحل لنا الصدقة) «مولاي هر قومي از خود آنان بحساب مي آيد و براي ما صدقه حلال نيست».

عقيده اهل سنت دربارهءاهل بيت
اهل‌ سنت‌ به‌ حضرت‌ علي‌، ائمه‌ (م‌) و ساير اهل‌ بيت‌ رسول خدا صلی الله علیه وسلم عشق‌ مي‌ورزند. حضرت‌ علي همسر حضرت‌ فاطمه‌ زهرا ا و پدر گرامي‌ حسنين‌ قهرمان‌ و مايه‌ افتخار اسلام‌ و مسلمين‌ هستند،وي‌ از زمان‌ طفوليت‌ در ركاب‌ پيامبر صلی الله علیه وسلم از آرمانهاي‌ مقدس‌ اسلام‌ دفاع‌ نموده‌ و از گرامترين‌ و برترين‌ شاگردان‌ مكتب‌اسلامند. اهل‌ سنت‌ حب‌ علي‌ و اهل‌ بيت‌ رسول‌ الله صلی الله علیه وسلم را از علامات‌ ايمان‌ و كينه‌ و بغض‌ ايشان‌ را از نشانه‌هاي‌ نفاق مي‌دانند اين‌ اعتقادي‌ است‌ كه‌ جمهور مسلمين‌ بر آن‌ متفق‌ اند و خلاف‌ آنرا در هيچيك‌ از كتب‌ اهل‌ سنت‌ نمي‌توان‌ يافت‌.

اما آنچه‌ را كه‌ اهل‌ تشيع‌ به‌ حضرت‌ علي‌ نسبت‌ مي‌دهند، از نظر اهل‌ سنت‌ غلو و زياده‌ روي‌ و خارج‌ ازتعاليم‌ اسلام‌ است‌. چنانكه‌ در كتاب‌ مع‌ الخطيب‌ في‌ خطوط‌ العريضة‌ از شيخ‌ انصاري‌ ص‌۱۸ نيز آمده ‌است‌ كه‌ شيعيان‌ معتقدند: ولايت‌ علي‌ كفاره‌ گناهان‌ و دشمني‌ با وي‌ زايل‌ كننده‌ نيكيهاست‌.
در مقدمه‌ تفسير البرهان‌ و در جلد چهارم‌ همين‌ كتاب‌ ص‌۲۲۶ چنين‌ آمده‌ است‌: خداوند فرمود علي‌ حجت‌ من‌ بر تمام‌بندگانم‌ و نور و امين‌ من‌ بر علم‌ من‌ است‌. خداوند آسمانها و زمين‌ را از نور پيامبر و عرش‌ و كرسي‌ را از نور علي‌آفريد.

نسبت‌ دادن‌ اينگونه‌ صفات‌ و خصوصيات‌ الهي‌ به‌ حضرت‌ علي‌ از ديدگاه اهل سنت عملي‌ ناروا، ناپسند است‌. به‌ استنادكتاب‌هاي‌ شيعي‌ اين‌ اعتقاد نيز ميان‌ گروهي‌ از ايشان‌ رايج‌ است‌ كه‌ جبرئيل‌ مي‌بايست‌ بر علي‌ نازل‌ مي‌شد اما اشتباهاً برحضرت‌ محمد نازل‌ شد. جالبتر اينجاست‌ كه‌ اين‌ گروه‌ از اهل‌ تشيع‌ نه‌ تنها خودشان‌ اين‌ افعال‌ و اعمال‌ را باورداشته‌ بلكه‌ سعي‌ دارند سايرين‌ را نيز بدين‌ اعمال‌ و عقايد مجاب‌ سازند.

همچنين‌ از نظر اهل‌ سنت‌ آنچه‌ كه‌ در كتاب‌ رجال‌ الكشي‌ ص‌۱۸۴ از قول‌ حضرت‌ علي‌ آمده‌ است‌ غير واقعي‌ وغيرقابل‌ پذيرش‌ است‌. در آنجا به‌ ايشان‌ نسبت‌ داده‌ مي‌شود كه‌ گفته‌ است‌: من‌ وجه‌ الله و جنب‌ الله هستم‌، من‌ اول‌ و آخر وظاهر و باطن‌ هستم‌، من‌ وارث‌ زمين‌ و راه‌ خدا هستم‌. ما از غلو مسيحيان‌ كه‌ در ابتدا بسيار نبود و بعدها آنرا تا بدان‌ حد رساندند كه‌ بجاي‌ عبادت‌ خداوند پيامبرشان‌ عيسي‌مسيح‌ را عبادت‌ مي‌كردند، عبرت‌ آموخته‌ايم‌. اهل‌ سنت‌ به‌ وصيت‌ پيامبرشان‌ عمل‌ مي‌كنند كه‌ فرمود: «اذكركم‌ الله في‌اهل‌ بيتي»‌. در مورد اهل‌ بيت‌ من‌ از خدا نظر بگيريد.از نظر ما ميراث‌ حضرت‌ محمد يعني‌ عترت‌ و اهل‌ بيت‌ او رابايد گرامي‌ داشت‌. ولي‌برخي از شيعيان‌ متعصب همسران‌ پيامبر عائشه‌ و حفصه‌ رضي‌ الله تعالي‌ عنهما را مورد طعن‌ و نفرين‌ قرارمي‌دهند. و براستي‌ مگر همسران‌ پيامبر از اهل‌ بيت‌ او نيستند.؟ و آيا توهين‌ و اسائه‌ ادب‌ روش‌ پسنديده‌ و جايزي‌است‌؟
بخش دوم:صحابه (ما)

تعريف: تعابير مختلفي براي معني صحابي بيان شده است که دقيق‌ترين و روشن‌ترين و شامل‌ترين آنها تعريف زير است : (کسي را گويند که پيامبر را ملاقات کرده، به او ايمان آورده و مسلمان بميرد).
شهيد ثاني مي‌گويد : (کسي را صحابي گويند که پيامبر را ديده و به او ايمان آورده و مسلمان بميرد هر چند که قبل از وفات خويش و در طول عمر خود هم دچار ارتداد شده باشد. و مراد از ملاقات با پيامبر ، همنشيني، همراهي و حتي ديدار در مسير راه را نيز شامل مي‌شود، حتي اگر پيامبر وي را نديده و با او گفتگو ننموده باشد).( الرعايه : ص ۳۳۹٫)
عبدالله بن جوران الخضيرميگويد: اگر ملاقات با پيامبر درحيات ايشان بوده باشد، براي صحابي کافي است، هرچند که ايشان را هم نديده باشد، همانند : عبدالله پسر ام مکتوم؛ زيرا او از بينايي محروم بوده و در ملاقات با ايشان، وي را نديده است. اما کسي که پس از وفات پيامبر ايمان آورده و قبل از دفن ايشان وي را ديده باشد از جمله صحابي به شمار نمي‌آيد.

منظور از ايمان به پيامبر اينست که به خود ايشان و آنچه بر وي نازل شده است ايمان آورده باشد، پس هر کس که ايشان را ملاقات کند اما بر کفر خود بماند، چه از اهل کتاب باشد يا در زمره منافقين درآيد و بعد از وفات ايشان مسلمان شود، جزو اصحاب محسوب نخواهد شد.و منظور از مسلمان بودن وي تا دم مرگ اينست که اگر پس از وفات پيامبر -مرتد شود و دراين حال بميرد، جزو صحابه نخواهد بود و ارزشي براي اسلام اوليه او نيست.
صحابه از ديدگاه قرآن

خداوند متعال در سوره توبه فرموده است:
﴿وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ مْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ﴾.
«خداوند از پيشگامان مهاجرين و انصار و آنانيكه به آنها اقتدا كردند، راضي و خشنود گشت. و آنان نيز از فضل و پاداش الهي راضي و خرسند گشتند. خداوند براي آنها باغها و بوستانهايي مهيا ساخته كه از زير درختان آن رودها جاري است. آنها در اين باغها و بوستانها جاودان هستند. براستي كه اين سرنوشت پيروزي و سعادت بزرگي است».(التوبة / ۱۰۰)
خالق آسمانها و زمين همچنين فرموده است:

﴿مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ﴾.(الفتح /۲۹)
«محمد فرستاده خداوند است. و ياران او در مقابل كافران بسيار پر صلابت و استوارند. و با يكديگر مهربان و رحيم هستند. آنان را همواره در ركوع و سجود (نماز خواندن) بيني كه فضل و خشنودي الهي را طالبند. نشانه آنها در صورت و پيشاني شان است كه سجده هاي بسيار آنرا از خود بر جا گذاشته است».
خداوند متعال در سوره فتح آيه ۱۸ مى فرمايد:

﴿لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ﴾. «خداوند از مومنين هنگاميكه در زير درخت با تو بيعت كردند راضي و خشنود گشت»(الفتح/ ۱۸)
اين بيعت را بيعت رضوان مي نامند. و سبب انعقاد آن اين بوده كه رسول الله در سال ششم هجري به همراه تقريبا ۱۴۰۰ تن از ياران خود براي اداي عمره بسوي مكه براه افتادند. پيامبر قبل از رسيدن به مكه، عثمان به عفان را بعنوان نماينده و سفير خود نزد مشركين مكه فرستادند تا به آنها اطمينان خاطر دهند كه هدف مسلمانان از اين سفر، جنگ و خونريزي نيست بلكه آنها فقط براي اداي عمره بسوي مكه آمده اند.

مشركين مكه براي مشورت در اين مورد، عثمان بن عفان را براي مدتي نزد خود نگاه داشتند. اين مسأله شايعاتي را در مورد كشته شدن عثمان بر سر زبانها انداخت. رسول الله با شنيدن اين شايعات، ياران خود را زير درختي جمع كرده و از آنها بيعت گرفتند كه در صورت حقيقت داشتن اين شايعات با مشركين مكه وارد جنگ شوند. پيامبر در هنگام بيعت گرفتن، دست راست خود را بلند كرده و فرمودند: اين دست عثمان است. و آنرا به نشانه بيعت در دست ديگر خود قرار دادند. اما پس از مبايعه ديري نپاييد كه عثمان بن عفان بسوي مسلمانان باز گشته و دانسته شد خبر بشهادت رسيدن ايشان شايعه اي بيش نبوده است. شيخ الاسلام ابن تيميه در مورد اين بيعت گفته است: «بيش از ۱۴۰۰ تن در حديبيه در زير درختي با رسول الله بيعت كردند. خداوند در اين آيه خشنودي و رضايت خود را از آنها بيان داشته و مي فرمايد از صدق و اخلاصي كه در قلب آنها وجود داشته با خبر بوده و پيروزي و فتح قريب الوقوعي را به آنها پاداش داده است»( منهاج السنه النبويه لابن تيميه (تحقيق رشاد سالم)۲ / ۱۵-۱۶٫)

و در سوره حشر معبود بر حق مهاجرين را مومنيني توصيف مي كند كه در راه دست يافتن به رضايت الهي از خانه و كاشانه و اموال خود چشم پوشيدند. و انصار را مومنيني معرفي مي كند كه با ايثار و فداكاري از برادران مهاجر خود استقبال كردند. در اين آيات معبود بر حق مهاجرين را اهل صدق و يقين و انصار را اهل رستگاري و فلاح معرفي كرده است.
و در سوره آل عمران خداوند متعال خطاب به ياران رسول الله اينگونه فرموده است:

﴿كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ﴾. (آل عمران /۱۱۰) «شما بهترين و برگزيده ترين امتي هستيد كه [براي نشر دين و هدايت مردم] بپا خاستند».
اگر چه اين آيه تمام مسلمانان را مورد خطاب قرار مي دهد، اما شكي در اين مسأله نيست كه اولين مخاطبان اين فرمايش الهي، ياران رسول الله هستند.
هر كدام از ما به هنگام تلاوت قرآن مجيد، علاوه بر آياتي كه آنها را ذكر كرديم، با آيات بسياري بر خورد مي كند كه همگي بيانگر مقام والا و شامخ ياران رسول الله مي باشند.
صحابه از ديدگاه رسول الله

حديث اول: ابوسعيد روايت کرده مي‌گويد: ميان خالد بن وليد و عبدالرحمن بن عوف دعوايي ايجاد شده بود، خالد او را دشنام داد، پيامبر وقتي شنيد فرمود: «لا تسبوا أحداً من أصحابي؛ فإنَّ أحدکم لو أنفق مثل أُحُدٍ ذهباً ما أدرک مُدَّ أحدهم ولا نصيفه» (صحيح بخاري حديث ۳۶۷۳و صحيح مسلم ۴/۱۹۶۷٫)
هيچ کدام از أصحاب من را دشنام ندهيد، زيرا اگر يکي از شما به اندازه کوه احد طلا انفاق کند به اندازه يک مشت آنان و حتي نصف آن هم نمي‌رسد…
حديث دوم: عمران بن حصين گفته است که پيامبر فرمود: «خير أمتي قرني ثم الذين يلونهم ثم الذين يلونهم» قال عمران: «فلا أدري، أَذَکَر بعد قرنه قرنين أو ثلاثاً» (بخاري، ح: (۳۶۵۰) ومسلم، ح: (۲۵۳۵))

بهترين مسلمانان امت من، کساني هستند که در اين قرن با من زندگي مي‌کنند سپس آناني که بعد از اين قرن مي‌آيند، عمران مي‌گويد: نمي‌دانم آيا پيامبر بعد از قرن خويش دو قرن را گفت يا سه قرن.
حديث چهارم: ابوموسي اشعري از پيامبر روايت کرده که فرمود: «النجوم أمنةٌ للسماء فإذا ذهبت النجوم أتى أهل السماء ما يوعدون، وأنا أمنة لأصحابي، فإذا ذهبتُ أنا أتى أصحابي ما يوعدون، وأصحابي أمنة لأمتي، فإذا ذهب أصحابي أتي أمتي ما يوعدون» («صحيح مسلم، ح: (۲۵۳۱).)

ستارگان براي آسمان امين و سبر هستند وقتيكه ستاره‌ها بروند آنچه به اهل آسمان وعده داده شده بر سرشان مي‌آيد و آنهم قيامت است، و من امين امتم هستم وقتيكه بروم آنچه براي آنان وعده داده شده خواهد آمد و آنهم فتنه مى باشد، «و از فتنه مرتد شدن بسيارى از مسلمانان بعد از وفات رسول الله بود ولى خداوند أبوبكر را مسخر نمود تا در مقابل آنها باسيتد و مانع شود»، و اصحاب من براى امتم امين هستند وقتيكه بروند آنچه برايشان وعده داده شده بر سرشان خواهد آمد و آنهم فتنة و ظلم و جور و باطل است.
حديث پنجم: عمر بن خطاب از پيامبر نقل کرده که فرمود: «أکرموا أصحابي، فإنَّهم خيارکم» (مشکاه المصابيح: ۳/۱۶۹۵و مسند امام احمد، تحقيق احمد شاکر: ۱/۱۱۲٫)
و در روايتي ديگر چنين آمده: «احفظوني في أصحابي» ( ابن ماجه: ۲/۶۴، واحمد: ۱/۸۱، وحاکم: ۱/۱۱۴،)

ياران من را مورد احترام قرار دهيد چون آنان برگزيده‌هاي شما هستند.
حديث ششم: واثله بطور مرفوع از پيامبر نقل مي‌کند که فرمود: «لا تزالون بخير مادام فيکم من رآني وصحبني، والله لا تزالون بخير مادام فيکم من رأي مَن رآني وصاحبني»( ابن ابي‌شيبه: ۱۲/۱۷۸ وابن أبي عاصم: ۲/۶۳۰)
مدام بر خير و نيکي خواهيد ماند، مادام که در ميان شما کسي باشد که من را ديده باشد و با من مصاحبت نموده باشد، بخدا سوگند مدام بر خير خواهيد بود بشرطيکه ميان شما رأي و نظر کسي که من را ديده باشد و با من همنشين بوده باشد وجود داشته باشد.

حديث هفتم: انس از پيامبر روايت مي كند که گفت: «آية الإيمان حب الأنصار وآية النفاق بغض الأنصار» ( بخاري: ۷/۱۱۳ و مسلم: ۱/۸۵٫)
نشانه ايمان دوستي با انصار است، و نشانه نفاق کينه‌ورزي با آنان است. در مورد انصار باز مي‌فرمايد: «لا يحبهم إلاَّ مؤمن ولا يبغضهم إلاَّ منافق» (بخاري: ۷/۱۱۳ و مسلم: ۱/۸۵،)
بجز مؤمن آنان را دوست ندارد، و بجز منافق آنان را مورد بغض و کينه قرار نمي‌دهد

صحابه از ديدگاه ائمه
پس از شنيدن مدح و ستايش الهي در مورد ياران رسول الله و پس از آشنايي با برخي از سخنان پيامبر و پس از آشنايي با برخي از سخنان پيامبر در مورد آنها، اكنون نگاهي مي افكنيم به برخي از مصادر و مراجع شيعه تا با موضع اميرالمومنين علي بن ابي طالب و فرزندان برومند ايشان نسبت به صحابه كرام -م اجمعين- آشنا گرديم.
اميرالمومنين علي بن ابي طالب در مورد اولين حاملان لواي اسلام اينچنين گفته اند: «ما -در ميدان كارزار- با رسول الله بوديم. پدران، پسران، برادران، عموهاي خويش را كشتيم. اين خويشاوندكشي ما را ناخوش نمي نمود، بلكه بر ايمانمان مي افزود، كه در راه راست پا بر جا بوديم، و در سختيها شكيبا، و در جهاد با دشمن كوشا. گاه تني از ما و تني از سپاه دشمن به يكديگر مي جستند، و چون دو گاو نر سروتن هم را مي خستند. هر يك مي خواست جام مرگ را به ديگري بپيمايد و از شربت مرگش سيراب نمايد. گاه نصرت از آن ما بود، و

گاه دشمن گوي پيروزي را مي ربود. چون خداوند ما را آزمود و صدق ما را مشاهدت فرمود، دشمن ما را خوار ساخت و رايت پيروزي ما را بر افروخت. چندانكه اسلام به هر شهر و ديار رسيد، و در حكومت آن در آفاق پايدار گرديد…»( نهج البلاغه (بتحقيق صبحي سالم) ص ۹۱- ۹۲ ط. بيروت)

اميرالمومنين در سخني ديگر ياران پيامبر را اينگونه توصيف كرده اند: «همانا ياران پيامبر را ديدم. كسي را نمي بينم كه همانند آنان باشد. روز را ژوليده مو، گرد آلود به شب مي رساندند. و شب را به نوبت، در سجده يا قيام به سر مي بردند. گاه پيشاني بر زمين مي سودند و گاه گونه بر خاك. از ياد معاد چنان نا آرامي مي نمودند كه گويي بر پاره آتش ايستاده بودند. ميان دو چشمشان چون زانوي بزان پينه بسته بود، از طول ماندن در سجود. اگر نام معبود بر حق برده مي شد چنان مي گريستند كه گريبانهايشان تر مى گرديد. و مي لرزيدند چنانكه درخت، روز تند باد لرزيد، از عذابي كه بيم آن داشتند و پاداشي كه تخم آن در دل مي كاشتند» (نهج البلاغه (بتحقيق صبحي صالح) ص ۱۴۳ ط. دار الكتب، بيروت، ۱۳۸۷، الارشاد للمفيد ص ۱۲۶)

و هنگاميكه ايشان از دوري و جدايي از آنها، احساس افسردگي و دلتنگي مي كنند اينگونه مي گويند: «كجايند مرداني كه به اسلامشان خواندند و آنرا پذيرفتند. و قرآن خواندند و معني آنرا به گوش دل شنفتند؟ به كارزارشان بر انگيختند و آنان همچون ماده شتر كه به بچه خود روي آرد، شيفته آن گرديدند. شمشيرها از نيام در آوردند و گروه گروه و صف در صف روي به اطراف زمين كردند. بعضي نجات يافتند و بعضي مردند. نه مژده زنده ماندن زندگان را شنفتند و نه آنان را بر مردگان تعزيت گفتند. چشمانشان از گريه تباه، شكمهايشان از روزه لاغر، و به پشت چسبيده. لبهايشان از دعا خشك، و پژمرده گرديده، رنگها زرد از شب زنده داري، بر رخسارشان گرد فروتني پديدار. برادران من اينانند كه رفته اند، و ماراست كه تشنه ديدارشان بپاييم و بر جدايي آنان دست حسرت به دندان بخاييم»( نهج البلاغه (بتحقيق صبحي صالح) ص ۱۷۷- ۱۷۸٫)

در روايت ديگري گفته شده است: «شخصي قريشي نزد امير المؤمنين  آمد و به ايشان گفت: من در خطبه شنيدم شما فرموديد: الهي، ما و اعمال مان را صالح و نيكو گردان همانگونه كه خلفاي راشدين و اعمال آنها را صالح و نيكو گردانيدي. اي امير المؤمنين، منظور شما از خلفاي راشدين چيست؟ حضرت در جواب فرمودند: منظورم دو حبيب من، و دو عموي تو، ابوبكر و عمر، دو پيشواي هدايت، دو شيخ اسلام دو ابر مرد قريش، و دو شخصي كه بايستي پس از رسول الله به تعاليم و سنت آنها اقتدا كند از گمراهي مصون خواهد بود. و هر كس پيرو آنها گردد به صراط مستقيم هدايت شده است»( تلخيص الشافي للطوسي۲ / ۴۲۸)

در روايتي منسوب به علي بن ابي طالب و زبير بن العوام -ما- نقل شده كه آنها علت برگزيده شدن ابوبكر صديق به خلافت را اينگونه بيان داشته اند: «ما ابوبكر را شايسته ترين فرد براي خلافت يافتيم. او يار رسول الله در غار بوده است. ما منزلت سن و تجارب او را مي دانستيم. رسول الله در زمان حيات خويش ايشان را به امامت نماز گزاران برگزيدند»( شرح نهج البلاغه لابن ابي الحديد ۱/۳۳۲٫)

روايات بسياري در مراجع شيعه به ثبت رسيده كه همگي نشان مي دهند علي بن ابي طالب، ابوبكر صديق را شايسته ترين فرد براي خلافت مي دانسته اند. در يكي از اين روايات گفته شده: «هنگاميكه امير المؤمنين  در بسته مرگ بودند به ايشان گفته شد: اي امير المؤمنين، چرا شما وصيت نمي كنيد و مردم را از جانشيني خود آگاه نمي سازيد؟ امير المؤمنين  در جواب فرمودند: چگونه من دست به كاري بزنم كه رسول الله انجام نداده اند؟ اما بر شما است كه بدانيد اگر خداوند متعال خير و صلاح امتي را بخواهند، بهترين فرد آنها را خليفه آنها قرار خواهند داد. همانگونه كه پس از وفات پيامبر شايسته ترين فرد امت، خليفه شد»( الشافي للشريف المرتضي ص ۱۷۱ ط. النجف)

مساله ديگري كه بيانگر وجود صميميت و برادري بين امير المؤمنين علي بن ابي طالب و ساير ياران رسول الله مخصوصا سه خليفه اول مي باشد، ازدواج خليفه دوم عمر بن الخطاب با ام كلثوم دختر علي بن ابي طالب مي باشد. اين مساله را هيچ دجالي نمي تواند انكار كند. چون قصه اين ازدواج در بسياري از مراجع و مصادر تشيع به ثبت رسيده است)براي آشنايي بيشتربه تاريخ اليعقوبي ۲/۱۴۹-۵۰٫ الفروع من الكافي ۵ / ۳۴۶٫ تهذيب الاحكام للطوسي ۹/۲۶۲و…مراجعه شود) ما از ميان اين روايات بي حد و حصر، روايتي را از شرح نهج البلاغه انتخاب كرده ايم. در اين روايت گفته شده: «عمر بن الخطاب قصد فرستادن پيكي بسوي پادشاه روميان را داشت. ام كلثوم همسر او با مطلع شدن از اين خبر، مقداري عطر به چند دينار خريداري كرده و آنرا در دو شيشه ريخته و به همراه پيك براي همسر پادشاه روم هديه فرستاد. به هنگام بازگشت پيك، وهمسر پادشاه آن دو شيشه را پر از

جواهرات كرده و براي ام كلثوم فرستاد. هنگاميكه اين جواهرات به دست ام كلثوم رسيد او آنها را از شيشه بدر آورده و جلو خود گذاشت و به آنها خيره شد. در همين هنگام عمر وارد خانه شد و با ديدن جواهرات ماجراي آنها را از همسر خود پرسيد. ام كلثوم قصه را براي عمر تعريف كرد. عمر پس از شنيدن قصه به ام كلثوم گفت: اين جواهرات متعلق به بيت المال مسلمين مي باشند. ام كلثوم در جواب گفت: اما اين جواهرات را در مقابل هديه اي كه فرستادم به من بخشيده اند. عمر به او گفت: پدرت را بين خود حكم قرار مي دهيم. آنها داستان را براي اميرالمومنين علي بن ابي طالب  تعريف كردند. ايشان پس از شنيدن آنچه رخ داده خطاب به دختر خود فرمودند: سهم تو از اين جواهرات به اندازه قيمت عطري است كه

فرستاده اي و بقيه اين جواهرات متعلق به بيت المال مسلمين مي باشد. چون هديه تو را پيك مسلمانان با خود حمل كرده است»( شرح نهج البلاغه ۴/۵۷۵ ط. بيروت ۱۳۷۵ هـ.)
علي بن ابي طالب را نيز بسيار دوست داشته و براي ايشان احترام شاياني قائل بوده اند. اين احترام و صميميت به حدي بوده كه به هنگام آشوب فتنه گران بر عليه عثمان عفان ‌ علي بن ابي طالب دو فرزند خود حسن و حسين را مأمور حفاظت از خانه ايشان قرار داده بودند. مسعودي داستان بشهادت رسيدن عثمان بن عفان را اينگونه بيان مي كند: «هنگاميكه امام علي  از توطئه آشوبگران براي قتل رساندن عثمان آگاه شدند فرزندان خود حسن و حسين را مسلح به خانه عثمان فرستادند و آنها را مأمور حفاظت از خانه گردانيدند. ساير ياران رسول الله صلي الله عليه و آله نيز فرزندان خويش را به خانه عثمان فرستادند. اما آشوبگران از جمله محمد بن ابي بكر توانستند از بالاي ديوار به داخل خانه راه

يابند. محمد بن ابي بكر هنگاميكه خود را به عثمان رساند ريش او را با دست خود گرفت. در اين هنگام عثمان به او گفت: اي محمد به خداوند سوگند اگر پدرت زنده مي بود و تو را در اين حالت مي ديد سخت شرمنده مي گشت. با اين سخن عثمان، محمد بن ابي بكر ريش او را رها ساخت و از اتاق خارج گشت. سپس دو تن ديگر از آشوبگران وارد اتاق شده و عثمان را كه مشغول تلاوت قرآن بود بقتل رساندند. در اين هنگام همسر عثمان با صداي بلند فرياد بر آورد اميرالمومنين كشته شد. حسن و حسين و چندتن از بني اميه سراسيمه خود را به اتاق رساندند. اما ديگر كاري از آنها ساخته نبود. همگي سخت گريستند. خبر كشته شدن عثمان بسرعت به حضرت علي  و طلحه و زبير و سعد و ساير مهاجرين و انصار م

رسيد. همگي سراسيمه خود را به خانه عثمان رساندند.
حضرت علي  با غم و اندوه فراوان وارد خانه شد و حسن و حسين را مورد سرزنش و ملامت قرار داده و به آنها گفتند: چگونه آشوبگران توانستند در حاليكه شما از خانه محافظت مي كرديد اميرالمومنين را به قتل برسانند؟ سپس از فرط ناراحتي سيلي محكمي به حسن و ضربه اي به سينه حسين زدند و به محمد بن طلحه پر خاش كرده و عبدالله بن زبير را لعنت كردند»( مروج الذهب للمسعودي ۲/۳۴۴ ط. بيروت)

علي بن ابي طالب در گفتاري مهاجرين را مورد مدح و ستايش قرار داده و گفته اند: «مهاجرين فضائل بيشماري دارند. اميدوارم خداوند آنها را بهترين پاداش عطا فرمايد»( نهج البلاغه بتحقيق صبحي صالح ۳۸۳٫). و در سخن ديگري كه تمام ادعاهاي دجالان را باطل مي سازد فرموده اند: «من شما را به احترام نهادن به ياران رسول الله و به حقي كه آنها بر گردن شما دارند متذكر مي شوم. آنها ياران و مددكاران پيامبر شما بودند. هيچ مسأله جديد و مستحدثي به دين اضافه نكرده و با هيچ مبتدعي سازش نكردند. آري رسول الله صلي عليه و آله مرا به احترام نهادن به آنها متذكر شدند»( حياه القلوب للمجلسي ۲/۶۲۱)
و حسن بن علي -ما- در سخني گفته اند: «روزي رسول الله صلي الله عليه و آله فرمودند: ابوبكر مانند سمع و شنوايي من است»( عيون الاخبار ۱/۳۱۳٫ و معاني الاخبار لابن بابويه القمي ص ۱۱۰ ط. ايران.)

مجلسي مي گويد: «حسن بن علي در صلح خود با معاويه، از او تعهد گرفتند كه به قرآن و سنت رسول الله صلي الله عليه و آله و سنت خلفاي راشدين عمل كند»( جلاء العيون للمجلسي ۱/۳۹۳ ط. طهران)
حضرت محمد باقر -رحمت الله عليه- ابوبكر را صديق دانسته و از سنت ايشان در در فتواهاي خود بهره مي جسته اند. در يكي از مراجع تشيع گفته شده: «شخصي نزد امام محمد باقر  پاسخ دادند: اين كار اشكالي ندارد. ابوبكر صديق نيز شمشير خود را زيور مي داده اند. شخصي با شنيدن اين سخن تعجب كرده و پرسيد: چگونه شما او را صديق لقب مي دهيد؟ امام فوراً از جاي خود برخاسته و رو به قبله كردند و فرمودند: بله، صديق. اميدوارم خداوند متعال در دنيا و آخرت هيچ سخني از سخنان آنكس كه به ايشان صديق لقب ندهد را تصديق و قبول نكنند»( كشف الغمه لعلي بن عيسي الاربلي ۲/۱۴۷٫)

حضرت محمد باقر -رحمت الله عليه- در سخني ديگر گفته اند: «من منكر فضيلت عمر نيستم، اما ابوبكر را از ايشان افضلتر مي دانم»( الاحتياج للطبرسي ص ۲۳۰٫)
فرزند برومند حضرت محمد باقر يعني حضرت جعفر صادق -رحمت الله عليه- در پاسخ به شخصي كه از ايشان در مورد ابوبكر و عمر -ما- پرسيد، گفته اند: «آن دو، اماماني عادل بودند كه زندگي خود را بر حق سپري كرده و بر آن دنيا را بدرود گفتند. رحمت خداوند بر آنان باد»( احقاق الحق للشوشتري ۱/۱۶ ط. مصر.)
و در پاسخ به زني كه همين سؤال را مطرح كرده است گفته اند:

«اي زن. بر تو واجب است كه آن دو را دوست داشته و به آنها احترام بگذاري. زن بار ديگر مي پرسد: و در روز قيامت بگويم شما مرا به دوست داشتن و احترام گذاشتن به آنها امر كرديد؟ حضرت  پاسخ دادند: بله»( الكافي الروضه ۸/۱۰۱٫)
حضرت جعفر صادق -رحمت الله عليه- در سخن ديگري در مورد عثمان بن عفان گفته اند: «هر روز سپيده دم ندا دهنده اي از آسمان ندا بر مي دهد: اي مردم. بدانيد علي و پيروان او رستگار هستند. و به هنگام غروب ندا دهنده ديگري ندا بر مي دهند: اي مردم. بدانيد عثمان و پيروان او رستگار هستند»( الكافي في الفروع ۸/۲۰۹٫)
حضرت حسن عسكري -رحمت الله عليه- در بيان مقام و منزلت ياران رسول الله گفته اند: «روزي موسي -عليه السلام- از خالق هستي پرسيد: آيا در ميان ياران من باشند؟ خداوند متعال پاسخ دادند: اي موسي. مگر نمي داني فضيلت و برتري ياران محمد بر ياران ساير پيامبران مانند فضيلت و برتري محمد بر ساير پيامبران مي باشد؟»( البرهان لهاشم البحراني ۳/۲۲۸)
حضرت حسن عسكري -رحمت الله عليه- در سخني ديگر مسلمانان را از بغض و كينه داشتن نسبت به ياران پيامبر بر حذر داشته و گفته اند: «اگر كسي بغض و كينه آل محمد و ياران گرامي ايشان و يا حتي احدي از آنها را در دل بپروراند، خداوند متعال او را به عذابي دچار خواهد ساخت كه اگر اين عذاب بر تمام خلائق نازل شود همگي را هلاك خواهد كرد»( تفسير الحسن العسكري ص ۱۹۶٫)

آري، امير المؤمنين علي بن ابي طالب و فرزندان برومند ايشان، ياران رسول الله را بسيار دوست داشته و براي آنها احترام شاياني قائل بوده اند. آنها براي بزرگداشت و قدرداني كردن از ياران رسول الله برخي از فرزندان خود را به نامهاي آنها، نام نهاده اند. اما متاسفانه اكثريت شيعيان از اين حقيقت بي اطلاع هستند.. علي بن ابي طالب براي بزرگداشت و قدرداني كردن از بهترين ياران رسول الله سه تن از فرزندان خود را ابوبكر و عمر و عثمان نام نهادند( اعلام الوري للطبرسي ص ۲۰۳، الارشاد للمفيد ص ۱۸۶، تاريخ اليعقوبي ۲/۲۱۳، و…)حسن بن علي -ما- نيز صاحب دو فرزند بنامهاي ابوبكر و عمر بوده اند(اعلام الوري للطبرسي ص ۲۱۳، تاريخ اليعقوبي ۲/۲۲۸،و…) اصفهاني در كتاب خود مي گويد: «ابوبكر بن حسن بن علي بن ابي طالب از جمله كساني بود كه در كربلا به شهادت رسيد. او را عقبه بن غنوي به قتل رساند»( مقاتل الطالبين للاصفهاني ص ۸۷ و۱۱۹، اعلام الوري للطبرسي ص ۲۱۳، تاريخ اليعقوبي ۲/۲۲۸، و…)

و مجلسي گفته است: «عمر بن حسن در كربلا بشهادت رسيد»( جلاءالعيون للمجلسي ص ۵۲۸٫)
حسين بن علي -ما- نيز دو فرزند بنامها ابوبكر و عمر داشته اند( التنبيه و الاشراف للمسعودي ص ۲۶۳، جلاء العيون للمجلسي ص ۵۲۸٫). مسعودي مي گويد: «از فرزندان حضرت حسين  سه تن در كربلا بشهادت رسيدند: علي اكبر و عبد الله صبي وابوبكر(التنبيه و الاشراف للمسعودي ص ۲۶۳، جلاء العيون للمجلسي ص ۵۲۸٫) جاي بسي تعجب و شگفتي است كه شيعيان هر ساله در تاسوعا و عاشورا خود را به خاك و خون مي كشانند اما حتي از اسم ابوبكر و عمر بن حسن كوچكترين اطلاعي ندارد. حضرت زين العابدين -رحمت الله عليه- نيز دختري بنام عايشه داشته اند(كشف الغمه للاربلي ۲/۹۰) و همچنين گفته شده كنيه ايشان ابوبكر بوده است(كشف الغمه للاربلي ۲/۷۴) موسي بن جعفر ملقب به كاظم نيز يكي از فرزندان خود را ابوبكر ناميده اند(كشف الغمه للاربلي ۲/۲۱۷٫) ايشان همچنين صاحب دختري بنام عايشه بوده اند( الارشاد للمفيد ص ۳۰۲و۳۰۳، الفصول المهمه لابن الصباغ ص ۲۴۲، ). علي بن محمد هادي نيز دختري بنام عايشه داشته اند(كشف الغمه للاربلي ۲/۳۳۴، الفصول المهمه لابن الصباغ ص ۲۸۳)

صحابه از ديدگاه شعرا و عرفا
“حکیم ابوالقاسم فردوسی”
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحـی خداوند امـــــــر و خداوند نهــی
که خورشید بعد از رسولان مـــــه نتابید بر کس ز بـــــــــــوبکر به
عمر کرد اسلام را آشـــــــــــکار بیاراســـــت گیتی چو باغ بهـــار
پس از هر دو آن بود عثــمان گزین خداوندــــــــرم و خداوند دیـن
چهارم علی بود و جفـــــت بتــول که او را به خوبی ســــتاید رســول
صحابان او جمله اخـیر بــــــودنند همه هر یکی همـچو اختر بودنـــند

ولیکن ازیشان چهار آمــــــــــدند که در دین حـــــــق پایدار آمــدند
ابوبکر صدیق شـــــــــــیخ عتیق که بد روز و شب مصـــطفی را رفیق
پس از وی عمر بد که قیــصر به روم ز سهمش نیاراســـــت خفتن به بوم

سیم، میر عثمــــــــان دین دار بود که شرم و حــــــــیا زو پدیدار بود
چهارم علی ابن عم رســـــــــــول سر شیـــــــرمردان و جفت بتول
از آزار این چار، دل را بتــــــــــاب که آزارشــــــــان دوزغ آرد به تـاب
(شاهنامه حكيم ابوالقاسم فردوسي)

“جلال الدین مولوی رومی”
چون محمد یافت آن ملک و نعیــــــم قرص مه را کرد او در دم دو نیــــم
چون ابوبکر آیت توفیق شـــــــــــــد با چنان شه صاحب و صدیق شـــــد
چون عمر شیدای آن معشوق شــــــــد حق و باطل را چو، فــاروق شـــــد

چون که عثــــمان، آن را عین گشــــت نور فایض بود و ذی النورین گشــت
چون ز رویش مرتضــــــی شد در فشان گشت او شـــیر خدا در مرج جـــان
(مثنوي معنوي جلال الدین مولوی رومی)

“سعدی شیرازی”
چه نعمت پسندیده گویـــــم ترا؟ علیک الــسلام ای نبـــی الورا
درود ملک بر روان تو بــــــــاد بر اصحاب و بر پیروان تو بـــاد

خردمند عثمان شــــــب زنده دار چهارم علی شاه دلدل ســـــوار
(كليات شيخ سعدي شيرازي،محمد علي فروغي ،چاپ اول،هامون)

“عبدالرحمن جامی”
امت احــمد از مـــــــــــیان امم باشد از جمـله افــــضل و اکــرم
اولیایی کز امــــــــــــــت اویند پی رو شــرع و ســــــنت اوینـد
ره بران راه هــدی باشــــــــــند بهتر از غیر انبـیاء باشــــــــــند
خاصه آل پیغمـبر و اصـــــــحاب کز همه بــهترند در هر بـــــــاب

وز میان هــمه نبود حقـــــــــیق به خلافت کسی به از صـــــدیق
وز پی او نبود از آن احـــــــــرار کــس چو فاروق لایــــــق آن کار
بعد فـــاروق جز به ذی النـــورین کار ملـــــــت نیافت زینت و زیـن
بود بعد از همه به عــلم و وفــــا ” اسد الله خاتـــــــــــم الخلـــفا”
جز به آل کرام و صحب عـــظام سلـــــک دین نبی نیافــت نظــام
نامشــان جز به احــــــترام مبر جز به تعظیــــم سویشـــــان منگر
همه را اعتقاد نیــــــــــکو کن دل زانکارشان بـــیک ســــــو کن

“شیخ فرید الدین عطار نیشابوری”

خواجه اول که اول یار اوســــت ثانی الثنین اذهما فی الغار اوست

صدر دین، صدیق اکبر، قطب حق در همه چیز از همه برده سبــق
خواجه شرع آفتاب جمـــــع دین ظل حق فاروق اعظم شمع دیـن
ختم کرده عدل و انصافش بحـق در فراست بود بر وحیـش سبــق
خواجه سنت که نور مطلق اسـت بل خداوند دو نور بر حــق اسـت
آنک غرق قدس و عرفان آمدست صدر دین عثمان عفان آمــدست
خواجه حق،پیشوای راســـــتین كان علم و بحر حلم و قطب دین
ساقی کوثر،امام رهنمــــــــای ابن عم مصطفی، شیر خـــدای
(منطق الطير عطار نيشابوري)

“حکیم نظامی گنجوی”

صدیق به صدق پیــــــــــشوا بود فاروق ز فرق هم جــــــــدا بود
و آن پیر حیائی خدا تــــــــــرس با شیر خـدای بود هـــــــمدرس
به مهر علی گرچه محـکم پیـــــم ز عشق عمــر نیز خالــــــی نیم
همیدون درین چشـم روشن دمــاغ ابوبکر شمعســــت و عثمان چراغ

بدان چار سلطان درویــــــش نام شده چار تکبیر دولـــــــت تمام
(ليلي و مجنون-پنج گنج نظامي-خط حميد رسايي،انتشارات آتليه هنر،محمد سلحشور،چاپ نفيس)
“اقبال لاهوری”
ای تو را فطرت ضــمیر پاک داد از غم دین سینه ای صــــــد چاک داد
تازه کن آئین صدیق و عــمر چون صبا بر لاله صــــــــــــحرا گذر

تا ز صدیقان این امـت شــوی بهر دین ســـــرمایه و قوت شــــــوی
(كليات اقبال لاهوري،احمد سروش،كتابخانه سنايي،داوود شيرازي،تهران)
“بیدل دهلوی”
ابوبکر شد سر خوش جام صـــــــدق شراب وفا یافـــت در کام صــدق
کدورت برون رفت ز آب و گلــــــش صفا یافـــت جام کمال از دلــش
عمر یافت کام از می عــــــدل و داد بر آفاق چون اســـتوا، خط نــهاد
که هر کس ز مضمون این خط گذشت به اسرار تحقیق واصل نگشــــت

به عثمان چو دور یقین داد دســـــت ز سر جوش خم حیا گشت مســت
حیا با یقیـــن توام افتاده اســــــت دل بی یقین زین صفت ساده است
علی گشت سرشار صهبای عـــلم که یک جرعه اوست دریای عـــــلم
نبوت بطون و ولایت ظـــــــهور جمال و جلال دو عالم حـــــــــضور

“سنائی غزنوی”
جز به دستوری “قال الله” یا قال الرسول ره مرو،فرمان مده،حاجت مگو،حجــت میار
چار گوهر،چار پایه عرش و شرع مصطفی صدق وعلم وشرح ومردی کاراین هرچار یار
“خاقانی شروانی”
از دفتر عشـــق چــــــــــار یارش یک بود و ده و صد و هـــزارش

اصحابش بیــــش و کم نشـــــاید کاعداد مهین چــــــــهار بـاید
هر چار چهار رکن تمکــــــــــین بل چار حدود کعــــــــبه دین
بینی حرم محمــــــــــــــدی را دیوانگه سر ســــــــرمـدی را
پیشش دو خلیــــفه رخ نهـــــاده جوزا بکنار شـــــــمس خـفته
هر سه شده یک نــــــهاد و یکراه چون یــــک الف و دو لـام الله
خاکش ز چهارم آســـمان بـــــه ذاتـــــش ز مسیح جـاودان به

“عبید زاکانی”
خوش وقت آن که عاشــق صدیق اکبرست در راه دین موافق صدیق اکبرســــــت
چون آفتاب روشن و چون صبح صادق است هر کو محب صادق صـدیق اکبرســـت
در معرضی که دم ز صفا و وفا زنـــــــند آن کیست کو مطابق صدیق اکبرســـت
بگذار جمله در ره صدق و قبـــول دیـــن بنما کسی که سابق صدیق اکبرســـــت
انصاف آن که خاطر شوریده قاصر اســـت از مدحتی که لایق صــــدیق اکبرســـت
آن کس که بود تقوی و تجرید کـــــار او هم مونس پیمبر و هم یار غـــــــــار او
چون بست بهر دین محمد مــــــیان عمر در هم شکست گردن گردن کـشان عمر

برباد رفت خرمن کفار خاکــــــــــــسار چون برکشید خنجر آتش فشان عــــمر
خورشید دین به اوج کمال آن زمان رسیــد کانداخت سایه بر سر اسلامیان عـــمر
دستش به مکه گردن قیصر بزد بـــــه روم چون گشت برممالک دین قهرمان عمر

هم آسمان دانش و هم آفـــــــتاب عدل هم خوابه ی محمد آخر زمان عـــــمر
آن کو به تیغ شرع نبی آشــــــــکار کرد بنیاد دین به بازوی خود اســـــتوار کرد
خلد برین نشیمن عثمان با حیاســــــــت جنات عدن مسکن عثمان با حیـــاست
مه پیش خویش خرمنی از نور گرد کـــــرد تا خوشه چین خرمن عثمان با حیاسـت

شمع که روشن است شبستان جــــــان او نور درون روشن عثمان با حیاســـــت
خصم خدا و خصم رسول است و خصـم خود آن بی حیا که دشمن عثمان با حیاست
تا دامن قیامت و تا روز رستــــــــــــخیز دست عبید و دامن عثمان با حیاسـت
کو نخست بهر نبی سیم و زر بباخــــــــت وانگه برای قوت دین جان و سربباخت

سلطان اولیا و شه اصفیا علی اســــــــت بگزیده محرم حرم کبریا علی اســـت
مشعل فروز شه ره دین ذوالفقار اوســـــت چابک سوار معرکهء”لافتی”علی است
آن کس که علم و حلم و سخا ختم شدبر او عم زاده ی محمد و شیر خدا علی است
آن کو به آب تیغ فرو شست گرد کـــــــفر ز روی دین مبارز خیبر گشا علی اسـت
مسکین “عبید”خاک سرکوی آن کس است کو از سگان خاک در مرتضی علی است
حاشا که التجا به دگر کس بود مــــرا مهر حسین و حب حسن بود مــــــرا
تذكـــــــــــــــــر:
لازم به ذکر است که ابیات انتخاب شده فوق الذکر تنها قطره ای از دریای بی انتهائی است که از شعرای نامدار برگزیده شده است.
در اینجا برای جلوگیری از طولانی شدن کلام لازم می دانم که فقط به ذکر نام شعرایی که در مدح خلفای راشدین لب به سخن گشوده اند بسنده کنم.
۱-انوری ابیرودی ۲-محمد بن جریر طبری ۳-شیخ ابو اسحاق کازرونی ۳-ابو سعید ابوالخیر ۴-ابوالقاسم قشیری ۵-امام محمد غزالی ۶-مسعود سعد سلمان ۸- شهاب الدین احمد سمعانی ۹-ادیب صابر ۱۰-عثمانی مختاری ۱۱-رشید الدین وطواط ۱۲-قطب الدین محمد ۱۳-شیخ شهاب الدین ابو حفص عمر سهروردی ۱۴-حکیم ابوالمجد ۱۵- شیخ شطاح روز بهان فسایی ۱۶- اوحدی اصفهانی ۱۷- خواجوی کرمانی ۱۸-سلمان ساوجی ۱۹-خواجه نظام الملک طوسی ۲۰-کمال الدین عبد الرزاق سمرقندی ۲۱-راوندی ۲۲-ابن یمین ۲۳-پیر شرفشاه ۲۴-لاری و …

فصل دوم:

بررسي امامت وجانشيني

بخش اول:امــــامـــــت
شيعيان‌ معتقدند خداوند تصريح‌ به‌ امامت‌ علي‌ و فرزندان‌ او كرده‌ است‌ و علي‌ شايسته‌تر و اولي‌تر از ديگران‌ به‌جانشيني‌ پيامبر صلی الله علیه وسلم بوده‌ است‌، و مي‌گويند ابوبكر و عمر و عثمان‌ م‌ به‌ علي‌ و فرزندانش‌ ظلم‌ كرده‌ و حق‌خلافتشان‌ را غصب‌ كرده‌اند، و اضافه‌ مي‌كنند هر كس‌ معتقد به‌ صحت‌ خلافت‌ ابوبكر و عمر و عثمان‌ باشد، فاسق‌ بلكه‌كافر است‌.
مجلسي‌ در بحار الانوار ج‌۲۳ ص‌۳۹۰ مي‌نويسد: شيعه‌ بر اين‌ اصل‌ متفقند كه‌ هر كس‌ امامت‌ يكي‌ از ائمه‌ و اطاعت‌ ازآنها را كه‌ خداوند فرض‌ دانسته‌ است‌ انكار كند، كافر و هميشه‌ در جهنم‌ خواهد بود. كليني‌ نيز مي‌نويسد: نافرماني‌ علي‌كفر و اعتقاد به‌ برتري‌ كس‌ ديگري‌ جز او شرك‌ است‌. (الكافي‌، الحجه‌،۴۵و۵۲)
در تفسير نور الثقلين‌ ج‌۱ ص‌۶۵۴ آمده‌ است‌: آياتي‌ در قرآن‌ تصريح‌ به‌ امامت‌ علي‌ كرده‌اند اما اين‌ آيات‌ را از قرآن‌ حذف‌كرده‌اند.. مانند: «يا ايها الرسول‌ بلغ‌ ما انزل‌ اليك‌ من‌ ربك‌ في‌ علي‌ و ان‌ لم‌تفعل‌ فما بلغت‌ رسالته‌»
مولف‌ دركتاب‌ حكومت‌ اسلامي‌ مي‌نويسد: ما معتقديم‌ كه‌ پيامبر بايد جانشين‌ خود را معين‌ مي‌كرد و اين‌ كار را هم‌ كرد واگر اين‌ كار را نمي‌كرد، رسالت‌ خود را ابلاغ‌ نكرده‌ بود (حكومت‌ اسلامي‌ ص‌۲۰)
اعتقاد به‌ وجود نصي‌ در قرآن‌ كه‌ در آن‌ به‌ امامت‌ علي‌ و فرزندانش‌ تصريح‌ كرده‌ باشد، تناقضات‌ و ايرادات‌ ساختاري‌مهمي‌ را بوجود خواهد آورد.
اولين‌ تناقض‌: آنچه‌ مسلمين‌ در امر خلافت‌ بعد از رحلت‌ پيامبر اكرم‌ انجام‌ دادند بر اساس‌ شوري‌ و مشورت‌ بوده‌است‌. چنانكه‌ خداوند مي‌فرمايد: «و امرهم‌ شوري‌ بينهم‌» «در امورتان‌ با يكديگر مشورت‌ كنيد» سوره‌ شوري‌ آيه‌۳۸٫ واضح‌ است‌ كه‌ خلافت‌ هم‌ از امور مسلمين‌، بلكه‌ از مهمترين‌ آنهاست‌.
دومين‌ تناقض‌: در نهج‌ البلاغه‌ آمده‌ است‌ كه‌ حضرت‌ علي‌  به‌ معاويه‌ متذكر شد كه‌ شوري‌ از آن‌ مهاجرين‌ و انصاراست‌ و هرگاه‌ بر امامت‌ فردي‌ اتفاق كردند، آن‌ موجب‌ رضايت‌ خداوند خواهد بود و از آن‌ خشنود خواهد شد. (نهج‌البلاغه‌ ج‌۳ ص‌۷)
در ادامه‌ روايتي‌ كه‌ از آنحضرت‌ نقل‌ شد، آمده‌ است‌: سپس‌ علي‌ از معاويه‌ خواست‌ كه‌ با او بيعت‌ كند و گفت‌: قومي‌ بامن‌ بيعت‌ كرده‌اند بر آنچه‌ كه‌ با ابوبكر و عمر بيعت‌ كرده‌ بودند، پس‌ نه‌ شخصي‌ كه‌ حاضر است‌ مي‌تواند به‌ رأي‌ خود برگزيند و نه‌ شخصي‌ كه‌ غايب‌ است‌ مي‌تواند رأي‌ مردم‌ را رد كند. از اين‌ روايت‌ مي‌توان‌ پي‌ برد كه‌ علي‌  معتقد بوده‌ كه‌ خلافت‌ ابوبكر و عمر و عثمان‌ رضي‌ الله تعالي‌ عنهم‌ مطابق‌ موازين‌ شرعي‌ و بر اساس‌ مشورت‌ و رضايت‌ مردم‌بوده‌ است‌.
سومين‌ تناقض‌: سني‌ و شيعه‌ متفق‌ القولند كه‌ حضرت‌ علي‌  با خلفاي‌ سه‌ گانه‌ بيعت‌ كرده‌ است‌. گرچه‌ برخي‌ ازبزرگان‌ شيعه‌ مي‌گويند علي‌  ابتدا اعتراض‌ نمود، اما اعتراف‌ مي‌كنند كه‌ علي‌  پس‌ ازآن خلافت‌ را پذيرفت‌ وبا ايشان‌ بيعت‌ نمود.
بنابراين‌ بيعت‌ علي‌  اعتراف‌ به‌ مشروعيت‌ و صحت‌ خلافت‌ آنها و حجتي‌ بر شيعيان‌ است‌. مجلسي‌ كه‌ حكم‌ به ‌تكفير كسي‌ مي‌كند كه‌ معتقد به‌ شرعي‌ بودن‌ خلافت‌ ابوكر و عمر و عثمان‌ (م)باشد، نسبت‌ به‌ حضرت‌ علي‌ كه‌ با آنها بيعت‌كرده‌ است‌ چه‌ حكمي‌ مي‌كند؟
كاشف‌ الغطاء در كتاب‌ اصل‌ الشيعه‌ و اصولها ص‌۹۱ مي‌نويسد: علي‌ چون‌ ديد كه‌ ابوبكر و عمر نهايت‌ سعي‌ خود رامعطوف‌ اعتلا و نشر كلمه‌ توحيد، تجهيزات‌ ارتش‌ و گسترش‌ فتوحات‌ اسلامي‌ نموده‌اند و در جهت‌ رفع‌ ظلم‌ و ستم‌ وتبعيضها كوشش‌ مي‌كنند، با آنان صلح و بيعت كرد.
گفته هاي كاشف الغطاء مغاير گفته هاي تيجاني است, آنجا كه مي گويد: آنها (ابوبكر و عمر) در جهاد سستي كرده و به دنيا گرايش پيدا كردند.
در شرح نهج البلاغه از علي  روايت است كه ايشان به هنگام بيعت با ابوبكر  گفتند: از نظر ما مستحق‌ترين‌ فرد براي‌ خلافت‌ ابوبكر است‌، چرا كه‌ او يار غار پيامبر بوده‌ و ما گذشته‌ نيك‌ او را مي‌دانيم‌. او كسي‌ است‌ كه‌پيامبر به‌ او دستور داد كه‌ امامت‌ مردم‌ را در نماز برعهده‌ گيرد در حاليكه‌ پيامبر در قيد حيات‌ بود. (شرح‌نهج‌ البلاغه‌، ج‌۱ ص‌۱۳۲)
بعضي از علماي‌ شيعه‌ براي‌ توجيه‌ بيعت‌ علي‌  با خلفاي‌ سه‌ گانه‌ دو دليل‌ مي‌آورند.
اول‌ اينكه‌: بيعت‌ علي‌  بخاطر اسلام‌ و هراس‌ ، از بين‌ رفتن‌ آن‌ بوده‌ است‌. در رد اين‌ توجيه‌ همين‌ بس‌ كه‌ بگوئيم ‌دوران‌ خلافت‌ ابوبكر و عمر و عثمان‌ م‌ عصر طلايي‌ اسلامي‌ بوده‌ كه‌ خلافت‌ اسلامي‌ از شرق تا بخارا و ازغرب‌ تا شمال‌ افريقا گسترش‌ پيدا كرد.
دوم‌ اينكه‌: بيعت‌ علي‌  تقيه‌ بوده‌ است‌. «و به‌ عبارتي‌ ديگر عذر بدتر از گناه‌» يعني‌ اينكه‌ علي‌  به‌ ظاهر بيعت‌ كرده‌ است‌ و در واقع‌ از بيعت‌ با آنها ناخشنود بوده‌ است‌. اين‌ دليل‌ از دليل‌ اول‌ بي‌ اساس‌تر است‌، چرا كه‌ از علي‌  چهره‌اي‌ سازشكار و فريبنده‌ و ترسو ترسيم‌ مي‌كند كه‌ آنچه‌ را كه‌ مي‌گويد و مي‌كند بر خلاف‌ تمايل‌ باطني‌ اش‌ مي‌باشد. و براستي‌ آيا علي‌ چنين‌ شخصيتي‌ داشت‌؟ و مگر نه‌ اين‌ كه‌ شجاعت‌ و حق‌ طلبي‌ آنحضرت‌ زبانزد شيعه‌ و سني‌مي‌باشد؟ در نهج‌ البلاغه‌ از علي‌ روايت‌ شده‌ كه‌: من‌ از آن‌ گروهي‌ هستم‌ كه‌ ملامت‌ هيچ‌ ملامتگري‌ آنها را از راه ‌خدا باز نمي ‌دارد. (ص‌۱۹۵)